تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

گفت آهویی به شیر سگی، در شکارگاه

چون گرم پویه دیدش، اندر قفای خویش

 

کای خیره سر! به گرد سمندم نمی رسی

رانی وگر چو برق به تک، بادپای خویش

 

چون من پی رهایی خود می‏کنم تلاش

لیکن تو بهر خاطر فرمانروای خویش

 

با من کجا به پویه برابر شوی، از آنک

تو بهر غیر پویی و من از برای خویش

 

بازی هنوز تمام نشده است. فقط  وزیرمان را زده اند. همین...

سالیان درازی پیشاروی ماست......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:6  توسط مرتضی  | 

وبلاگ هفت با کاریکاتورهای وحید نیک‌گو، به نظر من یکی از بهترین وبلاگهای فارسی است حتما آن وبلاگ را هم ببینید تا بی‌انصافی نشود و هم از کاریکاتورهای عالیش لذت ببرید

این کاریکاتور را از آن وبلاگ برای شما می‌گذارم و صرفا به معرفی آن در قسمت پیوندهای روزانه اکتفا نمی کنم تا تشویق شوید و به خود وبلاگ مراجعه کنید

وبلاگ هفت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 14:24  توسط عباس  | 

خب تيم ملي ايران حذف شد در گروهي بسيار ساده بايد در بين پنج تيم آن سوم مي‌شد تا لااقل به پلي‌آف برود
حالا کمي ناراحت مي‌شويم اما لااقل ديگر استرس بازي پلي‌آف را نداريم اين تيم هم در جام جهاني يک زنگ تفريح مي‌شد که حالا با نرفتنش خيالمان از اين بابت راحت است که اعصابمان مانند دوره قبل جام جهاني که آن بازي‌هاي مزخرف را انجام داديم خرد نمي‌شود.
البته بايد در کنار اين محاسن، اين نکته را هم در نظر گرفت که هزينه تدارکات و رفت و آمد اين تيم هم ديگر بر دوش فدراسيون نيست و از اين جهت صرفه‌جويي‌اي صورت گرفته است.
زماني آسيا فقط يک سهميه داشت تازه بايد با قهرمان اقيانوسيه هم مي‌جنگيد تا به جام جهاني برود با آن وضعيت به جام جهاني 78 رفتيم
زماني فقط دو تيم مي‌رفتند ما هم هميشه نزديک بوديم
زمان مايلي‌کهن در گروهمان دوم شديم در حالي که در اين دوره اگر سوم هم مي‌شديم شانس بالاي صعود و برد در برابر بحرين را داشتيم
فوتبال ما افت کرده است باور کنيم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 0:43  توسط عباس  | 

کـن فـي الفتنه کـابـن اللبـون; لاظهر فيـرکب , و لاضـرع فيحلب(نهج البلاغه)

هنگام فتنه چون شتر دوساله باش که نه پشتي دارد تا سوارش شوند و نه پستاني تا شيرش دوشند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 18:11  توسط عباس  | 

این رو یکی تو کامنت وبلاگ از زندگی گذاشته بود

گفتم بد نیست شما هم بخوانید

به یکی مي گن نظرت راجع به خدا چيه؟ مي گه: خيلي باحاله خيلي با معرفته خيلي مشتيه خيلي با مرامه انشاءالله ابولفضل نگه دارش باشه!

یکی زنگ ميزنه اداره هواشناسي ميگه آقا دستتون درد نكنه امروز هوا خيلي خوب بود!

فلان نامزد ریاست جمهوری در پی حمایت خود از جبهه زنان اعلام کرد در صورت برنده شدن در انتخابات, مدت بارداری را از 9 ماه به 5 ماه کاهش خواهد داد!

طرف داشته راديو پيام گوش ميداده،گزارشگره ميگفته: راه بهارستان به امام حسين بسته است، راه انقلاب هم به امام حسين بسته است..... طرف ميگه: باشه بابا بستس كه بستس، ديگه چرا هى قسم ميخورى!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 22:0  توسط عباس  | 

فوتبال ما سالهاست که کامياب نيست پس از دوره‌اي که مايلي‌کهن مربي تيم ملي بود و در آن دوره شاهد بازي‌هاي بسيار درخشاني در تيم ملي بوديم و اندکي پس از آن، يعني حدود 11 سال پيش، تعداد بازي‌هاي خوب تيم ملي از نظر من به تعداد انگشتان يک دست هم نمي‌رسد
مشکل در چيست؟
مربي ناممناسب؟ تدارکات کم؟ امکانات مالي اندک؟ بازيهاي اندک تدارکاتي؟ حاشيه‌ها و خرابکاري‌هاي خارج از زمين فوتبال؟ فدراسيون ضعيف؟
در طي اين سالها همه اين پاسخها را به تناوب شنيده‌ايم اما من يک پاسخ ثابت داشته‌ام و آن را بالاتر و فراتر از همه اين پاسخها نشانده‌ام
در طي اين سالها هميشه گفته‌اند که ما بهترين بازيکنها را داريم بهترين استعدادها در اختيار ما هستند و مشکلات فقط چند تا از آنهايي است که در بالا آمد.
اما من مي‌گويم بعد از نسل فوتباليستهايي مانند عزيزي، مهدوي‌کيا، باقري و دايي آن زمان و کريمي، ما به ندرت بازيکن خوب داشته‌ايم فوتبال ما دچار فقر بازيکن است و تا آن هنگام که اين مشکل را باور نکنيم مشکل خواهيم داشت.
بعد از دايي جوان ديگر مهاجم خوبي نداشته‌ايم هاشمياني که فقط يک گل در اين فصل بوندس‌ليگا زده حالا از اعضاي تيم ملي است و غالبا ثابت بازي مي‌کند زندي که در قبرس بازي مي‌کند جزو تيم ملي است مهدوي‌کيا که در اينتراخت ذخيره است در تيم ملي ثابت است چند بازيکن تکنيکي داريم که تکنيکشان فقط به درد عمه‌شان مي‌خورد و نه تيم ملي. علي کريمي با سن بالايش هنوز نجات‌بخش ماست و گل او خارج از تاکتيک تيمي و بر اساس نبوغ فردي ما سبب پيروزي بر امارات شد وگرنه کارمان تمام بود.
دفاعهاي ما فوق‌العاده کندند شايد به راحتي بتوان گفت که حدود ده سال است بازيکن سطح اولي در فوتبال ما ظاهر نشده است.
حالا با شانس در امارات به امارات نمي‌بازيم
با شانس در عربستان به عربستان نمي‌بازيم
با شانس در کره به کره نمي‌بازيم و
در ايران به عربستان مي‌بازيم
و در گروه پنج تيمي فعلا چهارميم.
موقعي که تيم ملي بازي مي کند همه‌مان دست به دعاييم بازي‌هاي ضعيف تيم ملي سبب شده تا ارتباط ما با خدا قويتر شود چون از درون بازي آنها نمي‌شود اميدي داشت و فقط بايد به توفيق الهي و رحمت او فکر کرد خيلي وقت گذشته که من نتوانسته‌ام با آسودگي بازي ايران را با تيمهاي طراز اول آسيا ببينم بگذريم که تيمهاي رده دوم و سوم آسيا هم ديگر از ما نمي‌ترسند و به قابليتهاي فوتبال ما پي برده‌اند!

چهار باشگاه ما با فضاحت از گردونه مسابقات آسيايي حذف مي‌شوند استقلال مقتدر در ليگ ما با امتيازي تحقير آميز کنار مي‌رود و پرسپوليس در ايران به تيم ازبک مي‌بازد.

