تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

والا گاهی نظریاتی می‌شنوم که احساس خودکم‌نظریه‌داده‌بینی به من دست می‌دهد از جمله این نظریاتی که درباره میزان نفوذ یهودیان در عالم است امروز مطلبی را که قبلاً از یکی از دوستان شنیده بودم در اینترنت خواندم مربوط به نظریات کسی به نام ناصر پورپیرار است که کل تاریخ ایران باستان را دروغ و ساخته یهود می‌داند و حتی این را به آثار باستانی هم تعمیم می‌دهد اگر نظریات این فرد را نخوانده‌اید نامش را جستجو کنید و نظریاتش را بخوانید تا دود از کله‌تان بلند شود تأکید می‌کنم حتماً بخوانید.

اما از این پس نظریات خودم را در این وبلاگ مطرح می کنم:

نظریه اول: زمین صاف است و نه گرد و این دست پلید یهودیان است که با استفاده از نر‌م‌افزارهایی زمین را گرد نشان می‌دهد این توطئه برای این بوده تا ایمان مردم به آموزه‌های کتاب مقدس درباره عالم سست شود. تنها کسانی به فضا فرستاده می‌شوند که حاضر شوند به دروغ بگویند که زمین گرد است عکسها و فیلمها قبلاً تهیه شده‌اند و به اسم تصاویر زنده پخش می‌شوند بخاطر همین است که ستارگان بخوبی در این تصاویر و با دقت مشخص نشده‌اند. علت کشته شدن یوری گاگارین اولین فضانورد جهان در یک حادثه هوایی این بوده که تصمیم گرفته بود پرده از این راز بردارد.

نظریه دوم: اوباما در‌ واقع سفیدپوست است لابی صهیونیست در آمریکا به او توصیه کرده تا با رنگ کردن خود توهم عدالت میان سیاه‌پوستان و سفیدپوستان را در ذهن مردم دنیا ایجاد کند. اگر باور نمی‌کنید یک اسکاچ با وایتکس بردارید و به صورت او بکشید البته فراموش نکنید که فرمول آن رنگ سیاه که به اوباما زده‌اند آنقدر قوی است که کار وایتکس کشیدن را باید برای مدت چند روز ادامه دهید اگر با این کار هم رنگ سفید واقعی اوباما آشکار نشد بدانید که صهیونیستها در فرمول وایتکسهای جهان دست برده‌اند تا نتوانند آن ماده سیاه‌کننده را در خود حل کنند

نظریه سوم: دانشمندان یهودی گازی را اختراع کرده و در جو زمین فرستاده‌اند که سبب می‌شود تا زنان فکر کنند که مرد هستند و مردان فکر کنند که زن هستند الآن اگر شما فکر می‌کنید که مرد هستید بدانید که اشتباه می‌کنید و گول صهیونیستها را خورده‌اید. برخی از دانشمندان قبلاً به این نکته رسیده‌اند و به همین جهت از بعد زنانه در مردان و بعد مردانه در زنان اسم برده‌اند (ر.ک. مطالعات روانشناسانه)

فکر می‌کنید این نظریات عجیب است؟ پس نظریات پورپیرار را بخوانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:40  توسط عباس  | 

حق با توست عقل حاکم است اما همه جا نظر نمی‌دهد گاهی خود دست‌اندرکار نظر دادن است و گاهی فقط مدیریت می‌کند

اما همه موضوعات در حیطه عقل نیستند هرچند تحت نظارت آنند تا پا از گلیم خودشان درازتر نکنند. اگر عقل در این موارد بخواهد خود صاحب‌نظر باشد دچار افراط شده است

مثلاً علوم تجربی از روش تجربی استفاده می‌کنند اگر کسی بخواهد از علوم تجربی نظریات فلسفی درآورد دچار اعتماد افراطی به علم شده است و برعکس اگر کسی بخواهد با استفاده از فلسفه، نظریات علمی بدهد دچار اعتماد افراطی به علوم عقلی شده است.

