تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

گاهي وقتها دلم نمي‌آيد يك لينك را فقط در قسمت پيوندهاي روزانه بگذارم احساس مي‌كنم حقش ادا نمي‌شود

اگر تلويزيون ببينيد خواهيد ديد كه صبح تا شب از وضع بد اقتصادي كشورهاي ديگر سخن ميگويد گويي اينجا گلستان است در سايت عصرايران به اين موضوع پرداخته است ببينيد با عنوان وقتی سیما بدبختی های ما را با دنیا مقایسه می کند

اما يكي از كامنتهايي كه به آن موضوع داده شده است جالب بود كه بطور مستقل مي‌آورمش البته اصل مطلب را هم مي‌توانيد ببينيد خواستيد كامنت را هم در آنجا بخوانيد

اصل مطلب:

عصرایران- سیمای وطنی در سال های گذشته یک تاکتیک تبلیغاتی تقریبا همیشه ثابت دارد و آن تاکتیک مقایسه شرایط کشور با شرایط مشابه با دیگر کشورهای جهان است.اما باید متذکر شد که سیما این مقایسه را نه در همه جهات و به طور کارشناسی و اصولی بلکه در مواقعی که اعتراضی در گوشه و کنار کشور بر سر یک مورد خاص اتفاق می افتد انجام می دهد و حاصل این مقایسه عموما از نظر سیما به این نتیجه گیری منتج می شود که نه تنها وضع ما در مورد آن سوژه خاص مورد مقایسه بد نیست بلکه در کشورهای دیگر وضع بدتر است و یا اینکه اتفاق و یا سوژه مستحدثه در دیگر کشورها هم هست و تنها مختص به ایران نیست.

از این رو سیما عموما در تمام بخش های خبری یومیه و شبانه آمارهای مختلف بیکاری، تورم، مشکلات اقتصادی، ناهنجاری های اجتماعی و... را در دیگر کشورهای جهان به ویژه در کشورهای توسعه یافته به طور ویژه ای پوشش می دهد تا مردم ایران بدانند که تنها آنها نیستند که این نوع مشکلات را دارند بلکه در بسیاری از کشورهای(حتی پیشرفته) دنیا نیز وضع به همین منوال است.

بخش خبری 21 شبکه اول سیما دوشنبه شب با ارایه گزارشی از دفتر لندن صدا و سیما درباره اخذ مالیات بر ارزش افزوده در انگلیس بار دیگر این تاکتیک نخ نما شده را به مورد اجرا گذاشت. خبرنگار سیما در لندن با گرفتن مصاحبه های کلیشه ای با چند شهروند لندنی از دریافت مالیات زیاد کالا از سوی دولت بریتانیا پرده برداشت .یک زن مصاحبه شده در گفت و گو با خبرنگار صداوسیما در لندن با نشان دادن بطری شیری که خریده بود و سایر اجناس خریداری شده می گفت که در انگلیس مالیات زیادی گرفته می شود و مرد انگلیسی دیگری می گفت که به طور طبیعی انسان ها از دادن مالیات خوششان نمی آید.

این همه آسمان و ریسمان برای این بود که مردم ایران (و البته بازاریان) بدانند که مقاومت در برابر مالیات بر ارزش افزوده فایده ای ندارد و درکشورهای پیشرفته دنیا هم این مالیات چند برابر ایران دریافت می شود.

موارد مشابه این قبیل برنامه سازی سیما بسیار فراوان می توان ذکر کرد،اما به خبرنگاران و مدیران این رسانه ملی باید متذکر شد حالا که زحمت مقایسه وضعیت دریافت مالیات را میان ایران و سایر کشورهای پیشرفته دنیا از جمله انگلیس را می کشند ،مرحمت فرموده آمار شاخص های درخواستی زیر را نیز به طور مقایسه ای بین ایران و انگلیس و یا سایر کشورهای توسعه یافته که خبرنگار سیما در آنجا مستقر است را نیز در آورند و وضعیت کشورمان را با آن کشورها مقایسه کنند:

1- متوسط درآمد ماهانه خانوار شهری و روستایی
2-کیفیت خدمات عمومی (آموزش، بهداشت، حمل و نقل، وضعیت جاده ها و ترافیک، آلودگی شهری و...)
3-میزان شفافیت اقتصادی
4-شاخص های توسعه انسانی
5-آمار فساد در دستگاه های دولتی
6-درآمدهای عمومی در اختیار دولت(نفت،منابع خام و...)
اگر مرحمت فرموده و خبرنگاران صداوسیما این آمارها را نیز مقایسه کنند بد نیست اما باید قول دهند که "آمارسازی نکنند."

اما يكي از كامنتها:

1ـ اصولا نظرات ما خارج کشوری ها در هیچ سایت داخلی منعکس نمی شود .
2ـ بنده 20 سال هست که تلویزیون ایران را ندیده ام ولی خبرها را از سایت ها دنبال می کنم .
3ـ در مقام مقایسه آمار بیکاری کشورهای پیشرفته آیا میزان دریافتی هر ماهه یک خانوار بطور مثال سه نفره را هم عنوان می کنند یا فقط به آمار اکتفا می کنند .در کدام کشور اروپائی یکنفر بیکار پیدا می شود که حقوق ثابت ماهیانه نداشته باشد .در بین ایرانیان بیکار مرسوم هست که شهرداری های محل اقامتشان را که از آنجا حقوق بیکاری دریافت می کنند را "شرکت نفت" می نامند.
4ـ اگر مالیاتی پرداخت می شود بر اساس درآمد هست .
بنده شخصآ سی وهفت در صد از حقوقم را مالیات پرداخت می کنم .ولی در عوض بطور کاملا مجانی از امکانات درمانی از قبیل پزشک ، بیمارستان ؛ اورژانس و غیره بهره می گیرم .یا عوارض اتوبان یا غیره پرداخت نمی کنیم .همه روزه هم با خیال کاملا راحت سز کار می روم .چون اگر کارفرمای من که خود دولت هم هست ( چون مدیر یک دانشگاه دولتی هستم ) اگر از کار برکنارم کند ؛ سندیکای من به محض بیکاری نود درصد حقوق دریافتی ام را باید پرداخت کند .آیا در مقایسه ها به موارد هم اشاره می شود ؟ پاسخ را هم خودم می دهم قطعآ که نه !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 23:26  توسط عباس  | 

هوا پاييزي است اينجا چند روز است ابري است اما من عادت دارم اما شايد طرف شما هم ابري است اما شما عادت نداريد و اين باعث بي‌حوصلگي براي نوشتن شده است بعد از چند پست مفصل كه نوشتم بد نيست كمي به حواشي بپردازم بخشي براي معرفي كتاب در قسمت موضوعات گذاشتم و مي‌خواهم افتتاح كننده باشم كتابي كه اخيرا خواندم و جالب بود اثري بود با نام «زندگي كوتاه است» اثر يوستين گوردر.
گوردر را مي‌شناسيد؟ احتمالا كتاب دنياي سوفي را ديده‌ايد و شايد هم خوانده‌ايد آن هم از آثار اوست من چند كتاب از او خوانده‌ام هر چند دنياي سوفي رنگ فلسفي دارد اما بقيه آثار او صرفا داستان هستند اما در عين حال خلاقيتهاي خوبي را به همراه دارند.
آگوستين قديس را كه مي‌شناسيد؟ از قديسين مسيحي است كه در قرن پنجم زندگي مي‌كرد از پدري مانوي‌مذهب و مادري مسيحي به نام مونيكا. او مسيرهاي مختلفي را در زندگي خود پيمود و سالها بدون ازدواج با زني با نام فلوريا زندگي مي‌كرد و از او بچه‌دار هم شد فرزندي با نام آدئوداتوس.

زندگي عاشقانه اين دو با گرايشهاي ديني آگوستين و تمايل او به مسيحيت و در نهايت كشيش شدن او از هم پاشيد گوردر از اين داستان واقعي استفاده جالبي برده است نامه‌اي از طرف فلوريا براي آگوستين كه در آن فلوريا با ارجاعاتي به كتاب اعترافات آگوستين كه در آن آگوستين از زندگي گذشته تبري مي‌جويد مي‌كوشد تا به او نشان دهد راهي كه طي كرده است خطاست و راه خدا نيست. در واقع اين كتاب دفاعي است از عشق زميني و بلكه لذت‌هاي جسماني. البته دوستان جوگير نشوند.
كتاب زيبايي است در هر حال به جهت مطالب خوبي كه در اينترنت هست نيازي به توضيح من نيست در ارجاعات زير مطالب خوبي خواهيد يافت
شرح مختصري از آن را در اينجا مي‌توانيد بخوانيد البته اگر علاقمنديد حتما همه آن مطلب را بخوانيد خيلي خوب است لااقل اين شرح مختصر را كامل بخوانيد
در اين پيوندها هم مطالبي هست خوب است ببينيد
ببينيد

ببينيد

ببينيد

ببينيد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 17:7  توسط عباس  | 

شايد آنچه تا كنون نوشته‌ام و گفته‌ام اين احساس را در شما پديد آورده باشد كه نويسنده يا گوينده از راهي كه رفته مطمئن است و با نگاهي از بالا و مانند يك هدايتگر سخن مي‌گويد اما اين درباره كسي كه خود شايد بيشترين تحول را در ميان دوستان به خود ديده است منصفانه نباشد من هميشه سعي كرده‌ام در باورهايم صادق و جدي باشم اما اين جدي بودن به معناي مطمئن بودن نيست سالهاست كه فهميده‌ام كه آن اطمينان كامل هيچگاه حاصل نخواهد آمد ما معمولا به حقايقي در مرتبه‌هاي مختلف مي‌رسيم اما بهتر شدن هميشه ممكن است شايد نتوان همه باورهاي خطا را زدود ولي اصلاح اندك‌اندك ممكن است من اين كار را در مورد خودم كرده‌ام با اينكه صادقانه باور دارم كه هنوز بسياري از باورهاي خطا را در ذهن خود دارم (برخي را مي‌شناسم و هنوز بر آنها غلبه نكرده‌ام و به برخي هنوز نپرداخته‌ام) اما به هيچ وجه از راهي كه طي كرده‌ام پشيمان نيستم و به هيچ وجه فكر نمي‌كنم كه از لحاظ فكري عقبگرد كرده‌ام
چرا بايد فكر كنم كه شرايط مرا به اين شكل درآورده است؟ بله بي‌ترديد شرايط بسيار مهم بوده است و بدون آن من، من نبودم اما هيچوقت نمي‌توانم منكر اراده و اختيار خودم بشوم (خلط ضرورت فلسفي با شرايط محيطي روا نيست) شما هم انتخابهاي بسياري در زندگي خودتان كرده‌ايد و اين انتخابها شخصيت شما را شكل داده است نمي‌خواهم به جبر و اختيار بپردازم فقط مي‌خواهم بگويم كه جبر اجتماعي ربطي به جبر فلسفي ندارد و به همين خاطر است كه در شرايط مشابه انسانهاي متفاوتي بيرون مي‌آيند
برخي از شرايطي كه شما از آن سخن مي‌گوييد محدوديتند مانند آنكه اگر امكانات آموزشي بهتري در اختيار ما بود شايد وضع ما بهتر بود و اگر برخي نيازهاي عاطفي و غريزي ما برآورده مي‌شد شايد وضع روحيمان بهتر بود و مانند آن، اما برخي از آنچه شما آن را شرايط مي‌ناميد در واقع فرصتند من مختار بودم در جاي ديگري دكترا بخوانم و يا در دانشگاه شما و حقيقتا شما درك نخواهيد كرد كه اگر من آن جاي ديگر را انتخاب كرده بودم الآن چقدر وضع فكري و روحي‌ام متفاوت بود توصيف آن هم دشوار است چه برسد به دركش. پيدا كردن برخي دوستان براي من يك غنيمت بود و استفاده‌اي كه از فضاي دوستانه شما در 4 سال كردم در طول مدت دوبرابر آن در دانشگاه قبلي نكردم. اين يك انتخاب بود مشورت كردم و در حالت ترديد، تجربه‌اي جديد را بر تكرار تجربه قديمي برگزيدم و الآن اين را نعمتي عظيم در حق خودم مي‌دانم. اين يك فرصت براي من بود شما هم فرصتهاي مشابهي را به دست آورديد شايد هم قدرش را ندانيد اما اگر از اين فرصتها استفاده كنيد ديگر سخن از ماندگاري و در جا زدن نخواهيد گفت من فرصتي بودم براي دوستان تا اطلاعات ديني‌شان را افزايش دهند و اين از نوع جديدي بود كه در كتابهاي متعارف نمي‌توانستند جستجو كنند اما غالبا رغبت نشان ندادند من هم شايد از برخي فرصتها كه دوستان در اختيار من گذاشتند استفاده نكرده باشم اما استفاده اخلاقي، فكري، عاطفي و روحي خوبي كرده‌ام همين كريم كه از نوعي انسداد فكر سخن مي‌گويد جرقه يكي از تحولهاي عميق زندگي‌ام را در حوزه عمل براي من روشن كرده است و افشين باور به خوبي در عرصه روابط با ديگران در من زنده كرد نوعي از رابطه كه داشتم كم‌كم از برقرار كردن آن نوميد مي‌شدم و مرتضي كه هنوز بخشي از كودكي را درخود زنده نگه داشته و كودكي مرا از تنهايي در آورده است مرتضي حتي اگر بتواند همين كودكي را زنده نگه دارد كار شگفتي كرده است. چرا بايد تحول را حتما در حوزه انديشه ببينيم. بهتر شدن در روحيه، اخلاق، فكر، رابطه با خدا، خود، ديگران و طبيعت؛ اينها همگي پيشروي هستند و هيچكدام از دوستان نزديكم را در اين موارد ساكن نديده‌ام فقط اميد به آينده كمرنگ است محدوديتها فرصتها را كمرنگ كرده‌اند و فشارهاي بيروني ذهن را براي حركت آزاد نمي‌گذارد خود من هم اين حالت را دارم اما اميدم را از دست نداده‌ام.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 15:24  توسط عباس  | 

زماني اين جمله را بسيار دوست داشتم: «فكرها عوض نمي‌شوند بلكه آدمهايي كه فكرهاي قديمي‌ دارند مي‌ميرند و كساني با فكرهاي جديد جاي آنها را مي‌گيرند» نمي‌دانم مال چه كسي است اما هر گاه كه از اصلاح مردم نوميد مي‌شدم و مي‌ديدم تفكرشان را نمي‌توان تغيير داد اين جمله به من نوعي آرامش مي‌داد. ابتداي دوره خاتمي‌ كه دوستان اصلاح‌طلب با اطمينان از آگاهي مردم حرف مي‌زدند با آنها مخالفت مي‌كردم و مي‌گفتم كه مردم تصميمهاي لحظه‌اي مي‌گيرند و اين اشتباه است كه فكر كنيم آگاهي‌اي در كار است آنها در ساليان بعد كم‌كم با من همراه شدند.
در زبان محلي ما ضرب‌المثلي هست با اين مضمون كه «آن كسي كه پيرها را تربيت مي‌كند در بغداد است» من به اين باور دارم و هيچوقت هم توقع ندارم تا نسل قديمي‌ تفكرشان را اصلاح كنند هر چند اين را وظيفه هر انساني در هر سني مي‌دانم كه در افكار خود بازنگري كند و درست را از نادرست بازشناسد اما در هر حال بي‌ترديد اولويت با آنها نيست چون قابليت تغيير پاييني دارند.
در اينجا مي‌خواهم به اشتباهي اعتراف كنم من فكر مي‌كردم كه اين تفكر ناقص و آگاهي ناكافي در سطحي كه هست باقي مي‌ماند و دغدغه ما بايد افزايش اين آگاهي باشد اما اكنون اعتقاد دارم كه بايد از خير اصلاح گذشت و سعي كرد تا مردم حداقل همين سطح ضعيف آگاهي را حفظ كنند فكر نكنيد كه دارم درباره قديمي‌ها سخن مي‌گويم نه آنها كه جاي خود را دارند ولي منظورم بيشتر تحصيلكردگان و جوانان است حتي همين كساني كه آنها را به عنوان روشنفكر مي‌شناسيم و حتي خود ما.
انتخاب رئيس جمهور فعلي هر چند براي من قابل پيشبيني بود (و پيشبيني هم كردم) اما چند چيز غيرقابل پيشبيني براي من به همراه آورد:
همراهي روشنفكران با رقيب او كه خود از نگاه آنان مطلوب نبود يعني انتخاب ميان بد و بدتر كه نوعي عملگرايي است و البته از نگاه من مثبت.
راي دادن بسياري از تحصيلكردگان و دانشجويان به رئيس‌جمهور فعلي، صرفا بر اساس مخالفت با رقيب او.
راي دادن بسياري از تحصيلكردگان و دانشجويان به رئيس‌جمهور فعلي، با باور به شعارهاي او مخصوصا شعارهاي مربوط به عدالت و بقاي آزاديهاي اجتماعي، آوردن نفت بر سر سفره و ادعاي ساده‌زيستي.
اين سه براي من غافلگيركننده بود اولي را مثبت مي‌دانم اما فكر نمي‌كردم كساني كه زماني خود اصلاح‌طلب بودند حالا با يك سري شعارهاي تكراري يا عقده‌هاي دروني راي بدهند مي‌گويند ملتي كه تاريخ خود را نخواند اشتباهات گذشته را تكرار خواهد كرد تحصيلكردگان ما در نيافتند كه شعار عدالت با عدم اجراي آن ملازمه دارد و اينكه آزادي اجتماعي در حرف پديد نمي‌آيد و تيپ فكري آدمها از قبل مشخص است ولو آنكه حرفهاي خلاف آن زده شود.
اينها در بعد سياسي بود اما در بعد ديني هم عقبگرد شديدي را در ميان تحصيلكردگان در اين سالها ديدم كه بيشتر خود را در خرافه‌پرستي و دوري از عملگرايي نشان مي‌داد اكنون گمان مي‌كنم علت اين عقبگرد مي‌تواند اين موارد باشد:
1- مطالعه ناكافي يا فقدان آن: اعم از اينكه كتاب باشد يا روزنامه و مانند آن. غالبا افراد گمان مي‌كنند كه بعد از خاتمه تحصيل ديگر نياز به مطالعه ندارند ولي ذهن هم مانند بدن نياز به تمرين و تقويت دارد وگرنه تحليل مي‌رود، اما تحصيلكردگان ما بعد از تحصيل، مطالعه را كنار مي‌گذارند
2- وضع بد اقتصادي خود فرد: فقر ارتباط مستقيمي‌ با خرافه پيدا مي‌كند چون خرافه براي وضع بد انسان مي‌تواند توجيهاتي بياورد و به او آرامش دهد. باورهايي كه بقاي بر وضع موجود را قابل تحملتر مي‌سازند و نيز حتي وضع بد را صاحب ترجيح بر وضع خوب اقتصادي قرار مي‌دهند تا فرد گمان برد كه درست است كه از آن نعمتها بهره‌مند نيست ولي در عوض فوايد ديگري براي او كه عمدتا اخروي هستند در پي خواهد بود.
3- حساسيت به اختلافات طبقاتي: سالهاي حضور در بين بچه هاي علوم اجتماعي به من نشان داد كه حساسيت آنها به اختلاف طبقاتي به حدي افراطي است كه چشم آنان را بر ده‌ها مساله ديگر بسته است فضايل انساني در حوزه تفكر و اخلاق در برابرحس كينه ناشي از اختلاف طبقاتي خرد مي‌شوند اين سبب مي‌شود تا در تصميم‌گيريها نتوانند جانب عقلانيت را بگيرند به همين دليل است كه حاضرند پاي كسب عدالت اجتماعي و رفع اختلاف طبقاتي، آزادي و اخلاق را قرباني كنند در حالي كه عدالت اجتماعي با تقويت آن دو حاصل خواهد آمد و عدالت بدون آزادي توهمي‌ بيش نيست.
4- درك نادرست از رابطه ميان امور ماورايي با باورها و امور طبيعي: در فضاي سنتي ما روابط متعددي ميان امور ماورايي و امور طبيعي برقرار مي‌شود مثلا زلزله را به گناه ربط مي‌دهند و مانند آن، بجاي آنكه مثلا در تقويت ساختمانها بكوشند تا خسارت كمتري پيش آيد. اين البته در ابتدا براي افراد تحصيلكرده ايجاد توهم نمي‌كند آنها وقتي تلاقي اين دو را با همديگر مي‌بينند در وهله اول واكنش زيادي نشان نمي‌دهند اما اگر مشكلات ادامه يابد و در شرايطي تصادفي برخي از اين مشكلات با اين باورها، با راه‌حلهايي توام شوند دچار ترديد مي‌شوند. همچنين مسائلي مانند كرامات و معجزات اگر به نحوي براي آنها يا اطرافيان و دوستانشان رخ دهد كه به آن اطمينان پيدا كنند نوعي دريافت اشتباه را در آنان موجب مي‌شود كه بر اساس آن فكر مي‌كنند كه آن معجزات و كرامات دلالت بر صدق باورهايي دارد كه صاحبان آن كرامات به آنها باورمندند اين خطايي رايج در ميان ماست. اگر يك هندو بيماري را شفا دهد من به هندوئيسم ايمان نمي‌آورم چون دلايل باور در هر جايي سنخ خاص خود را دارند باور به هر ديني مجموعه‌اي از دلايل را دارد ليكن معجزه وجه اقناعي دارد و نه استدلالي.
5- شكست در حل مشكلات زندگي روزمره از طرق عادي: در محيط ما وقتي راه حلهاي عادي نتواند كاري از پيش ببرد راه‌حلهاي غيرعادي راه خود را باز مي‌كنند مشكل آنجا آغاز مي‌شود كه راه‌حلهاي غيرعادي تصادفا جواب بدهند در آن صورت باوري نسبت به آنها ايجاد مي‌شود كه چون خود مبتني بر استدلال نيست با استدلال هم رفع نمي‌شود و بدين جهت مقابله با آن دشوار است. جالب اين است كه اگر يكي دو راه حل عادي جواب ندهند افراد هميشه آن را به خاطرمي‌آورند اما اگر صدها راه غيرعادي جواب ندهد هيچكس آنها را به خاطر نمي‌آورد در واقع در مقايسه ميان راه‌حلهاي عادي و غيرعادي هيچگاه جانب عدالت رعايت نمي‌شود.
6- احساس خلا معنوي و ناتواني در پر كردن آن با تفكر صحيح ديني يا معنوي: ايمان پيراهن نيست كه بتوان به راحتي آن را از تن به در آورد اگر به خطا به چيزي ايمان داشته باشيم و آن ايمان را رها كنيم دچار نوعي خلا مي‌شويم مانند آنكه بخشي از وجودمان از ما كنده شده باشد اما راه حل اين خلا اين نيست كه دوباره به باورهاي بي‌دليل و ناموجه رو بياوريم بلكه بايد جايگزينهاي مناسبي كه براي آن باورها وجود دارد را در نظر بگيريم يعني باورهاي درست‌تر و نگاههاي معنوي و اخلاقي را جايگزين آن كنيم اين فرايند ممكن است كمي‌ طول بكشد ولي بسيار پرارزش است و فوايد بسيار بيشتري از ايمان‌هاي خام دارد.
7- وجه انحصاري تلويزيون در زندگي افراد و نزول كيفي برنامه‌هاي آن: اين ديگر توضيح ندارد چون تماشاي تلويزيون به صورت ناخودآگاه و مرموزي سليقه‌ها و انديشه‌ها را نازل مي‌كند مخصوصا برخي برنامه‌هاي خرافي مانند سريال كليد اسرار يا اكثر سريالهاي مناسبتي مانند سريالهاي ماه رمضان.
8- همرنگي با جماعت: داستان پادشاه و وزيرش كه از آب ديوانه‌كننده نخوردند را شنيده‌ايد؟ ايستادن در بربر باورهاي عاميانه دشوار است و برخي ترجيح مي‌دهند تا ظاهرا با آن همراهي كنند اما اين همراهي ظاهري كمكم تفكر آنها را تحليل مي‌برد تا خود نيز به آن باور پيدا مي‌كنند.
9- ازدواج: اكثر افراد با ازدواج به باورهاي عاميانه متمايل مي‌شوند اين تمايل دو بعد دارد يكي در آغاز ازدواج است و ديگري در ادامه آن. در آغاز به افراد مي‌آموزند كه در برابر هر تصميم مزخرفي كه گرفته مي‌شود با اين تفكر كه همين يك بار است و همين يك شب است و مانند آن مقاومت نكنند اما هيچ چيز در زندگي روزمره يك بار و يك شب نيست و همواره توقعات عاميانه ادامه مي‌يابد در واقع در تمام ازدواجها گربه عقلانيت را درهمان شب اول مي‌كشند و كم هستند كساني كه بتوانند زير بار اين فشار سر بلند كنند اما در ادامه ازدواج خلا فكري و تاخير فرهنگي‌اي كه غالبا زنها نسبت به مردها دارند (جز موارد استثنايي) سبب مي‌شود تا شوهر براي همدلي يا همراهي و يا اجتناب از كشمكش، سطح خود را ظاهرا تنزل دهد ولي متاسفانه در حيطه ذهن، تنزلهاي ظاهري زود جاي خود را به تنزل واقعي مي‌دهند اين مكانيسم ذهن است كه مي‌خواهد براي كم كردن فشار، خود را هماهنگ كند نه اينكه هميشه با مشكل همراهي ظاهري و مقاومت دروني مواجه باشد.
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 20:59  توسط عباس  | 

