تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

در باب آداب فروتنی

جدال دو اهل قلم زمینه مناسبی فراهم آورد تا دوستان هر یک نظری در اینباره دهند. اما همانگونه که دوست دیر رسیده‌مان مجید گفت، این بحث به چیزی فراتر از یک کامنت نیاز دارد.

سخنان این هر دو (دولت‌آبادی و سروش) را پیرامون موضوع منازعه خواندیم یا به احتمال جملگی خوانده‌ایم. یکسو خالق رمان کلیدر است و سوی دیگر شارح اندیشه مدارا. فیلسوفی که سری در احوال مولانا دارد و سری و دلبستگی به اندیشه های پوپر یا پاپر در باب آزادی و جامعه باز. تنها به صفت فیلسوفیش نیست که ما و کسان دیگر به وی توجه دارند، بلکه اندیشه‌های سیاسی و به عبارتی موضع‌گیری‌های سیاسی وی درباره جامعه نیز از دلایل جدی گره‌خوردگی سروش به جامعه دانشجویی بخصوص در سنوات پیشین است.

 

سروش قدری فیلسوف شفاهی است، (گفتم قدری نه جملگی) و سخنرانی بسیار دارد. که توزیع و تکثیر نیز گردیده. از این منظر با مرحومین شریعتی و فردید هم داستان است. شاید به سبب گرمی خطابه گویی های این سه باشد. چیزی که در هر سه مشترک است و معروف. قابلیتی که هرکسی دارای آن نیست و خود قابلیتی خاص است و مخصوص طبع روان.

 

من نیز اول بار شیفته کلام وی شدم. صدایش گیرایی خاصی داشت که در جان می‌نشست. موضوع سخن وی نیز درباره مرگ بود، در مراسمی که به خاطر فوت پدر عبدی بر پا شده بود. سی دی سخنرانی‌های وی دست به دست می‌شد در دوره هیجان و اضطراب سال های 76،77 و 78 و بسیار در میان دانشجویان دارای هواخواه و چه بسا بسیار پیش از آن. دورانی که آرمان‌هایمان را لابلای سخنان اینان جستجو می‌کردیم. نوشته‌هایشان را دست به دست می‌کردیم. چه شب‌هایی که درباره ایده‌هایشان تا دم صبح بحث نکردیم.

 

چرخ گردون به هر حال در این حیات سی ساله انقلاب بر مراد بسیار کسان نچرخیده. بسیار کسان بی‌آنکه جرمشان دریابیده شود به تیغ کین مومنان در خون خود غلطیدند و کار تا آنجا بالا گرفت که سایه وار در کنار دیوار به آواز مسلسل همچون ساقه های نازک شقایق شکستند و بر سینه خاک غلطیدند، بی‌آنکه محکمه ایی در کار باشد و جرمی به اثبات رسیده باشد. بی‌هیچ ترحمی. جانشان ستانده شد و در میان غریو الله اکبر و باران گلوله و خمپاره دفتر زندگیشان بسته شد. از بخت یاری اینان جسدهاشان نیز که نه به طریق مسلمانی و با غسل میت احترام که گله وار در کانال‌هایی در خاوران تهران انداخته شده نیز از آسایش محروم است. دیگر سو کسانی را می‌بینم که سالیان سال بی‌هیچ اثبات جرمی در بند پوسیدند. یا به خاطر فریاد آزادیشان دیر زمانیست که پشت میله های زندان درمانده‌اند. به یاد آرید دانشجویان دربند را می‌گویم.

کسان دیگری که در روز مراد در ابتدای انقلاب چرخ این مملکت را در دست گرفتند و کوشیدند، از جان و دل. صادقانه. دست آخر پاداششان محرومیت از هر گونه فعالیت سیاسی شد. زندان شد. رد صلاحیت شد. و حتی اجازه نمی‌یابند در سالروز مرگ بازرگان فاتحه‌ایی بخوانند. دفتر باز است و مثال بیشمار بر رنجی که بر اعضای کانون نویسندگان رفت. قتل‌های زنجیره ایی هنوز آنقدر از زمانش نگذشته که از حافظه ناتاریخی مان پاک شود.

 

این همه مثال آوردم تا از میزان رنجی که بر کسان بیشمار رفته است شاهد آورم. که ما خود نیز همه لحظه هامان در ملال کوتاه قامتان کم بینش به تباهی می رود و این خود رنج اندکی نیست.

 

حال باز به فیلسوف عزیز قصه باز می‌گردم. وی پس از انقلاب با اتمام تحصیل به شغلی دولتی روی‌آورده و به زعم خود در کار تلاش برای بازگشایی دانشگاهها همت گماشته است. از در مخالفت با رویه آنجا کنار کشید و از آن پس یک چند سالی به تدریس و تشریح پرداخته و در حلقه کیان نظر ورزی نموده است. در همین ایام سخنان انتقادی وی نشتری شد بر جان جریان محافظه کار حاکم.تلاطمات سیاسی که شاخصه کشور ما شده است در روزگاری عرصه را بروی تنگ آورد و وی پس چند برخورد با گروههای متنسب به گروه فشار  و ممنوعیت تدریس و مشکلاتی که برای وی در سخنرانی‌های انتقادیش بوجود آمد به ناچار به اشتیاق دانشگاههای فرنگ پاسخ گفت و جریان نظرورزی خود را آن سوی آب‌ها اغلب در مصاحبت انجمن اسلامی دانشجویان خارج از کشور پی گرفت. به فضل دانش خود هر کجا که رفته بر صدر نشسته و قدر دیده است و کرسی و بازار نظرورزیش در جمع مریدان گرم بوده و هست. در این میان در باب روشنفکری دینی دست و پنجه نرم نموده و تزهای ارائه داده است که در میان اهل نظر به بحث گذاشته شده است.

 

از باب اندیشه و اندیشیدگی وی مرا بحثی نیست، که من نه تخصص و اجتهادی در این باب دارم و صاحب‌نظر، تنها می‌ماند حسرتی ناشی از دلبستگی که گاهی پیش مي‌آید. اینکه کسی در میانه هیاهو بر جایگاهی بنشانی که اینگونه سخن گفتن و سخن شنیدن از وی برایت گران آید. درشت‌گویی در طریقت پاکبازان نبوده و نیست.

در مقام مجلس سخن خود به مولوی و شمس و قمار عاشقانه مزین ساختن و در تنگنا به شیوه مربیان کم مایه فوتبال و بل بسیار بدتر  و سخیف تر سخن گفتن. با خود می‌پندارم که هر که سخن بزرگان در جان وی اثر بخشید توان درشت گویی و دشنام در وی نماند. خاصه آنکه هم پیاله مولانا و شمس گردی و سودای معرفت اندیشی دینی و غیر دینی داشته باشی. که هیچ معرفتی کسی را مجاز نساخته که در پاسخ به سخنان تحریک آمیز، دروغ و یا حتی دشنام دیگری اینگونه افسار زبان از دست بدهی و از کیلومترها آنسوتر اینگونه برافروخته جواب دهی.

در مناظره از کوره در رفتن ادم کم طاقت عجیب نیست. اما در انشاء و نامه نگاری بدلیل فرصت تامل آنقدر مجال هست تا با بزرگ منشی خطای دیگری را تذکر داده و طریق بزرگی و مروت به ایشان بیاموزی. که در این فقره من خود بسیار از شیخ شرزه خودمان آموخته ام گرچه آنقدر شاگرد خوبی نبوده‌ام که به وقت به کار گیرم. بسیار وقت‌ها بر شیخ درشتی کرده‌ام و در مقابل هیچ ندیدم الا طریق روا داری و مروت. بسیار زمانها بی‌خردی خود به رخ کشیده در موضوعاتی که کمترین دانش از آن داشته ام اظهار فضل نموده‌ام و وی بی‌هیچ ترش رویی طریق صواب را بر من معلوم داشته است. شعله های آتش نادانیم را با آب دانایش خاموش ساخته و هیچ ندیدم رگ غیرتش با دلیل و بی‌دلیل یا در میانه بحثی داغ از کوره در رود. آری شیخ ما طریق میانه داری و آداب بحث را بر من و دیگر مریدان آشکار ساخت.

قصدم دفاع از پیر ادبیات از اهالی غاری در دولت آباد نبود که آنچه وی بدان اشاره داشته است گوشه بغضیست که در این سالیان گذشته در حق اهل قلم و منجمله خود سروش رفته است. حکایت آن سالهای تاریک که همچنان سایه ظلمتش مستدام است بسیار رنج‌آور تر از آنچه است که وی بدان اشاره نموده است. میزان رنج‌ها به سان کوه یخیست که تنها اندکی از آن هویداست و مابقی در زیر آب پنهان. آنچه از این رنج ها هویداست چهره سیلی خورده یک ملت است و آنچه ناپیدا درون رنجور و بیمارش.

ختم کلام را با سخنی از خالق فیلم جنگ‌ ستارگان جورج لوکاس به پایان می‌برم " مواظب باشیم معلم خوبی باشیم زیرا که چشمهای بسیاری ما را می‌بینند".

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:14  توسط کریم  | 

هایدگر فیلسوف آلمانی به حزب نازی پیوست، از فاشیسم دفاع کرد، به یهودیان حمله کرد و آزار و اذیت آنها را مجاز دانست، در باب عظمت هیتلر سخنرانی کرد، در زمان انقلاب فرهنگی نازی‌ها رئیس دانشگاه شد و ناظر بر اخراج استادان یهودی و یا ناموافق با حزب بود و تا پایان عمر خویش هم از آن اعمال عذرخواهی نکرد.

کاری به ضرب و زور کسانی ندارم که سعی می‌کنند با تخفیف چنین کارهای سخیفی از این فیلسوف دفاع کنند در هر حال او متفکر بزرگی است اما انسان بزرگی نیست.

مساله در اینجاست که آیا این اعمال برخاسته از تفکر او برخاسته بودند؟ زمانی به این فکر می‌کردم که اینها ناشی از شخصیت اوست اما به تدریج و با دقت در نظرات و اعمال کسانی که در کشور ما علم او را بر سینه می‌زنند کم‌کم به این فکر کردم که این آن نحوه تفکر است که آن اعمال را می‌سازد. اکنون به این معتقدم که کسی که هایدگری فکر می‌کند (نه اینکه صرفا تقریرکننده آرای هایدگر باشد) حتی اگر آن تفکر به حوزه سیاست هم تعمیم نیابد مستعد حمایت از استبداد و فاشیسم است. خود هایدگر هم تحت تاثیر تفکرات خودش چنین اعمالی انجام داد هر چند شخصیت هم بی‌تاثیر نیست.

