تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

 

گفتگوی انتقادی با مدیر وبلاگ علابویز که از طریق چت جی میل انجام شد.از دل این گفتگو می توان به انگیزه های وی برای راه اندازی وبلاگ آشنا شد. در این گفتگو به جهت حفظ حریم مدیر وبلاگمان از وی تحت عنوان شیخ شب زی یاد شده است

me: salam

shaikh shabzi: salam

فارسی را بپاس

me: دیگه نوشتنم تو وبلاگ نمیاد

shaikh shabzi: چی شد؟ هنگ کردی؟

ایراد نداره

بگفت احوال ما برق جهان است

دمی پیدا و دیگر دم نهان است

گهی بر طارم اعلی نشینیم

گهی بر پشت پای خود نبینیم

برو تو علا یه پستی همین الآن فرستادم

نگاهش کن شاید کمی حالت بهتر بشه

me: خوندم

دیگه وبلاگ نیست

چت رومه

shaikh shabzi: نوشتن ما برای این نیست که حتما به دوستان فیض برسونیم تو یک سطحی برای دل خودمونه

کی خوندی؟

من که همین یک دقیقه پیش فرستادم

غرض وبلاگ ما یه چیز ترکیبیه

بقای دوستی خیلی مهمتر از این حرفهاست

اگه این بهانه ها نباشه زود همدیگه رو فراموش میکنیم

سعی کن همیشه جنبه های خوب قضیه رو هم ببینی

شاید وبلاگ اشکالاتی داشته باشه که داره اما من دلم میخاد دوستیهامون رو با این وبلاگ حفظ کنم گاهی مطالبش خوب نیست گاهی ایرادهایی هست اما هدف یک چیز بالاتریه

me: اتفاقن من به همینش ایراد داشتم

داری زور بیخود می زنی

shaikh shabzi: به چی؟

شاید ولی سعی خودمو می‌کنم

من یه گروه درست کردم توی دانشگاه قبلی الآن هشتاد نفر عضو داره

نصف بچه‌ها نیومدن

me: لینک می زنید

shaikh shabzi: بعضیها هم اومدن و رفتن

me: مطلب بی مزه میفرستی

shaikh shabzi: دو نفر هم مردن

اما هنوز گروه ما برقراره

me: اتفاقای تاریخ مصرف گذشته مینویسی

shaikh shabzi: من اون چیزی رو که می‌بینم می‌نویسم برای من تازه است مساله تاریخ نیست مساله تازگیه

الآن هر روز پرزیدنت سخنرانی میکنه که جدید هم هست اما تازه نیست

me: یه نگاه به پست های اخذت بکن

اخرت

چیزیییییییییی توش نیست

خالیه

یه نقدی نوشتم که پرید

نشد

shaikh shabzi: لینکها هم وقت زیادی نمیبرن قرار نیست که همه از اون چیزی که من خوشم بیاد خوششون بیاد

me: شایدم من بی خودی توقع دارم

احتمال زیاد همینه

shaikh shabzi: چرا فکر می‌کنی حتما پشت سر هم باید تولید معرفت بکنیم؟

همینکه میتونی با دوستات ارتباط داشته باشی خوب نیست؟

me: راستش متن ها چیزی به من نمیده

shaikh shabzi: تازه هر کسی میتونه اگه مطلب علمی توی زمینه خاصی میخاد بنویسه مثل مصطفی این کار  رو مستقلا بکنه یا مثل من که درباره نرم افزار می نویسم

me: من با حال تر از اینا رو می بینی اگه حس و حال داشته باشم میذارم

بحث ها رو هواست

shaikh shabzi: من ادعای این رو ندارم که بخام چیزی به افراد بدم این کار تقریبا برای ماها سخته

me: چیزی ندارن

shaikh shabzi: ماها همه خودمونو بالاتر از این میدونیم که بخواهیم یاد بگیریم دانایی بزرگترین مانع بر سر دانستنه

محتوا مد نظر ما نیست این تو وبلاگ ما مشخصه گاهی سرگرمیه گاهی معرفیه گاهی انتقال تفکر دیگرانه و ..

me: برا من جالبه که زندگی شخصی شما افشین مرتضی مصطفی و.....هیچ چیز خاصی نداره که منعکس شه

انگار تو جامعه نیستید

هیچی

شدید بازپخش کننده رسانه ها

shaikh shabzi: تجربه مصطفی به نظر من خاص بود چرا فکر میکنی این اتفاقی که اون نقل کرد خاص نبود؟

توی زندگی من اتفاقاتی می افته اما شاید برای شما جذاب نباشه

me: اینا همون چیزایی که میخواستم بنویسم

shaikh shabzi: میخای قصه مکرر زن نگرفتنمو برای شما باز تعریف کنم؟

me: اون تجربه مصطفی نیست یه نقل روایته

تو فقط زندگیت تو همین موضوع خلاصه شده

shaikh shabzi: الآن این شعرهای ما باز پخش کدام رسانه است؟

me: هیچ تعاملی با هیچ کس و هیچ چی نداری

shaikh shabzi: آیا اگه ما یک مطلب رو از وبلاگ دیگه‌ای نقل کنیم که مفید و یا خنده‌دار باشه حالا چه بازپخش باشه و یا جیز دیگه چه ایرادی میتونه داشته باشه؟

me: وقتی 6 نفر هیچی برا گفتن نداشته باشن نه

Sent at 1:04 PM on Sunday

shaikh shabzi: آدمها فرق دارن من اهل تعامل نیستم زندگی من تا حدی درونیه و این تیپ منه تو هم تیپ خاص خودت رو داری ما همه چیزهایی برای گفتن داریم اما تو اونها را چیز قابلی نمیدونی فکر می‌کنی چیز قابل گفتن از دیگاه تو با مهدی فرق نمیکنه؟ آیا چیزی گفتن یعنی اینکه پی در پی در حال خلق ایده و چیزهای جدیدی باشیم؟

me: ببین دو سطح برای من مطرحه یا ایده های ذهنی یا تجربیات زیستی

shaikh shabzi: آیا اینکه از مطالعه یک نفر دیگه بهره ببریم کار مفیدی نیست و حرفی برای زدن در آن نیست؟

پست من درباره فروم چرا باید حرفی برای گفتن نباشه ؟ آیا مطالعه ما جزو تجربه‌های مال نیست؟

me: بهتره وقتی حرفی نداریم گاهی سکوت کنیم تا مرتب لبمون بجنبه

از دل اون نقبی نزدی

shaikh shabzi: چرا وسطش یا می‌آری مگه نمیشه چند چیز رو با هم داشت؟ مگه ما وبلاگ تخصصی در یک حوزه هستیم؟

me: به بدی جزوه های کلاسی بود

shaikh shabzi: خوب من قرار نیست همیشه کار خاصی بکنم همیشه تحلیل کردن هم خطاست گاهی باید بنشینی و گوش بدهی

me: تحلیل نیست

موضوع روزمره ایی رو پیوند بدی به مفهومی

گنگ بود

حرفت تو اون پست

shaikh shabzi: این یک مشکل اساسی توی من بود زمانی فکر می کردم حتما هر چیزی باید بررسی بشه ولی گاهی باید فقط خندید توی جوک شاید مفهوم عمیقی نباشه ولی ما به رها شدن در خنده نیاز داریم به رها شدن در ادبیات هم همینطور تحلیل مال شادی و زیبایی نیست اگه اونو از جایگاه خودش بیرون بیاریم و بخواهیم توی همه حوزه‌ها دخالتش بدیم همه چیز رو سرد و بیمزه می‌کنیم

me: نمیشه مفهومی رو مطرح کرد و رو هوا معلقش کرد

shaikh shabzi: اون موضوع باعث عصبانیت برخی میشد شاید از جمله تو.

من دیدم که صبر خوبه چون یک مدت بعد همین پست برای شما مفهوم میشه

me: من که ابتدا به ساکن با طنز شروع کردم

shaikh shabzi: من مطلب رو به صورت کنایه گفتم اما زمان این فرصت رو میده که از شکل کنایی خارج بشه

Sent at 1:11 PM on Sunday

me: برای عاشقای سینه چاک هم گاهی مقداری دوری از معشوق خوبه شاید قدرش رو بهتر بدونن

شاید منم لازم باشه همین کار رو بکنم

shaikh shabzi: من به فعل تو نقد وارد نمیکنم تو طنز مینویسی لینک میدی بعضی لینکهات برای من جالبند و برخی نه. همینطور برخی پستهات خوبند و برخی از نظر من نه. ولی هیچوقت ایرادی بر این نیست چون سلیقه ها فرق میکند. ولی برای من خود این بهانه دوستی مهم است. شاید برای تو فضای عمیقتری نیاز باشد و البته شاید در وبلاگ ما بدست نیاید

me: اما همیشه حرفای خوب دیگرون رو که می بینم ارزشش رو داره رو لینک میدم

shaikh shabzi: برای من رهایی خیلی مهمه و ایده‌ات خوبه یعنی گاهی باید رها شد اما رهایی تو در دور شدن نیست بلکه در شناور شدنه

تو هنوز خوب یاد نگرفتی که خودت رو در یک سری از فضاها شناور کنی

me: اونقد که جا کم بیارم و بهت اعتراض کنم

اینو قبول دارم گر چه از مفهومش خیلی سر در نیاوردم

shaikh shabzi: خوب مشتی من صبح بادی برم تدریس کنم و باید برم بخوابم وگرنه بیشتر پای صحبتت مینشستم اگه کاری نداری خداحافظی کنیم

me: شب یا به عبارتی صبح خوش

البته هنوز شبه

Sent at 1:16 PM on Sunday

shaikh shabzi is offline and can't receive

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 21:55  توسط کریم  | 

شاید فکر کنید که من هر چیزی را که برای وبلاگ مینویسم پست میکنم اما اینطور نیست گاهی از پست آنچه نوشته ام پشیمان می‌شوم  و گاهی هم به دلایلی مدتی پستم به تاخیر می‌افتد نمونه‌اش یکی از نوشته‌های چند هفته قبل من بود که بعد از مدتی رخوت در وبلاگ و ننوشتن و حضور نیافتن دوستان و به عنوان گله نوشتم اما تا خواستم آن را بفرستم کسی از شما پستی جدید فرستاد و من آن را نفرستادم

امروز برای از دست نرفتن آن نوشته و اینکه شاید اگر الآن نفرستم گمش کنم آن را پست می‌کنم هرچند فعلا وجه کافی برای پست آن موجود نیست

کسي اينجا ندارد حس و حالي
ندارد مطلبي، نقدي، سؤالي
کجا رفتند ياران قديمم
که قبلا مي‌زدند از دوستي دم
نيامد مدتي افشين و ديگر
نخواهد زد به علابويز ما سر
اگر بيني تو پشت گوش خود را
ببيني نام مهدي را در علا
نيامد مصطفي و شاد هم نيست
بگو اين کاهلي را مايه از چيست
گذشت از مهلتي که خون شود شير
کنون ترشيده شد گرديد تخمير
نيامد مرتضي او کار دارد
ندارد فرصتي تا سر بخارد
من از برنامه‌هايش هستم آگاه
که بر مي‌خيزد او اندر سحرگاه
خروس خانه‌ را بيدار چون کرد
خورد صبحانه‌اي بي‌مزه و سرد
زند بيرون ز خانه، تا به تهران
ترافيک است جانا قاتل جان
تمام روز درگير است و مشغول
گهي از بهر دانش گاه هم پول
شبانگاهان به خانه مي‌رسد ليک
خراب است از شلوغي و ترافيک
رسد آن دم که جغدان هم به خوابند
بخوابد تا سحرگه ساعتي چند
حضور او اگر کم شد ملالي
نباشد گر چه وبلاگ است خالي
که او با ماست حتي آن زمانه
که پستي نيست از او در ميانه
کريم ما چو همراهي نمايد
نبود دوستان را صبر شايد
مجيدا از تو هم ممنون که گاهي
براي ما نظر کردي تو راهي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 23:48  توسط عباس  | 

 

یک ماجرای جالبی رو که این روزها نقل محافل سیرجان شده رو بخونید بد نیست.

از ابتدای سال تحصیلی رئیس آموزش و پرورش سیرجان که در دولت جدید از یک بخش کوچک به چنین ریاستی رسیده، طی دستوری به مدارس برگزاری نماز جماعت رو برای تمام مدرسه ها اجباری اعلام می کنه. بخاطر همین موضوع دانش آموزان باید بعد از پایان ساعت آموزشی باالجبار در مدرسه بمونن و با وضو گرفتن صحیح!!!! در نماز شرکت کنند(من خود که در این دبیرستانها تدریس می کنم نحوه مقابله خاموش بچه رو زیاد دیدم مخصوصا در وضو گرفتن). اما یکی از جالبترین و در عین حال قابل تأمل ترین واکنشها به روزی بر می گرده که امام جمعه سیرجان به اتفاق مسئولین دیگر از جمله همین جناب رئیس آموزش و پرورش برای برگزاری نماز به معتبرترین و بزگترین دبیرستان شهر مراجعه می کنند. بعد از آماده شدن بچه ها و شروع نماز یکی از دانش آموزان صف های آخر صدایی مهیب از اندرون خویش خارج می کنه که همراه می شه باخنده و هوو کشیدن جمع زیادی از دانش آموزان.........خودتون ادامه مراسم رو حدس بزنین. خلاصه روزهای بعد مسئولین نگون بخت دبیرستان جهت ارائه توضیحات به اداره احضار شده و با توبیخ سفت و سخت رئیس مواجه می شن.....و به این جهان متغیر اضافه کنید پست ها و مسئولیتهایی رو که یه یک باد شکم بند است.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 18:56  توسط مصطفی  | 

خدایا!مارا در معرض آزمایش های عظیم خودت قرار بده.از همان آزمایشاتی که بندگان بزرگ خود مثل یوسف را قرار دادی.البته توقع موفقیت هم نداشته باش!