خوب این هم از این.......... حالا به نظرتون سومیش کیه؟

الف : هدیه تهرانی

ب: مهناز افشار

ج: لعیا زنگنه

د: عموجان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 9:30  توسط مرتضی  | 

همین جوری به ذهنم رسید.شایدم جای خوندم.وبلاگی چیزی.توی زندگی آدم یه کسایی هستند که تاثیرات عمیقی روی آدم میذارن/.شایدم یه کتاب یا موسیقی یا هر چیز دیگه.خوب بذار فکر کنم. فعلن که آقای بسطامی دبیر ریاضی دوم و سوم راهنمایی بدجوری تو ذهنم حک شده.قبلش رو نمیدونم.شایدم الان یادم نیست. توی کلاس دوم cبودیم.قد بلند با هیکل تنومند.کمی از موهاش سفید شده بود.بچه ها میگفتن جوونیهاش بوکسور بوده.دبیر ریاضی بود.گمون نکنم تو مدرسه از ریاضی سخت ترم باشه.همیشه آروم بود.عجیب به دلش می نشست.مث هیچ معلم ریاضی دیگه ایی نبود.از قضا با حضور کرمی چاخان.ناصر رتیل.احمدیان فنر ،رضا سر سرخ و شهرام و گروه دیگه ایی از اراذل کلاس ما .کلاس ما مفتخر به خفن ترین کلاس مدرسه بود.همین و بس که سه تا از بچه ها درگیری فیزیکی با دبیر ادبیات،اجتماعی و علوم داشتن. اما دبیر ریاضی یه چیز دیگه ایی بود.مخ همه رو پیاده کرده بود.آمیزه ایی از جذبه و مهربانی.سال سوم بودیم.امتحان ریاضی بین سه کلاس به صورت مشترک برگزار شد. طراحش هم معلم ریاضی ما بسطامی بود.خوب نوشته بودم.اما فکرش رو نمی کردم 19.5بشم.من بیشترین نمره رو تو سه کلاس گرفته بودم.نیم نمره هم ارفاق کرد شدم بیست.و از اون روز تا النی که این پست رو می نویسم هنوز بیست نگرفتم.همون یکی.اونم سوم راهنمایی.اونم درس ریاضی.داشت یادم می رفت.اون امتحان رو خوب یادمه.سوالات رو که پخش کرد بعد از چند دقیقه رفت دفتر.دیگه هم نیومد تا آخر زنگ.هیچکس پچ پچ نکرد.شاید یواشکی ورقه های همدیگه رو نگاه کرده بودیم.اما همه ساکت بودن.همه سرشون تو ورقه امتحان.آروم.کلاس ما خفن ترین کلاس بود.یادش به خیر آقای بسطامی...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 2:12  توسط کریم  | 

اين همان كامنت پست قبلي است كه مرتضي گفت خوب است پست باشد من هم براي اينكه اگر كسي كامنت نمي‌خواند بتواند اين مطلب را ببيند آن را به شكل پست مي‌گذارم هرچند چيز جديدي نيست
سوگواري آييني پيچيده براي به فراموشي سپردن مرگ است از اين روست كه حتي در جوامع مدرن هم به آن توجه زيادي مي‌شود و بلكه اي بسا توجه به آن بيشتر هم مي‌شود با اينكه باور به حيات پس از مرگ و يا باورهاي خرافي مربوط به روح مرده و مانند آن در اين فضاها كمتر است اعمالي همچون:
احترام به جنازه فرد متوفي با اينكه اين جنازه در واقع يك جماد است
به خوبي ياد كردن از مرده و بد نگفتن پشت سر او در حالي كه ديگر بر حال او نفع و ضرري ندارد
تجمل روزافزون در مراسم‌ مربوط به تدفين و گورآرايي با اينكه هيچ خاصيتي ندارد
شلوغ كردن مراسم بعد از وفات از غذا دادن گرفته تا ختم و مانند آن
بيش از آنكه براي تذكر و تفكر باشد براي آن است كه هر چه كمتر به مرگ فكر كنيم و اين البته دو بعد دارد يكي فراموش كردن مصيبت مرگ ديگري و ديگري فراموش كردن اين واقعيت كه خود نيز روزي خواهيم مرد.
بنابراين با هر مرگي كه براي افراد معني‌دار است يعني مرگ دوستان و نزديكان آنها، دو مصيبت بر آنها فرود مي‌آيد يكي مصيبتي كه بر آن به آنها تسليت گفته مي‌شود و ديگري مصيبت به ياد آوردن مرگ خود است كه از آن نمي‌توان تسلي يافت مگر با طي مراحلي سخت و يا فرار از انديشيدن به آن كه راحت‌تر است و خلايق آن را بيشتر برگزيده‌اند و به جهت آن آيين‌هاي فراوان قرار داده‌اند

زمانه نشان داده است كه راه حل منحرف كردن ذهن از مرگ بسيار كارآمد است و از اين روست كه هر روز بر شاخ و برگهاي حول و حوش مرگ افزوده مي‌شود تا به خود آن كمتر پرداخته شود
طي مراحل ابتدايي كه در آن بر افراد شوك وارد مي‌آيد و عكس‌العملها طبيعي است رفتار اطرافيان بيشتر براي كمك به داغديدگان براي فراموشي مرگ فرد درگذشته است اما هر چقدر كه زمان مي‌گذرد بعد خفته و ناخودآگاه وجود داغديده مي‌تواند بيدار شود و او را به تامل درباره مرگ وا دارد در اينجا ديگر تسلي جاي خود را به فراموشاندن مي‌دهد و رفتارها بر اساس مدلي كه همواره جواب داده است تعيين مي‌گردند بنابراين در مراحل بعدي اكثر رفتارها را عرف و جامعه تعيين مي‌كند:
عكس‌العملهاي افراطي، گريه‌هاي طولاني و معمولا هم‌آهنگ با حضور ديگران در مجلس (كه متاسفانه در ميان زنان رايج است به اين صورت كه تا فرد داغديده كمي آرام مي‌شود زني از در وارد مي‌شود و جيغي مي‌كشد و زن داغديده دوباره ناچار مي‌شود تا همراهي كند و اين سير تا چند روز ادامه مي‌يابد)
حفظ ظاهر غم‌آلود تا مدتي كه عرف مقرر مي‌دارد (مثلا براي جوانان تا يك سال و براي پيران تا چهل روز) تا نشان علاقه به متوفي باشد.
قرار دادن علائمي مانند عكس براي آنكه همواره فرد متوفي را به خاطر بياوريم يا گذاردن نام او بر فرزندان، يا از سر خودعلاقمندنمايي است و يا همگي براي آن است كه مرگ را نمي‌خواهيم باور كنيم
با همه آنچه گفته شده است و مردمان هم بدان ايمان دارند اما اطمينان قلبي وجود ندارد و از اين روست كه مردمان بعد نقد مرگ را كه دوري، نيستي و فراموشي است بيشتر در ذهن مي‌پرورانند تا بعد نسيه مرگ را كه حضور موقتي در عالم و پيوستن به همان انسانهايي است كه هم‌اكنون بر آنها گريه مي‌كنيم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 1:19  توسط عباس 

 

احتمالا برايتان پيش اومده كه در يك مراسم سوگواري شركت كرده باشيد و شاهد گريه و زاري اهل خانه براي متوفي بوده‌ايد. براي من كه چند وقتي است رقت قلب كم‌ شده و كمتر گريه مي‌كنم بعضي موارد مشاهده شده در اين گونه مراسمات جالب است. اولا اكثر انسانها در سوگ عزيزان خود سوگواري مي‌كنند و به واسطه سالها مجاورت و همزيستي، تبادل احساس و عاطفه و زندگي مشترك احساس غم و اندوه مي‌كنند كه ناشي از ان خوي انساني است اين حالت حتي در حيوانات هم وجود دارد. اما گاهي اوقات مواردي مشاهده مي‌شود كه قابل تامل است. آدم وقتي با غم از دست دادن عزيزي مواجه مي‌شود چند حالت برايش پيش ميايد:

1-     شوك اوليه

2-     انكار

3-     پذيرش اوليه

4-     پذيرش كامل

البته در مواردي هم ممكن است احساس افسردگي و انزواي ناشي از حادثه بوجود آيد كه به نسبت ساير موارد كمتر است و فرد تا سالها قادر به كنار آمدن با حادثه نيست.

در شوك اوليه فرد دچار بهت ، حيرت و سرگرداني مي‌شود و نمي‌تواند هيچ و اكنشي جز گريه كردن نشان دهد. بعد از اين حالت شوك كه رابطه ‌مستقيمي با ميزات علاقه بين طرفين و ظرفيت تحمل داغديده دارد حالت انكار مساله پيش مي‌ايد كه بكلي نمي‌تواند وقوع اين حادثه را باوركند و با خود مي‌گويد لابد دارد خواب مي‌بيند و در  مرحله‌ي بعد كم كم وقوع حادثه را مي‌پذيرد. در اين پروسه گاهي اوقات افراط هايي صورت مي‌گيرد كه آگاهانه است. مثلا بعد از وقوع حادثه واكنش عمومي گريه كردن است  كه با ايجاد بغض در گلو بوجود ميايد و با ريختن اشك اين بغض مي‌شكند. اين حالت خيلي دوام ندارد و چشمه اشك آدم تمام ناشدني نيست. و ادم نمي‌تواند ساعت‌ها پشت سر هم گريه كند و اشك بريزد . مگر اينكه خود را مجبور به اين كار كند كه اكثر گريه ‌ها بعد از بغض اوليه تصنعي است. البته بعد از مدتي بغض دوباره به سراغ فرد مي‌ايد و گريه مي‌كند اما گذر زمان اين بغض‌ها كم كم مي‌شكند و فرو كش ميكند. عده‌اي هم پس از حادثه علاوه بر گريه جيغ و داد مي‌زنند تا غم دروني را با فرياد سوزناك از درون خالي كنند كه اين به نسبت گريه كمتر است و افراط در آن تصنعي بودن عمل را نمايان مي كند.

حال اين سوال پيش مي‌ايد چرا عده‌اي بعد از مدتها  بعد از حادثه همچنان جيغ مي‌زنند و با صداي بلند گريه مي‌كنند.

1-     فرضيه اول اين است كه احتمالا بين عزدار و متوفي رابطه احساسي و عاطفي شديدي بوده كه تا مدتها نمي‌تواند غم هجران را فراموش كند

2-      فرضيه دوم اي ناست كه فرد زاري كننده براي جلب توجه ديگران دست به اين كار مي‌زند

3-     - فرضيه سوم اين است كه براي جلب ترحم ديگران دست به اين اقدامات مي‌زند

4-      فرضيه چهارم اين است كه براي نشادن دادن ارادت خود به ان خانواده پاچه‌خواري مي‌كند

5-     فرض پنجم براي انست كه فكر مي‌كند اگر گريه نكند ممكن است ديگران فكر كند چقدر آدم بي‌احساسي است.

هر كس به تناسب شناخت و تجربه‌اي كه دارد مي‌تواند بفهمد كه كدام يك يا چند تا از اين فرضيات مصداق دارد. آهان تا يادم نرفته يه نكته خيلي مهم را بگم كه در عزاداري ها بسيار رايج است و اون غذا نخوردن بعد از مراسم است. تو منطقه خودمون يه نفر شوهرش فوت كرده بود و بعد از چند روز مرتب غش ميكرد و از هوش مي‌رفت خواهرش رفت در گوشش و گفت خواهر من چته اينقدر غش مي‌كني نكنه گشنته. گفت آره گشنمه . اكثر غش و ضعف‌ها ناشي از كرسنگي يا تشنگي است و چون با مراسم همزمان است براي عموم اين احساس را ايجاد ميكند كه اين طرف ديگه خيلي .... دوست داره. گاهي هم جيغ و داد زياد باعث مي‌شه كه انرژي طرف هدر بره و از هوش بره. البته لازم به ذكر است كه غش و ضعف رفتن در عزاداري‌ها از امتياز بسيار بالايي برخوردار است و هر چه پياز داغش بيشتر ارادت هم بيشتر است. يه خاطره هم خودم دارم كه بد نيست بگم. چند و قت پيش يكي از اقوام مرحوم شده بود و مطابق معمول روزها و هفته‌ها گريه و زاري برا بود. در يكي از شبها، بانويي بعد از اظهار تالم و جيغ و دادهاي بسيار به حالي رفت كه نشان مي‌داد فشار خونش بالا رفته و بايد سريع‌تر به دكتر برسوننش. من كه يه سابقه‌اي از اين جور حالات تصنعي در ذهن داشتم گفتم بذارين نبضش رو بگيرم ببينم چه جوري است و براي اين كه ببينم راست مي گه يا نه گفتم من مي‌توان از ضربان قلبش بفههم. از اونجايي كه منو هم قبول داشتن حرفم رو هم باور مي‌كردن. من نبضش رو گرفتم و ديدم كه كاملا عادي است و نبضبت عادياست نه تند مي‌زنه و نه كند. چند لحظه بعد آروم شد و ديگه نه نيازي به دكتر بود و نه فشار بالا و پايين با اين حال عده‌ي زيادي رو دور خودش جمع كرد.

در مورد غم هجران اقوام و خويشان اين حالات را مي توان تا حدودي پذيرفت اما من نمي‌دونم اونايي كه در مراسم‌هاي مذهبي مي‌رين و نعره مي كشن چه توجيهي دارن. اون نعره‌ها ديگه كاملا كنترل شده است و اصلا فرد مي‌تواند كه كاملا آنها را كنترل كند و حتي گريه هم نكند. اما ظاهرا هم‌آواريي با جمع و تاثير پذيري از جو در اين حالت گريه البته از نوع عادي آن بر اساس آزمايش مظفر شريف عامل اصلي است اما اون نعره‌ها را بهتره اونايي كه در اين محافل بودن توضيح بدن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 0:2  توسط افشین  | 

آنگاه الميترا به سخن در آمد و گفت: درباره زناشويي چه ميگويي؟
او در پاسخ گفت: شما همراه زاده شديد و تا هنگامي كه بال هاي سفيد مرگ روزهاتان را پريشان ميكند همراه خواهيد بود.
اما در همراهي خود حد فاصل را نگاه داريد و بگذاريد بادهاي آسمان در ميان شما به رقص در آيند. به يكديگر مهر بورزيد اما از مهر بند نسازيد. بگذاريد كه مهر درياي مواجي باشد در ميان دو ساحل روح هاي شما. جام يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد. از نان خود به يكديگر بدهيد اما از يك گرده نان مخوريد. با هم بخوانيد و برقصيد و شادي كنيد ولي يكديگر را تنها بگذاريد. همان گونه كه تارهاي ساز تنها هستند، با آن كه از يك نغمه به ارتعاش در مي آيند. دل خود را به يكديگر بدهيد اما نه براي نگه داري، زيرا كه تنها دست زندگي ميتواند دلهاتان را نگه دارد. در كنار يكديگر بايستيد اما نه تنگاتنگ. زيرا كه ستونهاي معبد دور از هم ايستاده اند. درخت بلوط و درخت سرو در سايه يكديگر نمي‌بالند.
پيامبر، جبران خليل جبران

مرتضي درباره خواستگاري نوشت من بين جهان‌بيني و باورها فرقي نمي‌بينم بنابراين سعي مي‌كنم بحث مرتضي را با دريافت خودم اصلاح كنم البته روشن است كه بحث ما نه به حوزه ظاهري مربوط مي‌شود و نه به بحث سلامتي جسماني و مانند آن كه آن موضوعي ديگر و به جاي خود مهم است اما در اينجا ما با ذهنيت طرف مقابل كار داريم.
بررسي سلسله‌مراتبي: پيش‌زمينه روابط عشقي و سپس ازدواج
1- جهان‌بيني فرد
2- باورهاي عملي او: چه بايد كرد؟
3- نظام ترجيحات و اولويت‌هاي او
مرتضي در اينجا بسيار دقيق سخن گفته است شايد برخي از دوستان اين نگاه يعني در نظر گرفتن اين سه مورد را افراط بدانند اما بدانند كه آنچه افراط است شيوه نادرست بررسي اين سه و تعيين اولويتهاست و نه صرف طرح اين سه موضوع.
بسياري از اختلافات در زندگي زناشويي افرادي چون ما، به همين سستي و كاهلي درباره اين سه موضوع بر مي‌گردد بسياري از دوستان من ازدواج كرده‌اند و برخي از آنها مشكلات زندگي مشترك خود را به من گفته‌اند و اين را به تجربه مي‌گويم كه به شدت از ساده‌انديشي درباره ازدواج ضربه خورده‌اند آن هم در جامعه‌اي كه شكستن پيمان زناشويي در آن هزينه زيادي دارد و قاعدتا بعد از ازدواج در هر شرايطي بايد ماند و ساخت.
اين حرف مرا به جد بگيريد: برخي از ما آدمهاي عجيبي هستيم و به همين دليل شوهرهاي خوبي براي دخترهاي عادي نمي‌شويم اين عجيب بودن نه يك عيب است و نه يك حسن. بلكه به طرف مقابلي بر مي‌گردد كه با او رابطه برقرار مي‌كنيم عجيب بودن كريم و مرتضي براي من يك حسن است اگر چه براي آنها ضرر باشد نيمه‌عجيب بودن مجيد و افشين هم براي من جذاب است چون مي‌توانند دوستاني از هر دو طيف جذب كنند اما كساني كه عجيب نباشند و خوب باشند براي مردم قابل تحمل‌ترند مثل مهدي. من با آدمهاي عجيب زودتر دوست مي‌شوم شايد در يك جلسه صحبت كردن بتوانم با آنها رابطه دوستي ايجاد كنم اما با آدمهاي غيرعجيب به سختي اعتماد مي‌كنم و مدتي بايد در كنار آنها بگذرانم تا با آنها همدل شوم مدتي طول كشيد تا با مهدي دوست شوم اما اين دوستي اگر رخ بدهد دوام بيشتري از دوستي با آدمهاي عجيب دارد چون آدمهاي عجيب گاهي پيش‌بيني‌ناپذير مي‌شوند و ممكن است اين به قطع دوستي بينجامد.
قصد من از طرح مساله عجيب بودن اين است كه بگويم به نظر من آدمهاي خوب غير عجيب شوهرهاي خوبي مي‌شوند نيمه‌عجيب‌ها هم توان سازگاري خوبي دارند هر چند رضايت دروني هم نداشته باشند اما عجيب‌ها بايد خيلي احتياط كنند چون ممكن است به ديگران آسيب بزنند البته دوستان من حداقل تا الآن عجيبهاي خوب بوده‌اند يعني در حد قابل تحملي به اخلاق پايبند بوده‌اند ولي اگر اين تعهد حداقلي نباشد به هيچ وجه ارزش دوستي نخواهند داشت چون قدرت توجيه عجيبي براي هر رفتاري دارند.
از نظر من زنها غالبا متوسطند نه خيلي بد و نه خيلي خوب. آدمهاي غيرعجيب و نيمه‌عجيب مي‌توانند با اين طبقه متوسط سازگار شوند بنابراين
در بعد جهانبيني: نوعي نگاه عرفي، مذهبي و سياسي معتدل كه معمولا تعهدآور است و نيز خرافه‌پذيري كم مي‌تواند براي اين دو قشر مناسب تلقي شود.
در بعد باورهاي عملي: داشتن باورهاي اخلاقي و به تبع آن عمل به آنها در سطح متعارف و نداشتن عيوب جدي اخلاقي مانند دروغگويي و وسواس، مهرباني و تعهد به زندگي زناشويي از باب وقت گذاشتن براي آن و دغدغه آن را داشتن، مي‌تواند مثبت باشد. نگاه اخلاقي به رفتار اقتصادي در حدي نزديك به همديگر هم بسيار مهم است.
ترجيحات: در اينجا از اين باب اهميت مي‌يابند كه زنهاي طبقه متوسط اهميت فراواني به جزئيات مي‌دهند و اختلاف در جزئيات مهم را بايد جدي گرفت شايد بهتر باشد در حوزه‌هايي مانند روابط با خانواده‌هاي همديگر، مقدار و نوع تفريحات، محل زندگي و مانند آن، دقت لازم صورت گيرد.
اما درباره آدمهاي عجيب يا بايد افرادي كه از نظر آنها خوب تلقي مي‌شود و يا طبقه متوسط به بالا (باز از نظر خودشان كه قاعدتا امري شخصي است) را انتخاب كنند وگرنه احتمالا به مشكل بر مي‌خورند بنابراين وقتي از قرابت در بعد جهان‌بيني و باورهاي عملي سخن مي‌گوييم در اينجا ديگر نمي‌توانيم قاعده كلي بدهيم بلكه اين به خود فرد عجيب بستگي دارد اما اين اعتقاد كلي من است كه در صورت امكان، حفظ آنچه در مورد قبلي گفته شد در حوزه جهان‌بيني و باورهاي عملي و ترجيحات بسيار خوب است. آنچه در اينجا لازم است آن است كه بعد از در نظر گرفتن موارد گفته شده در بالا بايد نظام خاص فكري فرد عجيب در حوزه جهان‌بيني، باورهاي عملي و ترجيحات در حد معتدل در نظر گرفته شوند فراموش نكنيد كه در ازدواج نمي‌توان به دنبال كسي همسان با خود بود بلكه نزديكي و قرابت مهم است.
يك نكته نهايي و آن اينكه براي امثال ما كه تجربه زندگي خوابگاهي را داشته‌اند ديدن كساني كه با آنها مي‌توانسته‌اند زندگي كنند مي‌تواند نسبت به پيدا كردن افرادي از جنس مخالف كمك كند هر چند نمي‌توان از برخي اختلافات ميان زن و مرد كه عمده آنها از نظر من ناشي از تربيت خانوادگي و اجتماعي‌اند گذشت
ولي يك چيز را به عنوان نظر شخصي مي‌گويم: عقلاني انديشيدن و عقلاني عمل كردن، هميشه خوب است و مرد و زن ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 18:23  توسط عباس  | 

دفاع می شویم.......................

