تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

این را به عنوان استقبالی برای پست فردای ابوالفضل می‌نویسم بنابراین این را مانعی برای پست خودش نبیند.

ممنونم از کامنت مفصل مجید و وعده مفصل ابوالفضل

حرف مجید در اینباره کاملا درست است که انتخاب فقط میان وظیفه‌گرایی و فایده‌گرایی نیست و شقوق دیگری هم ممکن است اما به نظرم آن شقوق هم با جرح و تعدیلهایی قابل بازگشت به این موارد هستند مثلا یک نگاه تلفیقی با نام عقلانیت اخلاقی وجود دارد که مجموعه‌ای از ویژگیهایی چون سازواری، آگاهی اخلاقی و تخیل را در بر می‌گیرد اما همینها را هم می‌توان به موارد پیشین باز گرداند.

اما درباره بحث علم غیب باید بار دیگر بگویم که این فقط یک فرض است برای آنکه ایراد نگیرید که ما از کجا بدانیم که این پسر هیتلر خواهد شد فقط همین. نمیدانم چرا فرض کردن اینقدر برای شما مشکل شده است اصلا حتی اگر کسی بگوید که علم غیب محال است هم باز می‌تواند به این سؤال پاسخ دهد چون این را مکررا شنیده‌اید که فرض محال، محال نیست. جالب این است که در برخی کامنتها از هیتلر دفاعیاتی شده است واقعا ربط بحث درباره هیتلر و انگیزه‌های او و عوامل اجتماعی دیگر و اینکه اصلا وجود او خود یک نعمت برای بشریت بود و .... و اینکه آیا علم غیبی وجود دارد و چگونه می‌توان تصور کرد که علم غیبی هست یا نه و .... ارتباطش با بحث من در حد ارتباط ..وز و شقیقه است.

بیایید سؤال را جور دیگر طرح کنم:

استدعا دارم که فرض کنید (ملتمسانه باور کنید که این فقط یک فرض است و قرار نیست که تحقق خارجی پیدا کند) که ماشین زمانی اختراع کرده‌اید و با آن به پنجاه سال بعد رفته‌اید و می‌فهمید که کسی که الآن می‌شناسیدش و اتفاقا کودک هم نیست و سبیل‌کلفت است در آینده سبب مرگ پنج میلیارد نفر انسان بیگناه خواهد شد حالا با ماشین زمان به زمان فعلی بر می‌گردید و می‌توانید حالا با کشتن این فرد مانع آن فاجعه شوید (متضرعانه التماس دارم که بحث بعد چهارم ملاصدرا را در اینباره که زمان بعد چهارم وجود است و بنابراین این چرخش زمانی محال است و اینکه ضرورت علت و معلولی مانع از این می‌شود که بتوانیم تاریخ را تغییر دهیم را فعلا بخاطر دوستی‌مان کنار بگذارید) در چنین شرایطی با فرد مذکور چه می‌کردید؟

به همه مقدسات قسم می‌خورم که همه اینها فرض است و فرض هم چیزی است که در ذهن انسان است و بنابراین موانع خارجیِ تحققِ چیزی، مانع از فرض آن نخواهد شد. همین الآن فیلی را در ذهن خود تصور کنید که استاد فیزیک و برنده جایزه نوبل است و سوار موتور شده و تک‌چرخ می‌زند. ببینید پس می‌توان چیزی نشدنی را فرض کرد. ضمنا فرض، قدیم و جدید ندارد همین الآن فرض کنید که زمین ثابت است و خورشید به دور آن می‌گردد شما هم دارید سوار بر دوش یک دیو که هوشنگ آن را مسخر انسانها کرده است به سمت فلک شمس می‌روید اما تا می‌خواهید از فلک اول رد شوید ناگهان سرتان به چیزی محکم برخورد می‌کند تازه به یاد می‌آورید که جسم فلک خرق و التیام نمی‌پذیرد و بنابراین با هیچ وسیله‌ای حتی با بمب اتم هم نمی‌توانید آن را بشکافید این فرض خیلی قدیمی بود اما باز ممکن بود یک فرض جدید هم این است که در سفینه‌ای با سرعتی نزدیک سرعت نور حرکت می‌کنید و کم‌کم بر جرم شما افزوده می‌شود احساس می‌کنید که سنگین و سنگینتر می‌شوید حالا می‌خواهید به سمت معشوق خودتان بروید و او را ببوسید ولی به جهت ثقل زیادی که پیدا کرده‌اید قادر به برخواستن از جای خود نیستید این هم فرضی بود برای دوستانی که از مثالهای قدیمی خوششان نمی‌آید.

امیدوارم طرح جدید سؤالم مورد توجه دوستان قرار گیرد.

این فرض را برای افزودن لعاب طنز بر بحثمان مطرح کردم امیدوارم سبب ناراحتی دوستان نشود.

اما به یاد بیاورید:

1- ابراهیم به پشتوانه خوابی فرزند بیگناهش را به مسلخ برد.

2- خضر به جهت آنکه از طریق علم لدنی، می‌دانست کودکی در آینده پدر و مادرش را گمراه می‌کند او را کشت.

و هر دوی این مثالها در قرآن است اگر از مثالهای من رنجیده‌خاطر می‌شوید می‌توانید از این مثالها استفاده کنید البته در کنار این مثالها، چوب و آستین را هم به یاد داشته باشید. من ملاحظه این دو را کردم و مثالی دیگر بکار بردم در هر حال، خود دانید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 19:22  توسط عباس  | 

یک سوال فرضی : اگر با کودکی برخورد کنید و از طریق علم غیب و بطور قطعی بدانید که این کودک در آینده هیتلر خواهد شد و شصت‌ میلیون نفر را به کشتن خواهد داد و شما نیز می‌توانید حالا که او کودک است به راحتی او را سر به نیست کنید و بکشید چه می‌کنید؟

□□□

● پاسخ با گرایشات انحرافی سودجویانه: گفتی کودک؟ منظورت همون بچه است دیگه؟ چند سالشه؟ خوشگله؟ اشاره نکردی تنهاست یا با بابا مامانشه؟...خب بذار ببینم......(بعد از سه ثانیه) فهمیدم!!...با یه شکلات یا آب نبات چوبی گولش می زنم، می ندازمش توی گونی. اول می برمش بیابونای اطراف تهران،خودم یه سیخی بهش می زنم ( شرمنده ام!...خب ما هم آدمیم دیگه!...عقده جنسی و از این حرفا...فرصت کجا از این بهتر؟...تازه از کشتن طفلک که بهتره!) بعد که کارم تموم شد وشلوارمو کشیدم بالا، صاف سوار اتوبوسای تهران-قزوین می شم، می برمش وسط میدون اصلی قزوین و چوب حراج بهش می زنم.اونجا مطمئنا غلغله ی جمعیت می شه. هر کس میاد یه مبلغی پیشنهاد میده. اما من که خر نیستم آدولف هیتلر بزرگ آینده رو مفت و مجانی بفروشمش. (مگه یوزارسیفه؟!) ...بعد از اتمام مزایده احتمالن چند میلیون تومنی کاسب می شم. با پولی که از این طریق گیرم میاد، مستقیم میرم دبی؛ یه عیش درست و حسابی و خوشگل می کنم. خیالم هم از این بابت راحت می شه که یه آدم کون پاره، توی سنین بالاتر عمرا دیگه نتونه صدر اعظم آلمان بشه و اسم خودشو بذاره پیشوا!...تازه کلی هم احساس افتخار می کنم که جلوی اون همه جنگ و قتل عام شصت میلیون آدم بیگناه در جهان رو بدون خون و خونریزی گرفته ام. نهایت خونی هم که می خواد از این طریق بریزه، همون خونیه که توی بیابونای اطراف تهران از ماتحت آدولف کوچولو ریخته می شه!! البته بعدنش رو دیگه من نمی دونم. قزوینیا میدونن و خودشون!!! من وظیفه ام رو دیگه انجام داده ام و در پیشگاه تاریخ روسفید هستم.   

● پاسخ قاطع و مردانه: اگر خودت با این کودک برخورد کردی و از طریق علم غیب و به طور قطعی دانستی که این کودک در آینده هیتلر خواهد شد و شصت میلیون نفر را به کشتن خواهد داد و تو هم می تونی حالا که او کودک است به راحتی او را سربه نیست کنی و بکشی،خب معطلش نکن!... بکشش!...اگه این جوری فکر می کنی یه کار بزرگ و تاریخی، یه شاهکار اخلاقی انجام میدی، پس رحم نکن!...kill him...اما مطمئن باش همون لحظه شاید هزار کودک دیگه در زایشگاه های سراسر دنیا از توی لنگ مامان شون پرتاب می شن بیرون و هر کدوم هم تقریبا 50 درصد این استعداد و پتانسیل رو در ژن خودشون دارن که وقتی بزرگ شدن، بتونن میلیون ها آدم دیگه رو به Fuck بدن! (با این توضیح که همیشه کشتن، بدترین نوع نابودی نیست). هیتلر فقط نام خانوادگی یه آدم بود.

● پاسخ پست مدرنیستانه: آخه عزیزم، علم غیب؟! نه، علم غیب؟!...حتما دار ی شوخی می کنی؟ باور نمی کنم توی قرن 21 هنوز هم راجع به این چیزا صحبت میشه!... یعنی 109 سال بعد از مرگ نیچه باز هم حرف از علم غیب و قطعیت زده می شه؟.......با داستان کودک و هیتلر و مسائل دیگه کاری ندارم، ولی علم غیب و قطعیت و پیش بینی آینده!؟... نکنه فیلم های علمی-تخیلی هالیوود رو که برای سرکیسه کردن ملت ساخته میشه، جدی گرفته ای؟...آخه چه طور باید گفت قطعیت دیگه مرد!... امر قطعی توی این جهان معنا باخته ی پلورال؟...سپری شد دوران تقابل ها ی دوتایی ...هنوز کفن ژاک دریدا توی قبر خشک نشده تو چه جوری می تونی حرف از قطعیت بزنی؟! گذشت دوران اقلیدس...... ما دیگه زیر پامون خالی شده! هیچ چی نیست! زمین عین یه سیب گندیده داره توی فضای خالی دور خودش می چرخه... این حرفا مال دوران قبل از گالیله است، برادر!...مال قصه های هانس کریستیان آندرسن است.مال افسانه های هزار و یکشب و چراغ جادوی علاالدین است...بیا بیرون!

● پاسخ پوپولیستی و عوامانه: چه معمای جالب و سختی!...( به وجد آمده است)... باید فکر کنم...(بعد از چند دقیقه فکرکردن) والله از یه طرف اون یه کودکه و کشتن کودک طبق مذهب گناه داره...ولی از طرف دیگه اون هیتلره و باید در نطفه خفه اش کرد!...نمی دونم،بدجوری گیج شده ام!... ولی خیلی سوال سختیه ها!...باید بیشتر فکر کنم! نمی شه به همین راحتی تصمیم گرفت...الان نمی تونم جواب بدم......(و همچنان به فکرکردن و تردید میان امر اخلاقی و وظیفه ی سلحشورانه ی اجتماعی ادامه می دهد)

● پاسخ اگزیستانسیالیستانه: بابا به خدا ژان پل سارتر خل و چل نبود! می گفت انسان با صندلی و لوله بخاری و موکت فرق داره. انسان یک شدن است نه یک  بودن... وجود بر ماهیت مقدم است و نه بالعکس!...ببینم، از کجا می تونی مطمئن باشی که این کودک امروز، فردا چیکاره میشه؟ چرا هیچکس به این واقعیت فکر نمی کنه که هیتلر خودش توی جوانی هنرمند بود. عاشق پیشه بود. زیر درخت می نشست و روی تابلو نقاشی می کرد. حتی میگن شعر هم می گفت... باید رفت دنبال این که چرا اون جوانک ریغو ی حساس، شد این هیولایی که ما الان داریم ازش حرف می زنیم؟...اصلا فکر می کنی اون مردک قدکوتاه با اون سبیل مسخره ، خودش یکه و تنها مثل یه اژدهای هفت سر آتش به دهان،باعث اون همه نابودی و کشتار شد؟ پس سهم جریان تاریخ چی می شه؟ پس سهم حزب ناسیونال سوسیالیسم  آلمان (نازی) چی می شه؟ پس سهم جامعه ی زمانش که گوسفندوار از جاه طلبی های یک حزب پیروی می کرد چی؟ اصلا پس سهم سیاست های فجیع دولت های ایتالیا و ژاپن و شوروی و آمریکا و انگلیس و...که به جنگ دامن زدن چی میشه؟ هیتلر فقط یه نماد بود. یکی مثل همین محمود خودمون!...یه آدم کوتوله ی جوگرفته که اتفاقا در یک شرایط تاریخی- اجتماعی خاص قرار گرفت و یک ملت شکست خورده و تحقیر شده، تصویر آرزوهای لگد مال شده شون رو تو وجود اون و هم پالکی هاش فرافکنی کردن...(حتما می خوای بگی اسم هیتلر رو که آوردی؛ قصدت فقط یه مثال بود. باشه. تو بگو چنگیز خان، بگو تیمور لنگ،بگو آغامحمدخان قاجار)...هر کی رو که مثال بزنی، اگه فرض بگیریم یکی پیدا می شد که توی همون بچگی نفله شون میکرد، باز فکر می کنی فرقی می کرد؟ چیزی عوض می شد؟ نه عزیز...باز خود جامعه یک بدبخت بلندپرواز دیگه رو میبرد توی دستگاه تولید قهرمان اش و عین یه تاپاله ی داغ پس می انداخت.گیرم با اسم های دیگه و قیافه های دیگه ای. کارخانه ی تولید وحشیگری و شرارت و نکبت ساخته ی دست فرد آدمی نیست... مساله اینه که آدما که دور هم جمع می شن و می خوان یه تصمیم مهم جمعی بگیرن، مثلا بخوان عقده هاشون رو خالی کنن، میان یه کسخلی رو به عنوان سمبل جمع خودشون می ذارن اون بالا. این مشکل فرد نیست، مشکل خوی درنده و چپاولگر عده ای از همین جمعیت بشری است! مشکل از روح جامعه ی بشری است! همین آدمایی که از نماینده های خودشون ذره ذره و گام به گام یه دیو خونخوار عوضی می سازن.

