X
تبلیغات
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

درباره یک پستچی

پستچی آمد. موتورش را گوشه ایی پارک کرد. نامه ها را یکی یکی بٍٍٍر زد. سرش را بالا گرفت به پنجره های آنسوی دیوار نگاه کرد. انگار که مدتها بود کسی آنجا نبود. زنگ زد. زنگ زنگ زده بود. صدایی هم نیامد. نامه را نگاه کرد. آدرس همان بود. انگار مدتها بود که کسی انتظار نامه نداشت. یا آنقدر به انتظار نامه نشسته بودند و نیامده بود که بی خیالش شده بودند. بی خیال همه چیز. کلن دوره بی خیالی و بی خبری است انگار. از لای در نامه ارا انداخت تو. یعنی سعی کرد اینکار را بکند. اینطرف باد آرام پیچید و خس و خاشاک را کنج در جمع کرد. نامه معلق بین زمین و هوا از لای در آویزان مانده بود. 

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1391ساعت 12:31  توسط کریم  | 

سیف فرغانی



رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را
تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را

بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند
چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا!

ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم
کز ناله‌های زارم زحمت بود شما را

از عشق خوب رویان من دست شسته بودم
پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را

از نیکوان عالم کس نیست همسر تو
بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را

در دور خوبی تو بی‌قیمتند خوبان
گل در رسید و لابد رونق بشد گیا را

ای مدعی که کردی فرهاد را ملامت
باری ببین و تن زن شیرین خوش لقا را

تا مبتلا نگردی گر عاقلی مدد کن
در کار عشق لیلی مجنون مبتلا را

ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی
مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را

مجروح هجرت ای جان مرهم ز وصل خواهد
این است وجه درمان آن درد بی‌دوا را

من بنده‌ام تو شاهی با من هر آنچه خواهی
می‌کن، که بر رعیت حکم است پادشا را

گر کرده‌ام گناهی در ملک چون تو شاهی
حدم بزن ولیکن از حد مبر جفا را

از دهشت رقیبت دور است سیف از تو
در کویت ای توانگر سگ می‌گزد گدا را

سعدی مگر چو من بود آنگه که این غزل گفت
«مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا»
 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 23:9  توسط مرتضی  | 

یا نه؟


ایا اگه به شما بگن  اگه بری تو صدا سیــما کار کنی  چه میدونم مثلا بشی گوینده اخبار ( یه چیز خیلی بد گفتم که حرفی توش نباشه) ما سیصد هزار تا فقیرو از فقر نجات میدیم میرید اینکارو بکنید یا نه؟ تمام .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 22:40  توسط مرتضی  | 

گاهی اتفاق می افتد

فكر كنم فيلمی که سال پيش با عنوان مضحك مستند دو ج.نس.ه.هاي ايراني دست به دست مي شد را ديده باشيد. فيلمي كه درباره ي زندگي ترنس هاي ايراني ساخته شده بود،  شايد فيلم  خيلي درخشاني نبود ولي قدم بسيار با ارزشي بود و من چند بار ديدمش. ديشب فيلمي ديگري درباره‏ي انسان هاي ترنس دانلود كردم و ديدم، فيلم " گاهي اتفاق مي‏افتد" به كارگرداني شراره عطاري. فيلم خوبي بود. 44 دقيقه بود.ماجراي زندگي چند ترنس ام تو اف ( پسر به دختر). صحنه هاي تاثير گذاري داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 11:33  توسط مرتضی  | 

سعادت غمناک

الان از بیمارستان برگشتم. برادرم چند روزی است که بیمار است و بستری. بیمارستان‏های دولتی وضعیت رقّت باری دارند. پزشکان ایرانی در در فرومایگی أسف باری غلطیده‏اند، أسف بار یعنی چند مرتبه بالاتر از دون مایگی تأسف‏بار انسان عادی ایرانی. این که این انسان چگونه به اینجا رسیده است و عاقبتش چه خواهد شد موضوعی است که پیوسته به آن فکر می‏کنم. تنها سعادت من این است که در سرزمینی بدنیا آمده ام  که می‏تواند بهشت فیلسوفان و جامعه‏شناسان باشد، چه سعادت غم باری!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 22:18  توسط مرتضی  | 

نامه ای به فرزندم

 

1-    درود بر مجید. خوشحالم که هنوز هستی. و باش. و یا به عبارت دیگه  بابا لامصب حالا که نیستی حداقل آنچه هستی باش. بنویس مجید. منتظرم

2-    گاهی اوقات آدمهای بزرگ کارهایی می‏کنن که تو تازه متوجه میشی که چرا آدم‏های بزرگ، بزرگن.