 

۱۹/۵

بالاترین نمره ای که تا بحال در دانشکده  به یک پایان نامه داده اند......

از این ترازوی کج عددی راست بیرون آمدست...............................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:10  توسط مرتضی  | 

اين مطلب به صورت پرسش و پاسخ و فارغ از ارزشگذاري شخصي نوشته شده و بيشتر نگاه سنتي و عرفي را در نظر آورده است

س: شهوت خوب است يا بد؟
ج: شهوت نه خوب است و نه بد، چون خوب و بد در حوزه افعال مختارانه انسان معنا پيدا مي‌كنند و نه درباره يك امر عيني. شهوت هست فقط همين و تنها مي‌توان با از بين بردن اعضاي جنسي از آن خلاص شد.
س: پس كي شهوت را بد مي‌دانيم؟
ج: وقتي بروز پيدا مي‌كند اين بروز هم در چند ساحت است: ذهن، زبان، نگارش و هر گونه بيان هنري و نيز در عمل.
س: مگر در ساحت ذهن تخيل شهواني مختارانه است؟
ج: در يك سطح مختارانه نيست زيرا اساسا آگاهي ما به شهوت‌مند بودنمان بر  اين بروز ذهني مبتني است حتي ميل انسان به ازدواج و برقراري رابطه جنسي و مانند آن از اين مسأله نشأت مي‌گيرد نمي‌توان از اين سطح از تخيل جنسي خلاص شد مگر با خلاص شدن از خود اعضاي جنسي. اما اين بروز ذهني مي‌تواند تقويت شود و شكل خيال‌پروري جنسي در حد افراط را بگيرد در اين سطح كه عمل به وضوح مختارانه است صفت بد بر اين فعل يعني تقويت تخيل جنسي بار مي‌شود.
س: تحت چه شرايطي بروز شهوت بد تلقي نمي‌شود؟
ج: بشر گاه شهوت را مطلقا بد تلقي كرده و نهايتا در حد اضطرار و براي بقاي نسل انسان به آن رضايت داده است در چنين شرايطي سركوب شهوت مثبت است و بروز شهوت امري ناپسنديده است كه تنها به ضرورت روا دانسته مي‌شود.
اما جداي از اين سطح كه از اصل، با شهوت گلاويز مي‌شود ما سه نحوه بروز ديگر هم داريم: 1- ارضا 2- شهوت‌بارگي (افراط در ارضا) 3- فرافكني
ارضا و شهوت‌بارگي به بعد عملي مساله جنسي باز مي‌گردند شهوت‌بارگي كه همان افراط در ارضاي شهوت است در هر صورت بد تلقي مي‌شود اما ارضا خود مي‌تواند به شكل خودارضايي، رابطه با جنس مخالف، همجنس‌بازي و با حيوانات باشد كه از اين ميان تنها رابطه با جنس مخالف (البته در حوزه قواعد اجتماعي و اخلاقي‌اي كه براي آن وضع مي‌گردد) مجاز در نظر گرفته مي‌شود.
فرافكني در ساحت ذهن معمولا با پرداختن به مقوله‌هاي فرعي مانند عشق و عرفان و... كه ذهن انسان را به خود مشغول مي‌دارند و در ساحت عمل با مواردي مانند پرداختن افراطي به كار و مطالعه و رياضت كشيدن و... انجام مي‌پذيرد. فرافكني هم در نگاهي كه از اصل، بروز شهوت را منفي مي‌داند در هر حال مثبت خواهد بود اما در نگاهي كه مشكل بنيادين با شهوت ندارد ارضا با جنس مخالف در سطح بالاتري از آن قرار مي‌گيرد.
س: بروز زباني، نگارشي و هنري تخيل جنسي چگونه ارزشگذاري مي‌شوند؟
ج: پرداختن به مساله جنسي به عنوان متعلق يك بحث مانند مباحث علمي از مورد بحث ما جدايند اما بروز تخيل جنسي به صورت مستقيم روا دانسته نمي‌شود از اين ميان اشارات تلويحي و كنايه‌آميز معمولا تحمل مي‌شوند و چه بسا پرداختن به مقولات مرتبط با مساله جنسي اما در قالبي متفاوت، مانند زيبايي و مانند آن مثبت هم تلقي شود. در واقع زيبايي‌دوستي انسان هم در نگاه به جنس مخالف و گاه جنس موافق شايد هميشه خالي از شائبه جنسي نباشد و اين البته نوعي پرداخت غيرمستقيم به مساله جنسي است و به آن چهره فاخرتري مي‌بخشد و آن را براي انسانهاي اخلاقي‌ و مبادي آداب قابل تحمل مي‌كند‌. توجه كنيد كه اين با فرافكني كه مبتني بر نپرداختن به مساله جنسي است تفاوت دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 10:23  توسط عباس  | 

 وعده ما یکشنبه ساعت ۱:۳۰ - ۲۱/۷/۸۷  در سالن ارشاد

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 17:4  توسط مرتضی  | 

( این مطالب حتی می توانست یک کامنت هم باشد به پست قبلی کریم که نشد .... پست اصولا حماسه اش از کامنت بیشتر است تنها کاری که از دستم بر می آید این است که از کریم به خاطر نوشته اش تشکر کنم )

سه کس در جهان اندیشه یک گونه زیسته اند و یک گونه نوشته اند تا همین یک جمله را خر فهم کنند..... و یک کس نیز سه گونه زیسته است و سه گونه نوشته تا همین یک جمله را از کله آن خرفهم شده ها بیرون کند .........

مشابهت شاعرانه ای میان این سه تن است ، این سه هر سه هم همان هستند که هستند و هم شاعر  آن همانند........

 از آن سه اولی یک جامعه شناس است که خوب می شناسیدش حتی خوبتر از من ( به  هر دو معنا) و زیملش نام....

دوستی( میثم صدر) نظامی را شاعر شاعران می دانست منظورش این بود که نظامی می رقصاند هم شعرهایش را و هم آدم را... من نیز زیمل را این گونه می دانم زیمل شاعر جامعه شناسان است شعرهایش/ نوشته هایش می رقصاند آدم را .. شاعرانه جامعه شناسی می کند و جامعه شناسانه شاعری......... بسیار نوشته تا همین یک جمله را بنویسد ... نوشتار معروفش با نام " کلانشهر و حیات ذهنی" و آن پرسوناژ معروفش " blasé " دارد جار می زند: فراموش می کنم پس هستم و می مانم.....

دومی نیز فیلسوفی است بنیامین نام .......... او نیز شاعر است ... و فیلسوف ... اشعارش فلسفی نیست ولی فلسفه اش شاعرانه است ...این کودک برلینی در حوالی قرن نوزدهم می نویسد ... تا بگوید  راه خود را  پيدا كردن در شهر، هنر نيست.گم شدن در شهر، آن گونه كه آدم در بيشه  اي گم مي شود، هنر است .... او نیز همین را دارد می گوید( تازه به شما این شانس را می دهد که اگر حوصله گم شدن در شهر را ندارید در متن شهر ِ او گم شوید) ............ آیا نمی بینید؟

سوم از آن سه رمان نویس  است و ادیب ، جیمز جویس ... اعجوبه ادبیات و اعجوبه رمان ... در رمانهایش سوژه ای مدرن را پی می گیرد که در سودای فراموش شدن است و کردن ... رمان اولیسه اش شاهکاریست لامصب ... در همین رمان است که این گزاره را به تمامی به تماشا می نشاند، ترجمه نشده لاکردار .....شده.... هنوز نگذاشته اند شدنش رابشویم( متنی درباره او نوشته ام که اگر این فراموشی امان دهد همین گوشه کنارها یک جایی چاپش می کنم که بروید حالش را ببرید)

آن چهارم اما داستان دیگریست ...... نمی نویسم تا زکات علم خود را برای خود نگاه دارم......

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 9:52  توسط مرتضی  | 

می خواهم یک چیزهایی بنویسم، اما درست و دقیق نمیدانم چه. از عنواننش پیداست که درباره زندگیست، خوب تا به حال چه گفته ایم. یک جور هراس. یک جور هراس در زندگی مدرن. به نظرم باید عنواننش را عوض کنم. چگونه گم می شویم. نه این را هم قبلاً گفته ام. نوشته ام. معامله عجیبی است این زندگی مدرن. انگار بنایش بر فراموشیست. این که می گویم مدرن شاید خیلی دقیق نباشد، اما صادق است . دست و پا شکسته اش همین زندگی روزمره شهری است. داشتم می گفتم. بنای زندگی مدرن گویی بر مدار فراموشیست. همین لحظه به ناخودآگاه یاد مارکس افتادم. دمخور بودن با رفقای چپ بی فایده نبوده انگار. خوب گفته از خود بیگانگی. آدم نمی تواند خود را جمع کند. تمرکز کند. هی هول است. هی چیزی یادت می رود. هی زود دیر می شود. هی میگویی کاش. تازه وقتی همه چی را به کنترل در میاروری مثلن باز چیزی کم است. خوب است اینجا هست. آدم کمی خودش را تخلیه می کند. پایت به جایی بند است و سرت جایی دیگر. گاهی وقت ها آدم حرف هایی می زند که فکر می کند همه متوجه اند. مثل حالای من. پریشان گویی است دیگر. جای که هر چه کنترلش می کنی می زند بیرون. از همان موقع ها که آدم سرش را از زیر آب درآورده. به قول شیخ. زندگی مدرن راهکارش را دارد. اولش درس و دانشگاه است. بعدش هم لابد زن و بچه و بعد هم کار و زندگی و ارتقاء شغلی. بعد هم مثل جیغ کشیدن گیتار التریک متالیکاست دیگر آخرش آرام می شود و بعدش هم تمام می شود. فراموشی چیز خوبیست لابد. آن ماهی که شیخ گفت اگر زیاد بیرون از آب می ماند میمرد. راست است دیگر. میمیرد. به اندازه یک نفس کشیدن. مدرنیته همین جاهاست . کنترل می کند. برنامه می دهد. برای همه چی حتی برای سک...  . نگران نباشید. حوصله تان سر رفته پیچ تلویزیون را بچرخانید یا حالا دیگر ریموت کنترل را فشار دهید. نه پارکی بروید. سینما چطور. فوتبال چطور. اصلن مگر غیر از این هم باید باشد. همین است دیگر. همه اش همین است. کم هم نیست. قبلش چه بود. این را خیلی ها می گویند. خوب که چی؟این را هم عده ایی دیگر می گویند. قسمت من کجاست. قسمت من من. من چه می گویم نمی دانم. چه کسی می داند...
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 23:6  توسط کریم  | 

كامنتم به پست قبلي مرتضي طولاني شد بنابراين به صورت يك پست جديد مي‌فرستمش.
احساس مي‌كنم كه پيش‌بيني‌ام درست بوده و با مرتضي اختلاف در لفظ دارم و نه در محتوي. اما چند نكته:
1- در اينكه استعمال لفظ در چه معنايي مجاز است بحث نمي‌كنم به هر حال هر كسي مي‌تواند الفاظ جديد بيافريند و يا به الفاظ موجود، معاني جديد بدهد اما البته بايد نگران درك مخاطب از سخنش باشد و نيز موظف است تا معناي آن را روشن سازد تا سبب بدفهمي نشود.
2- در فهم معناي واژه‌اي كه در يك زبان سابقه دارد بهترين راه، مراجعه به استعمال كساني است كه آن واژه را بكار گرفته‌اند يعني اهل آن زبان.
3- من در يك متن كه قبلا به گروه فرستاده بودم برخي از ويژگيهاي منفي عشق را بيان كرده‌ام كه همه آنها تحت عنوان رفتار غيرعقلاني قرار مي‌گيرند از جمله نديدن عيب معشوق.
4- وقتي براي درك معناي متداول عشق (و نه معناي اختراعي آن) به ادبيات فارسي مراجعه كنيم و نمونه‌هاي اتم و اكمل و مورد تحسين آن را نگاه كنيم چه مي‌يابيم؟ بگذاريد چند نمونه بياورم:
الف) ليلي و مجنون: قيس عاشق دختري از قبيله ديگر مي‌شود دختر را به او نمي‌دهند و او از عشق آن دختر سر به بيابان مي‌گذارد و با وحوش دم مي‌گيرد با اينكه ليلي ازدواج مي‌كند اما اين در حال او تاثيري نمي‌گذارد. او مي‌گويد كه اگر كسي در چشم او بنشيند به جز خوبي ليلي نمي‌بيند در نهايت وقتي ليلي مي‌ميرد آنقدر سر قبر او گريه و زاري مي‌كند كه همانجا مي‌ميرد.
ب) شيرين و فرهاد: شيرين همسر خسروپرويز است مهندسي كه مدتي پيمانكار خسرو مي‌شود شيرين را مي‌بيند و عاشق او مي‌شود هر چقدر آن شوهر بدبخت ميكوشد تا فرهاد را منصرف كند نمي‌شود و در آخر هم فرهاد در سر اين عشق جان مي‌دهد.
در تمام اين داستانهاي عشقي چند عنصر واحد وجود دارد
1. مخالفت با عقل
2. نديدن عيب معشوق
3. جنگيدن با اوضاعي كه امكان تغيير آنها وجود ندارد و پند ناشنيدن در آن‌باره
4. رنج و تعب فراوان عاشق
5. حساسيت شديد به رقيبان
6. تحقير و هيچ شمردن شخصيت عاشق در برابر معشوق
فكر نمي‌كنم كه ضرورتي داشته باشد كه براي اينها از ادبيات نمونه‌هايي بياورم چون مرتضي خود اهل اين مباحث است و مي‌داند و ديگران نيز شنيده‌اند
اما عشقي كه در زمان حاضر مطرح مي‌شود اين تفاوت اساسي را با عشق در كتابهاي عرفاني دارد كه در اينجا اتفاقا شخصيت عاشق اهميت افراطي مي‌يابد و او به فردي استيلاطلب و تصاحب‌كننده بدل مي‌شود غرض جنسي هم در اينجا بسيار پررنگتر است و بلكه در برخي محيطها همراه با مختصري احساس عشق از اين گونه، ذهن سريعا به سمت مسائل جنسي و عمل جنسي كشيده مي‌شود.
5- حالا سؤال اين است كه آيا مرتضي به معاني رايج عشق در قديم و جديد اشاره دارد؟ من چنين چيزي از نوشته او نمي‌فهمم. او مفهومي جديد ابداع كرده اما نمي‌خواهد از واژه متداول عشق دست بكشد و سقراط‌وار دست به تغيير بزند. من نمي‌توانم سابقه‌اي از چنين عشقي در ادبيات خودمان بيابم و اگر هم باشد بي‌شك بسيار اندك است حفظ قواعد و محاسبه عقلاني كه او آن را بسيار بجا و درست مطرح مي‌كند دقيقا چيزي است كه مدعيان عشق منكر و مخالف آنند و اين چيزي نيست كه بر مرتضي پوشيده باشد.
6- چيزي كه من درك نمي‌كنم اين است كه
اولا چرا مرتضي بر استفاده از اين واژه تاكيد مي‌ورزد آيا براي بهره‌برداري از برخي منافع معنايي آن است و يا براي تقريب به ذهن مخاطب، اما در هر حال آنقدر مفهوم عشق در اذهان مردم از برداشت مرتضي متفاوت است كه مساله تقريب به ذهن و بهره‌برداري معنايي منتفي است بهتر بگويم اساسا مرتضي عشق را به ضد آن تعريف كرده است و اين بي‌ترديد براي مخاطبي كه هميشه با معناي ديگري از عشق روبرو بوده نامفهوم و ناپذيرفتني خواهد بود
ثانيا چه هنگام ما بايد به اين نتيجه برسيم كه واژهاي كه گمان مي‌كرديم براي رساندن حرف ما كارآمد است ديگر نمي‌تواند آن معنا و محتوا را انتقال بدهد و به ناچار از واژه جديدي استفاده مي‌كنيم و يا از واژه‌اي موجود، بجاي آن بهره مي‌گيريم؟ چرا سقراط بجاي واژه سوفيست كه به معناي حكيم است از فيلسوف كه به معناي دوستدار حكمت است استفاده كرد؟ در فلسفه وقتي مي‌بينيم كه دو واژه عيني و ذهني محتواي كار كانت را انتقال نمي‌دهند همان واژه‌هاي اصلي يعني نومن و فنومن را بكار مي‌گيريم. اما اين مرز را چگونه مي‌توان تعيين كرد؟ قطعا فاصله محتوايي سهم مهمي در اين تصميم دارد و به نظر من بستن مفاهيمي چون عقلانيت و قاعده‌مندي به عشق، مانند بستن زيورآلات و آرايش پير زنان است و بنابراين كاملا معتقد به اين هستم كه فاصله محتوايي ميان تلقي مرتضي از عشق و تلقي ديگران آنقدر زياد است كه بكارگيري اين واژه ديگر روا نيست و مخالفت من هم با آن به خاطر معاني متداول آن است و الا كاري به معاني خاصي كه هر كدام از دوستان مي‌توانند در ذهن داشته باشند ندارم.
7- من در قاعده‌مندي و حسابگري در مهر (فعلا از اين واژه استفاده مي‌كنم) با مرتضي موافقم اما درباره ديگر خصوصيات مهر از ديدگاه او بحث است. توجه كنيد كه من با بكارگيري واژه مهر مي‌خواهم به عشق مثبت از ديدگاه مرتضي بپردازم والا حساب عشق به معناي متعارف از اين قسمت بحث جداست و درباره آن صحبت نمي‌كنم.
اينكه «عشق از جنس لذته نه رنج» را امري ضروري و جزو صفات اصلي مهر نمي‌دانم هر چند وجود اين لذت بسيار مثبت است اما اين حوادث است كه در بسياري از اوقات رنج و لذت را رقم مي‌زند روشن است كه نزديكي ماهر و ممهور (اين دو اصطلاح را از روي طنز به عاريت مي‌گيرم) مايه شادي و فرح است و دوري آنها از هم مايه رنج و حسرت و اين امري كاملا طبيعي است خود من اگر كسي را بسيار دوست داشته باشم از دوري او در رنج خواهم بود و اگر او را در كنار خود ببينم شاد خواهم شد اما اگر صحبت تو درباره ماهيت خود مهر است يعني اينكه ماهر از مهري كه دارد شاد است و يا كسي كه ماهر شد شادتر مي‌شود و اين را به صورت كلي و فارغ از اوضاع و شرايط از صفات عشق مثبت تلقي كردن، با تو بسيار موافقم با اين وصف من حافظ را عاشق مي‌دانم و مولوي را ماهر: شاد باش اي عشق خوش‌سوداي ما - اي طبيب جمله علت‌هاي ما.
بحث دوم و سوم درباره شاكله حسي و رفتاري و نيز رازآميز نبودن را به معناي متعارف آن مي‌پذيرم و نيز اين سخن را كه «اکثر انسانهاي اطراف ما عاقل و آگاه نيستن ( هر چند ممکنه بسيار باهوش باشن ) لذا خيلي هاشون نمي تونن اين قواعد رو رعايت کنن و لذا جمله هايي مثل عشق کاره دله نه عقل بوجود مي ياد  که من واقعا نمي دونم منظورشون از اين حرف چيه ؟ اتفاقا در عشق حسابگري عجيبي نهفته است» و اين يعني تقابل با نگاه كساني كه عشق را اتفاقي و غير محاسباتي مي‌دانند از اين همفكري مرتضي ممنونم
بحث بعدي مرتضي درباره خواستگاري است كه با توجه به تمايز آن از بحث عشق، در پستي ديگر به آن مي‌پردازم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 3:8  توسط عباس  | 

نه دکتر جان به هیچ وجه داستان الف رو وارد نمی دونم مقصود چیزی دیگری ست ،من هیچ کاری به حقیقی یا مجازی یا  ....  ندارم اصلا سر از این حرف های قلمبه سلمبه هم در نمی آرم ببین دکتر عزیز من تنها قصد  دارم  از آنچه که در زندگی روزمره ملموسه و این زندگی رو به صورت محسوس می تونه تحت تاثیر قرار بده سخن بگم لذا موضوع سخن من فقط آدمها هستند نه  غیر آدمها  بین دو انسان انواع متفاوتی از روابط می تونه اتفاق بیافته مثلا  دوستی یا دشمنی یا رابطه تجاری و یا رابطه ای رسمی مثلا در کار و هرکدوم از این روابط رو ما اومدیم و تعریف کردیم و گفتیم که  یکسری قاعده ها وجود داره که این روابط رو به هدف خودش می رسونه  و نکته در اینجاست که این روابط هر کدوم مرجع خاصی برای اینگونه تعیین اهداف و تعیین قواعد دارن  مثلا در یک رابطه تجاری یعنی مشتری و خریدار هدف   اینگونه تعریف شده : رفع نیازهای مشتری بواسطه گرفتن  یکی از کالاهای فروشنده از فروشنده. و خوب این رابطه برای برقرار شدن می بایست یکسر ی قواعدی داشته باشه یعنی مشتری نمی تونه بدون پرداختن پول جنس رو برداره وهمچنین مشتری نمی تونه بدون مراجعه به فروشگاه چه خودش چه نماینده اش و چه فیس تو فیس و چه این روزها آنلاین کالایی رو صاحب بشه مشتری نمیتونه برای رفع گرسنگیش بره و سیم ظرفشویی بخره راجع به این که این قواعد چرا و چگونه وجود داره توضیحی نمی دم چون خودتون بهتر از من می دونین... هر کدوم از طرفین این رابطه تجاری اگر از قواعد این رابطه تخطی کنن این رابطه تحریف می شه و نه تنها به هدفش نمی رسه بلکه ممکنه سرکنگبینش صفرا فزون بشه و نتیجه ای کاملا معکوس رو ببار بیاره   فور اگزمپل شما می خوایین  برین مغازه یک ژیلت بخرین تا صورتتون رو اصلاح کنین تا صورتتون شیک و قشنگ بشه  اگر ندونید  ژیلت چیه وبا چه قواعدی می شه تهیه اش کرد فکر می کنم در انتهای کار به جای یک صورت شیک یک صورت خونین و مالین و مکبّد( کبود شده ) داشته باشین می بینید قضیه کاملا معکوس شد.،  من عشق رو یک نوع رابطه خاص میان دو انسان می دونم که این رابطه یکسری ویژگی هایی داره  این ویژگی ها رو دوست داشتنی ترین تجربیان تبدیل به دانش شده ی دنیای امروز ما یعنی علم گمان می کنم بتونه برامون  تعیین کنه مثلا عالمان علم تعلیم و تربیت و همچنین روانشناسان رفتار رو کاملا اصلح می دونم  ( البته اونها قبل از این که من بهشون تذکر بدم اینکارو کردن )همونطور که گفتم این رابطه رو فقط و فقط میان دو انسان معنا دار می دونم  رابطه ای که یکسری قواعدی  داره یکسری قواعد پیشین یکسری قواعد حینی و یکسری قواعد پسین .... هرر کدوم از طرفین اگر هریک از این قواعد رو بهم بزنن این رابطه دیگه عشق نام نداره و نبدیل به همون چیزی می شه که دکتر عزیز تر از جان ما اون رو بیماری خطاب می کنه چندان نمی خوام ادامه بدم فقط چند تا توصیه به دوستان می کنم  یک اینکه عشق از جنس لذته نه رنج هرگاه احساس کردین که علاقه شما به یک انسان همراه با حزن و اندوه شده ،  مطمئن باشین که از یکی از سه قواعد کذا عدول کردین ( الا حوصله ندارم این قواعد رو به تفصیل براتون بگم ولی یکی از قواعدِ که متعلق به قواعد پیشین هست رو برای مثال در انتهای متن توضیح می دم) دوم اینکه عشق یک نوع شاکله حسی و رفتاریه یعنی اگر وجود داشته باشه تنها در سطح حس متوقف نمی شه و به سطح رفتار ارتقا پیدا می کنه سومین چیز اینکه عشق خیلی چیز راز آلود عجیب غریبی نیست یک نوع احساس نسبت به یک انسانه که به شما آرامش  امنیت  اطمینان و همچنین شادی پایدار می بخشه  عشق هرگز و هرگز و هرگز وابستگی نیست ( شما بدون حضور فرد مقابل ناتوان نمی شین) دوستان خوبم عشق با ترس همراه نیست و برخاسته از اون نیست (فلسفیش می شه اینجوری : تفاوت است بین عشق به حقیقت داشتن و ترس از دروغ گفتن) ... امیدوارم متوجه منظورم شده باشین .......... پیشتر هم گفته بودم متاسفانه  اکثر انسانهای اطراف ما عاقل و آگاه نیستن ( هر چند ممکنه بسیار باهوش باشن ) لذا خیلی هاشون نمی تونن این قواعد رو رعایت کنن و لذا جمله هایی مثل عشق کاره دله نه عقل بوجود می یاد  که من واقعا نمی دونم منظورشون از این حرف چیه ؟ اتفاقادر عشق حسابگری عجیبی نهفته است اگه این آدمها راست می گن و در عشق حسابگری نیست و کار ه دله و یهو همینجوری بی خود و بی جهت اتفاق می افته چرا دخترهای زشت اکثریت قریب به اتفاقشون محرومن از عشق بازی با پسر های زیبا( نه پسرم تو نمی فهمی فطرت انسانها زیبایی پسنده!!! عجب فطرت زرنگی !!!) و چرا هیچ پسر جوانی نمیره پشت پنجره یه پیرزن 90 ساله آوارزهای عاشقانه در وکنه؟؟؟

 

فقط سخن اخر  و معهود اینکه چون اکثر  شما دوستان عذب هستین و  در عذاب و له له ازدواج رو می زنین یکی از قواعد پیشینی  بوجود آمدن عشق رو که یکی از قواعد پیشینی ازدواج هم محسوب می شه ذکر می کنم این قاعده بخصوص بدرد کسایی می خوره که نمی دونن وقتی برای اولین بار و در اولین جلسه می خوان با یک فرد  آشنا بشن چی بپرسن و از چی حرف بزنن که  به مناسب بودن یا مناسب نبودن اون فرد پی ببرن ....