از بندگان تو کف

خدایا!شرمنده ام به خدا.اگه ممکنه یه لحظه روتو اونور کن من با این منشی شرکت یه کار خصوصی دارم! این یه دفعه رو ندید بگیر.بعدش زودی توبه می کنم.

از قبل نادم

خدایا!میدانی که من از زندگی بدون عشق بیزارم.پس کاری کن که عاشق دختر رئیسم بشوم و او هم عاشق من بشود و با هم ازدواج کنیم.

بی عشق هرگز

خدایا!بنده جسارتا باید عرض کنم این پولهایی که هرازگاهی از سر دلسوزی میان فقرا پخش می کنید فقط جنبه ی درمان موقت داشته و اثر تورمی دارد.لطفا برای جلوگیری از افزایش نقدینگی در جامعه،پولها را در صنایع مادر سرمایه گذاری کنید.

منتقد اقتصادی-مدیر عامل یکی از صنایع مادر

خدایا! تو که غریبه نیستی.اگه کمک کنی یه بار این نرگس رو آدم رباها بخوان بدزدن و من تصادفا اونجا باشم و باهاشون درگیر بشم و بزنمشون و خودم هم یه کم زخم و زیلی بشم-البته آسیب جدی بهم نیاد یا اگه میاد تو زود خوبم کنی-بعد خودش عاشقم بشه و بابا مامانش ازم خوششون بیاد و با هم ازدواج کنیم و باباش چند وقت بعدش بمیره و من بشم مدیر کارخونه ش و پول پارو کنم،به جون مادرم پنج هزار تومان صدقه در راه تو می دم.

 اهل معامله

 

چند روز پیش مسابقه‌ طنز مکتوب انجام شد و به کسانی در حوزه‌های مختلف طنز وبلاگی جایزه دادند یکیشان هم خالق دعاهایی طنز است که چند نمونه از آن را در بالا دیدید این هم آدرسش: دعاهای برگزیده

امیدوارم کریم (ادام الله پیونده) شرح مفصلتر برخی لینکهای خوب را تحمل کند و آنها را به قسمت پیوندهای روزانه حوالت ندهد
ضمنا اسکریپ سایت بسیار خوب آی طنز را در وبلاگ گذاشتم از این پس با مراجعه به سمت چپ و پایین وبلاگ لینکهای به روز شده آن را خواهید دید جالب هستند حتی الامکان از دستشان ندهید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 11:23  توسط عباس  | 

این رو مدتها قبل تو یه فایل پاورپوینت دیده بودم نمی‌دونم ترجمش رو از چه سایتی گرفته بودم البته ترجمش ناقصه ولی قابل استفاده است شاید در آینده کاملش رو خودم گذاشتم

هر چی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن ... هر چی صادق تر باشی بیشتر بهت دروغ میگن... هر چی دلسوزتر باشی بیشتر سرت کلاه میذارن... هر چی قلبتو آسونتر در اختیار بذاری راحت تر لهش میکنن... هر چی آرومتر باشی فکر میکنن آدم ضعیفی هستی... هر چی بیشتر به فکر دیگران باشی، بیشتر حقتو میخورن... هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلن.

با همه اینها باز سعی كن اینطوری باشی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 23:43  توسط عباس  | 

وقتی گرد و غبار طرفداری و خصومت برمی‌خیزد بدترین زمانی است که بخواهی به نقد بنشینی، چون یا دیده نمی‌شود و یا انگ تعصب خواهد خورد و به کناری نهاده خواهد شد.

اریش فروم تبیین زیبایی در کتاب داشتن یا بودن از دو مفهوم «آزادی از» و «آزادی به» ارائه کرده است. آنچه معمولا در اطراف خودمان تحت عنوان طلب آزادی می‌بینیم طلب آزادی از چیزهاست یعنی از محدودیتها، سنتها و ... اما هیچگاه این آزادی به سمت چیزی نیست. از دیدگاه فروم تعداد کسانی که در پی «آزادی به» هستند بسیار اندک است. مخصوصا جوانان که در آزدی‌طلبی و قیدشکنی در صف اول قرار دارند وقتی از تب و تاب اولیه می‌افتند تنها خود را در یک حالت نامشخص و نامعین می‌یابند که آنها را آشفته می‌کند ثمره این تشویش جستجوی عجولانه و غالبا ناموفق برای پیداکردن جاپای استواری در زندگی است و البته آن هنگام در اطراف ما عده زیادی مبلغ مکاتب و تفکراتی‌اند که مدعی ارائه این جاپای محکم هستند

رجعت بسیاری از دوستان (ظاهرا خوشفکر) ما به دینداری از نوع خرافی‌اش بعد از ورود به زندگی عادی، گرایش روزافزون به معنویت دم‌دستی و سطحی در بین مردم مخصوصا دختران و زنان و مرفهان و برخی فیلمسازان، همگی جستجویی هستند برای پیدا کردن این جاپا.

بارها به برخی دوستانم گفته‌ام که آنها به زندگی مذهبی سابق خود برخواهند گشت چون همواره در مواجهه با آنها این احساس به من دست داده است که آنها فقط به یاری محیط دانشگاه و دوستان خود موفق به گریز از محدودیتهای سابق شده‌اند اما این آزادی را در خود نپرورانده‌اند (این معضل البته در باور به آزادی در سطح اجتماعی و دموکراسی هم وجود دارد اما اینجا جای پرداختن به آن نیست اما فقط این عبارت مطایبه‌آمیز مرا در خاطر داشته باشید که به دوستان می‌گفتم که من از همه شما دموکرات‌ترم. شاید روزی برگشتم و در این‌باره نوشتم) بخاطر همین است که باور دارم باید «آزادی از» و «آزادی به» در کنار هم پرورش داده شوند مخصوصا در کودکان که در آنجا حتی معتقد به تقدم جدی «آزادی به» البته به صورت غیرمستقیم هستم.

مساله در اینجاست که آنانی که با آزادی از بندهای پیشین، آرزوها و امیدهای بزرگی را پیاروی خود می‌بینند غالبا دچار نومیدی می‌شوند مگر آنکه این تحول درونی را هم از سر بگذارنند تحولی که شاید بتوان بر آن نام آزادی درونی را نهاد.

شاید نمونه خوبی از کسی که در بند «آزادی از» گرفتار شده است شخصیت اول انیمیشن پرسپولیس باشد مرجان دغدغه آزادی دارد اما نمی‌داند برای چه. فقط می‌خواهد آزاد باشد مساله جالبی که در خود انیمیشن هم بر آن تاکید شده است موسیقی‌هایی است که او در سن نوجوانی گوش می‌دهد کارهای abba و گیتاربرقی و مانند آن. اینجا می‌خواهم نظری شخصی را بیان کنم و قبل از آن از همه دوستان به خاطر استفاده از حق بیان نظر شخصی خودم پوزش می‌طلبم در منطق شخصی من، کسانی که این نوع موسیقی‌ها را گوش می دهند و غالبا آن را موسیقی اعتراضی می‌نامند برای شکستن این مرزها وسدها (بدون آنکه بدانند برای چه)؛ یعنی آزادی‌ای که نمی‌دانند به کجا ختم می‌شود و فقط آزادی است، دست و پا می‌زنند. دوستانی که احیانا موسیقی راک و جاز و مانند آن گوش کنند به اشتباه نیفتند منظور من موسیقی‌های خشنی مانند متالیکا و سیستم آف ا دَون است.

این مطلب را نوشتم تا به تفسیری از گزارشی که گلشیفته فراهانی از زندگی خود و آن نوع آزادی که تجربه کرده است ارائه می‌دهد، بپردازم اما در حین نوشتن منصرف شدم و با خودم گفتم که این بحث کلی را به احتمال جدالی که بر سر آن بحث جزئی پیش می‌آید نیالایم اما فقط این را بگویم که ثمره آن آزادی‌هایی که جوانان عصر جدید ما تجربه می‌کنند بیش از آنکه شکوفایی باشد نومیدی و پشیمانی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 0:23  توسط عباس  | 

 

من هم به تبعیت از شیخ دیکانستراکسیونی می کنم و لینکی می گذارم این بار کریم پسند و دکتر گداز

 

لینک

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 18:13  توسط مرتضی  | 

گفتم محض تنوع بعد از اینهمه مطلب سیاسی اعصابخردکن کمی هم مطلب طنز برایتان بگذارم البته نیمه‌سیاسی‌اند ولی بالاخره از اصل مطلب خیلی بهترند توصیه اکیذ می‌کنم از دستشان ندهید و تا آخر بخوانیدشان
شعر ملانصرالدین برای نبوی
مثنوی مامور و مورد
مطلب قبلی ما خیلی مورد توجه دوستان قرار نگرفت در حقیقت از رنج خواندن دشوارتر از از رنج نوشتن است چون آنکه مینویسد تا حدی خود را تخلیه می‌کند و آنکه می‌خواند تازه پر می‌شود
شاید باید بیشتر مطالب شاد در وبلاگ بگذارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 23:57  توسط عباس  | 

چند هفته قبل فیلم زیبایی از عتیق رفیعی با نام خاک و خاکستر از شبکه چهار پخش شد فیلم درباره افغانستان بود و آنقدر تلخ که نتوانستم کل آن را ببینم  اما روایت ساده و سرراست آن از حوادث تلخی که برای افغانی‌ها و مخصوصا یک پیرمرد رخ می‌دهد فوق‌العاده خوب از کار درآمده بود با زیرنویس فارسی بود هر چند بخشی از سخنان مفهوم بود بازیگران خیلی خوب کار کرده بودند و حس بسیار خوب منتقل می‌شد. این یکی از واقعی‌ترین فیلمهایی بود که تا کنون دیده‌ام.به معنای واقعی از فضا در فیلم استفاده کرده بود و دیالوگ نقش کمی در آن بازی می‌کرد.

وقتی حادثه نیست؛ وقتی هیجانی نیست؛ وقتی بازیگر مشهور یا زیبایی نیست؛ وقتی مضمون مخاطب‌پسندی مانند عشق و انتقام و ... نیست چطور می‌شود فیلمی به این خوبی ساخت؟ و حتی وقتی معنویت‌گرایی خام کسانی چون مجیدی را نمی‌بینیم؟

در این فیلم بدبختی بدبختی است؛ فقر فقر است؛ عزا عزاست؛ رنج رنج است؛ گریه گریه است و آن را معنویتانده نکرده بودند.

گفتم شاید برخی از دوستان آن فیلم را دیده باشند آنها احتمالا در این باره با من همدل هستند. مطلبی را هم در اینباره بخوانید


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 15:2  توسط عباس  | 

چند روز پیش با ذوستی رفته بودیم چهارراه استانبول،خرید لباس.پس از طواف محل؛ اماده رفتن به مقتل شدیم.دوست چرب زبان همینطور جنس بیرون می کشید آنقدر که دیگر نمی شد،در رفت.طعمه در دام افتاده بود و سرگرم پرو.در این گیر و دار جوانی به همراه بانویی وارد شد. در حین گفتگو در باب کمربند مورد نظرش و چانه زنی بر سر کاهش قیمت برای بالا بردن موقعیت چانه زنی اش گفت هم صنفیم. و بعد ادامه داد که در بازار تولیدی پیراهن دارد. و ادامه داد که پیراهن های که آنها به قیمت 1700تومان بله دقیقن 1700 تومان تولید می کنند در پاساژ پلاسکو 30000تومان و نه 3000تومان به فروش می رسد. فروشنده در این گیر و دار و با توجه به حضور ما کمی هنگ کرده بود.بهرحال طرف پس از دادن کارت خود به هم صنف شریفش رفت. ما هم پس از چانه زنی البته بی حاصل خرید خود را انجام داده و بیرون آمدیم. در راه داشتیم حساب می کردیم با توجه به اظهارات آن عزیز قیمت واقعی خرید های ما چقدر است. دوست من جلوتر وارد یک بوتیک پولیور فروش شد. آنجا هم دوست عزیز پولیوری انتخاب و در گیر و دار پرداخت پول به دلیل خراب بودن کارت خوان لختی معطل شدیم. در همان اوقاتی که ما آنجا بودیم مرد بلند قامت جنوبی  نیز آنجا بود که پس از چانه زنی زیاد دست آخر به دلیل اندازه نبودن هیچ یک از پولیورها به تن وی ناچار فروشنده از قضا خوش صحبت ما بلوزی را به قیمت 28000 به وی قالب کرد. پس از رفتن مرد جنوبی صندوق دار خطاب به فروشنده فریاد برآورد که بابا ما نباید لااقل 20درصد سود ببریم.این چه فروشی است. فروشنده هم که بهش برخورده بود گفت:جلوی این آقا یعنی من اشکال ندارد قیمت واقعی را بگویم . و پیش از آنکه صندوق دار به زبان بیاید گفت بابا این بلوز 10000تومنیه بود.پس از آن من فهمیدم لابد مراد از 20 درصد همان 300 درصد است ما نمی دانیم. دیروز همان پولیور خریده شده به قیمت 18000تومن را که میگفت ما تولیدی عمده فروش هستیم را در جایی دیگر دیدم گفتم چند؛گفت8000تومن.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 22:6  توسط کریم  | 

