اگر از من بپرسند کجای این خراب آباد تمدن بشری بهتر می توان سراغ آرامش را گرفت، بلادرنگ و با قاطعیت می گویم: یکی در زیر دوش حمام، یکی در حالت چندک زده بر روی کاسه ی مستراح و یکی هم در زیر لحاف.
از نظر من هر کدام به تنهایی یک جهان هستند: جهان حمام، جهان مستراح، جهان تختخواب.
البته اگر از نگاه عموم بخواهم این سه مقوله را رتبه بندی کنم، می توانم مثل خبرنگارهای ورزشی یا داوران فستیوال های هنری بعد از کمی هیجان آفرینی و قرتی بازی های متداول بگویم: در این رشته، نشان طلا تعلق می گیرد به : مستراح! ( صدای کف زدن و سوت و هلهه ی حضار) ...... رتبه ی دوم و گردن آویز نقره از آن لحاف ( باز هم تشویق و هیاهوی حضار)...... و حمام علیرغم تمامی شایستگی ها، متاسفانه و ناچارا باید به سکوی سوم و نشان برنز قناعت کند.
این که چرا مستراح باید طلا بگیرد به این خاطر است که آن جا که اسم تخلیه ی محتویات مثانه و روده پیش می آید، تمام مسائل دیگر بشری باید از سر راه بروند کنار تا خدای نکرده یک وقت رنگی نشوند! ( در ثانی، سر بر بالش جهل نهاده و غافلید که چه بسیار فلاسفه و خردورزان و مخترعان نامی، نظریات محیرالعقول و جهانشمول و جرقه های علمی خویش را در لحظه ی خلسه آور چندک زدن بر کاسه ی مستراح، به الهام دریافته اند! ... ولی خب، همه که مثل ارشمیدس آن قدر بی جنبه و بی ظرفیت نبودند، که ناگهان پس از کشف علمی اش لخت و کون برهنه از حمام بیرون دوید و مثل ببوها درکوچه شروع کرد به فریاد زدن: اورکا، اورکا ( یافتم ، یافتم) . تازه باز آن حمام بود! دستشویی و توالت که دیگر خیلی ضایع است... برای همین تمام آن فلاسفه و خردورزان و مخترعان نامی که گفتم، بهتر دیدند گندش را در نیاورند که آن الهامات تاریخی کجا سراغ شان آمده!... شاید من هم اینجا کار بدی کردم که آبروی شان را یک جا بردم) .......... حالا بگذریم.
خب، با این حساب و با وجود: 1- مستراح ۲- مقوله ی معظم «زیر لحاف» با تمامی حالات، شعبات و زیرشاخه هایش (که نسل بشر شدیدا به آن مدیون است و پرداختن منصفانه به آن حقیقتا" به آدمی با پشتکار و انرژی حکیم ابوالقاسم فردوسی احتیاج دارد) و 3- حمام باقی امور در زمینه ی آرامش بخشی به بشر، باید بروند چرانیدن غاز و سابیدن کشک شان را به طور همزمان با هم انجام بدهند!
توضیح بیشتری در باره ی مستراح و مخلفات آن نمی دهم (گو این که ممکن است هنوز باشند کسانی که حتی طرح این جور مسائل از نظرگاه شان دور از ادب جلوه کند، چه رسد به صدور تئوری یا ارائه ی نظرات کارشناسانه ! ) تختخواب ، لحاف و اتفاقات مکیف و کرخت کننده و گاها شرم آوری که در قلمرو آنها می افتد را هم به حال خود رها می کنیم...
پس دوستان، سریعا لخت شوید که می خواهیم صاف برویم به حمام.
□□□
حمام دروازه ی بهشت است. ( این جمله ی قصار، برای ورود به بحث و مرعوب کردن منکران احتمالی لازم بود. باور کنید!)
در رختکن وقتی که تن ات را مثل حضرت آدم ابوالبشر از شر لباس خلاص می کنی - عین ماری که پوست می اندازد - بعد همین که شیر آب گرم و سرد را به دلخواه تنظیم می کنی و آب ولرم روان بر سر وصورت و شانه ات بوسه های پیاپی زد، رحمت الهی به یکباره بر تو نازل می شود و ناگهان احساس می کنی که رستگار شده ای ... فزت و رب الحمام!