اولین چیزی که سعی کنین بوجودش پی ببرین این باشه تا چه حد بین شما و اون فرد اقتران وجود داره و خود این قرینه بودگی سلسله مراتبی داره که می بایست به ترتیب به اونها بپردازین و در صورت عدم وجود اون در یک سطح بالاتر هرگز به سطح پایین تر منتقل نشین و ازدواج رو کان لم یکن تلقی کنین و هر گز به این فکر نکنین که می تونین طرف رو عوض کنین چون همون موقع ایشون هم داره به این فکر می کنه چه جوری شما رو عوض کنه اما اون سلسله مراتب چیه ( سلسله مراتبی که پیش زمینه رابطه عشقی و به تبع اون ازدواجه )

 

1-       جهان بینی فرد

2-        نظام باورهای فرد

3-       نظام ترجیحات فرد ( این قسمت تنها قسمتیه که می شه با یکسری از تفاوت ها کنار اومد)

 

تو جلسه اول سعی کنین اطلاعات کافی درمورد سطح اول و دوم فرد مقابل بدست بیارین ( از تمام ملت عشق پرور این وبلاگ عاجزانه تقاضا می کنم تو جلسه اول بلافاصله نرین بپرسین تو چه رنگی رو دوست داری؟ این قضیه مربوط به سطح سومه که وقتی از سطح اول و دوم مطمئن شدی می تونی بپرسیش ....)

 

در این قسمت از برنامه از دکتر خواهش می کنم که بگه با چه سوالهای ساده ای میشه از وضعیت سطوح اول و دوم یه فرد اطلاع کسب کرد؟؟؟؟( بلاخره استاده و هواش  رو باید داشت دیگه)

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:34  توسط مرتضی  | 

افشین عزیز ما صدای تو را نمی شنویم.ما تصویر تو را نداریم.ای کاش تصویری بودی برای ما. ای کاش صدای بودی برای آنها که در زندگی توند. که تو با آنها زندگی میکنی. نه تصویری نه صدای. حالا آمده ایی با مطلبی از .... . افشین جان اینها عمله کم ندارند. تو ناراحت خبر رسانیشان نباش. تو ناراحت آنهایی باش که نمی بینیمشان. که نمی شنویمشان. که گم شده اند در پیچ و خم زندگی و راه هیچ سیاستمداری از کوچه آنها نمی گذرد. از مراجعینت نمی گویی. از تلخی ها و شیرینی های کوچک نمی گوییی. به قول شاملو نه به خاطر آفتاب نه به خاطر ستاره به خاطر یک برگ .اینها به اندازه کافی هیاهو دارند.از آنها بگو که روز را در تکاپو و شب را در اندیشه اینکه فردا را چگونه چاره کنند. از دشت ها نگفتی از رودها نگفتی از کوهستان نگفتی. از عشق نگفتی از رنج نگفتی. از چهره های تکیده نگفتی از شادی های کوچک نگفتی. تو پناهگاه درد بودی . و رسالتت جز این نبود. تا زخمی را اگر نه تسکین که مرحمی کوچک بر آن بگذاری. مگر نه مدد کار بودی. مگر نه آنها که به رجوع می کنند، چهره هاشان حکایت درد.و غرورشان را دیر وقتیست برای طلب متاعی ارزان به ودیعه گذارده اند. کم گفتی، کم گفتی ...

با قلب های صاف شان
با دست های که در پیوند با زمین است و افتاده
در کمرکش رشته کوههای بهم بافته
همچون گیسوان زنان ایل
بر کمرکش کوهسار
با هلهله شبان که گله را به سوی سیاه چادر می خواند
و دخترکانی که با چهره آفتاب سوخته
ترانه ایی را به وقت برداشت خرمن زیر لب زمزمه می کنند
و پیری که شبکلاهش را بروی سر جاجا می کند و
رد گرد و غبار ماشینی که سکوت ده را شکسته
خاطره هایش را مشوش می سازد
برایمان بگو

آنچه دیگران نگفتند

آنچه دیگران ندیدند

برایمان بگو


برایمان بگو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 9:51  توسط کریم  | 

اين چند دوبيتي را به دوستاني تقديم مي‌كنم كه حاضز نيستند دست از سياست بكشند

ز دست دوستانم داد و فرياد
كي از دست سياست گردم آزاد؟
«بسازم خنجري نيشش ز فولاد»
زنم بر مرتضي و مهدي و شاد
(چون جرأت ندارم آن را به ديده خودم بزنم)
(انتخاب اين دوستان هم به علت وزن و قافيه بوده است)
______________
غم دولت بيابون‌پرورم كرد
سياست خاك عالم بر سرم كرد
چه گويم مرتضي؟ از دست افشين
دل ديوانه ديگر بار رم كرد
____________
خوشا آنان كه هر از بر ندونند
سياست را به غير از زر ندونند
خوشا آنانكه اخباري نبينند
و آن را غير شر و ور ندونند
___________
دلم با بحثتان شادي نبيند
اميدي بهر آزادي نبيند
رها مي‌كن سياست را و خوش باش
كه دل همراهش آبادي نبيند
___________
سه غم آمد به دل نوبت به نوبت
سياست و سياست و سياست
نمك بر اين دل زخمي چه پاشي؟
مگو!  گفتن از آن باشد جنايت
____________
به صحرا بنگرم بحث سياسي است
به دريا بنگرم بحث سياسي است
روم بر قله قاف و دگر بار
به هر جا بنگرم بحث سياسي است
___________
اين چند دو بيتي هم كمي قديمي‌اند و پندي به يكي از دوستان سياسي‌نويس بوده اميدوارم شما را نيز به كار آيد

رها كن پست‌هاي پرخطر را
مده بر باد، آن پرمايه سر را
بوره غافل مشو وقت نوشتن
بگو تا بشنود ديوار، در را
________
گهي از چاه و گه از راه بنويس
ز نعل و ميخ تو همراه بنويس
نسوزد تا كباب و سيخ جانا
كدو را هم ببين آنگاه بنويس
(اشاره به پند مولوي است)
_______
تو كه ناديده‌اي چوب مقامات
چگونه مي‌رود در آستين‌هات
«تو كه سود و زيان خود نداني»
نمي‌خواهي مگر جبران مافات؟
______
يكي چوب و يكي زندان پسندد
يكي آجر شدن مر نان پسندد
نمي‌خواهم از اينها هيچيك را
پسندم آنچه را عرفان پسندد
(منظور كناره‌گيري و گوشه‌نشيني است)
______
هميشه پيرو اين پند مي‌باش
برو فكر زن و فرزند مي‌باش
عدالت چيست؟ آزادي كدام است؟
چو مشتي فارغ از اين بند مي‌باش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 2:27  توسط عباس  | 

می دونم که سیاست این وبلاگ پرهیز از نوشتن بحث های سیاسی است اما نمی تونم خودم رو نگه دارم و چیزی نگم. چند دقیقه پیش داشتم مصاحبه تلویزیونی رئیس جمهور رو نیگاه می کردم. نکات عجیب که زیاد داره اما چند نکته که به نظرم جالب اومد رو واسه تون می نویسم. اول اینکه در مورد اطلاعات اقتصادی رئیس جمهوریه امار سرسام آوری ارائه کردند که فکر کنم خوش بین ترین ادم های روی زمین هم آن را باور ندارند. نمی دونم شما فرم اطلاعات اقتصادی رو پر کردین یا نه. اما امشب رئیس جمهور به صراحت و با تاکید اعلام کرد که نزیدک به ۹۹ درصد اطلاعاتی که مردم در باره وضعیت اقتصادی شون نوشتند درسته. اولا اگر من هم یکی از اون ۹۹ درصد باشم اعتراف می کنم که اطلاعاتی که ارایه کردم خیلی درست نبود. ثانیا شما دیگه مردم ما رو می شناسید کدوم عقل سلیمی باور می کنه که ۵ درصد این اطلاعات هم درست و اقعی باشه. تازه به فرض این که حرف احمدی نژاد هم درست باشه. این جانب آقای خوش باور یا خوش ... چطوری تونستن بفهمن که این اطلاعات با این درصد بالا درست است. فکر می کنم که این امار نه کم نظیر که بی نظیر است. مورد دوم که شاید منو به یاد دولت خاتمی بیندازه مواجهه احمدی نزاد با مجلس هست که در بحث کنکور و افزایش ظرفیت شدیدا به مجلس حمله کرد و کار انها را مخالف اصل ۷۵ قانون اساسی مبنی بر عدم دخالت مجلس در کار اجرا دانست. این نکته از این جهت حایز اهمیت است که صرف نظر از درست یا غلط بودن حرف ایشان خیلی صریح و ورشن به مجلس حمله کرد و از کار انها شدیدا انتقاد کرد. و یا در بحث تصویب بودجه سال ۸۷ شدیدا در مقابل مجلس ایستاد. نمی دانم این کار او حماقت است یا سیاست اما هر چی هست منو به یاد خاتمی می اندازه که با کوچک ترین اعتراضی بلافاصله تسلیم می شد و از کنار مسایل می گذشت. یا مسئله رحیم مشایی و دفاع احمدی نژاد از او را هم می توان در همین راستا دید. شاید اگر خاتمی می بود هنوز حرفی شبیه مشایی از دهالن در نیامده بود اون مسئول مربوطه را به ناکجا آباد می فرستاد اما محمود کوتاه نیامد و حتی مقابل مراجع هم ایستاد. این را نمی خواهم از باب تعریف از احمدی نژاد بگم بلکه از باب ترس و محافظه کاری خاتمی می گم که با کوچک اعتراضی از تاج زادو و نوری و مهاجرانی و ... گذشت . می دونم هم شرایط متفاوت است اما اگه یادتون باشه خاتمی حتی تسید با کلینتون توی مجمع عمومی عکس بندازه اون هم با حضور سران همه کشورها یا وقتی کلینتون سر راهش قرار گرفت تا با او خوش و بش کنه راهش رو کج کرد و رفت. اما احمدی نژاد به صراحت از گفتگو با امریکا اون هم در شرایطی که در بدترین زمان از رابطه هستیم صحبت می کنه. تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 23:37  توسط افشین  | 

خيلي زود بايد از گلشيفته خداحافظي كنيم سالها پيش اولين بازي او را در فيلم درخت گلابي مهرجويي ديدم در حالي كه او در ابتداي نوجواني بود و بازي بسيار خوبي ارائه داد همان موقع با بچه‌ها از بازي خوب او تعريف كردم شخصيت آن داستان دختر شلوغ و بازيگوشي را نشان مي‌داد كه البته قدرتمندانه با محيط اطراف خودش برخورد مي‌كرد مثلا عشق پسر داستان را به خود به مسخره مي‌گرفت نه اينكه يك دختر ضعيف و نازكن باشد فكر مي‌كردم اين نقشي است كه مهرجويي به او در آن فيلم داده ولي كم‌كم و در بازيهاي بعدي او فهميدم با آدمي متفاوت طرف هستم
بازي او در فيلم بوتيك خيلي خوب بود و شايد كسي مثل او نمي‌توانست آن نقش را درآورد به نظرم موقع اعتراض آهنگ صداي مناسبي داشت كه با لحني كه در لحظه اعتراض دورگه‌تر مي‌شد خيلي تاثيرگذارتر مي‌شد و همان حالت بازيگوشي كه گفتم حتي با افزايش سن هم از بين نرفته بود در فيلم اشك سرما احساس كردم كه ديگر او به بهترين بازيگر زن جوان ايران بدل شده است و از لحاظ بازيگري توان ذاتي دارد او بازيگر خوبي بود اگر چه هنوز كار داشت تا به دو سه تا از بازيگران طراز اول برسد
او در يك خانواده هنرمند با پدر و مادري هنرمند و خواهران بزرگتر هنرمند به دنيا آمده بود امكانات مناسبي براي رشد داشت و البته ابتدا به سمت موسيقي رفت و سپس بازيگري. اعتراضهاي او از نوع اعتراضهاي ما نبود دردها و رنجهايش هم متفاوت بود و با بسياري از آنها همدلي نكردم. صادقانه بگويم بسياري از اين رنجهايي را كه برخي طبقات فرهنگي و اقتصادي بالا در تهران مدعي آنند ناشي از رنج‌آفريني خودشان مي‌دانم رنجهاي آنان هم لوكس است حتي معنويت آنان هم لوكس است و براي خالي نبودن عريضه، كه البته الآن نمي‌خواهم به بحث آن وارد شوم.
حالا او با يك فيلم كه در هاليوود بازي كرد از فضاي بازيگري در ايران فاصله گرفته است نمي‌توانم بگويم برتر رفته است زيرا بازي در هاليوود از نظر من بالاتر رفتن نيست پايينتر رفتن هم نيست به كيفيت كار خود آدم ربط دارد با اين تصاويري كه از او پخش شد برگشتنش به ايران سخت است اما آيا او مي‌تواند در آنجا جايگاه مناسبي پيدا كند شرايط فرهنگي خانواده، همسر و حتي خود او تا كجا اجازه بازي به او خواهد داد شايد در يك فيلم خاص كسي او را لمس نكند اما در يك فيلم هاليوودي عادي شرايط فرق مي‌كند در اين چند تصويري كه از او در تبليغ فيلم اسكات و روي فرش قرمز ديدم معذب بودن او تا حدي روشن بود تا الآن در ملأ عام اينطور ظاهر نشده بود و گويي غافلگير شده بود. لباس ساده او هم بخشي از اين گذار است كه براي او به سختي طي خواهد شد دوست دارم موفق باشد ولي در آن شك دارم در اين سالها شهره آغداشلو كه پيش از انقلاب هم بازي كرده بود و محدوديتهاي رواني و عملي كمتري هم داشت در فيلمهايي بازي كرده بود و براي فيلم خانه‌اي از شن و مه نامزد اسكار شده بود اما او سخت‌تر در اين فضا حل خواهد شد.
در ابتداي متن گفتم خداحافظي گلشيفته و اين بخاطر نحوه حجاب او بود كه اين احساس را به من داد شايد دوباره نمي‌خواهد به ايران برگردد البته نيكي كريمي كه براي داوري كن رفته بود هم بي‌حجاب بود اما بي‌حجابي براي داوري با بازي در يك فيلم هاليوودي خيلي متفاوت است انواع بي‌حجابي هم متفاوت است اينكه فقط موي آدم پيدا باشد فرق زيادي با پوشش گلشيفته در عكسهايي كه از او منتشر شده دارد كار برگشت او سخت است وقتي گفتند او در فيلم اسكات بازي كرده و چند عكس نسبتا مناسب از او در فيلم پخش شد شايعه شد كه ممنوع الخروج شده حالا كه تشت از بام افتاده ممنوع الحيات نشود جاي شكر دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 9:19  توسط عباس  | 

خبرگزاری دولت: غائله مدرک کردان دارای ریشه خارجی و برای سیاه نمایی علیه دولت نهم است
نتايج جستجوي "KORDAN DEGREE" در GOOGLE نشانگر آن است که تا 10 مهر 63،988،000 صفحه اينترنتي با زبان انگليسي موضوع مدرک "علي کردان" را دستمايه حملات خود عليه دولت اصولگرا قرار داده اند.
عصرایران - خبرگزاری رسمی دولت (ایرنا) در تحلیلی که گویا توسط دفترپژوهش وبررسي هاي خبري آن نوشته شده است ، مدعی شد غائله "مدرک کردان" غائله اي طراحي شده با ريشه هاي خارجي است وهدفي جز غوغاسالاري و سياه نمايي عليه دولت نهم را دنبال نمي نمايد .
متن کامل این تحلیل که با تیتر «تله "آکسفورد"» بر روی خروجی خبرگزاری جمهوری اسلامی قرار گرفته ، به شرح زیر است:

غائله رسانه اي درخصوص مدرک افتخاري ارائه شده ازسوي وزيرکشور،آنچنان غيرعادي مي نمود که بررسي پشت صحنه آن براي روشن شدن اهداف پنهان غائله ضروري بود.در اين گزارش تلاش خواهد شد تا گوشه هايي از ابعاد مغفول اين موضوع بازخواني شود.

1-چرا غائله "مدرک افتخاري علي کردان"غير عادي است؟


پس از آنکه در جريان راي اعتماد به علي کردان،تعدادي از نمايندگان مخالف به جعلي بودن مدرک دکتراي افتخاري وي اشاره نمودند،روابط عمومي وزارت کشور در جلسه معارفه علي کردان ،تصوير مدرکي که از سوي دانشگاه آکسفورد در اختيار وي قرار گرفته بود را جهت اطلاع افکار عمومي کشور و ارباب رسانه ها منتشر کرد.

بديهي است در صورتي که علي کردان بنا به ادعاي مخالفين وزارتش خود نسبت به جعل مدرک افتخاري اقدام کرده بود هيچگاه نسبت به توزيع تصوير مدرک در اختيارش اقدام نمي کرد چرا که بديهي بود با پي گيري مدعيان و استعلام اصالت مدرک از مرجع صادر کننده (دانشگاه آکسفورد)موضوع اصلي يا جعلي بودن مدرک بلافاصله آشکار مي گشت.

پس تا اينجا روشن است که "علي کردان" تا روز معارفه خود بر اصل بودن مدرک صادر شده از سوي دانشگاه آکسفورد باورمند بود والا مدرک در اختيار خود را منتشر نمي کرد.البته بايد حق را به علي کردان داد.چون اصولا مدرک "دکتراي افتخاري" خود فاقد هرگونه ارزش مزيت مادي است و صاحب آن علي القاعده نمي تواند تقاضاي مزايايي را داشته باشد.

"علي کردان" در نامه اي به رييس جمهور خود اين موضوع را چنين توضيح مي دهد:"در جريان رأى اعتماد نمايندگان محترم مجلس شوراى اسلامى به اينجانب ،موضوع دکتراى افتخارى بنده مطرح و مورد تشکيک قرار گرفت، مدرکى که در هشت سال پيش با ملاحظه سوابق مديريتى و تجارب اجرايى اينجانب و ارائه رساله به نام دانشگاه آکسفورد لندن به واسطه فردى که از دانشگاه مذکور در امور زبان انگليسى در تهران دفتر نمايندگى تأسيس کرده بود، صادر گرديده است."
آيا صدور مدرک افتخاري بر پايه "سوابق مديريتى و تجارب اجرايى" امري غير عادي است؟ براي پاسخ به اين سوال بايد گفت: "قانون ارزشيابي سوابق کاري در17ژانويه 2002 به تصويب رسيده است که طبق اين قانون موسسات آموزش عالي مجاز مي باشند براساس سوابق حرفه اي و کاري اقدام به صدور مدارک دانشگاهي نمايند.

اين قانون در حال حاضر در 61 کشور جهان اعمال مي‎گردد‎.سوابق کاري قابل ارزشيابي شامل سوابق تجربي معتبر ، شرکت نامه ، ريز نمرات ، مقالات ، آگهي هاي تجاري ، سمينارها ، آموزشهاي مستقل ، ثبت اختراع ، گواهينامه وغيره مي باشد .اين مدارک به صورت غير حضوري و درسطوح فوق ديپلم ، ليسانس ، فوق ليسانس و دکترا از دانشگاه صادر مي گردد. اين مدارک داراي مهر برجسته دانشگاه بوده و به امضاء مديريت دانشگاه خواهد رسيد. " (منبعwww.persianvu.com)

ارزيابي تجربيات کاري به عنوان مدرک افتخاري در کشور ما نيز بدون سابقه نيست.مدتهاست که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي با دريافت مستنداتي از هنرمندان کشورمان شامل لوح افتخار ، تقدير ، جايزه ، بزرگداشت و نشان، نمونه آثار منتشره ، بصورت مقاله ، تحقيق ، يادنامه ، سوابق مديريت و مسئوليتهاي هنري شامل : داوري جشنواره ها ، مديريت جشنواره ها ، همايشها و تاسيس مجامع هنري ، مدارک درجه 1،2و 3 هنري را معادل دکتري،کارشناسي ارشد و کارشناسي به هنرمندان اعطا مي نمايد.

