![]() |
![]() |
|
| وبلاگ گروهی |
|
این روزها حالم اصلا خوب نیست. هیچ چیز به دهنم مزه نمی کند. هر طور می خواهم حواس خودم را از توجه به اتفاقات چرک و نکبت دو سه هفته ی گذشته بازدارم، نمی شود. نه، اصلا نمی شود. حتی رفته رفته دارم خیال می کنم:« نه ، این برف را سر باز ایستادن نیست...» مجبوریم مدتی را در همین وضعیت برزخی بگذرانیم تا پس از گذراندن دوران نقاهت ، در گرگ و میش یکی از روزهای آینده دوباره پنجره اتاق مان را باز کنیم - و این بار مثل احمق ها- داد بزنیم: صبح به خیر ایران! چه کنیم با این جبر جغرافیایی؟ پس در این فاصله ی دلتنگی آور که منتظریم تا تلخی این چند هفته ی اخیر در ته ذهن مان رسوب کند و دگر بار خودمان را با فضیلت های عام وحقیر روزمره سرگرم کنیم یا به سراغ دلخوشکنک های محبوب و آرام کننده مان برویم، بد نیست نقبی به گفته های بزرگان قوم خود بزنیم و ببینیم مشاهیر تاریخی مان چه گفته اند. من از باب ارادت و علاقه ی شخصی ام دیشب رفتم سر وقت صادق هدایت و رمان حاجی آقا و همچنین نامه های چاپ شده ی جذاب او به دوستان و رفقای گرمابه و گلستان اش. این هم تحفه ی من از این سفرشبانه: « باری، ایران و مافیها را زود فراموش کردید. حق هم دارید. تا می توانید این خواب خوفناک، این کابوس جانگداز را به یاد نیاورید...» سطری از نامه ی صادق هدایت به تقی مدرسی ، که مدرسی آن موقع (1304) درفرانسه بود. □□□ « همین قدر می دانم که از آن گندستان، از آن قبرستان گندیده ی نکبت بارخفه کننده ، عجالتا خلاص شده ام...» از نامه ی هدایت به مجتبی مینوی – وقتی که در سال 1315 برای یک سال به هند سفر کرده بود و اتفاقا شاهکار خود «بوف کور» را نیز همان جا نوشت و چاپ کرد) □□□ «متاسفم چرا نتوانستم زودتر، از آن لجنزار گندیده بگریزم....» از نامه ی هدایت به انجوی شیرازی در آخرین سال زندگی اش در پاریس (1329) □□□ «حاجی آقا: تا ترس و زجر و عقوبت دنیوی و اخروی در میان نباشد، گمان می کنید می آیند برای من و سرکار کار کنند؟... اگر ما مردم را از عقوبت آن دنیا نترسانیم و در این دنیا از سر نیزه و مشت و توسری نترسانیم، فردا کلاه مان پس معرکه است. اگر پسر من که تازه تکلیف شده، زن ندارد و من جلوی او جفت و تاق صیغه می گیرم ، عقیده ی مذهبی اش سست بشه، دیگر دنبال موش آتش زدن نمی دود. نظم و قانون را به هم می زنه. اگر عمله روزی ده ساعت جان می کنه و کار می کنه و به نان شب محتاجه و من انبار قالی ام تا طاق چیده شده، باید معتقد باشد که تقدیر این بوده. ما باید مانع پیشرفت مردم اینجا بشیم، تا دنیا به کام ما بگرده و گرنه سپور سرگذر خواهیم شد. خوشبختانه در اینجا زمینه برای ما مساعده. وظیفه ی ماست که مردم را احمق نگه داریم تا سردرگریبان خودشان باشند و تو سرهم بزنند...» از کتاب حاجی آقا - ص97 □□□ «حاجی آقا: ایران بوی نفت می ده. یک جرقه کافیه که آتش بگیره. برای جلوگیری از این پیشامد ، ما محتاج به ملت احمق و مطیع و معتاد هستیم... نباید گذاشت که پشت مردم باد بخوره و یوغ اسارت را از گردن شان بردارند و تکانی بخورند. باید دستگاه قدیم را تقویت کرد، حتی باید به مجسمه های شاه سابق احترام گذاشت...» از کتاب حاجی آقا - ص 95 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 14:22 توسط ابوالفضل |
|
|
پیشتر من و یک خر نقش اول این پست را ایفا می کردیم. بدلیل مسائل امنیتی من و خر همزمان حذف فیزیکی شدیم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:52 توسط مرتضی |
|
|
موقعيتهاي زير را تصور کرده و گزينه درست را انتخاب کنيد.