و اساسا معتقدم هر فلسفه‌ای که زبان مبهمی دارد مستعد استبداد است (منظورم زبان دشوار نیست، تفاوت است میان ابهام و دشواری) هر چند خود فیلسوفی که چنین زبان مبهمی دارد مروج استبداد نباشد. در كشور ما مخصوصا اعتقاد دارم كه عرفان استعداد فراواني براي استبدادپروري دارد (هر چند يك عارف خاص طرفدار استبداد نباشد) همينطور فلسفه‌هايي كه رنگ و لعاب عرفاني را بر خود گرفته‌اند مانند فلسفه ملاصدرا يا سهروردي. همه اينها داراي قطعات مبهمي هستند درباره عرفان كه روشن است اما درباره آن فلسفه‌ها نيز برخي از اصول اوليه مبهمند گرچه مسائل ديگر استدلالي‌ باشند. به عنوان نمونه گرايش عجيب فرديد و فرديديان به زبان عرفاني بي‌وجه نيست اين را به وضوح مي‌توانيد در آثار آنها ببينيد

شاید مساله‌ای که من مطرح کردم خیلی ساده به نظر برسد اما اینطور نیست همین الآن در بین دوستانم که همگی مخالف استبدادند من شیوه‌های نگارشی و گفتاری‌ای را می‌بینم که مستعد استبدادآفرینی است (البته فعلا چنین کسانی در این وبلاگ نیستند) واضح نوشتن (و نه ضرورتا صریح نوشتن) اسلحه‌ای بران است. بارها بر روان‌نویسی تاکید کرده‌ام شاید برخی فکر کنند که این را به جهت آسانتر شدن فهم خودم می‌گویم اما اینطور نیست بلکه کلا به این باور رسیده‌ام مبهم‌نویسی و مبهم‌گویی پناهگاه استبداد است

آنچه نوشتم يك دريافت ناقص است فقط مي‌خواستم اين مساله را طرح كرده باشم تا بدانم آيا كسي ايده‌اي در اين مورد دارد يا نه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:37  توسط عباس  | 

دانشگاه سابق من پاتوق صدا و سیمایی‌ها بود بسیاری از روزها در دانشگاه ما پلاس بودند چون کارشان خیلی راحت بود پسران آماده برای ارائه گزارشهای مثبت و موافق با رای و نظر مسؤولین به تعداد زیاد در حال رفت و آمد بودند کافی بود با هر کدامشان مصاحبه کنی تا بدون نیاز به حذف و حک و اصلاح، مستقیم برود روی پخش و بلکه حتی می‌توانست بطور زنده مثلا از رادیو پخش شود صدها بار از کنار آنها رد شدم اما هیچ وقت به تقاضای آنها برای مصاحبه پاسخ مثبت ندادم به دلایل مختلف که یکی از آنها این بود که این را اخلاقی نمی‌دانستم که وقتی اجازه گفتن سخن مخالف در آن مجموعه‌ها وجود ندارد، من از این امکان بهره‌مند شوم و حرف خودم را بزنم. هر کسی که آی‌کیوی بالاتر از 50 داشته باشد می‌داند که این مصاحبه‌ها نمایانگر واقعی مردم ما نیست اما تجاهل العارف سنت ماست
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:15  توسط عباس  | 

ما گناه داریم


ما اینجا داریم له می شویم

ما دچار احساس له شدگی هستیم

و البته از طریق حکمت شادان

بر این له شدگی لبخند می زنیم

ما گناه داریم

چون خیلی هم زنده نمی مانیم

خیلی هم چیز زیادی نمی خواهیم

ما گاهی بدجوری اخساس خفگی بهمان دست می دهد

آسم هم نداریم

ما گاهی دلمان می گیرد

راستش اخیران دست به فحشمان هم خوب شده

ما به جای سیگار کشیدن و تف انداختن فحش می دهیم

ما از طریق حکمت شادان کماکان حفظ روحیه میکنیم

ما اخیران احساس به گروگان گرفته شدن بهمان دست داده

ما می خواهیم آدم معمولی باشیم مثل توی فیلم ها

اما این روزها آدم معمولی هم کم پیدا می شود

ما دچار شادخواری مفرط شده ایم از بس چایی تلخ خورده ایم

ما زیر سبیلمان که دندانمان باشد زرد شده از فرط شادخواری

ما همه تبدیل به حکمت دان شده ایم

اما در حکمت کار خود مانده ایم

ما گناه داریم

ما که تقصیری نداریم

ما که از اول نبودیم

بعدش آمدیم، اولش کسان دیگری بودند

ما بعدش رسیدیم، ما که تقصیری نداریم

کسی که از ما نپرسید

حالا که ما دیر آمده‌ایم تقصیر ما چیست

ما گناه داریم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 0:50  توسط کریم  | 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:3  توسط عباس  | 

جمعه ساعت هشت صبح

سایه ام را با تیر می زنم

وقتی که به ردیف، کنار سایه‌های دیگر ایستاده است

شاید اثر نکند... نه

به دارش میکشم

در ساعت هشت صبح

فرصت گریستن هم بهش نمی دهم

به دارش میکشم

در روز جمعه، ساعت هشت صبح

ریشه ام را با تبر

نه شاید اثر نکند

 با اره برقی

حتماً اثر می کند

میخواهم صدای فرو افتادنم را بشنوم

و قهقه اره بدست را

تا کسی بی دلیل بر من دخیل نبندد

تا راه گمراهی بسته شود

شاید راهی به ضریح باز شود

ناخن هایم را با انبر می کنم

با زجه و درد

و خونی که بر آن آماس بسته است

آنقدر اینکار را ادامه می‌دهم که همه داستان آفرینش یادم بیاید

چه آنچه گفته شده

چه آنچه گفته خواهد شد

سینه ام را می‌شکافم

و قلبم را که همچون بچه گنجشکی کوچک

که از مادر جدا مانده

 و از هراس کودکی تخس

که هوس کندن سر وی را کرده

بر خود می‌لرزد

با دشنه ایی در می‌آورم

دشنه ایی از جنس دشنه هایی

که نامرد در تاریکی از پشت قلبی را بدان درهم می‌درد

و از آن پس

یازده بار ... یازده بار نیش دشنه ام را در آن فرو می کنم

یازده بار

دو کاسه چشمم را با انگشتهای بی ناخنم

و فشار شان می‌دهم

تا صدای لهیدگیشان

مثل صدای زنگ در گوشم بپیچد و بپیچد و بپیچد

و مرا ببرد تا جایی حوالی کویر

آه ای تاریخ شکوهمند حماسه و دلیری

آه ای تاریخ... ای تاریخ

ای که دیروز مرا به امروزم پیوند زدی

و از میان زباله های ذهنم

حماسه ایی آفریدی

نه... نشد ...اینبار هم نشد

دفعه بعد می بایست که خود را و همگنان دیگر را

از دامنه ایی به سراشیب دره پرتاب کنم

آنقدر که فرصت مرور خاطراتمان برایمان باشد

تقدیر شاعر این است

تقدیر این است

...

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:12  توسط کریم  | 

گزارشی از وضعیت نمایشگاه کتاب ایران

امروز یک تک پا رفتم نمایشگاه. به ضرورتی. به قول یکی از دوستان خر خر رو میخورد. ورودی متروی شهید بهشتی لبریز از مشتاقان کتاب بود. دریغ از یک کتاب بدست. کما فی سابق ملت بروی چمن و بوته بیتوته کرده بودند. در میانه راه بازار داغ بستنی و همبرگر تنوری از رونق خاصی برخوردار بود. جلوتر هیبت سازه ایی نیمه کاره که با پوششی بد رنگ سعی در پوشاندن زشتیش شده بود هویدا شد.

غرقه ناشران داخلی همانقدر فشرده و خفه کننده که اتوبوس های خط واحد. آن بالا اوضاع ناشران خارجی بهتر بود. اما تعدادشان قلیلو در این نیان سهم علوم انسانی اندک. در همانجا سرای اهل قلمی برپا بود که در آن لحظه که من رفتم چیزی شبیه روضه خوانی برپا بود. آنسوتر برادر چه از دور خودنمایی می کرد. نزدیک که رفتم برادر چه بود که تزئین کننده تقویم دیواری شده بود. غرفه هم غرفه دوستی ایران-امریکای لاتین و مجریان هم دوستان پی جوی توریسم . جلوتر غرفه ایی به نام حزب الله بر پا بود. تصویری از رییسشان با ان کله گنده و تنومند و چند ماکت احمقانه همه دارایی حزب الله و حماس و غیرو بود و چه اندک بود و بی مایه و بی مناسبت.

تک و توک ناشر خارجی که زیبارویی در ان لانه داشت که البته از نوع وطنی اش بود از دیدنی های آن حوالی بود.

هوس سر زدن به ناشران عمومی را نتوانستم از خود دور کنم چونان که هوس های دیگر پس در پی ناشران عمومی سرازیر شدم. آنچه بدیدمی همه شگفتی بود. چندان که هیچ مجال نزدیک شدن به غرفه ها نبود. هر چه چشم انداختم نام آشنایی ندیدم. در کثرت ناشران دینی و تبلیغی در شگفت ماندم . البته که کثرت ایشان مایه فخر ام القرا اسلام می باشد.

خلاصه جستجو بی حاصل و من هم کم طاقت. قصد سرای دیگر کردم که کثرت جمعیت مرا منصرف ساخت همچون کسان دیگر با دستی خالی روانه کابین های تنگ مترو شدم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:30  توسط کریم  | 

اردیبهشت ماه دیداری کاملا دوستانه!! با بحران اقتصادی داشتم. خواهشی داشت مبنی بر بخشیدن عطای نمایشگاه کتاب به .... که ما هم اجابت نمودیم. هر چی می کشیم از دست این u.s.a

فقط دوستان اگه به کتابی برخورد داشتید معرفی کنید شاید به زودی دیدار ما با بحرانه تموم شه و توفیق زیارتی با کتاب فروشی های انقلاب

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:17  توسط مصطفی  | 

 

  و چه کسخلانه پرواز می کنیم

  در این آسمان کبود

  بر قله های رفیع ناتوانی و نداری و نبود

  چه خوشدلانه نهال نحیف باورمان را آب می دهیم

  در جولانگاه صاعقه های بدتر از قوم ثمود

  چه فجیعانه جر می خوریم هر روز

  گاه از تار، گاه از پود!