3-    امروز داشتم سرکی به زندگی پرویز ناتل خانلری می‏کشیدم که به نامه‏ی جالبی که برای فرزند خردسالش نوشته برخوردم.(  به نفس این کار دقت کنید) بسیار زیبا بود. نامه رو می‏ذارم.

 

نامه‏ای به فرزندم

فرزند من! دمی چند بیش نیست که تو در آغوش من خفته‏ای و من به نرمی سرت را بر بالین گذاشته و آرام از کنارت برخاسته‏ام. و اکنون به تو نامه می‏نویسم. شاید هرکه از این کار آگاه شود عجب کند، زیرا نامه و پیام آنگاه به کار آید که میان دو تن فاصله‏ای باشد و من وتو در کنارهمیم، اما آنچه مرا به نامه نوشتن وا می‏دارد بعد مکان نیست بلکه فاصله‏ی زمان است.[ به نظرم این کار فوق العادست نامه نوشتن از زمانی دیگر و نه از مکانی دیگر] اکنون تو کوچکتر از آنی که بتوانم آنچه می خواهم با تو بگویم. سالهای دراز باید بگذرد تا تو گفته های مرا دریابی، و تا آن روزگار شاید من نباشم. امیدوارم که نامه ام از این راه دراز به تو برسد، روزی آن را برداری و به کنجی بروی و بخوانی و درباره ی آن اندیشه کنی. من اکنون آن روز را، از پشت غبار زمان، به ابهام می بینم. سالهای دراز گذشته است. نمی دانم که وضع روزگار"چگونه است"؛بهتر از امروز است یا نیست. اکنون که این نامه رامی نویسم زمانه آبستن حادثه ها است. شاید دنیا زیرو رو شود وهمه چیز دگرگون گردد. امّا این نیز ممکن است که باز زمانی روزگار چنین بماند. من نیز مانند هر پدری آرزو دارم که دوران جوانی تو به خوشی وخوشبختی بگذرد. امّا جوانی بر من خوش نگذشته است و امیّد آن دارم که روزگار تو بهتر باشد. دوران ما عصر "جنگ" و فساد است و هنوز نشانه یی پیدا نیست ازاینکه آینده جز این باشد. آخر، سال نیکورا از بهارش میتوان شناخت. سرگذشت من خون دل خوردن و دندان به جگرافشردن بود، که امیّد وارم سر گذشت تو چنین نباشد.

شاید بر من عیب بگیری که چرا دل از وطن برداشته و ترا به دیار دیگری آورده ام، شاید مرا به بی همّتی متّصف کنی. راستی آن است که این عزیمت بارها از خاطرم گذشته است، امّا نیک میدانم که من و تو ازآن نهالها نیستیم که آسان بتوانیم ریشه از خاک خود بر کنیم ودر آب و هوائی دیگر نموّ کنیم. پدران تو، تا آنجا که خبر دارم، همه اهل خرد واز آن طائفه یی بوده اند که مأمورند میراث ذوق واندیشه گذ شتگان را به آیندگان بسپارند. جان ودل چنین مردمی با هزاران بند و پیوند به خاک و اهل خاک خود بسته است. ازاینهمه تعّلق گسستن کار آسانی نیست.

امّا شاید"هجرت" من سببی دیگر نیز داشته است وآن مقابله بااهریمن جنگ و دوری از" دیو فساد" است که با او بسیار کوشیده ام و همه خوشی های زندگی ام بر سر این پیکار رفته است، تا اینکه ترا از آسیب او برهانم. اینکه ترا بدیار دیگری آورده ام، ازاین جهت بود که از تو چشم امّیدی داشتم. . .