همیشه کاشی های صاف و یکدست حمام این احساس را زیر پوست من به جریان می اندازد که اوضاع جهان لااقل برای مدت کوتاهی مثل دندان های زنان زیباروی تبلیغات مسواک و خمیردندان، ردیف و یکدست خواهد بود.
البته تا اینجا فقط دستگرمی است!
لیف صابون که کف می کند و به اعضا و جوارحت مالیده می شود ، می توانی این طور ادعا کنی که فرشته ای مهربان دست تو را ازوسط گنداب های متعفن حبشه می گیرد و می آوردت میان مرغزارهای معطر و شاداب هلند.
و سرانجام هنگامی که در لفاف لیز کف صابون و بوی مست کننده ی شامپو، تن را تمام و کمال به آبشار نرم و خوش طنین دوش می سپاری، وای ...
آن لحظه آدم به ضرس قاطع خوشبخت است و "حقیقت" تمام رخ مثل مجسمه ی ابوالهول جلویت زانو می زند. (هر چند آن لحظه حال آدم آنقدر خوب است که اصلا به صرافت تماشای "حقیقت" نمی افتد! )
می توانی تکه شعر یا قطعه آهنگی را آرام زمزمه کنی یا اگر دلت خواست به اندازه ی سه اکتاو نعره بزنی . تقریبا 93 درصد آدم ها هنگام آواز خواندن زیر دوش حمام به این کشف نائل می شوند که اگر فقط اندکی پشتکار نشان داده بودند و مقوله ای به نام موسیقی را جدی می گرفتند ، اکنون خواننده ی قابل و مطرحی بودند... آن 7 درصد دیگر هم با اعتماد به نفسی مثال زدنی خود را یک شجریان یا پاواروتی بالقوه می دانند. ( حالا این نکته که آن آوازی را که دارند ناشیانه و فالش بلغور می کنند، مملو از غلط های لفظی و معنایی است و حتی بعضی جاهایش راهم بلد نیستند و رندانه زیرسبیلی رد می کنند، کاملا به تخم شان است).
زیردوش حمام حتی اگر همین نیم ساعت پیش سرانسان شریفی کلاهی گشاد از نوع مکزیکی اش گذاشته باشی، یا کسی را از روی کینه روانه ی دیار باقی کرده باشی، باز به وضوح می توانی احساس کنی که آب گرم گناهانت را مثل لکه ی چربی می شوید وهمگام و هماهنگ با آب کف آلود، رقصان و عشوه کنان روانه ی سوراخ می کند تا محو شود.
روی هیروشیما و ناکازاکی بمب اتم انداخته ای؟
نگران نباش! آب معجزه گر حمام، عذاب وجدان ات را می شوید و پاک می کند.
مردم حلبچه را با بمب شیمیایی دراز به دراز کرده ای و ریغ رحمت خورانده ای ؟
سخت نگیر، حمام هست.
123 میلیارد تومان از اموال عمومی اختلاس کرده ای؟
فکر ش را هم نکن، آبگرمکن را که راه بیندازی یک ربع دیگر زیر دوش همه چیز حل می شود!
تو یک آشغال عوضی هستی؟ یک رذل کثافت حیله گر خائن؟ یک جرثومه ی فساد؟
ای بابا، چه قدرسخت می گیری! روزی یک بار حمام همه چیز را روبراه می کند!
حمام حلال سیئات است.
دوش آب گرم، ژوزف استالین را به گابریل گارسیا مارکز تبدیل می کند!
« حمام فرصت دوباره ای است به بشر مایوس». می شود این جمله قصار را به رای گذاشت. حاضرم شرط ببندم از سید محمد خاتمی در سال 1376 چندین برابر بیشتر رای بیاورد.
دلم می خواهد روزی برسد که جمله ی مزبور به خط نستعلیق، زینت بخش سر در تمام گرمابه های عمومی بشود.
به هر حال می توانی مثل آن عارف نجیب کاشانی چشمهایت را هر صبح بشویی ، جور دیگر ببینی و ایمان بیاوری که زندگی به اندازه ی مریلین مونرو در پالتو پوست خز ، قشنگ و زیباست.
پس بیاییم همه با هم، دست در دست هم، بازو به بازوی هم، شانه به شانه ی هم، لنگ در لنگ هم، زانو در زانوی هم، هم صدا با هم، دعا کنیم که : پرودگارا، آبگرمکن ها هیچوقت رنگ خاموشی به خود نگیرند تا ما همواره طاهر و رستگار بمانیم.
آمین، یا رب العالمین!