بازي تک‌ضرب در تيم ملي تقريبا به افسانه مي‌ماند تعداد پاسهاي صحيح در هنگام حمله را بشمريد!


زماني مي‌گفتم ما هنري را از دست داده‌ايم و آن هنر ساده انديشيدن است. بعضي راه حلها ساده‌اند و ما فکر مي کنيم اگر آنها را بيان کنيم مايه خجالت است و دون شان ماست اين معضل از دست دادن هنر ساده انديشي هم در عرصه ورزش مي‌تواند باشد و هم در اجتماع و فرهنگ و اقتصاد و سياست.
دوستان عزيز! در کنار معلم بد، مدير بد، کتاب سخت و.... چيزي به عنوان دانش‌آموز خنگ هم وجود دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:29  توسط عباس  | 

 

احمدی نژاد را مردم انتخاب نکردند . احمدی نژاد را خدا انتخاب کرد.

 این مشت محکم بر دهان یاوه گویان شرق و غرب و این حماسه ی زرین را به پیشگاه حضرت ولیعصر و نایب بر حقش و مردم غیور و فهیم واندیشمند وباهوش وهمیشه در صحنه ی ایران بزرگ اسلامی تبریک و تهنیت عرض می کنیم.

 همگی با هم ، پیش به سوی قله های افتخار وعزت و اقتدار...

 □□□

 

مسائل بزرگ زمانه جز با آهن و خون حل نمی شود.

                        بیسمارک، صدر اعظم سابق آلمان

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:27  توسط ابوالفضل  | 

دیشب افشین به من زنگ زد و مضطرب بود به او گفتم که نتیجه هر چه بشود آرام باشد به او گفتم که آن نوشته‌های من را درباره «این صدهزار نفر» بخاطر داشته باشد بداند این خاصیت دموکراسی است که فقط یک انتخاب است و ما هم اقلیتیم.

حالا هم باید منتظر بمانیم که چهار سال دیگر و چهارسال‌های دیگر خوش‌شانس باشیم و انتخاب ما با انتخاب اکثر مردم مشابه شود فقط همین.

شاد باشید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 10:34  توسط عباس  | 

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ... ولی به فکر پریدن بود..............

 

این روزها هفتاد ملیون ایرانی پاک و خوب و نیکو در برابر مظهر زشتی بدی و پلیدی قرار گرفته اند، در برابر احمدی نژاد، تمام کفر در برابرتمام ایمان. از این دست اتفاق فراوان در سرزمین ما رخ داده است، و چقدر همه‏ی آنها شبیه این اتفاق اکنون  است.

این سرنوشت ماست .... گذشته و گویا آینده مان.... سرنوشتی تکرار شونده .. هر از چند گاه آنقدر از کثافات لبریز می‏شویم که در جنون ـ رقصی جمعی یکی از خودمان را  از میان خودمان به قرعه انتخاب می کنیم و در آن هنگام که خورشید رو به کسوف می‏گذارد قربانی می‏کنیم و تمام آلودگی‏های خود را با خونش می‏شوییم از گناه اولین تا آخرین  و بدین گونه رستگار می‏شویم..... تاریخ ما نیز از همین‏گونه است... هزار ها هزار از این نژاد‏ها قربانی شده اند  تا شاید خون‏شان، این همه آلودگی را که بر پیکره همه‏مان نشسته است بشوید... متنفرم از تمام این مردمی که با شادی سقوط یک فرد را که سقوط همه‏شان را می خواست به نظاره نشسته اند بی آنکه در اندرونشان هیچ حزنی باشد... آنها شادند از فتح بی‏هیچشان... فتحی که اگر حزنی را با خود نداشته باشد چون همه ی فتوحات پیشین است که به هیچ جا نرسید...  باید محزون باشند از سرنوشت‏شان که اینگونه انسانها را بدین روز می‏اندازد ... مگر احمدی نژاد کیست؟ یکی چون خودشان که به قید قرعه انتخابش کرده بودند .....باید غمگین باشند که اینگونه دارند تمام حقوق انسانی ، انسانی را که تمام حقوق انسانی‏شان را زیر پا نهاده و دارد می نهد ، زیر پا می‏گذارند، ولی غمگین نیستند نه در ظاهرشان و نه در باطنشان...  نمی گویم نکنند ، نه بکنند ، چون گویا چاره ی دیگری نیست ولی  این شیهه‏های مستانه نوید خوشی برای من نیست...... کشتن یک دشمن، یک انسان، با شادی ولو آن‏ هنگام که لاجرم است، کشتن انسانیت خویشتن است. ای کاش همه ی این آدمها  اندوهگین بودند درهنگام هلهله‏ی شادی‏شان.... و در آن لحظه رستگاری چه نزدیک بود.

من باز غمگینم،......( غمگین تر از تمام آن لحظاتی که در راهروهای بیدادگاه های کشورم هزار بار آرزوی مرگ می‏کنم و باز خواهم کرد،... غمگین تر از تمام لحظاتی که خانواده‏ی کوچکم را فقیر میبینم و خودم را بیکار، غمگین تر از  لحظه هایی که در  خیابان های تاریک تهران فلاکت عریان آدمها را  درد می‏کشم).... این سرزمین  باز آنی را که ندارد، نجسته است،..... امشب برای احمدی نژاد، یکی از همین میلیونها آدمی که بیرون دارند غسل تعمیم می‏کنند، غمگینم . برای این قربانی، که هزار‏ها چون من را قربانی ساخته .. و برای این سرزمین که هزار ها چون او را و من را.

می‏بینم فردای روزگار را که اگر احمدی نژاد بر قدرت باقی نمانده باشد، همین آدم‏ها که می خواهند منشور حقوق بشر را در جریده شان بگنجانند تمام انسانیت این انسان بد را نابود خواهند ساخت (و اگر باقی مانده باشد او نیز همین را خواهد کرد). آن روز باید نکنند... تنها این گونه است که می توان از این هزار توی تاریخی مرگبار گریخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 22:33  توسط مرتضی  | 

به حول قوه الهی کره شمالی رو 2-0 بردیم؛ مدارکش موجود است

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 9:1  توسط مصطفی  | 

پس از مناظره میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد اظهارنظرهای فراوانی در باره ی این مناظره صورت گرفت. شما به عنوان کارشناسان مسایل مذهبیُ جامعه شناسی رسانه منطق و فلسفه و ... حتما این مناظره ها را دیدید از دوستان خواهش می کنم نظرشان را درباره ی همه ی مناظره های صورت گرفته از دید تخصصی خودشان تشریح کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 11:20  توسط افشین  | 

