اكنون كه ياران به كناري شده و ميدان سخن را وانهادهاند تا جاييكه گويي گرد خاموشي و سكوت بر دامن شريف علّابويز نشسته، اين حقير با بضاعت مزجات خويش و به بهانهي
بحث اخير آقاي مصطفي ملكيان راجع به روشنفكري ديني، جهت گرم نگه داشتن وبلاگ به چوپاني اسب فصاحت! در ميدان بلاغت! ميپردازد(جلّ الخالق! عجب كاري!) و اميدوار است كه دوستان در اين بحث مشاركت فرمايند.
آقاي ملكيان در مصاحبهي مورد بحث به طور كلّي طرح روشنفكري ديني را ناموفّق ارزيابي كرده و عمدهترين اشكالاتي را كه به كار روشنفكري ديني وارد ديده، مشكلات روشي دانسته و اساساً تعبير و تفسيرهاي اين روشنفكران را خواه ناخواه متكلّفانه و تصنّعي قلمداد كرده است. به عبارت ديگر، ملكيان با تأكيد بر روششناسي(يا به قول ايشان متدولوژي) در علم تفسير، روشنفكران ديني را نسبت به اين روششناسي ـ كه طبق فرض بايد بيطرفانه و عاري از پيشفرض(presuppositionless) باشد ـ غيرمتعهّد و ناپايبند دانسته و اين را مشكل بنيادي اين روشنفكري قلم داده است، به اين ترتيب كه گفته است:
«اگر از روشنفکری دینی چیزی به ذهن شما متبادر شود که حاصل مواجهه و آشنایی و انس شما با روشنفکران دینی کشور ما باشد، نمیتوان بنده را روشنفکر دینی دانست. روشنفکر دینی به کسانی اطلاق میشود که مفاهیم و نظریات و آموزههای دنیای مدرن را از دل کتاب و سنت متون دینی استخراج میکنند. به زبان صریحتر روشنفکران دینی ریشه «همه چیز خوب» را که در مدرنیته میبینند، در مجموعه متون مقدس پیدا میکنند و به جامعه نشان میدهند و آن را جزو اصل و ذات دین معرفی میکنند.از طرف دیگر هرچیزی را که در متون مقدس با «چیزهای خوب» مدرنیته ناسازگار میبینند جزء عرضیات و فرعیات دین معرفی میکنند و میگویند که این اصول جهانشمول و فراتر از زمان و مکان نیستند و جزو امور مقطعی و موضعی هستند. من به رغم احترامی که برای روشنفکران دینی قایل هستم و میدانم که در کارنامه آنها چیزهای آموختنی به وفور وجود دارد، اما وقتی در اصل پروژه روشنفکری دینی تأمل میکنم، می بینم که روشنفکران دینی ما به واقع، مدرنیته را اصل گرفتهاند و برای هر چیز مقبولی که در آن یافت میشود ما به ازایی در قرآن و سنت هم پیدا کردهاند. ...... آنها چیزی را که خود میخواهند، از متن مقدس بیرون میکشند. ... آنها آنچه را که از مدرنیته میپسندند از دل قرآن و روایات استخراج میکنند و به نظر من این کار تصنعی و متکلفانه و با زیر پا گذاشتن اصول تفسیر صورت میگیرد. به نظر من در یک صورت پروژه روشنفکری دینی میتوانست بسیار موفق باشد که البته این مطلوب هم در واقع امر تحقق پیدا نمیکند. مطلوب این بود که روشنفکران ما بدون ذرهای التفات به مدرنیته، یک متولوژی ارایه دهند که براساس آن قادر باشیم تا آیات و روایات جهانشمول (universal) و محلی (local) را از هم جدا کنیم. در این متدولوژی نباید به آنچه در مدرنیته خوب و بد تلقی میشود، توجه داشت. این متدولوژی باید مستقل باشد تا از ورای آن دریابیم که آیات و روایات ما کدامیک جزو اصول جهانشمول اسلام است و کدامیک به زمان و مکان خاصی اختصاص دارد. به این ترتیب باید چیزهایی را که در مدرنیته قابل دفاع است)ضروریات) از چیزهای غیرقابل دفاع (غیرضروریات) با یک متدولوژی که قابل ارجاع به متون دینی و مذهبی نباشد، جدا کرد. در مرحله بعد باید نگاه کرد و دید که آیا هر چیزی که در مدرنیته مطلوب است، در دین هم جزء امور جهانشمول است و صرفاً چیزهایی که در متون مقدس جزو موارد مقطعی تشخیص داده شد، یا با وجوه مطلوب مدرنیته سازگاری دارد یا خیر؟»البته آقاي ملكيان اين حق و آزادي را دارد كه خود را روشنفكر ديني نداند يا بداند و من هم ميتوانم او را فارغ از اين موضعگيري صريح، روشنفكر ديني ندانم و بنابراين در اين زمينه بحثي لازم نميبينم. گفتن اين نكته هم شايد بد نباشد كه در اينجا نقد من به سخن ملكيان از سر هواداري يا تعلّق خاطر نسبت به روشنفكري ديني و بنابراين نوعي مدافعهگري نيست(هر چند كه احتمالاً چنين برداشتي هم از آن ممكن باشد!) بلكه توجّهام بيشتر معطوف به تناقضها، شكافها و ايراداتي است كه هم به موضع روشنفكران ديني و هم به موضع ملكيان ميتوان وارد نمود. روشنفكري ديني، چنانكه پرچمدار اصلي آن دكتر سروش، بارها تأكيد و ادّعا كرده، تنور انديشهي ديني را در جامعهي معاصر داغ نگه داشته است، امّا دريغ كه حاصل داغي اين تنور، ناني لذيذ براي ارباب بيمروّت دنيا! بوده است كه ناجوانمردانه مفاهيم را به كام خود مصادره ميكنند و با اينهمه فحش هم ميدهند و تكفير هم ميكنند! شايد قرار گرفتن روشنفكري ديني در موضع مخالف نظام ج.ا.ا باعث پارهاي سردرگميها شده به طوريكه اگر كسي همچون ملكيان هم بر طرح كلّي آن نقدي وارد كند، ممكن است برخي آن را به نفع نظام حساب كنند، همانطور كه مثلاً
خبرگزاري فارس قضيه را با آب و تاب نقل كرده است.