● پاسخ آنارشیستانه: یه هفت تیر میدم دست این کودک و میگم :« به من شلیک کن!...تو یک هیتلری! تو می تونی!!...منو سر به نیست کن!».......(تق!)

● پاسخ مهرورزانه: فرزندم، دل کودک  آیینه ای پاک و بی زنگار است که ملکوت در آن آشیانه دارد. سخن از قتل معصوم ترین جلوه های خداوند کوتاه کن وطریق مهردر پیش گیر. ایمان داشته باش و بدان که تربیت نیکو تقدیر آدمیان را تغییر خواهد داد حتی اگر ساحران تو را از آینده ای موهوم بیم دهند. پس استغفارکن و زانوی عفو در درگاه خداوند فرود آر. به راستی که او بخشنده ترین بخشایندگان است. آمین!

 ● پاسخ خشونت طلبانه: دو تا دستامو می ندازم دور گردنش اینقدر فشار می دم که چشماش قلپ بزنه بیرون و مثل سگ سقط بشه... می برمش بالای پشت بوم یه لگد می زنم توی کمرش، عین گه کف زمین پخش شه!... با غلطک از روش رد می شم شکل یه ورقه ی لواشک بشه آویزونش کنم جلوی مغازه ها... راستی گفتی قراره هیتلر بشه ها؟!... فهمیدم باید باهاش چکار کنم: قبل از این که این کثافت آشغال سالها بعد بخواد هولوکاست و آدم سوزی راه بندازه، خودم پیشقدم می شم و می ندازمش توی کوره، از چربی اش می دم صابون درست کنن بذارن توی دستشویی های عمومی برلین تا ملت از مستراح که میان بیرون، دستاشونو باهاش بشورن!

 ● پاسخ شاعرانه: 

« دیر آمدی موسی!

و عصر اعجاز به پایان رسید...

حالا عصایت را به چارلی چاپلین بده

تاکمی ما را بخنداند! » 

 

● پاسخ صمیمانه و دوستانه : آه مشتی، تو از دست رفته ای!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:21  توسط ابوالفضل  | 

«زندگی نیندیشیده ارزش زیستن ندارد.» سقراط

مسائل نظری بسیاری در این وبلاگ مطرح شده‌اند بسیاری از آنها را خود مرتضی مطرح کرده است اما چه اتفاقی می‌افتد که ناگهان بر سر پرسشی که یکی از عمیق‌ترین مسائل حوزه فلسفه اخلاق را در ضمن یک مثال مطرح می‌کند بحث از این می‌کند که اینها برای فاطی تنبان نمی‌شود و فکر نان کن که خربزه آب است و پای اینها یک دسته سبزی هم نمی‌دهند؟ چرا بر سر یک مثال که قطعا منظورش را در می‌یابد ایراداتی ظاهری می‌گیرد؟

چرا بحث از اینکه افراد درباره نحوه زندگی‌شان چگونه می‌اندیشند اینهمه برای کریم هراس‌آور است؟ به این جملات او نگاه کنید:

«بازم همون انگاره های قدیمی»

در اینجا چه حکمی داده شده است؟ قدیمی بودن به معنای نادرست بودن است؟ و آیا اندیشیدن درباره اینکه چرا مسیری خاص را برای زندگی خود برگزیده‌اید قدیمی و از مدافتاده است؟

چرا محض رضای خدا یکی از این دوستان نمی‌گوید مشکل محتوایی کجاست و نقدی در اینباره نمی‌کنند؟ چرا سعی نمی‌کنیم بجای کنایه زدن و تحقیر کردن و استفاده از الفاظی که بدرد محکوم کردن می‌خورند و نه نظر دادن، سخنی درباره خود آن مطلب بگوییم؟

کجای مطلبم درباره کسی که از امکانات سخن می‌گوید و از آن بی‌بهره است خطاست؟ آیا من درباره کسانی سخن گفته‌ام که از تهران بهره می‌برند؟ و چرا اصلا آخرین بخش نوشته‌ام که اتفقاقا طولانی‌تر هم هست اصلا به چشم نیامده و فقط قسمت تهران ماندنش جدی گرفته شده؟ غیر از این است که آدمها وحشت دارند که درباره تصمیماتشان فکر کنند و به سرعت کسی که بخواهد اندک تلنگری به آنان بزند را پس می‌رانند. تهران برای بعضی یک نعمت است و از آن بهره می‌برند و این بعضی زیاد نیستند و درک این مطلب فقط اندکی انصاف می‌خواهد و نیاز به مشاهده چندانی ندارد اگر احساس می‌کنید که از جمله آن بعضی هستید دلیلی ندارد که از این سخن برآشوبید چون به شما ربطی پیدا نمی‌کند و اگر از خواندن این مطلب حس بدی به شما دست داد بد نیست کمی درباره آن فکر کنید. نترسید فکر کردن آنقدر خطرناک نیست.

من یک بار به مرتضی گفتم که او پشتوانه نظری برای اخلاقی بودنش ندارد حتی خاطرم هست که دقیقا کجا این حرف را به او زدم و این البته جدای از این مطلب است که او به زعم من غالبا اخلاقی عمل می‌کند اما همان چیزی که سبب این تلقی من از او شده بود می‌تواند مرا به این درک برساند که چرا از میان این همه بحث ناگهان در این یکی که به حوزه اخلاق مربوط می‌شود با جملاتی که نه در حد کسی چون اوست و انتظاری است که از یک بازاری می‌رود روبرو می‌شویم.

«ول کن این حرف رو یه خورده با لالایی هات بخواب ....... تقابل قواعد اخلاقی و شرایط خاص رو ول کن... بچسب به خود زندگی»

من این تقابلها را ول کرده‌ام آنها مرا ول نمی‌کنند من حتی تصوری ذهنی هم از اینکه چگونه می‌شود این تقابلها را رها کرد ندارم خوشحال می‌شوم تا کسی راه حلی به من نشان دهد که چطور می‌شود از این تقابلها رها شد. شاید منظور این است که اصلا به اخلاقی بودن فکر نکنیم. نمی‌دانم. ما هکذا الظن بک

کجای این سؤالها نخ‌نما شده است؟ از چه سالی، کتاب و مقاله‌ای در رابطه با سؤالهای مشابه بیاورم او باور خواهد کرد که این سؤالات همواره تر و تازه‌اند؟

تصمیم‌گیری اخلاقی برای کسی چون او تعهدآور است چون او ناخودآگاه به اخلاق باور التزام دارد و می‌دانم که چقدر افرادی از این دست در برابر نتیجه‌گیری‌های اخلاقی مقاومت می‌کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 1:49  توسط عباس  | 

دیالوگ‌های فرضی زیر را بخوانید و به پرسشهای طرح شده پاسخ دهید:

 

دیالوگ اول:

مادر داماد: پسرم تو دارغوزآباد علیا مشغول به کاره و همونجا هم قصد داره زندگی بکنه.

مادر عروس (اهل دارغوزآباد سفلی): دخترم یا باید تو تهرون زندگی کنه یا تو دارغوزآباد سفلی والا دختر بهتون نمیدیم.

تعلیقه: فاصله دارغوزآباد سفلی با دارغوزآباد علیا 50 کیلومتر است و فاصله آن با تهران 2000 کیلومتر.

سؤال: در اینجا وجه تشابه دارغوزآباد سفلی با تهران چیست؟

 

دیالوگ دوم:

نوه: بابابزرگ چی شد اومدی تهرون؟

بابابزرگ هفتاد ساله (که در 20سالگی از شهرستان به تهران آمده): بابا جون امکانات تهرون خیلی زیاده سینما داره، تئاتر داره، موزه داره، پارک داره، کنسرو داره (منظور همان کنسرت است)، خلاصه همه چی داره؟

نوه: بابابزرگ تو این سالها چندبار اینجاها رفتی؟

بابابزرگ: باباجون مگه این زندگی لامصب و گرونی می‌ذاشت که بریم اونجاها. صبح تا شب باید مثل اسب کار می‌کردیم چند ساعت هم تو ترافیک می‌موندیم آخرش خسته و کوفته می‌رسیدیم خونه. زور می‌زدیم فقط می‌تونستیم جمعه بریم پارک سر خیابون.

نوه: خب حالا که کار نمیکنی چرا نمیری؟

بابابزرگ: دیگه جون رفتن و گشتن رو ندارم.

سؤال: چگونه می‌توان با حلوا حلوا کردن، دهان را شیرین نمود؟

 

دیالوگ سوم:

اپیزود اول [پیش دوست دختر]

پسر: بیا یه حالی به ما بده

دختر: نمیشه

پسر: ببین! متخصصای علوم اجتماعی میگن که بیشتر از 50٪ زوجین تو مسائل جن.سی مشکل دارن و این باعث شده تا آمار طلاق خیلی افزایش پیدا کنه. بالاخره من و تو باید بدونیم که آیا تو مساله‌ای به این مهمی با هم هماهنگ هستیم یا نه تا بعدا به مشکل برنخوریم.

اپیزود دوم [همان پسر در مسیر خانه، خواهرش را می‌بیند که کیسه آشغال به دست، سر کوچه دارد با پسر همسایه حرف می‌زند و بعد از هم جدا می‌شوند]

پسر (با عصبانیت): به پسر همسایه چی میگفتی؟

خواهرش: هیچی می‌گفت که چرا آشغالا رو دم خونه ما می‌ریزین می‌گفت که اگه دوباره آشغالامون رو اونجا بریزیم شکایت می‌کنن.

پسر (با داد و بیداد): دروغ می‌گی کیسه آشغال رو بهانه کردی که با اون پسر ... [به جهت حفظ آداب نگارش این قسمت را حذف کردم] حرف بزنی. دیگه حق نداری آشغالا رو بیاری سر کوچه. میزارین خودم می‌آم آشغالا رو میبرم.

اپیزود سوم [همان پسر در خانه]

مادر: این دختر همسایه روبرویی که تازه اومدن این محله چطوره برات بریم خواستگاریش؟ همونطور که می‌خواستی چادری هم هست.

پسر: نه بدرد من نمیخوره. یه بار دیدم که شست پاش از جورابش زده بود بیرون. شست پای زن رو که نمیشه مرد نامحرم ببینه.