 در گوشه‌اي از ميدان اصلي شهر جواني قلم به دست روي صندلي رنگ و رو رفته‌اي نشسته و بي‌معطلي قلم را بر روي كاغذ مي‌چرخاند. جمعيتي از مردان و زنان هم دور او را احاطه كردند. كم‌كم تركيب آنها تغيير مي‌كند و خردسالان و جوانان و افراد باسواد هم اضافه مي‌شوند. اينجا كرامت تقسيم مي‌شود. اينجا عزت به حراج گذاشته مي‌شود. هر كسي هر درخواستي دارد بگويد. جوان فقط به چهره‌هاي تكيده و لباس‌هاي مندرس و دست‌هاي پينه بسته نگاه مي‌كند و بدون درنگ مي‌نويسد. انگار او متعلق به همه‌ي خانواده‌ها است و درد همه را مي‌شناسد. انگار چهره شناس است و براساس ظاهر نسخه مي‌پيچد. مانند همه‌ي ازدحام‌هاي ناگهاني، جمعيت كنجكاو در حال افزايش است. هر كس مطالبه‌اي دارد اما كاتب كار خودش را مي‌كند. كودكان دبستاني و راهنمايي كه در راه بازگشت به خانه هستند از سر كنجكاوي خود را به جمع مي‌رسانند و به هر زوري شده خود را به كاتب مي‌رسانند و تقاضاي بدون جواب خود را بارها تكرار مي‌كنند. مي‌خواهند بدانند چه خبر است. سرانجام آنها هم مطلع مي‌شوند. با همان جنب و جوش كودكانه برگ سفيدي از دفتر خود جدا مي‌كنند و با دست‌خط ناپخته‌ي خود مي‌نويسند آقا من فقيرم... مادرم عمل كرده، شهريه مدرسه من بالا است، من پول تو جيبي ندارم، من لباس خوب ندارم و ... اما بازار كسب و كار كاتب جوان گرم است. براي هر نامه 500 تومان. به هر حال اين هم يك شغل است. از بركت اين نامه‌ها اشتغال موقت ايجاد شده است و اين هم جزو آمارهاي اشتغال‌زايي است! اين نامه‌ها براي كيست؟ از لابلاي حرف‌هاي جمعيت روشن مي‌شود كه قرار است يك ماه ديگر رئييس جمهور به شهرستان بيايد. اين صندوق‌ها هم براي نوشتن نامه به رئيس جمهور تعبيه شده‌اند. جمعيت از دارا و ندار، باسواد و بي‌سواد، زن و مرد، خرد و كلان، پير و جوان درست و نادرست نامه مي‌نويسند. تجربه قبلي و مزه‌ي 50 تا 100 هزار تومان بي‌حساب سفر قبل خيلي‌ها را به طمع انداخت و خيلي‌ها هم كه دستشان كوتاه ماند، اين بار به جبران گذشته نامه‌اي بلند بالا نوشته و چشم به دلارهاي بي‌حساب نفت دوخته‌اند. حتي كارمندان دولت هم به طمع پول بي‌زحمت دست به قلم برده‌اند. چقدر عزت نفس ما پايين آمده كه به داشته‌هاي خودمان قانع نيستيم و چشم به پول مفت دوخته‌ايم. فرداي روزي كه نامه‌ها به كميته امداد برگشت، عده‌اي از تعجب چشمانشان گرد شده بود. شهر كوچك است و همه همديگر را مي‌شناسند. چه چيزهايي نوشته شده است! چه كساني درخواست كمك كرده‌اند! بعضي‌ها در مقابل همكاران خود كه مشغول جدا كردن نامه‌ها هستند سر خود را به زير مي‌اندازند و از اين كه با وجود داشتن امكانات زندگي، شرح فقر و درماندگي داده‌اند، خجل هستند. اما زير لب و با شرمندگ مي‌گويند آقا پول مفته. حق منه. پول نفته.

كميته امداد نماد تقسيم صدقات بين مردم است و كمك‌هاي مردمي و مساعدت‌هاي دولتي را بين اقشار آسيب‌پذير توزيع مي‌كند. اما آيا نقش كميته امداد فقط توزيع خدمات است؟ كميته امداد چقدر در شكل‌گيري شخصيت افراد جامعه تاثير دارد؟ چقدر در افزايش يا كاهش عزت نفس جامعه نقش دارد؟ و چقدر معادلات قدرت را در جامعه ايران رقم مي‌زند؟ چقدر از فقر و نياز نيازمندان براي اخذ امتيازات سياسي استفاده مي‌كند؟

جامعه مخاطب كميته امداد بخش قابل ملاحظه‌اي از جمعيت كشور را تشكيل مي‌دهد و اين تركيب از كلان‌شهرها تا دورافتاده‌ترين روستاها و قصبات پراكنده است و مي‌توان گفت كه هيچ سازمان، اداره و نهادي حتي نهادهاي نظامي و اطلاعاتي به اندازه كميته امداد دايره نفوذ خود را در جامعه گسترش نداده‌اند. اين حجم وسيع پراكندگي امكان نفوذ و اثرگذاري را به اندازه‌ي گستره‌ي آن افزايش مي‌دهد. از سوي ديگر مخاطب كميته امداد ضعيف‌ترين اقشار و نيازمنداني هستند كه در فقر مطلق به سر مي‌برند و قادر به تامين حداقل نيازهاي زندگي خود نيستند. و هر چه شدت نياز بيشتر باشد امكان اثرگذاري جهت تحت كنترل درآوردن آن جامعه بيشتر است. اين نيازمندي فقط فقر و اقشار كم‌درآمد را در برنمي‌گيرد بلكه اطرافيان و بستگان بي‌نياز آنها را هم درگير مي‌كند. به نحوي كه براي دريافت خدمات اضافه در حوزه مسكن، بهداشت و درمان و كمك‌هاي موردي، بايد با مسئولين كميته امداد لابي كنند و براي كمك گرفتن به خويشاوندان خود بايد امتياز بدهند. خانوارهاي تحت حمايت كميته امداد هم به لحاظ سنتي بودن و اثرات فرهنگي ناشي از سنت، غالبا پر جمعيت هستند و نيرو‌هاي بالقوه و بالفعل موثري در تغيير آرايش سياسي كشور هستند. جمعيت موتلفه بدون داشتن پايگاه جمعيتي و مردمي قوي از اين ظرفيت بالقوه برخوردار است و با امكانات مادي و معنوي موجود در كميته امداد امكان اثرگذاري و قدرت مانور زيادي در كشور دارد. براي هماهنگ كردن اين جمعيت كثير نياز چنداني به هزينه كردن نيست و به راحتي مي‌توان در قالب همان كمك‌هايي كه مددجويان استحقاق دريافت آنها را دارند، آنها را تطميع كرد. مردم ناآگاه از حق خود نيز احساس مي‌كنند كه چيزي بيش از حق‌شان دريافت كردند و به خاطر همين ناآگاهي خود را مديون عاملين اين كمك‌هاي ناچيز مي‌دانند. شايد با نگاهي حتي سطحي هم بتوان به اين سوال جواب داد كه چرا در بين تمام احزاب و گرو‌هاي موسوم به اصول‌گرا، دولت و موتلفه بر سر يك سفره نشستند و به عبارت ديگر چرا فقط دولت حاضر به باج دادن به موتلفه شد. چيزي كه دولت در ادبيات گرو‌هاي سياسي از ائتلاف و حمايت گروه‌ها به عنوان باج سياسي ياد مي‌كند. دولت كليه نهاد‌هاي حمايتي از جمله بنياد شهيد و امور ايثارگران، سازمان بهزيستي، سازمان تامين اجتماعي را تحت مديريت خود دارد و براي اخد راي اين گرو‌ه‌ها نيازي به باج دادن(!) ندارد. كليه كارمندان دولت هم كه زير نفوذ مستقيم دولت هستند. تنها قدرت تاثيرگذار خارج از اراده دولت موتلفه است كه توان اثرگذاري زيادي در انتخابات دارد. موتلفه هميشه اين برگ برنده را در اختيار دارد و حتي در بدترين روزگار چانه‌زني سياسي برگه‌اش كارايي دارد. چرا دولت به علي‌ لاريجاني، توكلي، مطهري، جامعه روحانيت و ... ائتلاف نمي‌كند و در اين وانفساي باج و باج‌گيري كوتاه نمي‌آيد؟ موتلفه تنها نهاد تاثيرگذار خارج از حيطه‌ي قدرت دولت است كه ارزش چانه‌زني و تقسيم امتياز را دارد. البته براي موتلفه تفاوتي ندارد كه چه كسي رئيس جمهور شود چون آنها هميشه اين برگه را دارند و اگر دولتي هم مخالف خواست آنها به قدرت برسد، چيزي را از دست نمي‌دهند. ائتلاف با اين دولت براي قبضه‌ي قدرت در بخش‌هاي مالي و حمايتي است و گرنه دولت براي ايجاد رفاه در جامعه ملزم به حمايت از اقشار آسيب‌پذير است و تفاوتي ندارد كه دولت از كدام طيف يا تفكر سياسي باشد. اين برگ برنده هيچ‌گاه كم‌ارزش نمي‌شود چون برنامه‌هاي دولت‌ها بايد در خدمت كاهش فقر، افزايش حمايت، ايجاد رفاه و ... باشد و هر دولتي هم كه بخواهد عدول كند بايد رفاه مردم محروم را وارد بازي‌هاي سياسي كند و آنجا هم لازم نيست كه اعضاي موتلفه براي فشار بر دولت خود را به زحمت بياندازند. چون مردم دولت را متولي رفاه در جامعه مي‌دانند نه كميته امداد را. در واقع جمعيت موتلفه رفاه مردم را وجه‌المصالحه قرار داده و با استفاده از اين موقعيت استثنايي از كليه دولت‌ها امتياز مي‌گيرد. جمعيت موتلفه با 5 تا 6 نفر بازاري كم‌سواد چنان قدرتي در جامعه ايران دارد كه دولت لجباز و غيرقابل انعطاف محمود احمدي‌نژاد در برابر آن نرمش نشان داده و حاضر به تقسيم امتياز است. آيا موتلفه پايگاه مردمي دارد؟ آيا توان فني و  كارشناسي دارد؟ آيا قدرت تحليل سياسي دارد؟

