|
| ||
|
|
وبلاگ گروهی
|
| ||
|
|
امروز برای از دست نرفتن آن نوشته و اینکه شاید اگر الآن نفرستم گمش کنم آن را پست میکنم هرچند فعلا وجه کافی برای پست آن موجود نیست
کسي اينجا ندارد حس و حالي
ندارد مطلبي، نقدي، سؤالي
کجا رفتند ياران قديمم
که قبلا ميزدند از دوستي دم
نيامد مدتي افشين و ديگر
نخواهد زد به علابويز ما سر
اگر بيني تو پشت گوش خود را
ببيني نام مهدي را در علا
نيامد مصطفي و شاد هم نيست
بگو اين کاهلي را مايه از چيست
گذشت از مهلتي که خون شود شير
کنون ترشيده شد گرديد تخمير
نيامد مرتضي او کار دارد
ندارد فرصتي تا سر بخارد
من از برنامههايش هستم آگاه
که بر ميخيزد او اندر سحرگاه
خروس خانه را بيدار چون کرد
خورد صبحانهاي بيمزه و سرد
زند بيرون ز خانه، تا به تهران
ترافيک است جانا قاتل جان
تمام روز درگير است و مشغول
گهي از بهر دانش گاه هم پول
شبانگاهان به خانه ميرسد ليک
خراب است از شلوغي و ترافيک
رسد آن دم که جغدان هم به خوابند
بخوابد تا سحرگه ساعتي چند
حضور او اگر کم شد ملالي
نباشد گر چه وبلاگ است خالي
که او با ماست حتي آن زمانه
که پستي نيست از او در ميانه
کريم ما چو همراهي نمايد
نبود دوستان را صبر شايد
مجيدا از تو هم ممنون که گاهي
براي ما نظر کردي تو راهي
یک ماجرای جالبی رو که این روزها نقل محافل سیرجان شده رو
بخونید بد نیست.
از ابتدای سال تحصیلی رئیس آموزش و پرورش سیرجان که در دولت
جدید از یک بخش کوچک به چنین ریاستی رسیده، طی دستوری به مدارس برگزاری نماز جماعت
رو برای تمام مدرسه ها اجباری اعلام می کنه. بخاطر همین موضوع دانش آموزان باید
بعد از پایان ساعت آموزشی باالجبار در مدرسه بمونن و با وضو گرفتن صحیح!!!! در
نماز شرکت کنند(من خود که در این دبیرستانها تدریس می کنم نحوه مقابله خاموش بچه
رو زیاد دیدم مخصوصا در وضو گرفتن). اما یکی از جالبترین و در عین حال قابل تأمل
ترین واکنشها به روزی بر می گرده که امام جمعه سیرجان به اتفاق مسئولین دیگر از
جمله همین جناب رئیس آموزش و پرورش برای برگزاری نماز به معتبرترین و بزگترین
دبیرستان شهر مراجعه می کنند. بعد از آماده شدن بچه ها و شروع نماز یکی از دانش
آموزان صف های آخر صدایی مهیب از اندرون خویش خارج می کنه که همراه می شه باخنده و
هوو کشیدن جمع زیادی از دانش آموزان.........خودتون ادامه مراسم رو حدس بزنین.
خلاصه روزهای بعد مسئولین نگون بخت دبیرستان جهت ارائه توضیحات به اداره احضار شده
و با توبیخ سفت و سخت رئیس مواجه می شن.....و به این جهان متغیر اضافه کنید پست ها
و مسئولیتهایی رو که یه یک باد شکم بند است.
از بندگان تو کف
خدایا!شرمنده ام به خدا.اگه ممکنه یه لحظه روتو اونور کن من با این منشی شرکت یه کار خصوصی دارم! این یه دفعه رو ندید بگیر.بعدش زودی توبه می کنم.