البته همه این مشکلات از اینجا برمی‌خیزد که عقل اگر به مجموعه‌ای از عقل عملی + عقل نظری بازگردد همه‌جا اعتماد به آن جایز است (به استثنای برخی دیوانگی‌های مجاز برای تمدد اعصاب عقل!) اما اگر به همان حوزه عقل نظری محدود شود غالباً و با توجه به تجربه تاریخی به نوعی جزمیت می‌انجامد همین تردید و نسبیت معقولی که در ابوالفضل می‌بینی حاصل تفکر عقلی است که از گذشته درس گرفته است در‌واقع مهار نهادن به عقل به مدد عقل است اما البته عقلی که از تجربه کمک گرفته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:34  توسط عباس  | 

فداييان اسماعيلي به فرمان حسن صباح بسياري از بزرگان زمان خودشان را ترور كردند خواجه نظام الملك طوسي از قربانيان آن‌ها بود كار آن‌ها بسيار وحشت‌آفرين بود به نحوي كه حتي پادشاهان هم از آن‌ها مي‌ترسيدند و با آن‌ها از در مماشات در مي‌آمدند و كار آن‌ها جز با حمله هلاكو پايان نگرفت.

فداييان اسماعيلي مي‌دانستند كه بعد از ترور به احتمال بالا كشته خواهند شد اما باز هم فداكارانه  حكم حسن صباح را اجرا مي‌كردند در كتابها نوشته‌اند كه حسن صباح براي آنكه آن‌ها را سرسپرده خود كند تا هر كاري براي او انجام دهند به آن‌ها شربتي از حشيش مي‌خوراند تا بيهوش شوند سپس آن‌ها را به باغي مي‌برد كه در آن زيباروياني با نعمتهاي فراوان بودند سپس آن‌ها با شربتي ديگري از حشيش دوباره بيهوش مي‌شدند و سپس كه به هوش مي‌آمدند به آن‌ها گفته مي‌شد كه در بهشت بوده‌اند و با اين حيله آن‌ها حاضر ميَدن براي رسيدن به بهشتي كه ديده بودند دست به هر كاري بزنند و جان خود را فدا كنند مساله حشيش خوردن آن‌ها آنقدر بر سر زبانها بود كه بر آن‌ها نام حشاشين نهادند و در انگليسي هم واژه ترور كردن از نام آن‌ها برآمده است: assassinate

گويي مردم آن زمان نمي‌توانستند تصور كنند كه چگونه كسي حاضر است اينطور جان خود را فدا كند و در كشتن مردم بي‌گناه ابايي نداشته باشد.

اما ما كه عملياتهاي انتحاري را بدون مدد حشيش مي‌بينيم نيازي به اين افسانه‌پردازي‌ها نداريم

فرقه اسماعيليه كه حسن صباح از داعيان آن بود تاكيد زيادي بر ناتواني عقل در تشخيص حق از باطل داشتند و مي‌گفتند رسيدن به حق جز از طريق فردي واصل به حق كه از نگاه آن‌ها امام اسماعيليان بود ممكن نخواهد شد متابعت محض از سرسلسله‌گان مذهب، از اصول آن‌ها بود و ما چه خوب مي‌دانيم كه تربيت اعتقادي انسان را تا به كجا به پيش مي‌برد. نه! هيچ نيازي به حشيش نيست.

هر جا به انديشه‌اي برخورديد كه به تحقير و تخفيف عقل و خردورزي مي‌پردازد؛

ولو آنكه چهره روشنفكرانه‌ای داشته باشد.

ولو آنکه از متفکران غربی باشد.

ولو آنکه رنگ و لعاب نظریه‌های جدید را به خود گرفته باشد.

ولو آنکه به زبان عرفانی یا علمی بیان شده باشد.

از آن پرهيز كنيد. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:0  توسط عباس  | 

مهمترين دليل انتخاب ِ همسر و پذيرفتن ِ قيد و بندِ مسئوليت ،رهايي از حس تنهايي و يافتن همدمي "متمم" و "مكمل" براي خويشتن است. در فرهنگ و جامعه ي ما مردان انتخاب كننده و زنان انتخاب شونده اند.يك مرد باهوش ، نهايت وسواس ، دقت و استعدادش را به كار ميگيرد كه آن "مكمل" ،نيمه ي گمشده اش باشد. و يك زن باهوش كه به محدوديت هاي اجتماعي خود واقف است و دايره ي انتخابش محدود و معدود است، با اميد به ايجاد تغيير در بخش هاي نا مطلوب مرد ِ مورد نظر ، به وي جواب مثبت ميدهد. به عبارتي ساده تر مردان در بدو انتخاب و ازدواج اميد دارند كه زن مطلوبشان در گذر زمان تغيير نكند ولي زنان همواره به ايجاد تغيير در مرد ِ مورد  نظرش دلخوش است.

