تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

می خواهم سؤالی بپرسم از منظر کسی که جامعه‌شناسی نمی‌داند اما این سبب نمی‌شود تا نکوشم تا پاسخ به این سؤال حالتی مشخص پیدا کند یعنی با پرداختن به خود سؤال به پاسخ روشنی بدهم تا مثل خیلی از بحثهای پیرامون ما حالت منبری پیدا نکند بنابراین این تفصیلی که در پست حاضر می‌بینید تفصیلی مربوط به پرسش است و نه پاسخ. اگر دوستان نظری دارند ممنون خواهم شد تا در کامنت این پست و یا اگر مفصلتر است در پستی جدید ارائه دهند.
آسیب چیست؟ یا به تعبیر دیگر یک مساله چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد تا عنوان آسیب بر آن اطلاق شود؟ اساسا چه کسی تعیین می‌کند که چیزی آسیب است یا نه؟ پس با دو سؤال اولیه روبروییم:
1- ویژگیهای یک آسیب چیست؟
2- چه کسی تعیین می‌کند که یک آسیب چیست؟
قاعدتا در پاسخ به سؤال دوم خواهید گفت متخصصین علوم اجتماعی یا مددکاری و مانند آن، اما پرسش من ناظر به یک سطح پیشینی است یعنی مثلا چرا اعتیاد یک آسیب دانسته می‌شود آیا منشأ چنین تعبیری آن نیست که عرف آن را مضر تشخیص می‌دهد اما مثلا «سیگاری بودن» چنین عنوانی ندارد با آنکه امراض بسیاری را در پی می‌آورد؟ یعنی آسیب دانستن چیزی می‌تواند ناشی از یک تلقی عرفی باشد عوامل دیگری هم در این باره می‌توانند دخیل باشند مثلا باورهای اخلاقی یا دینی هم می‌تواند تعیین‌کننده باشد.
اما در رابطه با سؤال اول:
آیا آسیب دانستن چیزی تعبیری ارزش‌گذارانه از لحاظ اخلاقی است؟ در صورتی که پاسخ مثبت باشد بنابراین اگر چیزی مانند فقر را یک آسیب بدانیم باید نتیجه بگیریم فقر از لحاظ اخلاقی بد است به نظرم این نتیجه‌گیری خوب نیست چون اراده در فقر مانند اعتیاد دخیل نیست و بار ارزشی نمی‌توان بر آن نهاد شاید بتوان گفت که آسیب ضرورتا در تقابل با اخلاق نیست آیا طلاق یک آسیب است اگر چنین باشد باز نمی‌توان بر آن عناوین اخلاقی مانند «بد» را نهاد چرا که خوبی و بدی طلاق به شرایط بستگی دارد و تنها چیزی که می‌توان گفت آن است که آثار طلاق مطابق میل جامعه نیست
آیا آسیب دانستن چیزی به علت هزینه‌هایی است که برای جامعه به بار می‌آورد یا به تعبیر دیگر به علت ناهنجاری‌هایی که به بار می‌آورد؟ در این صورت جنگ را باید یک آسیب به شمار آوریم چون نابهنجاری که به بار می‌آورد بسیار شدید است. اگر پاسخ مثبت باشد
اولا این نابهنجاری‌ها چه هستند؟ آیا آثار بیرونی مانند جرم و جنایت و خودکشی و مانند آن مد نظر است و آیا از دست رفتن سلامت روحی و روانی و حتی سلامت جسمانی هم مد نظر قرار می‌گیرد؟
ثانیا آیا این نابهنجاری‌ها در حوزه فردی هم مد نظرند یا تنها توجه به حوزه اجتماعی است؟ اگر حوزه فردی مد نظر باشد بنابراین باید سیگاری بودن را هم یک آسیب بدانیم چون آثار نا مطلوبی را بر روی فرد دارد مخصوصا اگر از دست رفتن سلامت جسمانی را هم در این شرایط نوعی نابهنجاری به حساب آوریم اما اگر حوزه فردی را در نظر نگیریم اعتیاد یک فرد حتی اگر بسیار شدید باشد هم در صورتی که آسیب مستقیمی به اجتماع وارد نکند نباید آسیب شمرده شود
مساله دیگر مرز آماری است یعنی آیا ما یک آسیب را مطلقا آسیب می‌دانیم حتی اگر یک نفر به آن دچار شده باشد و یا اینکه تنها موقعی چیزی را آسیب به حساب می‌آوریم که تعداد مبتلایان به آن از یک حدی که آن را نرمال میدانیم فراتر برود؟ اگر مورد اخیر صحیح باشد این نشان دهنده آن است که ما در بحث آسیب اساسا دیدگاه فردی نداریم و تنها موقعی که بر اساس معیارهایی خاص احساس کنیم چیزی از حد خود فراتر رفته آن را آسیب تلقی می‌کنیم در این صورت آسیب بودن جزو ماهیت یک چیز نخواهد بود بلکه عنوانی است که به تعدادی خاص از آن اطلاق می‌شود مانند واژه خرمن که تنها با رسیدن مقدار گندمها به حدی خاص بر آن اطلاق می‌شود
حالا کمی بحث را آنگونه که خود اهل این بحث می‌گویند پیگیری می‌کنم (مرجع من مراجعه به اینترنت است)
1- آسيب اجتماعي هر نوع رفتاري است كه با ارزشهاي شناخته شده جامعه در تعارض باشد و باعث اختلال در كاركرد فرد، خانواده يا جامعه بشود.
2- پديده و مسئله اجتماعي هم گاهي آسيب اجتماعي تلقي مي‌شود به عنوان مثال جمعيت جوان كشور ما يك پديده اجتماعي است، بيكاري جوانان يك مشكل اجتماعي است ولي هنوز آسيب نيست اما اگر اين بيكاري منجر به اعتياد جوان بشود آن وقت با آسيب اجتماعي رو به رو هستيم، اين مسير نشان مي‌دهد كه آسيب اجتماعي زماني است كه كاركرد فرد دچار اختلال شود و دوم اينكه هنجارهاي اجتماعي شكسته شود.
3- طلاق، زنان روسپي‌، دختران فراري و به طور كلي فرار از منزل، بي خانماني، تكدي، كودكان خياباني، خشونتهاي خانوادگي، خودكشي، كودك آزاري و اعتياد جزو آسيبهاي اجتماعي هستند. (تا اینجا به نقل از رئیس بهزیستی بود)
4- آسيب يا كجروي اجتماعي به هر نوع عمل فردي يا جمعي اطلاق مي‌شود كه در چارچوب اصول اخلاقي و قواعد عمل جمعي عام رسمي يا غيررسمي جامعه محل فعاليت كنشگران قرار نمي‌گيرد و در نتيجه با منع قانوني و يا قبح اخلاقي و اجتماعي روبرو مي‌گردد.
5- آسيب‌هاي اجتماعي پديده‌هايي متنوع، نسبي و متغيراند. پرخاشگري و جنايت، خودكشي، اعتياد و قاچاق مواد مخدر، روسپيگري، جرائم مالي، اقتصادي و سرقت نمونه‌هايي از آسيب‌هاي اجتماعي جامعه امروزي ايران‌اند كه كم و كيف آنها برحسب زمان و مكان (يعني حال نسبت به گذشته و در شهرها نسبت به روستاها) تغيير مي‌كنند. بنابراين آنچه امروز در يك جامعة خاص، آسيب يا كجروي تلقي مي‌شود ممكن است فردا در همين جامعه و يا همين امروز ولي در جامعه‌اي ديگر به عنوان آسيب يا كجروي شناخته نشود. (از سایت امیر پریزاد)
در تعریف شماره 1 می‌بینیم که تعیین‌کننده جامعه است و البته با تغییر ارزشها در طول زمان آسیبها هم تغییر پیدا می‌کنند مثلا ممکن است روسپیگری قاعده‌مند شود و دیگر آسیب تلقی نگردد. اما البته تعیین نمی‌شود که جامعه را در چه حدی در نظر می‌گیریم و من هم نمی‌خواهم فعلا در اینباره پرسش کنم.
اختلال در کارکرد فرد و شکسته شدن هنجارهای اجتماعی در مورد 2 مشخصه آسیب اجتماعی دانسته شده است اگر بخواهیم هر دو را مستقلا در نظر بگیریم باید افسرگی را نیز که اختلال در کارکرد فرد ایجاد می‌کند یک آسیب اجتماعی بدانیم و یا در بحث شکسته شدن هنجارها، اصلاحاتی را که مثلا پیامبران می‌خواستند انجام دهند و مثلا بت‌پرستی را براندازند جزو آسیب‌های اجتماعی بدانیم اما اگر هر دوی آنها با هم در نظر گرفته شوند بنابراین اگر به چیزی بر بخوریم که هنجارشکن باشد ولی فرد را از کار نیندازد مثلا مشروبخواری و رابطه جنسی آزاد در حدی که اختلال در کارکرد فرد و جامعه ایجاد نکند می‌باید آسیب شمرده نشود ولو آنکه با هنجارهای جامعه در تعارض باشد و اگر هنجار شکن نباشد ولی فرد را از کار بیندازد مانند صوفیگری و درویشی و افسردگی و مانند آن را آسیب ندانیم ضمنا چیزهایی که خیلی با هنجارهای جامعه ما در تعارض نیستند مانند کار کودک که بیشتر تحت تاثیر بحث حقوق کودک و در سطحی وسیعتر حقوق بشر در بین اهل فضل بد تلقی می‌شود را آسیب ندانیم.
در همه اینها خود فرد به رسمیت شناخته شده است البته اختلال در کارکرد تعریف نشده است اما اگر احیانا اختلال در کارکرد از لحاظ جسمانی هم مد نظر باشد باید دوباره پای سیگاری بودن را به این مبحث باز کنیم. خود من با توجه به لیست آسیبهای اجتماعی متوجه معنای اختلال در کارکرد نشدم.
مواردی که رئیس بهزیستی به عنوان آسیب بر می‌شمرند یک ایراد اساسی دارد و آن اینکه آسیب به عمل و رفتار و یا یک وضع و حالت اطلاق می‌شود و نه فرد، بنابراین زنان روسپی آسیب نیست بلکه روسپیگری آسیب است از این نمونه اشتباهات در مثالهای ایشان هست
ایشان بی‌خانمانی را یک آسیب دانستند و این یعنی آنکه علت را به جای معلول گرفته‌اند اگر علت آسیب را بتوان آسیب نامید بناببراین دست ما برای آسیب نامیدن پدیده‌ها باز می‌شود فقر و طلاق هم همینطورند یعنی اگر اعتقاد داشته باشیم که اینها آسیبند نشاندهنده آن است که ما علت آسیب را هم آسیب می‌دانیم و این البته می‌تواند یک بحث در حوزه تعریف باشد یعنی ما آن را بنابر تعریف بپذیریم البته ایشان گفته‌اند که پدیده‌ها و مشکلات اجتماعی را تنها موقعی که از حدی فراتر رود می توان آسیب دانست پس شاید نظر ایشان آن باشد که بیکاری و فقر و طلاق و بیخانمانی اگر از حدی فراتر رود آسیب است و نه آنکه خود آنها آسیب باشند
باید تکلیف خودمان را در اینجا روشن کنیم:
آیا آنچه می‌تواند نابهنجاری بیافریند مانند فقر، طلاق، بی‌خانمانی، کار کودک و ... اگر از حدی فراتر رود خود آسیب اجتماعی است؟
افشین این سؤال آخری را بی‌پاسخ نگذارد.
می‌بخشید اگر مطلب از نظر شما سطحی به نظر برسد چون من به کتابی در این حوزه دسترسی نداشتم و نیز اینکه این پرسش است و نه یک تحقیق.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 14:40  توسط عباس  | 

ظاهرا طرح ما خیلی دوستان را ترسانده است مشکلی نیست پاکش می کنیم

این یک مطلب طنز بود اگر به طبقه‌بندی موضوعی هم نگاه می‌کردید این را در می‌یافتید وقتی افشین که چند سال است مرا می‌شناسد اینطور مطلب را جدی گرفته پس خدا رحم کرد که مرتضی و کریم این مطلب را ندیدند والا حکم قتل مرا صادر می‌کردند. ضمنا دوستان عزیز بدانند این طرح‌ها سالهاست در ذهن دوستان اون‌طرفی هست بنابراین زیاد نگران نباشید اگر انجام نمی‌دهندش به علت محدودیتهایی است و نه اینکه به ذهنشان نرسیده باشد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 13:34  توسط عباس  | 

بالاخره یه روز همه چی تموم میشه

اینو وقتی به سقف زل زده بودم با خودم زمزمه می کردم.

