تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

1-      پست قبلی از یک جهت رکورد این بلاگ را شکست چون از زمان ارسال آن تا اولین ملاحظه دوستان، حدود چهل و دو ساعت طول کشید

2-      مطالب طنز خواننده می‌خواهد. کاری که درباره نرم‌افزارها می‌کنم هم همینطور، چون هدف من گسترش استفاده از آن نرم‌افزارهاست، اما درباره مطالب جدی آنچه می‌نویسم حتی اگر یک خواننده هم نداشته باشد برای خود من از جهات مختلف خوب است.

3-      روشن است که نمی‌خواهم حضور دوستان در بلاگ از سر اکراه باشد من کارم را درباره نرم‌افزار در نرمجان ادامه خواهم داد چون شخصا به آن علاقمندم اما شاید کم‌کم باید این بلاگ برچیده شود.

4-      مطلب قبلی را که به غیر از مجید کسی ندید مطلب جدید نرمجان را هم شاید نبینید

5- این لینک را هم ببینید بد نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 1:25  توسط عباس  | 

من به بازی‌های خشن علاقمندم

وقتی انتخاب با من است دوست دارم نقش مثبت بازی کنم مثلا در بازی کانتر که هم می‌توانی تروریست باشی و هم پلیس، من هیچ وقت نقش تروریست را بر عهده نمی‌گیرم اما وقتی انتخابی در کار نیست مانند بازی جی‌تی‌ای که در آن باید نقش جنایتکار را بازی کنی، به راحتی آن نقش را می‌پذیرم.

در ضمن بازی از کشتن بی‌گناهان ابائی ندارم و شدت عمل را ترجیح می‌دهم استفاده از نارنجک برایم جالب‌تر از تفنگ است و البته اسلحه‌های سنگین‌تری مانند آر‌پی‌جی و حتی تانک خیلی برایم جالب‌اند مخصوصا اگر گرافیک خوبی گذاشته باشند و طرف مقابل پنجاه متر به هوا پرت شود اما دوست ندارم بدن طرف مقابل به شکل قطعه‌قطعه نشان داده شود به استثنای موردی که با تفنگ دوربین‌دار به سر کسی شلیک می‌کنم در آن موقع کمی هم بد نیست مغز طرف به اطراف بپاشد.

در ضمن بازی خشونت از نوع شکنجه را دوست ندارم ترجیح می‌دهم طرف مقابل سریع و بدون درد بمیرد بنابراین اگر دشمنی در حال جان کندن باشد او را سریع خلاص می‌کنم.

در زندگی واقعی حتی از کمترین خشونت‌ها هم بیزارم و نسبت به برخی از آنها اعتراض کرده‌ام با آنکه امکانش بارها برایم فراهم بوده اما هیچوقت حیوانی را نکشته‌ام مگر پشه و مگس را. البته بچه که بودم تعدادی مورچه هم کشته‌ام. فیلم ترسناک و یا خشن نمی‌توانم ببینم و سعی کرده‌ام هیچوقت از قدرتی که در برابر کم‌سن‌تر از خودم دارم سوءاستفاده نکنم.

اینها مقدمه‌ای بود تا چند سؤال بپرسم:

خشونت در بازیهای کامپیوتری در چه شرایطی مضر است و باعث خلق رفتارهای خشن در افراد می‌شود؟ چه استانداردی برای این موضوع وجود دارد؟ آیا سیستم‌های تعیین سن کاربر کارآمدند؟ در آن صورت مواقعی که کودکان در کنار ما بازی‌ها را مشاهده می‌کنند چه باید بکنیم؟

چه تفاوتی میان بازی خشن و فیلم خشن وجود دارد؟ [من خود به این تفاوت (در ایجاد خشونت) اعتقاد دارم] این تفاوت از کجا بر می‌خیزد؟ آيا به علت آن است که ما در بازی خود فعال و بازیگریم و در فیلم تماشاگریم؟ فعال بودن چه تاثیری می‌تواند بر ما بگذارد؟ آیا تماشاگر بودن بدون آنکه هیچ سهمی در ایجاد و یا کنترل خشونت داشته باشی سبب نمی‌شود که انسان نسبت به خشونت تساهلی ناروا پیدا کند و نسبت به آن برخوردی عادی نشان دهد؟

ـــــــــــــــ
*اشاره به این نگاه مولوی که هر کس در درون خود فرعونی دارد که هر وقت موقعیتش فراهم شد سر به طغیان بر می‌آورد و ادعای خدایی می‌کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:48  توسط عباس  | 

می‌خواستم پولی به داخل صندوق صدقات بندازم به اولین صندوق که رسیدم دیدم که سوراخش کرده‌اند به این صورت که میله‌ای فلزی را از سوراخ آن داخل کرده و آن را مانند یک اهرم به سمت پایین کشیده‌ بودند بدین ترتیب سوراخ گشادتر شده و راه برای برداشتن پول هموار گشته بود دیدم فایده‌ای ندارد چون پولم در معرض برداشت مستقیم نیازمندان قرار می‌گرفت به سمت صندوق بعدی رفتم دیدم درش را دوباره با اهرمی کج کرده‌اند پولهای این یکی را با دستان غیر مسلح نیز می‌شد برداشت قدمزنان به سمت صندوق سر کوچه‌مان رفتم اما ناگهان به خاطر آوردم که پرده آن صندوق نیز دریده شده است بنابراین با هدف اینکه روزی دیگر صندوقی سالم پیدا کنم و پول را داخل آن بیندازم پول را در جیبم گذاشتم.

پ.ن.1. از اینکه گاهی امّل‌بازی در می‌آورم و گاهی پول داخل صندوق می‌ریزم پساپس عذرخواهی می‌کنم.

پ.ن.2. از اینکه جریان ساده‌ای که هیچ هیجانی نداشت و صحنه اکشنی در آن نبود را نقل کردم پوزش می‌طلبم.

پ.ن.3. امیدوارم که جوگیر نشده  و حس «آن‌دزدراژان‌وال‌ژان‌بینی» به شما دست ندهد و مرا با بازرس ژاور مقایسه نکنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 1:27  توسط عباس  | 

فیلم «عجیب‌تر از داستان» [stranger than fiction] را سال قبل و به زبان انگلیسی دیدم اما چون به نظرم فیلم خوبی بود وقتی امشب سینما 1 آن را نشان داد دوباره آن را دیدم هر چند این‌بار رابطه هارولد و خانم پاسکال تقریبا نامفهوم شده بود اما کلیت داستان برقرار بود البته بی‌تردید کسی که نسخه کامل را ندیده بود در قسمتهایی دچار گیجی می‌شد

خب اگر فیلم را ندیده باشید کمی حرف زدن برایتان سخت است هارولد قربانی یک داستان است و می‌خواهد از سرنوشتی که خانم نویسنده برای او در نظر گرفته بگریزد و از یک استاد ادبیات برای این منظور کمک می‌گیرد [هیلبرت با بازی هافمن] در نهایتِ داستان، هارولد موفق به یافتن نویسنده می‌شود هارولد در نهایت به این نتیجه می‌رسد که داستان با نمردن او آن قدرت و زیبایی لازم را نخواهد داشت و تسلیم سرنوشتی می‌شود که نویسنده برای او مقدر خواهد کرد اما نویسنده در پایان تصمیمش را عوض می‌کند و پایان عالی داستان را خراب می‌کند تا هارولد زنده بماند داستان از یک داستان عالی و ماندگار به یک داستان خوب و معمولی تبدیل می‌شود.

انتخابی که سه شخصیت اصلی داستان می‌کنند:

هارولد ابتدا در برابر مرگ قریب‌الوقوع خود مقاومت می‌کند اما پس از خواندن داستان بعلاوه خلاصه صحنه پایانی می‌پذیرد تا بمیرد و داستان خوبی شکل بگیرد.

پروفسور هیلبرت با خواندن داستان به این نتیجه می‌رسد که هارولد باید بمیرد تا این داستان به یک شاهکار بدل شود و در نهایت هم از پایان جدید ناراضی است.

خانم نویسنده که با دریافتن اینکه با نوشتن این داستان دارد درباره زندگی کسی تصمیم می‌گیرد شوکه شده است در نهایت داستانی را که سالها برای آن زحمت کشیده فدای حیات یک انسان می‌کند.