هنگامي كه اين وصلت سر ميگيرد و اين دو كبوتر عاشق زندگي شان را آغاز ميكنند زن ِ اميدوار به ايجاد تغيير ، با نرمش و طنازي و عشوه گري و گاه با قوه ي قهريه و زور در صدد ايجاد تغيير بر مي آيد. و مردي كه پيش از ازدواج همواره چهره ي بزك كرده و دلفريب و ظاهر اتو كشيده ي بانو را ميديد و عاشقش شده بود اينك با اولين كلمات مشمئز كننده و صورت نشسته ي اول صبح  و موهاي ژوليده و در هم .... از اوج آسمان به روي زمين گام ميگذارد و واقعيات را ميبيند. تراژدي زندگي اين مرد واقع گرا  و اميدوار به "عدم تغيير"هنگامي روي ميدهد كه زن ِ مطلوبش در گذر زمان دستخوش انواع و اقسام تغييرات فيزيكي و شيميايي ميشود! نوسانات هورموني، بارداري، تغيير سايز و شل و وا رفته شدن عضلات، افتاده شدن پوست و چروكيده شدن صورت ، سپيد شدن مو و زمخت شدن  پوست دست... همه اينها مرد را دچار سرخوردگي ميكند.

از سوي ديگر زن هم كه رادارهاي حسي اش سخت قوي است، سيگنال هاي منفي را دريافت ميكند و خود آگاه و نا خود آگاه هر روز تلخ تر ميشود! تير خلاص را به رابطه ي اين دو جفت ِخوشبخت " عادت" ميزند."عادت" به ديدن صورتي  يكنواخت،  "عادت" به بوييدن  بويي يكنواخت ، "عادت " به شنيدن  فركانس ِ صدايي  يكنواخت، "عادت" به دانستن عقايدي" يكنواخت"،"عادت " به "يكنواختي" مثل موريانه روح و جان آنان را مي جود. سرانجام باز فرهنگ ، سنت ، دين و اجتماع  به مرد ِ با هوش  راهكارهايي براي خلاصي از اين يكنواختي پيشنهاد ميكند . مرد باهوش ميداند چگونه از اين آزادي ها بهره برد. به گونه اي كه هم در اجتماع سرافراز باشد هم در جمع دوستان و آشنايان فردي موفق جلوه كند. همه چيز رو به راه به نظر ميرسد. تعداد اين افراد پيرامونمان كم نيستند و اغلب به زندگي ايشان غبطه ميخوريم وليكن سيگنال هاي منفي  هر روز و هفته شديدتر و شديدتر به سوي زن  ِ باهوش ارسال ميشوند و او به راحتي همه ي آنها بي هيچ دليل و مدركي فقط حس ميكند!...

اما زن باهوش در مواجهه با اين واقعيت راهكارهاي مختلفي در پيش ميگيرد:

- حقي مساوي با مردان براي خود قايل است . متاسفانه هم اينك در كلان شهرها اين گروه  گوي سبقت از مردان ربوده اند. در اين زمينه نياز به توضيح نيست كه مسموميت ذهني به همراه دارد!

-با همه ي قوا در برابر سيگنال هاي منفي قد علم ميكند و بر مي آشوبد كه در اين پروسه دو حالت متصور است (الف): مهرش حلال و جانش را خلاص ميكند. كه هر دو گرفتار مصايب پس از طلاق خواهند شد  (ب) متناسب با شدت بر آشفته شدن زن ِ باهوش  از سوي مرد باهوش ِ  سركوب ولگد مال   ميشود!! پس از اين اتفاق ناميمون، زن باهوشي كه  اصالت هوش و شخصيتش لجن مال شده   تبديل به زني افسرده و گوشه گير و بيمار ميشود و اساسا همدلي اش را با مرد مورد نظر انكار ميكند

-زن ِ باهوش براي انتقام از مرد ِ باهوش ِ سر به هوا در حد توان به زايش كودك مبادرت مي ورزد!! به نقل از قدما" هر كودك وزنه ايست بر پاي مرد" لذا زن ِ باهوش با كمك  اين وزنه ها هم  خود و هم همسر نا اهلش را به قعر تباهي  مي فرستد!