اکنون که اینجا آمده ایم و سرنوشت ما این است، باید به فکر حال وآینده خود باشیم. میدانی که کشور ما روزگاری قدرتی و شوکتی داشت. امروز ازآن قدرت وشوکت نشانی نیست. ملّتی آواره ودر سرزمین های پهناور پراکنده ایم.

دراین وضع، شاید بهتر آن بود که قدرتی کسب کنیم، آنقدر که بتوانیم حریم" کشور" را از دستبرد اجانب نگهداریم و نگذاریم که مارا آلتی بشمارند ودر راه مقصود خویش به کار برند. امّا این هم مجالی میخواهد و معلوم نیست که زمانه آشفته چنین مجالی به ما بدهد.

پس اگر نمی خواهیم یکباره نابود شویم، باید در پی آن باشیم که برای خود شأن واعتباری جز از راه قدرت مادّی به دست بیاوریم، تا دیگران بملاحظه آن مارا به چشم اعتنا بنگرند وجانب مارا مراعات کنند؛ و اگرگردش زمانه مارا به ورطه نابودی کشید، باری، آیندگان نگویند که این مردم لایق و سزاوار چنین سرنوشتی بوده اند.

این شأن واعتبار را جز از راه دانش و روش بزرگان حاصل نمیتوان کرد. ملتّی که رو به انقراض می رود، نخست به دانش وفضیلت بی اعتنا میشود. به این سبب برای مردم امروزباید دلیل وشاهد آورد تا بدانند که ارزش ادب ودانش چیست.

جنگ ها و پیروزی ها در" جنگ" اثری کوتاه دارند. آثار هر پیروزی تا وقتی دوام می یابد که شکستی درپی آن نیامده است. امّا پیروزی معنوی است که میتواند شکست نظامی راجبران کند. تاریخ گذشته ما سراسر برای این معنی مثال ودلیل است. در تاریخ ملّت های دیگر نیز شاهد وبرهان بسیار می توان یافت. فرانسه پس از شکست ناپلیون سّوم در سال 1870 مقام دولت مقتدردرجه اوّل را ازدست داده بود. آنچه بعد ازاین تاریخ موجب شد که باز آن کشور مقام مهّمی درجهان داشته باشد دیگر قدرت سردارانش نبود، بلکه هنر نویسندگان و نقاشانش بود.

ما نیز باید درپی آن باشیم که چنین نیروئی برای خود به دست بیاوریم. گذشتگان ما بقدروسّع کوشیدند وبرای ما آبرو واحترامی بزرگ فراهم کردند. بقای ما تا کنون مدیون ومرهون کوشش آن بزرگوارن است. امروز ما ازآن پدران نشانی نداریم. آنچه را ایشان بزرگ داشتند ما به مسخره و بازی گرفته ایم. دیو فساد در گوش ما افسانه و افسون می خواند. کسانی هستند که جز در اندیشه انباشتن کیسه خود نیستند. دیگران نیز از ایشان سرمشق میگیرند و پیروی میکنند. اگر وضع چنین بماند لازم نیست که حادثه یی عظیم ریشه وجود مارا بر کند. ما خود به آغوش فنا می شتابیم.

امّا اگر هنوز امیّدی هست، آن است که جوانان ماهمه یکباره به فساد تن درنداده اند. هنوز برق آرزو در چشم ایشان می درخشد؛آرزوی آنکه بمانند وسر افرازباشند. تاچنین شوری در دلها هست همهِ بدی هارا سهل میتوان گرفت. آینده به دست ایشان است ومن آرزو دارم که فردا توهم دراین صف باشی؛یعنی درصف کسانی که به قدر وشأن خود پی برده اند. مردانه بکوشی و با دشمن درون که فسادست به جنگ برخیزی. اگر دراین پیکار پیروز شدی، دشمن بیرون کاری از پیش نخواهد برد وگیرم که برما بتازند وکار مارا بسازند، باری اینقدربکوشیم تا پس از ما نگویند که مشتی مردم پست و فرومایه بودند و بماندن نمی ارزیدند!


زان پیش که دست وپا فرو بندد مرگ...................آخــــرکم ازآنکه دست وپائی بزنیـــــــم.