الف) داريد چند گيگ مطلب را براي دوستتان ميريزيد توي فلش، ولي خيلي طول کشيده؛ يکي يکي داريد رفتن فايلها رو تو فلش دنبال ميکنيد وقتي يک فايل چندصد مگي تا نود درصد رفته تو فلش يکدفعه پيام مياد که فلشتون پره و ..... 1- اون چيزي که زياد داريم وقته، اين معطليا تو زندگي ما به حساب نمياد. اتفاقا اعصابم هم از اين معطليا خورد نميشه، مثل موندن پشت ترافيک لذتبخشه 2- از يه نرمافزار که سرعت انتقال اطلاعات رو بيشتر ميکنه و امکانات بيشتري براي کنترل اين کار ميده استفاده ميکنم. ب) چند تا فيلم بالاي هجده سال توي کامپيوترتون هست ميخواهيد از ديد اطرافيانتون که احتمال ميديد کمي هم تو کامپيوتر واردن دور نگهداريدشون. 1- در عمق چند تا پوشه ميگذاريدشون و دعا ميکنيد که متوجه نشن 2- کليک راست ميکنيد و فايلها را به صورت عادي مخفي کرده و به خدا توکل ميکنيد که اونا متوجه نشن 3- اصلا براتون اهميتي نداره، بذار ببينن حالشو ببرن. 4- از يک نرمافزار قوي مخفيکننده استفاده ميکنين که عقل جنهاي عادي بهش نميرسه ج) داريد يه سيدي يا ديويدي فيلم رو تو کامپيوتر کپي ميکنين. کلي معطل شدين، تا نود و نه درصدش رفته، يه دفعه پيام مياد که نميتونه اونو بخونه و همه چيز ميپره. 1- دوباره ميرم از يکي اون فيلمو ميگيرم 2- سيدي رو ميشکنم و عصبانيتم رو سر اولين کسي که به من بر بخوره خالي ميکنم 3- با نرم افزار کپيش ميکنم که اگه نتونست همش رو بگيره لااقل تا اونجايي رو که بشه حفظ ميکنه و ديليت نميشه د) اهل فضليد و دانش و کلي فايلهاي متني و پيدياف و مثل اون تو کامپيوترتون هست ميخواهيد يه فايل رو پيدا کنيد از جستجوي خود ويندوز استفاده ميکنيد و بعد از نيم ساعت معطلي تازه ميبينيد که جستجوي مناسبي انجام ندادهايد و دوباره بايد از نو جستجو کنيد و با مشت ميکوبيد روي ميز کامپيوتر 1- همه پوشههايي رو که حدس ميزنيد فايل تو اون هست يکييکي ميگرديد و دعا ميکنيد که زودتر پيداش کنيد 2- از نرمافزاري استفاده ميکنيد که در بير ثانيه نتيجه رو تحويلتون ميده ه) دارين يه فايل حجيم رو دنلود ميکنين. سه ساعته به اينترنت وصل شدين تا دانلودش کنين و الآن نود و نه درصدش دانلود شده، يک دفعه يه پيام خطا ميآد و کل سه ساعت دانلودتون ميپره 1- به بخت بد لعنت ميفرستيد و به اين فکر ميکنيد که آن روز چه گناهي انجام دادهايد که خدا چنين حالي از شما گرفته. 2- به اينترنت و کامپيوتر و مملبکت و. سياست و ... فحش ميدين تا کمي دلتون خنک بشه 3- دوباره از نو ميزنين تا دانلود بشه و هزار تومن نذر ميکنين که اين بار قطع نشه 4- از يک نرمافزار استفاده ميکنين که هم سرعت رو خيلي بالاتر ميبره و هم اگه قطع شد دوباره از همون جايي که قطع شد ادامه ميده و) هي فلشتون ويروسي ميشه و فايلهاش ميپره و پوشهها مخفي ميشن و مستقيم باز نميشه و ... 1- ميبرين يه نفر درستش کنه و اون هم يه منتي سر شما ميزاره 2- يه نرمافزار ساده نصب ميکنين که مانع از ورود اين نوع ويروسها به فلش ميشه براي کساني که در جواب به سؤالها معمولا گزينه آخر را انتخاب ميکنند توصيه ميکنم به پستهاي مختلف نرمجان نظري بيندازند پستهاي قديمي هم به حالتان مفيد است حتي اگر برايتان مهم نباشد که نرمافزار پولي است يا مجاني، هم باز خيلي از آن نرمافزارها بدردتان خواهند خورد البته به نظر ميرسد حتي مجيد و مرتضي هم ديگر علاقهاي به گزينههاي نرمافزاري ندارند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 14:56 توسط عباس |