 

  چه خنده دار کفش های سلوک مان را واکس می زنیم

  در بطن گرد و خاک جماعت گاوتر از مغول!

  و چه معصومانه هنوز به منطق و علم ایمان داریم

  در سرزمین شعر و گل و بلبل!

 

  سرت را بدزد

  تکه ای گُه با سرعتی معادل سه ضربدر ده به توان هشت متر در ثانیه

  دارد زوزه کشان به سمت سیمای نجیب ات می آید

  چشم هایت را ببند

  وقاحتی کلفت در خیابان

  دارد موجوداتی ضعیف را به نوبت در صف می گاید

 

  آه ، با ما به گا رفتگان چیزی مگو!

  با ما چیزی نیست الا بقچه ای پاره و خالی

  الا بلعیدن روزی سه بار قرص بی خیالی

 

  و زنده مانی نام دیگر زندگانی است

   روزگار تخمی ای است نازنین!

                               

                                 □□□

   آنک یاوه گویانند بر تریبون ها مستقر

  با دهانی گشاد و قامتی محقر

  و بر روح و روان ما اسکی می روند

  و بر اعصاب مان، رژه

 

  و اینک تشتی برقی و سخنگو

  که همه چیز، همه چیز را در آن می شویند

  - این بوی وایتکس از کجا می آید؟

  - از داخل تلویزیون!

 

  مغز را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

  روزگار تخمی ای است نازنین!

 

                                 □□□

   زندگی خالی نیست

  چوب هست، آستین هست

  شهروندان مطیع و مسئولان متین هست

  بیکاری هست، قرعه کشی ها و قسط های بانکی هست

  سریال های خاله زنکی و فیلم های آبکی هست

  مسعود ده نمکی هست

  آری آری تا دقایق هست، لودگی باید کرد

 

  چشم ها را باید بست

  جور دیگر باید رید!

 

  آه ، با ما به فاک رفتگان چیزی مگو!

  با ما چیزی نیست الا کرختی و بی حالی

  الا حسرت نداشتن استعداد بیضه مالی

 

  و  بازندگی مترادف جدید واژه ی زندگی ست

  و لنگ در هوا داشتن، آخرین حربه ی ما برای زیست

 

  روزگار تخمی ای است نازنین!

                                    □□□

   خلاصه مواظب خودت باش نازنین!

  باور کن جدی می گویم نازنین!

  مگر شوخی دارم...

  چی؟...

  چی گفتی؟...

  با من بودی نازنین؟

  یعنی...یعنی تو هم ...

  پس برو هر گهی دلت می خواهد بخور نازنین!!

 

  آه      جداً روزگار غریبی است! (بدون نازنین)

 

                 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:33  توسط ابوالفضل  | 

بچّه‌هاي چلچراغي در اقدامي جالب فيلم بوف كور را گذاشته‌اند روي وبلاگشان و علاقه‌مندان مي‌تونن دريافت كنند. براي من خيلي جالب بود و اطّلاعي از ساخت چنين فيلمي در سال 1353 نداشتم. البته من تازه دانلود كردم و هنوز نديدم. گفتني است اين فيلم در دو فايل حدوداً 50 مگابايتي آماده‌ي دريافت شما عزيزان است(قسمت اوّل و قسمت دوم)، هرچند كه با اين سرعت‌هاي پكيده‌اي كه شماها داريد عمر نوح مي‌خواهد و صبر ايّوب تا گوساله‌ي مورد نظر گاو شود و فيلم‌ها دانلود! امّا فكر مي‌كنم به هر حال ارزشش را دارد كه به خاطر آن يه بار به كافي‌نت هم برويد. شايد فايل قسمت دوم يه كم بد قلقي كنه، ولي شما نااميد نشيد چون دانلود مي‌شه آخرش.

اميدوارم كه به واقع كار نسبتاً خوبي باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:59  توسط مجید  | 

بیتوته‌ء کوتاهی است جهان
در فاصله‌ء گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی برمی‌آید
و روز
شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست
آه، پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی

درختان
جهل معصیت‌بار نیاکانند
و نسیم
وسوسه‌ای است نابکار
مهتاب پاییزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلاید

چیزی بگوی، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
هر دریچه‌ء نغز
بر چشم‌انداز عقوبتی می‌گشاید
عشق
رطوبت چندش‌انگیز پلشتی است
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشت خویش
گریه ساز کنی
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی
هرچه باشد

چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگواران ژولیده آبروی جهانند

عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندترانند

خامش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چیزی بگوی

....................................................................

اگر فریادم را نمی شنوید از بی هوشیتان است

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:31  توسط کریم  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:48  توسط مرتضی  | 

 از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :
چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...؟
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم
دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که
هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است.
تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است
اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی به او کمک نمی‏کند ،
بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود
و این نشانه یک جامعه مرده است
ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :
متکلم هستند نه‏ ساکت، متحرکند نه ساکن، باخبرترند نه بی‏خبرتر .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:43  توسط عباس  | 

دلارا صبح امروز تو زندان رشت اعدام شد.

زندگی ما حتی ارزش شاشیدن توش رو هم نداره.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:18  توسط مرتضی  | 

احمدی نژاد و پرولتاریای نگون بخت؛ در جستجوی وعده‌های از دست رفته

مادرم قدیما می‌گفت فصل بهار، سیاه فصل است. یعنی اینکه در این فصل خبری از میوه نیست.حداقل در دو ماه اول. ولی اینروزها به مدد اقتصاد جهانی ما و در قالب مبادلات بشر دوستانه با قاره سیاه و سبز این معضل هم حل شده است. سیب‌های سبز چشمک می‌زنند، به فروشنده که آشنایی مختصرص با هم داریم می‌گویم چند؟ می گوید 3تومن. می‌گویم مال کجاست.می‌گوید فرانسه. خوشحال شدم که در کنار تفال و توتال به لطف دولت خدمتگزار از سیب سبز فوقانسوی هم بی‌بهره نمانده‌ایم.کنارش پرتغال‌های یک دست که از لحاظ فرم و اندازه دست کمی از تولیدات ماشینی مدرن ندارند چشمک می‌زنند. می‌گویم چند می‌گوید 2تومن. از کجا تشریف آورده اند؟ از مصر . تامسون و معمولی. زن مسنی که می‌پرسد این آلوهای سیاه یکدست چند؟ می‌گوید 6تومن . خارجیه. داخل ظرف‌های کوچکی انگورهای زیبایی خود نمایی می کنند که فی آنها 5تومن است. و...

زمان جنگ و آن حوالی یادم می‌آید پنیر کم بود و پنیر دانمارکی پر رونق. به هر حال در سال‌های پس از جنگ علیرغم همه انتقادها به نوسازی و بازسازی دست کم در حال حاضر خوشمزه یا بی مزه پنیر کاله و کالبر و پگاه و دامداران و... فراوان است. میوه اما حکایت دیگریست. شمال و جنوب و غرب و شرق دست کم به قدر کفایت میوه بود؟؟ از آن سو در برخی شهرها سیب زمینی انبار شده و مانده به رایگان توزیع می گردد.

سخن کوتاه کماکان در مدیریت سیب و سیب زمینی مانده‌ایم.

اما حکایت دیگر حکایت رویاهای بر باد رفته‌ایست که سخن از برابری می‌راند و در فردای پیروزی انقلاب بر آن بود که دنیا و آخرت ملت را تامین نماید.

حال کارگران پیشرو انقلاب که دانسته و نادانسته در پاسخ به نطق‌های آتشین دوستان چپ و ملایان برافروخته دست از کار می‌کشیدند وضعیتشان به سختی می‌گذرد.

از کارگران نیشکر هفت تپه می گویم و از کارگران جهنم عسلویه.

و نیز معلمان . و بقیه جیره بگیران مملکت.

البته در این میانه دوستان رفیقمان افشین عهده‌دار تجارت‌اند و از پرتغال اسرائیلی هم دریغ نمی کنند. و مدام نگران اصول اصولگراییشانند.

بیژامه ملت از کمرگاه پاییین کشیده شده و عورت به در افتاده و دوستان به ضرب طلای سیاه و سفید و قرمز و خلاصه از همه رنگش سوار بر گرده خم شده جماعت دستی بر محاسن کشیده و از حفظ آرمان سخن می‌رانند.

جالب آنکه دوستی از دوستان خودشان پرده می‌درد و از حاکمیت قله‌های معنویت بر قله‌های ثروت سخن می‌راند.

در این میان حکایت محمود هم به طنزی تلخ می‌ماند. چندان که بیخ گلویت را آزار می‌دهد و چیزی تلخیش را نمی‌کاهد مگر این قزره‌های ریز و درشت باران و این نعره‌های رعد و برق که نمی‌توان زیر چکه چکه هایش بی طراوت ماند.

به گمان من گناه بر مردمان نیست. آنها را چه میانه با ماکیاول و نظریه هایش. آنها فقط می‌خواهند زندگی که نه زنده بمانند.

آنچه چه می‌دانند که به قول گرامشی حکومت چگونه از طریق به دست گرفتن دولت و اعمال نفوذ سرکوبگرانه بر مدارس، رسانه‌ها و دیگر نهادهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی اقتدار هژمونیک خود را هم از طریق نهادهای مدنی و هم از طریق سرکوب نطامی حاکم می‌کنند.

سخن شیخ درست است که در این مملکت 100000نفر اندیشه‌مند موجودند و لاغیر. به گمان من همین 100000تا هم رقم زیادیست.

احساس غرق شدن در لجن آرمانها و توهمات  انقلابی که در قالب ایدئولوژی حتی در ناخودآگاه ما هم حضور دارند و همچون سایه که چه بسا جلوتر از سایه ما حرکت می‌کند، چه می‌شود کرد؟

سوال بی‌پاسخ است و شاید نخ نما. اما کلیشه ها همواره منبع نوآوری هم بوده‌اند.