اگر می‌خواهیم میزان اخلاقی بودن خودمان را بسنجیم باید ببینیم آنجایی که باید هزینه بپردازیم چقدر بر پا می‌مانیم هزینه‌ها انواع مختلفی دارند ولی یک چیز درباره همه آنها صدق می‌کند و آن اینکه فی‌نفسه خوشایند نیستند ما برای اخلاقی بودن باید از برخی منافع دست بکشیم برخی لذتها را کنار بگذاریم و خودمان را جای دیگری بگذاریم که البته نمی‌گذارد تا به دیگران آسیب بزنیم اینها در حوزه اخلاق انسانی مقدم بر دین هستند  
بنابراین یک راه (و نه البته راه صد در صد) برای فهم اینکه بین انجام یک فعل و یا ترک آن کدامیک اخلاقی‌اند می‌تواند مراجعه به این معیار باشد که از کدام بیشتر خوشمان می‌آید این البته ملاک خوبی نیست اما تامل‌برانگیز است بخاطر اینکه اخلاقی بودن معمولا دشوارتر و نامطبوع‌تر است مگر برای کسانی که اخلاق را قلبا دوست دارند که ما از آنها نیستیم.
چندین سال است با رواج موبایل، فیلمهایی از زندگی خصوصی افراد به سادگی در بین مردم پخش می‌شود و معمولا اگر مساله حاد یا فرد مشهور باشد در کل کشور پخش می‌شود:
فیلم جشن‌های دانشجویان دختر و رقصشان
فیلم امیرابراهیمی
فیلم مومن‌زاده
فیلم جشنهای خصوصی افراد مانند جشن تولد و ...
و...
مدتی است که یک فیلم درباره رابطه جنسی یک آخوند (که در یکی از شهرهایی که یکی از دوستان ما هم اهل آنجاست کاره‌ای هم بوده است در اینترنت پخش شده است) من از صحت و سقم آن خبر ندارم می‌گویند با یک زن شوهردار بوده است و البته نام آن آخوند هم کامل در سایتها آمده است
سوال من این است: آیا پخش چنین فیلمهایی مجاز است؟
درباره امیرابراهیمی که دوستان بحث اختلاف طبقاتی و بازنمایی فلان و رونمایی بهمان و دگرگونی ساختارها را مطرح می‌کردند شاید در اینجا هم سخن بر سر آن باشد که چون آخوند است پس مجاز است و اینها حقشان است و ...در اینکه بر فرض صحت خبر فرد مذکور باید به مجازات برسد حرفی نیست در اینکه بسیاری از آدمهایی که بیهوده و سر روابط به جایی رسیده‌اند ناپاکند در اینکه  در میان کسانی که مدعی دین‌اند و لباس تبلیغ دین را می‌پوشند فریبکارانی هم هستند حرفی نیست اما آیا همه اینها دلیل می‌شود تا برخوردی بیش از آنچه قانون طلب می‌کند با فردی بکنیم؟ و او را از هستی ساقط بکنیم؟ و آبروی او را بریزیم؟ هر وقت توانستیم با دشمنانمان عادلانه برخورد کنیم می‌توانیم ادعای عدالت کنیم وگرنه عدالت با دوستان سخت نیست.
سالیان طولانی است که حریم خصوصی زندگی افراد به رسمیت شناخته نمی‌شود تجسس فراوان است حمل بر صحت که یک وظیفه دینی و اخلاقی بوده جایش را به تجسس و بررسی زندگی خصوصی و درونیات افراد داده است این را درک کنیم که حق نداریم حتی درباره کسانی که دشمن می‌داریم با طرح این مسائل انتقام بگیریم
البته اگر دیدیم قانون به وظیفه خود عمل نمی‌کند و آن افراد با استفاده از نفوذ خود، تاوان عمل خود را پس نمی‌دهند هزینه عمل آنها باید با استفاده از امکاناتی که تحت کنترل آنها نیست بر آنها تحمیل شود من در این فی‌نفسه ایرادی نمی‌بینم اما همیشه باید جانب اعتدال را رعایت کرد مثلا آنچه درباره یکی از مداحان اتفاق افتاد به نظر من حق او بود بلکه هنوز حق او در حد کافی کف دستش گذاشته نشده است و از این نشان قویتر چه چیزی می‌تواند باشد که او هنوز با کمال پررویی به مداحی ادامه می‌دهد گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است
فراموش نکنیم که رفتارمان باید به گونه‌ای باشد که دوست داشته باشیم که تعمیم بیابد.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 18:57  توسط عباس  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 0:3  توسط کریم  | 

می‌بخشی مرتضی که پست تو را ترکاندم اما این یکی خبر داغی بود نه از سر انتقام‌گیری
شهروند امروز دوباره منتشر شد
چ.نکه ظاهرا چیزی برای بسته شدن به آن القا نشده یا اینکه توقیف موقت بوده، اما به نظر من توقیف قطعی است والا مدیران این نشریه صحنه بغل کردن اوباما مر دخترش را را روی جلد نمی‌گذاشتند لینک بالا را ببینید تا حساب کار دستتان آید 
ضمنا ظاهرا شماره قبل بحثی درباره لاهوتی داشته که ایجاد مشکل کرده است این لینک را هم ببینید علاوه بر بالایی شهروند امروز به لاهوتیان پیوست
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 10:41  توسط عباس  | 

(دکتر جان متاسفم که اینقدر زود پست روی پستت دادم ...داغ بود دلم نیومد نچسبونم.........)


بد یا خوب ، متاسفأنه اوباما ، این مردِ حرف ، هم به معنای مردی که فقط و فقط حرف می زند و هم به معنای مردی که دوست دارد با همه جهانیان فقط حرف بزند .... ، و این کودکستانی ِ سیاست به رهبری ایالات متحده یکی از دوکشوری که در جهان همه چیز در آن ممکن است انتخاب شد...... دیگری هم ایران است. آمریکائیانی که برای تشفی احساس گناهی که ناشی از نافهمی ِ کرده های پیرمرد خردمند ی که اکنون دیگر هیچ سرزمینی ندارد  دست به حماقتی زیبایی شناختی زدند ........ پیرمردی که نسل فردای عراق اگر از سر گذرانده باشد این کودنیزم سیاسی .....را بوسه بر پیشانی اش خواهد زد در خیال. براستی چه کسی و چگونه می توانست صدام ملعون را به زیر کشد از اریکه ولایتش و چه کسی می توانست چنین شجاعانه لعن جهانیانِ ملعون را به جان بخرد تا جهانیان ناملعون روزی ببالند و ستایشش کنند....... آری آدمیانی که در یک جامعه زندگی می کنند  هر کجایش که باشند چه در بالا و چه در پایین چندان نمی توانند از هم گوناگون باشند و ... و دیدیم که جهانیان چندان نمی توانند از هم گوناگون باشند ... دکتر جان به آن هوا پیمایی که قرار بودما  صد هزار نفر را از این سرزمین ..... به آن سرزمین ببرد بگو دیگر نبرد .......  و امروز جنون جمعی جهانیان دامن به جنون جمعی آمریکائیان زده است ، بازو به بازو  پایکوبی می کنند این جنون اندر جنون را ..... به گفته های این مرد درباره ایران بنگرید ...او هیچ از ایران نمی داند و از دایناسورهای ایرانی....  همانگونه که سلف دموکراتش مادلین آلبرایت نمی دانست ....  چندی پیش  درست بعد از انتخابات کمیکِ مجلس دلقک های صدای آمریکا آلبرایتِ پیر را به سیرکشان دعوت کرده بودند فردی از آن سوی تلفن سخن به اظهارِ عدم پذیرش حاکمیت گشود و آلبرایت گفت تو نمی توانی اینگونه سخن بگویی چون در همین انتخابات اخیر  70 درصد ایرانیان به این حاکمیت رای دادند.. آری .. اوباما از دریچه چشم بایدن که همو نیز مرید آلبرایت است به ایران و مناسبات ایران اینگونه می نگرد...... راستی کریم  از لپ تاپت چه خبر ؟

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 18:14  توسط مرتضی  | 

توجه کنید که چون اشعار به سرعت گفته می‌شوند کیفیت لازم را شاید نداشته باشند.
من: 
از سیاست کم نویسید ای مهان
این‌همه چیز است جالب در جهان
پس دل یاران خود پرخون مکن
از سیاست مرتضی کم گو سخن
مرتضی:
چونکه صد آمد نود هم پیش ماست
این سیاست درخور اندیشه‌هاست
گر سیاست در دلت مسکون بود
تا ابد جان من و تو خون بود
من:
ای دوصد لعنت بر ای بحث سیا...
...سی که کرده درب و داغان جمع ما
چونکه از دستم نیاید هیچ کار
پس چرا از آن بگویم شصت بار؟
مرتضی:
جمع ما دیریست که داغان شده
آشیانه‌مان پر از زاغان شده
کار تو خفتن نباشد ای رفیق
چون ببینی موج طوفان و غریق
من:
ما غریقیم ای رفیق و هیچکس
نیست ما را منجی و فریادرس
تو دری جانا بگو دیوار را 
تا ز چشم ما در آرد خار را
با کریمان کار من دشوار هست
تو بگو او را که با تو یار هست
آنچنان می‌گو نگیرد او به دل
تا نماند کشتی علا به گل
مرتضی:
بعد از این باشد، مدارا می‌کنیم
ظلم می‌بینیم و حاشا می‌کنیم
من به آن دیوار حالی می‌کنم
غم مخور حال تو عالی می‌کنم
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:8  توسط عباس  | 

معاون مطبوعاتی و اطلاع رسانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی گفته است که هفته نامه شهروند امروز "به دليل رعايت نکردن زمينه انتشار توسط هيات نظارت بر مطبوعات، توقيف شده است."بی بی سی

رهبر انقلاب اسلامي با اظهار ناخرسندي شديد از فضاي تبليغاتي و مطبوعاتي کشور افزودند: اين فضاي بي‌بند و باري در حرف زدن و اظهارنظر عليه دولت، مسائلي نيست که خداوند به آساني از آنها بگذرد. حضرت آيت‌الله خامنه‌اي تأکيد کردند: تفضلات و رحمت الهي تا زماني است که ما مراقب گفتار، رفتار، و عملکرد خود باشيم زيرا خداوند با ما خويشاوندي ندارد. ايشان در پايان خاطرنشان کردند: برخي کارها و ظلم‌ها، فتنه‌اي به پا مي‌کند که دامن همه، اعم از ظالم و غيرظالم را مي‌گيرد؛ بنابراين همه بايد مراقب اظهارنظرها، تبليغات، و اقدامات خود باشند.ایسنا
تلاش هایم در رابطه با یافتن متن سخنرانی .... در سال 78 که در روز بعد 14 نشریه ودر طی سال های بعد به 100نشریه رسید را نیافتم.
ساسان آقایی درباره توهم شهروند بودن ما خوب نوشته است. خسته می شود آدم و فرسوده.محمد هم نوشته که رهبر فرزانه ايران فرمودند خداوند از كساني كه دولت را با بي بند و باري نقد مي كنند به اين راحني ها نمي گذرد آقای خام... خدا از شما خواهد گذشت؟ 
حوصله ام نمی شود ادامه دهم. شما اگر حوصله تان می شود چیزی بگویید
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 1:10  توسط کریم  | 


خواب مارتین لوتر کینگ به حقیقت پیوست
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 13:23  توسط کریم  | 

این شعر را قبل از پست آخری کریم می‌خواستم بفرستم که کمی صبر کردم در مورد عدم مراجعه دوستان به بخش پیوندهای روزانه است مرتضی در یک تماس تلفنی توضیح داد که او هم از لینکگذاران است که البته من نمی‌دانستم لیکن شعر گفته شده بود و می‌دانید که مؤلف مرده است بنابراین، حال آنکه نام او را در بیتی اضافه کنم نداشتم شما مرتضی را هم در دل خودتان به پیوندفرستندگان اضافه کنید
به نام خداوند پیوند ده
که پیوندهایش نه فیلطر شده
بسی رنج بردم در این ماه هفت 
کسی نی به دنبال پیوند رفت
ز پیوند روزانه i dont think
کسی رفته باشد به جز یک دو لینک
کریم است تنها رفیق رهم
که پیوند بگذارد او بیش و کم
بود روشن از دیدن نرمجان
که نبود کسی جز دو تن لینک‌خوان
نخستین مجید و دگر مرتضی
که او نیز کم‌کم شد از ما جدا

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 16:21  توسط عباس  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 21:55  توسط کریم  | 