 

 



 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 18:6  توسط مرتضی  | 

الان

الان مشغول پیاده کردن مصاحبه‏ی یکی از بچه هایی هستم که تو پایان‏نامه دارم روش کار می‏کنم، یه دختر که الان تنها داره تو کرج زندگی می‏کنه، 2 سال پیش عمل کرده و و بدن خودش رو تبدیل کرده به یه دختر. خانواده‏اش تو شیراز زندگی می‏کنن مثل خیلی از بچه‏های تی‏اسِ پسر به دختر، خانواده‏ی این یکی هم نتونستن این ننگ بزرگ رو! ( تبدیل پسرشون به دخترشون) تحمل کنن طردش کردن، منتها مال این یکی یه خورده با معرفت بودن همینجوری ولش نکردن به امون خدا، یه خونه تو هزار کیلومتری خودشون، تو کرج، واسش گرفتن، الان داره اونجا تنها زندگی می‏کنه، یه کاری هم واسه خودش تو تهران دست و پا کرده .....  

 

..  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 18:46  توسط مرتضی  | 

بازگشت به آینده

 - بعد از مدتها کلنجار رفتن با من، مدیران محل کارم به این نتیجه رسیدند که فایده‏ای ندارد، از من کارمند در نمی‏آید، تصمیم خودشان را گرفتند و یک روز درآمدند که بابا جان، شما خودت بگو ما با شما چه بکنیم، من هم نه گذاشتم نه برداشتم یک‏راست رفتم سر اصل مطلب که بگذارید پژوهشی چیزی راه بیاندازم اینجا، نتیجه آن شد که قرار شد بخشی تاسیس شود در دل اداره‏ی فخیمیه‏ی خودمان با نام ِ "اداره‏ی پژوهش". من هم شدم تنها عضو این اداره.

 

- فی‏ الحال گاهی تدریس می‏کنم، گاهی پژوهش، گاهی هم از همین کار‏های دم دستی انجام می‏دهم، ولی مشخص این است که سبک زندگی قبلی‏ام دارد کم کم از دست می‏رود، سبک زندگی‏ای که خوب بود. مطالعه‏ کردنم به صفر رسیده است، نگاهم به زن‏ها پریشان شده است، سرم دیگر سودایی ندارد، بازیگوشی‏ام را به کل از دست داده‏ام، چیزها بیشتر برایم جدی است تا شوخی، به قول نیچه توان خنده زنی را از کف دادهام، توان تحلیل در رشته‏ی تخصصی خودم را تحلیل داده‏ام، و شوربختی‏هایی از این دست....

 

- تصمیم گرفته‏ام دوباره به به نوع زندگی کردن گذشته برگردم، وبلاگ را هم برای همین دوباره راه انداختم، در محل کار هم چند پروژه‏ی پژوهشی راه انداخته‏ام، پایان نامه‏ام را هم از همین امروز دوباره سرگرفته‏ام، و.........

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 10:48  توسط مرتضی  | 

حقیقت


شاخص روشنفکری نه تصاحب حقیقت که جستجوی حقیقت است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 10:41  توسط مرتضی  | 

شروعی دوباره از نو

گاهی آنقدر خسته و خالی می‏شوی که حتی توان به دوش کشیدن بار دوست داشته شدن را هم نداری.......


( از این به بعد نوشتن در این وبلاگ از سر گرفته خواهد شد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 10:6  توسط مرتضی  | 

درباره علوم اجتماعی

یونسکو گزارشی را در سال 2010 در مورد رشد علوم اجتماعی در جهان منتشر کرده است که در برخی سایت ها هم اشاره ای به آن شده بود. نگاهی مختصربه گزارش  و مرور آن خالی از لطف نخواهد بود.