موتلفه كانال اتصال دولت به بخش آسيب‌پذير جامعه است. حلقه اتصال محرومين و نيازمندان كل كشور است. شبكه‌اي هرمي و زنجيره‌اي در روستاها و شهرهاي خرد و كلان است. پايگاه ترويج افكار عوام‌گرايانه و توده‌‌اي است. محور نمايش مظلوميت، فقر و بيچارگي است. در پازل معادلات سياسي ايران، هر كس سعي مي‌كند مهره‌ه‌هاي خود را به نحوي بچرخاند كه به پيروزي برسد تا از امتياز ناشي از آن بهره‌هاي مالي و سياسي ببرد و ممكن است تلاش در اين بازي با برد يا باخت همراه باشد. اما براي موتلفه هميشه بازي به صورت برد-برد است. چه اين كه اگر دولت محمود احمدي‌نژاد براي يك دوره‌ي چهار ساله ديگر سكان هدايت كشور را بر عهده گيرد آنها به مراد خود خواهند رسيد و از مزيت تنها بودن در حمايت از دولت و سرازير شدن دلار‌هاي نفتي و همچنين معافيت‌هاي گمركي، ورود افراد مورد نظر خود به كابينه و ... برخوردار خواهند شد و اگر ببازند باز هم چيزي را از دست نخواهند داد چوه دولت موظف به حمايت از مددجويان كميته امداد است و بر خلاف تصورات رايج كه گفته مي‌شود درامد امداد از راه صدقات است، بخش ناچيزي از خدمات امداد از راه صدقات تامين مي‌شود و در صد بسيار زيادي از اعتبارات كميته امداد از محل بودجه مصوبي است كه بر دولت تكليف شده است.

جمعيت موتلفه از ماه‌ها قبل و با بر عهده‌ گفتن نقش تقسيم پول دولت در بين مددجويان تحت حمايت و افرا د خانواده‌هاي خارج از حمايت امداد  تمامي مساعي خود را به كار مي‌گيرد تا در وانفساي تكه تازي در حمايت از احمدي نژاد سنگ تمام بگذارد. بودجه سفرهاي استاني هم يك سره به حساب كميته امداد سرازير شده و كليه سازمان‌هاي دولتي از پذيرش اين كار سرباز زدند. اكنون و در آستانه انتخابات نيز موتلفه به رسالت تاريخي خود ! با قدرت و تلاش دوچندان ادامه مي‌دهد و به هيچ قدرتي هم پاسخگو نيست.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 11:1  توسط افشین  | 

مدتی از این بحث گذشته است اما کلیت آن بر سر جای خود باقی است

سروش به دولت‌آبادی گفت: «سست‌نثر». به یکی از مشهورترین رمان‌نویسان معاصر ایران و دولت‌آبادی هم سروش را متهم کرد به اینکه در مجموعه‌ای که آزادی‌های فکری و فرهنگی را محدود کردند شیخ آنها بوده است به کسی این حرف را زد که خود رنج‌کشیده این محدودیت‌هاست و اکنون در شبه‌تبعیدی به سر می‌برد که خود و از روی ناچاری خواسته است.

می‌خواهی به فیلسوفی فحش بدهی؟ لازم نیست به او بگویی مادرفلان. کافی است به او بگویی که متعصب است و به دنبال حقیقت نیست. این بدترین فحش بری کسی است که مهمترین داشته‌اش را حقیقت‌جویی می‌داند.

می‌خواهی به شاعری فحش بدهی؟ لازم نیست به او بگویی خواهرفلان. کافی است به او بگویی که ذوق ادبی ندارد.

می‌خواهی به رمان‌نویسی فحش بدهی؟ لازم نیست به او بگویی دخترفلان. کافی است به او بگویی که سست‌نثر است.

می‌خواهی به پزشکی فحش بدهی؟ لازم نیست به او بگویی زن‌فلان. کافی است به او بگویی که عمه تو درمانهایش از مال او مؤثرتر است.

آری هر کسی داشته‌هایی دارد که مانند ناموس اوست و نباید با آن درافتاد این داشته‌ها در افراد مختلف متفاوتند و باید مراعاتشان کرد چون این نقطه حساس آنهاست و واکنشهای آنها در این‌باره می‌تواند تند بشود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 1:29  توسط عباس  | 

اگر از من بپرسند کجای این خراب آباد تمدن بشری بهتر می توان سراغ آرامش را گرفت، بلادرنگ و با قاطعیت می گویم: یکی در زیر دوش حمام، یکی در حالت چندک زده بر روی کاسه ی مستراح و یکی هم در زیر لحاف.

از نظر من هر کدام به تنهایی یک جهان هستند: جهان حمام، جهان مستراح، جهان تختخواب.

البته اگر از نگاه عموم بخواهم این سه مقوله را رتبه بندی کنم، می توانم مثل خبرنگارهای ورزشی یا داوران فستیوال های هنری بعد از کمی هیجان آفرینی و قرتی بازی های متداول بگویم:  در این رشته، نشان طلا تعلق می گیرد به : مستراح! ( صدای کف زدن و سوت و هلهه ی حضار) ...... رتبه ی دوم و گردن آویز نقره از آن لحاف ( باز هم تشویق و هیاهوی حضار)...... و حمام علیرغم تمامی شایستگی ها، متاسفانه و ناچارا باید به سکوی سوم و نشان برنز قناعت کند.

