تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

در این نوشتار اتوبوسی که همه اش هم اتوبوسی نشد؛ درباره چیزی می خواهم بنویسم که مدتهاست  ذهنم را به خود مشغول کرده است. قضاوت. قضاوت مسئله ایی به ظاهر روشن و ساده است. ما با قضاوت کردن درباره موضوعات پیرامون و ذهن خودمان به بازسازی و تثبیت وضعیت و نسبت خودمان با پیرامونمان دست می زنیم. فرآیندی که به تعبیری شاید نوعی گزینشگری است. قضاوت اساس رابطه آدمها را هم تشکیل می دهد. قضاوت شاید به تعبیری تیغی باشد که هر چیزی را در خودآگاه و ناخودآگاهمان از دم آن می گذارانیم. قضاوت با دانستن و ندانستن در ارتباط است. اینکه درباره موضوع مورد قضاوت چقدر می دانیم و چقدر نمی دانیم. موضوع بغرنج تر نوع دانسته ها و نادانسته های ماست. ما درباره موضوع قضاوت از چه بینش و منظری نگاه می کنیم. یا این دانسته ما، مفروض ما چگونه دانسته ایست. همه اینها و بسیار پرسش های دیگر را می توان حول این موضوع روزمره سامان داد. موضوع قضاوت هنگامی که به روابط افراد کشیده می شود، از پیچیدگی بیشتری برخوردار می گردد. به طور مشخص قضاوت یک شخص درباره یک شخص دیگر. فیلم درباره الی به تعبیری فیلمی درباره قضاوت است. زنی (گلشیفته فراهانی) فکر می کند که مربی مهد (ترانه علیدوستی) احتمالن شخص مناسبی برای مردی (احمد) که زن آلمانیش را طلاق داده و برای مدت کوتاهی به ایران آمده و به احتمال قصد ازدواج با دختری ایرانی را دارد،است. مهمل آشنایی این دو شخصیت سفری چند خانوادگی به شمالست. تا از این فرصت برای آشنایی دو طرف استفاده شود. سفر گروهی آغاز می شود و نگاههای کنجکاوانه اعضای سفر در تایید عضو ناشناخته گروه بر قوت قلب گلشیفته کسی که الی را دعوت کرده می افزاید. بقیه داستان حول چگونگی مواجه دو مهمان؛ مهمان آلمانی و الی است. در این روند مرتب قضاوت کارکترهای فیلم پیرامون الی ادامه می یابد. گم شدن الی که می بایست مواظب بچه های باشد که کنار ساحل بازی می کردند و در ادامه سناریوی غرق شدن وی، روی تازه ایی از داستان و به تبع آن گمانه زنی و قضاوت را می گشاید. مشخص شدن اینکه الی نامزد داشته نیز اوضاع را پیچیده می کند. حالا شخصیت های داستان با همین متغییر جدید یعنی نامزد داشتن الی بلکل قضاوتشان درباره دختر معصوم عوض می شود. حضور نامزد (احتمالی) که خود را در ابتدا برادر وی معرفی کرد هم بر پیچیدگیها می افزاید. و در نهایت جنازه ایی که معلوم نشد واقعاً الی هست یا نه و ... مشکل کجاست؟ احتمالاً مشکل آنجایی است که نادانسته های ما عموماً بر دانسته های ما پیشی می گیرند و همچنین میل ما برای خروج از سرگردانی و رسیدن به تعادل در مواجه با سوژه ای که منجر به ناپایداری ما شده است. این فرم از روایت در سینما را در شکل خیلی واضح ترش در فیلم تصادف (crash)دیده ام. آنچه که در زندگی روزمره جریان دارد عموماً شتابزدگی در موضع گیری است. به گمانم تاکید بر شکیبایی مفید باشد. شکیبایی در برابر واکنش شتابزدگی. به تعویق انداختن موضع گیری. نمی دانم یا مطمئن نیستم...البته اگر امکان پذیر باشد.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 19:16  توسط کریم  | 

همانگونه كه با لطف و محبت دوستان ،عضو ثابت اين گروه شدم بر خود واجب دانستم كه در آخرين پستم ،نكات پيش و پا افتاده اي را كه اغلب ميدانيم ولي به دليل منافع شخصي خود ترجيح ميدهيم فراموش كنيم را ياد آوري كنم