این داستان برای من سؤالات مختلفی را مطرح می‌کند نه فقط در نویسندگی بلکه در عرصه هنر و درباره مفهومی با نام مسؤولیت. البته این مطلب شاید ربط خاصی با داستان این فیلم نداشته باشد فقط درباره ذهنیتی است که در من ایجاد می‌شود هر چند این یک داستان تخیلی بود اما هنر همواره در حال خلق کردن و میراندن است صفتی خداگونه که کار را برای آنکه وارد این حیطه می‌شود سخت می‌کند شاید اغراق نباشد اگر بگویم با مفهوم این نوع مسؤولیت بارها دست به گریبان بوده‌ام البته در حوزه کاری خودم و با نظر به مخاطبانی که داشته‌ام.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 1:32  توسط عباس  | 

مراسم اختتامیه جشنواره فجر را می‌دیدم منتظر بودم که آیا زنهای جایزه‌بگیر را نشان می‌دهند یا نه. اسم اولی را که اعلام کردند فقط یک صحنه از پشت سر او را نشان دادند درباره دیگران هم وضع بهتر نبود اکثر آنان را از فاصله دور نشان می‌دادند با استفاده از دورترین دوربین و بدون هیچ زومی، که سبب می‌شد شما حمیده خیرآبادی را نتوانید از نیکی کریمی تشخیص بدهید در مورد لیلا حاتمی که جایزه بهترین بازیگر را گرفته بود البته کمی تخفیف قائل شدند و مختصری از نیم‌نیم‌رخ او را از فاصله ده متری نشان دادند

خوشبختانه با این تدبیر سازندگان برنامه از خطر گمراهی و غلبه هوس بر نفس خودم رستم. خدا می‌دانست نشان دادن تصویر این زنها با آن چهره‌های آرایش کرده و چند خال موی بیرون آمده چه غوغایی می‌توانست در دل من و جوانهای دیگر بیندازد

وقتی مصاحبه می‌کنند برای انقلاب و نظام و مانند آن، زنهایی را نشان می‌دهند که ... اما حالا برای نشان دادن چند بازیگر ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:37  توسط عباس  | 

امروز کارتون پاندای کونگ‌فوکار از تلویزیون پخش شد داستان و پرداخت آن عالی بود و واقعا در حد و اندازه اسکار است پیش از این پیش‌درآمد آن را دیده بودم و انتظار داشتم که به این خوبی باشد. مضمون آن البته تکراری بود تکراری در حد تاریخ بشری. نزاع خیر و شر که همیشه هست و خواهد بود.

چقدر فیلم و کارتون دیده‌اید که یک طرف خیر بوده و طرف دیگر شر؟ چرا در اکثر آنها این خیر است که در نهایت پیروز می‌شود؛ امری که با واقعیت تاریخ بشری و زندگی ما تناسب ندارد؟

چرا شر همیشه قویتر است و خیر باید به زحمت و با لطائف‌الحیل بر آن غالب آید؟ این مساله مهمی است که همیشه شر قویتر است حتی بروس‌لی هم هر چند شخصا قویتر بود اما عده عمال شر در برابر او آنقدر زیاد بود که باز کفه ترازو به نفع شر بود. در طول تاریخ هم معمولا شر پیروز بوده است شاید به دلیل آنکه ابزار بهتری در اختیار داشته و یا در استفاده از ابزار رقابت دستش بازتر بوده است. مثلا اگر کسی به فردی که مبادی آداب است توهین کند بی‌تردید پیروز می‌شود چون آن فرد نمی‌تواند از حدی در دشنام و ناسزا فراتر رود ولی طرف مقابل دستش باز است حتی کلی‌تر می‌خواهم بگویم انسان اخلاقی معمولا در جامعه مغلوب است

اما در عین حال باید اخلاقی بود چون پیروزی ضرورتا فضیلت نیست.

در بازی‌های کامپیوتری معمولا ما چهره خیر را داریم و البته بازی تمام نمی‌شود مگر با پیروزی تو، بنابراین در نهایت این خیر است که پیروز می‌شود البته استثناهایی هم مانند بازی فی‌ير وجود دارد که در نهایت پیروزی نیست. اما گاه ما نقش شر را داریم در بازی‌های خاصی مانند کانتر که می‌توانیم تروریست باشیم یا جی‌تی‌ای که در آن جنایتکاریم یا همسایه جهنمی که در آن یک مردم‌آزاریم اما دیروز و امروز که بازی ندای وظیفه 5 را بازی می‌کنم در قالب نیروهایی که علیه هیتلر و فاشیسم می‌جنگند گاه اجازه داریم شرارت هم بورزیم البته می‌توانیم این کار را نکنیم فقط یک انتخاب است امروز برادرم چند اسیر گرفت گفتم با نارنجک منفجرشان کند اما نپذیرفت و همرزم ما با کوکتل آنها را سوزاند این یک انتخاب است گاهی می‌توانی نقش شر را بر عهده گیری و در عین حال در کل خیر بنمایی.

شخصیت و موقعیت شر در فیلم، کارتون و بازی برایم همیشه جالب بوده است گاهی تجلی آرزوهای ما در غلبه بر شر است گاه نشاندهنده نومیدی ما از غلبه بر آن و گاه هم ابزاری برای تخلیه روحی و روانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 20:23  توسط عباس  | 

در یکی از کلاس های خیلی پیشرفته‏‏مان یکی از تکالیفمان این بود که اتاق خود را توصیف کنیم، ما هم کردیم...گفتم حالا که فرصت نوشتن چیز دیگری را ندارم علی الحساب همین را بگذارم اینجا تا اَکانتم اقلاکاً به توسط دکتر غیر فعال نشود...( راستی تعجب نکنید ما در کلاس هایمان همین چیزها را می خوانیم خوب...،)

وارد که می شوم باید مراقب باشم پای‏اَم را روی چیزی که نباید رویِ آن پا گذاشت، نگذارم، چینش اشیاء در اتاق به گونه‏ای است که درآنِ واحد می تواند جمجمه‎ی چند سانتی متریِ من را جولانگاهِ هزار فکر  و ایده کند ، از طرفِ دیگر به محضِ ورود به اتاق کلکِ همه‏یِ ایده هایِ بلند پروازانه‏اَم را بِکَنَد،  از این جهت اتاقِ من مثلِ کمک کردن به یک آدمِ گدا‏ست شما وقتی به گدا کمک می کنید بعدش اعصاب‏تان خُرد می شود که چرا کمک کردید و وقتی کمک نمی‏کنید بعداَش اعصاب‏تان خرد می شود که چرا نکردید. ،.... یک اتاقِ سه در چهار مترِ مربعی، سمت چپ روی میزِ عسلیِ گردویی رنگ، گوشیِ تلفن قرار دارد که دسته‏یِ رنگ و رو رفته و مستعمل‏اَش حاکی از مکالمه‏هایِ چند ساعته با کسی‏ست که حرف زدن با او عرقِ آدم را در می‏آورد. کنارش هم سه تاری‏ست که تکیه دادنِ مورب‏اَش به دیوار همه کس را حالی می‏کند که صاحب‏اَش تازه کار است، آن طرفِ این دو، تختِ چوبی با پتویی طوسی رنک با خط هایِ عمودیِ سبزِ کم‏رنگ، ترکیبی کاملاً حال به هَم‏زن ، تختی که دو کار رویش سخت ترینِ کارهایِ دنیاست، خوابیدن و بیدار شدن،..... در این اتاق حسِ بیناییِ شما پیوسته با حالتِ تهوع روبروست،در امتدادِ تخت یک میز سفیدِ پلاستیکی که رویش به چند قسمتِ مساویِ خالی تقسیم شده است، قسمت هایِ مساوی‏ای که دوست دارم هر کدام‏ ِشان را با یک چیز به خصوص پرکنم، یک ستِ کاملِ ریش‏تراشی با ژل و خمیرِ مخصوص ، تیغ و یک اَفترشیوِ نیوا، قسمت ِخالی دیگر را یک دوربین دیجیتالِ کاَنُنِ با زومِ اپتیکالِ ده ایکس به همراهِ کیفِ خاکی رنگ و یک شارژرِ جنریِتورِ اصل ، و قسمت ‏های دیگر که الان یادم نیست دوست دارم چه چیزی روی‏شان بگذارم، با دیدن این میز پیوسته احساسِ گناه به آدم دست می دهد چون یاد همه‏ی کارهای نکرده‏اَش می افتد که خیلی های‏اَش هم تقصیر خودش نیست ، اصولاً آدم های فقیر همیشه یک عالم‏ کارِ نکرده دارند، همیشه فکر می کنم اتاقِ من کاملاً زنانه است به دودلیل یک این‏که من به دو قسمتِ نامساوی تقسیم می شوم و یک قسمتِ من کاملاً زن است و قسمتِ دیگر کاملاً مرد، دو این‏که در چیدنِ اتاق دست آن رویه‏یِ زنِ وجودم را باز گذاشته‏اَم تا با همان سلیقه‏یِ مسخره‏اَش هر جور که دوست دارد اتاق را بچیند،احتمالاً این تنها راهِ ارضاء کردنِ مازوخیسمی‏ست که برای داشتن‏اَش باید از دیگران خجالت کشید. کنارِ میز سفید ودر فاصله‏یِ یک متری‏ای که تا پنجره‏ِیِ اتاق باقی مانده، فکر می کنم بهترین جا برای گذاشتن یک یخچال باشد که تصمیم دارم  توی‏اَش را همیشه پر کنم از شکلاتِ مرسی، کالباس، موز و نوشابه، ....با یک دور نیم دایره در اتاق نقطه‎‏ای ظاهر می‏شود که در منتهاالیه‏اَش همان گوشیِ فکسنی قرار دارد ولی قبل از رسیدن به آن هنوز یک تکّه چیز مانده است، یک میزِ دیگر،شانزده لغت نامه‏یِ روی میزنشان می دهد که من چطور جنون فرهنگ‏ ِلغت گرفته‏اَم.... آن وسط، فرهنگِ لغت اسپانیایی به انگلیسی حرص‏در‏‏آورتر از همه است، اتاق من تنها جایی در دنیاست که می شود بدونِ اینکه از کسی بترسی خودت را در احساسِ سورئال بودن خفه کنی...........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 16:10  توسط مرتضی  | 