سؤال: آیا نشان دادن شست پا به صورت غیرعمدی به نامحرم برای زن اشکال دارد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 14:7  توسط عباس  | 

اگر با کودکی برخورد کنید و از طریق علم غیب و بطور قطعی بدانید که این کودک در آینده هیتلر خواهد شد و شصت‌ میلیون نفر را به کشتن خواهد داد و شما نیز می‌توانید حالا که او کودک است به راحتی او را سر به نیست کنید و بکشید چه می‌کنید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 21:24  توسط عباس  | 

 

آخرین روزهای اسفند همیشه یادبودهای گوارایی را در ذهن ام زنده می کند. مردم را می بینی که چه جور با تقلایی ابلهانه و حرصی غریزی، دنبال خرید البسه ی نو وتنقلات و شیرینی و میوه و ماهی و سبزه وسمنو و اقلام خاص نوروزی، هیاهوکنان از سروکول هم بالا می روند. هوا کم کم چراغ سبز نشان می دهد و روی خوش و فرح بخش اش را به طرف آدم می گیرد. کار به جایی می رسد که حتی اگر کافکا هم باشی تحت تاثیر آتمسفر جامعه و بازار گرمی رسانه ها، شرمنده ی بدبینی ازلی خودت می شوی و پس از استنشاق یک نفس عمیق و کمی تامل در باب رستاخیزطبیعت، تصمیم می گیری به ناچار یک بار دیگر به فراخوان های پیامبرانه ی سهراب سپهری یا کریشنامورتی اعتنا کنی و تمام زورت را بزنی بلکه این دفعه بتوانی از لجه ی جان به همه چیز لبخند بزنی. بعد هم این طوری می شود که بالاخره خریت بر تو مستولی می شود و خودت را می بینی که ناباورانه از پیله ی ناسازگاری خودت می آیی بیرون و با کله شیرجه می زنی توی استخرعوام زدگی و فضیلت های حقیر همرنگی با جماعت...

توپ شلیک می شود و حول حالنا الی حال و هولی دیگر!

آخرین سیگار سال 1387را پای اتوبوس تهران- گرگان زیر پا خاموش کردم و به این فکرکردم که این روزگار لامذهب با عالم و آدم چه می کند!...این گراز وحشی زمخت با آن شاخ و دندان خوف آورش...باری. پایتخت یادگار عهد قجری را که چون جنازه ای متورم بساط تعفن خود را بر پای کوه البرز گسترانیده، پس پشت نهاده و عزم بلاد طبرستان و موطن فخرالدین اسعد کردم. سال دگرگون می شد و من در رویاهای خام خود چون غواصی ساده لوح غوطه می خوردم.همه چیز کما فی السابق جلوه ی پیشین خود داشت الا اشجار که به طرز تابناکی به رنگ سبز آغشته شده بودند.

(تاشاکی نشده اید که این خزعبلات دیگر چه معنی می دهد وپس از آن غیبت صغرا چی شده که حالا این جوری یکدفعه اسب قلم را به شلنگ تخته واداشته ام و اصلا کجا بودم تا بحال، خودم همین جا لگام این یابوی هی زده را می کشم و عرض می کنم که :  شرمنده دوستان!

درازدحام رنج لگدکوب می شوم      دارم شبیه حضرت ایوب می شوم!)

ما را سر آن بود که ایام نشاط ربیع را بسی بیش از سنه ی ماضی سر در آخور تایپ تراوشات دماغی خویش فرو بریم و بنگاریم سخت در وبلاگ از یسار تا یمین، و از معابد یونان تا دیوار طویل چین. لیک دست غدار گردون بدکردار از آستین جفا برون آمد و گیتی را به ناگاه در مقابل دیدگانم تار کرد: هارد کامپیوتر منزل مان (گرگان) دو سه روز قبل از رسیدن من سوخته بود و اهل بیت این نکته ی جانگداز را نخواسته بودند تلفنی به من بگویند. گاوم زاییده بود.بز آورده بودم!...خلاصه در آن روز ها که کل مملکت استارت تعطیل را زده بود، جایی نبود تا کیس خاموش را به درمانگاه برد. من هم که همان اندازه از امور فنی کامپیوتر سررشته دارم که سید اسماعیل بقال 80 ساله ی سر کوچه مان.ماتحت ام به غریزی ترین شکل ممکن داشت می سوخت، تو بگو آتشفشان کوه پمپئی! گدازه بود که همین جور پلق پلق از مقعدم می جوشید و از شیب ران هایم روان می شد و تا انگشت های پایم را در لهیب خود می تاولاند ( یعنی تاول می تنید!)....می پرسی چرا؟ خود تو اگر کل جمیع فایل های موسیقی و کلیپ و فیلم و عکس و ... به حجم تقریبی 90 گیگا بایت ات دود می شد و به هوا می رفت، چه می کردی؟ فولدرهای یگانه و نازنین و عزیزی که در طول این سال ها، دانه دانه مثل کلاغ از این ور و آن ور،  به منقارگرفته بودم و آورده بودم ریخته بودم توی شکم این آشیانه ی مجازی خوک صفت، همه یک جا کمپلت فنا فی الله شده بودند.چه موزیک هایی، وای!... آن همه آلبوم های کمیاب راک و پاپ که استماع همیشگی آنها شده بود تنها دلخوشی ام در این برهه ی استیصال و زوال. آن همه کلیپ و کنسرت و آن همه عکس های یادگاری خودم و نقاشی های امثال ون گوگ و پیکاسو و رنه ماگریت، آخ! کلیپ های معرکه و محشر دهه 1970ی که جمع آوری مجدد آنها تنها به معجزه ای می ماند که خدای ابراهیم با پرندگان قطعه قطعه ی او بر ستیغ کوهها کرد!... نمی دانم حالم را می فهمید یا نه؟

 تئودور آدورنو جمله ای دارد که می گوید: «برای آدمی که دیگر خانه ای ندارد تا در آن بیاساید، نوشتن تبدیل به مکانی می شود برای زیستن». حالا شیبه همین مضمون را می شود این جوری به کار برد: برای آدمی که دیگر سرمایه و دلخوشی ای ندارد تا با آن به آینده مبهم خود در این سامان دلخوش باشد، اشتغال با موسیقی و کلیپ و فیلم و عکس (بهتر است بگویم سر فرو بردن در آخور دنیای مجازی و خو کردن به انبان درایو های انباشته از فایل های رایانه ای گلچین شده)، تبدیل می شود به تنها دلخوشی یک آدم دلتنگ با تمایلات اینچنینی( زرشک!).

خلاصه کنم: دپرس که شده بودم، دپرس تر شدم. مرغ اشتیاق ام به کنجی خزید و چاره را در پناه بردن به مسکن های دیگر دیدم: کتاب ،TV و البته از همه بیشتر عیاشی های مکرر با رفقای قدیم در محضر طبیعت...دیگر تا پایان تعطیلات دنبال کامپیوتر و متعلقات اش نرفتم و گذاشتم همانطور در سکوت یخزده خودش بماند.با رفقای عهد شباب که در ماجراجویی و آنارشیسم بازی سوابق درخشانی دارند،زدیم به دشت و جنگل. با طعام و اشربه ی کامل. رفته رفته حالی دیگر یافتم. جانور ی وحشی سرش را محکم به جدار روحم می کوبید! چه جور بگویم، حالتی رفت که محراب به فریاد آمد (!) . مخصوصا آن چند شب که زیر سرپناه کلبه ی چوبی درحاشیه ی جنگل ، تا به صبح در جوار آتش به سر بردیم: زبانه کشیدن شعله های بازیگوش و نارنجی پوش آتش، رقص کنان و پیچ و تاب خوران... طنین صدای جرق جرق سوختن هیزم و خلاشه های چوب در متن سکوت ژرف...دم کشیدن چای خون کفتری در کتری دود اندود، به شیوه ی سرخپوستان...و جنگل مرطوب، عمیق، ظلمانی و تاریک بود. سیاه،چون اعماق آفریقای خودم!......صدای گاه به گاه جغد یا پرنده ای غریب و رهگذرمی آمد...همهمه ی مبهم گیاهان و جانداران...زمزمه ی دوردست رودخانه ی قدیمی...چه می گویم، چیزی را که به وصف در نمی آید!

مخلص کلام این که در حال و هوایی عارف گونه، هل داده شدم به به سیر انفس- بدون آفاق!- و در گرداب جذبه ای سخت نوستالژیک فرو رفتم. در این حالت دیگر دنیا و مافیها به تخمت است و من در کشاکش این گریز، داشتم به خاطرات پراکنده ی ایام کودکی و نوجوانی می اندیشیدم و همزمان انگشت ندامت از غفلت سالهای اخیر می گزیدم که چه پرت شده ایم از اصل خویش و چه غافلانه جهان را از دریچه ی تنگ چشمی حال و روز اکنون مان به قضاوت نشسته ایم و ...رها کنم.

البته یک نکته را هم نگفتم: این نخستین نوروزی بود که پدرم نبود. پدر شش ماه پیش رخ در نقاب خاک کشیده بود و از آن پس من فقط مجاز بودم در خواب های ام ببینمش. نجیب تر از همیشه، آهسته و بی صدا هر از گاهی به خوابم می آید و گفتگویی. و این ایام تعطیل، بیش از همیشه خلا نبودنش و غم فراغ اش آزارم می داد.مثل دردی که دوباره عود می کند.

حالا هم که دارم می نویسم، دوباره برگشته ام به پایتخت. این کلانشهر مریض.این عجوزه ی زشت هزارداماد...یک هفته هم بیشتر از بازگشتم به تهران گذشته ولی تا همین لحظه دل و دماغ وبلاگ را نداشتم و هنوز در آن حال و هوای وصف ناپذیرم و دارم رمان " پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد" ریچارد براتیگان را می خوانم... تا 3 شب بیدار بودن...داشتن این احساس که الان همه کپه ی مرگ شان را گذاشته اند و از دوندگی حریصانه و هیاهوی کر کننده ی روز خبری نیست، چه لذت بخش است! نور ضعیف چراغ مطالعه و فس فس صمیمی بخاری کوچک که با شعله ی آبی می سوزد...دراز کشیدن... هر از چندی دست کشیدن از خواندن کتاب و پک زدن به سیگار و چشم دوختن به سقف...و گوش سپردن به صدای ریزش باران در کوچه ...چه موهبت های کوچک عزیزی! چه دقایق گرانبهایی!

حدود یک ماه و اندی از آخرین حضور من در وبلاگ ( چه از حیث پست گذاشتن و چه از نظر کامنت) می گذرد و در این مدت نطفه ی چه مطالبی که در سر داشتم و تمام شان در این عزلت گزینی کوتاه یا گم شدند و یا شوق نوشتن شان در کام باتلاق حزن ام فرو رفتند و غرق شدند. حالا هم قصدم فقط ارائه ی گزارشی بود در توضیح این غیبت. هر چند که بودن و نبودن من تازه وارد، نمدی برای کلاه کسی فراهم نمی آورد. به قول فضلا: به هر روی!

در پایان به قول روزنامه نگارها شایان ذکر است:

1.صادقانه می گویم تمام پست ها یی که در این مدت نوشته آمد، تمام و کمال خواندم. خسته نباشید. مخصوصا دکتر و مرتضی. در این میان هم از نوشته ی دکتر درباره ی حیوانات و پرندگانی که دیگر نیستند و یا یادداشت اش بر فیلم شب های روشن و همچنین نوشته ی مرتضی درباره ی " لب و لوچه "! و همین پست اخیر درس گفتارها یی درباره ی مخ زدن، جدا" مشعوف شدم. تمام کامنت ها را هم دنبال کردم.(راستی در این مدت که وبلاگ خلوت بود، چه معاشقه ای داشتند مرتضی و دکتر با هم! مخصوصا دو سه روز آغازین سال. حتی می توان گفت مراودات ایشان یک چیزی بود که می شد عنوان «هوموسکسو آلیته ی اینترنتی» رویش گذاشت!!) در ضمن راجع به هرکدام از پست ها هم نظراتی داشتم ولی جون تازه دوران نقاهت (!) را پشت سر گذاشته ام ، بگذارید به توصیه ی دکتر عمل نکنم و این کامنت ها را برای خودم نگه دارم.خدا را چه دیدید، شاید هم زمانی جایی مثلا در پست های آینده، رفرنسی چیزی به آنها دادم.

2. ویژه نامک سقط جنین را هم مطالعه کردم. من هم در باب این موضوع اواخر اسفند یکی دو صفحه روی کاغذ قلمی کرده بودم تا بعداز تکمیل، تایپ شان کنم و بفرستم برای دکتر. خب، این قضیه هم مشمول همان داستانی شد که حکایت کردم.الان هم چرکنویس مطلب را نمی دانم کجا انداخته ام! این مورد هم موکول به بعد!

3. تجربه ی تابناکی از سر گذراندم. از من می شنوید زیاد اسیر دنیای ماشینی پرزرق و برق و پر پیچ و مهره نباشید. گاهی اوقات هم باید رها کرد این سرگرمی های آغشته به روزمرگی را.به قول فریدون مشیری: بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد... به کوه خواهد زد... به غار خواهد رفت!