بالاخره همه چیز یه روز تموم میشه

اینو وقتی به ساعت زل زده بودم با خودم زمزمه می کردم.

بالاخره یه روز همه چی تموم میشه

اینو وقتی یه روز تمام نخوابیده بودم با خودم زمزمه می کردم.

بالاخره همه چیز یه روز تموم میشه

اینو وقتی که هیچ پولی تو جیبم نبود با خودم زمزمه می کردم

بالاخره یه روز همه چی تموم میشه

اینو وقتی پنج بار توی کنکور شرکت کردم و فهمیدم نمیشه قبول شد با خودم زمزمه می کردم

بالاخره همه چیز یه روز تموم میشه

اینو وقتی فهمیدم که با تمام وجود می خوندم و همه گوشاشون گرفته بودن

بالاخره یه روز همه چی تموم میشه

اینو وقتی فهمیدم که طرف مرتب به ساعتش نگاه می کرد و زورکی لبخند می زد

بالاخره یه روز همه چی تموم میشه

اینو وقتی فهمیدم که سه ساعت از قرارمون گذشته بود

بالاخره همه چیز یه روز تموم میشه

اینو وقتی یه ماشین داشت می اومد طرفم می خواستم زمزمه کنم

بالاخره یه روز همه چی تموم میشه

اینو وقتی لای چرخ یه ماشین کله ام له شده بود با خودم زمزمه نمیکردم

چون نمی تونستم زمزمه کنم

چون همه چی تموم شده بود...

با احترام تقديم به شل سيلور استاين

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:53  توسط کریم  | 

در این ایام که جشنهایی بر پا بود یکی از شبکه‌ها گروه‌های موسیقی‌ سنتی آورده بود معمولا در این موارد فقط خواننده را نشان می‌دهند ولی این بار تصاویر نوازندگان را پشت انبوهی از گل دیدیم گلهایی که سدی در برابر سازهای موسیقی بود کمانچه و نی و مانند آن دیده نمی‌شدند ولی صدایشان می‌آمد حرکات سر و دست نوازندگان هم نشان می‌داد که این آنها هستند که می‌نوازند چند بار بخشی از نی و کمانچه ناخواسته جلوی دوربین آمد که امیدوارم برای تهیه‌کنندگان این برنامه یا فیلمبردار مربوطه ایجاد مشکل نکند.
نتیجه‌ای که می‌خواهم از این نوشته بگیرم آن است که گل که یکی از زیباترین نعمتهای خداوند است کاربردهای فراوانی دارد و تنها نباید به جنبه زیبایی آن اکتفا کرد این یکی از مواردی است که در بحث روش اندیشه نیز می تواند مورد بحث قرار گیرد چون گاه غلبه یکی از جنبه‌های یک چیز ما را از دیگر جنبه‌های آن غافل نگه می‌دارد مثلا جنبه زیبایی گل آنقدر برجسته است که ما به جنبه‌های پوششی آن دقت نمی‌کنیم.
پس از زمان آدم و حوا که آن هنگام که از میوه ممنوعه خوردند و دریافتند که برهنه‌اند، از برگها برای پوشش استفاده کردند حالا ما استفاده از گلها را هم برای پوشش می‌بینیم پیش از این استفاده از چوب هم که جنبه عادی کاربرد آن به ساخت وسائل چوبی یا خانه مربوط می‌شود را در مورد آستین دیده‌ایم اگر دوستان پیشنهاد خاصی برای استفاده متفاوت از میوه و یا ریشه گیاهان و درختان دارند بد نیست مطرح کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 17:20  توسط عباس  | 

زن آخرین بشقاب را هم آبکشی کرد و گذاشت کنار بشقاب های دیگر توی جا ظرفی.کلی ظرف نشسته این یه هفته رو هم توی اون تلنبار شده بودند. زن کله شیر آب را کشید به جایی که تا نیم ساعت پیش ظرف های نشسته اونجا بودن. شیر رو باز کرد.با دست چپش آبی که پخش شده بود روی صفحه سینک رو به سمت گودی اون هدایت کرد. دستکش صورتیش رو درآورد و به لبه ظرفشویی آویزون کرد. بعد کله ش رو اونقدر کج کرد که لبش به لبه شیر ظرفشویی رسید. چند قلپ آب خورد. شیر رو بست.یه پارچ هم گذاشت زیر شیرآب که چکه می کرد.

از کنار کاناپه ایی که مرد روی نشسته بود گذشت و به اتاق خواب رفت. مرد لم داده بود به کاناپه و دستش زیر سرش بود. پاهاش رو روی عسلی جلوش انداخته بود روی هم و به نقطه ایی نامعلوم در روبرو خیره شده بود. از دستگاه پخش موسیقی سمفونی شماره 40 باخ پخش می شد. اتاق در حالتی نیمه تاریک با دو آباژور قدیمی روشن شده بود.

زن وارد اتاق خواب که شد یک لحظه جلوی آیینه میز توالت مکثی کرد.حدود 30سال داشت.گرچه کمی جا افتاده تر به نظر می رسید. زردی آرایش موی که یکی دو هفته ایی از آن می گذشت ته موهای کوتاهش پیدا بود. شلوار جین آبی و پیراهن مردانه سبز رنگ چهار خانه پوشیده بود. به حالت نامتعادلی خودش را بروی تخت انداخت. کمی بعد پاهایش را هم جمع کرد. کتاب نیمه خوانده شده ایی که به رو بروی میز توالت بود را برداشت و جلوی صورتش شروع به خوندن کرد. این یکی خیلی کش اومده بود. یه ماهی می شد اونو دستش گرفته بود. مجموعه داستان کوتاهی به نام الف از خورخه لویس بورخس بود.چند لحظه بعد کتاب را روی صورتش گذاشت. کتاب به آرامی روی صورتش بالا و پایین می آمد. هق هق هایی بی صدا.

چهار سال پیش ازدواج کرده بودند. زن در مراسم ازدواجشان اگر بشود نام آن را مراسم گذاشت.چون هیچ کس حضور نداشت به غیر از پدرش مهریه اش را 1000جلد رمان گذاشته بود. مرد هم تعهد داده بود اگر زن هزار داستان را بخواند به او حق جدایی می دهد. تا آنروز یعنی روز ازدواجشان زن 273 رمان و داستان کوتاه و داستان یک خطی و...خوانده بود.

در ماه عسلشان نزدیک بود بمیرند. با موتورسیکلت تا یزد رفته بودند. از آنجا هم زده بودند به کویر.آنقدر رفته بودند که راه برگشت را گم کنند. شانس آورده بودند که به یک گروه آماتوری نجوم برخورده بودند.

مرد رفت کنار پنجره.بیرون زیر نور چراغ برق خیابان حشره ها از سر و کول هم بالا می رفتند. مرد همیشه به زن به شوخی می گفت عاشق چشم و ابروت شدم. مونگولم اگه بودی مهم نبود.
توی دانشکده با هم آشنا شده بودند. البته از یک دانشکده نبودند. همینطوری اتفاقی همدیگه رو دیده بودن. مرد دوباره رفت نشست روی کاناپه. بعد پاهایش را از روی زمین بلند کرد و به حالت درازکش روی کاناپه ولو شد. مرد به سقف زل زده بود.زن به سقف زل زده بود. حشره ها دور نور لامپ تیرک چراغ برق از سرو کول هم بالا می رفتند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 1:33  توسط کریم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 5:17  توسط کریم  | 

همه انسانها می‌توانند فکر کنند لااقل آنهایی که دیوانه نیستند همانطور که همه انسانها می‌توانند حرکت کنند مگر آن عده قلیلی که فلج کامل هستند اما همانطور که انسانی که می‌تواند حرکت کند برای انجام حرکات پیچیده‌تر و تقویت قوای بدنی نیازند حرکت بیشتر و احیانا ورزش است برای فکر کردن نیز تنها اکتفا به قابلیت ابتدایی فکر کردن کافی نیست. همه ما فکر می‌کنیم که درست فکر می‌کنیم زمانی سقراط آمد و به بسیاری نشان داد که درست فکر نمی‌کنند و ارسطو آمد و علم منطق را تدوین کرد تا ما شیوه فکر کردن خود را بهتر در کنترل خود درآوریم یکی از رساله‌های ارسطو سوفسطیقا بود یعنی مغالطه.
من سالها با بحث مغالطه درگیر بوده‌ام کتابهای متعددی در این باره خوانده‌ام حتی کارم به خواندن کتابهای انگلیسی در این‌باره کشیده است مغالطات شناخته شده و مشهور معمولا تحت بیش از صد و پنجاه عنوان کلی قرار می‌گیرند. بسیاری از آنها را می‌شناسم هنگام خواندن کتابها، روزنامه‌ها، مقالات و موقع بحثها به آنها توجه داشته‌ام هر چند اکثر اوقات بیان نکرده‌ام چون معمولا مقاومت فرد مقابل را به دنبال دارد و البته خود این عبارت که سخن تو مغالطه است می‌تواند یک مغالطه باشد. این را که گفتم بیان یک تجربه است هر چند ممکن است مغرورانه به نظر برسد ولی اینها همانطور که آگاهی از اوزان شعری چنان در من ریشه دوانده که با شنیدن شعری بلافاصله متوجه وزن آن می‌شوم با خواندن متون و البته در مقیاس ضعیفتر در هنگام بحث متوجه این نواقص می‌شوم (چون در هنگام بحث شفاهی، ورود احساسات مانع تفکر درست می‌شود) اینها همه دلیل نمی‌شود که خود را فارغ از خطا بدانم این یک راه بی‌پایان است اما احساس میکنم شاید در اینباره به جهت فرصت و مطالعه ای که داشته‌ام تجربه‌ام موفقتر بوده است. نکته دیگر اینکه شیوه اندیشیدن غیر از شیوه زیستن است و البته من در هماهنگ کردن تفکرم با زندگی واقعی‌ام شاید از همه دوستان ناموفق‌تر عمل کرده باشم و به این شکست خودم در بسیاری از حوزه‌های زندگی معترفم.
فکر کردن یک فن است و نیاز به تمرین دارد بی‌تردید در طی تفکرات و مطالعات روزمره خود دچار مغالطه می‌شویم خودآگاه یا ناخودآگاه مغالطه می‌کنیم و یا تحت تاثیر مغالطه قرار می‌گیریم و خلاصی از این وضعیت جز با آگاهی از آن ممکن نخواهد بود.
بزرگترین مشکل در حل این مشکل، ناباوری افراد به این است که:
1- فکر کردن یک کار تماما غریزی نیست و با تمرین، تقویت و با سستی، ضعیف می‌شود.
2- خطای در فکر تنها ناشی از مواد فکری خطا نیست بلکه روش نادرست اندیشیدن هم می‌تواند سبب خطا شود.
3- اینکه ممکن است خود ما درست فکر نکنیم و خودآگاه یا ناخودآگاه دچار مغالطه شویم. (ایستادن در برابر خودشیفتگی فکری)
4- اینکه ممکن است در برابر مغالطات عمدی یا غیرعمدی دیگران فریب بخوریم (مقابله با نوع دیگری از خودشیفتگی فکری)