|
|
آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟ هنگامی که حکومتی خودکامه به بحران آخرین خود نزدیک میشود، مراحل اضمحلالش قاعدتاًً در دو مرحله اتفاق میافتد. پیش از فروپاشی نهایی، گسستگی اسرار آمیز به وقوع میپیوندد: به یکباره مردم در مییابند که بازی تمام شده است، آنها به سادگی دیگر نمیترسند. قضیه فقط این نیست که رژیم مشروعیتش را از دست میدهد، بلکه اعمال قدرتش به خودی خود به عنوان واکنشی از سر ناتوانی و ترس تعبیر میشود. همه ما با این صحنه کلاسیک کارتونی آشنایی داریم: گربه به پرتگاهی میرسد، اما به راه رفتنش ادامه میدهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده میگیرد؛ فقط هنگامی افتادنش آغاز میشود که به پایین نگاه میکند و ژرفای دره را میبیند. رژیمی که اقتدارش را از دست میدهد، شبیه همان گربه بالای پرتگاه است: برای افتادن فقط کافیست که یادش بیاندازید به پایین نگاهی بیاندازد...
برگرفته از : |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 2:0 توسط مرتضی |
|
|
در نوشتههاي ميثم که به حق خواندني و تاملبرانگيزند مدتهاست شيوه نگارشي که نزد داريوش آشوري ميديديم ديده ميشود ميثم آنچنان بر استفاده از اين شيوه تاکيد ميورزد که حتي در کامنتهايش هم کسرههاي آشوريانه را ميگذارد البته اينکه من اين نحوه نگارش را به آشوري نسبت ميدهم بر اساس حدس خودم است وگرنه شايد ميثم شيوهاي خاص خود داشته باشد اگر يادتان باشد در پستي که در آن به شيوه هاي نگارشي پرداخته بودم عنوان اين بود که «طرق الکتابه بالفارسيه هي بعدد انفاس الخلايق الايراني» بنابراين امکان هر گونه نگارش شخصي را هم نميتوان منتفي دانست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ من چيز زيادي درباره زبان نميدانم فقط يک دريافت دروني است درباره اينکه آيا در عمل مفيدترند يا نه. برخي متون بايد خودشان را نشان دهند مانند شعر حافظ و نثر مسجع گلستان؛ در آنها قرار نيست فقط به محتوا برسيم بنابراين آماده ميشويم که گاهي به فرهنگ لغتي مراجعه کنيم و براي فهميدن آنها زور بزنيم سهراب اهل زمانه ماست ولي بدون خواندن کتاب شميسا و مشابه آن، به دشواري ميتوان به معاني برخي از اشعار آن دست يافت گاهي واژگان ثقيل هم دارد. اخوان هم دارد حتي همين الآن سيمين هم دارد در اين موارد حضور نويسنده حس ميشوداما اگر در ترجمه متني حضور مترجم را حس کنم (مگر در مواقعي که قدرت ترجمه را تحسين ميکنم) اين مايه آزردگي من است مترجم براي من يک واسطه است هر چند ترجمهاي کاملا دقيق ممکن نباشد اما دوست دارم کمترين اثري از مترجم را در متن ببينم من ستايشگر ترجمههاي مهدي سحابي بودهام ستايشگر ترجمه آشوري از شهريار و چنين گفت زرتشت ستايشگر ترجمه فولادوند از جامعه باز و دشمنان آن ستايشگر ترجمه بشيريه از لوياتان ستايشگر ترجمه دريابندري از پيامبر و تاريخ فلسفه راسل ولي بر من سخت گذشته است با ترجمه آشوري از کاپلستن (از فيشته تا نيچه) ترجمههاي دقيق اعلم