اغلب افراد سعي دارند خود را انسانهايي  جوانمرد، راستگو، با مرام ودرست كردار معرفي كنند. گاه به حدي در اين تظاهر غرق ميشويم كه اين خصلتهاي پسنديده بخشی از شخصيت ما ميشود كه البته بسيار باعث خرسندي خواهد بود. اما عده اي ديگر هم يافت مي شوند كه در اين ظاهر سازي از يك سو و كسب منافع آني و شخصي همواره دست و پا ميزنند. اين افراد را  به نام " افراد دو شخصيتي" ميشناسيم! اينان همه ي تلاش خود را در ايجاد ظاهري فرهيخته ،با فرهنگ ، با سواد به كار ميبندند وليكن از حل مسايل پيش و پا افتاده ي زندگي خصوصي شان ناتوانند. اين گروه هر گاه دچار چالش شوند به راحتي دوستانشان را ملعبه ي بازي هاي كودكانه ي خود ميكنند ، از حيثيت و اعتبار آنان جهت پيشبرد اهداف خود ياري ميگيرند وكمتر راضي ميشوند هزينه ي اعمال و رفتارشان را بپردازند. ..

با اين ياد آوري توصيه اي دوستانه:در هر شرايط مرد باشيم!!

 فارغ از رنگ و نژاد و جنسيت "مردانگي به مردي" نيست! هر لچك به سري زن نيست و هر سبيل از بنا گوش  در رفته اي هم مرد نيست!

پوزش از دوستان خوبم براي اينكه نتوانستم لحن ملايم تر و مودبانه تري براي نگارش اين سطور به كار بندم. عزت زياد

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 16:0  توسط مهراوه  | 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 10:32  توسط مرتضی  | 

اومد نشست روبروی من ... منم شروع کردم تو ذهنم به تحلیل کردنش ... روحیات نوجوانانه داره...یه حس استقلال... تو همین فکرا بودم که یدفعه یه پیرمرد نشست بغل دستش... پرسید: این اتوبوس از امیرآباد رد میشه؟... پسره جواب داد: میره تا ته بلوار ... تا میدون توحید ... بعد پیرمرده گفت: خوب بگو از چهارراه امیرآباد رد میشه دیگه... بعد ادامه داد :" جوونای این دوره زمونه آدرس دادن هم بلد نیستن... فقط بلدن بگن بالاتره...پایین تره... رو کرد به پسره گفت: درست نمی گم؟ ... پسر جواب داد: چی بگم،لابد حق باشماست... پیرمرد ادامه داد: قدیما به شمرون می گفتن بالا؛ به شابدل عظیم می گفتن پایین. حالا از قضا شمرون رو به شمال هم هست...از سر انقلاب تا ته امیرآباد خیابون امیرآباده ... ادامه داد: خوب از معلملتون بهتر توضیح نمیدم ... اگه همه معلما مث من توضیح می دادن چی می شد؟... پسر شیطنت کرد گفت: همه می شدیم جغرافی دان...
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 23:20  توسط کریم  | 

اگه بخواهید زندگی را  در یک کلمه خلاصه کنید آن کلمه از نگاه شما کدام واژه می باشد؟ ( فقط یک کلمه)
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 0:2  توسط مهدی  | 

اگر در هفته قبل اخبار رسانه ملی را پیگیری کرده باشید حتما خبر مهاجرت اجباری کودکانی که سالها پیش دولت انگلیس به استرالیا فرستاده را شنیده اید. جایی که سران انگلیسی و استرالیایی از کودکان آن زمان یا سالمندان این  زمان رسما معذرت خواهی کردند. حال میخوام صحنه ی  دردناکی که پنج شنبه صبح دیدم را براتون تعریف کنم.