و بالاخره مشکل حادّ در اینجا تنبلی فکری است چون یاد گرفتن شیوه اندیشیدن زحمت دارد برای فهمیدن برخی چیزها باید به ذهن فشار آورد و برای برخی دیگر باید وقت کافی گذاشت و آن را بر مواردی که در زندگی پیش می‌آید تطبیق کرد.

اینهایی که گفتم همگی درباره «درست فکر کردن » بود و نه «به نتیجه درست رسیدن » چون آن یک بحث جداگانه است بنابراین مرا به این متهم نکنید که او فکر می‌کند بیشتر میداند یا به نتایج بهتری رسیده است. بحث اصلا در این مورد نیست درست فکر کردن یک شکل صوری دارد و اینکه از چه موادی استفاده کنید و اطلاعات از کجا به شما برسد و چه عوامل دیگری بر تفکر شما تاثیر می‌گذارند که می‌تواند به روانشناسی و جامعه شناسی نیز برگردد بحث مفصل و جداگانه‌ای است در اینجا صحبت صرفا روشی بود و بس و بنابراین در بحث صحت و سقم آرا و افکار وارد نمی‌شود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:21  توسط عباس  | 

سلام سلام کسی مجیدو دیده؟
هیچ چیزی درباره اون شنیده؟
قبلنا هر یکی دو روز سر می‌زد
نمی اومد خونه ولی در می‌زد
یعنی که هیچ پستی نمی‌فرستاد
اما نظرهای قشنگی می‌داد
مجید اگه پست منو میخونی
وظیفه شرعیه‌تو میدونی
جواب بده چرا نمی‌بینمت
زود بگو علت حضور کمت
اون خط مجانیو از دس دادی؟
یا پول تلفن اومد زیادی؟
بیخیال ما شدی مثل رضا
کریم و افشین و من و مرتضی؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 17:5  توسط عباس  | 

میگن که هر چیزی واسش یه مشابه هست.مث همین دارو و دواهای مشابه.

فک کنم اقتصاد ما یه چییزیه مث تعارفات ما. بفرما...اقا بفرما...نه خواهش میکنم شما بفرماید...اختیار دارید ائل شما بفرماید...و این تعارفات میتونه تا صب ادامه داشته باشه.حتی اگه فقط برای گذشتن از در یه در باشه.(اين بحث تعارفات خودش میتونه یه پست باشه)خوب حالا دخلش به اقتصاد چیه. اقتصاد ما هم تعارفیه... البته توی پیشرفت.یعنی اینکه ترکیه و امارات و قطر و یواش یواش افغانستانو و برونئی هم دارن میزنن جلو.از ما. دیگه کسی نمونده دور و ورمون بزنه جلو. ما هم راه می افتیم. اما این سیاست لامصب مث رانندگی مونه. این میزنه جلو اون یکی.یکی یه طرفه رو خلاف میره.یکی از چراغ قرمز رد میشه. یه جا چراغ قرمز کوتاه نمیاد ئ سبز نمیشه.خلاصه کلاف سردرگومه. هر موقعه ملت از این ترافیکه جون بدر بردن سیاست مون هم یه چیزی میشه. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 18:26  توسط کریم  | 

وای به حال ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشد... این سخن اگر باطل نباشد،دست کم احمقانه است ! برخلاف اندیشه یِ بدین سیاق اندیشان...  باغوری در تاریخ می توان دریافت که کمتر حادثه ای بودست که در  امتداد زمان سعایت یا سعادت جمعی آدمیان را در پی داشته باشد و یک قهرمان آفریدگار آن نبوده باشد ....... آدمیان اغلب در تصمیمات جمعی ای که برای خویش گرفته اند در آغاز گری مسیری برای نکوزیستی به خطا رفته اند... گمان خامی است اگر برده شود که مردمان ایالات متّحده ـ جایی که برترمنشان در آن می زیند ـ با خویشتن ِ خویش بدین نقطه از دموکراسی رسیده اند و دموکراسی حادثی ست که از درون خویش امتراء کرده اند... گمانی که دانستن در باب ِچه کرده های جرج واشنگتن( 97-1789 )  بر خامی اش گواه خواهد بود..... پس وای به حال ملّتی که قهرمان نداشته باشد...... و وای به حال ملتی که  خویشتن را بی نیاز از قهرمان بداند.... آری پیوسته دام ِ اشتباه، غلطیدنگاه ِ جمع ِ جمیع ِآدمیان بوده است.... مگر مردی از خویش برون آمده کاری کرده باشد...اما این  را همه گفتم تا گفت و قدم را بدین جا رسانم که صفتِ قهرمان لزوماً متصف به آدمیان نیست حوادث را نیز از این صفت می توان جامه پوشاند ...حادثه ای یگانه ....و این همان لحظه ای ایست که من بزنگاه تاریخ می خوانمش....و آن هنگامی است که این صفت با آن موصوف مطابق می افتد ... و این راست نشینی ِ تاس را اگر نرادان دَریابند دُر یابند.....  که اگر دریافته شود ناگهان مسیری تاریخی و تکرار شونده سویه ای دیگر در پیش می گیرد..... و آدمیان، شلنگ انداز از یویوی فلاکت خویش می رهند..... غزه را اکنون چشم در چشم بزنگاهی تاریخی می بینم بزنگاهی که این بار برای آنهاست ولی آنها کنش گران این بزنگاه نیستند، کنش گران اصلی، اذهان عمومی ِ مردمان جهان و بالاخص ایرانیان است... گاهی لازم می افتد که برای خیری کلان چشم از شری خرد بپوشیم ... اکنون شمشیر داموکلس بر فراز سر ِ غزه ای یان لرزیدن گرفته است و نزدیکند به یک  سرشکافی و مرگ جمعی ... نابودی جمعی که  دو دسته را در بر خواهد گرفت بیگناهان و باگناهان ...با گنهان تکلیف شان و داستانشان جداست ولی آیا این تکلیفی ما لا یطاق است که از بیگنهان بخواهیم بر مرگ خویش رضا دهند ،چه این تنها راهِ مرگ باگنهان نیز هست ؟ و آیا جهانیان  خواهند توانست نابودی تمام غزه ای یان را  فداکاریی جمعی در جبران حماقت جمعی سالیان درازشان تصور کنند  و یک بار برای همیشه طومار این بازی دیگر چندش آور را در هم پیچند و فرزندان نیکو بالای آینده ی ِغزه را نوید از آینده ای نیکو بنیاد دهند....؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 18:26  توسط مرتضی  | 

این متن را با ذهنی طلبکار از مملکتی که سگ زده است به زندگیتان بخوانید از انتقادهم بپرهیزید چون هر کی ندونه من که می دونم...

1- آدمها دو دسته اند، آنها که ته اش را در می آورند و آنها که ته شان در می آید، آنهایی که ته اش را در می آورند اغلب به دمخوری با با دیگرانِ ته درآورنده علاقه مندند تا ته درآمده..... برای ته درآورندگان درآوردنِ ته، یک کار و یک عمل نیست بلکه خودِ زندگی است و اصلا سبک زندگی و شیوه زیستن آنهاست  ( ته اش را در می آورم پس هستم) و لی برای ته درآمدگان درآوردنِ تهِ یک کار، خود یک کار است که باید به انجام برسد تا آن کار تمام شود ...

2- ته درآمدگان را در اطراف خود بسیار دیده ایم جای دور نه ،در همین علامه خودمان 90 درصد دانشجوها جز ته درآمدگان بودند ته درآمدگان همه آنهایی هستند که وقتی کاری را شروع می کنند مثلاً تحصیل علم را سریع به رسیدن به ته اش فکر می کنندو با رسیدن به اولین سکو مثلا لیسانس متوقف می شوند و ته شان در می آید و اندیشه یِ تمام شدن در ذهن شان جوانه می زند ..... من چندان به ته درآمدگان کاری ندارم و موضوع سخنم ته درآورندگان است ، ته درآورندگان مثلا در همین قضیه تحصیل هرگز فکر اتمام به ذهنشان خطور نمی کند یکی از از همین ته درآورندگان همین دکتر خودمان است یا حتی خودِ من، من هرگز نمی توانم  پایانی برای تحصیل متصور شوم من همیشه از کسانی که که می پرسند درست تمام نشد؟ حتی اگر منظورشان بصورت آکادمیکِ آن باشد تعجب می کنم...  مثل اینکه شما از یک بازاری بپرسی خوب انشاالله مغازه رو کی می خوایین برای همیشه تعطیل کنید...؟

3-  نکته ای که در این  میان وجود دارد ماهیتِ آن کاری ست که این قشر ته درآورنده مشغول درآوردن تهِ آن هستند ، بنا بر ماهیت آن کار، این دسته خود به دودسته تقسیم می شوند: دسته اول آنهایی هستند که تهِ کاری را که در می آورند ته خوبی است  و دسته دوم آنهایی هستند که تهِ کاری را که در می آورند تهِ چندان خوبی نیست مثلاً یک دانشجوی ته درآورنده پزشکی در حال در آوردن ته کاری ست که ته خوبی ست  و هر چه به ته اش نزدیک تر می شود زندگی به سامان تر ... ولی دسته ی دوم  ِته درآورنده مثلا الان دانشجوی یکی از رشته های  علوم انسانی است که تهِ کارش چندان با بسامانی زندگیش ارتباطی ندارد ... این دودسته ته درآورنده چندان تفاوتی به لحاظ تلاش هایی که برای درآوردنِ ته می کنند باهم ندارند مثلا من بعید می دانم میزان مطالعه یک دانشجوی پزشکی که  7 سال درس خوانده از میزان مطالعه همین دکتر خودمان در 7 سال اول تحصیلش بیشتر بوده باشد...  