4. البته آدم پرتی نیستم و خوب می دانم که کار و گرفتاری های شغلی و غم نان و معاش و...همیشه اجازه ی این هکلبری فین بازی ها را به آدم نمی دهد.گفتم گاهی، حتی اگر کوتاه.

5.سالی پر از پول و استشمام عطر خوش زن برای همگی تان آرزو می کنم. برقرار باشید!

    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:46  توسط ابوالفضل  | 

قرار بود گاهی تاثیرگذاران بر خود را معرفی کنیم من چند پستی در موضوعات مختلف فرستاده‌ام یکی از آنها درباره دو قطعه از بنان بود: توشه عمر و دگر چه می‌خواهی. از زیبایی آنها گفتم و اینکه زمانی چطور با آنها مواجه می‌شدم. الآن هم می‌خواهم قطعه‌ای دیگر را معرفی کنم

قبل از معرفی این قطعه دلم می‌خواهد یادی از الهه ناز بکنم من پس از دوران راهنمایی تا بعد از آمدن به دانشگاه شما، بنان گوش نمی‌کردم اما اتفاق عجیبی که برای من می‌افتاد این بود که در ایام دانشگاه قبلی و در یکی از آن سالها،  گاهی هنگام تماشای تلویزیون خوابگاه، آهنگ قطعه الهه ناز را (بدون کلام) در ضمن یکی از آگهی‌های تبلیغاتی می‌شنیدم نمی دانم تبلیغ فرش بود یا چیز دیگر، ولی تقریبا بدون استثنا هر وقت آن موقع آن را می‌شنیدم ناخودآگاه گریه می‌کردم الآن دیگر آن حس را ندارم شاید بخاطر اینکه خیلی این قطعه را شنیده‌ام و دیگر برای من عادی شده است. الآن بعد از گذر از دوره طولانی توشه عمر که شاید بیش از یک سال طول کشید اکنون دیوانه‌وار به دو قطعه دگر چه می‌خواهی و بهار دلنشین گوش می‌دهم الآن که این متن را می‌نویسم شاید بیش از بیست بار است که دارم بطور پیوسته به آن گوش می‌سپارم البته آن را به سبکی بریده‌ام که مستقیما به قطعه اصلی برسم از آنجایی که ریتم اصلی موسیقی آغاز می‌شود:

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من
تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان
چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من
باز آ ببین در حیرتم
بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنها ببین
بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه ام
عشقت غم دیرینه ام
باز آ کنون در این بهار
سر را بنه بر سینه ام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 1:11  توسط عباس  | 

چگونه به دختر مورد علاقه‏ی خود پیشنهاد بدهیم ؟

در موقعیت های گوناگون مکانی، فضایی و زمانی نحوه‏ی پیشنهاد دادن به دخترها متفاوت است.ولی چند نکته‏ی مشترک برای همه مکان‏ها و همه‏ی زمان‏ها و همه‏ی فضایا و کلاً همه‏ی اعصار و قرون وجود دارد که واقف بودن به آن‏ها پیش شرط اولیه‏ی پیشنهاد دادن به یک دختر و یا یک پسر ( اگر هم جنس باز هستید، در غیر این‏صورت هرگز این کار را نکنید چون طرف ممکن است این درس گفتار ها را نخوانده باشد اگر دیر شده است و شما قبلاً این کار را کرده‏اید بلافاصله به درس‏گفتار شماره‏ی 47 با عنوان چگونه کـــونِ  پاره‏ی خود رابدوزیم ،مراجعه کنید) است.

نکته‏ی مشترک اول : شما این کاره نیستید ، برای همین است که الان دارید این متن را می خوانید ، در حقیقت شما برای این، این متن را می خوانید بلکه بتوانید نکته‏ای، چیزی یاد بگیرید که دفعه‏ی بعد حداقل ضایع بازی دفعه‏ی قبل را تکرار نکنید ـ دانستن اینکه شما این‏کاره نیستید بسیار مهم است چون اگر لحضه‏ای تصور کنید که اینکاره هستید هیچ احترامی به آمیزه های من نمی گذارید و می روید گند می زنید پس از همین امشب تا آخر عمر هر شب قبل از اینکه کپه‏ مرگتان را بگذارید صدو یک بار با خود بگوئید من اینکاره نیستم

نکته‏ی مشترک دوم : هنگامی که قصد پیشنها دادن به یک دختر را دارید هر گز و هرگز در باب چگونه پیشنها دادن به او تخیل نورزید و خیالبافی نکنید که چگونه می خواهید به او پیشنهاد بدهید، مطمئناً تا بحال بیش از از ده ها بار این کار را کرده‏اید، اگر می خواست جواب بدهد همان ده بار قبلی جواب داده بودید، دلیلش یک چیز علمی ست که شما ازش سر در نمی آورید اگر در می آوردید که می‏رفتید سراغ علم و اینجور چیزها و نمی آمدید اینجا مثل بچه ببو ها تا من به شما دختربازی یاد بدهم.

نکته‏ مشترک سوم : پیشنهاد دادن به یک دختر هیچ ربطی به مجرد بودن یا نبودن شما ندارد کلاً مجرد یا متاهل بودن یک قضیه دیگر است، ولی زنها این را نمی فهمند و در اثر تلقینات آنها ما گمان می کنیم که این دو مقوله ربطی چیزی به هم دارند ، کلاً زن ها همه چیز را با هم قاطی می کنن ( و این درست همان نکته ی است که به ما کمک خواهد کرد تا با همه‏ی دست و پا چلفتی‏امان از پس تور کردن یک دختر بر آییم، پس به آن من این‏کاره نیستم اضافه کنید زنها همه چیز را قاطی می کنند شبی دو سه بار بس است چون به هرحال شما چه بگویید و چه نگویید آنها خودشان قاطی می کنند)

نکته‏ی مشترک چهارم : در دنیا دو دسته دختر وجود دارند دسته‏ی اول، دختر هایی که شما را تخم خودشان هم حساب نمی کنند و دسته‏ی دوم دخترهایی که خودشان را تخم شما هم حساب نمی کنند. هرگز به سراغ دختر های دسته‏ی دوم نروید..... اگر می خواهید بدانید چرا؟ ...کافیست به خودتان و تجربه هایتان فکر کنید ...درست است شما همیشه به دنبال دختر های دسته‏ی دوم رفته اید برای همین است که تا بحال اینجوری عاطل و باطل مانده اید. دلیلش هم ساده است به نکته‏ی مشترک سوم مراجعه کنید ...دختر ها اغلب قضیه‏ی پبچیده ی تخم ها را قاطی می کنند.....

نکته‏ی مشترک پنجم: برای تصاحب مغز دخترها نروید برای تصاحب قلبشان بروید، بدیهی است به هنگام تصاحب قلب، زبان کم کارترین عضو بدن است.....منظورم این است که مزخرفاتی که در کتاب ها خوانده‏اید را تحویل دختر ها ندهید.

نکته‏ی مشترک ششم : حتماً در جلسه‏ی اول یک کار خاص انجام دهید......چه می دانم یک بادی چیزی از خودتان در بکنید و بلافاصله بگویید ببخشید از دهنم در رفت......درست است که حتماً دختر فوق الذکر را از دست می دهید ولی عوضش ترستان می ریزد ...چون بالاتر از سیاهی که دیگر رنگی نیست....

نکته‏ی مشترک هفتم : تا می توانید دروغ بگویید ...چون دروغگو دشمن خداست.

در اینجا نکته های مشترک تمام شد. در پست بعدی به تفصیل درباب نکته های غیر مشترک صحبت خواهم کرد. و به سوالاتتان اگر و فقط اگر در کامنت دانیِ همین پست مطرح کنید پاسخ خواهم گفت...


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 1:44  توسط مرتضی  | 

روزی می رسد که گرگ و گوسفند در کنار هم زندگی کنند البته در آن روز گوسفندها زیاد عمر نمی کنند

من اهل قصارنویسی نیستم (برعکس مرتضی) ولی این یکی را که تو وبلاگ کافه نادری دیدم خوشم آمد گفتم شما هم بی‌نصیب نمانید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 1:33  توسط عباس  | 

ایام عید که وبلاگ سوت و کورتر بود من و مرتضی پستهایی را برای همدیگر نوشتیم او برای من می‌نوشت و من برای او.

الآن آن پستها موجود است و این وبلاگ هم سایت خبری نیست که مطالب روزهای قبل از حیز انتفاع ساقط شده باشد بد نیست آن پستها را هم ببینید یعنی پستهای اول تا چهارده فروردین را

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 22:12  توسط عباس  | 

خبر سوخته اینکه

هنوز بیداریم و سرحالیم

نفسی میاد میره

مث همیشه بیخیالیم

زندگی یعنی سیب پرتغال خیار

کیوی یادت نره لاش بزار 

بارونم که زد

برید پی کارتون، دیگه چی میخواید

سال جدید اومده

بپا تو برنامه ریزیات نزایی

تو آیینه یه نگا به خودت انداختی

بابا بیخیال خیلی باحالی

خیلی زور نزن

بیخیال وعده‌های توخالی

راستی شبا تا ساعت چند بیداری

احوال ما رو اکه میپرسی

فعلن که هستیم تو خماری

خوب دیگه بسه

اینجوریاس دیگه ، مدل سرکاری

خیلی باحالی

 

بدون روتوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 10:33  توسط کریم  | 

بر اساس یک احساس شخصی و بدون مطالعه، فکر می‌کنم معضل اصلی علم اقتصاد، برقراری تعادل میان عدالت و انگیزه باشد به این معنی که

1- سیستم اقتصادی نباید به بی‌عدالتی بینجامد.

2- انگیزه کار و تولید باید پابرجا باقی بماند.

اصل دوم برای این است که اصل اول آنقدر به افراط نگراید که افراد دیگر برای بدست آوردن امتیازات و پیشرفت و مانند آن بی‌انگیزه شوند. مثلا اگر افراد درآمد برابر داشته باشند چرا کسی باید تلاش بیشتری بکند؟

جدای از نزاع تاریخی بر سر مفهوم عدالت، شاید بتوان تقریبا بر چند نکته کلی توافق داشت

1- عدالت به معنای تساوی نیست و به اصطلاح باید عدالت را «وضع شیء فی‌ موضعه» تعریف کرد یعنی آن کس که شایستگی بیشتری دارد (به علل مختلفی که این شایستگی را اثبات می‌کنند مثلا کار بیشتر و یا تحصیل بیشتر و مانند آن) می‌باید بهره بیشتری هم ببرد.

2- برای تعدیل اصل قبلی و برای اینکه فاصله میان بهره‌مندی‌ها آنچنان زیاد نشود که رابطه آن با شایستگی افراد محل سؤال قرار گیرد باید مکانیسم‌های کنترلی جدی طراحی شود. (مانند مالیات)

3- توزیع عدالت در برخی حوزه‌ها که فراهم‌آورنده شایستگی‌ها هستند (مانند تحصیل) باید حتی‌المقدور برابر باشد. بنابراین ابزار شایستگی را نمی‌توان باز بر اساس شایستگی تقسیم کرد چون این یک دور است. خلاصه اینکه امکان رشد باید برای همه برابر باشد.

4- نیازهای اولیه هر فرد باید عادلانه و در حد پایه فراهم شود و این باز به شایستگی مربوط نمی‌شود. خوراک، پوشاک، مسکن و امکانات درمانی باید برای کسانی که توان تامین مالی هزینه‌های این بخش را ندارند تامین شوند.

اما چگونه می‌توان حد تعادلی را تعیین کرد که افراد بیش از حد معقول از شایستگی خود درآمد کسب نکنند (تا از عوارضی مانند اختلاف طبقاتی و ایجاد تنش میان آنها و طبقات فقیر) اجتناب شود؟ ظاهرا شیوه متناسبی در دست نیست بنابراین تنها می‌توان درآمد به دست آمده را کنترل کرد مانند مالیات، عوارض و ...

چند نکته هم نظر شخصی من است که البته برپایه مطالعه در باب اقتصاد نیست:

1- گردش پول باید بر اساس کار، کالا و خدمات باشد و آنچه ورای این موارد باشد ایجاد آسیب اقتصادی می‌کند بنابراین بنگاه‌هایی مانند بورس (حاقل به سبک ایرانی) که گردش پول را در جهات دیگری قرار می‌دهند (به جهت عدم توازن در اطلاعات) را ضداقتصادی می‌دانم.