"علي کردان" از ابتدا بر افتخاري بودن مدرکي که از سوي دفتر نمايندگي دانشگاه آکسفورد در تهران و بر پايه سوابق مطالعاتي اش -شامل مقالات و گزارش هاي علمي- صادر شده بود تاکيد مي نمود.واضح است که "جعل" چنين مدرکي که صرفا از ارزش معنوي برخوردار بوده و صاحب خود را در مسير توليد ثروت و مزاياي مادي ياري نمي کند ،بسيار دور از ذهن مي نمايد و شايد دليل اينکه علي کردان ، 8 سال بعد از در اختيار گرفتن "مدرک دکتراي افتخاري" به عدم اصالت آن پي برد را بايد در همين موضوع جستجو کرد."علي کردان" خود در اين باره مي گويد:"در طول هشت سال گذشته هرگز مسئله‌اى که صحت مدرک ياد شده را مورد سؤال قرار دهد در ذهنم خطور نکرده بود و لذا همواره به صحت مدرک مذکور اعتقاد و اطمينان کامل داشتم. بر اساس همين باور و درحالى که ضرورتى هم نداشت، در ايام رأى اعتماد نسبت به ارائه آن اقدام نمودم. اما با طرح برخى نظرات ترديدآميز نسبت به مدرک ياد شده، احساس کردم ضرورى است تا در باب اثبات صحت آن، مستندات هرچه بيشترى را ارائه نمايم.

اين امر نه از جهت اهميت مدرک مذکور براى خود، بلکه از بابت رفع اتهام «جعل» بود که در برخى اظهارات متوجه اينجانب شده بود. اتهامى که براى حقير بسيار سنگين مى‌نمود. لذا نسبت به ارزيابى مجدد مسير اخذ مدرک اقدام نمودم. در اين جهت از رابط ارائه کننده مدرک خواستم تا با مراجعه به دانشگاه ياد شده، نسبت به اخذ مستندات تأييد کننده اقدام نمايد.

وى ضمن اطمينان دادن مجدد به اينجانب نسبت به صحت مدرک مذکور، موضوع را از طريق وکيل دادگسترى کشور انگليس پيگيرى نموده و ضمن ارائه اختيارات قانونى وکيل مذکور، تأييديه وى مبنى بر صحت مدرک را براى اينجانب ارسال کرد. تا اين مرحله اينجانب بيش از گذشته نسبت به صحت مدرک اطمينان پيدا کردم .

لکن از آنجا که شخصاً براى کسب اطمينان کامل و هميشگى، تأييديه مستقيم دانشگاه را لازم مى‌ديدم نماينده‌اى را به دانشگاه مذکور اعزام کردم تا نسبت به اخذ تأييديه اقدام نمايد. با مراجعه نماينده اينجانب به يکباره و با ناباورى کامل با عدم تأييد دانشگاه مواجه شدم لذا تلاش کردم تا چگونگى مسئله را از رابط مورد اشاره جويا شوم. لکن هر چه کوشيدم ايشان را نيافته و متوجه شدم که وى تخلف کرده است. بر اين اساس طى نامه شماره ‌87/12180/20 مورخ ‌24 شهريور سال جاري در دادسراى عمومى و انقلاب تهران عليه مشاراليه شکايت کيفرى نمودم تا تحت تعقيب قضايى قرار گيرد و اکنون پرونده در جريان رسيدگى است."

همانگون که ملاحظه نموديد تا اينجا هيچ اتفاق غير عادي روي نداده است."علي کردان" در سال 81 و پس از سالها تجربه اندوزي در حوزه هاي کلان مديريتي، سوابق اجرايي خود را به فردي که ادعاي نمايندگي دانشگاه آکسفورد را يدک مي کشيده ارائه داده تا بر مبناي آنچه که در دانشگاههاي جهان رايج است، مدرکي معادل تجربيات کاري خود دريافت دارد که در اين ميان شخص مدعي ارتباط با دانشگاه آکسفورد اقدام به جعل مدرک نموده و با فريب "علي کردان" ، مدرکي دروغين را به وي ارائه کرده است و"کردان" هم چون چنين مدرکي را فاقد "ارزش مادي" مي دانست ، در ادعاي آن شخص ظاهرا مرتبط با آکسفورد، ترديد نمي نمايد.

2- تله آکسفورد؟

اما چرا ين مشکل که احتمال وقوع آن خيلي عجيب و غير عادي نيست ، به يک موضوع غير عادي و معضلي پيچيده در افکار عمومي و به عنوان اهرمي سنگين براي فشار بر دولت اصولگرا تبديل شده است؟
اثبات اينکه غائله "مدرک کردان" غائله اي طراحي شده با ريشه هاي خارجي است وهدفي جز غوغاسالاري و سياه نمايي عليه دولت نهم را دنبال نمي نمايد ،کاري چندان دشوار و سخت نيست.
در گام نخست و براي آنکه نشان دهيم در اين موضوع عادي - که شرح آن در بند 1 بيان شد - چه حجم عظيم و بي سابقه اي از سيل سياه نمايي و فحاشي عليه خدمتگزاران دولت و متهم نمودن آنان به "جعل و نادرستي" جريان يافته ، کافي است کليد واژه "KORDAN DEGREE" را در موتورهاي متداول جستجوي اينترنتي جستجو کنيد تا دريابيد دولت نهم در فضاي جهاني با چه هجمه عظيمي روبرو بوده است.

نتايج جستجوي کليد واژه "KORDAN DEGREE" و برخي کليد واژه هاي مشابه در موتور جستجوي GOOGLE نشانگر آن است که در مدت زماني قريب به 55 روز از زمان اعلام عدم اصالت مدرک علي کردان توسط دانشگاه آکسفورد در تاريخ 6 اگوست(16 مرداد) تا اول اکتبر(10 مهر) 63،988،000 صفحه اينترنتي با زبان انگليسي موضوع مدرک "علي کردان" را دستمايه حملات خود عليه دولت اصولگرا قرار داده اند.يعني به طور متوسط طي اين 55 روز، همه روزه يک ميليون و صد وبيست هزار صفحه اينترنتي به زبان انگليسي - که طبيعتا مخاطبين خود را در خارج از ايران جستجو مي کند- عليه مدرک علي کردان و به تبع آن عليه جمهوري اسلامي ايران منتشر شده است.

يک پژوهش اينترنتي نشانگر آن است که اين انفجار عظيم اطلاعات در فضاي اينترنت(روزانه بالغ بر يک ميليون صفحه اينترنتي) تنها با وقايعي نظير 11 سپتامبر،حمله امريکا به عراق و مسابات جام جهاني فوتبال قابل مقايسه است.اکنون و با اين توصيف آيا عجيب است که ماجراي دانشگاه آکسفورد را تله اي مشکوک براي سياه نمايي نظام جمهوري اسلامي بدانيم که متاسفانه در اين ميان برخي عناصر داخلي هم نا آگاهانه در اين تله گرفتار آمدند؟

در اين غائله يک نکته جالب توجه نيز به چشم مي خورد."علي کردان" روز 15 مرداد از مجلس راي اعتماد گرفت.يک سايت اينترنتي وابسته به يکي از احزاب سياسي مخالف دولت طي مکاتبه با دانشگاه آکسفورد توانست طي اقدامي خارق العاده و در کمتراز 2 ساعت دو نامه از دانشگاه آکسفورد در خصوص مدرک تحصيلي علي کردان به دست آورد!
به اين سوابق دقت کنيد:

"علي-ح" ، خبر نگار سايت(...) در تاريخ 6 اگوست نمابري را به فردي به نام "تيموتي انديکات" در دانشگاه آکسفورد ارسال ميکند و در نمابر خود مي نويسد:

" پروفسور تيموتي انديکات عزيز

من علي-ح خبرنگار آژانس خبري (...) هستم.ديروز در پارلمان ايران فردي به نام "علي کردان" ادعا کرد که يک مدرک دکتراي افتخاري در رشته حقوق از دانشگاه آکسفورد دريافت نموده است.آقاي کردان ادعا کرد که پرونده اش را به دانشگاه آکسفورد فرستاده و دانشگاه نيز به او مدرک دکتراي افتخاري اعطا کرده است."

"علي -ح" در انتهاي نامه خود با طرح 3 سوال، اعلام نظر اورژانس! دانشگاه آکسفورد در خصوص وضعيت مدرک افتخاري علي کردان و ارسال جوابيه آکسفورد از طريق نمابر را خواستار شد. جالب آنکه به جاي آقاي "تيموتي انديکات"-(مخاطب اصلي نامه) ، دو بخش ديگر دانشگاه آکسفورد يعني دفتر دانشکده حقوق دانشگاه آکسفورد و اداره تاييد مدارک دانشگاه آکسفورد با ارسال جوابيه هاي جداگانه ، خطاب به "علي-ح" اعلام کردند که مدرکي به نام علي کردان صادر نشده است.

قطعا در اين ميان آقاي "تيموتي انديکات" نامه "علي-ح " را به دو بخش ديگر دانشگاه آکسفورد ارجاع داده است و در اينجا به اين موضوع که چرا مسئولين دو بخش دانشگاه آکسفورد به جاي پاسخ به اقاي "انديکات" مستقيما به علي-ح پاسخ داده اند ، نمي پردازيم و فقط يک نکته را مطرح مي کنيم و آن اينکه با توجه به 3 ساعت و نيم اختلاف زمان بين ايران و انگلستان و نيززمان انتشار پاسخ دانشگاه آکسفورد در بعد از ظهر همان روز ارسال نامه علي -ح (6 اگوست-16 مرداد )، کل مدت زماني که در دانشگاه آکسفورد براي دريافت نامه علي-ح از سوي آقاي انديکات،ارجاع وي به دو بخش متفاوت دانشگاه آکسفورد و آماده شدن پاسخ آنان براي علي-ح صرف شده حداکثر 2 ساعت است! که بايد به مسئولين محترم دانشگاه آکسفورد در اجراي دقيق طرح تکريم ارباب رجوع! آفرين گفت.

اما اين همه ماجرا نيست. براي آنکه سرعت عمل خارق العاده و البته مشکوک دانشگاه آکسفورد را در پاسخگويي به مکاتبه اورژانس! يک خبرنگار بي نام و نشان وابسته به يک سايت اينترنتي فارسي زبان -که در سطح جهاني شناخته شده نيست- ارزيابي نماييم، دفتر پژوهش و بررسي هاي خبري ايرنا با همکاري يکي از دانشگاه هاي معتبر ايران، در هفته سوم مرداد 87 ، نامه اي را در خصوص استعلام مدرک دکتراي افتخاري فردي مشخص ، براي آقايان تيموتي انديکات(مخاطب نامه سايت(...)،جرمي درو رييس اداره تاييد مدارک و نيز دفتر دانشکده حقوق دانشگاه آکسفورد از طريق نمابر و پست الکترنيکي ، ارسال نمود که تا کنون و عليرغم طي شدن حدود 50 روز از ارسال اين نامه هيچ گونه پاسخي از سوي دانشگاه آکسفورد دريافت نشده است!

و اينچنين است که پروژه عمليات رواني "تله آکسفورد" کليد مي خورد و ضد انقلاب با همه عقبه رسانه اي خود فضا را در دست مي گيرد تا وجاهت مسئولين جمهوري اسلامي ايران را مخدوش سازد.به نمونه هايي از اين حملات توجه نماييد:

گروهک رجوي(منافقين):افتضاح مدرک قلابي پاسدار "علي کردان" به اوج رسيد و بحران دروني رژيم آخوندي را بيش از پيش دامن زد(!).

راديو فردا(وابسته به سازمان جاسوسي امريکا):کردان بايد در دادگاه حاضر شود(!).

راديو اسرائيل:"علي کردان" اين فرد کذاب(!) و جاعل (!) و دزد بيت المال(!) که 20 سال با مدرک دروغين دکتري، از بيت المال ايران حقوق و مزاياي ماهيان? يک دکتر را گرفته(!)، بايد امانتدار راي مردم در انتخابات رياست جمهوري نيز باشد!!

سايت ضدانقلابي روز آنلاين: بايد ديد رئيس دستگاه برگزارکننده انتخابات در دولت نهم، خواهد توانست مدرک جعلي خود را به فراموشي ‏بسپارد و به کار ادامه دهد يا خير؛ اگرچه بي‌شک اين کار، بسيار دشوار به نظر مي‌رسد پس بهتر است "کردان" استعفا دهد.‏(!)

نوشابه اميري(عضو همزمان ساواک و حزب توده):امروز ‏‏"مصالح ايران" به سرنوشت "کردان"ها و اين "رابط"ها گره خورده است. همان ها که سياست شان عين ديانت شان ‏و ديانت شان عين سياست شان است.‏(!)

فرهاد رجبعلي(عضو گروهک هاي مارکسيستي برانداز):اگر مسوولان ايران قصد دارند کمي از فشارها عليه نظام‌ بکاهند و همچنان مدعي حکومتي سالم ‏بمانند، واجب است اين لکه را، هرچند به سادگي محو ناشدني نيست، از دامان خود پاک نمايند و کردان را متقاعد ‏به استعفا کنند که جز اين راهي نيست .(!)

بله! در برابر اين هجمه طراحي شده دشمن بايد با هوشياري و آگاهي از همه جوانب توطئه حرکت نمود.امروز دشمن در مسير حرکت بالنده ملت ايران ،تله اي رسانه اي طراحي نموده است که بايد چون هميشه با چشماني باز و دندانهايي فشرده از اين فضاي غبارالود عبور کرد و اهرم فشار را از دستان آلوده دشمنان ايران خارج ساخت
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 20:34  توسط افشین  | 

روی بلیط های اتوبوس شهریور - مهر اتوبوسرانی شهر تهران تصویری از یک چیز دراز با یک کلاهک نقش بسته و کنار آن درج شده؛ نماد ایرانی سربلند و آباد. برج میلاد را می گویم. پیشتر از اینها.یعنی زمانی که هنوز خبری از این چیز دراز و سربلند نبود، یک برجی بود به نام آزادی.نه سوءتفاهم نشود.این که میگویم برج منظور این جعبع کبریت های بی ریخت بساز بفروشی نیست. یک برج حسابی است. به نظر من شاید حسابی ترین برج ایران هم باشد. معماریش گیراست و فوق العاده خسته هم نمی شود آدم اگر هر روز هم ببیند. شب ها که چیز دیگریست. این برج قبلن ها که هنوز نماد انقلاب سرش بلند نشده بود نماد آزادی بود. شهیاد بود به گمانم تبدیلش کردن به آزادی. با مسمی بود. بهش میامد. گو اینکه صاحب اثر حق دارد نام اثر را خود تعیین کند. ای بابا توالت ها هم از روح انقلابی در امان نمی ماند چه دلخوشم من.بگذریم.
داشتم در مورد چیز درازی که نماد سربلندی ماست که با مسما هم هست. تبلیغات موسسه مالی اعتباری شهر هم سر درازش که از توی ابرها رد می شد را نشان می دادند. بیچاره برج ما چیز دراز نیست. عیبش این است. تعادل دارد. روح معماری اسلامی برآن حاکم است. اما چیز درازی نیست. اصلن درازیش به چشم نمی آید. حالا آن نماد انقلابی سابق که از پول رایج گرفته تا تمر پستی که بچگی هامان جمع می کردیم و آلبوم می کردیم و کیفور می شدیم. رفته است به حاشیه. نیاز به مرمت دارد. دیگر نیازی بهش نیست. شاید یک روز هم یک حصاری کشیدند دور آن. از همین حصارها که کشیده اند دور میدان انقلاب و ولیعصر. بعد می بینی غیبش زد. شایدم یک چیز دراز با کلاهکی بروی آن جایش را گرفت.نماد ایرانی سربلند و آباد.
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 19:36  توسط کریم  | 

روی بلیط های شهریور-مهر اتوبوس خط واحد تصویری از یک چیز بلند با کلاهکی بروی آن قرار گرفته که در کنار آن نوشته شده نماد ایرانی آباد و سربلند. در اینکه سر چیز مذکور که همان برج میلاد باشد شکی نیست. سرش از همه چیزهای موجود در ایران بلندتر است. در این شکی نیست. آن دورتر ها میدانی هست که مرتضی بیشتر روزهای هفته آن را طواف می کند. به گمانم قبلن ها اسمش شهیاد بود. بعد انقلاب آن را گذاشت آزادی. زیاد موافق نیستم که کسی کاری را بکند و بعد حالا تو بیایی به هر دلیلی یک اسم بگذاری و به نفع خودت مصادره کنی. بگذریم. بعدنها گذاشتند آزادی. بامسمی بود. بهش میامد. روی پول و هر جا که طرح از انقلاب و انقلابی گری بود طرحی از آن هم بود.مثل تمبر پست دوران بچگی که جمع میکردیم و از داشتن چند تمر باطل شده خارجی کلی کلاس میذاشتیم. خلاصه آزادی ما در سایه بلند شدن سر ایران دارد به حاشیه می رود. نماد انقلاب اسلامی باید هم اسلامی باشد. چه معنا دارد یک میدانی در رژیم گذشته که با معماری اسلامی و زیبا ساخته شده نماد این شهر بی در و پیکر باشد. باید هم یک چیز دراز با کلاهکی بروی آن نماد ایان آباد و سربلند باشد. پس به سلامتی چیزهای دراز با کلاهکی بروی آن
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 19:22  توسط کریم  | 

چند روز پيش كريم لينكي داده بود درباره مراجعه هكرهاي شيعه به يكي از مراجع.
من فقط در حيرتم از اين كه به اين كارشان مي‌نازند و مي‌روند تحسين مي‌شوند و هديه مي‌گيرند مجموعه‌اي از سايتها را كه برخي دانشگاهي بوده‌اند هك كرده‌اند و هم يظنون انهم يحسنون صنعا
در فضايي كه صبح و شب حرف از وحدت شيعه و سني زده مي‌شود هر كدام از ما منتظر آنيم كه چطور پوز ديگري را بزنيم. جالب اين است كه در صفحه اول سايتهايي كه هك ميشده‌اند مي‌نوشته‌اند:
 "فمن اعتدى علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدى‏ علیکم؛ پس هر کس بر شما تعدى کرد مانند همان تعدى، بر او تعدّى کن"
جالب است از شدت كم‌فهمي اين هكران كه اگر هكري چند سايت شيعه را هك كند آنها تمام اهل سنت را در مقابل خود و اعتداكننده مي‌بينند و به سايتهاي اهل سنتي كه دستي در اين عمل نداشته‌اند حمله مي‌كنند مثل اين مي‌ماند كه يك انگليسي ماشين مرا داغان كند و بعد از آن من به ماشين هر انگليسي حمله كنم و بگويم به مصداق آيه فمن اعتدى علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدى‏ علیکم عمل كرده‌ام يا الف با ب زنا كند و بگوييم براي اينكه جواب او داده شود ب هم بايد با الف زنا كند يعني اساسا ملاك درستي و غلطي كار بهم خورده است آنها چرا بايد متضرر شوند؟ بر اساس كدام اصل اخلاقي يكي را به جرمي كه ديگري انجام داده  است مجازات مي‌كنند؟ و باز بنا بر كدام اصل اخلاقي، يك فعل خطا كه ضرر رساندن به ديگري بدون دليل موجه است روا شمرده مي‌شود؟ و آيا اثري كه اين كار در بدبيني اهل سنت نسبت به ما و تشديد اختلافات مي‌گذارد كافي نيست تا اين افراد را به مجازات برسانيم و از آن سايتها عذرخواهي كنيم؟
جالب اين است كه يك متن ديگر هم كه در آنجا گذاشته‌اند قسمتي از زيارت عاشوراست كه به لعن ابوبكر مي‌پردازد به اين فكر كنيد كه روي صفحه اول چندصد سايت بزرگ اهل سنت عبارتي را بگذاري كه لعنت بر خليفه اول آنان است «اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد» اينها آنقدر جاهلند كه فكر مي‌كنند كه اهل سنت اين را نمي‌دانند كه اين لعنت به كيست آنهم در سايتهاي بزرگ اسلامی و دانشگاهي و به گوش آنهايي كه حتي اين را نميدانند نخواهد رسيد. آيا ما حاضريم دست وحدت به كسي بدهيم كه امام اول ما را لعنت كند؟ پس چه توقعي از اهل سنت مي‌رود؟
اگر به دست من بود اين هكرها را چنان مجازات مي‌كردم كه هم كساني كه در برابر آنچه به آن علاقه و يا اعتقاد دارند هيچ اصل اخلاقي را محترم نمي‌شمارند درسي داده باشم و هم حس بي‌اعتمادي و بدبيني ميان اين دو مذهب باز هم افزايش نيابد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 9:46  توسط عباس  | 

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

٭٭٭
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم

٭٭٭

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
٭٭٭
از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد

٭٭٭
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

٭٭٭
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
!
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد

٭٭٭
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین
...
آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری

٭٭٭
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
...
استواری امن زمین را زیر پای خویش

٭٭٭
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
!
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
...
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه

٭٭٭
هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
!
و به تو
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید

٭٭٭
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من

٭٭٭
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

٭٭٭
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت

٭٭٭
به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود

٭٭٭
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
!
فریاد می کشم که ترکم گفتند
:
چرا از خود نمی پرسم
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟

!آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود

٭٭٭
بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم

٭٭٭
تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشاییم
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست

!راهی به جز اینم نیست

٭٭٭
ازکسی نمی پرسند
جه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمی پرسند ، ازخویشتنش نمی پرسند
زمانی به ناگاه
باید با آن رودرروی درآید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فروریختن را
تا دیگربار
بتواند که برخیزد

٭٭٭
گذشته می گذرد
حال ،طماع است
آینده هجوم می آورد

بهتراست بگویمت
برگذشته چیره شو
حال را داوری کن
وآینده را بیاغاز

٭٭٭
وقتی که مرگ مارا برباید
-
تورا و مرا-
نباید که درپایان راهمان
علامت سوالی برجای بماند
تنها نقطه ای ساده
همین وبس
چرا که ما
درحیات کوتاه خویش
فرصت های بی شماری داریم
که دریابیمشان

سکوتم سرشار از ناگفته هاست 

 



سایت رسمی احمد شاملو
احمد شاملو در ویکی پدیا

٭ پانویس شماره یک: این شعر از مارگوت بیگل شاعر آلمانی است که احمد شاملو از آن ترجمه ایی آزاد کرده است. شاملو این شعر را در قالب آلبومی با صدای سحرآمیزخود و موسیقی جذاب بابک بیات شایدبیست سال پیش یا بیشتر به بازار ارائه کرد.
٭ پانویس شماره دو: این متن بلند که متن تقریبن کامل آلبوم سکوت سرشار از ناگفته هاست را تقدیم میکنم به مرتضی عزیز در ابتدا که ابراز علاقه کرد به تکه های از شعر شاملو در پست های گذشته و بعد به دوستان دیگر. اگر از محتوی این متن که من دیوانه وار همچون مانیفستی برای زندگی دوستش دارم خوشتان آمد،حتمن آلبوم صوتی یش را هم گوش کنید.
٭ پانویس شماره سه: شاملو مجموعه های متعددی را با صدای خودش بازخوانی کرده است. (چیدن سپیده دم،دشنه در دیس،ابراهیم در آتش،کاشفان فروتن شوکران،خیام،حافظ و...)گذاشتن متن کامل این آلبوم صرفن تلاشی برای آشنایی دوستان با این مرد گرامیست؛امیدوارم انگیزه ایی برای پیگیری آثار وی گردد.