- زن باهوش خود  را وقف امور خيريه ، اجتماعي ،فرهنگي ،سياسي،هنري،اقتصادي يا..... ميكند. با اين ترفند هم  شادابي و موفقيت كسب خواهد كرد و هم  از همه ي مواهب ِ زندگي در كنار ِ مردي موفق بهره مند ميشود . شخصيت مستقلش ، مستقل تر ميشود! همواره مردان عاشق چنين زناني هستند! پس مرد ِ باهوش هم شاداب و موفق به نظر مي آيد.  همه چيز به نظر  رو به راه است جز اصل "همدلي" و "مكمل" بودن كه در گذر زمان سخت رنگ باخته است.

- پس از ده سال زندگي مشترك همه ي اين گروهها از خود ميپرسند " هدف از تاهل و ايجاد تعهد چه بود؟"

نتيجه اخلاقي: يا ازدواج نكن! يا دنبال "همدلي" و مكمل"و "متمم" و از نوع خزعبلات نباش! يا با يك دختر زيبا روي اما با  ضريب هوشي پايين ازدواج كن! كسي كه نه فركانست رو شكار كنه  نه بلد باشه سوال بپرسه!!!!!! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:10  توسط مهراوه  | 

بعد از این بر وطن و بوم و برش باید ...

به چنین مجلس و بر کر و فرش باید.... 
 
به حقیقت در عدل ار در این بام و در است
به چنین عدل و به دیوار و درش باید ... 
 
آن‌که بگرفته از او تا کمر ایران را گه
به مکافات الی تا کمرش باید ... 
 
پدر ملت ایران اگر این بی پدر است
بر چنین ملت و روح پدرش باید ... 
 
به ... نتوان کرد جسارت اما
آن‌قدر هست که بر ریش خرش باید... 
 
این حرارت که به خود احمد آذر دارد
تا که خاموش شود بر شررش باید ... 
 
شفق سرخ نوشت آصف کرمانی مرد
غفرالله کنون بر اثرش باید ... 
 
آن دهستانی بی مدرک تحمیلی لر
از توک پاش الی مغز سرش باید ... 
 
گر ندارد ضرر و نفع مشیرالدوله
بهر این ملک به نفع و ضررش باید ... 

 زحمت پر كردن قسمت هاي نقطه چين با ابوالفضل باشه[Image]
 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:9  توسط مهراوه  | 

 

شعر حمید مصدق و جواب زیبای فروغ فرخزاد به او

6q8h4sp.jpg

*تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من كرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

uocf8xyssd80uzf6p7ji.jpg

من به تو خندیدم

چون كه می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تكرار كنان

می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

                                                     خرداد ۴۳

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 14:8  توسط مهراوه  | 

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت

گفت اي دوست اين پيراهن است افسار نيست

گفت مستي، زآن سبب افتان و خيزان مي‌روي

گفت جرمِ راه رفتن نيست، ره هموار نيست

گفت مي‌بايد تو را تا خانه‌‌ي قاضي برم

گفت رو صبح آي، قاضي نيمه شب بيدار نيست

گفت تا داروغه را گويم در مسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بدكار نيست

گفت مينايي بده پنهان و خود را وا رهان

گفت كار شرع كار درهم و دينار نيست

گفت آنقدر مستي، زهي از سر برافتادت كلاه

گفت در سر عقل بايد، بي كلاهي عار نيست

گفت بايد حد زنند هشيار مردم مست را

گفت هشياري بيار، اينجا كسي هشيار نيست

 

 

به گرد كعبه مي‌گردي پريشان

كه وي خود را درآنجا كرده پنهان

اگر در كعبه مي‌گردد نمايان

پس بگرد تا بگرديم

درآنجا باده مي‌نوشي

درآنجا خرقه مي‌پوشي

چرا بيهوده مي كوشي

در اينجا مردم آزاري

در آن جا از گنه عاري

نمي‌دانم چه پنداري

در اينجا همدم و همسايه ات در رنج و بيماري

تو آن جا در پي ياري

چه پنداري كجا غير از تو مي‌خواهد چنين كاري

چه پيغامي كه جز با يك زبان گفتن نمي‌داند

چه سلطاني كه جز در خانه‌اش گفتن نمي‌داند

چه بيداري كه جز دينار و درهم از شما سفتن، نمي‌داند

به دنبال چه مي‌گردي كه حيراني

خِرد گم كرده‌اي شايد نمي‌داني

هماي از جان خود سيري

كه خاموشي نمي‌گيري

لبت را چون لبان فرخي دوزند

تو را در آتش انديشه‌ات سوزند

هزاران فتنه انگيزند

تو را بر سردر ميخانه آويزند

 