از قبل نادم
خدایا!میدانی که من از زندگی بدون عشق بیزارم.پس کاری کن که عاشق دختر رئیسم بشوم و او هم عاشق من بشود و با هم ازدواج کنیم.
بی عشق هرگز
خدایا!بنده جسارتا باید عرض کنم این پولهایی که هرازگاهی از سر دلسوزی میان فقرا پخش می کنید فقط جنبه ی درمان موقت داشته و اثر تورمی دارد.لطفا برای جلوگیری از افزایش نقدینگی در جامعه،پولها را در صنایع مادر سرمایه گذاری کنید.
منتقد اقتصادی-مدیر عامل یکی از صنایع مادر
خدایا! تو که غریبه نیستی.اگه کمک کنی یه بار این نرگس رو آدم رباها بخوان بدزدن و من تصادفا اونجا باشم و باهاشون درگیر بشم و بزنمشون و خودم هم یه کم زخم و زیلی بشم-البته آسیب جدی بهم نیاد یا اگه میاد تو زود خوبم کنی-بعد خودش عاشقم بشه و بابا مامانش ازم خوششون بیاد و با هم ازدواج کنیم و باباش چند وقت بعدش بمیره و من بشم مدیر کارخونه ش و پول پارو کنم،به جون مادرم پنج هزار تومان صدقه در راه تو می دم.
اهل معامله
چند روز پیش مسابقه طنز مکتوب انجام شد و به کسانی در حوزههای مختلف طنز وبلاگی جایزه دادند یکیشان هم خالق دعاهایی طنز است که چند نمونه از آن را در بالا دیدید این هم آدرسش: دعاهای برگزیده
امیدوارم کریم (ادام الله پیونده) شرح مفصلتر برخی لینکهای خوب را تحمل کند و آنها را به قسمت پیوندهای روزانه حوالت ندهد
ضمنا اسکریپ سایت بسیار خوب آی طنز را در وبلاگ گذاشتم از این پس با مراجعه به سمت چپ و پایین وبلاگ لینکهای به روز شده آن را خواهید دید جالب هستند حتی الامکان از دستشان ندهید
هر چی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن ... هر چی صادق تر باشی بیشتر بهت دروغ میگن... هر چی دلسوزتر باشی بیشتر سرت کلاه میذارن... هر چی قلبتو آسونتر در اختیار بذاری راحت تر لهش میکنن... هر چی آرومتر باشی فکر میکنن آدم ضعیفی هستی... هر چی بیشتر به فکر دیگران باشی، بیشتر حقتو میخورن... هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلن.
با همه اینها باز سعی كن اینطوری باشی
وقتی گرد و غبار طرفداری و خصومت برمیخیزد بدترین
زمانی است که بخواهی به نقد بنشینی، چون یا دیده نمیشود و یا انگ تعصب خواهد خورد
و به کناری نهاده خواهد شد.
اریش فروم تبیین زیبایی در کتاب داشتن یا بودن از دو
مفهوم «آزادی از» و «آزادی به» ارائه کرده است. آنچه معمولا در اطراف خودمان تحت
عنوان طلب آزادی میبینیم طلب آزادی از چیزهاست یعنی از محدودیتها، سنتها و ...
اما هیچگاه این آزادی به سمت چیزی نیست. از دیدگاه فروم تعداد کسانی که در پی
«آزادی به» هستند بسیار اندک است. مخصوصا جوانان که در آزدیطلبی و قیدشکنی در صف
اول قرار دارند وقتی از تب و تاب اولیه میافتند تنها خود را در یک حالت نامشخص و
نامعین مییابند که آنها را آشفته میکند ثمره این تشویش جستجوی عجولانه و غالبا
ناموفق برای پیداکردن جاپای استواری در زندگی است و البته آن هنگام در اطراف ما
عده زیادی مبلغ مکاتب و تفکراتیاند که مدعی ارائه این جاپای محکم هستند
رجعت بسیاری از دوستان (ظاهرا خوشفکر) ما به دینداری از
نوع خرافیاش بعد از ورود به زندگی عادی، گرایش روزافزون به معنویت دمدستی و سطحی
در بین مردم مخصوصا دختران و زنان و مرفهان و برخی فیلمسازان، همگی جستجویی هستند
برای پیدا کردن این جاپا.