امروز بازی فینال دانشجویان جهان بین ایران و روسیه از تلویزیون پخش شد
1- در سالنی بود کوچک با سقف کوتاه، چند بار توپ هم به سقف خورد.
2- سالن مثل سالنهای کوچک شهرستانها آجری بود. در دو طرف سالن که در دید ما بود اصلا جای تماشاگر وجود نداشت و آنقدر فاصله با دیوار کم بود که چند تا تشک گذاشته بودند تا اگر بازیکنی دوید تا به توپ برسد ضربه مغزی نشود و نهایتا استخوانهایش بشکند.
3- جایگاه داور اصلا به شکل بازیهای رسمی نبود از این نردبان دوپایه‌های چرخدار بود که برای نظافت سقف سالن یا عوض کردن چراغها از آن استفاده می‌کنند.
4- زمین بازی چهل‌منظوره بود اینقدر خط و خطوط بازیهای مختلف بود که نفمیدم چند بازی در این سالن انجام می‌شود بیچاره خط‌نگهدارها که تشخیص اوت برایشان خیلی دشوار بود.
5- ایران سه بر یک بازی را برد.
6- احتمالا می‌توانید حدس بزنید که تیم کدام دانشگاه بود: دانشگاه آزاد اسلامی.
7- فکر می‌کنید اعضای تیم ما چه کسانی بودند؟
جوابش ساده است چند نفر از اعضای تیم ملی فعلی ایران، چند نفر از تیم ملی‌های سابق ایران و چند بازیکن لیگ برتری برجسته.
7.5- وقتی بردند جوری خوشحالی کردند که گویی برزیل را در فینال المپیک برده‌اند دلم برای دانشجویان رقیب سوخت احتمالا نمی‌دانند که در برابر چه تیمی بازی کرده‌اند والا به بازی خود افتخار می‌کردند.
8- البته همه آنها احتمالا دانشجو هستند هزار جور قانون و تبصره وجود دارد که قهرمانان ملی را می‌دانشجواند. اسم نمی‌برم ولی حکایت مدرک گرفتن قهرمانان ما غالبا از اتفاقی که برای وزیر کشور افتاد غریب‌تر است فقط آنجا در بوق نمی‌شود فرقی نمی‌کند حتی اگررشته تربیت‌بدنی باشد چون به هر حال تحصیل قواعدی دارد که بحمدالله آنها از آن آزادند و اتفاقا همیشه دو قورت و نیمشان هم باقی است نه کلاس درست و حسابی نه امتحانی و ....
9- کم‌کم تعداد دانشجو در ایران دارد با تعداد جوانان برابر می‌شود در این صورت دیگر هیچ قهرمان ملی نخواهد ماند که دانشجو نباشد و همه قهرمانیهای دانشجوهای جهان به ما خواهد رسید.
10- یادتان هست که چند سال پیش سایپا چند بازیکنش از جمله علی دایی را برداشت و برد به مسابقات فوتبال دانشجویان جهان و با چه فضاحتی قهرمان شد. چند بازی لیگ تاخیر افتاد انهم برای بازیهایی که خودتان دیدید در چه سطح و امکاناتی بود
11- بیچاره دانشجویان کشورهای دیگر از سر کلاس که می‌آیند کمی تمرین می‌کنند درس هم باید بخوانند بعد می‌آیند مسابقات کشوری و بعد از آن قهرمانی قاره یا جهان و ناگهان با تیم دانشجویاملّی ایران روبرو می‌شوند راستی اگر روسیه هم حتی به تیم دوم ملی‌اش هم دانشجویی عطا می‌کرد ایران می‌توانست یک نیم‌گیم از آنها ببرد؟ چطور بود برزیل هم تیم سومش را در دانشکده تربیت‌بدنی دارقوزآباد برزیل می‌دانشجواند و سپس به این بازیها می‌آورد تا ایران‌لوله تولید می‌کرد.
12- واقعا خجالت هم خوب چیزی است این همه بی‌انصافی و بی‌وجدانی شاهکار است در فضایی که برای نزدیکی و همدلی دانشجویان تشکیل می‌شود اعضای تیم ملی را بفرستیم!!! آیا اعضای تیم ملی ما در مسابقات عادی دانشجویی ما در سطح شهر و منطقه و استان و کشور شرکت می‌کنند؟ یا نه در تیمهای لیگ برتری خود هستند تا در موقع لزوم تحت عنوان دانشجوی دانشگاه آزاد در رشته تربیت‌بدنی به مسابقات جهانی اعزام شوندو یک عده دانشجوی عادی را شکست دهند؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 16:40  توسط عباس  | 

داشت می یومد ... دیگه چیزی نمونده بود که بیاید ... آره لعنتی همینطور ادامه بده ...داره می یاد ... کل بدنم داغ شده بود .. آره ادامه بده خوبه، خودشه......می خوام که ادامه بدی ...... اه لعنتی نیومد .....گرفت نشست سرجاش .........

داشت یه اتفاق عجیبی می افتاد...یه تجاوز ...یه تجاوز جنسی........... سوار اتوبوس فردیس- آزادی شدم دمدمای غروب ... تاریک بودهوا... راننده همینجوری پشت فرمون مچاله شده بود و جفت دستاشو زده بود زیر چونه اش، صورتش نمی دونم چرا قرمز بود... رفتم بالا تقریبا تموم صندلی ها پر بود .. جماعتو اگه احصا می کردی نصف زن بود نصف مرد.یه صندلی خالی اونجا وسط اتوبوس بود تو ردیف سمت راست ..نشستم بغل دست پسره ... بیست و دو  روپر کرده بود گمون کنم .. به محض اینکه نشستم متوجه شدم پسره با دست راستش  موبایلشو گرفته دست و داره بلند بلند با یکی دیگه اون ور خط صحبت می کنه..... تقریبا قد بلندبود .. تابلو بود اونوریه دختره ..پسره داشت با یه دختر حرف می زد و داشت بلند بلند حرف می زد خیلی بلند .... یکی اگه می خواست اون ته اتوبوس بشنوه حرفهای پسره رو تقریبا هیچ مشکلی نداشت..... داشت اعصابم می ریخت بهم .. حالم بهم می خوره وقتی میبینم یکی داره به حریم من تجاوز می کنه و اینقد بلند حرف می زنه با موبایلش .. بس نمی کرد لامصب .. هی فک میزد .. آخرش صبرم تموم شد خواستم بهش یه چیزی بگم ... البته تا اون موقع اصلا دقت نکرده بودم چی داره می گه به دختره.. یه خورده دقت کردم .. به محض اینکه اولین جمله رو شنیدم از پسره، مخم سوت کشید ... پسره داشت کاملا مودبانه حرف می زد بدون به کار بردن هیچ کلمه و یا جمله زشتی ......  "خوب مگه همه جورش پرده رو پاره میکنه یه جوراییش هم هست که کاری به پرده نداره مثلا خیلی دوست دارن از پشت این کارو کنن".... تازه متوجه شدم همه آدمهایی که تو اتوبوس نشستن همه میخ پسرن و جفت گوشاشونو تیز کردن ببینین پسره داره چی می گه ...." نه خوشگلم ... لبهای تو که خوشگلتره" اعتراضو بیخیال شدم گوش گرفتم ببینم چی داره می گه به طرف... کم کم داشت خوشم می اومد .... دیگه صداشو دوست داشتم ..و قیافه همه آدمها رو داشتم نگاه می کردم همشون قرمز شده بودن نه البته از خجالت ..." دوست دختر هم دوست دخترهای قدیم" اعصابم دیگه خورد نبود....." اون شب خیلی حال داد، ولی اگه مامان بابات بر می گشتن چی می شد  " درسته اون پسر داشت بلند بلند حرف می زد، با یه دختر ،حرفهای زشت نمی زد ولی داشت حرفهای ممنوعه می زد . اون داشت به ما تجاوز می کرد ولی نه به حقوقمون ... به خودمون .. و سوراخ گوش رو برای اینکار انتخاب کرده بود ... هیچ کس هیچ حرفی نمیزد همه داشتن گوش میدادن/میکردن و انگار می کردن که خیلی عصبین از این اوضاع ولی دروغ تو چشمها و صورتهای قرمزشون هوار می زد.. اونها هم مثل من خوششون اومده بود از این تو کردن و بیرون کشیدن پی در پی ...  همه منتظر همون لحظه بودن مثل من، همه منتظر لحظه آخر بودن منتظر همون لحظه ...  با  گوشاشون از پسره می خواستم که ادامه بده همینطوری ادامه بده....پسره داشت ادامه می داد همینطور ..... هر جملش لرزش خفیفی به شونه های همه اون ادمها و من مینداخت لرزه پیش از اون لحظه...یه نگاه به راننده انداختم داشت میومد... دیگه چیزی نمونده که پاشه بیاد سراغ پسره... آره لعنتی همینطور ادامه بده ...داره می یاد ... کل بدنم داغ شده بود .. آره ادامه بده خوبه خودشه......می خوام که ادامه بدی ...... اه لعنتی نیومد ....گرفت نشست سرجاش ......... اگه میومد اتفاق جالبی می افتاد برام جالب بود که ببینم اون جماعت چه می کردن با این عیش نصفشون........" می بوسمت عزیزم"یهو همه چی تموم شد........ همه چی نصفه مونده بود آدمها هیچکدوم نفهمیدن چه اتفاقی براشون افتاده نمی دونستن بایدچیکار کنن .....وسط کار بودن .. نه اعتراض کرده بودن که الان فاتحانه باد به غبغب بندازن نه تموم کرده بودن این بازی رو ... زمان متوقف شده بود . .....  پسره کار/شکار خودشو کرده بود .....دست راستش آروم آورد آورد پایین .... هیچی تو دستش نبود .. اصلا گوشی تو دستش نبود ...به نگاه بهم کرد ...یه چشمک زد  سرشو گذاشت رو پشتی صندلیو گرفت خوابید.......

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 23:2  توسط مرتضی  | 

امروز دیدم در تلویزیون شادیانه ایی برپاست و مرتب مکان مذهبی از قم را نشان می دهد. و زیر نویس تلویزیون هم اشعاری در مدح حضرت معصومه. لابد اینجا هم قرار است رونقی از آن دست که مشهد از آن بهره مند است یابد. اسمش را هم میگذاریم گردشگری مذهبی.جمکرانش که خوب جواب داده.توی کتاب های درسی ما که از حضرتی به نام معصومه یاد نشده بود. شنیدم که این روز را روز دختر نیز نامگذاری کرده اند. حکمت این حضرات را نمی دانم. بر سجاده ایی نماز می بریم که قبله اش را نمی دانیم. شخصیت پردازی میکنیم. این بحث بسیار در میانمان در گرفته است. اینهمه امامزاده. حالا اینهم یکی اش. همین ها که نیست. اخیران در شمال جایی راه افتاده به قیاس جمکران. همان هم هیچ ادله ایی برآن نمی توان آورد که حالا شعبه شماره دو اش راه افتاده است. به گمانم همانقدر که مک دونالدو شعبه دارد در سرتاسر گیتی ما هم امامزاده. معلوم نیست این همه ادم خیر سرشان دنبال چه بوده اند. گرچه که در بودشان شک است. می گویم امامی در اینجا سکونت داشته آنهم بیست سال.بیست هزار امامزاده به دنبال چه بوده اند. از چه تاریخی تا چه تاریخی. طی بیست سال.زاده کدام امام بوده اند این همه امامزاده. هر کوی و برزنی که بروی یکی هست.بر بالای بلند ترین قلل. نمی دانم آن بالا به چه کار مشغول بوده اند. قتل عام اینها که از نازی ها هم بدتر است. چطور عراق که مدفن اکثر امامان شیعه است از این فیض محروم است. فیض این همه امامزاده. لابد نسخه اصل را داشته اند به بدل چکار.عجب قلع و قمی شده اند اینها. از خوزستان تا شمال. شیخ می گوید عزاداران با مناسک عزاداری مرده خود را فراموش می کنند . مناسک این همه امامزاده چه خصلتی دارد. این مراد دهندگان خاموش
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 2:46  توسط کریم  | 