 

من از جهاني دگرم

ساقي از اين عالم واهي رهايم كن

نمي‌خواهم در اين عالم بمانم

بي از اين تن آلوده و غمگين رهايم كن

تو را اينجا به صدها رنگ مي‌جويند

تو را با حيله و نيرنگ مي‌جويند

تو را با نيزه‌ها در جنگ مي‌جويند

تو را اينجا به گرد سنگ مي‌جويند

تو جان مي‌بخشي و اينجا

به فتواي تو مي‌گيرند جان از ما

نمي‌دانم كيم من، آدمم روحم خدايم يا كه شيطانم

تو با خود آشنايم كن

اگر روح خداوندي دميده بر لبان آدم و حواست

پس امي مردم به خود آ تا كه دريابي

خدا در خويشتن پيداست

هماي از دست اين عالم پرپرواز خود  بگشود و در آتش سوخت

خداوندا بسوزانم همايم كن، همايم كن

نمي‌خواهم در اين عالم بمانم

بيا از اين تن آلوده و غمگين رهايم كن

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 13:59  توسط افشین  | 

شمع در دست از اين ديوار به آن ديوار در برابر باد

نوستالژيا-تاركوفسكي

جوك ترك و لر

پايان آژانس شيشه‌اي

بازي با خوشه‌هاي گندم

رنگ خدا

رقصيدن روي خشتهاي خام

رقص خاك-جليلي

هديه كردن شمايل دست

رقص خاك

فيلمبرداري از بالا هنگام عوض كردن كفشها

بچه‌هاي آسمان

يادآوري خاطره سواري بر پشت گاري با خواهر

كودكي ايوان-تاركوفسكي

چهره سرد و بي‌روح ايوان و ميشا (مرگ عشق و كودكي در جنگ)

كودكي ايوان

دوباره بر سر گذاشتن شنل زرد توسط دختر نابينا

روستا-شيامالان

نوشيدن از درخت زندگي

چشمه-آرونوفسكي

رقص پاياني زوربا و اربابش

زورباي يوناني

تركيدن لامپهاي ريسه

بوي پيراهن يوسف

صحنه پرتاب استخوان توسط ميمون انسان‌نما

اديسه فضايي 2001

صحنه عبور پدر از كنار مخفيگاه پسر

پايان فيلم زندگي زيباست-بنيني

صحنه رقص

از كرخه تا راين

هديه آلبرتو به توتو

پايان فيلم سينما پاراديزو-تورناتوره

گرم شدن با شعاع آفتاب

شهر فرشتگان-دسيكا

گريه زامپانو

پايان فيلم جاده-فليني

گريه ماتيلدا هنگام پناه آوردن به لئون

لئون-بسون

خرد شدن شمع بر روي تمثال مسيح و اشك شمع

فرمان اول-كيشلوفسكي

ايستادن روي ميز هاي كلاس

انجمن شاعران مرده

شكلات خوردن شهردار

شكلات

رد نشدن ويلچر كشيش از پله‌ها

درياي درون-آمنابار

گذر زمان بر صندلهاي چوبي

افشانه جودو-كوروساوا

صحنه برداشتن عينك عمرمختار از روي زمين

عمرمختار-عقاد

صحنه پاياني پاپيون

پاپيون

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:26  توسط عباس  | 

چند دقيقه پيش از سر درماندگي رفتم نشستم روي يه نيمكت سنگي توي يک بوستاني حوالي ميدان ونك...