آن چیزی که من درک می‌کنم اینکه در ساخت کلی آن میل به مدرنیته و نظم دیده نمی‌شود. میل به حرکت. و حرکتی هم اگر هست درهم برهم و بی‌هدف. اگر غایت مدرنیته تسلط بر طبیعت بود غایت ما نامعلوم است . شاید از دید حاکمان ایده ظهور باشد. نمیدانم در نزد خودشان تا چه حد به این ایده باور داشته باشند، اما دست کم تا حال که بر مبنای آن هر ایده مخالف دیگر از از ریشه قلع و قم کرده‌اند.

هیچ صدایی به گوش نمیرسد الا صدایی که دارد به جای شما حرف می‌زند، فکر می‌کند و تصمیم می‌گیرد.

حرف زیاد دارم انقدر که نمی توانم منسجمش کنم. آنقدر که بغزم بگیرد. من از تیپ شیخ نیستم که به کناری بنشینم و گذر عمر ببینم.

اگر هم حرفش را زده ام ادا بوده. سعی در فراموشی سایه ایی که فراموش نمی‌شود. راستش هزار راه هست که خوش باشی. اما همین بیراه مرا به خود مشغول داشته.

به نوشته‌های دوستی فکر می‌کنم که نوشته بود:

«کسانی با چراغ آنسوی جاده در تاریکی ایستاده‌اند.»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 18:50  توسط کریم  | 

پلان 1: سال سال صرفه جویی است. این را من نمی گویم. سالی که مانند 7گاو لاغر یوارسیف دوست کارگردانمان آقای سلحشور اوضاع قمر بروی عقرب است. به قول دوست مشترک دیگرمان پیمان یوسفی نشون به اون نشون که دست خطی از مدیر آب منطقه ما مرقوم شده بود که بدلیل خشک سالی و کمبود آب کم مصرف کنید(دلیل خشکسالی بود و کم آبی که به قرینه یعنی در سالی که سرو کله گاوهای چاق آمد خیلی به اصلاح نیازی نیست).

پلان 2: سالیان سال بود که هر سالی مزین بود به نام یک حیوان تا آنکه بعد از عوض شدن میدان فوزیه به امام حسین و روزولت به طالقانی و  ثریا به سمیه و... دوستان کسر شان دیدند که سالشان خوک نام بگیرد و موش و مار

چند سالی دست به دامن امامان شدند و گفتیم لابد این 12تا به جای آن 12تا.

دیدم نه کودنیشان دست کم تا این حد نیست و امسال بزنگاه بامزه ایی است. چندین و چند سال است که من بهار به این پر بارنی ندیدم و پر نعمتی.

آقای و خانم  گاو گویا از اینکه از قضا سال آنها که هر 12سال یکبار قرعه به نامشان می خورد به نام سال اصلاح مصرف و صرفه جویی رقم خورده قدری دلخور شده اند و امروز که 19 از اردیبهشت گذشته ول کن نیستند و مدام یا ابر است و یا باران که معلوم شود دود از منده آقا و خانم گاو بلند می شود و بی حکمت نیست که سال را به نام این عزیزان مزین کرده اند.

خلاصه کلام اینکه امروز بعد از مدت ها صدای ممتد رعد و برق های را شنیدم که در ایام خردی بسیار مرسوم بود و پس از آن صدای ریزش باران بر نورگیر خانه که خواب را بسیار دلپذیر می خواست.

پس کلاه به احترام آقا و خانم گاو بر می داریم


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 0:25  توسط کریم  | 

استادی داشتیم بسیار مذهبی. روزی سر کلاس خوست شوخی‌ای برای از خشکی درآوردن کلاس بکند گفت به یکی گفتند (دقت کرد که نام طایفه‌ای نباشد تا گناه نشد) با لواط جمله بساز. گفت بر محمد صلوات! از این گفته او به حیرت افتادم یکی از دوستان به من گفت اینها امتیاز انحصاری برای شوخی با مقدسات دارند و هیچ مشکلی نیست اما اگر کسی خیلی کمتر از اینها را بگوید همینها کفن‌پوش می‌شوند

الآن اخراجیهای 2 در حال پخش شدن است من فیلم را ندیده‌ام فقط قطعه‌هایی از آن را در یک فایل بلوتوثی دیده‌ام. در همین مختصر جمله چوب تو ... کردن بکار رفته است البته لفظ نهایی بیان نمی‌شود یا در جایی وقتی اکبر عبدی در حال کتک خوردن از میان عراقی‌ها رد می‌شود می‌گوید گردن به بالا خطاست اگر دوستان با این تمثیل آشنا باشند می‌دانند که هر وقت کسی به آلت خود بازی می‌کند و آن را در دست گرفته است می گویند گردن به بالا خطاست (با عذرخواهی از دوستان) اینها شوخی‌های سطح پایین و بدون وجه داخل این فیلم است مثل همین شوخی باد در کردن و بمب شیمیایی در قسمت اول این فیلم. اینها جایگاهی در محتوای فیلم ندارند فقط جوک سینمایی‌اند و من سزاوار نمی‌دانم که نام طنز بر آنها نهاده شود اینها هزل است البته فقط با حذف کلمات جن.سی و حفظ مفاهیم مربوطه و فقط برای خنداندن مردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:32  توسط عباس  | 

خبر داغ است و بالیوودی, می گوید نه پس بقیه ماجرا را بخوانید

دوست شخیصمان کلاک عزیز در یک اتفاق بالیوودی ازدواج هالیوودی انجام داد

به گزارش عمو جان از پایگاه اینترنتی سروستان به نقل از یک منبع آگاه, کلاکی شخصیت آشنای کالچرال استادی موفق به ازدواج با یک خانم دکتر شد

نامبرده که در اقدامات پیشین خود برای دلبربایی تنی چند از اساتید و خانم دکترها نتوانست به مقصود برسد, سرانجام به نیت خود جامه عمل پوشید

عمو جان به نقل از منبع آگاه اظهار نمود کلاک که در حال عبور از خیابان فاطمی بود با اتومبیل (مرسدس) خانم دکتری تصادف نمود.

شاهدان ماوقع اظهار داشته اند که کلاکی به اتومبیل خورده است نه اتوموبیل به کلاکی.

در نتیجه دوست ما جراحتی برداشته و به جوی آب می افتد. در ادامه این صحنه های بالیوودی خانم دکتر کلاک ما را به درمانگاه می رساند و خوشبختانه جراحت سطحی بوده است. در این گیر و دار کلاکی به طریقی که اطلاعی از آن در دست نیست خانم دکتر را نه یک دل که صد دل عاشق خود می نماید. ماحصل دلبستن این دو مرغ عشق است.

خبرهای رسیده حکایت از آن دارد که پدر خانم دکتر صاحب یک بلوک 36درصدی به مبلغ 136میلیارد تومان از فولاد اصفهان یا خوزستان است. البته با توجه به افت سهام خبرها حاکی از آن است که پدر عروس دل و دماغ چندانی ندارد. ضمنا وی در هر اتخاذ ترتیباتی برای استعفا کلاک از ارتش و استخدام وی در وزارت صنایع است.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:57  توسط کریم  | 

زندگی خوابیست یا رویایی

یا چیزی میانه فرو بردن دود غلیظ سیگاری و واپس زدن ته مانده آن

یا چیزی شبیه لغزش یک قطره از روی یک برگ

و سقوط در انزوای عدم

به قول شاعر آه

فرصت یگانه زیستن و از آن پس دم فرو بستن

و به انکار

مثنوی هفتاد من نوشتن

که در هیات بامبوی آفریقایی یا وزغی زهرآلود در حاشیه آمازون

 دوباره خواهم بالید

یا نعشه سرزمین شیر و عسل شدن

و عمری با طلسم گناه

 رو گرفتن از همه چیزی

و صلیب وحشت بر پشت کشیدن

و حتی لذت یک قهقه مستانه از خود گرفتن

که مبادا نگاهبانان مرا بر پشت دروازه بهشت باز دارند

به جرم نداشتن اوراق گواهی تصدیق

ببین چگونه بر سر چهار راههای تردید

جمعی با کیسه های انباشته از پاسخ‌های از پیش در نبشته ایستاده‌اند

تا تردید جوانه‌هایی سرمازده باشد در فصلی بی موقع

سوار بر درشکه مرد پیر خنزپنزری

از راهی به بی‌راهی شدیم

عاقبت چنین بود

و این نیک سرانجام بایسته قومی بود

 که از هراس رعد

از دامنه به میانه دره هجوم آوردند

و تیرگی ابرهای غضب‌آلود را

از پس پشت  نعره‌های رعد دلیل نگرفتند

بر سیلی که از پس پشت این نعره ها

در نا آگاهی ما در می رسید

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:21  توسط کریم  | 

 « افلاطون برایم عزیز است، اما حقیقت ازاو هم برایم عزیزتر است»    ارسطو   

پیشاپیش ضروری است اشاره کنم هر جای این نوشته که ضمیر« تو» به کار می رود، خطاب به شخص دکتر است، به این دلیل ساده که این مطلب در واقع بیشتر به خاطر حضرت او نوشته شده. و به ماجرای اخیر طرح سوال فرضی اش با مضمون تقدم وظیفه اخلاقی یا سنجش فایده ی مترتب بر آن – که کم کم دارد تاریخ ساز می شود!- مربوط می شود.(حتما توی دلتان می گویید چه گیر سه پیچی! ولی باور کنید فقط در لبیک به درخواست دکتر مجبور شده ام دست به کیبورد ببرم(!) آنجا که گله کرد چرا دوستان در یکی دو جمله کنایه می زنند بدون این که استدلالی، چیزی پشت بند آن بیاورند. حقیقتا و انصافا هم راست می گوید و خود من هم طرفدار این ایده هستم). خب، دلم می خواهد به این مطلب این طور نگاه کنید که انگار همه دور هم نشسته ایم ( از لیوان های چایی مان هم دارد بخار بلند می شود!) و دکتر عزیز همین چند دقیقه پیش مراتب تاسف و گله مندی اش را بابت به صفر رسیدن مسئولیت فردی در نزد بعضی ها و شسته شدن و به کنار نهادن اخلاق از سوی این  ولنگاران اعلام کرده...و حالا من،بیشتر خطاب به او ولی در عین حال رو به همه ، رشته ی کلام را به دست گرفته ام.