که گاه روان نبودهاند و هر ترجمهاي که خود هم باري بر دوش خواننده ميگذارد سنجش خرد ناب اديبسلطاني، که بايد يک فرهنگ باستاني ايراني داشته باشي تا بخوانيش ترجمه جمادي از هستي و زمان هايدگر، که غالبا انسان را ترغيب ميکند که به متن انگليسي روي آورد؛ دقت به بهاي نفهميدن و شايد به تعبير بهتر واژهآفريني به بهاي نفهميدن. هر کس با نوشتن به دنبال هدفي است و قاعدتا زبان متناسب با هدفش را انتخاب ميکند ممکن است لازم باشد که خواننده حضور او را عميقا حس کند. ولي اي کاش معياري براي سنجش سرعت افراد در گذر از روي متنها بود فرض کنيد چند صفحه روبروي شماست هر کدام از صفحات سيصد کلمه دارند و هر کدام از آنها به موضوعي متفاوت با ديگران پرداختهاند کداميک را سريعتر خواهيد خواند؟ شايد بگوييد آني را سريعتر ميخوانم که مثلا داستان باشد يا اخبار باشد و آنچه را تخصصيتر و عميقتر است و يا نظريهاي در آن ابراز شده را کندتر ميخوانم. اين سخن هر چند در کل درست است ولي موارد استثنايي نيز دارد برخي متنها عميق و يا عميقنمايند ولي از کنار آنها به سرعت رد ميشويد شايد به اين خاطر که در آن موقعيت و يا محتوا انتظار نداريد تا با متني با آن شکل و هيات روبرو شويد. سرآمد چنين متنهايي مواردي هستند که شما خط يا خطوط و گاه صفحهاي را جا مياندازيد و نخوانده از کنار آن رد ميشويد اما نميفهميد. خود من هنگام خواندن برخي رمانهاي سبکهاي غريب، دچار اين مشکل ميشدم يعني گاهي يک صفحه را جا ميانداختم اما احساس ميکردم دارم ادامه صفحه قبلي را ميخوانم اينها که گفتم البته ربط مستقيمي به غناي مطلب نوشته شده ندارد اما اگر هدفِ نوشتن، بيشتر خوانده شدنِ نوشته است بايد مانع از سرعت غيرمناسب خواننده شد. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ- ميثم بسيار خوب مينويسد و من از خوانندگان دائمي نوشتههاي اويم الآن با نوشتههاي او خيلي بهتر ارتباط برقرار ميکنم بنابراين نقد بالاي من به او مربوط نميشود هر چند با نام او آغاز شده است من زماني نوشتههاي او را با سرعت ميخواندم ولي الآن نه. او گاهي هنوز به سبک زبان انگليسي، جملات طولاني و چندخطي دارد گاهي هنوز صفات يا اضافات متعددي را پشت سر هم ميچيند اما نوشتارش الآن برايم بسيار شيواتر و زيباتر شده و از آن لذت بيشتري ميبرم زماني از او در اين باره انتقاد کردم ولي اکنون لازم ديدم که از او تشکر کنم هم بخاطر اينکه مينويسد هم بخاطر اينکه خوب مينويسد و هم بخاطر اينکه از چيزهاي خوب مينويسد (در اينجا خوب به معناي مفيد است نه خوشايند) |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم تیر 1388ساعت 17:4 توسط عباس |
|
|
ما سخن نگفتیم شما نخواستید سخنان ما را بشنوید ما سخن نگفتیم و دو انگشت خود را به نشانه بردباری آرام در سکوت برافراشتیم شما نخواستید سخنان ما را بشنوید و برآشفته شدید
این سوی میدان خیل بردبارانِ خاموش روان بر کوچه و خیابانها آن سوی میدان شمار اندکِ نعرهزنانِ خشمناک با کلاهخودهای بر سر و باتومی به دست