ذهنیت کافی برای نوشتن پیدا نکردم بنابراین به اختصار چند مطلب را مطرح می‌کنم

یا بخش زیادی از حرف ملکیان موافقم مخصوصا در این‌باره که در اینجا ملاک و معیار خیلی روشنی درباره ذاتی و عرضی وجود ندارد البته مجید به نمونه‌های خوبی اشاره کرد اما اینها تنها نمونه‌اند و باید روش رسیدن به آنها هم مدنظر قرار گیرد آیا توجه به اینکه با کدام حداقلها می‌توان کسی را مسلمان نامید برای این منظور کفایت می‌کند؟ به نظر نمی‌رسد، چون این بیشتر به سمت تلقی فقهی گرایش دارد. به نظرم توسل به نوعی نگاه نظام‌مند اخلاقی و سپس مراجعه به دین در اینجا راهگشاست اخلاقی که به حوزه باور نیز تسری پیدا می‌کند

اما روشنفکری دینی:

گاهی اوقات ما چیزی را تعریف می‌کنیم تا آن را بشناسانیم و گاهی اوقات چیزی را تعریف می‌کنیم تا خود حدودی را برای آن مشخص کنیم در صورت اخیر آنچه تعریف می‌شود تابع محدوده‌هایی است که ما برای آن تعریف می‌کنیم (در اینجا به محدودیتهای تعریف واقفم بنابراین جو پست‌مدرنیستی شما را نگیرد) مثلا وقتی می‌خواهیم شیر را تعریف کنیم می‌گوییم مایعی است به رنگ سفید که .…الخ. این تعریف از نوع اول است اما گاهی می‌گوییم «مسلمان کسی است که فلان و بهمان باشد» یا «فیلسوف کسی است که می‌داند که نمی‌داند» و موارد مشابه که ما در آنجا اشیا و امور را می‌تعریفانیم و این کار جهات مختلفی دارد از جمله ارائه مدل و نمونه آرمانی.

در مورد روشنفکری دینی چه اتفاقی افتاده؟ آیا ما در پی تعریف چیزی مشخص هستیم و یا آنکه نمونه مطلوب خود را تحت عنوان روشنفکری دینی تعریف می‌کنیم؟ و یا ناممکن می‌دانیم؟ به نظر من ملکیان دچار این مشکل شده است که خود را در مقام کسی که امری دارای محدوده مشخص را تعریف می‌کند می‌بیند و بنابراین با در نظر گرفتن اینکه این تعریف دارای عناصری ناهماهنگ و متضاد است در تقابل با آن قرار می‌گیرد اما شاید این خود ملکیان است که روشنفکری دینی را طوری تعریف می‌کند که اجزای آن ناسازگار با هم به نظر می‌آیند و شاید این خود سروش است که روشنفکری دینی را به نحوی تعریف می‌کند که از نظر او پذیرفتنی بنماید

تعریف روشنفکری دینی مثل تعریف «جیوه» نیست بلکه مثل تعریف «شیعه واقعی» است چیزی که بیشتر ناظر به یک آرزو و خواسته است تا معرفی و تشریح چیزی.

نکته دیگر اینکه روشنفکر یک تعریف آرمانی دارد و نمونه‌هایی واقعی و شاید هیچوقت نمونه یک روشنفکر کامل تحقق پیدا نکند بنابراین هیچوقت ما بر مبنای مصداق نباید تعریف روشنفکر را واجد امور متضاد بدانیم همچنین است درباره مفهوم دینی بودن چیزی و نیز دیندار بودن. اگر به فرض بپذیریم که روشنفکری دینی معنای محصلی دارد نباید ضرورتا دغدغه عمل کسانی را داشته باشیم که این عنوان را بر دوش می‌کشند.

اولا می‌توان روشنفکری دینی را در قالب روشنفکر دیندار ملاحظه کرد. همانطور که بسیاری فلسفه اسلامی را فلسفه در سرزمینهای اسلامی می‌دانند و نه فلسفه‌ای که از بطن اسلام بر آمده است روشنفکری دینی نیز روشنفکری‌ای است که از ناحیه فردی که هنوز تعهد دینی دارد صادر می‌شود و بنابراین لازم نیست که به سرعت به مقایسه و بررسی تقابل میان دیندار بودن و روشنفکر بودن بپردازیم بدین جهت شاید شایسته باشد از تعبیر روشنفکر مسلمان بجای روشنفکردینی استفاده کنیم چیزی که خود من هم بدان تمایل دارم

و نکته نهایی اینکه باید میان مقام داوری و گردآوری تفاوت نهاد اینکه روشنفکران ایده‌های خود را از کجا بیرون کشیده‌اند مربوط به مقام گرداوری است در حالی که آنچه اهمیت پیدا می‌کند دلایلی است که آنها بر عدم تقابل میان آموزه‌های دینی و یافته‌های خود ارائه می‌کنند فراموش نکنیم که هرداوری درباره تعارض یا عدم تعارض ایده‌ای با آموزه‌های دینی خود نیازمند بررسی مستقل است و ضرورتا سخن یک عالم قرن چهارم از سخن یک روشنفکر مسلمان قرن چهاردهم به آموزه‌های دینی نزدیک‌تر نیست و اتفاقا به همین جهت است که واقعا هم امکان بدست آوردن منابع همگرا با ایده‌های روشنفکری در دین وجود دارد و زحمات روشنفکرین در قرون اخیر نیز موید این نکته است این ظرفیت کمابیش در دین وجود داشته است همانطور که ظرفیت مقابل آن نیز وجود دارد علمای قدیم نیز به علل دیگری به باورهای دیگری گرایش داشتند و هماهنگی و تعارض با آموزه‌های دینی را در پرتو آن می‌فهمیده‌اند شاید نمونه مناسب در اینجا نگاه به حقوق زنان در طی چهارده قرن پس از ظهور اسلام باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 2:11  توسط عباس  | 