قبل از بالا رفتن از منبر و شروع قرائت حمد، همین جا باید اشاره کنم به نظر می رسد دکتر از بقیه اعضای وبلاگ از فراغت و فرصت و آسایش بیشتری برخورداراست چون بیشترین حضور و اثر در وبلاگ از اوست. بقیه را نمی دانم اما خودم را می گویم که به خاطر گرفتاری های کمر شکن روز مره و کمبود یا بهتر بگویم نبود وقت و اعصاب راحت و ... گاهی کامنت ها و توضیحاتم آنطور که دلم می خواهد قانع کننده از آب در نمی آید و همین می تواند منشا عدم تفاهم و بروز سوءتفاهم شود. اما اکنون شرایط فوق الذکر به یمن فراغت عصر جمعه برایم فراهم آمده و من فرصت یافته ام در امتداد آن سوال فرضی دکتر و متعاقب آن نوشته ی شوخی وار خودم، نگفته هایم را بگویم.                                                      

از صراحت کلام احتمالی ام هم همین جا عذر می طلبم و اصلا برای رشد بیشتر خودمان هم شده، بیاییم دراین اتاق مجازی رودربایستی ها و ملاحظات بی مورد را به وقت بحث کنار بگذاریم ( البته نه در حاشیه ایستادن و با دهانی کج، تک مضراب زدن).و یک نکته بسی مهم دیگر: ایضا امیدوارم طومار حاضر، شیخ را خاطر مکدر نسازد و موجبات گردن زدن و حذف ازحلقه ی مریدان فراهم نیاورد مرحقیر را !

حالا سعی کنیم گام به گام جلو برویم:

اول از همه باید بگویم که نوشته ی من با تیتر « چندین پاسخ به یک سوال فرضی» آشکارا یک هجو بود. نوعی هجو ملایم که حتی الامکان می کوشید به کسی هم برنخورد ...( یک توضیح: هجو با هزل فرق دارد و بعضی ها به غلط گمان می کنند هجو بار توهین آمیز دارد...در حالیکه هجو نوعی طنز انتقادی با چاشنی ریشخند است. گزندگی نیش و کنایه ی موجود در آن هم، از خود قالب طنز بیشتر است)

نمی دانم این نکته تا چه حد از جانب تو دریافته شد؟ نوشته ی من یک هجویه بر شکل ( form )طرح یک سوال از جانب تو بود. ( صرفا و در وحله ی اول شکل سوال تو، فارغ از مفهوم اش). مطلب من شاید یک جاهایی بی مزه بود و یک جاهایی هم ظاهرا ارتباطی به سوال مطرح شده نداشت - که البته این از مقتضیات قالب هجو است- اما مجموعا و در کل  تلاش می کرد تا تناقض درونی و ارتباط غیر منطقی بین اجزای جمله ی پرسشی تو را به شکل اغراق آمیز به چالش بکشد ( با تاکید بر ضمیر تو، یعنی کسی که در بایگانی ذهن من و دوستان و به گواهی رشته ی تحصیلی ات، تداعی کننده ی منطق و فلسفه به شمار می آیی).

می بینی که تا اینجا اصلا صحبتی از محتوا یا مفهوم سوال ات نکردم......تا اینجا تمام تاکید من بر فرم و دال ها یا تصویرهای استفاده شده در ساختار سوال تو بود. ناگفته پیداست منظورم دال هایی مثل "داشتن علم غیب"، "به طور قطعی دانستن آینده " ،" کودکی که قرار است در بزرگسالی اش هیتلربشود و پدر ملت را دربیاورد" و "داشتن فرصت به راحتی سربه نیست کردن او " است. پس منظورم این است که من لااقل در برخورد اول، با مقصود غایی تو ( مجموع مدلول ها یا همان مفهوم جمله ات) که هدف اش سوق دادن ما به تفکرجدی در باب فلسفه ی اخلاق و انداختن کک تحریک به تنبان مان برای کاوش ژرف تر در نظام اخلاقیات خودمان و نهایتا شناخت بیشتر از خویشتن خویش مان بود، مشکلی نداشتم . حتی جا دارد از این بابت که دغدغه هایت را به ما نیز تعمیم می دهی، همگی از تو تشکر کنیم.

خوشبختانه هم آی کیوی چندان بالایی برای درک منظورت نیاز نبود و می شد با همان نگاه و قرائت اول پرسش ات ، منظورت از طرح چنین سوالی را فهمید.یعنی می خواهم بگویم حتی اگر فرضا آقای باصره هم عضوی از این وبلاگ بود، یا به طور اتفاقی ضمن گشت و گذار توی اینترنت(!) چشمش به این سوال می افتاد،به احتمال قوی منظور طراح سوال از پیش کشیدن این پرسش را می فهمید.( با ادای احترام غیابی برای ایشان که هم اکنون در سنگر خوابگاه آرزانتین مشغول خدمت به میهن عزیز است!)

باز هم برای این هم که مطمئن تر شوی آیا حقیقتا دوزاری کج و کوله ام در قُلک فهم سوال ات افتاده یا نه؟ ،به بیان خیلی ساده می گویم:  تو می خواستی/می خواهی بدانی عکس العمل یک انسان اخلاق گرا ( برای دانستن این که عقربه ی اخلاق گرایی اش در عمل دقیقا روی چه عددی درنمودار تشخیص فایده از زیان ایستاده) در واکنش به شرایط و موقعیت های خاص، در مواجهه با تنگناهای به چالش کشاننده ی وجدان و  دوراهی های نفسگیر از قبیل انتخاب بین " کنش فایده رسان" و از سوی دیگر "عدول نکردن از وظیفه ی اخلاقی" چه باید باشد؟ و یا چه می تواند باشد؟ و اصلا کدام شان باید مقدم بر دیگری دانسته شود؟ .......به قول معروف می خواستی ما عیار نظام اخلاقی خودمان را در بوته ی این سوال فرضی بسنجیم.( اگر باز هم درست نمی گویم مرا از این گمراهی بیرون آر).

اما مساله آنجا رخ نمود که تو به شیوه ای سست و سهل انگارانه که حداقل برای من تداعی کننده ی معماهای دست ساز دوران نوجوانی مان بود؛ خواستی ما را با مفهوم این پرسش مهم درگیر کنی! (مایی که خدای نکرده و به هر حال مانند خودت در یکی از آکادمی های معتبر این مرز و بوم تلمذ کرده ایم ودود چراغ خورده ایم)

تا این جا را داشته باش ...

دوران نوجوانی پسرعمویی داشتم که رفیق گرمابه و گلستانم بود. البته این پسرعمو اکنون نیز در قید حیات است اما دیگر مثل سابق با هم مراوده نداریم...پسر عموی عزیز من همیشه سرش پر بود از تخیلات محیر العقول و پرسش های عجیب و غریب و کلا سوالات بی دلیلی که  آدم را در موقعیت آچمز قرارمی داد (شطرنج بازی کرده ای و می دانی آچمز بودن یعنی چه)... یاد آن ایام به خیر! یک نمونه اش، مثلا می گفت:« اگر تو را دستگیر کردند ودو سه تا بچه موش مرده را توی بشقاب جلوت گذاشتند و بهت گفتند باید آنها را خام خام بخوری وگرنه دست راستت را با ساطوراز بیخ قطع می کنیم ، چکار می کنی؟! »....... خب مثلا در مواجهه با همین نمونه سوال تصور کن در آن سنین 12، 13 سالگی، در آن عالم بچگی، حفظ دست درتقابل مستقیم با خوردن چند موش مرده!.. یعنی آدم توی آن دوران خامی نوجوانی مثل خر حیران می ماند چه طور خودش را از گِل باتلاق گونه ی این سوال و سوالات مشابه اش دربیاورد! آیا بلعیدن چند بچه موش مرده در ازای حفظ دست راست که با آن همه کار می کردم مقدم بود یا امتناع از این کار و در نتیجه یک عمر بدون دست زندگی کردن؟! ...رضایت دادن به قطع دست یا خوردن موش؟...(جانوری که حتی تماشای اتفاقی دویدنش از سوراخی به سوراخ دیگر هم حالم را بد می کرد و احساس چندش برمی انگیخت!)

یک سو "به جان خریدن نکبت و چندشی زود گذر ولی با خاطر ه ای سخت آزارنده برای همیشه" بود و دیگر سو " تن ندادن به نکبت در لحظه به قیمت پذیرش مصیبتی با ابعاد فراخ و زیانی وسیع".(خواهش می کنم دست نگه دار و ریشخند نکن و باز نگو که این ربط گودرز به شقایق است!...بگذار کمی جلوتر برویم).......می بینی چه سوال هولناکی بود! پسر عموی علاف من استاد طرح این جور سوال ها بود. البته همیشه هم سوال هایش این قدر مبتذل نبود. مثلا می گفت : اگر گروهی به دلیلی برادرت عقیل ( برادر بزرگ من) را اسیر کردند و بهت بگویند حتما او را می کشند مگربه یک شرط و آن هم این که تو قبول کنی و اجازه بدهی آنها هر دو تا چشم هایت را کور کنند، چکار می کنی؟. یعنی حفظ جان و آزادی برادربیگناهم از دست آن سنگدلان موهوم ناشناس (!) مستقیما و بدون هیچ دلیل معقول و قانع کننده ای گره خورده بود به رضای من حقیر برای تقدیم کردن بینایی جفت چشم هایم !!

صادقانه اعتراف می کنم - بدون این که اصلا قصد مزاح یا مزه پرانی یا چیزهای دیگر داشته باشم- وقتی چشمم به آن سوال فرضی تو افتاد، بی اختیار و ناخودآگاه چهره ی پسرعموی فوق الذکر با لبخندی فاتحانه بر گوشه ی لب -با همان شکل و قیافه ی ایام نوجوانی- از اعماق حافظه ام کنده شد و آمد جلوی چشمم.( سریعا اضافه می کنم که خودم هم خوب می دانم سوالات پسرعموی من وسوال تو به لحاظ مضمونی فرق زیادی با هم دارند؛ اما بپذیر که از جنبه های زیادی مثل خاستگاه و جنس و لحن سوال با هم شباهت دارند)

سالها گذشت ومن ریش و سبیل درآوردم وپیشانی ام چروک برداشت و صدایم کلفت و دورگه شد و … اما تا همین الان هیچ پیش نیامده مجبورباشم چند موش مرده را خام خام بخورم یا مثلا برای حفظ جان برادرم، بینایی چشمهایم را از دست بدهم و… اصلا هیچیک ازآن تخیلات بیمارگونه و کابوس وار پسرعموی ام محقق نیفتاد.