فریاد ما سکوتمان بود ما در سکوت فریاد زدیم ما هستیم...ما هستیم...ما را نادیده نینگارید و اینگونه همچون رودی عظیم اما آرام خود را از کوچه پس کوچههای شهری عبوس و دلمرده به خیابان رساندیم غروب بود غروب سیام خرداد ما قلبمان میتپید و از شدت اضطراب لبانمان خشکیده بود ما می دانستیم که اتفاق میافتد باتوم بدستانِ کلاهخود به سر در هیات مردانی آرام و مصمم راهمان را سد کردند و ما راهی نداشتیم جز اینکه از بیراه راه خود را بجوییم فریادی پیچید همراهان بیکباره فریاد برآوردند آتشها برافروخته شد نجواهاها به فریادی مبدل شد و صفیر گلوله از میان دود و خشم برخاست تکهایی سرب تفتیده کافی بود تا سینهایی را بشکافد چندان که فرصت به یاد آوردن خاطرات هم نباشد چندان که فرصت اندیشیدن به روزهای نیامده پیش از آنکه بگوید آه افتاده بود در هیات سروی،انسانی که میبایست بخندد، بگیرد و از خاطرات این روز پر التهاب با هیجان دختری جوان خاطرات خود را بازگوید از آنچه دیده از آنچه شنیده ما پیکرت را دیدیم در آغوش سرد خیابان با خونی جهیده بر چهرهات با چشمانی باز تو امتداد رویاهای من بودی من امتداد دردهای تو بودم قلبم نامت را نجوا میکند خیابان نامت را نجوا میکند شهر نامت را نجوا میکند از ورای زمانها تاریخ نامت را نجوا خواهد کرد شعری برای ندا و دیگر کشته شدگان این روز که کسی نامی از آنها به زبان نیاورد و همه قلبهای مضطرب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:1 توسط کریم |
|
|
« نمیتوانم زیبا نباشم چنان زیبایم من در جهان پیرامنم چنان زیبایم من زهری بیپادزهرم در معرض تو ابلها مردا همیشه هر وقت کم می آورم می روم سراغ احمد شاملو. شاملو با آن هیبت و شمایل اسطوره ای و باصلابت اش، با آن صدای جادویی اش، آنقدر سرشار و وسیع است که از هر هول و هراس و طوفان و مصیبتی و از هر بیداد و ستمی که گریزان و خسته و بی تاب شوی، سخاوتمندانه پناهت می دهد و با کلامی به استواری و قدمت کوه و به شیوایی و ایجاز آیه های کتاب عهد عتیق و گوارایی آب زلال چشمه ها، جانت را جلا می دهد. ویژگی بارز شاملو و وجه تمایز اساسی اش با شاعران دیگر، در تلفیق تغزل و حماسه است. در به هم آمیزی عشق زمینی و روحیه ی سلحشورانه . در مرام مبارزه جویانه ی خستگی ناپذیر و در نبرد بی امان و مستمر با استبداد و پلشتی و افشاگری نابکاران و در پیکار با وهنی که بر انسان می رود. شاملو تا زنده بود از پا نیفتاد و به طور مستمر در احضار و بازآفرینی واقعیت اجتماعی- سیاسی زمانه ی خود به شکلی فراگیر و عام شمول طوری که تاریخ مصرفی به پهنای زمان ها و مکان های دیگر داشته باشد، روح اش را به عرقریزی واداشت. این هنرمند چند بعدی ( شاعر- نویسنده- مترجم- روزنامه نگار- پژوهشگر ) غول زیبای شعر زمانه ی ماست. هنر را در پیوند با اجتماع و هم راستا با تعهد اجتماعی و بیدار سازی توده ی مردم می خواست . می گفت: شعر باید شیپور باشد نه لالایی. رسالت هنر از نظر شاملو، آگاهی دهی و رهایی بخشی است. به این تعریف او از هنر در لابلای یکی از شعرهایش نگاه کنید: « هنر شهادتی است از سر صدق نوری که فاجعه را ترجمه می کند تا آدمی حشمت موهون اش را بازشناسد» و نام مجموعه اشعارش را می گذارد: "مدایح بی صله". (قدری به این عنوان - در سرزمینی که بزرگ ترین شاعرانش عافیت طلب و مدیحه گوی حکام و ریزنده ی دُرّ قیمتی لفظ دَری به سودای سکه و صله ای در پای خوکان قدرت بوده اند