« نمیتوانم زیبا نباشم
عشوهای نباشم در تجلی جاودانه
چنان زیبایم من
که گذرگاهم را بهاری نابخویش آذین میکند
در جهان پیرامنم
هرگز
خون
عریانی جان نیست
و کبک را
هراسناکی سرب
از خرام
بازنمیدارد
چنان زیبایم من
که الله اکبر
وصفی است ناگزیر
که از من میکنی
زهری بیپادزهرم در معرض تو
جهان اگر زیباست
مجیز حضور مرا میگوید
ابلها مردا
عدوی تو نیستم من
انکار توام »
همیشه هر وقت کم می آورم می روم سراغ احمد شاملو.
شاملو با آن هیبت و شمایل اسطوره ای و باصلابت اش، با آن صدای جادویی اش، آنقدر سرشار و وسیع است که از هر هول و هراس و طوفان و مصیبتی و از هر بیداد و ستمی که گریزان و خسته و بی تاب شوی، سخاوتمندانه پناهت می دهد و با کلامی به استواری و قدمت کوه و به شیوایی و ایجاز آیه های کتاب عهد عتیق و گوارایی آب زلال چشمه ها، جانت را جلا می دهد.
ویژگی بارز شاملو و وجه تمایز اساسی اش با شاعران دیگر، در تلفیق تغزل و حماسه است. در به هم آمیزی عشق زمینی و روحیه ی سلحشورانه . در مرام مبارزه جویانه ی خستگی ناپذیر و در نبرد بی امان و مستمر با استبداد و پلشتی و افشاگری نابکاران و در پیکار با وهنی که بر انسان می رود.
شاملو تا زنده بود از پا نیفتاد و به طور مستمر در احضار و بازآفرینی واقعیت اجتماعی- سیاسی زمانه ی خود به شکلی فراگیر و عام شمول طوری که تاریخ مصرفی به پهنای زمان ها و مکان های دیگر داشته باشد، روح اش را به عرقریزی واداشت. این هنرمند چند بعدی ( شاعر- نویسنده- مترجم- روزنامه نگار- پژوهشگر ) غول زیبای شعر زمانه ی ماست. هنر را در پیوند با اجتماع و هم راستا با تعهد اجتماعی و بیدار سازی توده ی مردم می خواست . می گفت: شعر باید شیپور باشد نه لالایی.
رسالت هنر از نظر شاملو، آگاهی دهی و رهایی بخشی است. به این تعریف او از هنر در لابلای یکی از شعرهایش نگاه کنید:
« هنر
شهادتی است از سر صدق
نوری که فاجعه را ترجمه می کند
تا آدمی
حشمت موهون اش را بازشناسد»
و نام مجموعه اشعارش را می گذارد: "مدایح بی صله". (قدری به این عنوان - در سرزمینی که بزرگ ترین شاعرانش عافیت طلب و مدیحه گوی حکام و ریزنده ی دُرّ قیمتی لفظ دَری به سودای سکه و صله ای در پای خوکان قدرت بوده اند و هستند - فکر کنید)
در کالبد احمد شاملو روحی ایرانی سیلان داشت . البته نه آن ایران زرتشتی بازی و نبش قبر کوروش کبیر و تفاخر پوچ و بی ثمر به تخت و تاج کیانی پادشاهان شوکت مقام هخامنشی و ساسانی و... بل ایران کوچه ها و خیابان های تهران و تبریز و اصفهان و رشت و ترکمن صحرا و ... در سال یکهزار و سیصد و استبداد. او این خاک خفقان زده ی خسته از خنجر خائنین و رنجه از حماقت جاهلین را با وجود این همه کج اندیشی و تنگ نظری مردمانش به هر حال دوست می داشت و هیچگاه از آبادانی اش چشم امید برنداشت. به میراث هویت ایرانی خودش می بالید. در لابلای یکی از شعرهایش، در اعتراف آمیز ترین سطر تاریخ ادبیات ایران می گوید:
« نام کوچک ام را دوست نمی دارم
و نام قبیله ای ام شرمسار تاریخ است...»
چون نام کوچک اش (احمد) عربی بود و نام خانوادگی اش نسب انیرانی داشت و به ترکان مهاجم و یغماگر برمی گشت.نظیر این شجاعت را در کدام گوینده ی دیگر سراغ دارید؟
نام خود را گذاشته بود: بامداد . تمثیلی از روشنایی. استعاره ای از دمیدن نور و به سرآمدن سیاهی.