 اما حالا:  نه آن سوالات آچمزکننده ی پسر عمویم پا در واقعیت جاری دوروبرم داشت و نه سوال تو. نه سوالات او مبنایی ضروری و منطقی داشت و به نظرم نه سوال فرضی تو... برای همین چند سال بعد که با پسر عموی هم سن و سالم، روی نیمکت دبیرستان نشستیم و هر وقت فیل پسرعمو دوباره یاد هندوستان این جور سوالات می کرد، با بیحوصلگی و اندکی تحکم خطاب به او می گفتم: برو بابا تو هم!( حالا که فکر می کنم می بینم هیچوقت هم به صرافت این نیفتادم که همین سوالات را از خودش بپرسم!)

خب به همین دلیل، اولین واکنش من به آن سوال تو صرفا یک پوزخند ساده بود...آن هم به دلیل مشاهده ی فضای به شدت انتزاعی  و البته متناقض نمای آن!...پرسشی که در مناسبات زندگی واقعی من و اتفاقات جاری دوروبرم و ایضا زمانه ای که در آن زندگی می کنم ، محلی از اعراب ندارد. و به نظر هم نمی آید روزی روزگاری این اعراب گمشده را بیابد.

اما سوال تو علاوه بر تشابه نسبی اش به سوالات پسرعمویم، یک نقص هم داشت و یک پای آن می لنگید و آن هم پارادوکس موجود در فرم سوالت بود: این که با واقعیت فیزیکال و سه بعدی انطباق نداشت، بیشتر آدم را یاد فیلم های علمی-تخیلی و ماشین زمان و ... می انداخت. از سطح انتزاع بسیار بالایی برخوردار بود. به عبارت دیگر رنگ فانتزی غلیظی بر پیراهن آن خودنمایی می کرد...( بعدا مجید با مثال خودش این نقص را تا حد زیادی ترمیم کرد ولی در ادامه توضیح می دهم که حتی در این حالت هم باز من یک چیز توجیه ناپذیر در آن می بینم)

بنابراین عکس العمل من در برخورد با سوال تو خودبخود به سمت جدی نگرفتن آن سوال رفت...

مانند کسی که برای اجتناب از ورود به جهان مصنوعی یک معمای آغشته به پارادوکس، کنجکاوی اش را مهار می کند. چون به حکم تجربه ی زیسته ی خود دریافته جدی گرفتن این گونه پرسش ها در متن مناسبات واقعیت پیرامونش، مبنا و ضرورتی ندارد و  احیانا اگر ضرورتی هم بر پاسخگویی بدانها مترتب باشد، ترجیح می دهد به وقت مواجهه ی حقیقی با تجلی واقعی آنها ،درصدد چاره و تصمیم برآید.

به قول شیخ نیشابور، عطار: تو پای به راه در نه و هیچ مپرس/خود راه بگویدت که چون باید رفت

 شکل های دیگر این واکنش را مرتضی در کامنت خودش مثلا با گفتن «...این سوال ها دیگه نخ نما شده...نشستی تو ی آمل تک و تنها به خیال خودت ... و  ...بچسب به خود زندگی...» و نیز کریم با کنایه ی « کنتر میندازی شیخ »نشان دادند.

برای همین بدون اینکه اصلا بخواهم به مفهوم سوالت بپردازم و پاسخی برای تبیین موضع شخصی خودم در قبال چنین موقعیتی بیابم، از آنجا که کلا آدمی کنشمند هستم و همیشه سعی می کنم مواضع خودم را اعلام کنم ( هرچند شاید اشتباه) یا حداقل منفعل نباشم، تصمیم گرفتم به سبک خودم واکنش نشان دهم و سراغ فلسفه ی پشت سر طرح چنین پرسشی بروم و سوژه ی آن را به شوخی بگیرم........بهترین نقطه ی شروع برای تهاجم و فرود آوردن نخستین ضربات کلنگ هم؛ پایه ی لرزان فرم سوال تو بود! آنجا که تو در انطباق آن با پارامترهای واقعیت فیزیکی کمی سهل انگاری کرده بودی و نوعی پارادوکس عیان در آن بیداد می کرد!... (بر واقعیت فیزیکی تاکید می کنم چون تنها مرجع من برای قضاوت در این جهان سه بعدی ای است که با حواس پنج گانه ام درک اش می کنم. بعد چهارم و یا ابعاد بالاتر از آن هنوز برای انسان یک قلمرو ناشناخته و تسخیر نشده است و البته این وسط کاری هم به خرافه و خواب و اسطوره و افسانه ندارم.)

اما لابد می گویی کدام تناقض؟ در جواب باید بگویم همانی که مرتضی زودتر از من بدان اشاره کرد ولی گویا نخواست یا حوصله نداشت یا نتوانست و وقت نداشت یا اصلا برایش مهم نبود بیشتر بشکافدش و به هر حال از کنارش با یک توضیح مختصر و البته چند متلک رد شد. (از کامنت مرتضی: « این سوال یه تناقض درونی داره .اگه آینده ی این کودک به طور قطعی مشخصه، هیچ فرقی نداره ما چه تصمیمی می گیریم...اگه هم بگی که نه فقط تصمیم تو استثنائه پس آینده ی کودک معلوم نیست و اون علم غیب که گفتی کشکه. پس چرا باید یه آدم بدبخت رو که آینده اش هم معلوم نیست بکشیم.... بی خیال!»)

اتفاقات حادث در جهان طبیعت، همیشه مرا یاد قاعده ی بازی دومینو می اندازد. تو یک تلنگر کوچک به یک قطعه می زنی و بعد با شگفتی تمام تا آخر ناظر تاثیرات فراگیر آن می شوی... یک گلوله ی کوچکِ برف از ارتفاعی می لغزد و دقیقه ای دیگر نه گلوله ای کوچک، که بهمنی عظیم هر چه در مسیرش قرار دارد در خود فرومی بلعد و می پوشاند...مطمئنا از تئوری اثر پروانه ای شنید ه ای؟ همان که مثلا می گوید بال زدن پروانه ای در مرغزاری در چین، در وقوع طوفانی در صحرای شیلی بی تاثیر نیست. اخیرا هم این قضیه، سوژه ی محبوبی نزد فیلمسازان معتبر شده و فیلم های Crash و عشق سگی و بابل و همین "تقاطع" ابوالحسن داوودی خودمان نمونه ای از آنهاست. خب حالا دوباره برگردیم به سوالت و با دقت به آن خیره شویم :  می بینیم که اصلا از این قاعده پیروی نمی کند...

از این بگذریم، چون خودت هم تقریبا از مثالت دست شستی ... اما می گویی: در مثال مناقشه نیست. جواب چیست؟ من گمان می کنم باید یک بازنگری در مورد حکم «در مثال مناقشه نیست» صورت بگیرد. بحث های زیادی را دیده ام که به فرجام خوشایندی نمی رسد فقط به این دلیل ساده که یکی از طرفین صحبت، مثالی به پشتوانه ی حرفش می آورد و اتفاقا همان مثال درب مفاهمه را می بندد ...بعد هم دو طرف با رگ های متورم، خودشان را پاره می کنند و چه بسا طرف مقابل را به باد ناسزا و گاهی اوقات هم کتک می گیرند که چرا او حرف آدمیزاد حالی اش نمی شود و یعد هم خر بیاور و باقالی بار کن! (پلیس می آید و چند تا جنازه از روی زمین جمع می کند...یکی هم در این میان با دستان خونالود متواری می شود!).......خب. ریشه ی این منازعه درچه بوده؟ جواب گویا در همین مثال نگونبخت است . مثالی که که به زعم طرف فرستنده، کیفیتی همچون آینه داشت ولی آنتن های گیرنده آن را مغشوش و آمیخته با برفک و پارازیت و جهش تصویر دریافت می کرد و الخ... بنابراین برای جلوگیری از افزایش تلفات جانی هم که شده، گمان می کنم باید یک تبصره به این حکم اضافه نمود و گفت : بله، در مثال مناقشه نیست اگر مثال واقعا از قاعده ی ساده ریاضی 2 ضربدر 2 مساوی 4 و به طور کلی قوانین پذیرفته شده ی علم تبعیت کند.حالا در هر زمینه ای که می خواهد باشد فرقی نمی کند. فرضا من حق ندارم در مساله ای که در حوزه ی مناسبات دویدن یک فوتبالیست در زمین چمن مطرح می کنم، مقیاس را سرعت دویدن یوزپلنگ درنظر بگیرم؛ به این دلیل کوچک که انسان اگر چه از رده ی پستانداران است، اما به گونه ی گربه سانان بزرگ وحشی آن هم با پوست خالخالی تعلق ندارد!...(الان نگران این شدم که مبادا این مثال را به بحث خودت بگیری و باز داستان آقا گودرز و شقایق خانم (همان گوز و شقیقه ی سابق) را پیش بکشی!......بابا،در مثال مناقشه نیست!!!)...لازم هم می بینم اضافه کنم منظور من بیشتر مثال هایی است که فرد همانند یک صنعتگر، در کارگاه ذهن خودش به منزله ی پشتیبانی و Support از حرف و مدعای خود می سازد. نه مثال های رایج و کاملا پذیرفته شده ای که عنوان ضرب المثل (Proverb یا Idiom )را یدک می کشند و از دیرباز تاکنون،کاملا در حلیم مکالمات و مراودات خلق الله جاافتاده اند و همه نیز کاملا به مصداق های گوناگون آنها واقفند......(گذشته از این من حتی معتقدم فرد باید به طرز چینش واژه ها و حتی خود واژه هایی که پشت سر هم ردیف می کند تا منظوری را برساند نیز بی اندازه حساس باشد. این را همیشه ی خدا به خودم می گویم. گاهی اوقات عدم رعایت یک نقطه یا ویرگول، باعث اعدام آدم ها ی بیگناه می شود! منظورم همان داستان معروف «بخشش لازم نیست اعدامش کنید» و این که کجای آن باید ویرگول گذاشت، است)...خلاصه این که زبان مثل یک سکه ی دورو عمل می کند و همانطور که سرچشمه ی تفاهم هاست؛ می تواند سرمنشا سوء تفاهم ها هم باشد!...............................................................این از این.