4-  آبشخور تلاش های دسته ته درآورنده علاقه است و تنها علاقه داشتن می تواند از آدم یک ته درآورنده بسازد ......اکنون می خواهم پاسخ ِاین سوال را بدهم که چرایک نفر ته درآورنده ی رشته پزشکی می شود و دیگری ته درآورنده ی رشته فلسفه ؟ نکته ای که می خواهم به آن اشاره کنم نحوه بوجود آمدن این علاقه است در این امر  بصورت محض عنصر تصادف دخیل است تصادفی که در دوران ابتدایی زندگی ته در آورندگان رخ می دهد، کتابی، فیلمی یا سخنی یا تولد در خانواده خاصی و  غیره..... این عناصر تصادفی که  ته درآورندگان در انتخاب آن نقشی ندارند باعث می شود که مسیر زندگی ته درآورنده مشخص شود و بعد از این انتخاب تصادفی است که آن فرد مختارانه مسیر را پی می گیرد ...... پس اگر ما در این مسیریم تصادفا اینجاییم... دکترنمی تواند بگوید نه من می توانستم نباشم ..نه نمی توانستی چون شخصیتت جز ته درآورندگان است و لاجرم به همینجا میرسیدی...

5- در این مملکت ما جز ته درآورندگانِ بسیار بدشانسیم چون اوج آن چیزی که می توانیم بشویم دقیقا آن چیزی ست که نمی خواهیم بشویم.... بچه که بودم عاشق سیاست مدار شدن بودم هنوز هم هستم یعنی دقیقا عاشق ِ شدنِ همون چیزی هستم که به هیچ و جه دوست ندارم بشم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 10:13  توسط مرتضی  | 

تاثیر بر مخاطب علاوه بر قوت محتوی و شیوه بیان، به مسائل دیگری هم گره خورده است من نمیخواهم وارد بحث آیین سخنوری بشوم اما با توجه به اینکه گاه میبینم که دوستانم خطاهای نگارشی و یا گفتاری‌ای دارند که می تواند سبب تخفیف شان کلام یا نوشته آنها شود احساس می‌کنم باید به دنبال راه حلی برای این مساله گشت
بعضی وقتها فکر می‌کنم که بیخیال این مساله بشوم و چیزی نگویم و گاه وقتی تصور می‌کنم که ممکن است سخن دقیق آنان با خطایی نگارشی یا کلامی ضعیف تلقی شود این به من انگیزه می‌دهد که تذکر بدهم ولی ایراد در چند کلمه است؟ خدا می‌داند. تنها راه حل شاید این باشد که کتابی نوشته شود و این خطاها در آنها گوشزد شود اما آیا کسی از دوستان حال خواندن آن را خواهد داشت؟
بگذارید چند نمونه از گفتارها و نوشته‌های شما بیاورم که مربوط به غلط تایپی هم نیست چون تکرار می‌شوند.
بهران به جای بحران
خلط به کسر خ بجای خلط با فتح خ
خبط به کسر خ بجای خبط با فتح خ
و موارد دیگر ...
به نظر شما راه حل چیست؟
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 23:47  توسط عباس  | 

امروز روز دانشجو بود.البته تاریخن می بایستی دیروز باشد،نشد دیگر.دیروز روز دانشجویان حکومتی بود. خوب شاید یکی بگوید این دیگر چه صیغه ایست. دانشجو دانشجوست دیگر. جلوی درب اصلی دانشگاه تهران امروز ستونی از پلیس ضدشورش قرار گرفته بود. دانشجویان هم آنسوی حصار داخل دانشگاه شعار می دادند. دختری چادری به سختی از نرده ها خود را بالا کشید و رهگذران را به حمایت از دانشجویان دعوت می کرد. خیابان انقلاب شلوغ بود.مثل همیشه. رهگذران می آمدند و می رفتند. مثل همیشه.توی ترافیک و بوق ماشین ها و ازدحام آدم ها دانشجوها بیشتر از انکه شمایل قهرمانانی را داشته باشند که بیرق آزادی را در دست گرفته اند،شبیه زندانیانی بودند در بند. همه چیز سخت غریب بود. دانشجوها ،گارد ویژه؛عابرها،شعارها،ماشین ها. بیشتر پلاکاردهای دانشجوها به زبان انگلیسی بود. گویی مخاطب آنها جماعت عابر نبود، بلکه تک و توک خبرنگار و عکاس خارجی بود که سرکی کشیده بودند ببینند 17آذر امسال چه خبر است.انگار دانشجوها ایمانشان را به ماعت عابر از دست داده بودند. 17 آذر بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 23:34  توسط کریم  | 

برخی روزها اتفاق هایی می افتند كه هیچ گاه انتظار نداری چون این یكی!

صبح زود می خواهم از میدان رسالت در تهران به میدان آرژانتین بروم و در كنار یكی از خیابان ها در انتظار تاكسی یا اتوبوس ایستاده بودم كه یك پراید در كنارم نگه داشت. راننده آن كه دختر جوانی بود سراسیمه پرسید:

- آقا از اینجا چه جوری برم تا پل سید خندان؟

میدان رسالت را برای ساخت زیرگذر چند سال است كه به هم ریخته اند و ترافیك سنگین را در كوچه پس كوچه های آنجا آواره كرده اند كه آن هم گویا مرتب تغییر می كند. می پرسم:

- این محل را می شناسید؟ باید دنبال ترافیك و از كوچه پس كوچه بروید.

- نه آقا، اینجارو بلد نیستم. چه جوری برم حالا؟

می گویم: پس من تا پل سیدخندان با شما میام. می گوید: باشه. و سوار می شوم.

- باید برم اداره مفاسد.

من “مفاصا” می شنوم و گمان می كنم كه منظورش پرداخت جریمه های رانندگی است. خیال می كنم كه مثلا من نیز تهران را بلدم. می گویم:

- اداره راهنمایی و رانندگی در سهروردی؟

- نه، اداره مفاسد در وزرا.

منظورش اداره اماكن است. همان جایی كه اراذل و اوباش حكومتی و نیروی انتظامی مردم را به آنجا می كشانند چون حجابشان اشكال داشته یا ماهواره داشته اند و یا در خانه خود میهمانی مختلط داشته اند و از این جور گناهان كبیره. چه اسم جالبی! اداره مفاسد! بهشان می آید.

- حالا اونجا چرا باید بری؟

- هیچی، منو با پسر گرفتن. ماشین دوست پسرمو خوابوندن. به منم رعایت حجاب اسلامی بستن (البته منظورش عدم رعایت حجاب اسلامی است). میگن ماشینو برای این جرم یك ماه می خوابونن. حالا میرم سر پل بابامو بردارم بریم اونجا ببینم چی میشه. آقا؟ اونجا آشنا نداری كمكمون كنه؟

- ببینم قیافه من به اونا می خوره؟

- نه، خوب شاید!

- نه، من اونورا كاری ندارم.

تلفن همراهش هم در چند دقیقه 2-3 بار زنگ می زند و او كه گوشی اش را زیر روسری اش در گوش دارد، به هر كسی كه آن سو است می پرد و ناسزا می گوید: “دیدی؟ شما پسرا همتون اینجوری هستین.”

لاتی حرف می زند و برای من كه خیلی كم دیده بودم كه یك دختر با این لهجه حرف بزند و چنین واژه هایی به كار برد. شخصیت جالبی است. تمركز ندارد و مرتب از این شاخ به آن شاخ می پرد.

- بابام شناسنامه منو پیش خودش نگه داشته. بهم نمیده.

- چرا؟

- چه می دونم. می ترسه برم شوهر كنم.

- مگه دنبال شوهری؟

- نه خوب، ولی اگه پیش بیاد شاید.

- چند سالته؟

- 21

- حالا كجا گرفتنتون؟

- شب تو خیابون بودیم. الان گواهیناممو و بیمه ماشینمو گرفتن. آقا فكر می كنی چقدر ماشینو بخوابونن؟

- من چه می دونم. بار چندمه گرفتنت؟

- نمی دونم، بار چهارم، پنجم.

- پس خودت كه بیشتر تجربه داری.

دوباره با كسی در تلفن حرف می زند. زنگ تلفن را خاموش كرده: “ببین اگه زنگ زدی و دیدی من پرت و پلا میگم بدون بابام اینجاست. باشه؟”

به نظر می آید كه این دختر در خانواده نیست و یك جورایی “آواره” است.

- ببینم مگه با پدر و مادرت زندگی نمی كنی كه الان با بابات سر پل قرار گذاشتی؟

- نه، پدر و مادرم جدا زندگی می كنن. این واسه خودش اونم واسه خودش. من پیش مامانم هستم.

با گوشی درون گوشش ور می رود: “بابام نباید بفهمه كه دوباره موبایل دارم.”

می پرسم:

- یعنی چی؟

- آخه من هیچ وقت پول تلفونو نمی دم. الانم سیم كارت خودم قطعه.

- تو كه همش داری حرف می زنی.

- نه، این سیم كارتو دوست پسرم برام خریده. بابام نباید اینو بفهمه. آخه می دونی چیه؟ من چند تا دوست پسر دارم. ولی نه اونجوریا! فقط یكیشون فابه. بابام بفهمه همش غر می زنه. آخه من اعصاب معصاب ندارم. قرص اعصاب می خورم بعضی وقتا. پسرارو هی ردشون می كنم.

“فاب” نمی فهمم یعنی چی. تا حال خیال می كردم فارسی ام بد نباشد. اینجا كم می آورم.

- فاب یعنی چی؟

در راه بندان بزرگراه رسالت گیر كرده ایم و می تواند نگاه طولانی به من بیاندازد:

- یعنی چی؟ فاب یعنی فاب دیگه. تو مث این كه اینجایی نیستی.

- نه، من خارج زندگی می كنم.

از جا می پرد: جدی میگی؟ آقا، منو با خودت می بری خارج؟ جدی میگما. منو با خودت ببر.

- یعنی چی تورو با خودم ببرم؟ مگه می شه؟

- آره دیگه، من باهات میام. ببین جدی می گم.

- خوب بعدش چی؟ اونجا می خوای چكار كنی؟

- هیچی، خوب با هم هستیم دیگه. با هم زندگی می كنیم.

- عجب! به همین راحتی؟

- بگو دیگه! میشه یا نمیشه؟

به ذهنم باندهای شكار دختران می رسد كه به آنها كلی قول كار و هزار چیز دیگر می دهند و آنها را به دوبی و شیخ نشین ها می برند. دختر زیبا و خوش هیكلی است و روی دندانهایش سیم نصب كرده كه صاف بشوند.