2- گاه درک غیرطبیعی بودن یک درآمد و در نتیجه غیرمجاز بودن آن، بسیار آسان است با هیچ روال منطقی اقتصادی کسی در یک سال نمی‌تواند به ده برابر سرمایه اصلی خود دست یابد و گاه باید به شیوه کسب درآمد هم نگاه کرد تا دریافت که آیا درآمد غیرطبیعی است یا نه.

3- در کشور ما نمی‌توان از طریق عادی تعادل اقتصادی را برقرار کرد جدای از کارمندان دولت که اتفاقا اکثرشان نباید مالیات بپردازند ولی مالیات از درآمدشان کسر می‌شود و کسانی که گریزی از مالیات ندارند دیگر مردمان با بحث مالیات کنار نمی‌آیند مگر با زور و قوه قهریه. درآمدها و ثروت غیر قابل توصیف بسیاری از مردم (مخصوصا تهرانی)، ثمره فقدان چنین اراده و نیروی قهریه‌ای است. بسیاری از درآمدها هم به شکل دلالی است که باید کنترل و یا حذف شود.

می‌گویند دموکراسی هند، موفق‌ترین دموکراسی جهان سوم است اما آیا ترجیح می‌دهیم تحت دموکراسی هندی باشیم یا اقتدارگرایی چینی؟ من از طرفداران آزادی و دموکراسی‌ام اما معتقدم اینها نیازمند شرایط در هر جامعه‌ای‌اند و جامعه ما از این شرایط بهره‌مند نیست چون اکثر مردم از آگاهی لازم برخوردار نیستند و حقیقتا طالب آزادی و دموکراسی هم نیستند و تنها تا نوک دماغشان را می‌بینند در چنین شرایطی بهترین کار آن است که از ظرفیت‌های اقتدارگرایی برای بهبود شرایط اقتصادی استفاده شود چون اقتدارگرایی از قدرتی بهره‌مند است که دموکراسی نیست مثلا گرفتن مالیات با قوه قهریه، از دموکراسی بر نمی‌آید (منظورم در کشورهایی مانند ایران است)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 10:12  توسط عباس  | 

ویژه‌نامک سقط جنین منتشر شد پیوند آن را هم می‌توانید در قسمت پیوندهای بلاگ (سمت چپ، پایین صفحه) ببینید. از افشین و مجید ممنونم که با من همکاری کردند امیدوارم نوشتن در اینباره به آنها هم مانند من کمک کرده باشند که ذهنیت خود را درباره این موضوع بررسی کنند.

نوشته افشین و من از این منظر به مساله سقط جنین پرداخته است که در چه شرایطی می‌توان حکم به جواز آن نمود و هر کدام از ما با برشمردن شرایط ممکن، نظر خود را بیان کرده‌ایم نظر من و افشین به هم نزدیک است اما مجید از زاویه دیگری به این مساله نگاه کرده است و با تعیین حکم قطعی و عام در اینباره مخالفت ورزیده است او معیار کاستن رنج انسانها که یکی از مشهورترین معیارها برای بررسی اخلاقی مسائل است را مطرح کرده است البته این معیار نواقصی نیز دارد که قاعدتا مجید داعیه پرداختن به آن را ندارد به نظر من حتی سخن مجید هم نافی ارائه قواعد کلی نیست بلکه نافی آن نوع قواعد کلی است که با نادیده گرفتن رنج انسانها می‌کوشند احکامی جهانشمول و لایتغیر ارائه نمایند

باز هم از هر دوی این دوستان تشکر می‌کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 20:42  توسط عباس  | 

1- یک پیشنهاد: فیلم کونگ‌فوی خنده را چند روز پیش از تلویزیون می‌دیدم شاید شما هم یک بخش مشهور آن را که جنگ مردی با یک گاو که فنون رزمی را بلد است نشان می‌دهد، دیده باشید. در صحنه‌ای از آن گاو (که ماده است) از پستان خود به سمت مرد شیر می‌پاشد (شبیه فیلم ماتریکس) این صحنه سان.سور شده است با دیدن حذف صحنه پستانِ گاو نزدیک بود پنج شاخ در آورم در ادامه جنگ در فیلم اصلی مرد با حمله به پستان گاو و دوشیدن مکرر از آن، گاو را از پای در می‌آورد که این صحنه هم حذف شده است و فقط پایان آن که گاو کاملا لاغر و چروکیده شده است را نشان می‌دهد. با دیدن این سان.سورها به مسؤولین آفرین گفتم که اینقدر به فکر تحریک نشدن من و جوانهای دیگر هستند امیدوارم با خواندن این متن فکر بد و خطا به ذهن شما راه نیفتد شاید گمان کنید که من قصد انتقاد دارم نه، برعکس، قصد دارم پیشنهادی ارائه کنم: با توجه به حضور گاوها در روستاها (مخصوصا گاوهای محلی که در طی روز آزادند) و آشکار بودن پستان آنها، تهیه یک پستان‌بند برای گاوها ضروری می‌نماید.

2- پیشنهادی دیگر: کارتون ماشینها را از تلویزیون می‌دیدم در یک صحنه یک ماشین قدیمی که به او وعده سوار شدن به بالگرد داده شده است با شادی برای خود آواز می‌خواند که «دارم میرم به آسمون، آسمون چقدر قشنگه» و در فقره دیگری وقتی که سوار بالگرد است می‌خواند «از اون بالا عاشق می‌آیه). در چند فیلم دیگر هم تعابیری چون «مرو تنها نذار» با آواز متناسب و  مانند آن را شنیده‌ام پیشنهاد من این است که جایزه‌ای با نام «جایزه تجاهلُ العارف» تهیه کرده و به مسؤلین بدهند مخصوصا صدا و سیمایی‌هایش، به دلیل نادیده گرفتن اینکه اکثر مردم موسیقی‌های مرتبط با این فقرات را می‌شنوند و می‌شناسند و علاقمند به آنها هستند و اتفاقا به همین دلیل است که مترجمین و دوبلورها از آنها در فیلمها استفاده می‌کنند

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 13:20  توسط عباس  | 

1-  همین اواخر یک مدعی استادی داشتیم که اتفاقا پست مهمی هم در دانشگاه داشت و البته برو بیایی و صد البته ادعایی که یک از قسمت های بدن خر را پاره می کرد .... این بنده خدا چند صباحی گذارش به  سرزمین انگلو ساکسون ها افتاده بود و چونان اغلب اساتیدعظام خارج رفته ی ما بود  که خارج می روند بی آنکه هنوز از داخل چیزی بدانند و داخل بر می گردند بی آنکه چیزی ازخارج فهمیده باشند ، البته پایین بودن ضریب هوشی را هم به همه ویژگی های این  جماعت بیافزایید و کمی هم شیادی چاشنی کنید تا ببینید چه معجونی از آب در می آید . این استاد معتقد بود که در انگلستان دولت بسیار در کار شهروندان دخالت می کند و به شدّت تمام ابعاد زندگی شهروندان را تحت کنترل دارد و استدلالی که برای این کارداشت این بود که در تمام اماکن عمومی دوربین های نظارتی نصب کرده اند.........!

2-  فکر می کنم چند وقت پیش بود که خبر جالبی را از تلویزیون شنیدم قضیه از این قرار بود  که قرار است پلاک های  تمام خانه های شهر تهران تعویض شود و پلاک های جدید به گونه ای ست که تمام مشخصات خانه و صاحبخانه و کلاً بسیاری اطلاعات دیگر از خانه در هولوگرامی که بر روی پلاک تعبیه شده ثبت شده است......

آنچه در این قسمت می نویسم تنها نگاهی است به آنچه درحال اتفاق افتادن است و نه به معنای رد یا تائید آن، در ضمن فرایند های اجتماعی آنگاه که اتفاق می افتند لزوماً آگاهانه نیستند ، ولی بایست دید نتیجه ای که دارند چیست ؟ و و چینش اتفاق های پشت سر هم چه  عامدانه باشد و چه از روی سهو چه پیامدی برای چه کسانی دارد .......

3-   چند سالیست  که پروسه‏ای ( و یا شاید پروژه‏ای، کسی چه می داند) در چند فاز متفاوت  در حال اجرا شدن در کشور است.

4- فاز اول : فکر می کنم 3 یا چهار سال پیش طرحی درکشور پیاده شد با نام طرح پلاک دار کردن موتور سیکلت ها، که در یک طرح ضربتی نیروی انتظامی اقدام به توقیف موتورسیکلت ها  کرد و تمام صاحبان آنها را موظف به پلاک دار کردن موتورسیکلت خود کرد و آز آنجا بود که دیگر تمام موتور سیکلتها شخصیتی حقوقی پدا کردند و تمام اطلاعات خودشان و صاحبانشان در کامپیوتر مرکزی ثبت شد و این اتفاقی بزرگ بود عملا موتور سیکلت ها که بلاترین قدرت مانور شهری را دارند تحت شدیدترین کنترل نظارتی درآمده بودند و  البته به صورت کاملا قانونی، دیگر عملا موتور سیکلتها تمام آن توانایی های عملیاتی خود را از دست داده بودند فاز دوم : این اتفاق دقیقا در مورد اتوموبیل ها نیز به اجرا در آمد تمام اتوموبیل‏ها دارای پلاک شخصی شدند پلاکی که تمام مشخصات راننده‏ی خودرو اعم از آدرس و غیره در آن موجود است، و در حقیقت هر اتوموبیل گاویست پیشانی سفید .. نتیجه این بار نیز مانند دفعه‏ی پیش است عملاً دیگر هیچ اتوموبیلی توانایی ِ انجام عملی بدون یافته شدن را ندارد...اتوموبیل ها همه دائماً تحت کنترلند، و این یعنی پایین آمدن شانس هرگونه عملی بر خلاف میل نهاد کنترل...فاز سوم: این اتفاق برای آدمها نیز افتاد تمام ادمهای ایران دارای پلاک شخصی شدند پلاکی که تمام مشخصات فرد در آن حک شده است و یک نسخه از این پلاک را به خود فرد دادند و یک نسخه‏ی دیگر در کامپیوتر های نهاد کنترل نگاه داشته شده است، یک مجموعه‏ی اطلاعاتی عظیم که عکس آدرس سکونت گاه و تمام مشخصات تمام ایرانیان در ان موجود است در اینجا وجود داشتن عکس تمام افراد یک کشور در دسترس یک نهاد به همراه محل سکونت آنها دارای اهمیت بسیاری‏ست ، ( شناسنامه هرگز چنین کارکردی نداشت) و برای اینکه هیچ کس نتواند هویت خود را پنهان نگاه دارد همه‏ی فعالیتهای حقوقی و حتی حقیقی منوط به داشتن این پلاک یا کارت ملی شده است، البته وجود شماره‏ی ملی مهمترین مطلب این کنترل است در همه جا از افراد طلب شماره‏ی ملی می شود و دقیقا زندگی بدون شماره ملی غیر ممکن شده است . شماره‏ی ملی همان کد بازیابی اطلاعات هر فرد در کامپیوتر مرکزی نهاد کنترل است ، و تو هر روز و در هر جایی باید شماره‏ی ملی کنترل خود را بر زبان آوری ـ مثل امضایی که تبعیدی ها هر عصر باید بروند و در پاسگاه محل تبعید تحویل دهند ـ فاز چهارم : اتوموبیل ها اکنون همه زیر ذره بین بودند ولی حتی در زیر ذره بین هم می شو دحرکت کرد و جابجا شد و احیانا کاری کرد...نظارت بر گلوگاه هر اتوموبیل یعنی مخزن سوخت یکی از ثمر بخش ترین انواع کنترلی است که بر هر ماشین می توان داشت ـ همان طور که با کنترل غذای روزانه‏ی یک انسان می توان او را به هر کاری واداشت ( البته استثنا هم وجود دارد ولی استثنا اسمش رویش است ) جیره بندی بنزین به همراه کارت سوخت هر خودرو به این امر دست می یازد ...در صورت کوچکترین تن به کنترل ندادنی می شود شانس کشته شدن خودرو افزایش داد ...  و  رانندگان عزیز استفاده از کارت سوخت خودروی دیگر جرم محسوب شده و در صورت بمشاهده برخورد قانونی به عمل خواهد آمد.....( یک سوال از تمام کسانی که معتقدند جیره بندی بنزین خلق الساعه رخ داد. ایا بدون رخ دادن فاز دوم یعنی پلاک های ملی جیره بندی بنزین ممکن بود؟)فاز پنجم : طرح پلاک خانه ها : هر پلاک دارای هولوگرامیست که مشخصات صاحب خانه و خانه به تمامه در آن حک شده است و عسسان کنترل خانه با رد شدن از جلوی هر خانه و نگاهی به پلاک نصب شده در جلوی درب هر خانه می فهمند که خانه متعلق به چه کسی با چه مشخصاتی ست این یعنی آشکار شدن هر چه پنهان است ، این یعنی عرصه‏ی قدرت عرصه‏ی خصوصی را دریده است......فاز ششم: طرح امنیت اجتماعی : میلیونها پسر و دختر حکم مشروط دارند یعنی در حکمشان نوشته شده است این بار می بخشیمتان ولی یک بار دیگر تکرار کنید حسابتان رسیده است . و این هزار بار بدتراست از اینکه بگویند همین الان حسابتان رسیده است...چون این بار قدرت هرگونه کنشی از فرد سلب می شود و پیوسته سایه‏ی رسیده شدن حساب را بر بالای سر دارد پس با ترس و لرز هیچ گونه کنش مشکوکی انجام نمی دهد مانند داموکلس که عمری بی حرکت نشست تا تار موی دم اسب پاره نشود..و این اوج کنترل است...... فاز هفتم : امنیت روانی..........................................فاز هشتم : طرح تنظیم خودرو :............................فاز نهم ............................