تعجب نکنید اینها واژه‌هایی هستند که در تکرار مجموعه لوک خوش‌شانس حذف شده‌اند و یا به تعبیری سانسور شده‌اند واژه‌های دیگری مانند احمق و ... هم به جرگه محذوفین پیوسته‌اند و ما همواره وسط کارتون با سکته‌های مواجه می‌شویم که صدای شخصیت کارتونی در آن حذف شده است. اما چرا؟
وقتی بچه بودیم سانسورهای مربوط به کودکان خیلی کمتر بود الآن خیلی چیزها سانسور می‌شود به برهنگی بالاتر از زانوی شخصیتهای کارتونی حساسیت نشان میدهند سر و سینه زنان هم مانند فیلمهای واقعی سانسور می‌شود و در آغوش گرفتن همدیگر حتی برای برادر و خواهر و پدر و دختر و مانند آن حذف می‌شوند و شاهکار سانسور هم که چند هفته قبل بود که در کارتون وال-ای دو روبات را که عاشق همدیگر بودند (یکی مونث و دیگری مذکر)، به دو روبات مذکر تبدیل کردند تا رابطه عشق به دوستی دو مذکر بدل شود واقعا وضع کودکی ما از نگاه تلویزیونی‌اش بهتر از امروزیها بود.
اما چرا؟
بدآموزی. جواب این است.
خوب یک مساله این است که این دفع بدها نیست بلکه به تاخیر انداختن آنهاست مثلا همه ما از واژه ابله استفاده می‌کنیم حتی کسانی که حساسیت اخلاقی هم دارند بکار بردن این واژه را در جای خودش بد نمی‌دانند پس کاری که در مورد کودک انجام می‌شود به تاخیر انداختن استعمال چنین واژه‌هایی است پس بیاییم بجای اینکه واژه ابله را بد بدانیم مرادمان را اینگونه بیان کنیم که ابله باید از سن خاصی به بعد بکار رود اما در واقع تا موقعی که کودک بتواند درک نسبتا مناسبی از بد و خوب داشته باشد اجازه تکرار واژه‌های توهین‌آمیز را حتی در موارد ساده به آنها نمی‌دهیم یعنی واژه‌هایی که برای بزرگسال بد نیستند را برای کودک بد می‌دانیم.
اما چرا؟
قوت یادگیری و ماندگاری در ذهن کودک. جواب این است.
درست است کودک زود یاد می‌گیرد و برخی از این چیزها در ذهن او باقی می‌مانند اما چرا باید از بقای آنچه که خود در بزرگسالی بد نمی‌دانیم بترسیم؟ 
نکته دیگر اینکه همانقدر که یادگیری نیاز به وسیله دارد بقا هم نیاز به وسیله دارد یعنی اگر در محیط زندگی کودک ابزار باقی ماندن آنچه که او یاد گرفته نباشد به زودی زایل می‌شوند و اتفاقا کودک استاد فراموشی است لحظه‌ای قهر می‌کند و چند دقیقه دیگر آشتی می‌کند حالا گریه می‌کند و دو دقیقه دیگر می‌خندند اتفاقا این ما بزرگسالان هستیم که آنچه از لحاظ روانی و یا اخلاقی یاد می‌گیریم در خود نگه می‌داریم. کودک گاهی انعکاسی فوری از رفتاری که یاد گرفته را بروز می‌دهد اما این به معنای بقای این رفتار در او نیست بقا هم برای خود دلیل مجزا می‌خواهد.
نکته دیگر اینکه این شخصیتهای منفی کرارتونی هستند که این واژه‌ها را بکار می‌برند اگر قرار باشد از واژه‌ها بترسیم از عمل هم باید بترسیم پس اساسا بهتر است هیچوقت دالتونها را نشان ندهیم تا اینکه فقط گفته‌هایشان را سانسور کنیم اگر نتوانیم کودک را با خودمان در مخالفت با دالتونها همراه کنیم شکست خورده‌ایم حال چه این واژگان باشند و چه نباشند. 
ای کاش می‌شد با تلویزیون به این سادگی اخلاق را خوب را خراب کرد 
99.9999999999999999 درصد آنچه ملت در بددهانی و بدزبانی و بداخلاقی می‌آموزند در خانه، مدرسه و در کل اجتماع است بیچاره کارتون لوک خوش‌شانس
نکته نهایی اینکه
بد ندانستن در متن من به معنای اخلاقی بودن نیست بلکه به معنای پذیرفته بودن از دیدگاه عرف است یعنی کاربرد آن تابو محسوب نمی‌شود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 19:33  توسط عباس  | 

اين مطلب رو در پاسخ به مطلب قبلي كريم كه در واقع پاسخ به نظر(كامنت) قبلي من بود مي‌نويسم و در واقع حكم كامنتي براي اون كامنت داره(عجب كامنت‌بازاري شدها!)
قبل از هر چيز سپاس صميمانه‌ مي‌گذارم استاد فن كريم عزيز رو كه نظر مرا درخور توجّه ديد و مرا شرمنده و در عين حال خوشحال كرد. همين اوّل هم لازمه كه جانب انصاف رو فرو نگذارم، پس همون‌جوري كه در مورد قبلي گفتم كه به نحوه‌ي انتقاد كردن كريم انتقاد دارم، حالا هم بايد بگم كه اون انتقاد رو در اين بحث اخير ندارم چون مي‌بينم كه اصولاً به مطلب پرداخته شده و كم‌تر به شخصيت نويسنده. پس تشكّر مي‌كنم. البته بگم كه من جنبه‌ي زيادي در خودم احساس مي‌كنم(چه از خودراضي! هيش!) كه حتّي اگه لحن نوشته‌ي كريم هم متوجّه شخصيت من بود، باز هم پاسخ من به همين نحو بود كه به نظر خودم و نظر كريم بپردازم و حتّي‌الامكان به سمتي برم كه از برآشفتگي و داغ كردن و اينا به دور باشه كه چيزي ازش در نمي‌ياد. و امّا نظر من:
1.    اصطلاح شل‌حجابي رو كه من با گذاشتن  علامت تعجّب در جلويش آوردم، صرفاً براي نشون دادن نحو مسأله‌پردازي(يا به قول بر و بچ: پروبلماتيك!) افراد و گروه‌هاي مذهبي ـ سياسي‌اي بود كه روي اين قضيه(وضع حجاب زنان و دختران) از موضع نگراني ديني و از بالا مانوري دادند و به طور خاص تا جايي‌كه مي‌دونم صادق طباطبايي(سخنگوي دولت موقّت و موسوم به صادق خوشگله!) اين اصطلاح رو يكي دو سال پيش به كار گرفت. بنابراين لازمه كه حقّ مؤلّف ادا بشه و پيشينه‌ي بحث روشن بشه.
2.    من وقتي نظر قبلي‌ام را مي‌دادم احتمالاً متوجّه نبوده‌ام كه بحث مورد نظر كريم در واقع و در ذهنش چيست ولي خب به هر حال بر اساس دركي كه از مطلب نوشته‌شده برام ايجاد شد نظرم رو درباره‌ي موضوع گفتم. پس اين‌كه كريم گفته بحث او اين نبود حق داره، ولي من هم حق داشتم كه درباره‌ي برداشتي كه از نوشته‌ي كريم و كلّاً موضوع به ذهنم مي‌اومد، نظري بدم. امّا بر اساس چيزي كه در اين نوشته‌ي اخير آمده مي‌تونم بگم كه كريم جان اگر به هر حال مي‌پذيري كه ما در اين زمينه با يك مسأله‌ي فرهنگي(يا به قول خودت بحران) رويارو هستيم، پس تالي اون رو هم لازمه بپذيري و اون اين‌كه صرفاً از دريچه‌ي سياسي و ايدئولوژيك به قضيه نگاه نكني كه سيستم و دست‌اندركاران چماق‌به‌دست اين كار رو به اندازه‌ي كافي انجام مي‌دهند. از هيچ‌جاي حرف من اين سخن در نمي‌آد كه اين به اصطلاح شُل‌حجابي يا بدحجابي صرفاً مال عده ایی از زنان ساختار شکن است و اين عدّه قليل‌اند. من حرفم اين بود كه آزادي پوشش زنان يا نداشتن حجاب خواست عمومي زنان (و مردان) نيست و اين رو بر اساس دركي كه از مردم و جامعه در تماميتش داشتم گفتم. البته اين حرف من ارزش استناد نداره و فقط درك منه از اين خواست، همون‌جوري كه حرف تو هم بر اساس درك تو از قضيه‌ است. واقعيتش اين‌كه خواست عمومي دقيقاً چيست رو نه من تعيين مي‌كنم، نه كريم، نه دكتر و نه هيچ شخص ديگه‌اي. براي پي بردن دقيق به اين موضوع لازمه يه همه‌پرسي يا حدّ اقل يه پيمايش علمي بي‌طرفانه صورت بگيره(حالا كي مي‌ره اين‌همه راه رو؟!) كه اين هم تازه به نظر من چندان ممكن نيست چون همون‌جوري كه گفتم اين موضوع به خاطر داشتن وجوه سياسي امكان بررسي درست و دقيقش نيست. البته لازمه كه بگم من فقط هم به احساس يا درك خودم مستظهر نبودم در اين حرف و خوبه بدونيد كه اين رو بر اساس كار علمي همكلاسي و دوست به تمام معنا فوق‌العاده‌ام ميثم مي‌گم كه پايان‌نامه‌اش راجع به موضوع پوشش زنان بود و تا چند وقت ديگه دفاع مي‌كنه به سلامتي. او بر اساس مصاحبه‌هايي كه با دوستان و آشناياني از خانم‌هاي مورد بحث(شُل حجاب‌هاي مجيد! يا زنان مورد نظر مجيد! بابا بي‌خيال ما رو چه به اين‌ كارا؟!) داشته اين موضوع رو مي‌گفت و حتّي مي‌گفت كه همين برخوردهاي برادران و خواهران زحمتكش نيروي انتظامي براي امنيت اجتماعي! به طرز ناباورانه‌اي خواست بسياري از خانم‌هايي است كه عرفاً و ظاهراً شيك‌پوش و تيتيش‌ماماني هم هستند، يعني اونايي كه با تأخير دنباله رو هستند و نه پيشرو و خط شكن.
3.    من با اين‌كه توي علوم اجتماعي درس خوندم و با جامعه‌شناسي بيگانه نيستم، ولي جامعه‌شناس نيستم تا نظريه‌پردازي(بخوانيد عملگي!) جامعه‌شناسي نظم مورد نظر سيستم رو انجام بدهم(و سيستم هم به بركت نيروهاي مخلصي كه تربيت كرده از اين جامعه‌شناس‌ها كم نداره! از پرفسور رفيع‌پور كه در حال بازنشسته شدنه بگيرين تا جناب دكتر كچوييان(كه بايد يادداشتش رو در واكنش به هاشمي رفسنجاني توي روزنامه‌ي ايران بخونيد تا از گند اين جامعه‌شناسي بالا بياريد) و الي ماشاءالله). من مطالعات‌كن فرهنگي! هستم و شما هم با مسائل اين حوزه‌ي بين‌رشته‌اي و رويكردهاي نظري ـ فرهنگي و آميخته با دغدغه‌هاي سياسي و روشنفكرانه‌ي اون بيگانه نيستين. من از اين زاويه گفتم كه ما در اين موضوع مورد بحث(حجاب و پوشش زنان) با نوعي مسأله‌ي فرهنگي مواجه هستيم و تمام بحث‌هاي كريم هم دقيقاً در جهت نشون دادن اينه كه اين‌جا يه مسأله‌اي هست. اين مسأله به نظر من پر نمودترين جايي است كه شيزوفرني يا چندپارگي فرهنگي رو مي‌تونيم مشاهده كنيم. امّا اين‌كه من و كريم اين‌جا مسأله‌اي مي‌بينيم و سيستم هم مسأله‌اي مي‌بينه به سادگي هيچ دليلي براي اشتراك نظر ما و سيستم نيست! خيلي ساده است اين. براي تفكيكش لازمه كه بگم سيستم با نوعي ساده‌انگاري مسأله رو به نوعي انحراف يا آسيب اجتماعي تقليل مي‌ده و دنبال راه حل‌هاي عاجل مي‌گرده كه كنترل كنه تا امورات توي دستش باشه و الخ. امّا ما كه اين رو يه مسأله، معضل يا بحران فرهنگي مي‌بينيم (و من باز تأكيد مي‌كنم كه شيزوفرني فرهنگي) به اين وضعيت انتقاد داريم ولكن از موضعي ديگر!(همه با هم، همه ...!). من شخصاً از اين موضع كه چرا اين موضوع را اين‌همه به سياست و ايدئولوژي آغشته مي‌كنن و با رويكردهاي غيرانساني در صدد قالب زدن مردم بر مي‌آيند و از همه مهم‌تر خواست ولو عدّه‌ي قليلي را هم تحريك و هم سركوب مي‌كنند، شاكي‌ام. در ضمن مي‌دانم كه وقتي اين موضوع وجوه مختلف داره(از وجوه فرهنگي ـ هويتي ناظر بر سياست بدن كه مصطفي شرحش داده بگيرين تا همين وجوه سياسي كه حالا ما بخواهيم يا نخواهيم به خودش گرفته) نمي‌توان يا نبايد اين وجوه رو ناديده گرفت تا مسأله براي ما ساده بشه و خيال‌مون راحت بشه كه آخيش چه خوب پس حل مي‌شه ان‌شاءالله! نه موضوع پيچيده‌س لامصّب! اصلاً معناي شيزوفرني يا چندپارگي فرهنگي چي مي‌تونه باشه؟ به نظر من توي اين مورد خاص معناش اينه كه ما به اين راحتي‌ها نمي‌تونيم قضاوت كنيم كه خواست عمومي چيه و از اون گذشته مصداق بيروني و ظاهري افراد هم ملاك خيلي متقني براي قضاوت نيست و اصلاً بسياري از افراد با خودشون مشكل (يا دعوا) دارن! و از دوگانگي‌ها و چندگانگي‌هاي فرهنگي ـ رواني و دروني رنج مي‌برند. من كه شخصاً در بسياري از موارد اين رنج شديد رو حس مي‌كنم.
4.    اين مسأله‌ي چندپارگي فرهنگي البته همون‌جوري كه كريم هم تلويحاً اشاره كرده همش هم مربوط به تحوّلات مدرن ما نيست‌ها! هرچند كه توي دوره‌ي معاصر و با مدرن شدن بغرنج‌تر شده امّا نگاهي به زمينه‌هاي تاريخي ـ فرهنگي ما نشون مي‌ده كه فرهنگ ما شديداً مستعد بوده از اين لحاظ!. من هم در مورد سفت نبودن عموم مردم ايران در ديانت و سياست وغيره و ذلك و البته شُلنگاري، با كريم و دكتر همداستان‌ام و اصلاً همنشيني شراب و سجّاده در فرهنگ و ادب ما استعاره‌ و نشونه‌‌ي همينه. گذشته از اون اصلاً اين تز كه همه‌چيزمون به همه‌چيزمون مي‌ياد كه ثابت شده است و مو لاي درزش نمي‌ره! درست به همين خاطر من فكر مي‌كنم كه بسياري از اين شُلنگاري‌ها(شُل‌حجابي‌ها!) رو نبايد جدّي گرفت و فكر كرد كه در پس پشتش فكري يا آگاهي‌اي و ... نهفته است.
5.    شايد بد نباشه كه كامنت من به مطلب مصطفي اين‌جا كامل بياد(براي اونايي كه مطلب رو خوندند و احتمالاً كامنت رو نخوندند):
تحليل جامعه‌شناختي شسته‌رفته و قابل قبولي از مسأله‌ي پوشش و حضور زنان امروزي در جامعه‌ي ايران ارائه كردي، امّا درباره‌ي نتيجه‌اي كه گرفتي و اين‌كه لازمه «به مسائل هويتي بيش از پيش اهميت دهيم»، بايد بگم كه اگه منظور اينه كه هويت به عنوان متغيّري تعيين‌كننده در پس اين مسأله(حضور بيش از پيش بدن زنان در جامعه همراه با بروز مظاهر سياست شخصي آنها بر بدن در قالب پوشش‌هاي جديد و آرايش‌هاي غير متعارف) وجود داره، خب درست به نظر مي‌آد چون تحليلت هم بر همين اساسه و پذيرفتنيه، امّا اگه منظور توصيه و پيشنهاد به سيستم و دست‌اندركارانه كه مسائل هويتي رو در اين خصوص بيش‌تر اهمّيت بدهند، به نظر من چيز زياد يا چيز جديدي مطرح نكردي، چون اونا هم دقيقاً مي‌دونن و اونا هم سياست بدن دارن امّا از موضعي فرمان‌فرمايانه و تحميلي و براي اشخاصي كه دوست دارن خودشون سياست‌گذار بدن خودشون باشن
البته به نظر من از اين گذشته، حتّا نمي‌توان مدّعي شد كه تمام تحوّلي كه در ظهور و بروز بدن زنان(پوشش‌ها و آرايش‌هاي جديد) در جامعه‌ي امروز ايران مي‌بينيم ناشي از هويت‌يابي و سياست بدن زنان از سوي آنان است، بلكه بخش زيادي از اين موضوع ناشي از خلقيات مبتني بر چشم‌وهم‌چشمي در بين زنان و دختران ايراني است كه وقتي مي‌بينن فلاني فلان‌جور تيپ زده و جالب‌انگيزناكه، به خودشون مي‌گن مگه ما چي‌مون از اون كم‌تره كه پز نديم و قس علي‌هذا ...
6.    من پيشاپيش حس مي‌كنم كه ايده‌هاي كريم راجع به ميل به ديده شدن تا حدود زيادي برام پذيرفتنيه، پس منتظريم تا از تنور در بياد
7.    كريم جان در ضمن دوم من رو در كامنت قبلي جواب ندادي‌ها!، منظورم صورتگر هژموني بودن گرامشي است.
باز هم از لطف و توجّه كريم و دوستان ممنون‌ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 17:37  توسط مجید  | 