اكنون كه ياران به كناري شده‌ و ميدان سخن را وانهاده‌‌اند تا جايي‌كه گويي گرد خاموشي و سكوت بر دامن شريف علّابويز نشسته، اين حقير با بضاعت مزجات خويش و به بهانه‌ي بحث اخير آقاي مصطفي ملكيان راجع به روشنفكري ديني، جهت گرم نگه داشتن وبلاگ به چوپاني اسب فصاحت! در ميدان بلاغت! مي‌پردازد(جلّ الخالق! عجب كاري!) و اميدوار است كه دوستان در اين بحث مشاركت فرمايند.
آقاي ملكيان در مصاحبه‌ي مورد بحث به طور كلّي طرح روشنفكري ديني را ناموفّق ارزيابي كرده‌ و عمده‌ترين اشكالاتي را كه به كار روشنفكري ديني وارد ديده‌، مشكلات روشي دانسته و اساساً تعبير و تفسيرهاي اين روشنفكران را خواه ناخواه متكلّفانه و تصنّعي قلمداد كرده است. به عبارت ديگر، ملكيان با تأكيد بر روش‌شناسي(يا به قول ايشان متدولوژي) در علم تفسير، روشنفكران ديني را نسبت به اين روش‌شناسي ـ كه طبق فرض بايد بي‌طرفانه و عاري از پيش‌فرض(presuppositionless) باشد ـ غيرمتعهّد و ناپايبند دانسته و اين را مشكل بنيادي اين روشنفكري قلم داده است، به اين ترتيب كه گفته است:
«اگر از روشنفکری دینی چیزی به ذهن شما متبادر شود که حاصل مواجهه و آشنایی و انس شما با روشنفکران دینی کشور ما باشد، نمی‌توان بنده را روشنفکر دینی دانست. روشنفکر دینی به کسانی اطلاق می‌شود که مفاهیم و نظریات و آموزه‌های دنیای مدرن را از دل کتاب و سنت متون دینی استخراج می‌کنند. به زبان صریح‌تر روشنفکران دینی ریشه «همه چیز خوب» را که در مدرنیته می‌بینند، در مجموعه متون مقدس پیدا می‌کنند و به جامعه نشان می‌دهند و آن را جزو اصل و ذات دین معرفی می‌کنند.
از طرف دیگر هرچیزی را که در متون مقدس با «چیزهای خوب» مدرنیته ناسازگار می‌بینند جزء عرضیات و فرعیات دین معرفی می‌کنند و می‌گویند که این اصول جهانشمول و فراتر از زمان و مکان نیستند و جزو امور مقطعی و موضعی هستند. من به رغم احترامی که برای روشنفکران دینی قایل هستم و می‌دانم که در کارنامه آنها چیزهای آموختنی به وفور وجود دارد، اما وقتی در اصل پروژه روشنفکری دینی تأمل می‌کنم، می بینم که روشنفکران دینی ما به واقع، مدرنیته را اصل گرفته‌اند و برای هر چیز مقبولی که در آن یافت می‌شود ما به ازایی در قرآن و سنت هم پیدا کرده‌اند. ...
... آنها چیزی را که خود می‌خواهند، از متن مقدس بیرون می‌کشند.  ... آنها آنچه را که از مدرنیته می‌پسندند از دل قرآن و روایات استخراج می‌کنند و به نظر من این کار تصنعی و متکلفانه و با زیر پا گذاشتن اصول تفسیر صورت می‌گیرد. به نظر من در یک صورت پروژه روشنفکری دینی می‌توانست بسیار موفق باشد که البته این مطلوب هم در واقع امر تحقق پیدا نمی‌کند. مطلوب این بود که روشنفکران ما بدون ذره‌ای التفات به مدرنیته، یک متولوژی ارایه دهند که براساس آن قادر باشیم تا آیات و روایات جهانشمول (universal) و محلی (local) را از هم جدا کنیم. در این متدولوژی نباید به آنچه در مدرنیته خوب و بد تلقی می‌شود، توجه داشت. این متدولوژی باید مستقل باشد تا از ورای آن دریابیم که آیات و روایات ما کدامیک جزو اصول جهانشمول اسلام است و کدامیک به زمان و مکان خاصی اختصاص دارد. به این ترتیب باید چیزهایی را که در مدرنیته قابل دفاع است)ضروریات) از چیزهای غیرقابل دفاع (غیرضروریات) با یک متدولوژی که قابل ارجاع به متون دینی و مذهبی نباشد، جدا کرد. در مرحله بعد باید نگاه کرد و دید که آیا هر چیزی که در مدرنیته مطلوب است، در دین هم جزء امور جهانشمول است و صرفاً چیزهایی که در متون مقدس جزو موارد مقطعی تشخیص داده شد، یا با وجوه مطلوب مدرنیته سازگاری دارد یا خیر؟»

البته آقاي ملكيان اين حق و آزادي را دارد كه خود را روشنفكر ديني نداند يا بداند و من هم مي‌توانم او را فارغ از اين موضع‌گيري صريح، روشنفكر ديني ندانم و بنابراين در اين زمينه بحثي لازم نمي‌بينم. گفتن اين نكته هم شايد بد نباشد كه در اين‌جا نقد من به سخن ملكيان از سر هواداري يا تعلّق خاطر نسبت به روشنفكري ديني و بنابراين نوعي مدافعه‌گري نيست(هر چند كه احتمالاً چنين برداشتي هم از آن ممكن باشد!) بلكه توجّه‌ام بيش‌تر معطوف به تناقض‌ها، شكاف‌ها و ايراداتي است كه هم به موضع روشنفكران ديني و هم به موضع ملكيان مي‌توان وارد نمود. روشنفكري ديني، چنان‌كه پرچمدار اصلي آن دكتر سروش، بارها تأكيد و ادّعا كرده، تنور انديشه‌ي ديني را در جامعه‌ي معاصر داغ نگه داشته است، امّا دريغ كه حاصل داغي اين تنور، ناني لذيذ براي ارباب بي‌مروّت دنيا! بوده است كه ناجوانمردانه مفاهيم را به كام خود مصادره مي‌كنند و با اين‌همه فحش هم مي‌دهند و تكفير هم مي‌كنند! شايد قرار گرفتن روشنفكري ديني در موضع مخالف نظام ج.ا.ا باعث پاره‌اي سردرگمي‌ها شده به طوري‌كه اگر كسي همچون ملكيان هم بر طرح كلّي آن نقدي وارد كند، ممكن است برخي آن را به نفع نظام حساب كنند، همان‌طور كه مثلاً خبرگزاري فارس قضيه را با آب و تاب نقل كرده است.
و امّا نقد من بر سخنان اخير ملكيان؛
اين گفته‌ي آقاي ملكيان درست است كه روشنفكران ديني مدرنيته را اصل گرفته‌اند(البته انصافاً با ديدگاهي نقّادانه مدرنيته را اصل گرفته‌اند)، امّا به نظر من اين امر مخلّ صحّت روش‌شناختي كار آن‌ها نيست. همان‌گونه كه آرش نراقي به درستي و با استدلال گفته است، دكتر سروش طرح يا پروژه‌ي روشنفكري ديني را به پايان و به كمال خود رسانده است و از اين جهت من هر جا سخن از اين نحله در ميان است، كار صحيح را در اين مي‌دانم كه به او ارجاع داده شود. در اين صورت آن‌چه كه من از آثار و آراء سروش در مي‌يابم اين است كه كارهاي نظري اصلي او كه كارهايي معرفت‌شناختي و در حوزه‌ي تفسير است، به‌ويژه «قبض و بسط تئوريك شريعت»، كارهايي روشمند است كه البته قابل نقد و واجد اشكال هست، امّا اين نقد و اشكال بيش از آن‌كه متوجّه روش‌شناسي آن باشد بر ابعاد نظري آن ناظر است. بنابراين برنامه‌ي اصلي روشنفكري ديني استخراج اصول و مباني مدرن از بطن دين نيست، كه دكتر سروش نيز به تكلّف‌آميزي اين كار واقف است، بلكه دشواري اصلي اين پروژه، كه مايه‌ي تكلّف‌آميز شدن آن از وجهي ديگر مي‌شود، در جايي ديگر است و آن دشواري همساز كردن امر قدسي(وجه غالب دنياي ديني) و امر عرفي(وجه غالب دنياي مدرن) است. بنابراين من هم تصنّعي و متكلّفانه بودن بسياري از كوشش‌هاي نظري در طرح روشنفكري ديني را مي‌پذيرم و حتّا مي‌توانم در آثار خود سروش اين اعتراف به تكلّف‌آميز شدن و گلايه‌ي بي‌اختيار او از آن را نشان دهم كه ، ولي اين موضوع را چنان‌كه توضيح دادم متوجّه جنبه‌ي روش‌شناختي‌اش نمي‌دانم، چون قبول دارم كه بنا به تعريف كسي كه در راه روشنفكري گام مي‌زند محقّ است كه مدرنيته را اصل بگيرد و روشنفكر ديني باكي از اين اتّهام، يعني اصل گرفتن مدرنيته، ندارد(البته اين اصل گرفتن به هيچ وجه معادل مطلق و بي‌چون و چرا گرفتن نيست، بلكه اصل گرفتني نقّادانه است). نكته‌ي روش‌شناختي‌اي كه مطلوب نظر ملكيان است (و آن را در واقع امر ناممكن دانسته!)، يعني ارائه‌ي يك روش‌شناسي جهت بررسي ضروريات و غيرضروريات مدرنيته و خوب و بد آن فارغ از ارجاع به دين، و بررسي امور جهانشمول(= ذات يا گوهر؟) از امور محلّي(= مقطعي يا عرضي؟) دين بي‌التفات به مدرنيته و آن‌گاه مقابله‌ي اين دو، البته اگر ممكن باشد چيزي است كه راست كار دانشمند و فيلسوف برج‌عاج‌نشين هست(و البته كاري ارزشمند است و من علاقه‌ي زيادي هم به اين كار دارم!)، امّا نخست اين‌كه روشنفكر در عين حال كه سروسرّي يا سروكاري با عالم علم و فلسفه دارد،  عالم و فيلسوف صرف نيست، بلكه برنامه‌هاي اجتماعي، فرهنگي و سياسي نيز در سر دارد و اين او را مجاز مي‌دارد كه از پايگاهي كه برگزيده است، يعني روشنفكري و به تبع مدرنيته، به امور بنگرد و اهداف مورد انتظار را دنبال كند و اين كجا و شيرتوشيري(آنارشيسم) روش‌شناختي كجا؟ دوم اين‌كه به اعتراف آقاي ملكيان چنين مطلوبي در روش‌شناسي در واقع امر ممكن نيست و در اين صورت ديگر اشكال ايشان را چگونه مي‌توان وارد دانست؟ البته ملكيان بر اين عدم امكان دليل نياورده است و به نظر من دليلي هم ندارد كه اجراي چنين روشي(به‌ويژه در دنياي علم) محال باشد. وانگهي من حتّا گمان مي‌كنم كه اين مطلوب نظر آقاي ملكيان به نحوي تلويحي در طرح روشنفكري ديني نيز تا حدودي لحاظ شده است، به اين معني كه روشنفكر ديني، آن‌گونه كه از سروش در مي‌يابم و پيش‌تر گفتم، تماميت مدرنيته را اصل نگرفته و نمي‌گيرد و خوب و بد آن را از مقبول يا مطرود بودن اين و آنش نزد خود و ديگران نمي‌گيرد؛ اين‌كه في‌المثل حقوق بشر را وجه مثبت مدرنيته قلمداد مي‌كند و تمامت‌خواهي(توتاليتاريسم) يا خشونت مدرن را وجه منفي‌اش، همين‌طور از سر شكم حرف زدن و الله‌بختكي نيست و نشان مي‌دهد كه معياري در كار آن است و آن انسان‌گرايي است كه باز امري مدرن است و باكي از اتّخاذ اين معيار هم نيست. از سوي ديگر بحث روشنفكر ديني(سروش) در خصوص ذاتي و عرضي دين هم بحثي روشمند است كه در آن هرچند مجمل امّا نسبتاً مكفي به تفكيك امر جهانشمول از امر مقطعي دين(تا حدود زيادي بي‌التفات به مدرنيته) پرداخته شده است( براي مثال دكتر سروش در بسط تجربه‌ي نبوي(پاورقي ص 80) ذاتيات دين را در سه اصل به اين شرح مطرح كرده است:«1. آدمي خدا نيست، بلكه بنده است(اعتقاد).   2. سعادت اخروي مهم‌ترين هدف زندگي آدمي و مهم‌ترين غايت اخلاقي دين است(اخلاق).   3. حفظ دين و عقل و نسل و مال و جان مهم‌ترين مقاصد شارع در حيات دنيوي است(فقه)») و اين بحث به نظر من از جمله مباحثي است كه شخص آقاي ملكيان نيز از آن استفاده‌ي مطلوب را كرده و گوهر اديان را معنويت قلمداد كرده است(ر.ك: كتاب «راهي به رهايي» ملكيان).