اما بیاییم سر ورژن اصلاح شده ی سوال تو که به لطف و مدد مجید حاصل آمد.خب، حالا نقد من در این حالت چیست؟... من یک چیز توی کت ام نمی رود( کِت همراه با شلوار نه، کَت!) و آن هم این است که این سوال و مشابه های آن ،منطقی به نظر نمی رسند! اساسا خاستگاه طرح این گونه سوالات دور از منطق چه می تواند باشد؟.......چرا باید گروهی جنایتکار و تروریست، مرا ( که معلوم نیست آنجا وسط آنها چکار می کنم! ) مجبور به این کنند که باید کودکی معصوم را بکشم وگرنه بمب بزرگی را در شهر می ترکانند که احتمالا صدها یا شاید هم هزاران نفر را روانه ی دیار عدم می کند!.....واقعا چرا؟ من این وسط چکاره هستم؟ از کجا آمده ام؟ بین کشتن کودک توسط من ( که خودشان خیلی راحت تر از من می توانند او را سر به نیست کنند!) و انفجار محتمل بمبی در شهر، چه رابطه ی منطقی ای برقرار است؟!.... اصلا از کجا معلوم مثلا من آمدم و به خاطر نفع مردم شهر،کودک نگون بخت را هم سر به نیست کردم و باز آنها قهقهه ی مستانه ای نزدند و کار خودشان را نکردند و شهر را نفرستادند هوا؟... آن وقت عمل من به وظیفه ی اخلاقی ام پشم می شود و می رود به هوا که!... اما چرا با آنها وارد دیالوگ نشوم؟ شاید توانستم از لحاظ اخلاقی هم وظیفه گرا بمانم و هم فایده گرا و آنها را از ارتکاب هردوی این جنایات بازداشتم؟ هم کودک را حفظ کنم و هم شهر را...راستی چطور است نصیحت شان کنم؟ شاید ضرر نداشته باشد و هنوز اندکی وجدان ته کله شان مانده باشد!...اما من فکر می کنم اطمینانی در این نیست که انتخاب های من راه به جایی ببرد. یعنی ممکن است هم سیخ بسوزد و هم کباب. آنها اگر واقعا تروریست هستند، نهایتا از منطق خودشان پیروی می کنند و این چیزها حالی شان نمی شود و هر کار دلشان بخواهد، خواهند کرد! منظورم این است که واقعا تصور این که حالا من این انتخاب را کردم و سپس آن اتفاق مطلوب من به وقوع می پیوندد،با توجه به لوکیشن و کاراکترهای داستان، کمی ساده لوحانه به نظر می رسد...

خب. این همه مته را بر این خشخاش کوچک گذاشتم تا در نهایت حرف اصلی ام را بزنم: من فکر می کنم این سوال و سوال های بیشمار نظیر آن - حتی سوال های باورپذیرتر از لحاظ منطق جاری زندگی- تا انسان حقیقتا در ظرف زمانی و مکانی آنها قرار نگیرد، نمی تواند مطمئن باشد چه تصمیمی در قبال آنها می گیرد... و نمی تواند مدعی شود کنش او منتج به چه میزان سود بخشی و یا دفع ضرر خواهد شد.

برای همین از دید یک ناظر بیرونی، به نظر می آید اختراع این گونه سوالات فرضی؛ چیزی است از سر شکم سیری!....از مقوله ی یک نوع Game انتزاعی هیجان انگیز! ...شاید هم همانی که کریم گفت: از سر بی سوژه گی!...نبود محرک بیرونی و عینی برای اندیشیدن و اینک پناه بردن به تخیلات...( و به نظر من اصلا هم فرقی نمی کند این قبیل پرسش ها را یک متفکر پرطمطراق غربی در کتاب حجیمش و با تیراژ آنچنانی به رشته ی تحریر درمی آورد یا یک اندیشمند خودی ایرانی...گو اینکه غربی ها از هر حیث که در نظر بگیریم، از ما فارغ البال تر و شکم سیرتر هستند!) ... اصرارمن هم به آوردن یک مثال عینی و ملموس و  باورپذیر و رئال در این زمینه از سر کج فهمی نبود. آن اصرار اینجا معنا می یابد که سعی می کردم نشان بدهم اصلا در زندگی روزمره ی ما - و در جغرافیایی به نام ایران - چقدر تصور تحقق چنین تقابل هایی نادر است. شاید هم اصلا پرت است!......احتمالا هم، همین سخت پیداشدن مثال باورپذیر در این زمینه است که تو را مجبور می کند در اصلاحیه و ویرایش سوالت، به دامن فضاهای اسطوره ای چنگ بزنی و به قصص الانبیایی همچون قصه ی ابراهیم و خضر متوسل شوی.

البته می شود جانب انصاف را فرونگذاشت و به این سوال همچون یک تست اخلاقی نگریست و از آن مثل یک دستگاه دماسنج یا فشار خون استفاده کرد تا فهمید مثلا چه کسی وظیفه گراست و چه کسی فایده گرا... اولا: صرفنظر از فایده ی موهومی که این کار دارد،یعنی در اینصورت ما عیار اخلاقی مان را مثل یک قطعه طلا شناختیم و تمام؟ تازه شاید شق های دیگری هم وجود داشته باشد... ثانیا: یعنی جداً به همین سهولت و آسانی است؟ آدم ریلکس توی خانه ی گرم و نرمش نشسته است و در حالیکه مثلا دارد موسیقی آرامبخش ونجلیس گوش می کند و مادرش هم دارد در اتاق بغلی سفر ه ی شام را می چیند و بوی خوش غذا در فضا پیچیده و تا دقایقی دیگر هم او را صدا می زنند که بدو بیا سریال جومونگ شروع شد! ...بعد توی ذهنش یکی از گزینه ها را علامت می زند و به خودش می گوید:من این شق را انتخاب می کنم، پس یک انسان اخلاق گرا از نوع فلان هستم.

نه شب تاریکی، نه بیم موجی، نه گرداب چنان هایلی!.....متاسفانه هرچه دیده می شود ساحل است و سبکباری و حال خوش (شاید هم دل خوش!)....... یعنی می خواهم بگویم تا فرد با تمام حواس پنج گانه و اعضا و جوارحش،با گوشت و پوست و عصب اش در Context ماجرا قرار نگیرد؛ صحت پیش بینی اش مبنی بر اینکه در آن موقعیت خاص ذهن اش به سمت و سوی چه تصمیمی می رود ، چه اعتباری می تواند داشته باشد؟ ( تازه اگر اصلا در آن وضعیت و شرایط، عقل و هوش و دستگاه عصبی اش هنگ نکرده باشد و قادر به کار کردن باشد!... و یا حتی اگر قبل از آن فلنگ فرار را نبسته باشد!!) نمی دانم منظورم را رساندم یا نه؟...من معتقدم اخلاق مثل خیلی از مقولات دیگری که انسان با آنها سروکار دارد، امری کاملا نسبی است. فقط صرف تخیل ورزیدن کافی نیست تا آدم خودش را طبقه بندی کند و یک برچسب روی پیشانی اش بزند که من ازدسته ی فلان هستم...

ناصرخسرو در مثلا سی سالگی اش که به قول خودش عیاش و باده گسار و شاهد باز و خوشگذران بود، می دانست قرار است ده سال بعد آنچنان متحول بشود و به مذهب بگرود و بعد ها در امتداد همین تحول، شعرهای حکیمانه و پندآموزی بسراید که در تاریخ ادبیات فارسی نمونه شود؟.... نیچه، این پیامبر نیهلیسم، پدر و جفت اجداد پدری و مادری اش، پیشوای روحانی روستای خود بودند و خود نیز در آغاز دانشجوی الهیات بود...اگر از نیچه در بیست سالگی، سوالاتی درباره ی اخلاق می پرسیدی، همان جوابی را می داد که در سی و چند سالگی اش؟

از طرف دیگر قائل بودن به این نمونه تقابل های دوتایی از دیدگاهی منشا می گیرد که به قطعیت، باور جزمی دارد. در حالیکه خودت خوب می دانی سالهاست پدید ه ای تحت عنوان Deconstruction ظهور کرده و اکنون در برهه ای به سر می بریم که از عدم قطعیت معنا و شکست روایت های کلان و ایده های بزرگ سخن گفته می شود...در عصر حاضر بین دو حالت سابقا قطعی  Aو B ،حالات فراوان و متعدد دیگری هم مطمح نظر قرار می گیرد و این یعنی خداحافظ دنیای اندیشندگی قدیم...

بنابراین اگر من از پاسخگویی جدی به سوال فرضی تو طفره می روم و با آن از در شوخی و طنز وارد می شوم، نامش تجاهل العارف نیست؛ بلکه به دلیل این نظرگاه شخصی است که: اساسا به ماهیت طرح این گونه سوالات و فایده ای که از رهگذار غور و تفحص در آنها ممکن است نصیب ام شود، به دیده ی سوءظن می نگرم و نمی توانم منطق مستتر در آنها را به رسمیت بشناسم... وصد البته این نوع موضع گیری ؛ ربطی به این ندارد و نباید به این تفسیر شود که به اخلاق پایبند نیستم و یا بدان التزامی ندارم یا پشتوانه ی نظری برای اخلاقی بودنم ندارم و یا چیزهای دیگر...

اگر هم به هر حال خیلی علاقه مند و کنجکاوی که بدانی من چه پاسخی به این سوال می دهم؛ جواب من این است: اکنون در جواب،فقط لبخند می زنم ...و ترجیح می دهم به وقت مواجهه ی حقیقی با تجلی واقعی این شرایط فرض شده ،آنگاه نه من؛ که مکانیزم اخلاقی درون من - آن که بر ناخودآگاه من حکمرانی می کند و در خوابهایم سیلان دارد و تجربه های جدید مرا به دقت در گوشه ای بایگانی می کند-  خودش بر اساس شرایط و امکانات آن لحظه ی خاص تصمیم گیری کند...(و منظورم از ذکر مصرع «دوصد گفته چون نیم کردار نیست» در آخرین کامنتی که نوشتم، همین بود.)