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 23:15  توسط کریم  | 

اين را ساعتي پس از مسابقه نوشتم ولي به احترام پست كريم نگذاشتم تا الآن
1- چند روز پيش دوست داشتم پرسپوليس ببرد ولي بعد از اينكه فهميدم گفته‌اند كه اگر پرسپوليس ببرد به هر كدام از بازيكنان آن يك پژو 206 مي‌دهند پشيمان شدم و گفتم همان مساوي بهتر است. از اين حركت عربوار مديران پرسپوليس بدم آمد فكر نمي‌كنم اين داربي از داربي بارسلونا رئال مهمتر باشد اما اين دلقك‌بازيها را در آنجا نمي‌بينيم بازيكن حقوق گزافي مي‌گيرد تا ببرد و اين كارها بيشتر از پول مفت بر مي‌خيزد تا عقل حسابي.
2- كريمي نشان داد توان بازي كردن را دارد اما اينكه آيا در آينده بازي خواهد كرد يا نه محل سؤال است.
3- درباره پنالتي‌ها بايد منتظر فنايي ماند گر چه ترديدي ندارم كه خطا بر روي برهاني در نيمه اول پنالتي بود اما درباره آنچه غير از آن اتفاق افتاد منتظر كسي هستم كه شائبه‌اي نداشته باشد
4- باز هم صندلي شكسته شد من طرفدار جريمه‌هاي شديد هستم حتي اگر به ضرر پرسپوليس باشد.
5- از ساعت 6 تا 9/5 صبح بليط فروختند و مستقيما افراد را به داخل راه داده و سپس در را بسته‌اند يعني تماشاگر ساعتها در صف بليط ايستاده‌ است (برخي از 4 صبح به روايت تلويزيون) و سپس ساعتها در ورزشگاه نشسته است و سپس ساعتها در ترافيك مي‌ماند تا برسد به منزل. ببينيد بين اين دو طرح كدام را بهتر مي‌پسنديد:
الف) اگر تماشاگران، صبح زود به ورزشگاه بيايند و تا موقع مسابقه فرياد بكشند ديگر تواني براي اغتشاش و آشوب و مانند آن برايشان باقي نمي‌ماند و بدينوسيله امنيت را تامين مي‌كنيم
ب) اگر تماشاگران، صبح زود به ورزشگاه بيايند و تا موقع مسابقه فرياد بكشند، از بي‌حوصلگي، نبود استراحت كافي و غذا و امكانات مناسب و ده‌ها چيز ديگر اعصابشان خرد ميشود و كنترل بر خود را تا حدي از دست مي‌دهند و امنيت زير سؤال مي‌رود.
6- يكي از دارقوزآباد سفلي مي‌آيد تا برد تيم محبوبش را ببيند و چون پول ندارد صبحانه و نهار و شام كلوچه مي‌خورد. ديگري از ناكجاآباد عليا آمده و دو شب را هم در هواي سرد خوابيده است هرذ چند اينطور طرفداري احمقانه است اما گاهي وقتها احساس مي‌كنم دلم براي اينها ميسوزد با خودم مي‌گويم بهتر است هميشه اين داربي مساوي شود تا اينها دست از پا درازتر برنگردند
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 15:30  توسط عباس  | 

ابتدا توضیح بدهم که داشتم یک کامنت بلند بالا مینوشتم که بعد فکر کردم یک پست باشد بد نیست که سیستم هنگ کرد و نشد. اما حالا فرصت شد که شسته رفته تر و با تامل در باب قصه شیرین روشنفکری بنویسم.
در مملکت ما سه دسته جماعت وجود دارد.همین الان فهمیدم که دسته های دیگه ایی هم هستند. فعلن با همین سه دسته میریم جلو. دسته اول چند نفر دقیقن چند نفر مدرس دانشگاه، مترجم ،شاعر و نویسنده.دسته دوم مردم هستند.از هر قشری. تظاهرات میشه میپرن وسط میدون. نذری پخش میشه میرن تو صف.دسته سوم هم مسوولین.توجه دارید مسوولین . خوب اینها مسوولند.مسوولیتشان چیست؟درست چیزی به خاطرم نمیرسه. یعنی راستش دقیقن نمیدونم. بریم سر دسته اول. عده ایشون رو به ... رسوندن(البته اصلن منظورم قتل های زنجیر... نیست) بقیه شون رو هم سوار ماشین کردن که از دره بندازن پایین که قسمت نشد. یه عده شون رو هم که به دلیل اینکه صب زود که میومدن دانشگاه کارتشون رو نزده بودن اخراج کردن. یه سریاشون هم در حال حک و اصلاح نوشته هاشونن که اگه خدا بخواد بعد از دو سال دویدن تو راهرو ارشاد کتابشون چاپ شه. فیلمشون مجوز بگیره. یه عده هم نشستن کنار. نه دو عده هم نشستن کنار. یکی دوستانی که اینروزا گیر دادن به این بدبخت ها. هفته نامه شهروند سوژه درست کرده با عنوان بحران رهبری روشنفکری ادبی. پفیوزا چه بهرانی. چه رهبری. ما یه رهبر داریم اونم... . بذارید ملت زندگیشونو کنن. از اون طرف گیر داده تو انتخابات فعال نیستید. بابا مگه اینا عمله سیاستن. اصلن مگه فضا واسه کنش هست. حالا همه کاسه کوزه ها رو سر این چار نفر بشکنید. این بحث های روشنفکری و این حرف ها جاهایی باب میشه که ملتش لم دادن و میگن لنگش کن. فضا ننفعلانه تر از این حرفاست که بشه درستش کرد. یه نمونه بی ربط با ربط بگم که داشت خون خونمو میخورد. چند شب پیش که تو نود بحث حق پخش این حرفا بود. علی آبادی که جلسه ایی با ریس ... و ضرغامی داشت اومد رو خط. بعد از کلی تشکر از رییس جمهور این حرفا گفت. عده ایی از گروههای سیاسی میخواستن با سوءاستفاده از این مسئله اونو به بحرانی تبدیل منن. و موضوع رو بکشونن به خارج از مرزها. همه چی بوی توطئه میده. حتی اگه چارتا روزنامه نگار باشن که بحث حق پخش تلویزیونی رو پیگیری میکنن. کوچکترین اعتراضی نمیشه کرد. روشنفکر از جامعه جداست. کدوم جامعه. حک.مت تا خصوصی ترین عرصه ها رو قبضه کرده. به قول کاشی در شرایط انحلال سیاستیم. میرن کلمبیا گند میزنن میگن افتخار و وجهه کسب کردیم . شوروی شورتمونو کشیده پایین میگن ارزش ها رو نگهه داشتیم. نمبینید جنگ و فجایع اونو چطور ایدئولوژیزه میکنن. حالا تو این وانفسا ما هم آدرس رو عوضی گرفتیم چسبیدیم به این چار نفر. سایه عظیم حکو.تی که هر کاری دلش بخواد میکنه و گوشش بدهکار هیچ چیز و هیچ کس نیست رو نمیبینید اما چار نفر ادم بدون اثر تحت فشار شدن بحث روز. همه چی برعکس اینجا. مث کسی که یه بزرگتر زده تو گوشش نمیتونه حقشو بگیره . عوضش اونم میاد میزنه تو گوش کوچیکتره.خدا پدر اوژن یونسکو و 1984 رش رو بیامرزه. ما باختیم برادر جان. باختیم. عیب از این چار تا آدم نیست.  بعضی مواقع خنده ام میگیره . یه نگاهی به اطافتون بکنید. همه چی انگار وارونه است. جای حقیقت و دروغ عوض شده. چه تلاشی میشه تا این آفتاب قلابی جای آفتاب واقعی قالب بشه.
... ای یاوه یاوه خلایق مستید و منگ
یا به تظاهر تزویر میکنید
از شب هنوز مانده دودانگی
از چاووشان نیامده بانگی
...
هر گاو گند چاله دهانی آتشفشان روشن خشمی شد
این گول بین که روشنی آفتاب از ما دلیل می طلبد
...
من درد در رگانم
چیزی مثال آتش در استخوانم پیچید
آنان به آفتاب شیفته بودند
زیار که آفتاب تنها ترین حقیقتشان بود
احساس پاک واقعیتشان بود
اما دریغ و افسوس که به آفتاب گونه ایی فریفته بودنشان
ای کاش کیتوانستم ای کاش خون رگانم را
قطره
قطره
قطره
بگیریم
...
(شاملو)اشتباه در شعر وجود دارد بر من ببخشید
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 19:55  توسط کریم  | 

خدمت دوستان محترم عرض کنم که مطلب آپارتمان نشینی رو واسه هفته نامه ای که یکی از اقوام منتشر میکنه نوشتم. اون آخریش رو هم از طرف من اضافه شده که خب به علت آشنایی، چیزی نشد بگی(اگه دقت کنید آخرین مطلب مقاله است). من هم مطلب رو مستقیم از روی سایت اونها ریختم داخل وبلاگ. اما جامعه شناس محترم و دارای اعتماد به نفس فوق العاده!!!فکر کنم منظور علوم اجتماعی باشه نه تجربی..تصور کنم مشکل ما اسلام نیست، تظاهر به روشنفکری و توهم الیت بودنه که تمام بلایا را سر ما میاره . اگه مرد کارزاریم این میدون. نه اینکه فقط بیرون وایسیم و ......
  •   مشكل روشنفكر ما ، مشكل يك سونگري و مطلق گرايي است.  

  •   البته مطلق ، يك پديده تجريدي ( بدون قيد و شرط است ) كه در عمل بايد مشروط شود.

    در ضمن عمل مطلق ، وجود ندارد . عمل مطلق ، ترور است( آقای م.ر).
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 3:4  توسط مصطفی  | 

درباره بزنگاه

سریال مناسبتی بزنگاه تموم شد. همه چی همون جوری که انتظار میره جفت و جور شد و به خیر و خوشی تموم شد. صابر دختراشو شوهر داد و نونوایشم راه انداخت.نادر ترک کرد و رفت سر خونه زندگیش. اون پسره که به همین زودی اسمش یادم رفت هم به معشوقش رسید.خلاصه همه چی توپه توپه. اون تیکه آخر سریال که نادر باز بحث سهمشو کشید وسط نشون داد،اینها همش مصلحتیه. حالا یا مصلحت بیننده ها یا مصلحت واقعی. یعنی تو زندگی روزمره هم یه جوری کنار میام تا ببینیم بعد چی میشه. راستش.یه قسمت راستش بیشتر اون چیزی بود که تا قبل از این یه قسمت آخریه دیدیم. دروغ و دوز و کلک.فرصت طلبی. حالا این ادمشو نمیشناسه. یه بار صابرا به بهونه بزرگتر بودن.یه بار نادرا به بهونه زرنگتر بودن. یه بار توفیقا به بهونه دوماد بودن. باید دقیقتر شد. حکایت حکایت زندگی روزمره ماست. دید چطور همه به خط شده بودن عروسو ماچ میکردن. نکته با حالی بود. بابا مگه زیارتگاهه. از دم همه باید زیارتش کنن. باید شسته رفته تر درباره اش بنویسم. گفتم فتح بابی کرده باشم واسه شب جمعه. میگن ثواب داره . خوندید فاتحشم بخنید. نشید مث این ملت که پنج شنبه ها خرما شیرینی یا هر جیز دیگه رو میلومبونه یه فاتحه خشک و خالی هم تهش نمیگه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 23:33  توسط کریم  | 

روز دوشنبه داخلخيابان پاسداران بودم داشتم به سمت بالا مي‌رفتم كه يه مرد ژوليده‌اي را ديدم كه با سيم فلزي اسكناسي از داخل صندوق صدقه كشيد بيرون و راه را گرفت و رفت. برام خيلي جالب و عجيب بود . اين همه خلاقيت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 0:18  توسط مهدی  | 

دوستان سلام . خسته نباشيد. روزه‌هاتون قبول. آقاي صفري يه اتاق ۵ نفره به ما داده. االان ۴ نفريم. به احتمال يه نفر ديگه بياد و ۵ نفر شويم. بحث من اين بود كه آقاي صفري داره كار مي كند ، كاهايي را كه انجام مي‌ده به همه ميگه كه من فلان كار را انجا دادم. من احساس مي‌كنم در مقابل دوست داره كه ما هم ازش تعريف كنيم. اينكه ما او را با يه تعريف شاد كنيم درسته يا نه؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 0:6  توسط مهدی  | 

چند روزیه میخوام یه پرینتر ارزون قیمت چندکاره بگیرم.بعد از کلی تحقیق تو اینترنت رسیدم به سامسونگ۴۳۰۰.زنگ زدم نمایندگی سامسونگ.اطلاعات رو گرفتم و در ضمن قیمت. گفت قیمت ۱۸۵هزار تومنه،نه وایسا قیمت جدید چک کنم،آها ۱۵۳هزار تومن. پرسیدم:نمایندگی حول و حوش میدون ولیعصر دارید.گفت:بذار یه نمایندگی خوب بهت معرفی کنم.میدون آزادی. این خوبه.گفتم ببخشید گفتم میدون ولیعصر،کریمخان. گفت:خوب تو ایرانشهرو پاساژ ایران داریم(دیگه نگفتم چرا اول اینا رو نگفتی).روز قبلش قیمت رو از نمایندگی پ... ا... گرفته بودم. طرف به نظر آدم منصفی میومد.البته قبل از اینکه به نمایندگی زنگ بزنم. گفت:۱۷۲هزار تومن.گفتم آخرشه.گفت:۱۶۴قیمتشه،شمام چهار تومن بدید.زنگ زدم به نمایندگی ایرانشهر.گفتم چند.گفت ۱۴۱تومن. اینم بدون چونه.تازه مجانیم بیاره در خونه.

خوب حالا به سبک فیلمهای کار درست بر میگردیم سر نقطه ایی که داستان از اونجا شروع شد. اینجوری یه منشور زنده گی هم درست میشه.

۱. به چشمات اعتماد نکن

۲.دو سه مغازه دیگه رو هم بگرد

۳.فک کردی اینجا سویسه۱

۱به نقل از استاد محسن

پانویس:شیخ دسترسی به کامنت ها که فعلن مقدور نیست.احتمالن در ادامه دسترسی به متن هم مقدور نخواهد شد.اون وبلاگی رو که تو ورد پرس راه انداختی و البته مطلبم توش نذاشتی. یوزر پسوردشو بده تا مطالب وبلاگ رو به اونجا اروم اروم منتقل کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 17:39  توسط کریم  | 

مصطفي بعد از مدتها مطلبي در وبلاگش گذاشته است با عنوان آپارتمان‌نشيني و تنوع فرهنگي كه بحث خوبي را در آنجا مطرح كرده است

بحث بر سر آن دسته از آسيب‌هاي آپارتمان‌نشيني است كه ناشي از تنوع فرهنگي و يا فقدان آمادگي فرهنگي كافي براي آپارتمان‌نشيني است

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 2:19  توسط عباس  | 

صد دهان باز فردا بسته است
معده يك ماهي ز خوردن خسته است
لب ببستي از طعام و از شراب
چند ساعت، مابقي شد خورد و خواب
چند خوردي چرب و شيرين از طعام
اندر اين مهمانيِ ماه صيام
طفل جان از مرغ و ماهي گشت سير
چند روزي معده را گشتي اسير
حال فردا عيد فطر است و دگر
رخوت شب، ضعف روز آمد به سر

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 23:25  توسط عباس  | 

كريما!
1- اينكه گفتي آنچه گفتم بر همگان عيان است كاملا درست است من نمي‌خواستم به شما اطلاعات جديدي بدهم. اين تصور اشتباهي است كه فكر كنيم تحليل حتما بايد يك محتواي جديد بياورد تحليل مي‌تواند فهم جديدي داشته باشد چيزي كه باعث شده است ما در حد مترجم آثار غربيها در جا بزنيم همين است كه فكر مي‌كنيم وقتي چيزي را مي‌دانيم پس گفتن ندارد اما من در بسياري از تحليلهايي كه خوانده‌ام بيشتر روش بر من تاثير گزارده است تا محتوا و به اصطلاح مشكل ما بيشتر روشي است و نه محتوايي. ما نمي‌توانيم به خوبي آنچه را كه مي‌دانيم تحليل كنيم و تلقي‌هاي جديد بيافرينيم مثلا پست قبلي كه درباره قناعت بود مي‌توانست در حد چند بد و بيراه به وزير رفاه و چند فرمول قالب‌بندي‌شده درباره ساختارهاي قدرت تمام شود اما چرا به اين امر بديهي كه در سخنان او مغالطاتي بكار رفته نپردازيم تا خطاي اجمالي را بطور مفصل و دقيق جلوي چشم خودمان بياوريم؟ مساله سر اجمال و تفصيل است مي‌دانم كه ساده است ولي هر ساده‌اي مبتذل نيست و اساسا من پيچيده‌انديشي را مبتذل‌تر مي‌دانم چون بيشتر خواهان ابهام است تا روشني. ما اكثر مغالطات را نمي‌شناسيم حتي اگر بتوانيم حدس بزنيم كه مغالطاتي در آن بحثها وجود دارند و اين مشكل كمي نيست
2- تفكيك و تقسيم بنيان تحليل‌اند شايد در كلام من هيچ چيز تازه‌اي نبينيد ولي اين تقسيمات راه را براي فكرهاي جديد مي‌توانند باز كنند بگذاريد بجاي منبر رفتن و روضه‌خواني روشي را كه تحليلي‌ها بكار مي‌برند كمي ياد بگيريم. به دوستان فوق‌العاده تاكيد مي‌كنم تا كتاب درآمدي به تحليل فلسفي نوشته هاسپرس  و ترجمه اكرمي را بخوانند چون ما فوق‌العاده از لحاظ روشي عقبيم اين كتاب بسيار ساده است و حداقل چيزي كه از آن مي‌توانيد بفهميد آن است كه براي درست فكر كردن لازم نيست پيچيده فكر كنيد و پيچيده بگوييد و پيچيده بنويسيد اصطلاح سير بي‌ سلوك كه خرمشاهي بكار برده بسيار در خور بحث اينجاي ماست اسم نمي‌برم ولي مي‌شناسيم كساني را كه صبح تا شب سرشان توي كتاب است و صدها نظريه مي‌دانند اما قوه تحليل ندارند. در مقابل فكر مي‌كنم كه اگر برخي از كارهاي آقاي ملكيان را بخوانيد فكر مي‌كنيد (و درست هم فكر مي‌كنيد) كه اكثر آنها را قبلا مي‌دانستيد اما اگر دقت كنيد در مي‌يابيد كه حالا مساله روشن‌تر شده است همين. اين مطلب را از ايشان درباره وظيفه نخبگان ايراني در انتخابات بخوانيد تا ببينيد نحوه پرداختن ايشان به مقوله انتخابات را و بعد مقايسه بكنيد با تحليلهاي ديگران.
مدتي قبل ايرادي به مصطفي گرفتم درباره وبلاگش و از او خواستم تا تفكيكها و شماره‌گزاريها را مدنظر قرار دهد و نتيجه را به شكل مشخص مدون سازد من از او نخواستم چيز جديدي بنويسد بلكه فقط خواستم همان نوشته را به روشي روشن‌تر بنويسد
به ندرت در اين سالها يك پرسشنامه درست در اين دانشكده شما ديدم استادان كه وضعشان از دانشجويان بدتر بود من اين مشكل را در فقدان ذهن تحليلي و نبود آموزش تفكر نقدي در اين محيط ديدم البته بايد بي‌استعدادي عده‌اي را هم اضافه كنم كه با آموزش اصلاح نمي‌شود
بياييد بجاي اينكه فكر كنيم بايد چيز خاصي بنويسيم، همان چيزهاي عام را خوب، دقيق و با در نظر گرفتن شقوق مختلف و توضيح آنها بنويسيم
3- جواب روشن، سؤال روشن مي‌خواهد تو چيزي را مطرح كردي كه من هم عينا شاهد آن بودم يك برنامه تلويزيوني كه به خوردن و آشاميدن در ملأ عام در رمضان پرداخته بود برخي از سؤالاتي كه مي‌شد درباره اين مساله مطرح كرد اينها بودند:
الف) چرا اين برنامه پخش شد؟ (در چه راستايي، با چه پيشفرضهايي و پيش‌زمينه‌هايي و ....)
ب) آثار پخش چنين برنامه‌هايي چه خواهد بود؟
ج) اين افراد چرا به خوردن و آشاميدن در ملأ عام مي‌پرداختند؟ (عوامل فردي، عوامل اجتماعي)
د) آيا اين افراد حق دارند به خوردن و آشاميدن در ملأ عام بپردازند و آيا ديگران حق دارند از آن ممانعت كنند و يا تذكر بدهند؟ (نگاه شرعي، قانوني و عرفي) كه به آن در كامنت قبلي به پست كريم پرداختم.
ه) در صورتي كه ممانعت صورت بگيرد چرا عده‌اي به خود اين حق را مي دهند كه ديگران را در اين‌باره كنترل كنند و براي آنان ايجاد محدوديت كنند. (عوامل فردي، عوامل اجتماعي)
و) عكس‌العمل احتمالي قشر محدودشده در اينجا چه خواهد بود؟
فكر مي‌كنم از لحن سخن كريم آن چيزي كه بر مي‌آمد بررسي مساله (ج) بود كه من به آن پرداختم و حتي آنچه در پانويس نوشته هم جز آن قسمت كه درباره فرويد است و من درباره آن اطلاع چنداني ندارم در ضمن همان كامنت قرار مي‌گرفت اما ظاهرا كريم به سؤالات ديگري نظر داشته است در هر حال من نه جامعه‌شناس‌ام و نه مطالعات فرهنگي‌اي و نه روانشناس كه عقده‌هاي افراد را واكاوم اما دوست دارم بدانم كه كريم به كدام‌يك از سؤالاتي كه برشمردم نظر داشته است و نيز دوست دارم كه مرتضي جوابي بيشتر از اي بابا ........ ارائه كند

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 4:48  توسط عباس  | 

دیروز پریروزا،برنامه دوربین مخفی وطنی سوژه ش شده بود روزه خوارا. همه میگفتن، بله ما اشتباه کردیم.غلط کردیم.مریضیم و... .آخرین نفر گفت:آیا این خواست اکثریته.یعنی همه نمیخوان چیزی تو ماه روزه تو خیابون بخورن .همه مخالف روزه خواری(به این کلمه لطفن دقت کنید) هستن. اگه همه هستن می پذیرم اشتباهه. نظر شما چیه. تکلیف حقوق آدم ها توی این وسط چیه.شیخ اینجا هم یه دسته بندی نیاز داره که کار توئه. مثلن یه ایده اینه که به احترام اکثریت اقلیت باید مراعات کنند. یکیم این که کی گفته باید مراعات کنند. مگه اقلیت گفته اکثریت باید روزه بگیرن. یا اینکه هر کی به دین خودش.گیرم اینجا هم ایران نیست یه بلاد دیگه ایه. حالا البته هست. مسئله هم همینه. پاسخش چیه. حقوقی،فلسفی،جامعه شناختی . فرهنگی. سگ تو ضرر جمعیت شناسا هم یه نطقی بکنن. منتظریم.شیخ یه ویژه نامه واسش دست و پا کن. به خاطر همه اونایی که روزه نمیگیرین. به خاطر همه تر اونایی که میگیرن.

