تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

1- پست قبلي مهراوه کامنت‌ فراواني را به همراه داشت اما پست قبلي که به نظرم جالبتر هم بود حتي شايد به نظر خود او هم نرسيد نمي‌دانم اين سکوت که فقط من و کريم آن را شکستيم به چه علت بوده است در هر حال اميدوارم به زودي بشکند و دوستان به اينترنت دسترسي يابند.
2- مي‌گويند در اين هواپيماي توپولوفي که سقوط کرده و اعضاي تيم ملي نوجوانان جودو نيز به رحمت خدا رفته‌اند سه جودوکار سالها با شناسنامه تقلبي در مسابقات نوجوانان شرکت مي‌کرده‌اند تا در عرصه‌هاي بين‌المللي با مبارزه با کساني که چندين سال (حدود 6 سال) از آنها کوچکتر بوده‌اند رقابت کنند دو نفر از آنها با شناسنامه پسرعمويشان عازم سفر به ارمنستان و سپس مسابقات جهاني بوده‌اند خدايشان بيامرزاد
3- سال قبل که پيش از فصل نوشتم پرسپوليس تيم مزخرفي است و قطبي اشتباه کرده که مربي‌گري آن را پذيرفته دوستان به من حمله آوردند که پرسپوليس بازيکنان خوبي جذب کرده و چرا چنين مي‌گويي. ببينيد با عنوان آيا ملخک براي دومين بار مي‌جهد که ديديم نجهيد حالا درباره امسال بگويم که اين تيم پرسپوليس دو برابر از پارسالي ضعيف‌تر است البته گمان نمي‌کنم به دسته پايينتر سقوط کند ولي اگر بتواند در نيمه بالاي جدول يعني جزو نه تيم بالاي ليگ باشد بايد به مربي‌اش جايزه داد چون واقعا بازيکنهاي چرتي دارد‌
4- در حاشيه مطلب بالا بايد گفت که مسؤولين پرسپوليس به دنبال نعلگر بسيار ماهري براي يک خر مرده هستند و مدتهاست که در پي مربي‌اي برجسته‌اند اما اي کاش براي بازيکن خوب هزينه مي‌کردند و نه مربي بگذاريد ترکيب چند سال بعد پرسپوليس را حدس بزنيم زماني که بازيکنهاي زير متوسط در اين تيم هستند و مربي مثلا مورينيو يا کاپلوست
5- به مبارکي شنيدم که مبلغ واقعي (نه مکتوب) قرارداد رحمتي براي سپاهان هفتصد و هفتاد ميليون تومان است و عقيلي که بازيش به رحمت خدا هم نمي‌ارزد هفتصد ميليون اين آمارها را در کنار بازيهاي افتضاح تيمها در ليگ ما، نرفتن به جام جهاني، حذف تحقيرآميز چهار تيم بالاي ليگ ما از ليگ قهرمانان آسيا و فقدان تاکتيک و تکنيک و اخلاق و .... در فوتبال ايران بگذاريد اي کاش به بيست سال قبل بر مي گشتيم انصافا فوتبالمان با هزينه کمتر قويتر بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 17:6  توسط عباس  | 

این هم مطلبی از مهراوه است که البته من منتشرش می‌کنم اما اکانتی هم برای مهراوه گذاشته‌ام که از این پس می‌تواند با آن مطلب بفرستد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 شنیدم میگن فرض محال ، محال نیست. با این مقدمه فرض کنید  شما ( بلا نسبت شما ، روم به دیوار!!!!!!) زن هستید. در مواجهه با اتفاقات زیر چه واکنش نشان می دهید!

 

1-     گرفتار صفی بی سروته شدین که با هزار جون کندن و تحمل فشار،خودتون رو رسوندین سرصف.اما در همین موقع مردی با هیبتی مهیب با سینه ای ستبر، خود رو جلو هول میده طوری که احساس میکنید مثل یک جوجه گرفتار چنگ شاهین شده اید

          الف- به ما یاد دادند که زن ِ با حیا خودشو میکشه کنار و جاشو میده به اون مرد سبیلو

          ب- با پر رویی جلوش می ایستید و میگین اینجا جای منه و حاضر نیستم بکشم کنار!