و هستند - فکر کنید) در کالبد احمد شاملو روحی ایرانی سیلان داشت . البته نه آن ایران زرتشتی بازی و نبش قبر کوروش کبیر و تفاخر پوچ و بی ثمر به تخت و تاج کیانی پادشاهان شوکت مقام هخامنشی و ساسانی و... بل ایران کوچه ها و خیابان های تهران و تبریز و اصفهان و رشت و ترکمن صحرا و ... در سال یکهزار و سیصد و استبداد. او این خاک خفقان زده ی خسته از خنجر خائنین و رنجه از حماقت جاهلین را با وجود این همه کج اندیشی و تنگ نظری مردمانش به هر حال دوست می داشت و هیچگاه از آبادانی اش چشم امید برنداشت. به میراث هویت ایرانی خودش می بالید. در لابلای یکی از شعرهایش، در اعتراف آمیز ترین سطر تاریخ ادبیات ایران می گوید: « نام کوچک ام را دوست نمی دارم و نام قبیله ای ام شرمسار تاریخ است...» چون نام کوچک اش (احمد) عربی بود و نام خانوادگی اش نسب انیرانی داشت و به ترکان مهاجم و یغماگر برمی گشت.نظیر این شجاعت را در کدام گوینده ی دیگر سراغ دارید؟ نام خود را گذاشته بود: بامداد . تمثیلی از روشنایی. استعاره ای از دمیدن نور و به سرآمدن سیاهی. هر وقت به تان توهینی شد، سراغ شاملو بروید . جوری دوباره احیاء تان می کند که رفته رفته حیثیت و حریم لگد مال شده و به زور ستاند ه تان را بازمی یابید . یا لااقل این انگیزه را در شما زنده نگاه می دارد و نمی گذارد مثل نور لرزان فانوسی شکسته، پت پت کند و خاموش شود. آنها شما را عنصر نامطلوب و مساله دار و حتی بزغاله و خس وخاشاک لقب می دهند... شاملو اما زیبایی تان را به یادتان می آورد و به سوی آنها می غرد و این گونه نتیجه می گیرد: ابلها مردا / عدوی تو نیستم من / انکار توام !... یا بر عظمت ازیاد برده ات تلنگری می زند و ستایش کنان می گوید: شیرآهنکوه مردا که تو باشی ! لختی به این خطاب شیرآهنکوه مرد دقیق شوید و ببینید که چگونه با یک واژه سازی استادانه، چهار عنصر و چهار نشانه ی صلابت آگین را در یک ترکیب فشرده ی آهنگین خلاصه و تقدیم ما می کند. هیچ شاعر معاصری به اندازه ی شاملو اهل اندیشه ورزی و قائل به تعمق و تفکر و محبوب قشر کتابخوان و دانشگاه رفته و البته آزاد اندیش و آزاده جان ما نیست. « آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک / همچون گلوگاه پرنده ای/ هیچ کجا دیواری فروریخته برجای نمی ماند...» شاملو با رودررو کردن تان با واقعیت عریان، با ترسیم فصیح و هنرمندانه ی وضعیت راستین تان ( اگرچه تلخ و تراژیک و دردناک)، با مواجه ساختن تان با آن قسمت غبارگرفته و فراموش شده ی حافظه ی تاریخی تان، با شلاق زدن بر گرده ی غفلت تان، آدم را به تزکیه می رساند. و این کار هنرمند بزرگ و اصیل است. همان که ارسطو در باب کارکرد هنر می گوید: کاتارسیس (به تزکیه رساندن مخاطب). اگر شاهکارهای عاشقانه ی چون انگبین شاملو را که خود بحث مفصلی دارد بگذاریم کنار، در باره ی شعرهای فلسفی، ژرف و حماسی اش باید گفت: تو شعرهایش را می خوانی ، اول اندوهگین و خُرد می شوی، سر به گریبان دریغ فرو می بری... ولی بعد بی اختیار مشت هایت در هم گره می خورد. « نه هرگز شب را باور نکردم چرا که در فراسوی دهلیزش به امید دریچه ای دلبسته بودم» "هوای تازه" و " آیدا در آینه" و " ابراهیم در آتش" و "دشنه در