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 23:2  توسط مرتضی  | 

دکتر جان اولا : گفتم حالا که خودمان می نویسیم و خودمان می خوانیم هیچ کس هم نمی کند یک سَری، ته‏ای، چیزی ، به وبلاگ بزند... پس اصلا چرا صبر کنیم ... اگر قرار بر خواندن من است .... خوب من که خواندم مگر تو این وبلاگ پرنده پر می زند....برای همین نوشتم تا جوی ناطقه خشک نشده......

دوم : این جملات هم مال من است هم مال من  نیست، قصه دقیقا همان است که سروش در بسط تجربه‏ی نبوی می گوید همان که جدیداً هم عَلَمَش کردند ،  یعنی درست است که من این جملات را گفته ام ولی از جانب شیخ به من وحی شده است ولی چیستی و کجایی ِ من نیز در چیزهای وحی شده موثر بوده است یعنی دیالکتیکی از من و شیخ.... ( می بینی دکتر جان قضیه همان قضیه‏ی ترجمه است که من با تو اختلاف دارم ، به گمان من پیامبر حرف های خداوند را ترجمه کرده است، ولی نه دقیق، بلکه صحیح،  برای همین حرفهای خدا کاملا این جهانی و بلکه کاملا عربی شده است ، به قول سروش ما در قران خرما داریم و اگر قران در آفریقا نازل می شد موز داشتیم جای خرما ........ اگر پیامبر حرف های خدا را دقیق ترجمه می کرد  هیچ کس نمی فهمید دارد چه می گوید.... یعنی خدا یک چیزی می خواسته بگوید  و گفته ..و پیامبر به خاطر ظرفیت و قدرت خاصی که در زندگی به کف آورده بوده (  توانایی فهم مطلب و تر جمه‏ی ان )  آن پیام را توانسته بفهمد و به زبان آدمیان در آورد بهنظر من پیامبری یعنی همین  توانایی درک مطالب و ترجمه‏ی‏ان.. برای همین شمس می گوید  محمد پیامبری بود و کتابی داشت ..من نیز کتاب خود را دارم....... اصلا در ترجمه دقت غیر ممکن است آنچه ممکن است صحت است، می دانی که در یونان قدیم هر چیز خدایی داشت( و دارد)  خدای ترجمه چیست؟ به گمان من خدای ترجمه دیونیزوس است، نه آپولون. دیونیزوس خدای صحت  است(به گمان من) ولی آپولون خدای دقت، وحشتناکترین چیز در ترجمه این است که کسی از دقت سخن بگوید، ترجمه هرگز و هرگز  نمی تواند  دقیق باشد زیرا که ترجمه هرگز برگردان واژه ها و جمله ها به هم دیگر نیست، ترجمه برگردان دو زبان به هم است ، و زبان یعنی جهان پس ترجمه بر گردان دو جهان به‏هم است با تمام جهانیت آن جهان  و با تمام انباشته های آن جهان ، برگردان واژه ها به هم دیگر غیر ممکن است ، هیچ واژه‏ای معادل دقیقی در یک زبان دیگر ندارد چون جهان ها گونه‏گونند ، شاید بگویی واژه های دال بر اشیا دارای معادلند ، شاید باشند ( هر چند  بیشتر می پندارم که نیستند) ولی حتی اگر باشند فقط اشیا هستند که اینگونه اند، پس سخن گفتن از دقت به گمان من ، باد در هاون کوبیدن است، ترجمه‏ی دقیق فقط یک پارودی است ( تقلید هجو آمیز)  در تر جمه تنها می شود از صحت صحبت کرد ، تو هر گز نمی توانی چیزی را با دقت تر جمه کنی تنها کار ممک نبا صحت ترجمه کردن است، و این پیش شرط اصلی ست و هنگامی که بتوانی صحیح تر جمه کنی هنوز متر جم نیستی، هنگامی که توان صحیح تر جمه کردن را بدست آوردی تازه هنگامی است که می توانی به این بیاندیشی که آیا می توان مترجم بود؟ )

سوماً : در باب کار درست را انجام بده هر چه شد شد... .. منظورم ان چیزی نبود که تو برداشت کردی.. البته موافقم با چیزی که گفتی چون اصلا توجه به پیامد کار یکی از شروط تعیین کنندگی درست بودن کار است... احتمالا کار درست را باید توضیح بیشتری می  دادم ...

چهارما ً : منظورم از جمله‏ی هرکه در ذهن تو باشد..... منظور شیخ چیز نبود ...کس بود........هر که ..........

اخراً : انصافا به نکته‏ی مهمی اشاره کردی ... خدا را شکر که همیت الان فهمیدیم و سریع اصلاحش می کنیم ... تصور کن اگر نمی فهمیدیم...هزار و چند سال بعد اصلا دادن تبدیل به یکی از اصلی ترین مناسک شیخَیان می شد... و  می نشستند به انحا مختلف این جمله را که در حال ِ دادن به دیگران به خودت هم فکر کن تاویل می کردند.. ولی قدر مسلم اینکه در اصل ِ دادن کسی شک نمی کرد چون نص صریح بود دیگر....فقط کیفیاتش مورد اختلاف واقع می شد... مثلا عده‏ای می گفتند اینجا منظور از به خودت فکر کن یعنی اینکه دل به کار بده....عد‏ه‏ای دیگر می گفتند نه  اینجا منظور تاکید بر اهمیت و قدر ِ فکر کردن بوده که حتی در هنگام امر مهمی چون دادن باز امر به آن شده است.............

یکی بعد از اخراً : جمله‏ی ازدواج و بچه دار شدن.در ذیل مدخل ازدواج آمده است و مطمئنا  شیخ آنقدر ها حالی ‏اش بوده که نیاید مثلا  در ذیل مدخل ازدواج بگوید سر کلاس دانشگاه های سرزمین پارس رفتن  به هیچ دردی نمی خورد.... البته  من معتقدم این جمله را شیخ به کسانی گفته یا آدم مشکل داراطراف خود دارند و می گویند اگه زن بگیره درست می شه و یا زن و شوهری که اختلاف دارند و بقیه می گویند اگه بچه دار بشن درست می شه....(واقعاً احمقانه تر از این  سخن نشنیده ام ـ البته شنیده ام )

 فاینالی .........سقط جنین هم که دکتر جان تو خودت شاهدی من چقدر درگیر بدبختی ها هستم ...نوشتن در این وبلاگ هم یکجور تخلیه‏ی روح یاست ...یک چیزی مثل اســــــــــــتمنا ...........

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:7  توسط مرتضی  | 

 قسمت اول  : نامه های شیخ به فرزندش

( متنی که پیش روی شماست را هزار سال بعد نویسندگان این وبلاگ که احتمالا یک دوتایشان هم فرزند زادگان بسیار دور یکی دو تا از ماها هستند روی وبلاگ  علاف بویز () قرار داده اند و مدعی هستند که دریکی از صندوقچه های اجدادی خویش کاملا تصادفی به این نوشته ها دست یافته اند  و از فرط خوشحالی این نوشنه هارا روی وب قرار می دهند ولی حقیقت اینجاست که این  نوشته ها فقط برای تسویه حساب های شخصی ِ  برخی از اعضای وبلاگ با دیگران  و برای نشان  دادن اینکه شیخی که اینهمه در طول این هزاران سال برایش تقدس آفریده اند چگونه سخنان اش و پندهایش بی معنا بوده و بی چیز ، روی وبلاگ قرار گرفته ولی همین نوشته ها و پندهایی که شیخ زنده‏یِ امروز و مرده‏یِ آنروز  بر زبان رانده است .....ببینید که چقدر برای ما (بر خلاف آنها) با چیز و پر معناست .........)

 ( اما پیش از پرداختن به متن نامه لازم به ذکر است ( در همین جا خود لازم به ذکر است که این من هستم که دارم این تذکر را می دهم  و در این زمان و نه آنها و در آن زمان) که شیخ هرچند در طول زندگی‏اش هرگز ازدواج نکرده و صاحب فرزندی نشد ولی این دلیل نمی شود که اگر کسی ازدواج نکرده و صاحب فرزند نشده باشد وقتی مرد هم این اتفاق هابرایش نیافتد ، اصلا خود شیخ معتقد بوده و در بسیار جاهانگاشته که تصمیم دارد بعد از مرگ صاحب فرزندانی شود ولی خوب همه تردید ها از این جا ریشه می گیرد که کسی نمی داند این نامه ها را شیخ قبل از مرگ نوشته یا بعد از مرگ)

( حق اعتراض  به تک تک این اندرزها برای شیخِ شهید  از آن دنیا محفوظ است  )

اما متن نامه...

(چند خط اول آنچنان پوسیده  خواهد شد که آنان نخواهند توانست  سر از آن در آورند کلاً نقطه چین یعنی موریانهها خورده اند ان قسمت را.........)

-           

در باب  ازدواج

·         فرزندم دو چیز دوای هیچ دردی نیست   1- ازدواج 2- فرزند دار شدن

·         ...............

·         ازدواج تنها قماری است که هرکدام از طرفین اگر ببازند بلافاصله طرف مقابل هم می بازد

·         هنگامی که ازدواج کردی همسرت نفر اول زندگی تو خواهد شد لذا حق نخواهی داشت درباره زندگی مشترکت هیچ چیزی را در هیچ جایی برای هیچ کسی بدون رضایت  همسرت باز گو کنی ... و هم اینکه به هیچ کس در هیچ جا و هیچ وقت اجازه نده درباره زندگی  مشترک تو بدون آگاهی همسرت هیچ اظهار نظری کند.... ( روانشناسان خانواده معتقدند بزرگترین عامل تیرگی روابط در خانواده ها دخالت اطرافیان است)

·         در وابستگی سه چیز وجود ندارد : عشق ، صمیمیت و محبت

·         اگر با یک زن شمالی ازدواج کردی هرگز از اینکه او چرا نمی تواند ترکی حرف بزند خشمگین و ناراحت مشو چون تو با یک زن شمالی ازدواج کردی نه با یک زن ترک .........

در باب قدرت تفکیک

·         تفاوت است بین عشق به حقیقت داشتن و ترس از دروغ گفتن ( از بس اینو گفتم که دیگه خودم هم حالم بهم می خوره)

·         تفاوت است بین نجابت و  مرد هراسی

·         دنیا جای بدی نیست برای زندگی ولی  دنیا بر مدار ظللم می چرخد نه عدل

در باب آرامش

 

·         فرزندم آرامش هنگامی معنا دارد که در حرکت  باشی و در تکاپو و در راه مقصد و آنگاه آرام باشی.... نه اینکه  مرده باشی و بی حرکت و سپس ادعای آرامش کنی

در باب آزادی

·         آزادی هنگامی معنا پیدا می کند که  من به تو آزادی ِ مثل من نبودن را بدهم ...