پانویس: بچه که بودم گاهی مثلن ۶ماه می شد از ماه روزه هم گذشته بود و وقتی که همینطور بی هوا داشتم از نونایی که از نونوایی خریده بودم تو راه میلومبوندم که یه دفه یه شکی بهم وارد میشدو یه لحظه احساس می کردم ماه روزه ست و نکنه روزه خواری کنم. یه دفه ها یه دفه. انگار که این مخ یه چیزیش شده باشه. منظورم رو میگیرد دیگه . نه.

یه پانویس دیگه: اینم مربوط به بچگیه که همه چی ریشش اونجاست. عمو فروید بهم گفته. اونم اینکه یه

روز با ممد دوستم داشتیم کیک میخوردیم تو ماه روزه. راستش حواسمون نبود. بعد آقای پلیس که سوار یه هوندا ۱۲۵بود. شایدم کمیته بود.به گمونم. از پشت سر اومدو یه لگد زد به ممد و ممدم افتاد تو جوب بعدشم گفت: تا تو باشی روزه خواری نکنی. پانویس های دیگه ایی هم هس که حال ندارم بنویسم 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 21:41  توسط کریم  | 

تيتر يكي از روزنامه‌هاي چند روز پيش اين بود كه وزير رفاه گفته:
قشر كم‌‌درآمد را قانع مي‌دانيم و نه فقير
بخشي از سخن او را در همين جا مي‌آورم: «نيازى نيست، عزت مردم را خراب كنيم و مرتبا كرامت آن ها را زير سوال ببريم. مسئوليت نداريم، عزت ها را بشكنيم و حق نداريم، مهر فقر را بر پيشانى كسى بزنيم.خدا هم ما را نمى بخشد، اگر جامعه اى را نشاندار كنيم و بگوييم تو «فقيرى». آن فرد زندگى و بچه دارد!!! نمى دانم، چرا بعضى ها اصرار دارند با كرامت و عزت انسان ها بازى كنند؟ وى ادامه داد: مسئوليت داريم، در جايى كه احساس كنيم، درآمد فردى با هزينه زندگيش يكى نيست و من به او فقر نمى گويم، چرا كه هزينه زندگى بعضى ها پايين است، كمك كنيم. پس اين فرد، فردى باقناعت است. ارزش قناعت در دين ما بيشتر از ميلياردها ثروت است، بنابراين پايين بودن هزينه زندگى اين ها حرمت دارد.»
خوب انصافاً كلام تامل‌برانگيزي بود و به نظر من يكي از نمونه‌هاي خوب به كارگيري الفاظ است من البته درباره مفهوم دقيق فقر چيز زيادي نمي‌دانم و به رشته‌ام مربوط نمي‌شود افشين بهتر مي‌داند اما گمان نمي‌كنم كه اين تصورم خيلي اشتباه باشد كه
الف) فقر گاه به معناي محروميت از حوايج اوليه زندگي در سطحي است كه حيات را مستقيما به مخاطره مي‌افكند مانند فقر گرسنگان در آفريقا و شايد حتي بتوان گفت كساني كه در كشور ما به دليل فقر دچار سوء‌تغذيه مي‌شوند من محروميت از دارو و يا پزشك را هم جزو اين سنخ مي‌دانم
ب) فقر گاه به معناي محروميت از نيازهاي اوليه‌اي چون پوشاك و مسكن و امكان ازدواج و مانند آن است كه همه انسانها در همه‌جاي دنيا به آن نيازمندند (به جز موارد استثنايي مانند اقوام بدوي كه پوشش ندارند)
ج) فقر نسبي به اين معنا كه آدم از يك سري چيزها بي‌بهره باشد كه شايد زماني نداشتن آنها فقر محسوب نمي‌شده است بنابراين اين فقر به شرايط زماني و مكاني برمي‌گردد مثلا شايد كسي را تمكن مالي ندارد تا فرزندش را به باشگاه ورزشي يا كلاسهاي تابستانه بفرستد، آنكس كه نمي‌تواند پول بنزين ماشينش را درآورد آنكه نمي‌تواند فرزندش را براي تحصيل به دانشگاه بفرستد يعني مثلا حتي پول هزينه‌هاي جانبي تحصيل دختر خود را در يك دانشگاه روزانه در شهر ديگر و يا يك واحد پيام نور را ندارد اينها را مي‌توان فقير دانست و نيز كسي را كه نمي‌تواند در حد استاندارد، استعدادهاي خود را به جهت عدم تمكن مالي برآورد
آري هزينه‌هاي زندگي اين هر سه نوع فقير پايين است اما كدام يك از اينها را مي‌توان قناعت ناميد؟ من قسم اول و دوم را نمي‌توانم به تعبير ايشان قانع بنامم گر چه از اصل اين استعمال را اشتباه مي‌دانم و در زير آن را توضيح داده‌ام اما گروه سوم ناچارند كه در حد درآمدي كه دارند اكتفا نمايند و چيزي كه از روي ناچاري و جبر باشد نمي‌توان نام يك فضيلت اخلاقي مانند قناعت را بر آن نهاد قناعت در مقابل زياده‌خواهي و حرص است و نه ناشي از مجبور بودن به اكتفا به حداقل‌ها. باز هم عذرخواهي مي‌كنم چون در اين مورد مطالعه‌اي نداشتم و به تلقي خودم و شايد آنچه چند سال قبل از افشين شنيده بودم و الآن به خاطر نداشتم اكتفا كرده‌ام
حال به سخن ايشان مي‌پردازم:
1- منظور از مي‌دانيم همان مي‌خوانيم است چون در فقر و قناعت، دانستن ما مساله نيست. اگر من كسي را كه نان بر سر سفره ندارد به هر دليلي فقير ندانم اتفاقي براي او نمي‌افتد.
2- قناعت داراي يك مفهوم اخلاقي است اما فقر چنين نيست و اين سخن، دادن عنواني اخلاقي بر وضع بد بيروني است و در نتيجه خلق نوعي رضايت مصنوعي است.
3- فقر به وضع بيرون برگردد و قناعت به وضع دروني. بنابراين مقايسه آنها بي‌وجه است.
4- بين كم‌درآمد بودن و قانع بودن هيچ ارتباط مشخصي وجود ندارد ممكن است كسي كم‌درآمد باشد و قانع نباشد و يا ثروتمند باشد و قانع باشد به دليلي كه در شماره قبل گفتم.
5- وقتي دو جمله از يكديگر مستقل باشند اما اگر ما با بكارگيري واژه‌هاي ارتباط دهنده‌اي مانند: بلكه، چون، اما و مانند آن بكوشيم تا آن دو را مرتبط به هم و موقوف‌المعاني نشان دهيم دچار مغالطه مي‌شويم
مثلا در اينجا ما با دو جمله مستقل روبروييم:
1- ما قشر كم‌درآمد را فقير نمي‌دانيم.
2- ما قشر كم‌درآمد را قانع مي‌دانيم.
اين دو جمله مستقل‌اند و هر كدام مستقلا بايد مورد بررسي قرار گيرند همان كاري كه در بالا كرديم اما وقتي اين دو جمله در هم ادغام مي‌شوند يعني: «قشر كم‌‌درآمد را قانع مي‌دانيم و نه فقير» در اينجا «و نه» كار را خراب مي‌كند چرا كه اينطور القا مي‌كند كه اين دو تعبير در مقابل هم قرار مي‌گيرند و انگار با قانع دانستن آن قشر در مقابل فقير دانستن آنهاست در حالي كه هيچ ارتباط مشخص و از پيش تعيين‌شده‌اي بين آنها نيست و علاوه بر اين با استفاده از بار اخلاقي مفهوم قناعت هم اينطور القا مي‌شود كه اطلاق لفظ فقير بر كسي بار اخلاقي منفي دارد و پشتوانه‌اي اخلاقي نيز براي ديگر بكار نبردن واژه فقير ايجاد مي‌كند تا ديگر نتوان با استفاده از واژه فقير از آنان توقع رسيدگي و عدالت داشت.
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 4:27  توسط عباس  | 

من در حین ترجمه مطالبی در باب مبانی نظری توانمندسازی در مددکاری اجتماعی به مطلبی برخوردم که معنی اون رو نمیدونم و در فرهنگ لغت های موجود در بازار هم پیدا نکردم. در زیر توضیح مفصل تری از این بینش ارایه می شود . احتمالا دوستان جامعه شناس با این موضوع سروکار دارند. ما را از راهنمایی و کمک خود محروم نفرمایید:

. لي(1994) اظهار مي‌دارد كه مددكاران اجتماعي در كار با گروههاي ستمديده، به (fifocal vision) معتقدند. اين نگرش شامل:

1-      نگاه تاريخي به ستمديدگي، از جمله تاريخچهً سياست‌هاي اجتماعي مربوط به به گروههاي ستمديده.

2-      نگاه بوم شناختي كه در برگيرندهً دانش سازگاري بالقوهً فردي، قدرت بصورت عام‌، سوء استفاده و امتناع از قدرت، بي‌عدالتي ساختاري و فساد اجتماعي اقتصادي است

3-      ديدگاه طبقاتي نژادي(ethnoclass)كه آگاهي فرد از اثرات واقعي نژادپرستي و كلاسيزم(تبعيض  طبقاتي) و تاًًثيرات متقابلشان را افزايش مي‌دهد.

4-      ديدگاه فمينيستي كه نه تنها ستمديدگي زنان را بصورت خاص نشان مي‌دهد بلكه پديده‌ها را با بيان منحصربفردي، مفهوم‌سازي مي‌كند. به دنبال انسجام مفاهيمي چون " شخصي، سياسي‌است" مي‌گردد. قدرت را تعبيري بي حد و مرز تصور مي‌كند.

5-      ديدگاه انتقادي به نقد همهً اشكال ستمديدگي و راهبردهاي توسعه مي‌پردازد كه فرد و تغيير اجتماعي را بهم پيوند مي‌دهند.                             

ديدگاه جزئي‌نگر( fifocal vision) روش سازماندهي بسياري از ابعاد تجربه است كه مي تواند به فر د براي تحقيق عملي در مراحل و سطوح مختلف مداخله كمك كند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 16:50  توسط افشین  | 

گويند روزي ملّا نصرالدّين در راهي مي‌رفت و پاي وي از بي‌كفشي و سختي راه تاول زده و زخم شده بود. با اين حال ملّا در هر قدم شكر خداي به جاي آوردي و گفتي كه الحمدلله! درويشي ملّا را در اين حال بديد و مر او را گفت كه اي ملّا عجب بنده‌ي كاردرستي هستي، بنده به نيكي و شكوري تو نديده‌ام كه اين‌همه در حال نزار خود شاكر باشد. ملّا في الفور پاسخ همي گفت كه اگر خداي حواسش باشد اين شكرهاي من مر او را از صد فحش خوار(خواهر) ـ مادر بدتر و دشوارتر خواهد آمد!!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 15:33  توسط مجید  | 

بچه های علا با علی صفری سرپرست خانه ی دانشجویی شهید ورامینی کم و بیش آشنا هستند.

سرپرستس که پارسال به جای آقای باصره آمد. مسئول زحمت کش و فعالیه. خو ب کار می کنه. بحث من در مورد تعاملیه که با ایشان دارم. اشان دوست داره ازش تعریف کنی. به قول معرف اون هندونه میزاره من هم بزرکترس را میزارم. وقتی تعریف می کنی کیف میکنه. البته از طرفی یه  مقدار قالتاق(دکتر املایش درسته؟) هم هست . بنده خدا مرسلی را از طرفی باش گرم می گرفت از طرف دیگه زیرابش را پیش مسئول امور خوابگاه ها میزد. می خواستم بپرسم رفتار من درسته یا نه؟ اون کار می کنه و از خودش هم تعریف میکنه و از تعریف ما هم لذت می بره . حالا اگه من ازش تعریف کنم و اون کیف کنه ُ خوبه یا بد؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 13:26  توسط مهدی  | 

تیم والیبال قهرمان شد. همین چند لحظه پیش بود. با هیجان نگاهش کردیم. اینکه کشید به ست آخر هیجانش را بیشتر کرد. تو این دوره زمونه نه چندان مراد؛این چیزها دلخوشکنک های کوچکیست. حالا اگر پشت آن  هم چیزهای باشد که زیاد به مذاق آدم خوش نیاید. به هر حال برای یه ظهر جمعه بیحال بد نبود. آدم احساس میکند اینها همان گلادیاتورهای سابقند. فقط همدیگر را لت و پار نمیکنند. لابد اینم از خیر سر مدرنیته ست. مرتضی باید بگه و البته مجید عزیز. خوب کارکردی دارد این ورزش. از هر لحاظش. حالا یکبار یه توپ با دست انداختن توی دوازه استعمار پیر میشود یک امر قهرمانانه و اسطوره ایی و خالی شدن عقده یه ملت . حالا یک روز دستان یک نشستی را که در خانه هنرمندان برگزر شد و یکی از اساتید عزیز مجید که اینروزها برنامه ایی به نام فرهنگ را اجرا میکند به همراه جمعی از اندیشمندان جامعه شناس هر چی فحش بود نثار فوتبال و هیجانش کردند. حالا اینرا مفصل میگویم. بهر حال این نظم مدرنیته و این مکانیسم های کنترلیش را اگر قدر میدانستیمو و درست به کا میبردیم بد نبود. دیروز بازی پرسپولیس بود. 95هزار نفر از خیابان جمع شده بودند توی یه جای شبیه میدانهای گلادیاتوری. از این بگذریم . دوربین تلویزیون دو سه باری ناخودآگاه تماشاگران هیجان زده را نشان داد و البته برادران مامور را که با هر عکس العمل تماشاگران خونشان به جوش میامد و سعی داشتند آن گوسفندان زبان بسته را کنترل کنند.اگر بیشتر از این ادامه بدهم گندش در می اید. بگذریم. فعلن والیبال را عشق است.
+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 17:49  توسط کریم  | 

اول اين مطلبي را كه لينك مي‌دهم بخوانيد و بعد به خواندن پست من ادامه بدهيد
مطلبي ديدم در سايت فارس نيوز در اين باره كه مدير كل دفتر تبليغات و اطلاع‌رساني ارشاد گفته تبليغ ماي‌بي‌بي، برخلاف مقررات تبليغاتي كشور بوده و در تناقض با حمايت از محصولات داخلي است حالا فكر مي‌كنيد علتش چي هست؟ من نه كاري به ماي‌بي‌بي دارم و نه مبلغ آنم اما وقتي مي‌بينم يك مسؤول فرهنگي كشور در اين سطح است فقط مي‌توانم تاسف بخورم بياييد ايرادات اين آقا را به نقل از اين سايت ببينيم
يكي كه همين مطلب بالاست يعني حمايت از داخلي‌ها انصافا كم در تلويزيون تبليغ محصولات خارجي مي‌شود؟ چرا در اين وسط ما‌بي‌بي مورد لطف قرار گرفته است؟
دومي ترويج زبان بيگانه است اما خوب اين اسم محصول است مي‌خواهيد شركت‌هاي خارجي محصولات خود را با اسم فارسي عرضه كنند؟ بعد هم يكي دو واژه كه چند هفته تبليغ مي‌شود كجايش تبليغ زبان بيگانه است؟ آن هم واژگاني كه غالبا مي‌شناسيم و جداي از اين صدها بار مشابه اين به اصطلاح تبليغات زبان بيگانه در تلويزيون ديده مي‌شود و معلوم نيست كه ماي‌بي‌بي چرا در اين ميان مفتخر گشته
گفته كه در توليد آگهي‌هاي آهنگين يا موزيكال رعايت دقيق شئون و موازين جمهوري اسلامي ايران ضروري است، تا آنجايي كه اطلاع حاصل شده موزيك تبليغ my baby از يكي از كشورهاي عربي كسب شده است.
خوب مگر گرفتن آهنگ از كشورهاي عربي في‌نفسه اشكال دارد؟ طرف طوري از كشورهاي عربي صحبت مي‌كند كه انگار تمام آهنگهاي آنان مشكل دارد علاوه بر اين بارها موسيقي آن‌ور آبي در تبليغات استفاده شده و اينها نفهميده‌اند. موسيقي تبليغ ماي‌بي‌بي كه در برابر آنها چيزي نيست باز نمي‌دانم كه ماي‌بي‌بي چرا در اين ميان مفتخر گشته
باز طرف گفته كه در آگهي‌هاي تلويزيوني نبايد كودكان عريان يا نيمه عريان نشان داده شوند والا من نمي‌دانم منظور قانون كودكان شيرخواره هم هست يا نه ولي هر كدام از ما ده‌ها هزار بار در فيلمها و مجموعه‌ها و تبليغها و ....ي تلويزيون اينها را ديده‌ايم  و باز هم نمي‌دانم كه ماي‌بي‌بي چرا در اين ميان مفتخر گشته است. والا فكر هم نمي‌كنم بدن نيمه‌عريان (منظور پوشك‌پوشيده) يك كودك شيرخواره ما را تحريك كند
اينها را نوشتم تا ببينيد سطح فكر را 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 17:39  توسط عباس  | 

مي‌بخشيد كه پا در كفش دوستان جامعه‌شناس مي‌كنم به هر حال اين طرح يك بحث خوابگاهي است و دوست دارم دوستان آن را تقويت كنند تا بتوانم به درك بهتري از اطراف خود برسم
اين را همه شنيده‌ايم مثلا مي‌گويند در ماه رمضان جرايم چهل درصد كاهش پيدا مي‌كند فكر مي‌كنيد علت آن چيست؟  ابتدا ببينيم در كل چه عواملي مي‌توانند وجود داشته باشند:
1- علل ناظر به جرم
2- علل ناظر به مجرم
3- علل ناظر به فضاي خانوادگي يا اجتماعي
اما توضيح:
1- در ماه رمضان ارتكاب برخي جرايم دشوارتر مي‌شود البته من اطلاع دقيقي ندارم كه كاهش مربوط به كدام جرايم است بنابراين با حدس و گمان مي‌نويسم مثلا دزدي از خانه‌ها به اين دليل كه مردم غالبا بخشي از شب را به جهت سحري بيدارند و يا اينكه معمولا مسافرت در اين ماه كاهش مي‌يابد و لذا خانه‌ها كمتر خالي مي‌مانند سخت مي‌شود به همين دليل از جرايم رانندگي هم كاسته مي‌شود چون مقدار سفرها كم است
2- فكر نمي‌كنم ماه رمضان در مجرمان حرفه‌اي تاثيري داشته باشد اما درباره بقيه مجرمان مي‌توان گفت كه با نظر به طبع تناقض‌آميز ايراني بعيد نيست كه مجرمان غير حرفه‌اي حداقل در ماه رمضان به نماز و روزه روي بياورند بي‌ترديد اين بر عمل آنها هم تاثير مستقيم خواهد داشت مساله احترام به ماه رمضان حتي در صورتي كه فرد، خود اهل روزه هم نباشد مساله شايعي است كه البته تجلي جدي آن را مي‌توان در احترام به روز تاسوعا و عاشورا در نزد اكثر مردم ديد. درباره مجرمان اتفاقي يعني آنان كه ابتدائا قصد مجرمانه ندارند فضاي اين ماه در به كنترل درآوردن خود در شرايط جرم‌زا كمك مي‌كند  در كل همراهي با مردم در روزه و آيين‌هاي اين ماه نقش مهمي مي‌تواند در پر كردن خلاهاي رواني فرد داشته باشد.
 3- ايام مذهبي خاص مانند محرم و رمضان، در نزد عموم صاحب احترامند و آنها اين احترام را در فضاي اطراف خود نيز مي‌گسترانند بارها شنيده‌ايد كه مثلا در هنگام دعوا و يا خشم، افراد را به احترام اين ايام دعوت به آرامش مي‌كنند روابط اجتماعي هم در اين ماه گسترش مي‌يابد دعوت‌ها براي افطار و نذر و نياز و مانند آن، ايجاد نوعي هم‌بستگي اجتماعي مي‌كند و اين خود مي‌تواند مانع از جرايمي شود كه تنهايي، خشم، بي‌اعتمادي و روابط بد اجتماعي از عوامل محرك آنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 22:3  توسط عباس  | 

1- مرتضي! اصلا زيبايي بلاگ ما به اين است كه بحثهاي پرطمطراق در آن نيست همين طوري
حرف زدن را عشق است من هم در مورد خير بودن وجود بحث نكردم بلكه فقط به آن اشاره كردم
2- خير بودن وجود را در اينجا به معناي فلسفي‌اش نگير. من مفهوم عادي‌اش مد نظرم بود يعني
همين كه هستيم و وجود داريم نه وجود به معناي عام كلمه. نمي‌توان از خير بودن وجود  با ترس از مرگ و يا دوست داشتن ما مر زندگي‌مان را دفاع كرد چون وجود يافتن غير از ادامه دادن وجود است.
3- بعد هم اينكه هر كس تو را به نافهمي متهم كند بايد دليل بياورد و اين واژه را نمي‌توان به سادگي بكار برد و در اكثر موارد كاربرد آن بي‌انصافانه است و بلكه جنايت‌كارانه. اگر دليل نياورد بايد از تو عذرخواهي كند. مثلا مدتي است كه گنجي مطالبي در حوزه دين مي‌نويسد و انصافا زحمت هم مي‌كشد مساله سر درستي و يا غلطي حرفهاي او نيست بلكه سر اين است كه يك عده‌اي بعد از هر مطلبي كه او مي نويسد به او توهين مي‌كنند و مي‌گويند تو كه سواد بحثهاي ديني نداري تو فلسفه نمي‌فهمي و مانند آن، بدون اينكه هيچ دليلي بياورند خوب يك آدم بيسواد هم مي‌تواند فرد ديگر را به نافهمي متهم كند مساله سر دليل آوردن است حتي اگر دليل هم بياورند نمي‌شود به كسي كه مطالعه مي‌كند و با مدرك و مستند حرف خودش را مي‌زند از واژگان توهين‌آميز استفاده كرد چون در فهم اين مسائل آنقدر اختلاف هست كه هر كسي كس ديگر را مي‌تواند به نافهمي متهم كند چيزي كه بيش از آنكه ناشي از تفكر باشد ناشي از عصبيت است حتي يك نفر هم كه عليه او دليل آورده متاسفانه لحنش علمي نيست. اين مثال را آوردم چون وضوح كافي براي ديدن اين برخوردها را دارد برخوردهايي كه من آن را جنايت در حق تفكر مي‌دانم، حال چه آن تفكر را درست بدانيم و چه نادرست.
4- در بحث پدر و مادر با مرتضي موافقم قبول دارم كه علاوه بر نيت درست، آن دو موردي كه مرتضي گفته حايز اهميت است البته حرف كرتضي به صورت تلويحي نيت درست را در خود دارد و بنابراين شايد كفايت كند در هر حال ناقص بودن كلام خود را مي‌پذيرم.
5- درباره بحث پدرخواندگي و مادرخواندگي شديدا با مرتضي موافقم و ممنونم از او كه اين بحث را مطرح كرده چون خودم هم مي‌خواهم زماني درباره آن بنويسم.
6- درباره مثال اهداي خون هنوز بر سر حرفم هستم چون منظور من آن است كه افراد در آن
شرايط نمي‌توانسته‌اند كار ديگري كنند اهداكننده و اهداشونده چگونه مي‌توانند از آلدودگي خون اطلاع پيدا كنند وقتي كه (در شرايط مفروض ابتداي مطرح شدن ايدز) امكان تشخيص آن براي تشخيص‌دهندگان يا مطرح و يا ممكن نبوده است؟ بله اگر مي‌توانستند و كوتاهي كرده‌اند با نظر مرتضي موافق خواهم شد ولي فرضي كه من مطرح كردم مرادم وجهي بود كه الآن مطرح كردم و البته شايد بهتر بود دقيقتر مي‌گفتم تا ايجاد اشكال نكند.
موافقم كه بكارگيري عقلانيت تنها راه تسلي و كاستن از رنج در اين دنياست.
7- اما در مفيد بودن شكرگذاري مي‌توان گفت كه براي خدا بنا به فرض سودي ندارد چون خدا
نيازي به آن ندارد.