دیس"و "ترانه های کوچک غربت" اش را به دست بگیرید و خود را به آنها معتاد کنید. شما را از هر کدئین و مرفین دیگری نشئه تر می کند. بگذریم... چه ستایش نامه ای شد در وصف شاملو ! (نوش جان و گوارای یادش). همه ی اینها بهانه ای بود تا یکی از چکامه های او را زنده و بازخوانی کنیم. این شعر را متناسب با حال و هوای این روزهای تلخ - و این سال های غم انگیز - و به یاد رنج تاریخی مان بخوانید: □□□ جخ امروز از مادر نزاده ام به ياد آر و گردن زدند نماز گزاردم و قتل عام شدم و اين
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10:54 توسط ابوالفضل |
|
|
گفت آهویی به شیر سگی، در شکارگاه
چون گرم پویه دیدش، اندر قفای خویش
کای خیره سر! به گرد سمندم نمی رسی رانی وگر چو برق به تک، بادپای خویش
چون من پی رهایی خود میکنم تلاش لیکن تو بهر خاطر فرمانروای خویش
با من کجا به پویه برابر شوی، از آنک تو بهر غیر پویی و من از برای خویش
بازی هنوز تمام نشده است. فقط وزیرمان را زده اند. همین... سالیان درازی پیشاروی ماست...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:6 توسط مرتضی |
|
|
وبلاگ هفت با کاریکاتورهای وحید نیکگو، به نظر من یکی از بهترین وبلاگهای فارسی است حتما آن وبلاگ را هم ببینید تا بیانصافی نشود و هم از کاریکاتورهای عالیش لذت ببرید
این کاریکاتور را از آن وبلاگ برای شما میگذارم و صرفا به معرفی آن در قسمت پیوندهای روزانه اکتفا نمی کنم تا تشویق شوید و به خود وبلاگ مراجعه کنید
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 14:24 توسط عباس |
|
|
خب تيم ملي ايران حذف شد در گروهي بسيار ساده بايد در بين پنج تيم آن سوم ميشد تا لااقل به پليآف برود
حالا کمي ناراحت ميشويم اما لااقل ديگر استرس بازي پليآف را نداريم اين تيم هم در جام جهاني يک زنگ تفريح ميشد که حالا با نرفتنش خيالمان از اين بابت راحت است که اعصابمان مانند دوره قبل جام جهاني که آن بازيهاي مزخرف را انجام داديم خرد نميشود. البته بايد در کنار اين محاسن، اين نکته را هم در نظر گرفت که هزينه تدارکات و رفت و آمد اين تيم هم ديگر بر دوش فدراسيون نيست و از اين جهت صرفهجويياي صورت گرفته است. زماني آسيا فقط يک سهميه داشت تازه بايد با قهرمان اقيانوسيه هم ميجنگيد تا به جام جهاني برود با آن وضعيت به جام جهاني 78 رفتيم زماني فقط دو تيم ميرفتند ما هم هميشه نزديک بوديم زمان مايليکهن در گروهمان دوم شديم در حالي که در اين دوره اگر سوم هم ميشديم شانس بالاي صعود و برد در برابر بحرين را داشتيم فوتبال ما افت کرده است باور کنيم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 0:43 توسط عباس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| آرشیو موضوعی |
|
خبرهای خودمون حرف دل به نقل از دیگران طنز اطلاعرسانی عکس و موسیقی و ادبیات نگاه جامعهشناسانه اندیشه روزمره گی تاثيرگذاران معرفي كتاب داستان |
| نویسندگان |
|
عباس مهدی کریم افشین مرتضی مصطفی مجید ابوالفضل |
| پیوندها |
|
مطالب بلاگ تا پست 277 در یک فایل ویژهنامک سقط جنین پژوهنامه از زندگی چاپار ويژهنامك اعدام هفتان نقد فیلم های روز سینما برگردان فیروزه یاداشتهای یک معترض |
|
RSS
|