بارها به برخی دوستانم گفتهام که آنها به زندگی مذهبی
سابق خود برخواهند گشت چون همواره در مواجهه با آنها این احساس به من دست داده است
که آنها فقط به یاری محیط دانشگاه و دوستان خود موفق به گریز از محدودیتهای سابق
شدهاند اما این آزادی را در خود نپروراندهاند (این معضل البته در باور به آزادی
در سطح اجتماعی و دموکراسی هم وجود دارد اما اینجا جای پرداختن به آن نیست اما فقط
این عبارت مطایبهآمیز مرا در خاطر داشته باشید که به دوستان میگفتم که من از همه
شما دموکراتترم. شاید روزی برگشتم و در اینباره نوشتم) بخاطر همین است که باور
دارم باید «آزادی از» و «آزادی به» در کنار هم پرورش داده شوند مخصوصا در کودکان
که در آنجا حتی معتقد به تقدم جدی «آزادی به» البته به صورت غیرمستقیم هستم.
مساله در اینجاست که آنانی که با آزادی از بندهای پیشین، آرزوها و امیدهای بزرگی را پیاروی خود میبینند غالبا دچار نومیدی میشوند مگر آنکه این تحول درونی را هم از سر بگذارنند تحولی که شاید بتوان بر آن نام آزادی درونی را نهاد.
شاید نمونه خوبی از کسی که در بند «آزادی از» گرفتار
شده است شخصیت اول انیمیشن پرسپولیس باشد مرجان دغدغه آزادی دارد اما نمیداند
برای چه. فقط میخواهد آزاد باشد مساله جالبی که در خود انیمیشن هم بر آن تاکید
شده است موسیقیهایی است که او در سن نوجوانی گوش میدهد کارهای abba و گیتاربرقی و مانند آن. اینجا میخواهم نظری شخصی را بیان کنم و
قبل از آن از همه دوستان به خاطر استفاده از حق بیان نظر شخصی خودم پوزش میطلبم
در منطق شخصی من، کسانی که این نوع موسیقیها را گوش می دهند و غالبا آن را موسیقی
اعتراضی مینامند برای شکستن این مرزها وسدها (بدون آنکه بدانند برای چه)؛ یعنی
آزادیای که نمیدانند به کجا ختم میشود و فقط آزادی است، دست و پا میزنند.
دوستانی که احیانا موسیقی راک و جاز و مانند آن گوش کنند به اشتباه نیفتند منظور
من موسیقیهای خشنی مانند متالیکا و سیستم آف ا دَون است.
این مطلب را نوشتم تا به تفسیری از گزارشی که گلشیفته
فراهانی از زندگی خود و آن نوع آزادی که تجربه کرده است ارائه میدهد، بپردازم اما
در حین نوشتن منصرف شدم و با خودم گفتم که این بحث کلی را به احتمال جدالی که بر
سر آن بحث جزئی پیش میآید نیالایم اما فقط این را بگویم که ثمره آن آزادیهایی که
جوانان عصر جدید ما تجربه میکنند بیش از آنکه شکوفایی باشد نومیدی و پشیمانی است.
چند هفته قبل فیلم زیبایی از عتیق رفیعی با نام خاک و
خاکستر از شبکه چهار پخش شد فیلم درباره افغانستان بود و آنقدر تلخ که نتوانستم کل
آن را ببینم
اما روایت ساده و سرراست
آن از حوادث تلخی که برای افغانیها و مخصوصا یک پیرمرد رخ میدهد فوقالعاده خوب
از کار درآمده بود با زیرنویس فارسی بود هر چند بخشی از سخنان مفهوم بود بازیگران
خیلی خوب کار کرده بودند و حس بسیار خوب منتقل میشد. این یکی از واقعیترین
فیلمهایی بود که تا کنون دیدهام.به معنای واقعی از فضا در فیلم استفاده کرده بود
و دیالوگ نقش کمی در آن بازی میکرد.