 یک فوتبالیست حرفه ای را در نظر بگیرید (مثلا جان تری مدافع میانی تیم چلسی). آیا او نمی داند که تکل از پشت موجبات اخراج او از زمین بازی را فراهم می آورد؟ این اصل ابتدایی را از بدو آشنایی با فوتبال و مشغولیت در آن فراگرفته و درونی کرده و چه بسا هنوز هم به کرات، مربیان اش به او گوشزد می کنند. اما همین بازیکن گاهی وقت ها بسته به مختصات مکانی موقعیت ایجاد شده از طرف بازیکن حریف، شناخت از توانایی های بازیکن حریف، اخطاری که از داور گرفته یا نگرفته، شرایط جوی زمان بازی (باران می بارد یا نه؟)، تایم بازی، درجه ی خطرناک پنداشتن موقعیت بازیکن حریف روی دروازه ی خودی، نتیجه ی بازی، وضعیت جاگیری دروازه بان، دور بودن داور از صحنه، و خلاصه ده ها فاکتور دیگر و بلکه بیشتر، ناگهان در آستانه ی محوطه ی جریمه ی خودی ، از پشت رو ی بازیکن حریف تکل می رود و اخراج خود و ضربه ی احتمالی پنالتی را به جان می خرد......وظیفه اش حکم می کرده نگذارد حریف از او بگذرد و به گل برسد. از طرفی فایده را هم در این دیده که بهتر است تیم ده نفره شود ولی حداقل در این لحظه از بازی گل نخورند. همچنین به حکم تجربه نیز فهمیده در صورتی که داور پنالتی اعلام کند، در هر ضربه ی پنالتی 50 درصد شانس گل نشدن نهفته است... او تمام این موارد و موارد نگفته شده ی دیگر و البته چیزهای دیگری را که فقط می شود مثل یک حیوان غریزی بو کشید و حس کرد و نمی شود لباس واژه به تن شان پوشاند، همه را در ثانیه ای می گذارد کنار هم و آن فرمانروای درونش، آن نظام تشخیص دهنده و تصمیم گیرنده ی درونی اش؛ از طریق عصب های مغزی به ماهیچه های پایش دستور می دهد تا قوزک پای حریف را در لحظه ای که افرمان رانده می شود ،درو کند!... و در تمام این لحظات کشنده و سرشار از استرس نیز، ذهنش هن و هن کنان روی طیفی از وظیفه گرایی و فایده گرایی و موارد دیگر مدام به عقب و جلو حرکت می کند... و البته با همه ی اینها؛ این امکان هم وجود دارد که او مسیر را اشتباه پوییده باشد و بعدا به مواخذه بگیرندش که چرا در جایی که تهدید آنچنانی روی دروازه ی خودی نبود؛ آنطور خشن، مرتکب خطا شدی و تیم را ده نفره کردی و ......رها کنم.

در پایان این طومار طولانی هم باید بگویم: پس می شود ملاحظه کرد که من هم به آن فرمایش گهربار حکیم الحکمای یونان که گفته است "زندگی نیندیشیده ارزش زیستن ندارد" پایبندم و این کلام او را مثل گوشواره ای زرین به گوش جانم آویخته ام. با این تفاوت که شکل برون ده اندیشه ی من، قیافه و رنگ و طعم دیگری دارد؛ چرا که معتقدم الزامی در این نیست که همه از یک چشم انداز و زاویه و پرسپکتیو واحد، به کلیت یک قضیه نگاه کنند. و گمان می کنم با یک تامل سطحی به کل همین نوشته ی حاضر، می توانی ببینی که این نوع نگاه چقدر هم می تواند موشکافانه و سخت گیرانه باشد.

 و البته با تمام اینها حقیر سراپاتقصیر هیچ داعیه ی فضل و دانشی ندارد، که ادعا کردن در همه ی اعصار در ردیف ... خوردن شمرده شده است!

                                                                    یوم الجمعه ۲۸ ربیع الثانی ۱۴۳۰، دارالخلافه طهران!

                                                                                

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:12  توسط ابوالفضل  | 

همیشه آرزو داشتم ای کاش دختر بدنیا آمده بودم فقط برای اینکه بکارتم را از دست بدهم .... امروز شناسنامه ام را برداشتم و توی صفحه‏ی دوم جلوی مشخصات همسر با یک خودنویس آبی رنگ اسم یک دختر را نوشتم البته در انتخاب اسم خیلی وسواس به خرج دادم چون برایم مهم است، تاریخ تولدش را هم دو سال از خودم کوچکتر انتخاب کردم چون من معتقدم  همسر آدم باید حداقل یکی دو سالی از خودش کوچک‏تر باشد، تاریخ عقد را هم زدم  همین امروز یعنی پنج شنبه  سوم اردیبهشت...بالاخره خودم را به آرزویم رساندم....

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:30  توسط مرتضی  | 

آنچه باید بدانید

1- مهمترین لحظه‏ی زده شدن مخ یک دختر جمله‏ی اول است، ( می دانم که با این جمله تقریباً ویران‏تان کردم ولی اشکالی ندارد تمامی گنج ها در زیر ویرانی ها یافت می شود) جمله‏ی اول هرگز نباید جمله‏ای باشد که شما دوست دارید بگوئید، بلکه باید جمله ای باشد که او دوست دارد بشنود ( حالا فهمیدید اشکال کارتان کجا بود)

2- به نظر شما اولین چیزی که باعث زده شدن مخ یک دختر می شود چیست؟ ظاهر شما؟ قیافه‏ی شما؟ طرز صحبت کردن شما؟ قد شما؟تیپ شما؟ ماشین زیرپایتان؟ صدای شما؟ ...نه هیچ کدام ....فقط و فقط بوی شما....بله بوی شما....کپ کردید؟ حق دارید، به اینجایش فکر نکرده بودید، دلیلی کاملا روانشناختی دارد، که حوصله‏ی توضیح دادنش را ندارم، من معلم دختر بازیم نه استاد روان شناسی.

3- حتی نمی توانید تصورش را بکنید دخترها چقدر  شیفته‏ی نجابت نگاه پسر ها هستند، به گمانم این احمقانه ترین جمله ای است که تا بحال شنیده‏ام ( شاید هم یکی مانده به احمقانه ترین) هرگز به هنگام تلاش های مذبوحانه تان برای زدن مخی از مخ ها سعی نکنید خود را انسانی نجیب نشان دهید که به صورتی کاملا عادی به صورت طرف مقابل  نگاه می کند ....حتی نمی توانید تصور کنید که حیز بودن چشمان شما ( که اصطلاحاً  در ادبیات دخترهای چند تا پیراهن  وچیز های دیگر بیشترپاره کرده برق حیزی نامیده می شود) چه معجزه ای می تواند بکند. پس بنابرین به هنگام زدن مخ سعی کنید هر از چندی نگاهی کوتاه به اعضای دم دستی تر طرف بیاندازید البته بسیار کوتاه ....و فراموش نکنید این مرحله از خطر ناک ترین مراحل‏ست و مثل راه رفتن روی لبه ی تیغ است... ذره ای اگر خطا کنید برق حیزی‏تان تبدیل می شود به صاعقه‏ی هرزگی و با همان تیغی که داشتید رویش راه می رفتید پشم هایتان ریخته می شود.

4- دختری که آنقدر احمق باشد که که مخش را تقدیم شما کند شایسته‏ی بودن با شما نیست.پس به محض این که  احساس کردید مخ طرف در حال  زده شدن است، بلافاصله قضیه ر ابی خیال شوید و عذر خواهی کنید ازبابت جسارت‏تان  و سریع بروید پی کارتان. می دانم گیج شدید حقیقت این است که این نکته خیلی فنی است و برای فهمیدنش شما قبلا باید حداقل شش واحد پیش نیاز پاس کرده باشد که نکرده اید ولی نگران بشید خیلی طول نمی کشد که حکمت کار را می فهمید .

5- نکته ی بسیار مهم : بی توجهی حتی به یکی ذره از آموزه های من شما را به گا خواهد داد.....خیلی احتیاط کنید ....نماز هم بخوانید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:10  توسط مرتضی  | 

مدتی است که برنامه‌ایی در تلویزیون با عنوان« بررسی مسائل اجتماعی ایران» با حضور پرفسور رفیع پور در تلویزیون نمایش داده می‌شود. امشب نیز از قضا چند لحظه ایی شاهد آن بودم . برنامه تحت عنوان « بررسی علل نارضایتی مردم از حکومت» بود. پرفسور محترم برای تشریح موضوع و اشاره به ریشه‌های نارضایتی مردم از حکومت از مثالی بکر استفاده کرد و آن هم اینکه در تشریح علل نارضایتی گفت: همه در کودکی حتما شنیده‌اید که گاهی همدیگر را گوجه یا پیاز خطاب می‌کنیم. هر چه فکر کردم نتوانستم بین علل نارضایتی مردم از حکومت و گوجه و پیاز رابطه‌ایی بیابم. شنیده بودم گاهی کسی را به دلیل بی کفایتی سیب زمینی خطاب کنند اما گوجه و پیاز؟؟؟؟؟؟؟؟ 

بماند که در بحث به این حساسی جز به گوجه و پیاز در رسانه ملی به چیز دیگری هم شاید نتوان استناد کرد. باز هم گلی به جمال پرفسور برای این خلاقیت

البته یکبار دیگر هم جناب پرفسور در بحثی پیرامون فوتبال  افاضه سخن نمود که داد تمام ملت را داورد که این ...چه هست که میگویی.

چه می‌شود کرد این هم از جامعه شناسی خودمانی

اگر حسش بود قصد دارم مجموعه نوشته‌های تحت عنوان مطالعات فرهنگی ایرانی مرقوم کنم. گمان نکنم بهتر از پرفسور عزیز شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:48  توسط کریم  | 

نمی دونم بین برو بچ تمایلی به تجدید دیدار هست یا که.......... بابا حال داری. نمایشگاه کتاب فرصت خوبیه می خوام بلیط بگیرم بیام اگه کسی میاد یک تارخ بده هماهنگ شیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:3  توسط مصطفی  | 

 به هر کوی برزنی قدم بگذارید واحدی از دانشگاه آزاد اسلامی را می بیند. خیلی ها این گسترش بر رویه دانشگاه آزاد را نقد می کنند. اما من به نکته ی مثبت آن یعنی، دانشجو شدن فرزندان، ادامه تحصیل و ... که دغدغه ی خیلی از خانواده ها  است اشاره کنم. فرزندان تنبل و تن پروری که حاضر به سختی دادن خود نیستند با سرمایه ی خانواده دانشجوی دانشگاه آزاد می شوند. اما گناه والدین ما چیست؟

چرا باید این همه هزینه فرصت و مادی  را برای فرزند تنبل متحمل شد؟چرا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:58  توسط مهدی  | 

 
Grazr