در حوزه ی علوم اجتماعی، 75% ژورنال ها در امریکای شمالی و اروپا منتشر می شوند و 85% مطالب به انگلیسی است. یک-چهارم آن ها در ایالات متحده منتشر می شوند. بیشترین انتشارات در این حوزه در جهان در رشته های اقتصاد و روانشناسی است. دو-سوم ژورنال های علوم اجتماعی در جهان در ایالات متحده ، بریتانیای کبیر ، هلند و آلمان منتشر می شود. علوم اجتماعی در کشورهایی مثل چین ، هند و برزیل در حال توسعه است. در برزیل تعداد محققان این رشته ها طی ده سال اخیر 3 برابر شده، در چین بودجه علوم اجتماعی و انسانی از سال 2003، 15-20%  در سال اضافه شده است. با این وجود تعداد مقالات منتشر شده در اروپا و امریکای لاتین بیشترین رشد را داشته است.  در عوض روسیه و کشورهای مشترک المنافع پس از فروپاشی شوروی کاهش شدیدی در تولید علمی در این حوزه داشته اند که عمدتا به خاطر کاهش شدید تعداد محققان و مسن شدن شان بوده است، اکنون دانشگاه های روسی در کشاکش جذب استعدادهای جدیدند. نابرابری در تولید علمی در افریقا هم دیده می شود: در افریقای جنوب صحرا، سه چهارم مقالات منتشر شده در این حوزه از دانشگاه های کمی در 3 کشور است: افریقای جنوبی، کنیا و نیجریه. این وضعیت را تا حدی با فرارمغزها می توان توضیح داد: در امریکا از هر 5 دکتری که در زمینه ی علوم اجتماعی کار می کنند؛ ؛ یکی متولد خارج از امریکا است. یکی از مدیران یونسکو در تحلیل گزارش می گوید: «دانش علوم اجتماعی غالبا در قسمت هایی از جهان که بیشترین نیاز به آن هست کم تر توسعه یافته است. به علاوه تلاش ها در علوم اجتماعی [در این قسمت های جهان] ناچیز است به خاطر سوگیری علوم اجتماعی به سمت انگلیسی و کشورهای انگلیسی زبان. این فرصت از دست رفته ای است.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 19:25  توسط مصطفی  | 

صدف دریایی

  با پوزش از مصطف ( تصمیم گرفته ام دیگر اسم هایی را که اخرشان ی است ولی صدای آ میدهند دیگر بدون آن ی بنویسم و بخوانم) به خاطر اینکه اینقدر زود پست رو پستش دادم.

امیدوارم این وبلاگ باز هم رونق بگیرد....من همانطور که میدانید یک کارمند عوضی هستم...که وقت این سوسول بازی ها را ندارم....ولی شما داشته باشید ...من درگیر وام و قسط و زن و زندگی هستم.....دوستی دارم که سه ماه است به او قول پست یک کتاب داده ام هنوز نتوانسته ام.........کم کم هم دارم اخراج میشم از یونی......قید پی اچ دی رو هم دیگه باید بزنم.....فک نکنم التزام عملی به حد کافی داشته باشم..........و اینجور چیزا دیگه...ولی شما ها بنویسید......ابولفضل تو چرا نیستی آخه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 23:57  توسط مرتضی  | 

تلاش کنیم آن هم مبارک

چند سال پیش یک روز با استاد مشاور پایان نامم درباره سلامت فکری صحبت می کردیم؛ صحبتاشون رو یاداشت کرده بودم که اتفاقی دوباره بهشون برخوردم:

اگه تلاش داری مسیر پیشرفت فکری خودتو را با تعقل پیدا کنی و صرفاً دنباله روی باورهایی که از بدو تولد در جریان جامعه پذیری از طریق کانال هایی چون خانواده و نزدیکان نباشی، تلاشت مبارک است! این تلاش فکری می تونه  شما را از خشک اندیشی ها رها کنه. توی یک جمع وقتی بحث پیش می آد نگران این نباش که ممکن است در معرض شنیدن افکار مخالف قرار بگیری ! افکار مخالف لازم است تا شما در آنچه به آن ایمان دارید محکم تر بشین!

تلاش کنیم علاء رو دوباره رونق بدیم.

دکتر تو هم خصاصت نکن بیا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 3:49  توسط مصطفی  | 

ملاقاتی با مشتی خودمون

توی سفری که هفته پیش به دیار مشتی داشتم یک شب خفتش کردیمو مزاحمش شدیم.

خوشتیپ تر- سفیدتر- عینکشو عوض کرده- لاغرتر

ازدواجش که حقیقت داشت صحبتی که توی اون یک شب داشتیم یک جوری به لحاظ روحی تغییراتی داشت به دکتر سروستان. بیشتر دوست داره تنها و واسه خودش بنویسه بدون فکر و لحظه ای. به نظرم در آینده دوباره به وبلاگ بر می گرده.