این که چرا مستراح باید طلا بگیرد به این خاطر است که آن جا که اسم  تخلیه ی محتویات مثانه و روده پیش می آید، تمام مسائل دیگر بشری باید از سر راه بروند کنار تا خدای نکرده یک وقت رنگی نشوند! ( در ثانی، سر بر بالش جهل نهاده و غافلید که چه بسیار فلاسفه و خردورزان و مخترعان نامی، نظریات محیرالعقول و جهانشمول و جرقه های علمی خویش را در لحظه ی خلسه آور چندک زدن بر کاسه ی مستراح، به الهام دریافته اند! ... ولی خب، همه که مثل ارشمیدس آن قدر بی جنبه و بی ظرفیت نبودند، که ناگهان پس از کشف علمی اش لخت و کون برهنه از حمام بیرون دوید و مثل ببوها درکوچه شروع کرد به فریاد زدن: اورکا، اورکا ( یافتم ، یافتم) . تازه باز آن حمام بود! دستشویی و توالت که دیگر خیلی ضایع است... برای همین تمام آن فلاسفه و خردورزان و مخترعان نامی که گفتم، بهتر دیدند گندش را در نیاورند که آن الهامات تاریخی کجا سراغ شان آمده!... شاید من هم اینجا کار بدی کردم که آبروی شان را یک جا بردم) .......... حالا بگذریم.

خب، با این حساب و با وجود: 1- مستراح         ۲- مقوله ی معظم «زیر لحاف» با تمامی حالات، شعبات و زیرشاخه هایش (که نسل بشر شدیدا به آن مدیون است و پرداختن منصفانه به آن حقیقتا" به آدمی با پشتکار و انرژی حکیم ابوالقاسم فردوسی احتیاج دارد)    و    3- حمام    باقی امور در زمینه ی آرامش بخشی به بشر، باید بروند چرانیدن غاز و سابیدن کشک شان را به طور همزمان با هم انجام بدهند!

توضیح بیشتری در باره ی مستراح و مخلفات آن نمی دهم (گو این که ممکن است هنوز باشند کسانی که حتی طرح این جور مسائل از نظرگاه شان دور از ادب جلوه کند، چه رسد به صدور تئوری یا ارائه ی نظرات کارشناسانه ! ) تختخواب ، لحاف و اتفاقات مکیف و کرخت کننده و گاها شرم آوری که در قلمرو آنها می افتد را هم به حال خود رها می کنیم...

پس دوستان، سریعا لخت شوید که می خواهیم صاف برویم به حمام.

 □□□

 حمام دروازه ی بهشت است. ( این جمله ی قصار، برای ورود به بحث و مرعوب کردن منکران احتمالی لازم بود. باور کنید!)

در رختکن وقتی که تن ات را مثل حضرت آدم ابوالبشر از شر لباس خلاص می کنی -  عین ماری که پوست می اندازد -  بعد همین که شیر آب گرم و سرد را به دلخواه تنظیم می کنی و آب ولرم روان بر سر وصورت و شانه ات بوسه های پیاپی زد، رحمت الهی به یکباره بر تو نازل می شود و ناگهان احساس می کنی که رستگار شده ای ... فزت و رب الحمام!

همیشه کاشی های صاف و یکدست حمام این احساس را زیر پوست من به جریان می اندازد که اوضاع جهان لااقل برای مدت کوتاهی مثل دندان های زنان زیباروی تبلیغات مسواک و خمیردندان، ردیف و یکدست خواهد بود.

البته تا اینجا فقط دستگرمی است!

لیف صابون که کف می کند و به اعضا و جوارحت مالیده می شود ، می توانی این طور ادعا کنی  که فرشته ای مهربان دست تو را ازوسط  گنداب های متعفن حبشه می گیرد و می آوردت میان مرغزارهای معطر و شاداب هلند.

و سرانجام هنگامی که در لفاف لیز کف صابون و بوی مست کننده ی شامپو، تن را تمام و کمال به آبشار نرم و خوش طنین دوش می سپاری، وای ...

آن لحظه آدم به ضرس قاطع خوشبخت است و "حقیقت" تمام رخ  مثل مجسمه ی ابوالهول جلویت زانو می زند. (هر چند آن لحظه حال آدم آنقدر خوب است که اصلا به صرافت تماشای "حقیقت" نمی افتد! )

می توانی تکه شعر یا قطعه آهنگی را آرام زمزمه کنی یا اگر دلت خواست به اندازه ی سه اکتاو نعره بزنی . تقریبا 93 درصد آدم ها هنگام آواز خواندن زیر دوش حمام به این کشف نائل می شوند که اگر فقط اندکی  پشتکار نشان داده بودند و مقوله ای به نام موسیقی را جدی می گرفتند ، اکنون خواننده ی قابل و مطرحی بودند... آن 7 درصد دیگر هم  با اعتماد به نفسی مثال زدنی  خود را یک  شجریان  یا  پاواروتی  بالقوه  می دانند. ( حالا این نکته که آن آوازی را که دارند ناشیانه و فالش بلغور می کنند، مملو از غلط های لفظی و معنایی است و حتی بعضی جاهایش راهم بلد نیستند و رندانه زیرسبیلی رد می کنند، کاملا به تخم شان است).

زیردوش حمام  حتی اگر همین نیم ساعت پیش سرانسان شریفی  کلاهی گشاد از نوع مکزیکی اش گذاشته باشی، یا کسی را از روی کینه روانه ی دیار باقی کرده باشی، باز به وضوح می توانی احساس کنی که آب گرم گناهانت را مثل لکه ی چربی می شوید وهمگام و هماهنگ با آب کف آلود، رقصان و عشوه کنان روانه ی سوراخ می کند تا محو شود.

روی هیروشیما و ناکازاکی بمب اتم انداخته ای؟

نگران نباش! آب معجزه گر حمام، عذاب وجدان ات را می شوید و پاک می کند.

مردم حلبچه را با بمب شیمیایی دراز به دراز کرده ای و ریغ رحمت خورانده ای ؟

سخت نگیر، حمام هست.

123 میلیارد تومان از اموال عمومی اختلاس کرده ای؟

فکر ش را هم نکن، آبگرمکن را که راه بیندازی یک ربع دیگر زیر دوش همه چیز حل می شود!

تو یک آشغال عوضی هستی؟ یک رذل کثافت حیله گر خائن؟ یک جرثومه ی فساد؟

ای بابا، چه قدرسخت می گیری! روزی یک بار حمام همه چیز را روبراه می کند!

حمام  حلال سیئات است.

دوش آب گرم،  ژوزف استالین را به گابریل گارسیا مارکز تبدیل می کند!

 

« حمام فرصت دوباره ای است به بشر مایوس». می شود این جمله قصار را به رای گذاشت. حاضرم شرط ببندم از سید محمد خاتمی در سال 1376 چندین برابر بیشتر رای بیاورد.

دلم می خواهد روزی برسد که جمله ی مزبور به خط نستعلیق، زینت بخش  سر در تمام گرمابه های عمومی بشود.

به هر حال می توانی مثل آن عارف نجیب کاشانی چشمهایت را هر صبح بشویی ، جور دیگر ببینی و ایمان بیاوری که زندگی به اندازه ی مریلین مونرو در پالتو پوست خز ، قشنگ و زیباست.

پس بیاییم همه با هم، دست در دست هم، بازو به بازوی هم، شانه به شانه ی هم، لنگ در لنگ هم، زانو در زانوی هم، هم صدا با هم، دعا کنیم که : پرودگارا، آبگرمکن ها هیچوقت رنگ خاموشی به خود نگیرند تا ما همواره طاهر و رستگار بمانیم.