من اسلام شناس یا ادیان شناس و دین پژوه نیستم. اما چیزی که نظرم رو جلب کرده این است که مسئله پوشش به تعبیر مجید که می گوید مال عده ایی از زنان ساختار شکن است همانقدر عمومیت دارد و یا مصداق دارد که نسبت میان تماشاگران و تماشاگر نماها. اتفاقاًمیخواستم چیزی در این زمینه بنویسم که دیدم انگار همه چیزمان با هم جور است. مربی می گوید یک چند نفر هستند که فحاشی می کنند و آنها همانقدر قلیل هستند که زنان مورد نظر مجید. ولی یکباره که طاقت از سر می رود مربی که تحت همین فشارها به قیمت از دست دادن صد میلیون از قرارداد خود فسخ قرار داد می کند به خاطر همین دو سه نفر...حالا پشت خط برنامه نود است. ...بله آقای فردوسی پور تماشاگرنماها فضای فوتبال را آلوده کرده اند...هر جا می روی همین است رشت،مشهد،شیراز،اصفهان،اهواز و... حالا داستان زنان پیشرو شماست. تمام کنترل ها و مکانیسم های بازدارنده با تمام اهرم های فشار بر جامعه وارد می آید و باز باید کمربندها را سفت تر کرد. نمی دانم از کجا این پست را فرستاده مجید که می گوید مربوط به عده قلیلی است این مسئله. اما من این خواست را در سنتی ترین خانواده ها هم دیده ام. همان ها که زیر چادرهای کاملن پوشیده شان هم مانتویی تنگ و کوتاه است.یا صورتشان را که تنها جلوه گاه ست را به هزار هنر آمیخته اند. کدام عامل مانع از کنار رفتن آن چادر یا آن روسری که پشت سر است می شود.راست که جامعه خود مکانیسم های خود کنترلی دارد.ولی اگر فردا انقلابی مثل 57 شود و اما از لحاظ ایدئولوژی عکس انوقت سی سال بعد مثل حالا که سی سال گذشته درباره حجاب چه خواهیم گفت. راست که عده ایی در شرایط جدید بر پوشش خود راسخ تر می گردند. عامه جامعه چه. پوشش غالب دانشگاهها چه می شود. راست گفتی که ما بهران داریم مجید جان .قبول. بحث من این نبود. روی سخن من با آنها بود که این را معضلی دانسته که باید حل اش کرد.صورت حل شده مسئله آنها هم این است که به نظم مورد نظر آنها برگردد. نظم مورد نظر آنها برگردد.آنهم چیست؟همان که شرع ما می گوید.همان قاعده که در آن اشاره شده درباره پوشش. و بعد هر کس به این قاعده آنها تن ندهد حامل نوعی ناهنجاری است. مهم این است که در قرن بیست و یک هنجارها را آنها تعیین می کنند.و من و تو هم تئوری پردازی میکنیم برای رسیدن به جامعه شناسی نظم مورد نظر. حالا هر پوششی غیر از آنچه آنان نمی پسندند ناهجاریست. کژیست.روابط میان جنس های مخالف ناهنجاریست.من و شما هم باید نلاش کنیم از طریق جامعه شناسی نظم این روابط را هدایت کنیم به امر پسندیده ازدواج.من می گوییم این هست.طبیعی.در این بافت جامعه شناسی نظم آن را به یک مسئله حاد فرهنگی بدل می نماید. پرسش از جامعه شناسی نظم .چگونه می شود این وضعیت حادی که شرافت و غیرت جمهور مسلمین را به خطر انداخته دفع فتنه کرد؟این کژرفتارانی که نظم و کیان خانواده را به خطر انداخته اند. این تماشاگرنماهای به ظاهر اندکی که آسایش را از روی برادران سخت کوش نیروی انتظامی بریده اند. خانه امن کجاست ای نسخه شفا بخش جامعه شناسی نظم؟ شیخ زمانی در باب میزان دینداری مردم نه به سنت مالوف جامعه شناسی نظم حکایتی آورد از امام جماعتی سنی در شهر احیانن اصفهان در زمان صفویه که آنگاه که ماموران حکومت او را در تنگنا انداختند که خلفا را در نماز دشنام دهد.و وی نیز همان کرد که گفته بودند. باقی حکایت که مردمی از وی می پرسد تو که عمری در نعت خلفا خطبه خواندی چه شد اینگونه دشنام دادی ،آنهم از پس این همه عمر؟ جواب زیبایش خاطرم نیست.شیخ یاری کند و جواب امام جماعت را بگوید بسیار راهگشاست. دینداری ما ایرانیان چندان چفت و بست محکمی نداشته است.همانگونه که فاشیست شدن ایتالیایی ها چندان بن و اساس نداشت در جنگ بین الدول. (مراجعه شود به مقاله ایی در باب ایتالیای فاشیست در مجله شهروند هفته گذشته) . همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید. حجابمان به تماشاگرنماهای مان. راست است که امپراطوری های بزرگ در این زمانه تبدیل به مضحک ترین و کمیک ترین حکومت های جهان گشته اند در زمانه حاضر. خاصه پارس و روم.
این مردم هیچگاه سفت نبوده اند که حالا شل شده باشند برادر. اصلن آنچه خصلت نهانی آنهاست همین شل بوده گیست. همیشه شل بوده اند.سخن به درازا میاید، اما میتوان مصداق ها آورد از این شل بودگی. حالا برگ های کمدی از تاریخ این کشور کهنسال دارد می گذرد و عده ایی عده دیگر را به شل بودگی متهم می کنند. این شل بودگی گاهی همین روسری های چینی صفت پلاستیکی است که همین طوری هم شل است و لغزنده و نمی ایستد. گاهی هم شل بودگی در آرمان است و سیاست و دسته ایی دسته دیگر به شل بودگی سیاسی و دست کشیدن از آرمان و اراده متهم می کنند. گاهی این شل بودگی سر از دنیای هنر در می آورد و حاتمی کیا را می رانند به چوب نقد که حاجی و سید و برادر چه شد.همانها که مخملباف را برنتافتند تا چنان تافته جدا بافته شد. سرگردان در دیاری دیگر و بریده از همه جا.راست است که سیاست ما عین دیانت ماست.این راست ترین گزاره ایی است که شنیده ام. حالا می شود یک چیزهای دیگری هم به آن اضافه کرد. دوره دوره شکوفایی و نو آوری است و من هم می گوییم سیاست ما عین دیانت ما...دیانت ما عین تماشاگرنماهای ما و تماشاگرنماهای ما عین شل حجاب های ما... حال مسئله این است بودن یا نبودن. ما به بود آن معتقدیم گر چه تصدیق ما پشکلی هم ارزش ندارد ... تماشاگر نماهای اندک و شل حجاب های پیشرو و خط شکن دارند کار خودشان را می کنند
پانوشت: تماشاگرنماها متناظر با شل جاب ها نیست تنها از آن باب که همواره در تریبون های دولتی کوشیده اند آنها را عده ایی قلیل نشان دهند همانطور که شل حجاب های مجید آوردمشان.البته که حل این مسئله منجر به نشستن آدم ها سر جای خودشان می گردد که خوب است. گو اینکه فضای فوتبال بدون فحش گویی لامحال است و نچسب . نه ایران بلکه همه جا. یک دقیقه یا علی مدد یک دقیقه دیگر با کوچکترین اشتباه از سوی بازیگران ناسزایی نشایسته ... اگر جای باشد آدم خودش را از فحش دادن خالی کند بد نیست . حالا یکی می رود استادیوم یکی هم مثل من اینجا...
پانوشت دوم: در ادامه پستی در باب «میل به دیده شدن »خواهم نوشت که به سامان تر در باب حجاب خواهم نوشت.
پانوشت سوم: می گویند که اتفاقات می 68 اگر چه در ظاهر مربوط به دل در گرو دوستان چپی نهادن بود اما بودند کسانی که خواست نهانی آن جماعت را فشاری برای آزادی ارتباط دانستند که اینگونه تجلی یافت.همانگونه که دوران پر شر و شور سالهای 76 تا 82نیز بودند دانشجویانی که در پس عصبیت ساختار شکنانه شان به تعبیر دوستان خواست دیگر و البته ساده ایی هم در میان بود. و آن دیگری که در پناه این قصه مجالی یافته بود تا شورش را با عشقش درآمیزد و خلوتی به چنگ آرد تا میان الفاظ دهان پر کن آزادی و مدنیت لختی از دل نیز سخن بگوید. جانها پر حرارت بود و نگاهها سرشار از احساستی که میان این دو در رفت و آمد بودند. افسوس که می 68 دست کم در این خوست دوم خود به تفوقی رسید و خرداد 76ما به تیر 84رسید تا مثل خانه بازی که آنوقت ها که خیلی کوچک بودیم و نمی دانستیم دختر چیست و پسر چیست و با دختر همسایه خانه بازی می کردیم باید برویم سر خانه اول...
یکی گفت ایران خاری در چشم آمریکا و من می گوییم این عده بسیار قلیل نابهنجار خاری هستند در چشم این سیستم. عجب خار دردناکیست این کژوان سمج. شاید روزی آنقدر دردناک شود که بینایی نابینایی شان را باز ستاند.شاید
کاهش برای همه جا بود به قدر کفایت تا از دم عمر که در قیاس با عمر گیتی به اندازه یک جرقه ایی هم نمی باشد خوش باشیم. پیش از انکه قربانی خباثت آدم ها شویم اسیر ایدئولوژی هایی شده ایم که همواره در تکاپوست تا غیریتی بسازد. مسلمان و نامسلمان،شل حجاب و سفت حجاب،ارزشی و غیر ارزشی،اصولگرا و غیر اصولگرا،عشق پاک و ناپاک، اصلاح طلب و غیر اصلاح طلب.انگار روزشان شب نمی شود اگر فتنه ایی بر نینگیزند. نمی بینند که شل حجاب و سفت حجاب با هم اند،مسلمان و نامسلمان نیز... هرکس چیزی می هد و چیزی می ستاند.
بانگ برآورد که ببینید و بشنوید که آوای من از همه بلند تر و رساترست
پس درنوشتن سرنوشت و نشان دادن راه از چاه و صراط از دامچاله محق تر
نعره می زند و بانگ بر می دارد چندان که گویی صدایی جز صدای او نبود
چندان که گویی صدایی پیش از او نشیده شده بود و پس از آن نیز
ما پچ پچ می کنیم و در گوشه ایی به اشاره برای یکدیگر پیغامی میفرستیم
چشممان به گوچه است تا مبادا بیبندتمان و نان مان آجر
ما در کنجی پناه آورده ایم به استتار
گویی که او همه جا گوش است
او خود را خدا نمی داند
اما انگار او خود خداست
کتاب های درسیم اینطور می گویند
خودم در تلویزیون دیدم
روی یک دیوار نوشته بود
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 10:31  توسط کریم  | 