اما سودي كه براي ما مي‌تواند داشته باشد باز به دو معنا مي‌تواند باشد
7-1- اينكه براي خود الفاظ قائل به تاثير گذاري باشيم يعني اينكه مثلا لفظ الحمدلله اصلا خودش خاصيتي مخصوص دارد كه با اداي آن حاصل مي‌شود براي اينكه دوستان از حرف من تعجب نكنند آنها را ارجاع مي‌دهم به تقدس خود آيات قرآن به صرف الفاظ آن (مثلا اينكه بدون وضو نمي‌توان به آنها دست زد) و ثوابهايي كه براي خواندن قرآن مطرح مي‌شود (حتي بدون فهميدن آن) و اينكه اسم اعظمي كه مطرح مي‌شود به تلقي گويندگان در اختيار هر كسي باشد ميتواند هر كاري بكند اگر چه فقط در اختيار خواص است و تاكيد بر استفاده از واژگان عربي در دعاها و مانند آن گويي اگر همان معنا به فارسي ادا شود بيفايده خواهد بود.
7-2- اينكه تاثير را بر كيفيت شكرگذاري با نظر به شكرگذار ببريم مثلا آن كسي كه خدا را بر ثروت شكر مي‌گويد و از آن در راه خير و كمك به انسانها و حتي ترقي خود و خانواده‌اش بهره نمي‌گيرد شكرگذار نيست در واقع در اينجا شكرگذار تنها كسي است كه شكر فعال انجام مي‌دهد و بحث لفظي مطرح نيست ممكن است كسي حتي زبانا شكر نگويد ولي قلبا شاكر باشد. چنين شاكر بودني براي فرد فايده دارد اما البته كمي از معناي متعارف شكر فاصله مي‌گيرد فردي كه از آنچه در اختيار اوست براي انسان‌تر شدن و بهتر شدن بهره مي‌گيرد شاكر است و شكر او مفيد است مر او را. البته شايد حتي اين شكر او آگاهانه هم نباشد اما باز او را شاكر مي‌دانم به قول مولوي
خود همان الله تو لبيك ماست
در واقع اگر بخواهيم كمي عرفاني صحبت كنيم همين شاكر بودن هم به وجهي كه گفتم مال خود خداست اگر كسي مي‌تواند از آنچه دارد بهره درستي بگيرد كه من آن را شكر مي‌دانم خداوند او را شاكرانده است. با اين تعبير الآن غربيها از ما شكرگذارترند مر خداي را.
اما مجيدا: من تاكيد دارم كه دوستان بايد در آن نگاه سنتي درباره خدا و رابطه او با انسان بازاننديشي
كنند و كمي به عرفان نزديك شوند تا بسياري از اين مشكلات برخيزد و البته اين با دينداري معمول فاصله دارد ولي خود را به اين عادت دهيد تا از نگاه‌هاي انسانوار نسبت به خدا فاصله بگيريد قدرت، علم و اراده در يك نگاه عرفاني با نگاه‌هاي انسانوار تفاوت دارد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 20:15  توسط عباس  | 

پیش از آغاز بخش سومی که دومش را قرار نبود، بایست بگویم سخنانی که پیشتر نوشته ام و سخنانی که پس تر خواهم نوشت  تنها سخنان و عقاید ِ  عادیِ یک فرد عادی ست و نه بیشتر، و تاکید چند باره من بر این نکته از این بابت است که ممکن است در میان نوشته هایم جملاتی به چشم بخورد که شما را از فرط تعجب و به تبع آن خنده، روده بر کند، لذا پیشتر  می گویم تا نشنوم، مثلا  من ممکن است به این فکر کنم که آخر وجود تا بحال کجایش خیر بوده است  اصلا وجود خیر است یعنی چه؟ ولی دکتر چون از سابقه صد یا شاید هزاران ساله بحث های فیلسوفانه و عارفانه و عالمانه بر سر خیر بودن وجود آگاه است با خویش بیاندیشد که ای بابا خیر بودن وجود که خیلی تابلوست مشتی!..... ومن کماکان به این فکر کنم که پس کو آخر ؟ کو آن خیری که از آن دم می زنی و با خود فکر کنم وجود شاید در کتابهای فلسفی و مذهبی خیر باشد ولی در کتاب زندگی من همه شر است. و خوب از آنجا که دکتر درصدد بر می آید مرا از این اشتباه بیرون بیاورد احتمالا خواهد گمان بردن که این که در بیرون می بینی و این که شده است دلیلی بر آنچه است ،نیست مانند مسلمانانی که  معتقدند به اینکه  مفلوک بودن تمام کشورها و جوامع مسلمان هیچ ارتباطی با اسلام ندارد  و اسلام خودش خوب است و به آن همه خوبی عمل نمی شود  که اینگونه است که است و وقتی می گویی خوب یک تجربه تاریخی بیاورید که به اسلام عمل شده و اوضاع خوب شده  می گویند خوب تا بحال این اتفاق نیافتاده و آن وقت تو می پرسی که خوب پدر آمرزیده ها مگر نه اینکه ارزش انگیزه را از روی انگیخته می توان فهمید ، و آنگاه آنان می گویند ساکت شو تو بلد نیستی...! و تو کم کم شیر فهم می شوی که بلد نیستی... بگذریم از این حرفها .... حقیقت این است که من در میان سخنان خودم و پاسخ های دکتر و مجید گمشده ام و نمی دانم سر و ته سخن چه و کجا بود برای همین تصمیم گرفتم گشته ی بحث را بگذارم و کامنت و یا پست قبلی دکتر را بردارم و نظرم را درباب آن بنویسم شاید گشایشی حاصل آید ......

مجددا در باب پدر و مادر سخن رفته بود که من ابتدا راجع به این موضوع چند خطی می نویسم آنگاه به یکی از مثالهای دکتر درباب تاثیرات غیر مستقیم می پردازم:

آیا بوجود آوردن فرزند توسط پدر و مادر امتیازی را برای آنها به مراه می آورد .البته خیر زیرا به نظر می رسد حیوانات در این کار بسیار متبحرترند و بسیار نیکوتر اینکار را به انجام می رسانند  و  چنین آمیزشی در این لحظه تنها و تنها منفعتش برای دو آمیزش کنند ه است ،در واقع اصل ماجرا در جای دیگریست .. ببینید هم خوابگی برای فرزند دار شدن درست مانند وارد شدن در یک بنگاه معاملاتی برای امضا کردن یک قرار داد است  و طبیعی است اگر تو توانایی ایفای تعهدات معهود در قرار دادرا نداشته باشی نوعی خیانت از پیش است به عهد .........مگر اینکه با خودت بگویی این حرفها چرت است و چون وجود خیر است من وجود بخشی می کنم و یا علی مدد ...  برای فرزند دار شدن نیز زن ومرد باید ابتدا در خویش توانایی فرزند دار شدن را یافته باشند و آنگاه به این عمل مبادرت کنند این دو با توجه به شرایط زمانه می بایست آنقدر توانایی داشته باشند که زمینه بهروزی را برای فرزند ی که  درصدد ساختنش هستند فراهم کنند و آنگاه چنین قرار دادی را امضا کنند اما زمینه بهروزی چیست ؟ مثلا پدر ومادری که خود در کار نان شبشان مانده اند حق ندارند  مهمان دیگری به سفره خالیشان دعوت کنند و  اما مساله اقتصادی تنها یک بعد قضیه است مساله دیگر  عقل است و آگاهی و دانایی این سه بی شک سه عنصری هستند که دستگیر هر انسانی هستد در به تعب نیفتادن..... پدر و مادری که خود، عاقل نیستند خود، آگاه نیستد و دانا نیستند و دائما زندگیشان در رنج است و عذاب چگونه خواهند توانست فرزندانی با این سه شرط  بسازند خلاصه،  اصلی ترین ماده ی قراردادنامه فرزند دار شدن ،نشان دادن مسیری مبتنی بر عقل برای فرزندان و فراهم ساختن زمینه کسب توانایی برای حرکت در این مسیر برای فرزند است( اشتباه نشود که فراهم ساختن زمینه کسب توانایی با تواناسازی فرق می کند توانا شدن وظیفه فرزنداست چون عاملی در این کار دخیل است که از اختیار پدر و مادر بیرون است) که اگر پدر و مادری این دو را نداشته باشند و اقدام به تولید فرزند کنند و در سالهایی که این فرزند با آنهاست به اصطلاح معروف 5 انگشت خود را برای فرزند شمع کنند باز هم شایسته شکر نیستند که شایسته ملامتند .........  اینجاست که با دکتر مخالفم وقتی می گوید بایست به نیت پدر و مادر نگاه کرد مانند این است که من گواهی نامه نداشته باشم ولی با نیت خدمتگذاری به خلق الله بروم پشت فرمان اتوبوس بنشینم خوب از این نیت ِ نیکو  حادثه ای نانیکو بوقوع می پیوندد...  ببینید به گمان من فرزند آوری هیچ امتیازی برای زن و مرد ندارد و من هرگز به چیزی با عنوان از گوشت و پوست و خون یکی بودن معتقدنیستم برای همین تعجب می کنم از قصه هایی که افراد ی که پدر خوانده و مادر خوانده داشته اند از نوزادی، وقتی می فهمند پدر ومادرشان کس دیگریست بهم می ریزند و می روند سراغ آنها... اصلا تعریف پدر و مادری اینگونه نیست پدر و مادر کسی است آن دو را که گفتم به تو بخشیده است (پدر خوانده بودن ومادر خوانده بودن به نظر من یکی ازو شاید با ارزش ترین کار یست که یک انسان می تواند بکند زیرا که رفع نیاز می کند بی آنکه در ایجاد آن نیاز سهمی داشته باشد  به گمان من حتی از پدر و مادر بوجود آورنده هم کارش پر ارزش تراست )

با این مقدمه مشکلی را که من با برخی از مثالهای چهارگانه دکتر  دارم آشکار می شود؟

آنجا که می گوید:

فعل خوبي كه اثر غير مستقيم بد دارد بدون اطلاع عامل، مثلا كسي خون اهدا مي‌كند بدون  آنكه بداند مبتلا به ايدز است بر اثر تزريق خون او به كسي او بيمار مي‌شود در اينجا هيچ تقصيري متوجه فرد اهدا كننده نخواهد بود

بنا به سخنان بالا مطمئناً دریافته اید که من  به شدت با این جمله و با این حکم مخالفم ،  اهدای خون نیز مانند فرزند دارشدن( و مانند هر کاری) خود دارای قواعدی است مانند اینکه فردی که درصدد اهدای خون است می بایست از سلامت کامل خود مطمئن شود و این امر بسیار مسلم است ولی چون هزاران سال است در مملکت ما عقلانیت رخت بربسته است از زندگیمان، برایمان عجیب است  این قضیه. در واقع در این قضیه هر سه فرد اهداکننده اهدا شونده و متصدی انتقال مقصرند  چون هرکدام در جایی به وظیفه مقرر خود عمل نکرده اند در واقع نام فعل فرد اهدکننده اهدای خون نیست بلکه اهدای خون آلوده است، که فعل خوبی نیست.

نگاه من اینگونه است و این نگاه را در پست های پیشین نیز به شرح نگاشتم آنجا که به قوانین این دنیا اشاره کردم که می بایست عقلانیت را ضمیمه زندگی کنیم و این قوانین را بشناسیم و بدانیم  هر فردی را امکان ابتلا به ایدز هست پس عقل حکم می کند پیش از هر گونه اهدا خونی آزمایشی اینچنین انجام شود ،که چون متصدیان این امور مانند خود ما هستند آنان نیز نمی کنند. همانگونه که پدران و مادران بسیاری از ما ها غیر مسئولانه  به امر خطیر  تولید خیر کثیر اهتمام ورزیده اند  بی آنکه اسباب آن را مهیا ساخته باشند. آری پدر ان و مادران بسیاری از ما کالای پدر و مادر شدن نبوده اند  و جالب تر آنکه بسیاری حتی کالای همسر شدن نیز نبوده اند چه برسد به پدر و مادری ....... ولی چون همین پدران و مادران، پدرو مادرانی عاقل و آگاه نداشته اند هرگز به این فکر نکرده اند که آیا هستند آنچه را که دارند می شوند.. دلیل اصلی اینکه من تا بحال درصدد ازدواج برنیامده ام و قصد آن نیز ندارم همین است ... من اگر اندکی عقلانی و اخلاقی باشم هرگز نبایست ازدواج کنم چون کالای من و سبک زیستن  مندر خور ازدواج نیست زیرا همانگونه که گفتم قرار داد ازدواج و فرزند آوری  ماد ه ها و تبصره هایی دارد که من توان برآورده ساختن آنها را ندارم ........ و چون ندارم اگر بکنم  ناملایمتی زندگی برای زن و فرزندم محتمل است و من ریشه تمام این ناملایمتی ها هستم حالا شما بنشینید بحث کنید که ، مستقیم است یا غیر مستقیم ، کج است یا راست  و آیا در آن دنیا چوب را در ناسوت من فرو می کند یا در لاهوتم..........

باور کنید این تنها راه درست شدن این زندگی نکبت بار در این سرزمین متبرکِ ملعون است ... ! از ما دیگر گذشته است زندگی ما را چون زندگی پدرانمان هیچ راه رستگاری نیست تنها می توانیم به آینده بیاندیشیم و به اصلاح آینده و آن نیز تنها راهش پرورش آدمهایی است که مانند ما نباشند ... تا مانند ما نزیند.....

اما برگردیم سر همان بحث اصلی یعنی خدا ؟

در حقیقت این سوال مطرح شده بود که آیا باید خدار شکر گزارد یانه ؟  تا بحال از این سوال بدرستی اینگونه برداشت شده بود که ایا خدا سزاوار شکر گذاری ست یا نه ؟( البته این برداشت  به خاطر مطالبی بود که پیش از سوال نوشته شده بود و برداشت درستی هم بود) اکنون می خواهم سوال را اینگونه مطرح کنم آیا  بر شکر گزاری خدا فایده ای مترتب است یعنی آنانکه خدا راشکر می گذارند چیزی بیش از آنانی دارنند که نمی گذارند؟

باز هم سخن طویل شد و من مجبورم به پستی دیگر بیاندیشم ....... مُردم از این همه اندیشیدن.......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 16:13  توسط مرتضی  | 

 

دوستان سلام

از اینکه یه مدته به گروه سرنزدم معذرت می خوام. مشغول خودسازی بودم. از دکتر و آقا مجید هم به خاطر لطفی که به من دارن ممنونم.

 هفته قبل آمدم دانشکده تا پایان نامه ی خودم را تمدید کنم( دانشگاه دارغوز آباد هم الان اینترنتی انتخاب واحد میکنن)، رفتم کتابخونه یه کتاب از آقای حاتمی یا سیروس بگیرم. دیدم سالن کتابخونه را پارتیشن بندی (معادل فارسیشو نمی دونم) کردن. کارشناسی(آقایان - خانم ها) کارشناسی ارشد(آقایان- خانمها). اون قسمتی از پارتیشن بندی هم که شیشه ای هست قرار مات کنند تا کسی دیده نشه.

از یه جهت شاید فضا آرامتر بشه اما این این کار را من در راستای  سیستم گوسفندی دانشگاه علامه می دانم. اینجا از تو میخوان مثل گوسفند سرت پایین باشه . بیایی و زود بری. حالا هم که نر وماده  جدا کردن تا.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:52  توسط مهدی  | 

چون كمي از پست مرتضي دور شديم من اين مطلب را به صورت پست مستقلي مي‌فرستم اما در حقيقت كامنتي بر مطلب قبلي مرتضي است
بحث مرتضي درباره پدر و مادر نشاندهنده آن است كه او به دنبال دفاع از پدر و مادر نيست او آنها را هم مقصر مي‌داند و بنابراين آنها را هم سزاوار شكر نمي‌داند او با بيان آداب و واژگاني كه همواره دست و پاي ما را بسته‌اند مي‌خواهد نشان دهد كه استفاده من از مثال پدر و مادر نبايد ما را احساساتي كند و در بازانديشي نسبت به مفهوم شكرگذاري دچار ترديد كند
البته كلام او صحيح است و نيت من هم اين نبوده تا از بار عاطفي اين دو واژه بهره ببرم
مساله اين است كه واقعا آن تفكيكي كه من مطرح كردم يعني خلق نياز به شكل مستقيم و خلق نياز نه از روي اراده بر خلق نياز، بلكه خلق چيزي كه مستلزم نياز است بسيار جدي است يعني خلق فرزند توسط پدر و مادر متفاوت است با خلق مرض از سوي آن صاحب كارگاه. اين يك تمايز جدي است و شما بايد نشان دهيد كه آنكه تاثير غير مستقيم مي‌گذارد نيز مقصر است يك توضيح اضافي هم بدهم:
تاثير غير مستقيم بر چهار نوع است:
فعل بدي كه تاثير غير مستقيم بد دارد با علم به تاثير غير مستقيم بد آن كه عامل، صد در صد مقصر خواهد بود.
فعل بدي كه تاثير غير مستقيم بد دارد بدون علم به تاثير غير مستقيم بد آن مثلا سيگار كشيدن شوهر در محيط خانه كه سبب شود تا فرزند او ناقص به دنيا آيد او نمي‌خواسته اين اتفاق بيفتد اما مقصر است چون عمل او از اساس بد بوده است
فعل خوبي كه اثر غير مستقيم بد دارد بدون اطلاع عامل، مثلا كسي خون اهدا مي‌كند بدون  آنكه بداند مبتلا به ايدز است بر اثر تزريق خون او به كسي او بيمار مي‌شود در اينجا هيچ تقصيري متوجه فرد اهدا كننده نخواهد بود
فعل خوبي كه اثر غير مستقيم بد دارد با اطلاع عامل، پزشك مي‌داند كه اگر زن باردار را معالجه كند فرزند او خواهد مرد اما معالجه آن زن متوقف بر مرگ فرزند اوست
حالا بايد ديد نيت پدر و مادر از خلق فرزند چه بوده، اگر اين نيت قابل دفاع نباشد آنها مقصر خواهند بود مگر اينكه فكر كنيم صرف به دنيا آوردن بچه خوب است كه لااقل من به آن اعتقاد ندارم
اما درباره خلق ما توسط خدا
1- قصد خدا در خلق عالم قابل دفاع باشد
2- خدا دخالت مستقيم در خلق انسان نداشته باشد
3- و نيز او در خلق نيازها دخالت مستقيم نداشته باشد
اشكال مرتضي دچار مشكل مي‌شود
و نيز اگر ما صرف وجود را خير بدانيم و اينكه بودن ما به هر حال بهتر از نبودن ماست باز اشكال مرتضي مرتفع مي‌شود
مرتضي مساله خير بودن وجود را در نظر بگيرد چون اگر تلقي ما اينطور باشد كه وجود يافتن ما خير كثيري است كه در برابر رنجهاي ما كه شر قليل است قابل توجه است، مي‌توان گفت خلق خدا قابل دفاع است
اما اگرخلق خدا مر انسان را اگر آنگونه كه متدينين باور دارند به شكل مستقيم باشد بحث جدي‌تر مي‌شود چون اين سؤال مطرح مي‌شود كه آيا خدا نمي‌توانست كاري كند كه توابع شر خلق انسان در عالم كاهش پيدا كند حال چه شرور ناشي از اراده انسانها و چه شرور طبيعي.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:24  توسط عباس  | 

تقدیر این است که این سرزمین فلاکت زده بی در و پیکر در چنین روزهایی به سرکردگی دن کیشوت عزیز به دنبال گزافه گویی های ...تخیلی خبرنگار دولتی آن از ذوق حضور در ینگه دنیا در پوست خود نگنجد. چه قندی در دل این برادر عزیزمان برای حضور در سرزمین شیطان بزرگ آب شده است. و چه شوی تلویزیونی راه انداخته این تلویزیون ملی برای دن کیشوت ما. خدا را شکر که بعد از کارشکنی های متعدد شرایط حضور خبرنگاران تلویزیونچی در ینگه دنیا فراهم شده. لابد ملت عزیز هم از همین حالا باید خود را برای گزارش های متهوع برادر عزیز این عزیز که نشان از محکومیت آمریکا و حقانیت ... اماده کند. این همه انرژی این همه زور. زمین و زمان دارند میگویند این ره که میرویم به ترکستان است.بعد دست آخر با یک توصیه و سفارش همه چیز خلاص. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده. دوست خبرنگار اعزامی ما در پایان تقاضای التماس دعا دارد. این روزها از بس این کلمه را شنیده ام حالم به هم میخورد. التماس دعا که چه بکنی پف.. ز.با دست پر برگردی. دست پر دیگر چیست. ها یادم آمد. باید بیایم و در فرودگاه به استقبالتان بیایم. دست پر هم لابد چمدانهای پر کالای شیطان بزرگ است. دعا میکنیم نماینده شایسته ای برای مملکتت باشی. مگر آنجا جمع نمایندگان است. مگر دونده دو صدمتری و رقیبت بولت است. یک شوی تلویزیونی میخواهید راه بیندازید و مخ این ملت بدبخت را کار بگیرید. لابد می روید که از هاله ایجاد شد ه دور سر... تصویر و مستندات بگیرید. یا از اینکه در مجالس ممالک دیگر همه حین صحبت یک نفر ساکت گوش می دهند و اینها را معجزه بخوانید. عجب اوضاع خنده داری شده . ملت خود را جر میدهد که بابا راه اشتباه است . مگر کسی گوشش بدهکار است. هر چه به روی خودمان نمیاوریم و خودمان را میزنیم به خریت باز افاقه نمی کند. طرف بد الاغ سواری است. پایین هم نمیاید. جویی چیزی جلوی این زبان بسته ملت بیندازد. لالایی در گوشش میخواند. بابا الاغ سواری نیاز به الاغ سرحال اگر نه دست کم نیم سیر دارد. گناه دارد زبان بسته. چه لهله یی میزنند اینان برای نیویورک و آسمانخراش هایش. البته دوست ما هنوز مطمئن نیست که مسافر است یا نه. انشاالله که هستی. یک لشگر آدم یمرود که شوی تلویزیونی ... را پوشش دهد. شوی قبلی هم به سلامتی تهیه شد. تبلیغاتش را شنیدم . داستان کلمبیا. ...
چه خوب گفت فروغ که در سرزمین قد کوتاهان حرکت بر مدار صفر درجه میچرخد.
اینم لینک این خبرنگار عزیز

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 13:22  توسط کریم  | 

 
Grazr