پنج شنبه ساعت 40/5 صبح قرار بود با یکی از آشناها به  کاشان برویم . از خونه اومدم بیرون یکی از کارگران شهرداری را دیدم که داشتن خیابان را جارو میزد.اومدم سر خیابون تا پسر خاله ام با ماشینش بیاد . یه نوجوان را دیدم با لباس نارنجی صورتی که از سرما سرخ شده و جارویی به دست . داشتم از تعجب شاخ در میاوردم. رفتم جلو ازش پرسیدم چند سالته؟ گفت :12 سال . گفتم با اون آقا نسبتی داری؟ گفت: بابامه. پدر نزدیک شد تا به کمک نوجوانش سطل زباله ای را داخل سطلهای مکانیزه خالی کند. مشخص بود سطل برای پسرک خیلی سنگین است . سطل را به هر زحمتی بود دو نفری بلند کردند اما پسرک قدرت نگه داشتن آن را نداشت و سطل از دستش خارج شد و به داخل سطل بزرگ مکانیزه افتاد. پدر نگاهی به پسرک انداخت و بعد دو نفری سطل را خارج کردند و از خیابان ما دور شدند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:54  توسط مهدی  | 

کسالت ثانیه ها

چشمان بی حوصله ام را

خواب می کند

............

بی رمقی انگشتان

این نوشته را

خود به خود

کوتاه می کند

......................

صدای پرنده همسایه عذابم می دهد

انگار

که کارد بر استخوانم می نهد

................

مانده ام پشت تجربه های متورم

اینروزها تورم هم

امانم نمی دهد

.............................

اشک هایم هم در نمیاد

اینروزها

کمبود آب هم پیدا کرده ام

....................................

این سردرد هم

بیخیال نمی شود

آخرش یک روز ناکارم می کند

............................

از دست آنفلونزای نوعA

قسر در رفته ام

گمان نکنم ولی

این زمستان را تا بهار سر کنم

................

با خودم می گویم

هی بیخیال

می بینم ساعت هاست در خیالات سیر می کنم

.............................

خانمی در سیدنی گفت

بساط تفریح روی پل پهن است

من اینجا یک لحظه

بلیط اتوبوس یادم می رود

........................

 نه اینکه بگویم حکایت تمام است

نه ، کماکان باقیست

مانده ام ببینم حکایت

آخرش با ما چکار می کند

.....................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 23:2  توسط کریم  | 


1)هیچکس به یه پلیسی که یه بارونی تنشه اعتماد نمیکنه

2) شما دو تا باید از عشق و لذت آگاه باشید. این سلطه و حکومت موقت است. آیا مشکلات دنیا برای تو مهم است

3) به چشمانی که از تو می پرسند خیره شو چون باز از تو نخواهد پرسید

4) هیچ وقت اسم واقعی ات را نگو و اگر گفتم به خویشتن بنگر هیچگاه نظاره نکن

5) هیچ گاه چیزی را نگو و کاری رو نکن که فردی که مقابلته متوجه نشه

6)هیچ گاه خالق چیزی نباش ممکن است از آن به نوعی دیگر تفسیر شود. ممکن است تمام مدت زندگی تو را به دنبال خود بکشد و یا دنباله رو تو باشد و هرگز تغییر نخواهد کرد

7) تنها حقایق دنیا رویاها هستند زیرا طبیعت نمی تواند با آنها دست و پنجه نرم کند.

دیالوگ های از فیلم پالپ فیکشن(قصه های عامه پسند) از کوئنتین تارانتینو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 0:32  توسط کریم  | 

مرتضی طراوت وبلاگ را با خودش برد علت این سکوت و حضور کم چیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:31  توسط عباس  | 

خیابان جایی برای عبور و مرور مردم.

خیابان مسیری که وسایل نقلیه  در آن رفت و آمد می کنند.

تا به حال به فضایی به نام خیابان توجه کرده اید؟

اولین خیابانها چگونه شکل گرفتند؟ به منظور چه کارکردهایی؟ آیا خیابانهای امروزی مانند خیابانهای قدیم هستند؟ و؟؟؟؟

خیابانها در پیروزی انقلاب نقش مهمی داشتند. جایی که مردم با حضور در آن خواسته ای خود را بیان کردند.

ازاین خیابانها در زمان بعد از انقلاب به خوبی استفاده شد. روزهایی مانند روز قدس ، روز 22 بهمن و....

همه یکپارچه ، یک صدا و با هم از نقطه ای شروع میکنند و به سوی مقصد حرکت می کنند. اما چند وقتی است وضعیت خبابانها  تغییر کرده . باز هم از آن استفاده می شود ولی  یکپارچگی و یک صدای جای خود را به چند دستگی و چند صدایی داده است.

آیا تا به حال به خیابان ها توجه کرده اید؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 22:19  توسط مهدی  | 

 
Grazr