لازم به ذکر است سند این دیدار به شکل تصویری منتشر خواهد شد. مطمئن باشید مثل آقای سرمربی تیم ملی عکس فتوشاپی.......... نه واقعی خواهد بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 21:15  توسط مصطفی  | 

یک تحلیل مثلا جامعه شناسانه(دکتر را تبیین کنید)

دکتر را تبیین کنید

دوستان به نظر شما تحلیل تون از غیب شدن ناگهانی دکتر چیه؟

آیا می شه با هومنز و نظریه مبادله اش (قضیه موفقیت) دکتر را تبیین کرد؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 20:23  توسط مصطفی  | 

؟؟؟؟

کسی نیست چیزی بنویسه اینجا؟

مجید؟ افشین؟مرتضی؟ابولفضل؟ مهدی؟!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 0:9  توسط مصطفی  | 

بنام پسر

ديشب فيلم بنام پسر را مي‌ديدم. ظاهرا داستان فيلم واقعي است و در ايتاليا اتفاق افتاده. داستان پسر 10 ساله‌اي كه در اثر حادثه يا سانحه (اول فيلم را نديدم)  به كما رفت. پدرش صاحب يك شركت موسيقي و مادرش خانه دار. جيانلوكاي 10 سال در يك مركز درماني در يك اتاق كاملا قرنطينه به همراه تعدادي از افراد از سنين مختلف بستري شده بود. و والدين و اقوام بيمارن فقط براي چند دقيقه مي‌توانستند از پشت شيشه عزيزان خود را كه چون گياهي گوشه بيمارستان افتاده بودند، نگاه كنند. فرانچسكا مادر جيانلوكا بيش از ديگران بي‌تابي مي‌كرد و لحظه‌اي آرام قرار نداشت. نمي‌توانست كودك خردسال و زيباي خود را رها كند. مقررات سختگيرانه بيمارستان مانع از آن مي‌شد كه لااقل فرزندش را ببيند. پزشكان هم بعد از چند نوبت آزمايش مرگ مغزي را اعلام كردند و هيچ اميدي نداشتند. ....فرانچسكا سراسيمه خود را به دفتر رئيس بيمارستان رساند . در صدايش، گردش چشمانش و حالت صورتش نوعي تهديد ملتمسانه ديده مي‌شد. در حالي كه بغض كرده بود و چشمانش داشت از حدقه در مي‌آمد خطاب به رئيس بيمارستان گفت من يه زن معمولي هستم و در زندگيم هيچ كار مهمي نكردم اما اگر لازم باشه براي نجات فرزندم دست به هر كاري مي‌زنم. اين تهديد بالقوه كه ممكن است فرانچسكا كار دست خودش و بيمارستان بدهد و مواجهه دادن رئيس بيمارستا با احساسش نسبت به فرزند خود، رئيس بيمارستان را متقاعد كرد كه روزي 10 دقيقه اجازه ديدار مستقيم و در درون بخش قرنطينه را براي فرانچسكا صادر كند. از همان لحظه اول فرانچسكا ثانيه‌‌اي را تلف نكرد. با خواندن داستان‌، آوردن عكس فوتباليست‌هاي مورد علاقه جيانلوكا، انتقال اسباب‌بازي‌ها و موسيقي مورد علاقه پسرش، به دنبال بازگرداندن او بود. هرگز نااميد نشد و علي رغم نااميدي همسرش و حتي پزشكان دست از كار نكشيد و بارها در مقابل آنها ايستاد. تا جايي كه گاهي اوقات همسرش فكر مي‌كرد ديوانه شده است. سرانجام تلاش‌هاي فرانچسكا نتيجه داد و جيانلوكا پس از 40 روز با گفتن جمله مادر دوستت دارم به زندگي لبخند زد.