وقتی حادثه
نیست؛ وقتی هیجانی نیست؛ وقتی بازیگر مشهور یا زیبایی نیست؛ وقتی مضمون مخاطبپسندی
مانند عشق و انتقام و ... نیست چطور میشود فیلمی به این خوبی ساخت؟ و حتی وقتی
معنویتگرایی خام کسانی چون مجیدی را نمیبینیم؟
در این فیلم بدبختی بدبختی است؛ فقر فقر است؛ عزا
عزاست؛ رنج رنج است؛ گریه گریه است و آن را معنویتانده نکرده بودند.
گفتم شاید برخی از دوستان آن فیلم را دیده باشند آنها
احتمالا در این باره با من همدل هستند. مطلبی را هم در اینباره بخوانید
بد یا خوب ، متاسفأنه اوباما ، این مردِ حرف ، هم به معنای مردی که فقط و فقط حرف می زند و هم به معنای مردی که دوست دارد با همه جهانیان فقط حرف بزند .... ، و این کودکستانی ِ سیاست به رهبری ایالات متحده یکی از دوکشوری که در جهان همه چیز در آن ممکن است انتخاب شد...... دیگری هم ایران است. آمریکائیانی که برای تشفی احساس گناهی که ناشی از نافهمی ِ کرده های پیرمرد خردمند ی که اکنون دیگر هیچ سرزمینی ندارد دست به حماقتی زیبایی شناختی زدند ........ پیرمردی که نسل فردای عراق اگر از سر گذرانده باشد این کودنیزم سیاسی .....را بوسه بر پیشانی اش خواهد زد در خیال. براستی چه کسی و چگونه می توانست صدام ملعون را به زیر کشد از اریکه ولایتش و چه کسی می توانست چنین شجاعانه لعن جهانیانِ ملعون را به جان بخرد تا جهانیان ناملعون روزی ببالند و ستایشش کنند....... آری آدمیانی که در یک جامعه زندگی می کنند هر کجایش که باشند چه در بالا و چه در پایین چندان نمی توانند از هم گوناگون باشند و ... و دیدیم که جهانیان چندان نمی توانند از هم گوناگون باشند ... دکتر جان به آن هوا پیمایی که قرار بودما صد هزار نفر را از این سرزمین ..... به آن سرزمین ببرد بگو دیگر نبرد ....... و امروز جنون جمعی جهانیان دامن به جنون جمعی آمریکائیان زده است ، بازو به بازو پایکوبی می کنند این جنون اندر جنون را ..... به گفته های این مرد درباره ایران بنگرید ...او هیچ از ایران نمی داند و از دایناسورهای ایرانی.... همانگونه که سلف دموکراتش مادلین آلبرایت نمی دانست .... چندی پیش درست بعد از انتخابات کمیکِ مجلس دلقک های صدای آمریکا آلبرایتِ پیر را به سیرکشان دعوت کرده بودند فردی از آن سوی تلفن سخن به اظهارِ عدم پذیرش حاکمیت گشود و آلبرایت گفت تو نمی توانی اینگونه سخن بگویی چون در همین انتخابات اخیر 70 درصد ایرانیان به این حاکمیت رای دادند.. آری .. اوباما از دریچه چشم بایدن که همو نیز مرید آلبرایت است به ایران و مناسبات ایران اینگونه می نگرد...... راستی کریم از لپ تاپت چه خبر ؟

داشت می یومد ... دیگه چیزی نمونده بود که بیاید ... آره لعنتی همینطور ادامه بده ...داره می یاد ... کل بدنم داغ شده بود .. آره ادامه بده خوبه، خودشه......می خوام که ادامه بدی ...... اه لعنتی نیومد .....گرفت نشست سرجاش .........