آمین، یا رب العالمین!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 14:30  توسط ابوالفضل  | 

به قول سعدی «دشمن دانا که غم جان بود ـ بهتر از آن دوست که نادان بود» این را ما شنیده‌ایم اما در میان دشمنان کدام بدتر است: دشمن دانا یا دشمن نادان؟
البته در اینجا یک مساله مهم است و آن این است که دشمن دانا آیا اهل خدعه هست یا نه؟ پس ما با سه گونه روبرو می‌شویم:
دشمن نادان: مانند ابن‌ملجم برای امام علی.
دشمن دانای حیله‌گر (و یا بطور کلی غیرمقید به اخلاق): مانند عمروعاص برای امام علی.
دشمن دانای مقید به اخلاق: مانند گاندی برای انگلستان.
به نظر من تردیدی نیست که دشمن دانای حیله‌گر از همه بدتر است و اوست که از دشمن نادان به نفع خود بهره می‌گیرد بنابراین باید از او ترسید.
بعد از آن دشمن نادان است که بیشترین خطر را دارد چون رفتار او تابع منطق خاصی نیست.
اما دشمن دانایی که رفتارش حیله‌گرانه نباشد عملی قابل پیش‌بینی دارد و این به ما امکان می‌دهد که مواجهه خود را با او از قبل بررسی کنیم.
این مساله به نظر ساده است اما اگر آن را با کسانی که در کشور ما در تقابل با آزادی و حقوق بشر در نظر می‌گیرند تطبیق کنید می‌توانید دریابید که از چه کسانی باید بیشتر ترسید

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 23:53  توسط عباس  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 22:51  توسط کریم  | 

بلاگانه

کریم از من خواست تا میزبان وبلاگ را عوض کنم روشن است که من هیچ تعلق خاطری به نام بلاگفا ندارم و آنچه برای من مهم است خدمات است برای همین بلاگی که روبروی شماست تستهای مختلفی روی میزبانهای دیگر کرده‌ام اما دیده‌ام در نهایت با تمام ضعفهایی که بلاگفا دارد باز برای ما بهتر است بی‌تردید میزبانهای خارجی مانند بلاگسپات و وردپرس امتیازات فراوانی دارند ولی اینکه آیا در نهایت ترجیح بر بلاگفا دارند را باید بررسی کرد.

آنها ویژگیهای خوبی دارند:

بلاگسپات اجازه می‌دهد تا برخی فایلها را در خود آن آپلود کنی تا نیازی به میزبان دیگری نباشد

وردپرس قابلیت تگ و برجسته‌سازی دارد که پی‌گیری نوشته‌ها را راحت‌تر می‌کند

بلاگسپات و وردپرس امکانات بیشتری برای تغییر در قالب بلاگ ارائه می‌کنند مثلا قرار دادن پنجره در درون بلاگ به منظور افزودن امکانات جانبی

می‌توان فیدخوان یا توییت‌خوان به وبلاگهای مذکور اضافه کرد

اما

کامنت گذاشتن برای بلاگسپات برای کسانی با سرعتهای ما، فرایندی اعصای‌خردکن و غالبا نشدنی است این فقط تجربه من نیست می‌توانید با مراجعه به کامنتهای وبلاگ دوستان خودتان مانند کریم و میثم، مشکل را ببینید. البته به شرطی که از خط خانگی استفاده می‌کنید. امثال مجید و ابوالفضل که به آب کر وصل هستند را استثنا می‌کنم.

ورود به سرویس وردپرس برای نوشتن در بلاگ بسیار وقت‌گیر است منظورم زمانی است که یوزر و پسورد را می‌دهی.

برای همین بلاگ خودمان صفحاتی در هر دوی این سرویسها ایجاد کردم اما با دیدن انواع مشکلات بی‌خیال شدم نگویید که پس مردم چکار می‌کنند شما تا کنون چند بار با جیمیل مشکل پیدا کرده‌اید؟ آیا می‌دانید که سرویس ریدر گوگل چه مشکلاتی برای کاربران ایجاد کرده از جمله صفحه سفید؟ من با تمام اذعانی که به برتری ریدر گوگل دارم ولی الآن مدتهاست از بلاگلاین استفاده می‌کنم. این مشکلات نه فقط برای من است و نه فقط در شهر من. اینها را من در جای دیگر و شهر دیگر هم تست کرده‌ام یک جستجو در اینترنت درباره این مشکلات صحت حرف مرا به اثبات خواهد رسانید

این وبلاگ به کامنتهایش وابسته است آیا اگر شما برای کامنت دادن بارها اقدام کنید ولی موفق نشوید از خیر آن نمی‌گذرید؟ همانطور که من از خیر کامنت دادن در بلاگسپات‌ها گذشته‌ام؟

آیا اگر برای وارد شدن به بخش نگارش سرویس مورد نظرتان دقایقی طولانی معطل شوید رمقی برای نوشتن در شما باقی می‌ماند؟

بلاگفا خیلی ایراد دارد:

گاهی بالا نمی‌آید

گاهی لینکهایش ایراد پیدا می‌کنند

اما در غالب زمانها:

سریع بالا می‌آید

برای ورود و نوشتن در آن زمان بسیار کمی لازم است برای سرعت مزخرف من حتی 5 ثانیه هم نمی‌کشد

صفحات مستقل و ثابت را می‌پذیرد مانند آنچه در بخش ویژه‌نامک‌ها دیده‌اید صفحاتی که با گذشت زمان به عقب نمی‌روند و در عین حال می‌توان قالب خاص خود را به آن داد.

امکان نوشتن گروهی را دارد هر کسی با یوزر و پسورد خودش وارد می‌شود و نامش بر سر نوشته‌اش است.

کامنت فرستادن در آن غالبا ساده است

ما اولین کسی نیستیم که فکر رفتن به میزبانهای خارجی به سرمان زده است مخصوصا با هراس از فیل.تر شدن میزبان ایرانی ولی کاری که ما می‌کنیم با بلاگفا سازگارتر است تا با دیگران و من هم در اولین فرصتی که ببینم این ایرادات در دو سرویس دیگر رفع شده است به این تقاضا عمل خواهم کرد.

فل سفه

سایت حنایی کاشانی را که دیده‌اید؟ این مطلب در آن جالب توجه بود گفتم شاید بد نباشد این را در حاشیه یک پست بیاورم درباره انگی که به او زده‌اند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 14:1  توسط عباس  | 

این مطلب را مدتی قبل نوشته‌ام گفتم شاید قبلا پستش کرده باشم ولی در هر حال می‌فرستمش

بچه که بودم تلویزیون برنامه‌های کمی داشت و من بخشی از وقتم را پای رادیو می‌گذراندم صبح ‌به خیر کوچولو که ساعت ده صبح پخش می‌شد یک برنامه دیگر که اسمش خاطرم نیست مال طیف سنی بزرگتر بود و صبح زود پخش می‌شد بعدها شب برنامه شب‌ به خیر کوچولو را هم گذاشتند که من با آن که سنم بالا رفته بود اما موسیقی آن را بسیار دوست داشتم و این سبب می‌شد تا بنشینم پای آن تا دو بار در ابتدا و انتها آن را بشنوم «گنجشک لالا، سنجاب لالا، آمد دوباره مهتاب لالا...» الآن هم که دارم این متن را می‌نویسم دارم دوباره این موسیقی را می‌شنوم گذاشته‌ام پی در پی تکرار شود. دو هفته قبل از یکی از دوستان گرفتمش.