این یک انیمیشن آگاهی دهنده از سوی نیروی انتظامی ایران است
برداشت اول
دختری پشت رل است که دو جوان شروع به اذیت و دردسر می کنند. دختر که همراه مادرش است هول می شود و پاشنه بلند کفشش به پدل ترمز گیر می کند و اسباب خنده آن دو پسر را فراهم می سازد. در همین اثنا خودروی که سرنشین آن یک خانم است به سرعت از کنار آنها رد می شود و جوانها شوکه میشوند. کمی جلوتر می فهمند که وی زن پلیس است ... کمی بعد آن دختر و مادرش هم سر می رسند. دختر اشاره می کند که همینها بودند که برایش دردسر درست کردند. خانم پلیس هم نگاهی به چاکمه ها و شلوار جین پاچه کوتا دختر و مانتوی تنگ و کوتاه وی انداخته و مشفقانه و با لحنی بسیار دوست داشتنی که آدم میخواهد یا بالا بیاورد یا شیشه تلویزیون را خرد کند میگوید... البته شما هم باید با کفش و لباس مناسب رانندگی کنید خانمم.
برداشت دوم
طبق دستور نیروی انتظامی میزان دودی بودن شیشه اتومبیل باید کمتر از 40 درصد باشد تا بتوان آن را دید(یا داخل آن را دید زد)(همین الان ایده نابی به ذهنم رسید که اگر از آب دربیاید بعدن مینویسمش)بله تا بتوان آن را دید زد. چه معلوم شاید کسی بدون اینکه معلوم باشد در حین رانندگی در حال س...ک...س باشد.
برداشت سوم
دختر 15 ساله ایی در هفت تیر با مادرش در حال رد شدن بود. از همین تین اجیرهای نگون بختی که موهایشان را یه وری می کنند. خواهران پلیس دخترک را به ون پلیس هدایت کردند. حالا هر چه مادر داد و فریاد کرد هیچ فایده ایی نداشت.حالا هر چه هم دخترک جیغ بزند...
برداشت چهارم
توی کلوب بودم که دختری آمد روی خط دانشجوی زبان بود. از دوستش می گفت که تازه ازدواج کرده و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد و از خودش میگفت که دوست داشت برای یک بار هم که شده بدون روسری آزادانه بگردد و خوش باشد
برداشت پنجم
این موضوع گویا خط قرمز همه عزیزان اصلاحاتی و غیر اصلاحاتی است . حداکثر خواسته این دوستان بکارگیری راهکارهایی برای حل این مسئله است. همه آن را از منظر یک معضل و نه به مثابه سبک و پوشش و یک شیوه زیست در نظر می گیرند. حتی دوست جاعه شناس ما هم که بر برج عاج خود نشسته و از حجاب و سیاست بدن و ... دم میزند در آن چند سطری که از خود خود اوست خوب میگوید که من نمی خواهم جانب طرفین این دعوا را بگیرم. می بینید به همین راحتی. و بعد نظریه پردازی می کند و دیگر خبری از چهار کلمه اول تیترش نیست. او آن بالا نشسته و به تحلیل عده ایی نگون بخت می پردازد. او هم در آن چهار پنج خط که از خودش گفته از راهکار و مسئله می گوید . از سنت و مدرنیسم. گویی کسی نمی داند که لااقل 70 سال است که از کشف حجاب می گذرد و سالیان سال بودند کسی که رختی دیگر و پوششی دیگر برای خود انتخاب کرده بودند. و نمی داند که گروههای فشار چگونه با سنگ و چماق در روزههای آغازین انقلاب به جان کسانی که خواهان آزادی پوشش بودند برخورد کردند. کسی نیست که بگوید بابا این مسئله و مشکل نیست که بخواهید حلش کنید این یک خواست عمومی است. رییس همین چماق به دستان انتظامی در جایی گفته بود اگر اجبار و برخورد نبود الان دیگر حجابی بر جایی نمانده بود. باید گرامشی عزیز را به کمک طلبید که براستی وی به خوبی صورتگر هژمونی حاکم از سوی ساخت حکومت بر جامعه است که در مجال دیگر بدان میپردازم  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 19:56  توسط کریم  | 

حدود یه سال پیش دو دستگاه تلفن کارتی جدید در خانه ی دانشجویی سروستان راه اندازی شد. دوستانی که پارسال خوابگاه بودند می دونند . این دستگاه تلفن کارتی ها قابلیت های ویژه از جمله اتصال به اینترنت، فیش اتصال فلش ، دوربین را دارند. اما ویژگی فوق العاده ی یکی از آنها این بود که کارتهای تقلبی که دوستان درست می کردند هیچ پولی از کارت کم نمی شد. این دستگاه ۲۴ ساعته در اختیار دوستان کُرد ماست که دلشون واسه مامان باباشون تنگ می شه و یه ساعت با اونها حال و احوال می کنند. (فکر بد نکنید).

چند شب پیش تو حیاط بودم یکی از دوستان کُرد ما داشت با خانواده اش کپ می زد. هنوز ۵۰ دقیقه از صحبت کردنش نگذشته بود که دیدم دوست کُرد دیگر ما با لگد به جون دوست کُرد اول افتاده. بنده خدا داشت تازه با مامان بزرگش صحبت می کرد. دوست کرد اول هم که دید داره زیر مشت و لگد دوست کُرد دوم له می شه گوشی را رها کرد و با دوست کُرد دوم ما کتک کاری مفصلی را شروع کرد. در این حین دوستان کُرد دیگر ما جلو آمدند و این دو را جدا کردند. دوست کُرد اول ما گوشی آویزون شده ی تلفن را برداشت و صحبت با مادر بزرگش را ادامه داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 15:9  توسط مهدی  | 

چه موبايلي بايد خريد؟ من مدتي است يك گوشي ارزان نوكيا دارم مي‌خواهم آن را عوض كنم اما هيچ گوشي مناسبي پيدا نمي‌كنم. گوشي‌ها را بر اساس قيمت مي‌توان به اين چند دسته تقسيم كرد (بر اساس تومان) من گزينه‌هاي خودم را به عنوان گوشي مناسب هر رده مي‌آورم (البته فقط نوكيا و سوني اريكسون مدنظرم هستند):
گوشي مفلسان: حدود 50000  (ارزانهاي نوكيا به علت خط‌دهي و مقاومت بدنه خوب)
گوشي فقيران: 100000-50000 (k510 سوني اريكسون)
گوشي اي‌مي‌گذران (كساني كه در جواب اينكه اوضاع چطوره مي‌گن: اي مي‌گذره): 150000-100000
(k750 سوني اريكسون- s500 سوني اريكسون هم دارد به اين رده از لحاظ قيمت نزديك مي‌شود)
گوشي گليميان (آنها كه مي‌توانند گليم خودشان را از آب بيرون بكشند): 200000-150000 (k800 سوني اريكسون)
گوشي دست‌به‌دهن‌رسندگان: 300000-200000 (نوكيا 5610- نوكيا n73)
گوشي وضع‌خوبان: 400000-300000 (k850 سوني اريكسون)
گوشي پولداران: 600000-400000 (n95 نوكيا-n82 نوكيا و گوشيهاي هوشمند در رده imate و htc)
گوشي خرپولان: بالاي 600000 (n95 8gig نوكيا و گوشيهاي هوشمند در رده imate و htc)
ببخشيد اگر اطلاعاتم درباره قيمتها خيلي دقيق نباشد چون هم من از تهران فاصله گرفته‌ام و هم قيمتها متغيرند.
اما گوشي كه من مي‌خواهم بايد اين قابليتها را داشته باشد (البته‌ علافان از اين طيف قيمت تبعيت نمي‌كنند و بر اساس حال تصميم مي‌گيرند بنابراين ما را داخل آن قالبهايي كه گفتم طبقه‌بندي نكنيد):
1- خط‌دهي مناسب (خروج برندهايي غير از نوكيا و سوني اريكسون)
2- صفحه كليد راحت
3- وجود جوي استيك
4- صفحه نسبتا بزرگ
4- دوربين حداقل 3.2 و حد اكثر 5
5- تاشو نبودن
6- ساپورت زبان فارسي
7- هنگ نكردن
8- درست عمل كردن با نرم‌افزارها
9- اصل بودن
10- طيف قيمت زير 250 براي دوربين 3.2 و زير 400 براي دوربين 5
11- كسي كه اين پول را به من قرض دهد.
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 13:17  توسط عباس  | 

ديشب بعد از مدتها تصادفا بخشي از اخبار بيست و سي را ديدم به جنجال خبري رسانه هاي بيگانه درباره موضوعي که خيلي مهم نيست پرداخته بود جالب اين بود که وقتي زنهاي مجري شبکه‌هاي خارجي را نشان مي‌داد سعه صدري را درباره ديده شدن سر و سينه مجريان به خرج داده بود و کمي مانده بود تا شکاف ميان دو ... آنان را نشان دهد در حالي که صد در صد در ديگر برنامه هاي تلويزيون سانسور مي‌شدند و يک برچسب رنگي روي آنها قرار مي‌دادند يا در حدي زوم مي‌کردند که فقط از چانه به بالاي آنها معلوم باشد نمي‌دانم که اين لطف صدا و سيما به بينندگان براي چه بود شايد براي اينکه نشان دهد آي ملت ببينيد اونهايي که عليه ما حرف مي‌زنند تا کجايشان باز است
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 12:20  توسط عباس  | 

روزی جوانکی که در خامی به تخم مرغ نپخته ایی ماننده سته بود و در کم نزاکتی به شترمرغ های مجید مجیدی راه بر شیخی بست و او را تنه ایی زد.(فیلم به صورت روایت های موازی پیگیری می شود. حالا از زاویه دانای کل ناظر بر شیخ)
روزی شیخی تنها از پیاده رویی حوالی پارک شریعتی می گذشت. از قضا آن روز از مریدان کس با وی همراه نبودی. شیخ که تند گام بر می داشت لختی درنگی کرد و دلش هوس پارک کرد. شاید هم چشمم چیزیی دیده بود که عقلش ندیده بود. اینجا نکته پدیدار شناسی دارد
حالا چطوری آن جوانک را به این شیخ وصل کنم که به بی مزگی اپیزودهای فیلم دعوت حاتمی کیا نشود.
جوانک هم همعرض با دکتر از خیابان گذر کرد و البته خیلی سریعتر از دکتر که تا بحال غیر از پل عابر پیاده هرگز چنین بی مبالاتی نکرده بود. جوانک خیلی زودتر از شیخ از عرض خیابان گذشت.(اینجا نکته هرمنوتیکی دارد).
آن سوی خیابان جوانک نپخته شترمرغ صفت لختی بعد دست در دست زیبارویی مغالطه می نمود.
سکانس پایانی:شب داخلی خوابگاه دانشجویی طبقه سوم
شیخ و مریدان گردهم آمده بساط چای نیز برپاست و در این میانه سخنی از عشق در جمع در گرفته...شیخ نیز در این میان خطابه ایی سحرآور نمود.
سکانس پایانی
دو تن از مریدان طاغی شیخ که به وساطت پی سی به دیدار هم شتافته اند در باب شیخ سخنی مبتنی بر بداخلاقی به میان می آورند و بعد کرکر می خندند.
دیدار کوتاه ست و سخن ناتمام که اینجا آمدم تمامش کنم.گر چه تمامی ندارد. سخن من نه.این را یکی از مریدان گفت.سخن شیخ.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 20:42  توسط کریم  | 