ديشب قبل از ديدن اين فيلم خبر شوك‌آوري را شنيدم. لبخند از چهره شاد محو شد. حيرت كردم. آرايه‌اي متناقض؛ اما هست. آن لحظه‌اي هم كه شنيدم سيماي شاد و لبخند مداومش در خاطرم نقش بست و اكنون هم كه دارم اين سوگنامه يا بهتر بگويم ملامت‌نامه را مي‌نويسم باز هم تنها چيزي كه خيلي خوب در خاطرم مجسم مي‌شود لبخند اوست. يادم مياد وقتي پدرم به رحمت خدا رفت و لحظه‌اي كه داشت به آرامگاه ابدي سرازير مي‌شد، من نمي‌توانستم چنين واقعه‌اي را باور كنم. بودنش براي من عادي بود و نبودنش غير قابل باور. و هر گاه كه شيون بلند مي‌شد و نامي از پدر برده مي‌شد لرزه بر اندامم مي‌افتاد و برايم تازگي داشت.

حسين شاد را با اولين باري كه سخاوتمندانه سي دي رايترش را به خوابگاه آورده بود به ياد ميارم. جواني نسبتا تپل مو بور با ريش كوتاه و چشم‌هاي رنگي‌. هر وقت لبخند مي‌زد با تمام وجود مي‌خنديد و با جمع شدن لبها و گونه‌هايش  و چين افتادن دور چشمانش تمام بدنش هم به جنبش مي‌افتاد. من كمتر از بقيه دوستان با حسين ارتباط داشتم اما همان روزهايي كه خوابگاه مي‌اومد يا وسط حياط دانشكده دور هم مي‌نشستيم، چند باري به شوخي بهش مي‌گفتم كه تو تيپت بسيجيه و من از اين تيپ بسيجي مي‌ترسم و مطابق معمول لبخند مي‌زد و به شوخي مي‌گفت كه بايد هم بترسي. حسين هميشه سيگار مي‌كشيد و من هم از سيگار خوشم نمياد. يه بار بهش گفتم آخه حيف نيست اين چهره زيبا را با دود خط‌خطي كني؟ جوابش بيرون انداختن با ولع دود سيگار بود و با آهي نسبتا كوتاه: بي‌خيال افشين جان

ديشب در فيلم به نام پسر حسين شاد را ديدم. خودش را نه. يكي از اعضاي تيم پزشكي بيمارستان مذكور خيلي شبيه حسين بود. خيلي شبيه با همون ريش بور، چشم‌هاي رنگي، صورت ماه و فقط يك تفاوت معني دار داشت كه حسين هميشه شاد بود و اين دكتر هميشه اخمو.

و حسين از ميان ما پر كشيد و رفت. چقدر دوستان با معرفتي داشت! چقدر ما وقت‌مان پر ارزش و لحظه‌ لحظه‌اش ذي‌قيمت بود كه نتوانستيم از او خبر بگيريم! چقدر دنياي ما وسيع بود كه لبخندهاي حسين در آن گم شده بود! چه قدر ما در گرفتن مجلس يابود و غمنامه نوشتن و نوحه‌سرايي استاد هستيم و آب چشم خود را فقط بر خاك گور مي‌افشانيم. راستي ما نمي‌توانستيم اشك‌هامان را با حسين بر دامن هم بريزيم؟! نمي توانستيم با او بخنديم و بر غمش نگرييم؟! مي‌دانم كه همه شرمنده‌ايم و حتي دوستي مي‌گفت من نتوستم در لحظه‌لحظه‌ايي كه با درد جانكاه قطره قطره آب مي‌شد در كنارش باشم و با او هم حسي كنم. چطور الان مي‌توانم حرفي بزنم. همان بهتر كه سكوت كنم و فكر مي‌كنم ساكت باشيم سنگين‌تره.

براي تسلي خودم و آنهايي كه حسين را دوست داشتند گزيده‌هايي از نظريه‌ي معنا درماني ويكتور فرانكل  را مي‌نويسم:

آیا تا به حال به معنای زندگی خود فکر کرده‌اید؟!

بدون شک در دنیای امروز ما که پر از فراز و نشیب‌های متفاوت است ما به این معنا احتیاج داریم. هر یک از ما باید معنایی برای زندگی خود پیدا کنیم. معنا زندگی هر کس خاص و ویژه خود اوست زیرا برداشت هر کس از زندگی متفاوت است. شخصیت هر فرد مجموعه‌ای است از استعدادهای بالقوه‌ای که در جودش قرار دارد، آنچه از کودکی در نحوه تربیت و تعلیم او در خانواده آموخته و آنچه جامعه به او می‌دهد مجموعه‌ای است از باورها، نگرش‌ها و باید و نبایدهایی که هنجارهای یک جامعه است.