هر وقت به تان توهینی شد، سراغ شاملو بروید . جوری دوباره احیاء تان می کند که رفته رفته حیثیت و حریم لگد مال شده و به زور ستاند ه تان را بازمی یابید . یا لااقل این انگیزه را در شما زنده نگاه می دارد و نمی گذارد مثل نور لرزان فانوسی شکسته، پت پت کند و خاموش شود.
آنها شما را عنصر نامطلوب و مساله دار و حتی بزغاله و خس وخاشاک لقب می دهند... شاملو اما زیبایی تان را به یادتان می آورد و به سوی آنها می غرد و این گونه نتیجه می گیرد: ابلها مردا / عدوی تو نیستم من / انکار توام !... یا بر عظمت ازیاد برده ات تلنگری می زند و ستایش کنان می گوید: شیرآهنکوه مردا که تو باشی !
لختی به این خطاب شیرآهنکوه مرد دقیق شوید و ببینید که چگونه با یک واژه سازی استادانه، چهار عنصر و چهار نشانه ی صلابت آگین را در یک ترکیب فشرده ی آهنگین خلاصه و تقدیم ما می کند.
هیچ شاعر معاصری به اندازه ی شاملو اهل اندیشه ورزی و قائل به تعمق و تفکر و محبوب قشر کتابخوان و دانشگاه رفته و البته آزاد اندیش و آزاده جان ما نیست. « آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک / همچون گلوگاه پرنده ای/ هیچ کجا دیواری فروریخته برجای نمی ماند...»
شاملو با رودررو کردن تان با واقعیت عریان، با ترسیم فصیح و هنرمندانه ی وضعیت راستین تان ( اگرچه تلخ و تراژیک و دردناک)، با مواجه ساختن تان با آن قسمت غبارگرفته و فراموش شده ی حافظه ی تاریخی تان، با شلاق زدن بر گرده ی غفلت تان، آدم را به تزکیه می رساند. و این کار هنرمند بزرگ و اصیل است. همان که ارسطو در باب کارکرد هنر می گوید: کاتارسیس (به تزکیه رساندن مخاطب).
اگر شاهکارهای عاشقانه ی چون انگبین شاملو را که خود بحث مفصلی دارد بگذاریم کنار، در باره ی شعرهای فلسفی، ژرف و حماسی اش باید گفت: تو شعرهایش را می خوانی ، اول اندوهگین و خُرد می شوی، سر به گریبان دریغ فرو می بری... ولی بعد بی اختیار مشت هایت در هم گره می خورد.
« نه
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوی دهلیزش
به امید دریچه ای دلبسته بودم»
"هوای تازه" و " آیدا در آینه" و " ابراهیم در آتش" و "دشنه در دیس"و "ترانه های کوچک غربت" اش را به دست بگیرید و خود را به آنها معتاد کنید. شما را از هر کدئین و مرفین دیگری نشئه تر می کند.
بگذریم... چه ستایش نامه ای شد در وصف شاملو ! (نوش جان و گوارای یادش). همه ی اینها بهانه ای بود تا یکی از چکامه های او را زنده و بازخوانی کنیم. این شعر را متناسب با حال و هوای این روزهای تلخ - و این سال های غم انگیز - و به یاد رنج تاریخی مان بخوانید:
□□□
جخ امروز از مادر نزاده ام
نه
عمر جهان بر من گذشته است
نزديک ترين خاطره ام خاطره ی قرن هاست
بارها به خون مان کشيدند
به ياد آر
و تنها دستاورد کشتار
نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود
اعراب فريب ام دادند
برج موريانه را به دستان پرپينه ی خويش بر ايشان در گشودم
مرا و همگان را بر نطع سياه نشاندند
و گردن زدند
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که رافضی ام دانستند
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که قرمطی ام دانستند
آن گاه قرار نهادند که ما و برادران مان يکديگر را بکشيم
و اين
کوتاه ترين طريق وصول به بهشت بود!
به ياد آر
که تنها دستاورد کشتار
جُلپاره ی بی قدر عورت ما بود
خوشبينی برادرت ترکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند
سفاهت من چنگيزيان را آواز داد
تو را و همگان را گردن زدند
يوغ ورزا بر گردن مان نهادند
گاوآهن بر ما بستند
بر گرده مان نشستند
و گورستانی چندان بی مرز شيار کردند
که باز مانده گان را
هنوز از چشم
خونابه روان است
کوچ غريب را به ياد آر
از غربتی به غربت ديگر
تا جست و جوی ايمان
تنها فضيلت ما باشد
به ياد آر
تاريخ ما بی قراری بود
نه باوری
نه وطنی
نه
جخ امروز
از مادر نزاده ام.