کدام یک از شما بخشی از کودکی‌تان را با قصه‌های شب رادیو گذرانده‌اید؟ ساعت ده شروع می‌شد تا ده و نیم. شنبه تا چهارشنبه یک داستان بود و پنج‌شنبه هم یک داستان دیگر که تا یازده ادامه می‌یافت. بسیاری از داستانهای زیبا را از طریق این برنامه اولین بار شنیدم حتی موقعی که خوب نمی‌فهمیدمشان اما تاثیر خوبی روی من داشتند دو بار سیذارتا اثر هرمان هسه را از آن شنیدم اثری که اکنون بسیار دوستش دارم زندگی بودا به روایت ولاسکوئز را از آن شنیدم و خیلی داستانهای دیگر.

وقتی به این فکر می‌کنم که چقدر از محدویتهای خود بهره گرفته‌ام از نداشته‌ها، از نبود امکانات، به حیرت می‌افتم در کودکی ناچار بودم کتابهای بزرگسالان را بخوانم چون کتاب کم داشتم و ...

نمی‌خواهم بیش از این به گذشته بپردازم اما احساس می‌کنم دلم برای آن آدمی که در کودکی و نوجوانی‌ام بوده‌ام تنگ شده است آدمی که قدرت لذت بردن بالایی داشت وجد و شعفی که از شنیدن موسیقی به من دست می‌داد و الآن دارم کمی از آن را تجربه می‌کنم کشیدن شیره تجربیات خوبی که برایم میسر می‌شد

کثرت تفریحات عمق لذت را پایین آورده است این را بتمامه درک می‌کنم کودکان اطراف من از یک چیز نمی‌توانند آنقدر که ما لذت می‌بردیم لذت ببرند حالا آنها به تنوعی از تفریحات نیاز دارند تا جای یک لذت ما را بگیرد چندین روز معطل می‌ماندیم تا پسر شجاع، سندباد، هاچ زنبور عسل و ... ببینیم اما از آن مختصر، خیلی لذت می‌بردیم اگر یک اسباب‌بازی داشتیم ارتباطی عمیق با آن برقرار می‌کردیم شش ساله که بودم یک ماشین داشتم خیلی ساده بود عملا یک پلاستیک بود با چهار چرخ بدون هیچ ظرافتی. به جلوی آن یک نخ آویزان کرده بودم و آن را یک سال به دنبال خودم کشیدم الآن کودکان اطراف من یک اتاق اسباب‌بازی دارند و با هر کدام از آنها مثل زن صیغه‌ای برخورد می‌کنند کمی آنها را نگه می‌دارند و بعد رهایشان می‌کنند سخت یکی را دوست می‌دارند و اگر علاقه‌ای به یکی نشان دهند غالبا کوتاه‌مدت و به علت حس مالکیت کودکانه و خست است تا رابطه‌ای عاطفی. این را جدی بگیرید دوستان من: اگر خواستید بچه‌دار شوید بجای آنکه برای فرونشاندن عقده‌های محرومیت‌های گذشته خود، او را در امکانات غرق کنید به او محدودیتی معقول بدهید تا تجربه‌هایی عمیق به دست آورد بگذارید آزادی درونی از درون این محدودیت متولد شود و آن وقت خود او خواهد توانست تا مرز آزادی بیرونی را درک کند.

آنچه مرا غصه‌دار می‌کند نوستالژی گذشته نیست برای من گذشته اهمیت کمی دارد به قول سهراب سپهری «پشت سر نیست فضایی زنده؛ پشت سر باد نمی‌آید، پشت سر مرغ نمی‌خواند» من غصه‌دار آن تازگی، رهایی و گشودگی هستم که قابل حصول است و ما در پی بدست آوردن آن نیستیم سه عنصری که در کودکی رشک‌برانگیزند. هنوز دنبال تازگی، رهایی و گشودگی هستم زندگی بدون این دو برایم ارزشی ندارد زندگی‌ای که آماده تجربیات تازه نیست و از آنها شگفت‌زده نمی‌شود و به وجد نمی‌آید.

مرتضی با اینکه خود اهل کامپیوتر است از اینکه کارت گرافیک یا سی‌پی‌یوی قوی‌ای به بازار می‌آید طوری صحبت می‌کند که انگار اولین بار یک ماشین به روستایش آمده باشد «عادی شدن» یک فرایند بزرگسالانه است کودک همیشه تعجب می‌کند. این همان عنصر تازگی است. قدرت مرتضی در تعجب کردن شگفت انگیز است هیچ وقت در این‌باره دقت کرده‌اید که کودکان چقدر زیاد تعجب می‌کنند؟

افشین می‌تواند خود را در تجربیات رها کند شاید بهترین نمونه‌اش رهایی او در دوستی‌ای بود که با هم داشتیم دوستی ما کودکانه بود دعوا و قهر هم داشت و این از نهایت رهایی آن بود از بس در آن آزاد بودیم آن همه اتفاق عجیب در طی آن رخ داد هیچگاه در زندگی‌ام نتوانستم تجربه مشابهی را در زمینه دوستی در این سطح داشته باشم رها بودن خیلی سخت است افشین آن را به صرافت طبع داشت و من به زحمت. البته این رابطه در سنین بالاتر نمی‌تواند یک‌طرفه باشد.

مجید به سوی تجربیات گشوده است حتی در کامنتهای او هم می‌توانید نوعی شور و شوق را ببینید که در برخی دوستان ما مرده است هنوز برایش مهم است که کتاب خوب و موسیقی خوب چیست هنوز می‌شود به او یک کتاب خوب معرفی کرد و از او بی‌اعتنایی ندید وقتی سایتی را به او معرفی می‌کنی به آن به عنوان یک تجربه نگاه می‌کند و بنابراین با آن می‌آمیزد گشودگی درباره آنچه می‌توان آن را فرصت نامید هنوز در او هست. گشودگی در تعارض با آن حساب‌گری‌ای قرار می گیرد که پیشاپیش میزان تجربه‌ را تعیین می‌کند وقتی ما از پیش میزان تجربه کردن رادیو را در حد شنیدن تعیین می‌کنیم کودک آن را می‌گشاید تا ببیند درون آن چیست.

اینها تنها چند نمونه درباره دوستان بود تا معنایی را که از تازگی، رهایی و گشودگی در ذهن داشتم توضیح دهم و این البته در سطوح مختلف در دوستان دیگر هم هست و البته نمی‌خواهم اسم ببرم. این سه نفر از کودکی‌ای که می‌کنند شرمسار نیستند اما ترسیدم برخی دیگر از دوستان از مقایسه خلقیاتشان با کودکان چندان خوششان نیاید.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 1:14  توسط عباس  | 

آنچه در پی آمده پنج حکایت در باب کرامات شیخ است که پیش از این چهار دفتر آن به سمع و نظر رسیده و آن یکان آخر مرقومه ایست جدید و به قصد بستن این باب، غرض تجدید یادیست از روزگار گذشته.