داشت یه اتفاق عجیبی می افتاد...یه تجاوز ...یه تجاوز جنسی........... سوار اتوبوس فردیس- آزادی شدم دمدمای غروب ... تاریک بودهوا... راننده همینجوری پشت فرمون مچاله شده بود و جفت دستاشو زده بود زیر چونه اش، صورتش نمی دونم چرا قرمز بود... رفتم بالا تقریبا تموم صندلی ها پر بود .. جماعتو اگه احصا می کردی نصف زن بود نصف مرد.یه صندلی خالی اونجا وسط اتوبوس بود تو ردیف سمت راست ..نشستم بغل دست پسره ... بیست و دو روپر کرده بود گمون کنم .. به محض اینکه نشستم متوجه شدم پسره با دست راستش موبایلشو گرفته دست و داره بلند بلند با یکی دیگه اون ور خط صحبت می کنه..... تقریبا قد بلندبود .. تابلو بود اونوریه دختره ..پسره داشت با یه دختر حرف می زد و داشت بلند بلند حرف می زد خیلی بلند .... یکی اگه می خواست اون ته اتوبوس بشنوه حرفهای پسره رو تقریبا هیچ مشکلی نداشت..... داشت اعصابم می ریخت بهم .. حالم بهم می خوره وقتی میبینم یکی داره به حریم من تجاوز می کنه و اینقد بلند حرف می زنه با موبایلش .. بس نمی کرد لامصب .. هی فک میزد .. آخرش صبرم تموم شد خواستم بهش یه چیزی بگم ... البته تا اون موقع اصلا دقت نکرده بودم چی داره می گه به دختره.. یه خورده دقت کردم .. به محض اینکه اولین جمله رو شنیدم از پسره، مخم سوت کشید ... پسره داشت کاملا مودبانه حرف می زد بدون به کار بردن هیچ کلمه و یا جمله زشتی ...... "خوب مگه همه جورش پرده رو پاره میکنه یه جوراییش هم هست که کاری به پرده نداره مثلا خیلی دوست دارن از پشت این کارو کنن".... تازه متوجه شدم همه آدمهایی که تو اتوبوس نشستن همه میخ پسرن و جفت گوشاشونو تیز کردن ببینین پسره داره چی می گه ...." نه خوشگلم ... لبهای تو که خوشگلتره" اعتراضو بیخیال شدم گوش گرفتم ببینم چی داره می گه به طرف... کم کم داشت خوشم می اومد .... دیگه صداشو دوست داشتم ..و قیافه همه آدمها رو داشتم نگاه می کردم همشون قرمز شده بودن نه البته از خجالت ..." دوست دختر هم دوست دخترهای قدیم" اعصابم دیگه خورد نبود....." اون شب خیلی حال داد، ولی اگه مامان بابات بر می گشتن چی می شد " درسته اون پسر داشت بلند بلند حرف می زد، با یه دختر ،حرفهای زشت نمی زد ولی داشت حرفهای ممنوعه می زد . اون داشت به ما تجاوز می کرد ولی نه به حقوقمون ... به خودمون .. و سوراخ گوش رو برای اینکار انتخاب کرده بود ... هیچ کس هیچ حرفی نمیزد همه داشتن گوش میدادن/میکردن و انگار می کردن که خیلی عصبین از این اوضاع ولی دروغ تو چشمها و صورتهای قرمزشون هوار می زد.. اونها هم مثل من خوششون اومده بود از این تو کردن و بیرون کشیدن پی در پی ... همه منتظر همون لحظه بودن مثل من، همه منتظر لحظه آخر بودن منتظر همون لحظه ... با گوشاشون از پسره می خواستم که ادامه بده همینطوری ادامه بده....