شهر داشت همان آواز هميشگي اش را مي خواند و من خراب و خسته بودم

خسته از دويدن، از گنديدن و پوسيدن

داشتم به سوسوي چراغ تو فكر مي كردم

تنها سو سوي چراغ تو

تنها سوسوي چراغ تو ظلمت شب ام را مي سوزاند

 

سيگار همان پناهگاهي مي شود گاهي وقت ها

همان غاري كه نخستين بشر به داخل اش خزيد و ناگهان گرم شد

حس دردناك خوشبختي

بوسيدن گونه ي زيست با لبي سرخ و وحشي

مكيدن پستان خدا

ومن نشسته بودم روي يه نيمكت سنگي توي يک بوستاني حوالي ميدان ونك و به كودكي ام فكر مي كردم

 

کودك فال فروش را صدا زدم و فال حافظ خريدم

غزلي لابلاي آن دسته كاغذ، لمس سرانگشت هاي مرا انتظار مي كشيد

و ناگهان خواجه آمد و نشست روي نيمكت سنگي كنار من

و ناگهان رخ برافروخت و فارغ ام كرد ازبرگ گل

قد برافراشت و از سرو آزادم كرد

 

«نگارم دوش در مجلس

به عزم رقص چون برخاست

گره بگشود از گیسو

و بر دل های یاران زد »

 

و به چهچهه آوازخواندم من

« من از آن روز كه در بند توام، آزادم ... »

 

بلند شدم

آفتاب ملایم و پاییزوار می تابید

و پاییز مانند فرشته ی خسته ای داشت موهای حنا بسته اش را شانه می کشید

حالا داشتم راه می رفتم

« من میخ کفش ام از هر تراژدی گوته دردناک تر است »

رفتم روی تپه سبز مشرف به بزرگراه مدرس زیر درخت بید نشستم

گریه نکردم اما داشتم فکر می کردم از زیر این پل  رودخانه ی « پیدرا » دارد رد می شود

و من یک نفر پائولو کوئیلو هستم

 

شب چقدر خوب است

 

« و هنگامي كه درناهاي مهاجر در درياچه ي مهتاب پارو مي كشند

« خوشا رها كردن و رفتن

خوابي ديگر به ماندابي ديگر

خوشا رفتن، خوشا رهايي

خوشا نه اگر رها زيستن، مردن به رهايي ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 15:28  توسط ابوالفضل  | 

یه روز خوب چه روزیه؟

-یه روز خوب روزیه که پنج دقیقه قبل از اینکه ساعتت زنگ بزنه خودت سر حال از خواب بیدار بشی

- يه روز خوب روزيه ، اولين صدايي كه بشنوي صداي بارش باران و برخوردش با شيشه ي پنجره باشه

-يه روز خوب روزيه ، همين كه  موبايلت رو روشن كردي  تكستي پر محبت  از دوستي عزيز برات برسه 

-یه روز خوب روزیه ، صبح کله سحر پیچ رادیوی ماشین رو که باز میکنی آهنگ مورد علاقه ات رو بشنوی

-یه روز خوب روزیه ، در  آخرین ثانیه بتوني  چراغ قرمز چهار را رو رد كني

- روز خوب روزيه، درست جلوي در محل كارت يه جاي پارك پيدا كني

- يه روز خوب روزيه ، بلند گو و ميكروفن مدرسه برات ادا در نياره و بتوني بي دردسر مراسم صبحگاه رو اجرا كني

- يه روز خوب روزيه ، ارسلان با اون دهن گشاد و قيافه ي مخوف غايب باشه!!

- يه روز خوب روزيه ، مرتضي دست و سر ِ بچه اي رو له نكنه و مجبور نشي سرش جيغ بكشي!

- يه روز خوب روزيه ، مدير ديوانه ات درگير كارهاي شخصي اش باشه و هي باهات حرف نزنه!

- يه روز خوب روزيه ، وقتي از سر كار برگشتي مجبور نشي باز براي انجام كاري  از خونه بيرون بري

-يه روز خوب روزيه ، بعد از ناهار بتوني كنار عزيزت خوابي بي دغدغه كني!

- يه روز خوب ، روزيه بي مزاحمت افكار مزاحم، كتاب مورد علاقه ات رو بخوني

- يه روز خوب روزيه، متوجه غروب خورشيد نشي

- يه روز خوب روزيه ،......

"دل من كه به اندازه ي يك عشق است، به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مينگرد..."

بهانه هاي خوشبختي شما چيست؟ تعدادشان كم نيستند. فقط بايد ديدشان و از آنها لذت برد! بايد زندگي كرد و با "بهانه هاي كوچك خوشبختي  "ايجاد انگيزه كرد. وگرنه موريانه هاي ياس و نا اميدي جانمان را خواهد جويد! در اين روزهاي خاكستري " آرام آرام آغاز به مردن" خواهيم كرد...

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:23  توسط مهراوه  | 

 
Grazr