سخن كوتاه كنم؛ با كلّيات سخن ملكيان در خصوص عدم توفيق پروژه‌ي روشنفكري ديني موافقم، امّا از وجهي ديگر كه بيانش مجال طولاني‌تري مي‌طلبد، و فكر مي‌كنم كه اين نبود آن‌چه كه از ملكيان در نقد پروژه‌ي روشنفكري ديني انتظار مي‌رفت. البته حرف‌ها و مدّعيات خوب و قابل قبولي هم در اين مصاحبه‌ي او هست، امّا به نظرم ملكيان با آن‌كه تجربه‌ي زيسته با روشنفكري ديني دارد، از زاويه‌ي مناسبي به طرح موضوع نپرداخته است.

****

در انتها (و البته در حاشيه)  عرض كنم كه برخي از علاقه‌مندان به آقاي ملكيان، دو وبلاگ براي نشر آراء و سخنان ايشان احداث! كرده‌اند(اين يكي، و اون يكي) كه البته كار فوق‌العاده ارزشمندي است و بنده از همين تريبون از زحمات اين دوستان ناديده قدرداني مي‌كنم. امّا از گفتن نكته‌اي نيز دريغ نمي‌كنم و آن اين‌كه بايد بپرهيزيم از مطلق كردن و بت‌تراشيدن از افراد، كه اين پرهيز در واقع امر مطلوب نظر چنين برزگواران انديشمندي نيز هست. اشكالي نمي‌بينم كه آدم از انديشه و نظر كسي خوشش بيايد و حتّا ستايش‌گرانه همدلي كند با او، امّا لازمه كه در ذهن و گفتار خود جايي هم براي طور دگر انديشيدن(و بهتر انديشيدن حتّا) در نظر بگيريم و لااقل اگه مثلاً كاري رو زير عنوان انتقادي انجام مي‌ديم و در معرض ديد قرار مي‌ديم، لفظ «انتقادي» فقط نقش ويترين و تشريفات نداشته باشه. اين‌هايي كه گفتم همه به خاطر اين بود كه در يكي از اين دو وبلاگ مزبور مطلبي با عنوان «بررسي انتقادي آراء و انديشه‌هاي مصطفي ملكيان» ديدم و يه جوري شدم از عنوان اين نوشته! حالا خودتون مي‌تونيد بخونيد و داوري كنيد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 11:24  توسط مجید  | 

گفتم شايد برخي به كامنتها ننگرند و متن جالب ابوالفضل را نبينند بنابراين بخشي از آن را از قسمت كامنت به يك پست مستقل تبديل كردم 

دلم چقدر برای آن گربه ی فک شکسته ی دوست داشتنی خوابگاه که هروقت نوبت شام گرفتن می شد با شنیدن صدای دستگاه تغذیه خودش را از پشت دیوار سه سوته به صف قابلمه بدستان خوابگاه می رساند، تنگ شده است. دلم برای آن آشپزخانه ی فکسنی با آن کابینت زرد سوخته واجاق گاز کثیف و حضور لاینفک احمد چقدر تنگ شده است. دلم همین جور الکی حتی برای بیدار شدن های ساعت 12 و سلانه سلانه پس از یک چایی پررنگ روانه شدن به سوی سلف زیرزمینی دانشکده و انباشتن شکم از محتویات سینی های براق آن هم تنگ...)
دکتر جان، زندگی تف سربالاست. و البته عده ی قلیل دیگری هم معتقدند زندگی رسم خوشایندی است و مثل سیب و شقایق است و باید گاز زد با پوست و این عادت یابوست و ... ببخشید!! قاطی کردم. داشتم چی می گفتم؟ اصلاچی می خواستم بگم؟ 
ها یادم آمد: نمی دانم کدام نویسنده یا فیلسوفی گفته: برای دو چیز نمی توان غایت و نهایتی متصور شد، یکی برای وسعت بی کران کیهان و دیگری برای حماقت بشری.
این جمله ی قصار خیلی بی ربط همین جور الان آمد توی ذهنم. خواستم با تو در میان بگذارم تا بلکه ذره ای به سوی بی خیالی طی کردن و خوشباشی زیستن کمک اتکرده باشد. ایام به کام.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 23:0  توسط عباس  | 

در تهرانم اين چند روز و برخي از دوستان را ديده‌ام و كساني مانند كريم را هم نديده‌ام هواي تهران به من مي‌چسبد و حوصله خوابگاه و دانشگاه را هم ندارم كم‌كم دارم متقاعد مي‌شوم كه مرد زندگي در تهران نيستم

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 18:0  توسط عباس  | 

1-      او (خطاب به ما): هي

ما: ببين طرف ما را چطور خطاب مي‌كند؟! ادب و احترام از ميان رفته است وضع ديگر از اين بدتر نمي‌شود.

2-      او (خطاب به ما): هي يارو

ما: ببين طرف ما را چطور خطاب مي‌كند؟! ادب و احترام از ميان رفته است وضع ديگر از اين بدتر نمي‌شود.

3-      او (خطاب به ما): فلان‌فلان‌شده فلان‌كاره

ما: ببين طرف چطور به ما فحش مي‌دهد؟! اخلاق و شعور از ميان رفته است وضع ديگر از اين بدتر نمي‌شود.

4-      او (خطاب به ما): پوستتو مي‌كّنم

ما: ببين طرف چطور ما را تهديد مي‌كند؟! فرهنگ و شعور از ميان رفته است وضع ديگر از اين بدتر نمي‌شود.

5-      او ما را مي‌زند.

ما: ببين طرف چه رفتار خشني با ما دارد؟! انسانيت و حقوق انساني از ميان رفته است وضع ديگر از اين بدتر نمي‌شود.

6-      او چوب در آستين ما مي‌كند.

ما: ببين طرف چه رفتار غير انساني با ما دارد؟! وجدان و حقوق‌بشر از ميان رفته است وضع ديگر از اين بدتر نمي‌شود.

7 الخ- او .......

ما .......

دوستان عزيز من! هميشه وضع امكان بدتر شدن را دارد بنابراين تصور نكنيد كه ديگر از اين اوضاع فعلي بدتر نمي‌شود. اين را براي كساني مي‌گويم كه فكر مي كنند هر كسي بعد از پرزيدنت فعلي بيايد بهتر خواهد بود

هميشه دعا كنيد وضع در اينجا بدتر از قبل نشود و به فكر بهبود نباشيد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 12:8  توسط عباس  | 

برخي از مديران و مربيان باشگاه‌هاي پرسپوليس حرف از سي‌ميليون طرفدار مي‌زنند و گاه در يك وضع متواضعانه به بيست ميليون طرفدار براي تيمشان اشاره مي‌كنند ديشب هم فردوسي‌پور مي‌گفت برنامه نود بين 15 تا 20 ميليون نفر بيننده دارد!