- معلومه كه نمی شه. مگه هر كسی كه دیدی بعد ده دقیقه از این چیزا باید بهش بگی؟ چطور اعتماد می كنی به غریبه ها؟

- ااااه، تو هم مث بابا مامانم حرف می زنی. مگه چیه؟

- تو اصلا چكارا می كنی؟ درس می خونی؟

- آره، كامپیوتر می خونم.

- كجا؟

- قائم دشت. (یا چنین اسمی. نمی دانم كجاست و نمی پرسم. شاید یكی از شهركهای اطراف تهران باشد.)

- این كه رشته عالیه. خوب دختر درستو بخون تموم كن بعدش هر جا دلت می خواد برو. كار هم زیاده برای این رشته. هم در ایران و هم هر جای دیگه.

- اوووه، كی حوصله داره؟ من تازه ترم سومم. كو تا تموم بشه.

احساس می كنم كه دوباره روضه همیشگی (یا مودبانه نامش را نصیحت هم می شود گذاشت) را برای جووانهای پیرامون خود می خوانم. روضه است و یا نصیحت. چون گوش كسی بدهكار نیست و به جز چند مورد انگشت شمار تاكنون چندان نتیجه ای از انتقال تجربه خود به جوانتر ها و با نشان دادن چشم انداز روشن تر با داشتن سواد تخصصی و این همه جای كار خالی در ایران و جای دیگر نگرفته ام. با زبان خودش و صریح به او می گویم:

- اگه این رشته رو تموم كنی و با سواد خوب تموم كنی، این همه كار هست. همین الان می تونم بفرستمت سر كار در همین تهران! مستقل می شی و لازم نیست آویزون این و اون بشی.

- من می خوام همین روزا برم و انصراف بدم. سخته. من اصلا حوصلشو ندارم.

- اگه انصراف بدی بزرگترین اشتباه زندگیتو كردی. مگه این دو سال و نیم سختی چیه كه حاضری تمام عمرت سختی بكشی ولی 2،5 سال درس نخونی؟

- ای بابا كی حوصله داره!

شانس می آورد و دوباره تلفنش گویا زنگ می زند. با كسی گرم صحبت می شود كه چند ناسزا نیز نصیب او می كند. باز به سوی من برمی گردد:

- میبینی؟ این پسرا همشون نامردن. اصلا فكر آدم نیستن.

- چطور؟ از وقتی كه من سوار ماشینت شدم كه تلفن تو همش زنگ می خوره. دوستات حتما نگرانت هستن دیگه.

- خوب آره. این پسرا بازم از دخترا بهترن. می دونی چیه؟ مامانم همیشه می گه هر چند تا می خوای دوست پسر داشته باش ولی هیچی دوست دختر نداشته باش. زنا ذاتشون كثیفه.

مغزم از این سخنان قصار سوت می كشد. این دیالوگ جالب تر و جالب تر می شود.

- ببین من جدی میگما. من باهات میام خارج. منو با خودت ببر. میگن دوبی خیلی باحاله.

- دوبی واسه دو سه روز باحاله. بعدش دیگه باحال نیست. اونوقت دیگه علافی اونجا.

- تو هم همش منفی میگی. راستی، ببینم تو زن داری یا مجردی؟

سوال اول را آخر پرسیده. نگاهش هم تازه به حلقه دست من افتاده.

- بله، من زن دارم.

محكم با دست روی پایش می كوبد:

- اه! اینم از شانس من. من هیچ وقت شانس ندارم.

- این از اولش هم شانس نبود دختر. شانس تو در همونیه كه بهت گفتم. درستو بخون و روی پای خودت واستا و مستقل باش.

- من مشكل پولی ندارم كه. پدر و مادرم وضعشون خوبه.

- مساله پول نیست. استقلال بیشتر از این حرفهاست.

- ببین تو باید قبل این كه برسیم به پل سید خندان پیاده بشی. اگه بابام ببینه باز غر می زنه.

- یعنی بابات كه شاید هم سن من باشه، منو به جای دوست پسرات می گیره؟

- غر میزنه دیگه. تازه اینجوری فكر نكن. بابای من استاد دانشگاست.

- چی درس میده؟

- برنامه نویسی C و از این چیزا.

این روزها چقدر استاد دانشگاه می بینم كه زبان برنامه نویسی و مبانی ویندوز درس می دهند. چیزهایی كه در اروپا اصلا درس دانشگاهی نیست.

- تو موبایل همراته؟ می خوام به بابام زنگ بزنم ببینم كجای پل واستاده. من با این سیم كارت نمی خوام بهش زنگ بزنم.

تلفن همراهم را به او می دهم. شماره پدرش را كه یك شماره ایرانسل است، می گیرد.

- اه، بازم جواب نمی ده. نمی شنوه.

- خوب اینو باید قبلا باهاش هماهنگ می كردی.

- بی خیال، بلاخره یه جایی واستاده دیگه.

به پل نزدیك می شویم. می گویم:

- ببین من همین جاها پیاده می شم.

پیاده می شوم. صد متر دورتر می بینم كه كسی كه احیانا پدرش بود و هم سن من بود، سوار می شود كه به “اداره مفاسد” بروند. من هم آخرش نفهمیدم “فاب” یعنی چی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:15  توسط افشین  | 

باشگاه مبارزان
براي اولين بار در ايران آموزش تخصصي انواع ورزشهاي رزمي و فنون دفاع شخصي به همراه حركات كاربردي نظير كله، زير زانو، آرنج، جفت لگد، كف گرگي و... همزمان با آموزش فوتبال !
خداداد عزيزي و همراهانش

آگهي مناقصه
انجمن خبرنگاران جوان و ميانسال و كهنسال در نظر دارد براي تأمين امنيت جاني اعضاي خويش از خطر كوبيدگي سر به ديوار، پرتاب از پله، مشت و لگد و خطراتي مشابه كه همواره از سوي مربيان و بازيكنان تيمهاي فوتبال، آنان را تهديد مي كند، تعداد چند هزار كلاه كاسكت، سپر دفاعي، زانو و آرنج بند، و لباس ضد حريق خريداري نمايد، لذا از تمامي شركتهاي خصوصي فعال در اين زمينه دعوت به عمل مي آيد از تاريخ انتشار آگهي طي مدت 3 روز در ساعات اداري براي دريافت اسناد مناقصه و پيشنهاد قيمت به اين سازمان مراجعه فرمايند!
انجمن حمايت از خبرنگاران مضروب

گمشده
طوطي دست آموز اينجانب كه بسيار زيبا و قيمتي مي باشد، روز گذشته پس از اجراي يك نمايش درام و تأثيرگذار با حضور و همكاري دوستان هندي اش از مقابل ديدگان من به پرواز درآمد و از قفس گريخت، لذا از تمامي عزيزاني كه او را ديده اند و يا خبري از او در دست دارند، تقاضا مي شود كه ما را در جريان بگذارند و يك خانواده چشم انتظار را از نگراني نجات دهند !
بازرگان و دخترانش

این آگهی‌ها را از جای دوری برایتان نقل نکرده‌ام اگر به پایین و سمت چپ بلاگ نگاه کنید لینکهای آی‌طنز را خواهید دید که همیشه هم به روز می‌شوند و مجموعه خوبی از طنزها اینترنتی را گرد آورده و منتشر می‌کند این را از لینک تایتانیک در اینترنت نقل کرده‌ام به عنوان نمونه به به لینک‌هایی مثل این نیز در پایین صفحه نگاه کنید:

باشگاه اندیشه در مترو

راهکارهایی برای دیوانه کردن هیلاری و...

به نظرم حیف است که این طنزهای خواندنی را از دست بدهید این پست را برای این گذاشتم تا تاکیدی کرده باشم درباره لینکهایی که دوستان به علت بی‌حالی و رخوت حتی حال باز کردن آنها را هم ندارند 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 17:28  توسط عباس  | 

قرار بود یکی از موضوعات بلاگ مربوط به معرفی کتابها، فیلمها یا موسیقی‌هایی باشد که بر ما تاثیر گذاشته‌اند خوب امروز می‌خواهم یکی از این کتابها را معرفی کنم:
داستان در  یک فضای تخیلی در یکی از کشورهای آمریکای لاتین می‌گذرد. حکومتی دیکتاتوری و مخالف با دینداری بر سر کار آمده است حکومت اکثر کشیشها را اعدام کرده و تنها عده‌ای که کارشان را کاملا رها کرده‌اند زنده مانده‌ا‌ند هر گونه مراسم دینی برای اجرا کننده و حاضران مجازات مرگ دارد دیگر کشیشی وجود ندارد حتی یک نفر.
کشیشی پنهانی وارد این کشور می‌شود، کشیشی که خیلی پابند کشیشی‌اش نیست قبلا در همین کشور کشیش بوده و موقع بر سر آمدن این حکومت فرار کرده است حالا برگشته است همه کسانی که او را می‌شناسند می‌دانند که او مشروب‌خوار است آنهم در حد افراط و نیز بر خلاف قانون کلیسا که حق ازدواج را به کشیش نمی‌دهد با زنی ازدواج کرده و از او صاحب فرزند شده است.
به هر کجای کشور که پا می‌گذارد مردم از او ملتمسانه می‌خواهند برای آنها مراسم مذهبی انجام دهد یکی می‌خواهد اعتراف کند دیگری می‌خواهد مراسم تدهین برای پدرش انجام شود کسانی می‌خواهند که موعظه شوند و در مراسم عشای ربانی حضور یابند در حالی که همه می‌دانند که او مشروبخوار است و همه می‌دانند که او ازدواج کرده است بر خلاف تعهد کشیشی‌اش، ولی همه اینها باعث نمی‌شود تا از او تقاضای اجرای مراسم دینی نکنند حکومت هم از آمدن او آگاه شده و در پی اوست مردمان می‌دانند که اگر حکومت بفهمد که کشیش در منطقه آنها بوده و آنها او را لو نداده‌اند به عنوان مجازات کسی یا کسانی را از آن منطقه اعدام خواهد کرد اما باز همگی این هزینه را فقط به جهت برگزاری چند مراسم مذهبی می‌پذیرند کشیش که خود انسان لاابالی‌ای بوده است کم‌کم و با دیدن این فداکاری مردم نگاهش عوض می‌شود و حاضر می‌شود در حالی که می‌داند آن کس که او را برای شنیدن اعتراف یک مرد رو به موت می‌برد جاسوس حکومت است اما به جهت انجام تعهد کشیشی‌اش و شنیدن اعترافات مرد محتضر و بخشایش او بر سر بالین آن فرد حاضر شود ...
داستان نیاز مردم را به چیزی از نوع دین نشان می دهد قضاوت بر سر درستی و یا نادرستی عقاید و باورهای دینی و یا سیستم کشیشی و مانند آن نیست بلکه توصیفی است از آنچه حتی در وضع خفقان هم ریشه‌هایش را زنده نگه می‌دارد باور به این مساله حتی برای کسی که مراسم دینی را مطلقا و یا در سطحی خاص مضر می‌داند نیز سودمند است زیرا شناختن مساله، بخش مهمی از راه حل آن است.
کتاب قدرت و جلال (با عنوان فرعی: مسیحای دیگر یهودای دیگر) نوشته گراهام گرین و ترجمه بهاءالدین خرمشاهی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 11:58  توسط عباس  | 

1-  زباله هایمان را بخوریم ، البته این راه حل ممکن است با اعتراض برخی از صاحبنظران مواجه شود که خوب اگر چنین کنیم بالاخره باز هم یک زباله دیکر از نوع دیگر ـ گلاب به رویتان ـ  درست می شود ...درست است حق با شماست ولی این کجا و آن کجا..... اولاً ما در آن صورت توانسته ایم حجم زباله را حداقل 30 درصد کاهش دهیم ثانیا دیگر با زباله مواجه نیستیم بلکه با کود مواجهیم که خیلی هم خوب است و می تواند گیاهان را به کار آید ...البته باز ممکن است اعتراض شود که ممکن است برخی زباله ها سمی باشند و ما بمیریم   پاسخ این است که خوب اینکه خیلی هم خوب است  با مردن هر نفر یک نفر از زباله سازهای بالفطره کم می شود و اگر هم همینطور ادامه دهیم دیگر زباله ای باقی نمی ماند و کلاً مساله بقای داروینی پیش می آید  و آنهایی باقی می مانند که به توسط هیچ زباله ای نمیرند.........