مصطفی مطلبی نوشته است با عنوان «طرح حجاب؛ گفتگوي بدن‌ها و فرايند هويت‌سازي». چیزهایی که از آن فهمیدم جالب بود حد اقل برای من تازگی داشت و سبب شد تا به مساله پوشش زنان از منظری جدید که تا کنون به آن فکر نکرده بودم نگاه کنم بحث بدن به‌مثابه امری هویت‌بخش که مخصوصا برای زنان، معنا پیدا می‌کند در آنجایی که می‌خواهند هویت جدیدی برای خود تعریف کنند و یا در ناتوانی در رسیدن به منزلت اجتماعی مناسب از آن به عنوان ساده‌ترین ابزار هویت‌یابی استفاده نمایند
به دوستان توصیه می‌کنم که حتما بروند و بخوانند و باز پیشنهاد بهتر آن است که مانند من آن را ابتدا در کامپیوتر ذخیره کرده و سر فرصت بخوانند.
باید از مصطفی تشکر بکنم که ساخت ظاهری متن خود را به نحوی تعبیه کرده است تا نکات مهم از دست نروند اما به هر حال متن او برای من که اطلاعات جامعه‌شناسی ندارم سخت‌فهم است به هر حال من با بسیاری از اصطلاحات این علم آشنا نیستم و بنابراین متن را به کندی خواندم و دریافتی در حد یک خواننده عادی از آن داشتم شاید دوستان دیگری مانند مرتضی بهتر مفاهیم آن را دریابند و شاید این توقع بی‌جایی باشد که بخواهم تا متنی تخصصی را برای مخاطب عام ساده‌نویسی کنند. مصطفی هم از ابتدا داعیه وبلاگی عمومی را نداشته و مشخص است که مطالب او تخصصی‌اند، اما شخصا دوست داشتم تا آنچه را مصطفی از گیدنز نقل کرده بهتر بدانم: «گيدنز شاخص‌ها و مولفه‌هاي دستيابي به هويت مدرن را تفكر باز انديشانه، روايت زندگينامه‌اي، سياست زندگي و كنترل بدن مي‌داند» مصطفی درباره تفکر بازاندیشانه و کنترل بدن کمی توضیح داده است ولی درباره دو مورد دیگر چیزی نگفته است البته این شاید مستقیما به موضوع صحبت او ارتباط پیدا نکند اما به عنوان پانوشت نوشته او می‌توانست بیاید و یا اینکه احیانا اگر جایی در اینترنت می‌شناسد که درباره این مطالب توضیح داده شده است می‌توانست لینک بدهد.
امیدوارم این که نوشتم از سر توقعی بیجا نباشد چون من کتابهایی در حوزه جامعه‌شناسی ندارم  فعلا هم نمی‌توانم وقت مناسبی برای مطالعه درباره مفاهیم جامعه‌شناسی اختصاص بدهم توضیحات مختصر برای من کفایت می‌کند و البته این توضیحات می‌تواند از جانب دیگران هم باشد

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:59  توسط عباس  | 

کامنت من به پست کریم کمی طولانی شد بنابراین در یک پست مستقل میآورمش

آنچه باعث ناراحتی و گاه عصبانیت من می‌شود توهین آشکار، تمسخر و یا مغالطات عمدی است و نوشته کریم هیچکدام از آنها نبود بنابراین برخلاف تصور مرتضی مقدمات جوابیه‌ای را آماده نکرده‌ام گر چه از نوشته کریم کمی جا خوردم و این بیشتر به جهت غافلگیری بود چون:
1- به اعتقاد من تحلیل یک تجربه زیسته به مانند گزارش آن مجاز است و ایرادی ندارد. بخشی از سخنان من درباره آثار چنین تجربه‌هایی بود که این نه تنها مجاز است بلکه پسندیده نیز هست و سبب میشود تا فقط نقش تماشاگر را در زندگی خود و دیگران بازی نکنیم و بهتر وضع خود را بفهمیم و اگر خواستیم احیانا آن را بهبود دهیم.
2- اما بخش دوم کامنت من توصیه‌ای بود که البته مستقیما مربوط به بحث کریم نبود چون کریم از آثار چنین تجربه‌هایی نگفته بود بلکه این خود من بودم که برخی آثار فرضی را آوردم و بعد گفتم که این آثار ولو ماندگار ولی قابل کنترلند بنابراین کریم نباید این بحث را به خود می‌گرفت اینجا بیان تجربه خودم از کسانی بود که از حواشی جنگ آسیب دیده بودند و اینکه نظر شخصی خودم را درباره امکان تغییر وضعیت آوردم و این اصلا مستقیما به بحث کریم مربوط نمی‌شد.
3- چرا ما از توصیه بدمان می‌آید؟ آیا توصیه اساسا بد است و هر وقت در نوشته‌ای یا  کتابی توصیه‌ای می‌خوانیم و یا توصیه‌ای می‌شنویم باید واکنشی ناشی از انزجار نشان بدهیم؟ من خودم از خیلی توصیه‌ها خوشم نمی‌آید قدیمی‌ها و مخصوصا پیرها به خودشان حق می‌دهند تا همواره ما را نصیحت کنند نصیحتهایی که معمولا از تجربه آنان بر می‌خیزد ولی به درد امروز ما نمی‌خورد نصیحتهایی که ناشی از بی‌اطلاعی آنان از بسیاری مسایل فکری، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی است اما آنها نمی‌دانند که نمی‌دانند و این سبب آزردگی ما می‌شود. سردمداران دینی و سیاسی ما هم همواره و از صبح تا شب به ما توصیه تحویل می‌دهند و این خود عاملی می‌تواند بر دلزدگی ما باشد. اما من از خود توصیه بدم نمی‌آید هر چند گاه بطور ناخودآگاه دربرابر آن موضع می‌گیرم چون آنقدر فضا آزاردهنده است که خشک و تر را با هم می‌سوزاند کاری که ما می‌توانیم بکنیم این است که خشک و تر را از هم جدا کنیم تا با هم نسوزند و این تفاوت آدمی است که به وضعیت خود می اندیشد و کسی که فقط واکنش نشان می‌دهد

دنیا پر از توصیه‌های خوب است:
توصیه سقراط که زندگی نیندیشیده ارزش زیستن ندارد.
توصیه رواقیون که وقتی نمی‌توانیم خیلی چیزها را در بیرون تغییر دهیم تحول درونی را پیش بگیریم.
توصیه ابن‌سینا برای آنکه بدانیم آنجا که دانش افزونی می‌گیرد تازه می‌فهمیم که نمی‌دانیم.
توصیه علی بر اینکه حق را بشناس تا اهلش را بشناسی و باطل را بشناس تا اهلش را بشناسی.
توصیه گاندی برای در پیش گرفتن صلح بدون خونریزی.
توصیه کاهنان تولتک برای آنکه با کلام خود گناه نکنیم، هیچ چیزی را به خود نگیریم، تصورات باطل نکنیم و همیشه بیشترین تلاش خود را بکنیم.
و البته عمل افراد توصیه‌های بهتری هستند.


توصیه بد نیست فقط از اینکه این احساس به شما دست می‌دهد که من می‌خواهم نقش منجی را بازی کنم عذرخواهی می‌کنم شاید مشکل در این اعتقاد من باشد که گفتن از خوبی، خوبی‌آفرین است و هم فرد گوینده را متعهد می‌کند که به سمت آنچه بدان پند می‌دهد حرکت کند و هم به شنونده که تمام روز و هفته و ماه و سال از زشتی‌ها و بدی‌ها می‌شنود و یا آنها را می‌بیند این فرصت را می‌دهد تا اندکی از دنیای درون بشنود از جایی که هنوز زشتی و زیبایی آن تا حد زیادی در اختیار خود ماست. 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 17:6  توسط عباس  | 

در پست قبلی که به همین موضوع اختصاص داشت درباره معلم ریاضی مدرسه مان آقای بسطامی نوشتم. بعد با خودم فکر کردم که تا دوم راهنمایی چه بر من گذشته.چه اتفاق تاثیر گذاری بوده که من از آن ناغافل شده ام. فهمیدم آلزلیمرم عود کرده لابد که جنگ یادم رفته.اینکه جنگ به شهرها کشیده شد.اینکه اوایل که دبستان ما پناهگاه نداشت و به کوه نزدیک دبستان بود پناه می بردیم. اینکه پناهگاهها ساخته شد و ما هر چند روز یکبار یکی دو ساعتی در پناهگاه بودیم. اینکه بلکل آخرای سوم ابتدایی مدرسه تعطیل شد و ما به حالت جنگزده به روستا رفتیم. اینکه مدتی در تنگه ایی نزدیک شهر چادر زده بودیم و زیر چادر زندگی می کردیم. اینکه برای اینکه از درس و مشق عقب نیفتیم بچه های فامیل دختر و پسر با وانت یکی از اقوام که بیشترشان همان اطراف چادر زده بودند می رفتیم شهر خانه یکی از اقوام تا درس را از طریق تلویزیون پیگیری کنیم. اینکه بازی ما شده بود تفنگ بازی و قلک های جنگی که باید به زور پر می کردیم. اینکه هواپیماهای سوخوی شکاری عراقی را با چشم خود ببینی که بالای سرت مانور می دهند و بعد دیوار صوتی بشکنند و قلبت از موج صدا از جا کنده شود. اینها را فراموش کردم.شاید تیتر غلط انداز است.و به عبارتی مرتبط نیست. از عنوانش پیداست که درباره آدم هاست.اما همانطوری که شیخ هم گفتند و من هم اشاره ایی قبلن داشتم خیلی چیزها هست در زندگی آدم که تاثیرگذارند و فقط آدم نیست.اینکه شب با کابوس حمله سربازای عراقی به دبستان از خواب بپری. اینکه همه جای شهر ضدهوایی کار گذاشته بودن و مابا یکی از اونها که بالای تپه نزدیک خانه مان بود دوست بودیم.اینکه بعداً که نبودش فهمیدیم کشته شد. اینها یادم رفته بود و خیلی چیزهای دیگر. آلزایمر است دیگر،کاریش هم نمی توان کرد. ما کوچک بودیم اما جنگ آنقدرها بزرگ بود که ذهنمان را تسخیر کند. آدم است دیگر یادش می رود.یادش می رود که شبها از ترس می رفتم وسط دو برادر دیگرم می خوابیدم. نمیدانم اثر فیلم های کماندویی آن موقع ها بود یا چیز دیگر . شب ها کابوس می دیدم که کماندوها با چتر وارد حیاط مدرسه شده اند. بعد در این گیر و دار خودم را می چپاندم وسط برادرهایم. ترس بود دیگر.ترس.تا صدای دیوار صوتی هواپیما رانشنویی باورت که نمی شود چه وحشتی دارد.آن بالاست .می بینی یک چیزهای از زیرش دارد رها می شود.یک لحظه است دیگر.فقط تو شانس آورده ایی که آنجا نیستی و حالا یک ناظری.یک چیزهایی که اسمش بمب است. و بعد شیشه مغازه پشت سرت می لرزد و فرو می ریزد. ضدهوایی مرتب به سمت آنها شلیک می کند اما فقط اثری از سفیدی گلوله ها در دل آسمان باقی می ماند و حسرت بر دلت می ماند که یکی از آنها را بزنند. جنگ بود دیگر. بعدن شنیدم اسمش شد دفاع مقدس. انموقه اسمش جنگ بود. یادت رفت.همه چی از یاد آدم می رود. همین از یاد رفتن هاست که خیلی چیزها را قابل تحمل می کند.موقعه هایی که با وانت به شهر برمی گشتیم تا از تلویزیون درس را دنبال کنیم. بین درس ها کارتون پلنگ صورتی می گذاشت.آنموقه دیگر حواسمان به پلنگ صورتی بود و دیگر هیچ. ببخشید که یادم رفته بود...
+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 1:35  توسط کریم  | 

مجید مجیدی بعد از بر پا داشتن آیین‌هایی که اسمش را نمی‌برم و نیز با تکفیر دکتر سروش در بحث وحی (در بحثی که هیچ در آن تخصصی ندارد) حسابی مسوولین را شرمنده و وامدار خود ساخته است قبلا کمی در این‌باره صحبت کرده‌ام و فیلمهای او را هم جز فیلم پدر و بخشهایی از فیلمهای بچه‌های آسمان و کمی از رنگ خدا قابل اعتنا نمی‌دانم چون معتقدم بار فکری کار ایشان ضعیف است و از یک سری از کلیشه‌های معنویت‌زده در سینما استفاده می‌کند حکایت همان معجزه کردن بر سر هزار تومان است کار اخیر ایشان را در فیلم آواز گنجشک‌ها ندیده‌ام هر چند بعید می‌دانم ضعف اندیشه خود را اصلاح کرده باشد اما اتفاق جدیدی در این چند روز افتاد که پخش پشت صحنه فیلم آواز گنجشک‌ها به مدت 45 دقیقه در ساعتی مناسب در تلویزیون بود آنهم در زمان اکران فیلم که رانتی فوق العظیم به یک فیلم ایرانی است یک بی‌انصافی تمام. چرا یک فیلم مفتخر به چنین امتیازی می‌شود؟

مجیدی چه کرده است که چنین پاداشی می‌گیرد؟ اینها یک طرف، اما یک سوال دیگر برای من مطرح است: اینکه مجیدی خودش چه فکری می‌کند؟ این چند فرض چطور است؟
1- این عادلانه است چون فیلمهای معناگرا می‌سازم.
2- این عادلانه است چون در جشنواره‌های خارجی مقام می‌آورم.
3- این عادلانه است چون دیگر کارگردانان و فیلمهای آنان در سطح من و آثار من نیستند و چنین امتیازی به آنان تعلق نمی‌گیرد.
4- بالاخره صدا و سیما باید هوای کارگردانان متعهد و انقلابی را داشته باشد.
به هر حال در اینجا این سخن را باید به یاد آورد که اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید

معززی نیا مطلبی درباره این موضوع و چند مساله دیگر نوشته است
بد نیست ببینید.
ببخشيد، من سوال دارم معززي نيا
و نیز
انتقاد هيات اسلامي هنرمندان از نمايش پشت صحنه آواز گنجشک ها در تلويزيون

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 15:41  توسط عباس  | 

 
Grazr