بياييد كمي محاسبه كنيم:

30 ميليون استقلالي+30 ميليون پرسپوليسي=60 ميليون

اما حالا ببينيد در اطراف خودتان چند نفر مي شناسيد كه حتي اساسا به فوتبال علاقه‌اي ندارند؟ پيرمردها و پيرزنها، اكثر زنها، كودكان و .... آيا جمعيت اين عده با طرفداران تيمهاي ديگر جمعا ده ميليون نفر است؟

ساعت پخش برنامه نود بسيار دير است

علاوه بر بي‌علاقگان به فوتبال اين افراد را اضافه كنيد:

كساني كه بايد شب زود بخوابند و سر كار بروند

اكثر زنان و كودكان كه بايد زود بخوابند

آيا بيست ميليون نفر آن ساعت بيدار مي‌مانند تا برنامه نود را ببينند؟ چند نفر از اين عده موبايل دارند؟ چرا در بيشترين آمار ديشب دوميليون و اندي شركت كرده‌اند بيست ميليون نفر يعني از هر هفت نفر دو نفر آن ساعت بيدارند و اين برنامه را مي‌بينند اين را قول مي دهم كه در كل همسايه‌هاي ما حتي دو نفر هم اين برنامه را نگاه نمي‌كنند

من خودم از طرفداران جدي نود هستم اما فكر مي كنم شايد لازم باشد كمي در آمارهاي خودمان تجديدنظر بكنيم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 13:29  توسط عباس  | 

گاهی مطالبی می‌نویسم تا بعدها در وبلاگ پستشان کنم اما در طی زمان فراموشم می‌شود و یا گمشان می‌کنم و یا تردید می‌کنم که آیا قبلا پستشان کرده‌ام یا نه و حوصله گشتن در بلاگ و تحقیق در این‌باره را هم ندارم امیدوارم این مطلب تکراری نباشد اگر بود بگویید تا حذفش کنم

پشت نيساني ديدم نوشته بود

آنچه هستي باش

و زير آن نوشته بود: نيچه

من نمي‌دانم اين سخن از نيچه است يا نه، ولي حتي اگر از نيچه باشد كلي گويي بيمعنايي بيش نيست البته در استعداد معناسازي دوستان ترديدي ندارم اما اگر منظور آن حكايت خود بودن يا به قولي خود باش اگزيستانسياليستي باشد اين تعبير خطايي از آن سخن است و به قول ياسپرس انسان بودن انسان شدن است يعني اگر آنچه هستي باشي اتفاقا از انسان شدن دور شده‌اي و اگر مراد آن است كه صرافت طبع خود را حفظ كن باز اين جمله مراد را نمي‌رساند و اگر معنای دیگری داشته باشد هم این جمله آنقدر کلی است که در واقع تنها آن توضیحی که از نوشته‌های دیگر نیچه برداشت می‌شود اصل مطلب است و این یکی از حیز انتفاع ساقط می‌شود.

جداي از اين نکته، حالا اگر از نيچه باشد چه اتفاقي مي‌افتد؟ نيچه معصوم نيست كه هر چه از او روايت شد را كلام قصار بدانيم و نقل كنيم فرض كنيد نيچه در دستشويي بوده و كسي خواسته وارد شود و نيچه گفته وارد نشو تا آن فرد متوجه حضور نيچه شود آن وقت بايد پشت دستشويي‌ها ببينيم كه نوشته وارد نشو و زير آن نام نيچه آمده باشد؟ من از اين همه خودباختگي در برابر متفكران غربي در حيرتم نيچه و هايدگر الآن براي برخي در حد معصوميتند و هر كلام را كه از آنان مي شنوند و مي‌بينند بي توجه به اينكه با جدا شدن نام اين آدمها از آن كلام آيا هنوز وجهه‌اي خواهد داشت آنرا طوري براي ديگران نقل مي‌كنند گويي آيه‌اي از قرآن را فرا مي‌خوانند مخصوصا هایدگر که اگر نقدي به او وارد کنی بر مي‌آشوبند و بعد از متهم كردن تو به اينكه نمي‌فهمي و درك نمي‌كني و استعدادش را نداري و آي‌كيوي تو كم است دركي مضحك را براي تو چندباره شرح مي‌دهند كه خود هم توان بازگويي آن را به زبان فارسي معقول و مفهوم ندارند و در جواب اعتراض شنونده ادعا مي‌كنند كه زبان توان انتقال اين معاني بلند را ندارد سخني كه اگر آن را جايز بدانيم در حد و اندازه عرفان است و نه فلسفه و كسي كه محدوده مخاطبين خود را عده‌اي خاص با فضايل فكري خاص معرفي مي‌كند و آن كس كه آن را در نمي‌يابد متهم به كج‌فهمي مي‌كند شبيه خياط داستان اندرسن است كه مي‌گفت هر كس پيراهني را كه دوخته‌ام نبيند حرامزاده است. فلسفه در تمام تاريخ ادعاي عقلاني بودن داشته درست است كه برخي فقرات آن دشوار است اما اين دشواري از نوعي ديگر است زبان براي خود روال عادي را در پيش مي‌گيرد اما برخي مفاهيم نياز به توضيح و مقدمات بيشتر دارند ولي در اينجا زبان تخريب مي‌شود تا تو نفهمي. اين بحثي مفصل را مي‌طلبد كه بعدا به آن خواهم پرداخت درباره دشواري و دشوارنويسي. البه آثاری که تا حدی روشنی دارند درباره این فیلسوف وجود دارد مانند کار آقای احمدی و خاتمی، ولی بعد از مفهوم شدن کلام می‌بینی که چندان چیز پیچیده‌ای نبوده و آن همه طبل و سنج کوفتن نداشته است چهره هایدگر در جامعه ما به دست اکثر افراد مخدوش شده است من درباره شخص خاصی انگیزه‌خوانی نمی‌کنم والا مقاصد مختلف سیاسی و یا شهرت‌طلبی و تنبلی فکری می‌تواند سبب این مشکل شده باشد

مدتي قبل بين دو نفر از انديشمندان مشهور حال حاضر ایران، بحث شديدي در گرفت تا حدي كه به بدگويي و فحش و فضيحت كشيد در اين باره كه آيا وقتي نيچه مي‌گويد وقتي به سوي زن مي‌روي تازيانه را فراموش نكن منظورش ظاهر كلام است يعني خود تازيانه و يا بايد آن را تاويل كنيم و تازيانه را آلت مرد بدانيم واقعا باعث تاسف است براي فضاي فكري جامعه كه انديشمندانش اينقدر تعصب به يك فيلسوف داشته باشند آن هم نه در يك حرف فلسفي او، بلكه در يك حرف عاميانه‌اش. نيچه هر چه بگويد ولو آنكه درباره گرفتن دماغ باشد هزار نفر دهانشان را با حيرت باز مي‌كنند كه وه كه چه كلام شگفتي و چه حكمت مطنطني. گمان نمي‌كنم حتي اگر در قرآن هم آيه‌اي بدين مضمون مي‌آمد چنين تاويلهاي و نزاع هايي سر آن مي‌شد به شما اطمينان مي‌دهم اگر با انديشمندي به مثابه يك انديشمند برخورد شود و نه يك رهبر و كاريزما و مانند آن، هيچوقت چنين بحثهايي يا چنين تندرويها و بددهنيها ايجاد نمي‌شود نيچه براي آنان يك متفكر نيست يك امام است آنها را آن روي سكه كساني بدانيد كه مي‌گويند اگر رهبر بگويد ماست سياه است ما هم مي‌گوييم ماست سياه است فقط بجاي آن نيچه نشسته است و البته اين شيفتگي با اسلوب متفكرمآبانه مدرن است كه قيافه ظاهرالصلاحتري دارد. آيا اگر كسي نقدي از ابن‌سينا بكند من بايد نارحت و عصباني شوم؟ اگر اينطور شود به نظر شما من به تفكر ابن‌سينا اهميت مي‌دهم يا شخصيت او را مي‌پرستم؟

اين را به عنوان يك قاعده داشته باشيد نوع بيان شما از كسي و نظريات او، محفوظ نماندن كيفيت كلامي با برداشته شدن نام نويسنده و عصباني شدن شما در صورت مورد نقد واقع شدن آن فرد، نشان‌دهنده تعصب شما به آن شخص است و نه اهميت به تفكر او. حتي قبول داشتن نظرات يك متفكر نمي‌تواند توجيهي براي چنين عكس‌العملهايي باشد. اين را هم فراموش نكنيد كه اسامي مهم نيستند كيفيت رفتار شما مهم است فكر نكنيد اگر كسي نسبت به يك عالم ديني شيفتگي‌اي شخصيت‌محورانه‌اي را بروز مي‌دهد كه شما نسبت به نيچه و هايدگر نشان مي‌دهيد رفتار آن فرد اُمّلانه و رفتار شما متامّلانه است.