 

حکایت یکان:قصه سه هزار و یک شب

آورد اند در سالیان پیش شیخی شرزه در مصاحبت ندیمان و مریدان در خانقاهی روزگار می گذارند. هنوز لختی از اسکان شیخ در خانقه مذبور برنگذشته بود که آوازه وی بر چین و ماچین بر رسیده بود. و هروز بر خیل مریدان وی افزون گشتی و هر دم در گوشه ایی جمعی بر وی حائل آمدی و پند برگرفتی.
شیخ از همه چیزی سخن بر زبان می راند و مریدان از هر کلام او از خود بیخود شدی جامه بر تن می دریدندی.
در این میان گاه شیخ در خلوت انس خود که دمادم با چای دارجلینگ یا احمد تی یا عجالتن این اواخر چای محسن همراه بود با مریدان نزدیک خویش آموزه های در پرده پوشیده ایی را بر زبان جاری می ساخت. و آن هیچ نبود الا عشق،یا به تعبیری زن ستاندن.مریدان دایره المعارف ها در این باب در محضر وی از بر کرده و باز گوش سخن بدادندی، گویی شیخ نامبردگان را هیپنوتیزم نموده بودی. و این حکایت سه هزار و یک شب روایت شد. بسیار در این میانه سخن رانده شد و ماحصل شیخی عذب ماند و جمع مریدانی نیز عذب.
و حکایت همچنان در میانه است

 

 

 

حکایت دویم: شیخ شب زی و جوانک کرجی

شبی شیخ شب زی ما در بارگاه خود لم داده ندیمان یکایک هریک وی را فرمانی می برند و جمعی نیز از دور و نزدیک به زیارت وی آمده بودندی تا ایشان را پندهی دهد.
در این میانه بانگی برخاست که یا شیخ جوانکی با موهای معجد رخصت دیدار دارد. شیخ که اندر احوالات عرفانی بود و با موبایل خود ور می رفت، لختی درنگ کرد و گفت بگو بیاید.
جوانک با شلواریی سرمه ایی و تی شرتی سرمه ایی (امر مشتبه نگردد) بر آستانه در ظاهر شد. یکی از مریدان بانگ زد گستاخت ترم اولی هستی. شیخ ما که پزشک عمومی نیست سرت را پایین انداخته، آمده ایی.

جوانک گفت: هفت هشت رشته ایی عوض کردم اکنون آمده ام تا شیخ مرا پندی دهد تا دیگر هوس تغییر رشته بر من مستولی نشود.

شیخ که در این قسمت از سریال در حاشیه بود به ناگاه همچون خورشید پشت ابر از پرده درآمد و گفت: جوانک آپدیت جدید ای وی جی را داری .

جوانک گفت: نه.

شیخ فرمود: خوب من فردا 12 ظهر که بیدار شدم و به مکتب ضرابخانه شدم برایت می گیرم.

جوانک گفت: چه ربطی داشت.

شیخ گفت: در این سکانس تو باید موی از سر برکنی و جامه بردری و تا کرج روی دست راه بروی.

جوانک گستاخ گفت:(این قسمت را می بایست از طریق پاد کست به سمع می رساندم که امکانات نیست)یا شیخ(به نحو لوسی).

شیخ گفت:بیا این ویندوز میme را بگیر جای ویستایت بذار فوق العاده خرکیست.

این سریال به تصمیم کارگردان و به جهت احترام به شعور مخاطب دارای پایان باز است. لذا از هموطنان عزیز تقاضا می شود با حدس زدن پایان آن با ما در این عمل خداپسندانه شریک شوند

 

 

 

حکایت سیم:مشتی عارف باش

روزی با شیخ شرزه مان در باغ شهری در حوالی سید خندان بودمی. در این میان شیخ از احوالات روزگار سخن بسیار راندی. گفتمی یا شیخ مرا پندی ده که چراغ راه نموده، راه از چاه باز شناسم. شیخ شرزه ما اندکی تامل کرد.چندان که گویی از این جهان فارغ شدی. کیف پر از دی وی دی و نرم افزارش را جابجا نمودی و رو در من نهادی و گفت: مشتی عارف باش

از خود بیخود شدمی. سر در خیابان نهادمی و مو برکندمی و سر از پل سید خندان درآوردمی. در خودرویی بنشستمی و از خدمت شیخ جستمی.

 

 

حکایت چهارم:اندر کرامات شیخ دیجیتال ما

راست است که اول بار شیوخ قم از طریق کامپیوتر به دنیای مجازی وصل شدند. و آورده اند که انگشت حیرت به دهان، نظاره گر این بی کرانه مجازی شدند. راستش بقیه داستان را نمی دانم. در حقیقت بقیه داستان از جایی شروع می شود که شیخ شوریده ما وارد داستان می شود.۵ سالی می شود که این شیخ شوریده که اکنون متخلص به شیخ دیجیتال است در نظرگاه ما عیان شده است و مریدان بسیار وی را برگرفته اند. آنچه در ذیل می آید حکایتیست در باب بزرگی و افتادگی  شیخ .                            

  آورده اند که  روزی شیخ شوریده ما با جمع همراهان از کوچه ایی دیجیتال برمی گذشتی، زیبارویی بر بالای بام رشک بردی بر شیخ و خیل همراهان، چندین  ویروس بروی حواله کردی.در این میان شیخ لحظه ایی هنگ بکردی،جمع یاران نعره برآوردی و قصد زیبارو بکردی. شیخ ما فرمود شکر که مر مرا مستوجب تروجان بودی اکنون به ویروس نیوفولدری بسنده شد. حلقه یاران نعره برآوردندی. موی از سر بکندی.

در این میان رندی از میان حلقه یاران گفت: یا شیخ طرف کیس بدی نیست.امر کن پا پیش بگذاریم. شیخ ما تا این سخن بشنید دو پا داشت دو پای دیگر قرض کردی و از کوچه دیجیتال سر به کوههای البرز و از آن پس به طبرستان نهادی. رند گفت: بابا طرف اینکاره نیست، ملت رو گذاشته سر کار.

 

 

حکایت پنجم: ما و شیخ وبلاگ نشین؛ حکایت آخر

 

از آن زمان که شیخ ما حلقه مریدان وی را در بر بگرفتی و نعره ها برآوردی بسیار بگذشته است. دیگر نه شیخ را آن یال و گوپال است که آوازه اش در خانقاه سروستان بود و نه بر تن مریدان پشم و پیله‌ایی مانده.

ایشان هر دو به گوشه ایی خزیده و در طلب خنکای سایه‌ایی و جرعه آبی گوارا.

خانقاه سروستان در سکوت است و از آن پس کسی به بزرگی شیخ ما بر خود ندید. عموجان آخرین بازمانده عصر طلایی خانقاه سخنان شیخ را با قدری تاملات خود در هم آمیخته به خورد جوانکان تازه دانشجو می‌دهد و آنان نیز خنده‌ایی از سر تمسخر به وی تحویل.

شیخ ما وادی دیجیتال برگزیده و سفره اندرزنامه خود در این جهان مجاز بگشوده است. مریدان که در فقدان شیخ بی‌تابند دمادم با پست و کامنت حدیث بی‌قراری خود باز می‌گویند. البت گاه با تاخیر.

دلبرکان مکتب ضرابخانه هر روز آپ دیت تر می‌شوند و ما را دریغ که شیخ را از این جماعت نصیبی نیست و خود نیز. شیخ از دیده‌ها غایب است و بر همه ناظر. کسی چه می‌داند.در طبرستان شاید گشایشی شده و از نعمت زیبارویان پیام نوری حظ بصر می‌برد. خاصه آنکه بر طبق قانون نسبیت انیشتن دختر را هر چه کم مایه‌تر خوش بر و رو تر. تفاوت میان دانشگاه آزاد و ملی از همین قسم است.

حکایت کوتاه می‌کنم و غرض از این زیاده‌گویی یادی از روزگاران درگذشته و چشمی به روزگار پیش رو بود. شیخ و مکتب دیجیتال همچنان برپا و حکایت کج دار و مریز همچنان باقی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 1:5  توسط کریم  | 

 
Grazr