و امّا نقد من بر سخنان اخير ملكيان؛
اين گفتهي آقاي ملكيان درست است كه روشنفكران ديني مدرنيته را اصل گرفتهاند(البته انصافاً با ديدگاهي نقّادانه مدرنيته را اصل گرفتهاند)، امّا به نظر من اين امر مخلّ صحّت روششناختي كار آنها نيست. همانگونه كه آرش نراقي به درستي و با استدلال گفته است، دكتر سروش طرح يا پروژهي روشنفكري ديني را به پايان و به كمال خود رسانده است و از اين جهت من هر جا سخن از اين نحله در ميان است، كار صحيح را در اين ميدانم كه به او ارجاع داده شود. در اين صورت آنچه كه من از آثار و آراء سروش در مييابم اين است كه كارهاي نظري اصلي او كه كارهايي معرفتشناختي و در حوزهي تفسير است، بهويژه «قبض و بسط تئوريك شريعت»، كارهايي روشمند است كه البته قابل نقد و واجد اشكال هست، امّا اين نقد و اشكال بيش از آنكه متوجّه روششناسي آن باشد بر ابعاد نظري آن ناظر است. بنابراين برنامهي اصلي روشنفكري ديني استخراج اصول و مباني مدرن از بطن دين نيست، كه دكتر سروش نيز به تكلّفآميزي اين كار واقف است، بلكه دشواري اصلي اين پروژه، كه مايهي تكلّفآميز شدن آن از وجهي ديگر ميشود، در جايي ديگر است و آن دشواري همساز كردن امر قدسي(وجه غالب دنياي ديني) و امر عرفي(وجه غالب دنياي مدرن) است. بنابراين من هم تصنّعي و متكلّفانه بودن بسياري از كوششهاي نظري در طرح روشنفكري ديني را ميپذيرم و حتّا ميتوانم در آثار خود سروش اين اعتراف به تكلّفآميز شدن و گلايهي بياختيار او از آن را نشان دهم كه ، ولي اين موضوع را چنانكه توضيح دادم متوجّه جنبهي روششناختياش نميدانم، چون قبول دارم كه بنا به تعريف كسي كه در راه روشنفكري گام ميزند محقّ است كه مدرنيته را اصل بگيرد و روشنفكر ديني باكي از اين اتّهام، يعني اصل گرفتن مدرنيته، ندارد(البته اين اصل گرفتن به هيچ وجه معادل مطلق و بيچون و چرا گرفتن نيست، بلكه اصل گرفتني نقّادانه است). نكتهي روششناختياي كه مطلوب نظر ملكيان است (و آن را در واقع امر ناممكن دانسته!)، يعني ارائهي يك روششناسي جهت بررسي ضروريات و غيرضروريات مدرنيته و خوب و بد آن فارغ از ارجاع به دين، و بررسي امور جهانشمول(= ذات يا گوهر؟) از امور محلّي(= مقطعي يا عرضي؟) دين بيالتفات به مدرنيته و آنگاه مقابلهي اين دو، البته اگر ممكن باشد چيزي است كه راست كار دانشمند و فيلسوف برجعاجنشين هست(و البته كاري ارزشمند است و من علاقهي زيادي هم به اين كار دارم!)، امّا نخست اينكه روشنفكر در عين حال كه سروسرّي يا سروكاري با عالم علم و فلسفه دارد، عالم و فيلسوف صرف نيست، بلكه برنامههاي اجتماعي، فرهنگي و سياسي نيز در سر دارد و اين او را مجاز ميدارد كه از پايگاهي كه برگزيده است، يعني روشنفكري و به تبع مدرنيته، به امور بنگرد و اهداف مورد انتظار را دنبال كند و اين كجا و شيرتوشيري(آنارشيسم) روششناختي كجا؟ دوم اينكه به اعتراف آقاي ملكيان چنين مطلوبي در روششناسي در واقع امر ممكن نيست و در اين صورت ديگر اشكال ايشان را چگونه ميتوان وارد دانست؟ البته ملكيان بر اين عدم امكان دليل نياورده است و به نظر من دليلي هم ندارد كه اجراي چنين روشي(بهويژه در دنياي علم) محال باشد. وانگهي من حتّا گمان ميكنم كه اين مطلوب نظر آقاي ملكيان به نحوي تلويحي در طرح روشنفكري ديني نيز تا حدودي لحاظ شده است، به اين معني كه روشنفكر ديني، آنگونه كه از سروش در مييابم و پيشتر گفتم، تماميت مدرنيته را اصل نگرفته و نميگيرد و خوب و بد آن را از مقبول يا مطرود بودن اين و آنش نزد خود و ديگران نميگيرد؛ اينكه فيالمثل حقوق بشر را وجه مثبت مدرنيته قلمداد ميكند و تمامتخواهي(توتاليتاريسم) يا خشونت مدرن را وجه منفياش، همينطور از سر شكم حرف زدن و اللهبختكي نيست و نشان ميدهد كه معياري در كار آن است و آن انسانگرايي است كه باز امري مدرن است و باكي از اتّخاذ اين معيار هم نيست. از سوي ديگر بحث روشنفكر ديني(سروش) در خصوص ذاتي و عرضي دين هم بحثي روشمند است كه در آن هرچند مجمل امّا نسبتاً مكفي به تفكيك امر جهانشمول از امر مقطعي دين(تا حدود زيادي بيالتفات به مدرنيته) پرداخته شده است( براي مثال دكتر سروش در بسط تجربهي نبوي(پاورقي ص 80) ذاتيات دين را در سه اصل به اين شرح مطرح كرده است:
«1. آدمي خدا نيست، بلكه بنده است(اعتقاد). 2. سعادت اخروي مهمترين هدف زندگي آدمي و مهمترين غايت اخلاقي دين است(اخلاق). 3. حفظ دين و عقل و نسل و مال و جان مهمترين مقاصد شارع در حيات دنيوي است(فقه)») و اين بحث به نظر من از جمله مباحثي است كه شخص آقاي ملكيان نيز از آن استفادهي مطلوب را كرده و گوهر اديان را معنويت قلمداد كرده است(ر.ك: كتاب «راهي به رهايي» ملكيان).
سخن كوتاه كنم؛ با كلّيات سخن ملكيان در خصوص عدم توفيق پروژهي روشنفكري ديني موافقم، امّا از وجهي ديگر كه بيانش مجال طولانيتري ميطلبد، و فكر ميكنم كه اين نبود آنچه كه از ملكيان در نقد پروژهي روشنفكري ديني انتظار ميرفت. البته حرفها و مدّعيات خوب و قابل قبولي هم در اين مصاحبهي او هست، امّا به نظرم ملكيان با آنكه تجربهي زيسته با روشنفكري ديني دارد، از زاويهي مناسبي به طرح موضوع نپرداخته است.
****
در انتها (و البته در حاشيه) عرض كنم كه برخي از علاقهمندان به آقاي ملكيان، دو وبلاگ براي نشر آراء و سخنان ايشان احداث! كردهاند(
اين يكي، و
اون يكي) كه البته كار فوقالعاده ارزشمندي است و بنده از همين تريبون از زحمات اين دوستان ناديده قدرداني ميكنم. امّا از گفتن نكتهاي نيز دريغ نميكنم و آن اينكه بايد بپرهيزيم از مطلق كردن و بتتراشيدن از افراد، كه اين پرهيز در واقع امر مطلوب نظر چنين برزگواران انديشمندي نيز هست. اشكالي نميبينم كه آدم از انديشه و نظر كسي خوشش بيايد و حتّا ستايشگرانه همدلي كند با او، امّا لازمه كه در ذهن و گفتار خود جايي هم براي طور دگر انديشيدن(و بهتر انديشيدن حتّا) در نظر بگيريم و لااقل اگه مثلاً كاري رو زير عنوان انتقادي انجام ميديم و در معرض ديد قرار ميديم، لفظ «انتقادي» فقط نقش ويترين و تشريفات نداشته باشه. اينهايي كه گفتم همه به خاطر اين بود كه در يكي از اين دو وبلاگ مزبور مطلبي با عنوان
«بررسي انتقادي آراء و انديشههاي مصطفي ملكيان» ديدم و يه جوري شدم از عنوان اين نوشته! حالا خودتون ميتونيد بخونيد و داوري كنيد.