كار به جايي رسيده كه پشت نيسان سخن نيچه نقل مي‌شود فكر مي‌كنم بايد منتظر ديدن افاضات هايدگر پشت كاميونها باشم مثلا بنويسند دازاين در مصمميت پيشدستانه به سوي مرگ هستن است يا هيچ مي‌هيچد و زيرش بنويسند هايدگر

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:11  توسط عباس  | 

زمانی می‌گفتم که ارائه فیل.تر.شکن به دیگران مجاز نیست چون فکر می‌کردم فقط برای رفتن به سایتهای ضایع لازم است از فیلتر شکن استفاده شود بعدها وقتی دیدم امثال سایت بی‌بی‌سی فارسی و بسیاری که تفکری متفاوت داشتند بسته شدند فهمیدم که ارائه فیل.تر.شکن به دیگران کاملا مجاز است
اما امروز دیدم که سایت هفتان را که به نظر من مفیدترین سایت فارسی در اینترنت بود بسته‌اند باورم نمی‌شد که این سایت را بسته باشند نمی‌دانم علتش چیست ولی اگر به جهت سیاسی باشد بدون تردید تصمیم بستن این سایت تنها از ذهنی بیمار که از حداقل فهم و شعور در حوزه اینترنت برخوردار نیست صادر شده است بنابراین از امروز اعلام می‌کنم که استفاده از فیل.تر.شکن لازم و بلکه واجب است و من به جهت انجام این واجب در خدمت دوستان هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 14:1  توسط عباس  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 14:58  توسط مرتضی  | 

زمانی حاتمی‌کیا گفت گه ما با تماشاگر ایرانی توافق کرده‌ایم که زن در خانه و حتی در بستر خود با لباس کامل و حجاب است این البته یک توافق نانوشته است. بر اساس همین توافق است که ما فیلمها و سریالها را می‌بینیم و با آنها ارتباط برقرار می‌کنیم بدون آنکه باور به تصنعی بودن پوشش زن در آنها، ما را پس بزند.

خوب مشابه این توافق در تمام دنیا هست کودکان بعد از اینکه از سنین بسیار پایین گذر کردند می‌دانند که بابانوئلی در کار نیست و آنکه در کفش‌های آنان هدیه می‌گذارد بستگان آنها هستند اما به خود می‌باورانند و یا به عبارت بهتر تظاهر می‌کنند که این بابانوئل است که برایشان هدیه گذاشته است پدر و مادر هم اینطور تظاهر می‌کنند که آنها نبوده‌اند که هدیه را داخل کفش آنها گذاشته‌اند و قیافه متعجب به خود می‌گیرند. از این نمونه‌ها زیاد است. این توافقها ضرورتا بد نیستند بلکه اتفاقا در زندگی همه ما تا حد زیادی هستند و وجودشان لازم است ما توافق کرده‌ایم که در مراسم عزاداری کس دیگر غمگین بنماییم ولو آنکه در درون غمگین نباشیم ما هنگام دیدن فیلم و کارتون و تئاتر و مانند آن توافق می‌کنیم که انگار همه چیز دارد واقعا اتفاق می‌افتد و خود را غرق در آنها می‌کنیم اینها طبیعی است اما این توافق غالبا راه افراط را هم پیش می‌گیرد و بجای آنکه در ضمن شرایط و به جهت مصالح عقلانی و اخلاقی باشد شیوه‌ای متزورانه و ریاکارانه به خود می‌گیرد.

اکثر مردم جاهل نیستند و می‌دانند روش اخلاقی و خردمندانه زندگی چیست زنان رفتارهای یانگوم و دکتر مایک را می‌بینند پدر و مادرها رفتار پدر و مادرهای مهربان و منطقی را می‌بینند و با آنها ارتباط نیز برقرار می‌کنند آنها می‌دانند حسادت بانوچویی خوب نیست می‌دانند رفتار برخی آدمها در آن سریالها منطقی نیست اما باز وقتی سروقت زندگی عادی خود می‌آیند رفتار مشابه با شخصیتهای منفی داستان را از خود بروز می‌دهند.

چرا در اینجا به مساله توافق فکر می‌کنم؟ چون باور دارم که اکثر مشکلات ما از رفتارهای توافقی است تا رفتارهایی که از روی سوءنیت انجام می‌پذیرند. اما باز در این میان حکایت زنان جامعه ما چیز دیگری است آنها استادان چنین توافقی هستند سراسر زندگی آنها این توافقات است از کودکی تا دم مرگ. می‌خواهم زمانی مفصل به توافقات زنانه بپردازم اما فعلا در این حد اکتفا می‌کنم که عمده چیزی که به عنوان معایب و ضعف زنانه از آن یاد می‌شود و حتی متاسفانه به علت رواج آن، حتی این عبارات به شکل خصوصیات زنانه درآمده‌اند چیزی جز تظاهر و توافق نیست. زن توافق کرده تا ضعیف بنماید تا رضایت و حمایت شوهرش را بدست آورد زن توافق کرده که حساس بودن جزو خصوصیات زنانه است تا کمتر با سخنان یا رفتاری انتقادآمیز روبرو شود و از این قبیل:. حسود بودن جزو خصوصیات زنانه است دوست داشتن طلا جزو خصوصیات زنانه است چشم و هم‌چشمی جزو خصوصیات زنانه است و هزاران خصوصیت دیگر که برخی از آنها به راحتی قابل کنار گذاشتن‌اند حتی اخیرا هم برخی از دختران، تظاهر به تجدد و روشنفکر بودن می‌کنند این هم یک توافق است حتی تاکید زنانه بر حجاب هم عمدتا یک توافق است و متناسب با خواست مردان شکل می‌گیرد.

رفتار خردمندانه و رفتار اخلاقی غالبا شناخته‌شده‌اند عده‌ای هم بخاطر سوءنیت آنها را کنار می‌گذارند اما غالبا اینها به جهت توافق زیر پا نهاده می‌شوند چرا می‌گویم توافق؟ چون ما مردان نیز بر سر این نکات با زنان به توافق رسیده‌ایم با آنکه خودمان هم می‌دانیم اینها معمولا قابل کنترل‌اند غالب این خصوصیان زنانه اگر به دقت نگریسته شوند مورد تمایل اکثر مردان‌اند ضعف زنان خواست مردان است و زن قوی هراس‌انگیز است. بنابراین توافق همیشه دوجانبه است.

درباره دینداری هم در اکثر موارد اوضاع به همین منوال است شدت گرفتن ظواهر دینی مانند مراسمهای پرطمطراق در ایام محرم به جهت این است که مردمان با اینکه می‌دانند که دیندارانه عمل نمی‌کنند با اینکه اگر از آنها بپرسی دینداری چیست خود اذعان دارند که به عمل صالح است و دینداری با عمل غیراخلاقی نمی‌شود اما با یکدیگر توافق کرده‌اند که غذادادن را عملی از روی دینداری بپندارند زنجیرزدن نشاندهنده علاقه به پیشوایان دینی است دسته‌روی برای دینداری است و الخ، با آنکه در درون خود می‌دانند که دیندار نیستند (ولو اینکه همواره بکوشند که این دانایی جلوی چشم نیاید و مورد غفلت قرار گیرد) حاجی می‌داند که برای خدا به حج نرفته اما تظاهر به آن می‌کند و مردمان هم به نحوی با او مواجه می‌شوند که انگار کار را برای خدا انجام داده است هیچکس حتی خود آن حاجی نمی‌خواهد نیت واقعی عملش حتی برای او و حتی در ذهن او با صراحت مطرح شود همه خود را به تظاهر عادت داده‌اند اما تظاهری دوجانبه که توافق نام دارد ما هم به آن حاجی در تظاهرش کمک می‌کنیم ما همگی با هم دیندار هستیم من طوری عمل می‌کنم و سخن می‌گویم که هم به خودم و هم به دیگری احساس دیندار بودن دست بدهد او هم مقابله به مثل می‌کند و هر دو راضی و خشنود هستیم. اگر اعمال ما دیندارانه نیست چه باک؟ وقتی که دیگران ما را دیندار می‌خوانند و می‌بینند پس حتما دیندار هستیم. در واقع دیگران نمی‌گذارند ضربه وجدان به ما کارگر شود تایید دیگران و صحه گذاشتن دیگران بر دینداری ما، سپاه درون ما را در هم می‌شکند. من بر این فرایند نام «حمایت اجتماعی برای دیندارنمایی» می‌گذارم. 