2- زباله هایمان را بفروشیم یعنی یکسری جاهایی درست کنیم به اسم جایگاه فروش زباله و هر کس زباله اش را بیاورد و در آنجا بفروشد مطمئن باشید بهتان قول می دهم هیچ زباله ای روی زمین نمی ماند و هر زباله ای بلاخره یکی پیدا می شود که بخردش .. ممکن است باز صدای خردمندان قوم/قم در بیاید که مرد ناحسابی اینجوری که فقط زباله ها را جابجا کرده ایم و چیزی از زباله کاسته نشده است دقیقاً خطای این دوستان اینجاست چون کسی که چیزی را می خرد مطمئنا در کله اش استفاده ای برای آن متصور است ...پس آن را استفاده می کند و طبق قانون چندم نیوتن از هر چیزی استفاده شود حداقل یک چیزی ازآن کم می شود حتی اگر شده به خاطر اصطکاک .....

3-  زباله هایمان را سر جهاز نفت مان کنیم یعنی به هر کس که می خواهد نفت ما را بخرد بگوییم باید یه خرده هم زباله ببری دقیقا مثل همین کاری که بقال های شیر فروش می کنند یعنی اگر می خواهی که 2 پاکت شیر دولتی به تو بدهند باید کره ای خامه ای چیزی بخری ......هرکی نفت بیشتری می خواد باید زباله بیشتری ببرد کم کم می شود این ایده را راجع به گاز و و سایر محصولا ت صادراتی دیگر اجرا کرد اصلا می شود راجع به نخبگان هم همین کار را کرد یعنی اگر نخبه ای می خواهد خودش را به خارج صادر کند باید یک پاکت زباله هم با خود ببرد ....

4- تولید زباله را جز جرایم سیاسی محسوب کنیم ..مطمئن باشید در اینصورت  تولید زباله 90 در صد کاهش می یابد.....

5-  البته راه حلهای دیگری هم موجود است که یک مقدار جنبه جن.س.ی دارد که به خاطر تذکرات اخلاقی شیخ بیخیالش می شوم....

 

پی نوشت یک : ای خدا از عاشقان خوشنود باش    ...............

پی نوشت دو : راجع به زباله خارجی ها نظری ندارم هر کس باید به فکر خودش باشد آنها هم بروند فکر کنند یه راهی چیزی برای خودشان پیدا کنند...

پی نوشت سه : راستی چینی ها زباله هایشان را چکار می کنند.... ؟

کریم جان شرمنده زیاد شد پستش کردم ..... تو به خاطر گل روی شیخ منو ببخش......

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 10:32  توسط مرتضی  | 

سر زباله های ما چه می آید.خیلی هنر کنیم؛ می ریزیمشان توی یک کیسه نایلونی و بدو سر کوچه و خدا کند سطل زباله بزرگی باشد. خدا کند ماشین پیک تنظیف بیاد. خدا کند سر موقع آشغالمان را دم در خانه بگذاریم. حتمن دیده اید خانه را که دو سه روزی حواسمان بهش نیست چه بلای سرش می آید. جوراب ها گوشه ایست، روزنامه های چند روز گوشه دیگر. خرده نان کف خانه را مثل میدان مین کرده، کتاب ها اینور آنور ولوند و خلاصه هزار جور شلوغی دیگر. این یعنی اینکه اگر نجنبیم خانه تبدیل به یک آشغالدانی می شود. یک آشغالدانی واقعی. تبدیل شده ایم به ماشین های تولید زباله برای خریدن کوچکترین چیزی یک کیسه نایلونی می دهند دستت. خوب حالا آشغال ها را گذاشتیم سر کوچه یا توی زباله. بعد چه می شود. می آیند و جمع می کنند لابد. بعدش چی... متاسفانه هیچی... یا دست کم نزدیک به هیچی... در یک جایی دور از چشم ما تلنبار می شوند. بهران زباله ها در ایتالیا یادتان هست. فعلن که وضعیت ما شبیه کسی است که دوپینگ کرده یا فعلن با مصرف مواد نیروزا فعلن یال و گوپالی بهم زده. هر چه ریخت و پاش و ندانم کاری می شود، دوستان با سبیل چرب نفت عزیز خم به ابرو نمی آورند. دوپینگ نفتی. شنیده ام برخی از این کسانی که دوپینگ می کنند و یا مواد نیروزا مصرف می کنند دچار عوارضی می شوند. در سنین بالا. برخی از دوستان تزهایی در باب مدیریت جهانی ارائه می دهند.خوب است. اما راستش اگر یک تزی هم برای دفن زباله بدهند و مهم تر بازیافت آن بسیار کاراتر خواهد بود. 8میلیون آدم در تهران خدا می داند روزی چند تن زباله تولید می کنند. ببخشید که در کوران مباحث مهمی مثل اسید پاشی و عدل و انصاف به موضوع بی اهمیت زباله ها پرداختم. دست دوستان زباله دزد هم درد نکند که لااقل حجمی از این طلای کثیف را بازیافت می کنند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 23:41  توسط کریم  | 

به یک نظرخواهی در اینترنت برخوردم پرسیده بود درباره اسیدپاشی به صورت دختران توسط برخی خواستگاران که به نظر شما چه حکمی باید درباره آن داده شود چند گزینه بود: قصاص با اسیدپاشی به صورت خواستگار، دیه، اعدام و حبس ابد. من به اعدام حکم دادم (با استدلالی که در بحث اعدام هم آن را آوردم)  نزدیک به پنجاه درصد از حدود هزار نفری که شرکت کرده بودند حکم به قصاص داده بودند  برای من خیلی جالب بود که در کنار این جمعیت بیش از سی درصد به اعدام حکم کردند یعنی این تفکر من بدون طرفدار نیست البته می‌بخشید که دیدگاهم خیلی روشنفکرانه نیست. البته یک حکم مناسب دیگر می‌تواند قصاص همراه با حبس ابد و اخته کردن باشد در این باره شوخی نمی‌کنم من عمل اسید پاشیدن را از قتل عمد با طرح قبلی بدتر می دانم اعدام حقیقتا کم است برای آنکه بفهمید انصاف چه اقتضایی دارد چند دقیقه خودتان را جای قربانی بگذارید (این تخفیف را به جهت دوستانی که با اعدام مخالفند مطرح می‌کنم)
چند لینک را درباره اسیدپاشی ببینید
لینک 1
لینک 2
لینک 3

لینک ۴

بد نیست کامنتها را هم ببینید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 0:0  توسط عباس  | 

پستهای این وبلاگ بیش از این است ولی من فقط تا پست 277 را که مربوط به چند روز پیش است دانلود کرده‌ام همه در یک فایل فشرده با فرمت 7zip هستند حدود 270 کیلوبایت.
کل آن چیزی که تا چند روز پیش نوشته شده است اگر آن را دانلود کنید آرشیو علابویز را تماما در اختیار خواهید داشت البته کامنتها در آن نیستند و فقط پستهاست اما همین هم غنمیت است
بعد از دانلود آن را از حالت فشرده در آورید فایل content را اجرا کنید و لینک داخل آن را بزنید کل علا را بدون وصل به اینترنت در اختیار خواهید داشت روی آرشیوها کلیک کنید و ببینید

لینکها به دو جا مربوط می‌شوند ولی یک فایل بیشتر نیستند گفتم اگر مشکلی پیدا کردید از لینک دیگر استفاده کنید
لینک دانلود:
از megaupload

یا
از 2shared

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 19:24  توسط عباس  | 

چند روز قبل رفتم و از فيدريدر خودم (snarfer)، پوشه news را حذف کردم تا ديگر اخبار هر روز جهان و ايران به دستم نرسد از فيدريدر پرتابل خودم (greatnews) هم اين پوشه را حذف کردم مدتي بود مترصد اين کار بودم اما مردد بودم حالا با هيچ خبري مواجه نمي‌شوم (مگر شايد از طريق هفتان) اخبار را هم که نمي‌بينم و محيط اطرافم هم مانند تهران هي وضع مملکت را توي سرم نمي‌کوبد الآن تقريبا در حد سایتها و وبلاگهاي حوزه انديشه و طنز و گاه ورزشی محدود شده‌ام اميدوارم دوستان ديگر هم بتواند اين تصميم مهم را بگيرند مخصوصا کریم

بيت:
هر که باشد از خبر دور او خوش است
خاصه آن کس را که tv خامش است
پس خبر را حذف کن تا نشنوي
تا به آرامش رسي شادان شوي
پند من بشنو و لجبازي مکن
لااقل از مولوي بشنو سخن
«هر که او هشيارتر پردردتر
هر که او بيدارتر رخ‌زردتر»
پس ز هشياري و بيداري بکاه
تا به کي افغان و ناله، سوز و آه
مرتضي جان رسم شنگولي جز اين
نيست که غافل شوي، غافل، همين
گر کريم از اين سخن دلگير شد
«مهلتي بايست تا خون شير شد»
اين سخن از مولوي يک حکمت است
«استن اين عالم اي جان غفلت است»
از فراموشي و عادت هم کريم
بهره‌ها خواهي گرفتن بس عظيم
گر چه بردم نام از اين دو عزيز
روي صحبت با رفيقان هست نيز
مصطفي و مهدي و افشين، مجيد!
جملگي اين پند را بايد شنيد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 22:42  توسط عباس  | 

و یک نقدی بنویسد

اگر جای برای نوشتن نیست دست کم خطابه ایی برای اهالی خانه،محل کار،همکلاسی ها،همخانه ایها ایراد کند.

از این نظر افلاطون و ارسطو و مابقی فلاسفه به ما مباهات می کنند. از فوتبال تا فلسفه تا هوش مصنوعی.

لااقل بلدید که یک بنده خدایی را که آدرسش را بلد نیست با نگاهی حکیمانه که انگار نقشه راهنمای متحرکیت به ناکجا آبادی هدایت کنید.