پسره داشت ادامه می داد همینطور ..... هر جملش لرزش خفیفی به شونه های همه اون ادمها و من مینداخت لرزه پیش از اون لحظه...یه نگاه به راننده انداختم داشت میومد... دیگه چیزی نمونده که پاشه بیاد سراغ پسره... آره لعنتی همینطور ادامه بده ...داره می یاد ... کل بدنم داغ شده بود .. آره ادامه بده خوبه خودشه......می خوام که ادامه بدی ...... اه لعنتی نیومد ....گرفت نشست سرجاش ......... اگه میومد اتفاق جالبی می افتاد برام جالب بود که ببینم اون جماعت چه می کردن با این عیش نصفشون........" می بوسمت عزیزم"یهو همه چی تموم شد........ همه چی نصفه مونده بود آدمها هیچکدوم نفهمیدن چه اتفاقی براشون افتاده نمی دونستن بایدچیکار کنن .....وسط کار بودن .. نه اعتراض کرده بودن که الان فاتحانه باد به غبغب بندازن نه تموم کرده بودن این بازی رو ... زمان متوقف شده بود . ..... پسره کار/شکار خودشو کرده بود .....دست راستش آروم آورد آورد پایین .... هیچی تو دستش نبود .. اصلا گوشی تو دستش نبود ...به نگاه بهم کرد ...یه چشمک زد سرشو گذاشت رو پشتی صندلیو گرفت خوابید.......
چند شب پیش تو حیاط بودم یکی از دوستان کُرد ما داشت با خانواده اش کپ می زد. هنوز ۵۰ دقیقه از صحبت کردنش نگذشته بود که دیدم دوست کُرد دیگر ما با لگد به جون دوست کُرد اول افتاده. بنده خدا داشت تازه با مامان بزرگش صحبت می کرد. دوست کرد اول هم که دید داره زیر مشت و لگد دوست کُرد دوم له می شه گوشی را رها کرد و با دوست کُرد دوم ما کتک کاری مفصلی را شروع کرد. در این حین دوستان کُرد دیگر ما جلو آمدند و این دو را جدا کردند. دوست کُرد اول ما گوشی آویزون شده ی تلفن را برداشت و صحبت با مادر بزرگش را ادامه داد.
آنچه باعث ناراحتی و گاه عصبانیت من میشود توهین آشکار، تمسخر و یا مغالطات عمدی است و نوشته کریم هیچکدام از آنها نبود بنابراین برخلاف تصور مرتضی مقدمات جوابیهای را آماده نکردهام گر چه از نوشته کریم کمی جا خوردم و این بیشتر به جهت غافلگیری بود چون:
1- به اعتقاد من تحلیل یک تجربه زیسته به مانند گزارش آن مجاز است و ایرادی ندارد. بخشی از سخنان من درباره آثار چنین تجربههایی بود که این نه تنها مجاز است بلکه پسندیده نیز هست و سبب میشود تا فقط نقش تماشاگر را در زندگی خود و دیگران بازی نکنیم و بهتر وضع خود را بفهمیم و اگر خواستیم احیانا آن را بهبود دهیم.
2- اما بخش دوم کامنت من توصیهای بود که البته مستقیما مربوط به بحث کریم نبود چون کریم از آثار چنین تجربههایی نگفته بود بلکه این خود من بودم که برخی آثار فرضی را آوردم و بعد گفتم که این آثار ولو ماندگار ولی قابل کنترلند بنابراین کریم نباید این بحث را به خود میگرفت اینجا بیان تجربه خودم از کسانی بود که از حواشی جنگ آسیب دیده بودند و اینکه نظر شخصی خودم را درباره امکان تغییر وضعیت آوردم و این اصلا مستقیما به بحث کریم مربوط نمیشد.