بابانوئل توافق والدین و کودکان است اگر یکی از آنها این توافق را به هم بزند بساط این تظاهر برچیده می‌شود. مثلا بچه کمی که بزرگتر می‌شود دیگر دون شأن خود می‌داند که تظاهر به چنین موجود خیالی‌ای بکند و به آن می‌خندد بنابراین دیگر هدیه‌ای داخل کفش او گذاشته نمی‌شود بلکه هدیه را مستقیما و داخل کادو به او می‌دهند اما کودک از مدتها پیش این درک را پیدا کرده لیکن هنوز طرف مقابل توافق که به احساس شخصیت کودک بر می‌گردد آنقدر قوی نشده تا این توافق را به هم بزند اما اگر کودک مدتی پیش از حد متعارف به این بازی بابانوئل ادامه بدهد پدر و مادرش حتما به او متذکر می‌شوند که او دیگر بزرگ شده و نباید به این چیزها باور داشته باشد و این بار پدر و مادر این توافق را به هم می‌زنند.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 1:14  توسط عباس  | 

چند ضرب المثل که برای علابویز بومی کردمشان تا متناسب با فضای این بلاگ باشند.

عباس موند و علابویز (بر وزن: علی موند و حوضش).

اگه مرتضی ساربونه می‌دونه وبلاگو کی بخوابونه. [موقعی بکار می‌رود که مرتضی ندتی غائب می‌شود و وبلاگ می‌خوابد]

وبلاگ خیلی هم شلوغ بود، کریم هم گذاشت رفت (بر وزن: عروس خیلی هم خوشگل بود (به کنایه یعنی زشت بود) آبله‌رو هم شد.

اگه پشت گوشتونو دیدید رضا رو هم تو وبلاگ می‌بینید.

نظرفرستِ صرف، هیچوقت پست‌فرست نمی‌شود (بر وزن: تخم‌مرغ‌دزد شتردزد می‌شود).

نظر نمی‌دادند ازشون می‌خواست پست بفرستند (بر وزن موشه تو سوراخ نمیرفت جارو به دمش می‌بست).

دم دایناسور رو باور کنم یا ادعای دوستان رو درباره کمبود وقت و شلوغ بودن سرشون (بر وزن: دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو).

وبلاگهای دیگه چقدر خوبن ( بر وزن: مرغ همسایه غازه).

یکی نبود یکی نبود هیچکس تو این وبلاگ نبود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 19:53  توسط عباس  | 

اگر شما در موقعیتی مشابه با حضرت یوسف بودید در مقابل درخواست زلیخا چه می‌کردید؟

فرض اول (مدل کریم):

کریم: ببین زلیخا من منکر غرایز جن.سی و نیازهای خودم و تو نیستم اما فکر نمی‌کنی ارتباطات رو بشه به نحو دیگه‌ای گسترش داد؟ مخصوصا که شوهرت پوتیفار آزادی من و تو رو خیلی محدود کرده و الآنه که سر برسه و حق هر دومون رو کف دستمون بزاره.

زلیخا: خوب پیشنهاد تو چیه؟

کریم: بیا در حد چت و ایمیل ارتباطمون رو محدود کنیم.

اما زلیخا پیشنهاد کریم را نمی‌پذیرد کریم هم چون تازه لباسش را خریده است دلش نمی‌آید که نه از جلو و نه از عقب پاره شود بنابراین فرار نمی‌کند اما به درخواست زلیخا هم جواب مثبت نمی‌دهد. زلیخا هم که اعصابش خورد شده از فرط عصبانیت پیراهن خود را جر می‌دهد. ناگهان پوتیفار از در وارد می‌شود و می‌بیند که پیراهن زلیخا جر خورده و کریم هم کنارش ایستاده است اینکه پوتیفار پس از آن با کریم چکار می‌کند را به عنوان پایانی باز برای خواننده رها می‌کنم.

فرض دوم (مدل مرتضی):

زلیخا به سمت در می‌دود و مرتضی از پشت پیراهن او را می‌گیرد و پیراهن زلیخا جر می‌خورد.

زلیخا: بابا این چه وضعیه! مثلا من بودم که پیشنهاد دادم. اگه اعتراض و مقاومت نمی‌کنی، لااقل بذار کنترل اوضاع دست من باشه.

مرتضی: تقصیر خودته. می‌خواستی پیشنهاد ندی.

زلیخا: غلط کردم. الآنه که پوتیفار سر برسه و پوست از سر ما بکنه.

مرتضی: نترس همه درها رو قبلا قفل کردم

اما مرتضی در محاسبات خود اشتباه کرده است چون ناگهان پوتیفار سر می‌رسد و در را باز می‌کند و با دیدن پیراهن جر خورده زلیخا، چوبی در می‌آورد و در آستین مرتضی می‌کند.

فرض سوم (مدل عباس):

این بخش را به علت آنکه شائبه خودخواهی و خودستایی و خودپسندی در آن بود حذف کردم

می‌بخشید که مدل دوستان متاهل را بررسی نکردم چون ممکن بود خانمها با خواندن نوشته مربوط به آنها، دچار شک و بدگمانی شوند بنابراین در همین حد اکتفا کردم.

ضمنا مطلب طنز است و بحث توهین به مقدسات و این حرفها نیست جوگیر نشوید

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:46  توسط عباس  | 

یک درخواست

دوستان عزیز ما به همراه یک عده از دوستان  یک گاهنامه در سطح مدرسه های شهر چاپ می کنیم می خواستم بدونم اجازه می دید از مطالب شما استفاده کنیم. در ضمن اگه کمک کنید ممنون مخصوصا کریم مرتضی و دکتر و .... داستانک و چیزهای دیگه فقط سیاسی نباشه بیشتر فرهنگی برای این جمود فکری که دارن به خورد بچه ها می دن     منتظرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:28  توسط مصطفی  | 

انگار هم‌درد من در وبلاگها کم نیستند گاهی مطالب جالبی می‌بینم که در قالب طنز مشکلات مشترک را بیان می‌کنند این یکی از آنهاست من به اختصار متنش را آورده‌ام خواستید مفصل آن را می‌توانید در وبلاگ ورطه ببینید

گزارش نشست نقد و بررسی رمان من یه گوگول مگولم.

به گزارش خبرنگار بخش کتاب خبرگزاری دانشجویان زیر دیپلم در این نشست ابتدا الف. بهمان با اشاره به لزوم نقض باورپذیری روایت و همچنین شخصیت‌پردازی از منظر روایت باور پذیر گفت: این رمان بسیار از روانشناختی رنج می برد و باید در شیوه ی نقد لحاظ آن را پیروی کرد. طرح رمان ساده و پیچیده است و از سادگی خواننده را درگیر لایه‌های تودرتوی کشف ارتباطات می‌کند، که انگیزه ی پیگیری رمان را به باورپذیری شخصیت ها و تداوم روانشناختی به سبک روز در انسجام تصاویر ساده و پیچیده. این نویسنده و منتقد ادبی سادگی طرح رمان را ظاهری و از روی ریا دانست و افزود: دیریابی رمان به دلیل سادگی تکثیر و پیچیدگی محتوای روابط و درک تداوم روایت بر انسجام عمق. همچنین این رمان در بیان سادگی به دلیل تعمق در نسج پیچیدگی باید فهمیده شود و بیان کند.

.….. وی در پایان گفت: اما درگیری شخصیت ها با هنجارگریزی اسطوره های مرکزی و درونیات روایت وامدار عدم قطعیت روان پریشانه ی دغدغه های راوی القا می کند که از نظر منطق رئال و کهن الگوهای نوگرا درون مایه های زیاده گوی زبانی باید به تاثیر واحدی بینجامد است.

.….. او یادآور شد: رمانی که در ژانر فضاسازی می شود ویژگی‌اش پیچیدگی مدام واگویه‌های ذهنی‌اش را بیان می‌کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 23:24  توسط عباس  | 

حتما با خبر شدید که برنامه نود را تحریم کردند. آیا واقعا عادل زیاده روی کرده بود (به قول قدیمی ها دور برداشته بود) و باید حالشو می گرفتند یا نه تو این سیستم اجازه نمیدن که کسی حرفشو بزنه(به قول قدیمی ها نمی ذارن سرش از یه مازو<یه جور سنگ کوچک>بزرگتر بشه).
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 10:33  توسط مهدی  | 

دوستان سلام. کبوتر نامه بر خبر آورده کرد شیخ قرار در چند روز آینده به خانقاه عزیمت کند. البته به علت کمر درد بجای مرکب از طریق  طیر الارض یا همون MMS میاد.
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 10:27  توسط مهدی  | 

 
Grazr