·         آزادی یعنی انتخاب زندان درست

در باب اداره زندگی

·         اساس مدیریت بر برنامه ریز ی و پیش بینی است پیش بینی کن و آنگاه  برنامه ریزی

·         نگذار دیگرا ن فریبت دهند و لازمه این کار اینست که خودت خود را فریب ندهی

·         در زندگی میان بهانه و دلیل تفاوت وجود دارد( excuse and reason)

·         فرزندم لذتی را انتخاب کن که منجر به رنج دیگری نشو و به یاد داشته باش که در زندگی انسانها  واحد لذت مساوی  با واحد رنج نیست  اگر مثلا از چیزی  n  وتحد لذت می بری و فرد دیگری از همانچیز  n واحد رنج می برد هرگز گمان مکن که مساوی هستی وتو حق داری به قیمت رنج او به لذت بردنت ادامه دهی نه بلکه تنها هنگامی اجازه داری به لذت خود ادامه دهی که لذت تو بیش از بیست برابر از رنج او باشد در این صورت مجازی

·         در حال دادن به دیگران به خودت هم کمی فکر کن ...خودت را آتش نزن تا دوستت یک مسافرت بتواند ببرد

·         امکانات خودت را بشناس

·         واقع بین باش

·         تو کار درست را انجام بده هرچه شد شد

·         وقتی انسانی گرسنه باشد بعید است ،بشود با صحبت کردن او را متقاعد کرد که تو گرسنه نیستی  البته تا بحال که نمی شده است حالا تومی خواهی یه چند باردیگر امتحان کن ( توضیح اینکه شیخ می خواسته در اینجا متسامح بودن خود را به رخ رقبا بکشد)

·         دو چیز را رها کن باوری که  نتیجه ای از آن  نمی‏گیری، و نتیجه‏ای را که باوری بدان نداری 

·         به جای اینکه قلبی سرد داشته باشی و زبانی آتشین ،زبانی سرد داشته باش و قلبی آتشین

·         هر که در ذهن تو باشد بیگمان در زندگی تو نیز هست

·         فرزندم بزرگوار اوست که بزرگوارانه عمل می کند نه او  که سخنان بزرگ بر زبان میراند

·          

 

در باب نرم افزار

·         ................

در باب فوتبال

·         فرزندم  رونالدینیو بهترین نیست ولی اعجوبه است پس  بدان که میان اعجوبه بودن و بهترین بودن تفاوت است پس اگر بازیکنی بهترین نبود هنوز می توان او را دوست داشت ( توضیح یکی  از مریدان شیخ : این یه ربطی هم به ازدواج دارد )

 

 

در باب شکست

·         فرزندم سرمایه مترسک هیچ نیست الا حماقت کلاغ، پس  ریشه پیروزی دشمنانت را در خودت نیز جستجو کن و نه  فقط در آنها و اگر می بینی دشمنانت بر تو سروری یافته ند خود تو نیز در سروری و تاجوری آنان نقش داشته ای و خشت های کاخ سروری آنها به دستان تو نیز چیده شده است .

·         ........

·         ........

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 22:4  توسط مرتضی  | 

مكان: تهران

زمان: چهار هزار سال بعد

(مرتضي به دليل كه آن را به عنوان آغاز باز داستان ناگفته مي‌گذارم زنده مي‌شود او كه در زمان حيات خود به انساندوستي مشهور بوده قرنها پس از مرگ به يك قديس تبديل شده است حال او پس از زنده شدن قدم در شهر مي‌گذارد شهري كاملا مدرن كه به جهت اختصار از ارائه تصويري از آن معذورم)

مرتضي: مي‌بخشي مثل اينكه من حافظه‌ام رو از دست دادم اينجا كجاست؟

عابر: اين چه سؤاليه خب اينجا تهرونه ديگه!

(مرتضي طي گفتگويي كه به جهت اختصار آن را هم نمي‌آورم در مي‌يابد كه اوضاع از چه قرار است و او چهار هزار سال بعد زنده شده است اما مي‌داند كه كسي حرف او را باور نخواهد كرد او در طي جستجوي خود در شهر تاريخداني را مي‌يابد كه با شنيدن و ديدن قرائن و شواهد، سخن او را باور مي‌كند. تاريخدان به او مي‌گويد كه اتفاقا صدا و سيما الآن دارد سريالي را بر اساس زندگي او پخش مي‌كند با نام مرتضاي انسان‌دوست.)

مرتضي: آخه من كه عددي نبودم چرا درباره زندگي من سريال ساختن؟

تاريخدان: تو اين چهارهزار سال اونقدر درباره شخصيتها فيلم و سريال ساختن كه حالا نوبت به تو هم رسيده.

(سريال شروع مي‌شود)

[پيرمردي دوان‌دوان به پيش مرتضي مي‌آيد

پيرمرد: بزرگمردا! مويم سپيد گشته و دندانها ريخته و هنوز نتوانسته‌ام همسري مناسب اختيار كنم. مرحمتي نما و مرا جوان كن تا جستجوي همسر مناسب را از سر بگيرم.

مرتضي: بس است ديگر مرا صبر به آخر رسيده اينك تو را جوان خواهم كرد اما به شرطي كه يكي از اين دختران را برگزيني و به جستجوي خود پايان دهي (مرتضي به جمعي از مردان سبيل‌كلفت اشاره مي‌كند)]

مرتضي: ولي تو جمعيت كه دختري نيست! راستي اون پيرمرد هم كيه؟

تاريخدان: خب يه كمي بايد توضيح بدم. درباره اون پيرمرد روايتهاي متعددي نقل شده بعضيا ميگن اسمش عباس بوده و بعضي ميگن كريم هست فعلا كه كارگردان روايت اول رو پذيرفته.

اما درباره اينكه چرا تو جمع دختري نيست بايد بگم كه یه کارگردانی بود تو زمان شما به اسم حاتمی‌کیا. یادت میاد؟

مرتضي: آره يادمه

تاريخدان: خب من يه مصاحبه با اون رو خوندم كه توش ميگه ما با تماشاگر ايراني بصورت نانوشته توافق كرده‌ايم كه زن تو خونه حجاب داره و با مانتو تو رختخوابه.

مرتضي: اين چه ربطي به اين موضوع داره؟

خب از اون موقع تا الآن اين توافقها اضافه شده. حالا مردا كاملا نقش زنها رو بازي مي‌كنن؛ يعني كارگردان با تماشاگر ايراني به توافق رسيده كه اين مردها زن هستن. از حدود هزار و دويست سال پيش هم فقط مردا فيلم بازي مي‌كنن.

مرتضي:خب لااقل ريش و سبيل براشون نميذاشتن و يا روسري سرشون مي كردن.

تاريخدان: انگاري تو از احكام بي‌خبري!

مرتضي: قبول اما لااقل صداي زن براشون ميذاشتن

تاريخدان: ميگن مكنه عده‌اي با صداي زنها تحريك بشن به همين خاطر از حدود هفتصد سال پيش كلا صداي زنها رو تو فيلمها ممنوع كردن

مرتضي: حتي پيرزنها رو؟

تاريخدان: مگه دوره شما پيرزنها هم مجبور نبودن حجاب داشته باشن؟

مرتضي: چرا؟

تاريخدان: اينجا هم همين حسابه

مرتضي: پس شما چطوري مي‌فهمين كه اينها زن هستن؟

تاريخدان: كارگردان هميشه يه نشونه‌هايي ميذاره مثلا اگه كسي به طرف مقابلش بگه ضعيفه، مشخص ميشه كه اون زنه.

اين گفتگو سبب مي‌شود تا مرتضي نتواند داستان سريال را دنبال كند

مرتضي: حالا بالاخره عباس توي داستان زن ميگيره؟

تاريخدان: تواريخ در اينباره مبهم حرف زدن توي قسمتهاي بعدي معلوم ميشه كه كارگردان كدوم روايت رو قبول داره

حالا هر دو به ادامه سريال توجه مي‌كنند:

[مردي وارد مي‌شود و دست مرتضي را مي‌بوسد

مرتضي: مجيد جان چه خواسته‌اي داري؟

مجید: مدتهاست كه در وبلاگ علا مي‌نويسم و نوشتن در آن چنان وقتم را گرفته است كه از كسب مال باز مانده‌ام

مرتضي: به تعداد پستهايي كه به علا فرستاده است به او سكه طلا بدهيد

دقايقي بعد وانتي با بار سكه طلا سر مي‌رسد و مجيد سوار آن مي‌شود و مي‌رود]

بابا اين دروغه بيچاره عباس هر چي زور زد نتونست بيشتر از چند تا پست ازش دربياره

تاريخدان: مگه بقيه داستان راست بود؟

مرتضي: اونا هم خيلي راست نبود اما اين يكي ديگه خيلي شاخدار بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

*  می‌بخشید من استعداد داستان‌نویسی ندارم فقط خواستم شوخی‌ای کرده باشم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 16:0  توسط عباس  | 

ای مفتی شهر از تو بیدار تریم

با این همه مستی ز تو هشیارتریم

تو  خون کسان نوشی و ما خون رزان

انصاف بده کدام خونخوار تریم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 16:24  توسط مرتضی  | 

با یک دوست و زن آن یک دوست در ساندویجی ِ هایدا......

آن دوست رفت کنار پیشخوان برای حساب پول ساندویج هایی که تا انتها، خورده شده بودند......

زن آن دوست  رو به من ........" من لب و لوچه‏ام سسی ِ؟"

نه نیست!

ما اغلب همین کار را می کنیم، ما اغلب با اضافه کردن یک تکّه به تکّه‏ی دیگر تمام آشکارگی ِتکّه‏ی اول را محو می کنیم، ما با این کار خود آن تکه‏ی اول را هم محو می کنیم.

شما چه تصوری از لوچه دارید؟چرا لب یک زن شرمگاه اوست؟ که اینگونه با افزودن یک واژه‏یِ دیگر ناشرمگاهش می سازد؟  چرا یک زن در هنگام سخن گفتن از لبش ابتدا به محو ساختنِ موضوع سخن‏اش اقدام می کند آنگاه  مرا به  بازدید دقیق ِ همان موضع فرا می خواند؟ مگر یکی از ویژگی های شرمگاه پنهان داشتن کیفیت اش از چشم دیگری نیست، آیا حقیقت لب  تنها در نام‏‏اش نهفته است و با استتار واژه‏ی لب در میان لوچه، عمل پنهان داشتن دیگر به انجام رسیده است و اکنون می توان دعوت به تماشای شرم گاه کرد؟ لوچه به معنای لبی ست که در اثر خشم ستبر شده باشد، دعوت به تماشای شرم گاه با اشارتی به خشم. اشاره به مفهوم خشم یک درخواست است، یک دستور است، دستور به انجام یک عمل، ولی نه آنگونه که دستور به انجام‏اش شده است،  دستور کشف سس بر روی لب ، بدون نگاه کردن به لب ، سس روی لب نیست روی لوچه است و لب تنها نام مکانی است که برای سریع تر پیدا کردن مختصات لوچه به آن اشاره می شود. لوچه ، هاله ای است به دور لب که مانع دیده شدن لب می شود و  لب همچنان مقدس و مستورباقی می ماند ، لب دیده نمی شود، لب فقط شنیده می شود. اکثر آنچه تا کنون فقط از آن‏ها شنیده‏ایم اینگونه اند.........

حساب کردی ؟ بریم.................

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 1:16  توسط مرتضی  | 

فقط نادان ها در جستجوی حقیقتند، زیرا که حقیقت از جنس دانایی‏ست!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 20:41  توسط مرتضی  | 

 

آنچه مراسم قربانی کردن برای دیونیزوس را به تراژدی تبدیل کرد، افراط در ترحم نبود ، بلکه آغازِ تردید در تقدّس آن بود !