آخی یک نفس اینها را نوشتم.یک دفعه بود.خوب است که جای برای تخلیه آدم داشته باشد. حالا هر چه که باشد. شده توی خیابان احساس تخلیه به شما دست بدهد و ندانید چه گلی بر سر بگیرید.

لابد همه جای دنیا آسمان همین رنگ است و همه صاحب نظر. بدی ما شاید آنجایی باشد که احساس صاحب نظر بودنمان به زندگی خصوصی دیگریی ها هم کشیده می شود. گاهی تجویز پزشکی و گاهی روانشناسی.

همین احساس در دوستان ژورنالیست هم هست. یک چیزی قلقلکشان می دهد که هم نقدی بر قطبی داشته باشند و هم نقدی بر آثار کوبریک.یک موقعی با خودم فکر میکردم ما چقدر منتقد درجه یک داریم . اما نه خیلی هم درجه یک نیستند.اما گزاره اول به جای خودش باقیست. یعنی کلی منتقد داریم.می توان این را هم اضافه کرد که این مملکت۷۰میلیون پادشاه دارد و هفتاد میلیونهای دیگری که نمی دانم جز یکی که آن هم هفتادمیلیون منتقد است منهای ۱۰۰۰۰۰نفر.شکلی کمیک از آتن عصر افلاطون و ارسطو.سخنوری در حد اعلا.فقط کسی نیست کاری انجام دهد.لابد به مانند دوستان آتنی از ارزش پایین تری نسبت به سخنوری قرار دارند. یکی از ورژن های جدید سخنوری هم مدیریت مملکت با نفت ۵دلاری است که اخیرن حکیمی ایراد فرمود. راستی این سیب های وارداتی قرمز ظاهر جالبی دارند و داخلشان خراب.لابد شرایط فریزشان خوب رعایت نشده و از بس حجمش در گمرک زیاد بوده سی چهل روزی در نوبت بوده اند تا به دست من نگون بخت برسند. این دوست سخنور سخنورهای بسیار دیگر هم دارد که هیچیش یادم نیست. ولی خوب کلن اهل سخنوریست. آهان حس سخنوریش آنقدر گل کرده و مث من احساس تخلیه پیدا کرده که این مملکت ۱میلیون ۶۹۸هزار و ۱۹۸متر ی برایش کم است دوست دارد بر سر همه دنیا خالیش کند. بعضی وقت ها جا کم می آید دیگر.از این دوستمان که بگذریم مسئله کماکان پا برجاست. او هم اهل همین کوچه ها و خیابان هاست.خوب

دلیلش چیست؟یک چیزی که یک پست جداگانه می طلبد و این کار را خواهم کرد.اسمش را می شود گذاشت چشم و هم چشمی.بی مزه است نه.کمی صبر کنید تا بپزمش بعد ببینیم چه می شود.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 17:47  توسط کریم  | 

نام فیلمنامه: 1404

این داستان خیالی در سال 1404 اتفاق می افتد و هر گونه تشابه فضا و شخصیت ها با مسائل و شخصیت های روز اتفاقی می باشد.

فصل اول: تماشای تلویزیون

شب،داخلی،مردی در حال تماشای تلویزیون،نما از پشت سر،لانگ شات،گوشه سمت چپ تصویر زنی در حال شستن ظرف ها؛فاصله دوربین تا سر مرد به نحویست که صفحه تلویزیون دیده نمی شود و تنها شعاعهای آبی رنگ از نور در اطراف سر وی پیداست.

- آقایون خانمها خدمت شما سلام عرض میکنم، با خبرهای بیست سی از یران و سایر نقاط جهان همراه باشید. نخست خبرهای یران.

- رییس جمهور امروز با حضور در جمع مردم ساوجکلاغ ضمن محکوم کردن توطئه های رژیم های زورگوی جهان خطاب به مردم ساوجکلاغ اعلام کرد که ما در برابر همه توطئه ها همچون 57سال اخیر ایستاده ایم و تا بر حقوق مسلم خود پافشاری خواهیم کرد. وی همچنین از یک اتفاق بسیار خوشحال کننده که بزودی رخ خواهد داد خبر داد.در جریان این سفر 346طرح عمرانی در ساوجکلاغ افتتاح یا کلنگ زده شد.

صدای زن از آشپزخانه

- بزن شبکه 14مون جونگه.

مرد کانال را عوض می کند.

- به حول و قوه الهی چرخه سوخت هسته ایی در حال کامل شدن است و در صورت رسیدن سوخت هسته ایی از کشور دوست و برادر مروسیه ظرف 6 ماه آینده نیروگاه هسته ایی بوشهر راه اندازی خواهد شد.

- گفتم بزن سریال مون جونگ

مرد کانال را عوض می کند.

- خدمت شما بینندگان عزیز و ارجمند سلام عرض میکنم. پیروزی انرژی هسته ایی رو تبریک میگم و اما میشینیم به تماشای مسابقه حساس لیورپول و چلسی. همکارانم بعد از این مسابقه بازی منچستر رئال رو پخش خواهند کرد. پس از اون از سری آ یووه – اینتر و در ساعت سه بامداد پخش با تاخیر میلان – رم

زن با عجله از آشپزخانه می آید و کنترل را از مرد می گیرد

- بدش من . مگه نمیگم مون جونگه.

سعی می کند با دستانش که پوشیده با دستکش است کانال را عوض کند که موفق نمی شود و از مرد می خواهد تا کانال دلخواه ش را بیاورد.

مرد رو به زن

- شام چی داریم

- هیچی

- هیچی که نشد شام

- یه چیزی درس کن. مگه من مسوول شامم

- دست از این فمنیست بازیات بردار زن طلاقت میدم

- موقعه ایی که داشتی مخمو میزدی که عند فمنیست بودی چی شد.خرت که از پل گذشت یادت رفت

مرد کانال تلویزیون را عوض می کند

- در خدمت آقای عبادی هستیم با موضوع حذف تعدادی صفر از پول ملی در برنامه 90اقتصادی

- آقای دکتر اصولن صفر چه اهمیتی داره.صفر که صفره

- بله با تشکر از شما که منو مرتب به برنامه هاتون دعوت می کنید.عرض کنم که بله صفر که صفره. مسئله اینه که چندتا صفر

- آقای دکتر برخی منتقدین دلسوز معتقدن 6صفر کافیه. حداقل تا یکی دو سال دیگه

- خوب من نظری خلاف شما دارم

- بله بینندگان عزیز هانطور که می بیند رسانه ملی مال همه ست.ببینید داره انتقاد میکنه. پس چندتا آقای دکتر.

- 9تا

- چرا 9تا

- ببینید الان در هر حال حاضر هر 1میلیون تومان ما برابر است با 1دلار.تجربه 57 ساله نشون داده که باید آینده نگر بود.سال 87.یعنی خیلی قدیم ها سه صفر رو برداشتن از 1000ریال شد یه تومن.حالا باید 6صفر برداریم تا یه میلیون تومن بشه یه تومن. اگر بخوایم در راستای طرح چشم انداز ایران1504که همین دیروز طرح و بررسی و کارشناسی و تصویب و قانون شد حرکت کنیم بهتر است جهت پیش گیری از نوسانات و کوبیدن مشت محکمی بر دهن استکبار پیش دستی کنیم و 9 صفر کم کنیم

مرد کانال را عوض می کند

- تورم در سال جاری به سه درصد رسید

کانال مجدداً عوض موشود

- جهش بزرگ...

کانال مجدداً عوض موشود

- در برنامه سینما امروز مروری داریم بر آثار گیمیایی و فیلم فیصر را پخش می کنیم

- ناهید...ناهید...کجایی بیا . فیلم فیصرو میخواد نشون بده

...ادامه دارد


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 15:49  توسط کریم  | 

این ادامه مطلبی است که در چند پست قبلی دیدید به نظر من مساله‌ای که در پست فعلی مطرح می‌کنم بسیار مهم است البته شاید دوستان نظر مرا نپذیرند اما امیدوارم در اینکه این مساله مهم است و بر زندگی بخشی از جامعه ما بطور مستقیم و عده‌ای دیگر (از جمله خانواده این افراد سختگیر و مخصوصا زنان و دختران) تاثیرات غیرمستقیم بدی دارد با من همدل باشند

ادامه از پست قبلی: ...اما گروه اول یعنی آنان که دین و اخلاق را جدی می‌گیرند معمولا هزینه‌پردازند آنها نفع خود را به آن دنیا و بهشت حوالت داده‌اند بنابراین می‌توانند به امید پاداش اخروی هزینه‌هایی را در این دنیا بپردازند که گروه اول نمی‌پردازند خصوصیات این گروه عبارت است از:

جزمیت در باور که ریشه آن در تخفیف دادن و عدم بهره‌گیری از تعقل و نیز فقدان نگاه تاریخی به دین است.

قاطعیت در عمل ولو اینکه با عقل سازگار نباشد (تحت عنوان عمل از روی ایمان)

درک نادرست از مکانیسم تربیتی دینی و حذف نابجای عناصر تسهیل‌کننده زندگی اجتماعی و فردی (حذف سوپاپ‌ها) در دین و کاسه داغ‌تر از آش شدن. مخصوصا به رسمیت نشناختن حوزه شخصی و منع تجسس در زندگی خصوصی.

خلط کردن گناه به عنوان امری فردی و گناه به‌مثابه بزه‌کاری در عرصه اجتماع و سعی خام در حذف اولی با مکانیسم‌های بازدارنده اجتماعی با توهم به صفر رساندن بزهکاری.

به رسمیت نشناختن انسان در معنای عادی و متعارف (با ضعفها و قوتهایش)، در تربیت اخلاقی و اخلاق و فرد اخلاقی را به‌مثابه امری مطلق و غایی تعریف کردن.

این گروه در برابر سختگیریهایی که روز به روز و تحت عنوان حفظ اخلاق اجتماعی و فردی و شرع و ... در سیما افزایش می‌یابد خود نیز روز به روز مساله را جدی‌تر تلقی کرده و سخت‌گیرتر می‌شوند این مساله تا حدی به فقدان حافظه کافی در آنها نیز برمی‌گردد آنها از یاد می‌برند که همینها چند سال پیش پخش می‌شده‌اند و آنها بدون آنکه ایرادی به آنها ببینند آنها را مشاهده می‌کرده‌اند در واقع بسته شدن در صدا و سیما بر برخی مسایل سبب شده تا افراد نیز توقع مذهبی‌شان بالاتر برود اگر زمانی آستین برهنه زنی نمایش داده می‌شد و آنها  هم می‌دیدند بدون آنکه احساس مشکل جدی‌ای کنند حالا که چند سالی است در این مورد سخت‌گیری می‌شود حساسیت این عده هم بالا می‌رود و دیگر تحمل نخواهند کرد که سیما چنین چیزی را نشان دهد اگر پیش از این لوک خوش‌شانس با کلماتی مانند ابله و کله‌پوک پخش می‌شد و ما احساس نمی‌کردیم مشکلی دارد حالا که این کلمات سانسور می‌شود اگر بار دیگر در کارتونی آن را بشنویم فریاد بر می‌آوریم که اینها بدآموزی دارد و چرا پخششان می‌کنید؟

این را من سخت‌گیری پیش‌رونده می‌نامم که روز به روز در حال جلو رفتن خواهد بود هم گریبان سیمایی‌ها را می‌گیرد چون مجبور می‌شوند روز به روز سانسور بیشتری را اعمال کنند تا رضایت این عده را جلب کنند و نیز این عده از مردم را نیز به صورت اتوماتیک و ناخودآگاه به دنبال خود می‌کشد و ظرفیت پذیرش آنچه را پیش از این می‌پذیرفتند از آنها می‌گیرد و سبب می‌شود تا هم به خود سخت بگیرند و هم به دیگران.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 23:25  توسط عباس  | 

بدون شرح

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:34  توسط مرتضی  | 

به نظر می رسد ندرتِ وجود یک قاعده مطلق در زندگی ِ آدمیان خود عامترین قاعده ی ِ زندگی همین آدمیان است، ندرت از آن رو به کار می برم که خود در همین اکنون مشمولِ یک قاعده مطلق از آن مطلق قواعد ِ اندکم ....... 