پس هر فرد متناسب با آنچه که از گذشته به همراه دارد معنایی خاص خود را برای زندگی متصور می‌شود.

به عقیده فرانکل معنی‌جویی حقیقتی انکارناپذیر در زندگی انسان است و ماهیت اصلی بشریت همین حقیقت است که الهام‌بخش وجود انسان می‌گردد.

این معنا دارای نیروی شفابخشی است که می‌تواند به زندگی جهت دهد و فرد را برای رسیدن به هدفش یاری کند.

اگر چه انسان قادر به جبران گذشته نیست اما با پیدا کردن راه آینده می‌تواند گذشته را آن گونه که دوست دارد جبران کند و راه خودشکوفایی استعدادهایش را پیدا کند. گذشته هر فرد هر قدر هم با شکست و ناکامی توأم باشد می‌تواند با نگاهی صحیح و عمیق راه موفقیت آینده را فراهم آورد. بسیاری اوقات کاستی‌ها همچون چراغ هشداری برای کسب موفقت و تکامل در آینده عمل میکند.

امروزه از روش لوگوترابی برای کمک به معنا دادن به زندگی افراد افسرده، افرادی که قصد خودکشی دارند، افرادی که بیماری صعب‌العلاج دارند، افرادی که با سوگ مواجهه می‌شوند و ... استفاده می‌شود.

به آنان کمک می‌کنند معنای آن حادثه را دریابند و با عینک جدید به آن اتفاق نگاه کنند و این راز فرانکل بود.

او به همنوعانش آموخت که گرد و غبار عینک خود را بزدایند و بدانند که به جای امکانات،  می‌توانند واقعیت را در اختیار گیرند.

واقعیاتی که محتوی آن تنها کارهای انجام داده شده نیست، بلکه عشق و محبتی است که به دردها و رنج‌هایی می‌ورزد که آن را شجاعانه به دوش می‌کشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 12:54  توسط افشین  | 

خداحافظ

ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند

گر از آن یار سفر کرده پیامی داری

 

حسین شاد پس از ماه ها بستری بودن در بیمارستان و دست و پنجه نرم کردن با مرگ سرانجام 4 ماه پیش درگذشته است بی آنکه هیچ کدام از ما خبری نه از بیماری او و نه از رفتنش داشته باشیم....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 23:4  توسط مرتضی  | 

از مصلی تا انقلاب

نمایشگاه بیست و سوم کتاب هم تمام شد. اما آنچه قابل توجه بود افت کیفی و کمی نمایشگاه نسبت به سال های گذشته بود. اولین چیزی که توی ذوق می زد چادرهای نصب شده توی محوطه مصلی و استقرار ناشرین کودک و دانشگاهی درون آنها بود. حال بماند هوای گرم و دم کرده داخل آنها که بازید کننده را هر چه سریعتر به فرار وا می داشت. ناشرین عمومی سالن اصلی هم فقط یکسری کتاب های دم دستی را ارائه کردند. از کتاب های پر مراجعه معمولا خبری نبود جزء همون جمله کلیشه ای:

«کارت ما خدمتتون تشریف بیارید انقلاب»

حال مائیم و یک نمایشگاه دائمی و دلخوش به سالی ۱۰ روز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 1:8  توسط مصطفی  | 

پیکر تراش پیر از نادر نادر پور

پیکر تراش پیرم و با تیشه خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام 

تا در نگین چشم تو نقش هوس زنم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام


بر قامتت که وسوسه شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را 

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان، نگاه را 


تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام 

از هر زنی، تراش تنی وام کرده ام 
از هر قدی، کرشمه رقصی ربوده ام 


اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد 
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تو را ساخت، کنده ای 


هشدار زانکه در پس این پرده نیاز 
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام 

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند 
بینند سایه ها که ترا هم شکسته ام ! 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 23:36  توسط مرتضی  |