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:19  توسط مرتضی  | 

چند شب پیش فیلم شبهای روشن را دیدم با کارگردانی فرزاد مؤتمن. داستان استادی تنها و منزوی است که ناگهان و در جریان یک شبگردی با دختری با بازی هانیه توسلی برخورد می‌کند که منتظر معشوقش است یک سال پیش با او قرار گذاشته تا در همانجا در همین ساعت همدیگر را ببینند اما طرف سر قرار نمی‌آید البته قرار موسَّع است و دختر چهار روز به این امید که معشوقش حتما خواهد آمد سر قرار می‌آید در این مدت در خانه استاد زندگی می‌کند استاد تنها که در طول عمر خویش عاشق کسی نشده است و تنها رفیقش کتابهای او بوده‌اند در طول این چند روز عاشق آن دختر می‌شود من عشق عامیانه‌ای را که در ادبیات نیز تجلی یافته است یک بیماری و البته مذموم می‌دانم اما در این فیلم ترکیب از عشقی که ورزه است و پسندیده، و عشقی که خام و عوامانه است وجود دارد فیلم پر از شعارهای دخترپسند است استاد کتابهایش را در پایان فیلم می‌فروشد گویی می‌خواهد رقیب عشقی را از میان بردارد تا دلش تنها معطوف به آن دختر باشد اگر این تلقی من درست باشد آن استاد هنوز عشق را نفهمیده است عشقی که رقیب دارد با عشقی که آنچنان گسترده می‌شود که رقیبی نمی‌بیند بسیار متفاوت است نمی‌خواهم داستان فیلم را برای شما بگویم شاید خوستید آن را ببینید که البته حداقل ارزش یک بار دیدن را داراست عشق عامیانه، انحصاری است از نظر آنها وقتی تو عاشق کسی هستی دیگر نمی‌توانی عاشق کسی یا چیزی باشی، اما وقتی عشق یک هنر می‌شود (مانند آنچه فروم می‌گوید) می‌توان عاشق همه چیز و همه کس شد و این محدودیت و انحصار وجود ندارد: به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست فیلم خوبی بود هر چند امید بیشتری به آن داشتم امیدوار بودم که عشق از پوسته خام ادبی آن بیرون بیاید دوست داشتم چهره مخدوش عشق در تاریخ ادبیات خودمان را در این فیلم نبینم اما دوباره دیدم تا هر چه بیشتر در این‌باره احساس تنهایی کنم با امیدی اندک به دیدن کسانی، شنیدن سخنانی، خواندن کتابهایی و دیدن فیلمهایی که عشق بزرگدلانه را درک و تبلیغ کنند.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 13:1  توسط عباس  | 

اينها برخي از حيواناتي هستند كه خودم و يا نسل قبل از من در منطقه ما (البته در دشت و نه كوه) با آنها مواجه شده‌ايم. متني است كه محض تفنن نوشته‌ام خيلي جدي نگيريد.

خرس: نسل قبل از من خرسها را در جنگل‌هاي نزديك روستاها هم ديده‌اند اما اكنون هيچ خبري از آنها نيست.

گرگ: زماني كه هنوز گاوها و اسبها در دشت رها مي‌شدند زياد پيش مي‌آمد كه قرباني گرگها شوند اما معمولا به مناطق مسكوني نزديك نمي‌شدند.

شغال: بچه كه بودم بارها جنازه آنها را كه بر سطح جاده‌ها پخش مي‌شدند ديده‌ام اما حالا خيلي كم اين اتفاق مي‌افتد شايد تعداد شغالها خيلي كم شده باشد و يا عبور از خيابان را بهتر ياد گرفته باشند.

گاو: گاوها را صبح مي‌دوشيدند و رها مي‌كردند تا در دشت و جنگل بچرند آنها از گياهان مختلفي استفاده مي‌كردند و البته شير كمي هم مي‌دادند گوساله‌ها را در ايام سرما داخل خانه‌ها نگه مي‌داشتند ولي الآن به گردن همه آنها ريسماني آويزان است و با كاه و اندكي مواد افزودني آنها را سير مي‌كنند آنها معمولا در تمام عمر خود در يك جاي ثابت بسته مي‌شوند و حركت چنداني ندارند.

اسب: تعداد اسبها خيلي كم شده است ديگر كسي از جنگل هيزم نمي‌آورد چون هم ممنوع است و هم ضرورتي ندارد چون نفت هست.

خر: بچه كه بودم گاهي تعدادي از آنها را مي‌ديدم ولي الآن نسل خر در منطقه ما تقريبا منقرض شده است.

پلنگ: يكي از نسل قبل مدعي ديدن پلنگ بوده و جاي زخمي هم بر پشت خود دارد كه مدعي است كار پلنگ است هر چند به باور تقريبا قاطع نسل پلنگ مدتهاست كه منقرض شده است و احتمالا آن مرد گربه وحشي را با پلنگ اشتباه گرفته است.

قرقاول: قديميها آن را مي‌ديدند و در كودكي يك بار خودم پر يكي از آنها را ديدم ولي فعلا كه در فواصل نزديك خبري از آنها نيست. حكايت كبك هم مثل قرقاول است.

ايّا: نمي‌دانم اسم فارسي آن چيست ولي مانند بسياري از پرندگان در زمان قديم مي‌آمدند و مدتي را در منطقه ما مي‌گذراندند پرنده‌اي با نوك دراز و باريك كه من آن را نديده‌ام ظاهرا پيش از اين پرندگان مهاجر زيادي به مناطق ما مي‌آمدند.

كلاغ: كلاغهاي بزرگ منطقه ما زماني براي روستاييان مشكلات زيادي را فراهم مي‌اوردند آنها جوجه‌ها را برمي‌داشتند و مي‌بردند مخصوصا جوجه‌هاي غاز را كه از تحرك كمتري برخوردار بودند صداي آنها هم غروبها در منطقه ما مي‌پيچيد الآن ديگر اين خبرها نيست و نمي‌دانم چرا تعدادشان اينقدر كم شده است.

خارپشت: خارپشتها حتي به روستا هم داخل مي‌شدند مي‌گويند از شير گاوها هم تغذيه مي‌كردند البته كوچكتر از اين حرفها هستند بچه كه بودم يكي از آنها را ديدم ولي مدتهاست در فواصل نزديك مناطق مسكوني ديده نمي‌شوند.

جوجه‌تيغي: تيغهاي جوجه‌تيغي در جنگلهاي اطراف روستاها زياد بود اما حالا مدتهاست كه حتي يك تيغ آنها را نديده‌ام قديميها حتي در نزديكي خود مستقيما با آنها روبرو مي‌شدند.

گربه وحشي و دله (يك نوع راسو) را فقط از نسل قبلي شنيده‌ام و هيچ كدام را خودم نديده‌ام

سگ‌آبي: هيچ تلاشي براي حفظ اين گونه كه حتي در روستاها در دشت هم ديده مي‌شدند نشده است البته من اين را از نسل قبلي شنيده‌ام و خودم نديده‌ام بعيد نيست كه آنها راسوي آبي را با سگ آبي اشتباه گرفته باشند وقتي در تلويزيون برنامه‌هاي مستند متعددي را در باره تلاش براي حفظ اين حيوان‌ها در سراسر جهان مي‌بينم متاسف مي‌شوم.

مگس: تعداد مگسها خيلي كم شده است در دوران كودكي مصيبتي بودند ولي الآن به علت بهداشت بيشتر كنترل شده‌اند.

پشه: تعداد زياد پشه در زمان قديم آنقدر آزاردهنده بود كه نمي‌شد بدون پشه‌بند در ايام تابستان خوابيد الآن تعدادشان خيلي كم شده است اما به نظرم باهوش‌تر شده‌اند و كشتنشان دشوارتر شده است به هر حال تقريبا جز در زمانهاي خاص از پشه‌بند استفاده نمي‌كنيم.

پشه مالاريا: اين اسمي است كه مردم روي آن مي‌گذارند ولي مطمئن نيستم پشه آنوفل باشد در هر حال كه مالاريايي در اطراف ما نيست اما اين پشه بسيار بزرگ و ترسناك است گاهي شايد اندازه آن بيش از ده برابر پشه عادي باشد.

ملخ: ملخهاي سبز بزرگ كه شايد بيش از ده سانت طول دارند تماما سبزند و تنها رنگ متفاوت در آنها دو چشم ورقلمبيده سياه است كه چهره ترسناكي به آنها مي‌دهد من كه از آنها خيلي مي‌ترسم مي‌توانند انسان را بگزند ولي گزش آنها خطرناك نيست.

جيرجيرك: اين لغت براي من ابهام دارد يك نوع آن كه شما هم مي‌شناسيد در منطقه ما فراوان است و لابلاي درختان زندگي مي‌كند تعداد زيادي از آنها چنان صداي كركننده‌اي توليد مي‌كنند كه قابل تحمل نيست اما طرف ما نوعي حشره سوسك‌مانند خال‌خالي با صدايي مانند جيرجيرك را هم جيرجيرك مي‌خوانند كه سالهاست ديگر آن را نمي‌بينم نمي دانم چه بر سر آنها آمده است.

سوسك: در منطقه خودمان خيلي كم سوسك ديده‌ام هر چند زندگي آپارتماني بر تعداد آنها افزوده است ولي تفاوت با تهران از زمين تا آسمان هفتم است

سنجاقك‌ها دو گونه بودند يك نوع كه قطر دمش در تمام جاهاي آن يكسان بود و معمولا رنگ سياه و يا آبي سير را داشت و ديگري كه دم آن با ضخامت بيشتري شروع مي‌شد و تا نوك آن به تدريج نازكتر مي‌شد و معمولا به رنگ زرد بود هر دوي آنها به شدت از تعدادشان كاسته شده است در حدي كه ديدنشان حالتي تصادفي پيدا كرده است.

عنكبوت طرف ما خيلي زياد است يك نوع ريز آن اگر بر پوست شما راه برود يا نيش بزند (نظرها متفاوت است) چنان زخم شديدي ايجاد مي‌كند كه اگر در ناحيه صورت يا گردن باشد باعث وحشت مي‌شود البته زخم آن طي چند هفته خوب مي‌شود اما چون اين اتفاق معمولا در تابستان و فصل عرقريزان مي‌افتد عذاب‌دهنده است زمان كودكي عنكبوتهاي درشتي با رنگ زرد و سياه و ترسناك در منطقه ما بودند كه خوراكشان سنجاقك بود حالا كه سنجاقك هم كم شده سالهاست كه ديگر آنها را نمي‌بينم.

گراز: وضع گرازها توپ است بر خلاف بقيه حيوانات آنها از حمايت خاص برخوردارند كشتن آنها جرم است و مجرمين را مجازات مي‌كنند بعد از سالها و با همت مسؤولين محيط زيست آنقدر تعداد آنها زياد شده كه آسيب شديدي به زمينهاي زراعي وارد كرده و كشاورزان را به ستوه در آورده‌اند من كه دليل اين عنايت خاص را نمي‌دانم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 0:4  توسط عباس  | 

در خانه يكي از آشنايان كتاب مردان مريخي و زنان ونوسي را ديدم به اين فكر افتادم كه اگر بخواهم دوستان را به اجرام آسماني تشبيه كنم چه بايد بگويم. اينها به نظرم رسيد تا نظر شما چه باشد:

مجيد عطاردي: عطارد گرمترين سياره است مجيد هم كه در يك شهر گرم زندگي مي‌كند ضمنا اسم انگليسي اين سياره مركوري است كه از merchant به معناي تاجر مي‌آيد او هم كه مشغول كار و كاسبي است و فرصت پست نوشتن ندارد به نام اين سياره مي‌خورد.

مرتضاي زحلي: زحل دو حلقه بر دور خود دارد كه با شكافي با نام كاسيني از هم جدا شده‌اند حلقه دورتر را به دوستاني همچون خودم تشبيه مي‌كنم كه با فاصله از حلقه اول دور مرتضي حلقه زده‌ايم البته خودتان مي‌دانيد كه آن حلقه اول چه كساني هستند.

كريم شهاب‌سنگي: شهاب‌سنگها گاهي در آسمان پيدا مي‌شوند و نورهاي زيبايي خلق مي‌كنند آن زمان از آنها لذت مي‌بريم اما گاهي اوقات بر روي زمين فرود مي‌آيند و مصيبت‌بار مي‌شوند يكي از آنها بود كه نسل دايناسورها را منقرض كرد حضور گاه‌بگاه كريم در بلاگ و بعضي عكس‌العملهاي ناغافل او چنين ذهنيتي را در من پديد آورد.

مصطفاي هالي: هالي هر هفتاد و دو سال يك بار از كنار زمين رد مي‌شود حضور كوتاه و سپس غيبت طولاني مصطفي سبب اين نامگذاري است.

افشين سحابي: سحابي‌ها با چشمان غيرمسلح مانند يك ستاره به نظر مي‌آيند ولي اگر با چشمان مسلح به آنها نگاه كني مي‌بيني كه مجموعه‌اي از ستارگان هستند.

رضاي پلوتو: پلوتو از اول هم مداري همطراز با ديگر سيارات نداشت بالاخره پارسال تصميم گرفتند تا نام پلوتو را از ليست سيارات خارج كنند.

ابوالفضل قمري: ماه لك و پيسش را به ما نشان مي‌دهد از اين جهت با ما صادق است و مثل بقيه سيارات نيست كه از زمين روشن به نظر مي‌آيند ولي د رواقع مانند ماه تاريكي و روشني را همزمان دارند البته ماه يك نيمه تاريك هم دارد كه هيچوقت از روي زمين ديده نمي‌شود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 19:3  توسط عباس  | 

 
Grazr