شاید زنها را به این دلیل بزرگترین واسطه ارتباط خود با طبیعتِ دنیا و دنیای ِ طبیعت می دانم که شبیه ترین هستند  به این هردو ....و هردو در بسیاری اگر نگویم در همه ی ِ ویژگی ها بسانِ همند و چنان ِ هم ....یکی از ویژگی هایی که موضوع سخن من است دو مرحله ای بودن زندگی ِ طبیعت است دو مرحله یِ دوری..... پیاپی این می آید و آن می رود.... طبیعت زمانی مرده است و بی محصول و زمستانی و دیگر زمان تابستانی است و پر حاصل .... درست بسانِ زنها که زمانی زمستانند و دیگر زمان تابستان  ... زمانی در دوره ی خویشند و زمانی بی دوره خویش.......... دوره ای که دورش را هرگز پایانی نیست...... این همه از زنان گفتم تا به مردان برسم ...مردان نیز به گونه ای دیگر گون از طبیعت ،دوره مندی های زندگی خویش را دارند ....من الان پریودم ......و برای مدتهاست هیچ چیز نمی توانم نوشتن ....

تصور کنید زنی در حال پریودی از خود انتظار باردارشدن داشته باشد ....که هرگز ندارد با همه سبک مغزی زنانه اش.....برای مردان نیز همین گونه است و نمی بایست آن هنگام که پریودند از خود انتظار زایایی داشته باشند و مسأله اینجاست که بسیاری مردان بدین نکته پی نبرده اند و چون نبرده اند  و دوره های زمانی پریود شدن خویش را نمی شناسند نمی توانند زایش های خویش را سامان ببخشند و بسیاری با وجود ِ وجود ِ توانایی در وجودشان از بدنیا آوردن توانایی هایشان در می مانند .... شما چطور آیا می دانید کی پریود می شوید؟

و اما در ان آخر کار بگذارید این قاعده را فقط در باره آن صدهزار نفر ِ دکتردرآورد به کار برم زیرا که باقی ایرانیان چه امروزیان و چه دیروزیان دائم الپریودند ... وتاریخ خونین ایرانی ها حکایت از دفع دائم خونابه از ایرانسان دارد ......... ایرانسان .........

وبلاگ ما نیز  یک ماهی ست پریود شده است( درست مثل اقتصاد آمریکا) و طبیعتا کریم با نالیدنهایش که چرا این وبلاگ این روزها همخوابگی نمی کند با او ،فقط خود را خسته می کند.... پیشنهاد می کنم یا برود سراغ وبلاگ های دیگر یا اندکی صبر کند.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:43  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 1:5  توسط کریم  | 

هر کسی عمرش بیش، مشاهده‌اش مر پیشرفت خزنده سختگیری‌های ظاهری اخلاقی‌اش بیش.

چند سال است تلویزیون می‌بینید؟ آیا خاطرتان هست که در ازمنه قدیم، تلویزیون آیا در پخش موسیقی و ظاهر بازیگران آزادتر بود یا نه؟ به وضوح جواب مثبت است یعنی روز به روز فضا سختگیرانه‌تر شده است محدودیتها بیشتر شده است در عین آنکه در اجتماع هزاران اتفاق می‌افتد اما این قاعده شده است تا هیچوقت از حقایق نامطلوب نامی برده نشود تصویری که از جامعه در سیما ارائه می‌شود کمترین تطابق را با واقعیت جامعه دارد و به یک فضای کاملا پاک و مقدس شبیه است که البته اندک عناصر نامطلوبی هم در آن هستند که قابل کنترلند. اشتباه نکنید من نمی‌خواهم بگویم که صحنه‌های خلاف نشان بدهند و یا فحش پخش کنند بلکه می‌خواهم که نشان بدهند که برخی مشکلات را پذیرفته‌اند.

تا قبل از آنکه دوزاری این آقایان بیفتد که بحث ایدز جدی است برنامه‌های مشاوره‌ای اجتماعی و درمانی صدا و سیما طوری برخورد می‌کردند که گویی ایرانی‌ها همگی خواجه‌اند و هیچ معضل جنسی‌ای در کشور وجود ندارد!

انتقاداتی که به برنامه‌های طنز می‌شود که بدآموزی‌دارند و مانند آن اینطور القا می‌کند که انگار در محیط اجتماعی همه دارند با سلام و تهیت با یکدیگر برخورد می‌کنند بنابراین کودکان و نوجوانان نباید حرفهای بدی از تلویزیون بشنوند که اخلاقشان آسیب ببیند!

این واقعیت که تعداد غیرمذهبی‌ها در حال افزایش است لاپوشانی می‌شود

این واقعیت که روبط جنسی نامشروع در حال افزایش است لاپوشانی می‌شود

این واقعیت که در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که رعایت اخلاق در آن از کشورهایی که نه ادعای مذهبی بودن دارند و نه سردمداری جهان اسلام را، بسیار عقبتر است لاپوشانی می‌شود

این واقعیت که اکثر موسیقی‌هایی که در داخل کشور شنیده می‌شود غیرمجازند لاپوشانی می‌شود

این واقعیت که شو و فیلم به وفور در اختیار مردم است لاپوشانی می‌شود

همه اینها شاید ناشی از این نوع تفکر است که مطرح کردن وجود امور غیر اخلاقی، خود غیر اخلاقی است در مواجهه با این جو که سیما ایجاد می‌کند ما دو گروه مردم داریم (روشنفکران و متفکران و کسانی را که می‌توانند مستقلا درباره این موضوعات بیندیشند و منفعل محض نباشند را از این مجموعه خارج می‌کنم):

1- مردمان مذهبی یا سنتی-مذهبی که در اقلیت‌اند.

2- دیگر افراد جامعه که اکثریت را شکل می‌دهند.

گروه دوم راه خودشتان را می‌روند آنها در طول تاریخ یاد گرفته‌اند با عناصر غالب در جامعه از جمله حاکمان و مذهب چگونه مواجه شوند حکایت یکی به نعل بزن و یکی به میخ است و یا اینکه نه سیخ بسوزد و نه کباب. آنها هم مذهبی‌اند و هم نیستند. هم اخلاقی‌اند و هم نیستند و برای اینها برآوردی از هزینه و یا نفع کیفیت مذهبی یا اخلاقی بودن را تعیین می‌کند برآوردی که غالبا منفعت‌جویانه است. عناصر ظاهری دین معمولا در قبال منافعی که مخصوصا از جهت اجتماعی می‌رسانند خیلی هزینه‌بردار نیستند حتی من روزه را هم با توجه به فشار جسمانی که بر انسان وارد می‌کند چندان دشوار نمی‌دانم (دلیلش بماند برای رمضان بعدی) حکایت مابقی ظواهر که بسیار روشن‌تر است مخصوصا این جو زیارت‌روی و حج که خیلی جامعه ما را گرفته است و معمولا با کلی سر و صدا و اعلام و در بوق کردن همراه است این هزینه‌ها در برابر وجهه اجتماعی به دست آمده به چشم نمی‌آیند. اینها هم دنبال رضایت درونی از مذهبی بودن و احیانا پاداش اخروی‌اند و هم در پی منزلت اجتماعی، البته تا آنجا که به منافع آنها لطمه جدی نخورد و لذایذ آنها هم بیش از حد محدود نشود.

این گروه در برابر نگاه وارونه سیما از خود عکس‌العمل چندانی نشان نمی‌دهند.

ادامه دارد......

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 0:47  توسط عباس  | 

مرتضی این تئوری مرا خوب می‌داند و دوستان دیگر هم احتمالا شنیده‌اند که در کشور ما مردم و حکومت همدلند و فقط حدود صدهزار نفر (رقم را به معنای جدی آن نگیرید به محتوا دقت کنید) هستند که متفاوت فکر می‌کنند و این راه حل را دادم که برای این عده در خارج کشور کاریابی کنند و همه آنها را تبعید کنند تا کشور در هماهنگی کامل به پیش و یا پس برود این ایده ناشی از این تفکر من است که مردم ما فاقد آگاهی سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، تاریخی، دینی، اقتصادی و … هستند و آن عده قلیلی که از این امور بویی برده‌اند یا فرصت‌طلبند و بر گرده مردم سوار می‌شوند و یا آنکه از این وضعیت رنج می‌کشند عده اخیر که بسیار اندک‌اند کاری هم به جز ناله از دستشان بر نمی‌آید چون هیچ کسی به حرف آنها گوش نمی‌دهد آنها گاه از طریق نشریات و گاه از طریق اینترنت می‌خواهند حرف خود را به گوش مردم برسانند اما این توهمی بیش نیست در واقع خوانندگان و نویسندگان حلقه محدود دربسته‌ای هستند که تعدادشان از چندده‌هزار نفر تجاوز نمی‌کند هیچ توسعه‌ جدی‌ای در تعداد خوانندگان در کار نیست نسل جدید دغدغه‌های روشنفکرانه ندارد و نسل قدیم حوصله تغییر اندیشه‌اش را.
پذیرفتن عجز از تغییر شیرین است اگر زود اتفاق بیفتد و تلخ است آنگاه که بر عمر تلف‌کرده بر سر آن افسوس می‌خوری
من و کریم یک لینک مشابه را بدون اطلاع هم در قسمت پیوندهای روزانه قرار داده‌ایم البته با دو اسم، چون من ترجیح دادم نام دیگری بر آن بگذارم حتی همین تفاوت نامگذاری هم می‌تواند جالب باشد و تلقی‌ای که من و کریم از آن داشته‌ایم و اینکه هر دو به یک چیز نسبتا مشابه اندیشیده‌ایم
دو پیوند سمت چپ صفحه:
از کریم: ما چند نفریم؟... و یا راه‏هایی برای خوش‏گذرانی
از من: لذت درک ناتوانی
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 22:6  توسط عباس  | 

 
Grazr