3- چرا ما از توصیه بدمان میآید؟ آیا توصیه اساسا بد است و هر وقت در نوشتهای یا کتابی توصیهای میخوانیم و یا توصیهای میشنویم باید واکنشی ناشی از انزجار نشان بدهیم؟ من خودم از خیلی توصیهها خوشم نمیآید قدیمیها و مخصوصا پیرها به خودشان حق میدهند تا همواره ما را نصیحت کنند نصیحتهایی که معمولا از تجربه آنان بر میخیزد ولی به درد امروز ما نمیخورد نصیحتهایی که ناشی از بیاطلاعی آنان از بسیاری مسایل فکری، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی است اما آنها نمیدانند که نمیدانند و این سبب آزردگی ما میشود. سردمداران دینی و سیاسی ما هم همواره و از صبح تا شب به ما توصیه تحویل میدهند و این خود عاملی میتواند بر دلزدگی ما باشد. اما من از خود توصیه بدم نمیآید هر چند گاه بطور ناخودآگاه دربرابر آن موضع میگیرم چون آنقدر فضا آزاردهنده است که خشک و تر را با هم میسوزاند کاری که ما میتوانیم بکنیم این است که خشک و تر را از هم جدا کنیم تا با هم نسوزند و این تفاوت آدمی است که به وضعیت خود می اندیشد و کسی که فقط واکنش نشان میدهد
دنیا پر از توصیههای خوب است:
توصیه سقراط که زندگی نیندیشیده ارزش زیستن ندارد.
توصیه رواقیون که وقتی نمیتوانیم خیلی چیزها را در بیرون تغییر دهیم تحول درونی را پیش بگیریم.
توصیه ابنسینا برای آنکه بدانیم آنجا که دانش افزونی میگیرد تازه میفهمیم که نمیدانیم.
توصیه علی بر اینکه حق را بشناس تا اهلش را بشناسی و باطل را بشناس تا اهلش را بشناسی.
توصیه گاندی برای در پیش گرفتن صلح بدون خونریزی.
توصیه کاهنان تولتک برای آنکه با کلام خود گناه نکنیم، هیچ چیزی را به خود نگیریم، تصورات باطل نکنیم و همیشه بیشترین تلاش خود را بکنیم.
و البته عمل افراد توصیههای بهتری هستند.
توصیه بد نیست فقط از اینکه این احساس به شما دست میدهد که من میخواهم نقش منجی را بازی کنم عذرخواهی میکنم شاید مشکل در این اعتقاد من باشد که گفتن از خوبی، خوبیآفرین است و هم فرد گوینده را متعهد میکند که به سمت آنچه بدان پند میدهد حرکت کند و هم به شنونده که تمام روز و هفته و ماه و سال از زشتیها و بدیها میشنود و یا آنها را میبیند این فرصت را میدهد تا اندکی از دنیای درون بشنود از جایی که هنوز زشتی و زیبایی آن تا حد زیادی در اختیار خود ماست.
مجیدی چه کرده است که چنین پاداشی میگیرد؟ اینها یک طرف، اما یک سوال دیگر برای من مطرح است: اینکه مجیدی خودش چه فکری میکند؟ این چند فرض چطور است؟
1- این عادلانه است چون فیلمهای معناگرا میسازم.
2- این عادلانه است چون در جشنوارههای خارجی مقام میآورم.
3- این عادلانه است چون دیگر کارگردانان و فیلمهای آنان در سطح من و آثار من نیستند و چنین امتیازی به آنان تعلق نمیگیرد.
4- بالاخره صدا و سیما باید هوای کارگردانان متعهد و انقلابی را داشته باشد.
به هر حال در اینجا این سخن را باید به یاد آورد که اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید
معززی نیا مطلبی درباره این موضوع و چند مساله دیگر نوشته است
بد نیست ببینید.
ببخشيد، من سوال دارم معززي نيا
و نیز
انتقاد هيات اسلامي هنرمندان از نمايش پشت صحنه آواز گنجشک ها در تلويزيون