 

2-پشت چراغ قرمز ایستاده اید. تایمر چراغ راهنمایی روی صفر گیر کرده. شما هم در ردیف اول صف ماشین ها ایستاده اید. همه منتظر چشم به چراغند که به آن سوی چهار راه یورش ببرند! اما مدتیست ماشین پشت سر شما که از قضای روزگار باز مردیست کم طاقت ، مدام بوق میزند و چراغ میزند و عربده میکشد! و شما مانده ای وقتی چراغ هنوز قرمز است کجا باید بروی!

 

الف- وقتی چراغ سبز شد بهتره سر به سرش نذارین و بهش راه بدین که بره . اینجور آدما خطرناکند. ممکنه یه وقت بماله به ماشینتون . اونوقت جواب پدر یا برادر یا همسرتون رو باید چی  بدین؟

 

ب- اگر شده حتی با یک ترمز ناگهانی و له کردن صندوق عقب ماشینتون بهش اجازه نمیدین بهتون زور بگه!

 

3-  همراه خواهر یا دختر تون ( یا اصلا تنها) به یک مکان تفریحی رفتین. اما عده ای از مردان غیور این دیاربراتون مزاحمت  ایجاد کرده اند. احساس میکنید به حیطه ی خصوصی تون تعرض شده. احساس میکنید آنان حقتون رو در استفاده ی سالم و بی دغدغه ی تفرجگاه زیر پا نهاده اند

 

الف- به ما یاد دادند زن با حیا باید زود جمع کنه و در سکوت صحنه رو ترک کنه

ب- با گستاخی جلوی تعرض اون افراد میایستید و به 110 زنگ میزنید یا پلیس پارک رو خبر میکنید؟

 

4- تو تاکسی نشستین . آقایی چاق با کیفی بزرگ کنارتون نشسته. دست بر قضا این آقا نشستن هم بلد نیست و هر چی بیشتر طی مسیر میکنید خود رو رها تر و آزاد تر به دست چرتی دلنشین میسپارد.

 

الف- وسط راه پیاده میشین و با تاکسی دیگر خود را به مقصد میرسانید

ب- چرت اون آقا رو پاره میکنید و بهش تذکر میدین که رعایت کنه

 

و صدها مثال دیگر...

 

هر کدوم از خانوم ها در مواجهه با چنین رخداد هایی واکنش های متفاوتی نشان میدهند

 

ازدیدگاه آموخته های سنتی، زن ِ خوب زنیه که اهل سکوت،گذشت،مسامحه، وا گذاشتن ، ترک میدان، مدارا، مماشات و... باشه. در این دیدگاه جسارت مترادف با بی حیا بودن هست. این گروه نمیتوانند حق طلبی زنان را برتابند و سعی دارندآنان را به چوب تهمت های ناروا از میدان به در کنند.اغلب در چنین فضایی  ،خانوم های گروه دوم حالت تدافعی وتهاجمی دارند. و حتی گاه از ترس آن که مبادا مورد ظلم واقع شوند بر حریف میتازند و گاه گوی ظلم و ستم را از حریف میستانند

(خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 22:29  توسط عباس  | 

 

بچه که بودم گمان می کردم بزرگسالی اصل زمانی است که آدم دیگر همه چیز را می فهمد و می داند و حالا هر کاری را که دلش بخواهد و اراده کند، می تواند انجام دهد.

این دقیقا نخستین اشتباه زندگی بیشتر ما آدم هاست.

برای همین مدام عجله می کنیم بزرگ شویم و صدای مان کلفت شود و استخوان بترکانیم و پول جمع کنیم و چه و چه، تا بتوانیم بزنیم به قلب به ماجرا.

غافل از این که اصل ماجرا درست پشت سرمان، توی همان دوران کودکی، لای آن روزها و شب های رنگین و درخشان فراموش می شود وبعد از آن یاد می گیریم عادت کنیم هی عین بُز سر بجنبانیم و هی آه پرافسوس و پر سوزو گداز بدهیم بیرون.

 چقدردل تان برای آن روزها تنگ شده؟

 لنگستون هیوز (شاعر سیاهپوست آمریکایی) می گوید: آوازهای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه !

 روزهایی بود که دانش لب آب زندگی می کرد و می شد در تنبلی لطیف یک مرتع با فلسفه های لاجوردی خوش بود . روزهایی بود که در سمت پرنده فکر می کردیم و نبض مان با نبض درخت می زد. روزهایی که مغلوب شرایط شیرین بازی و شادابی علف و شیدایی شب پره بودیم .روزهایی که پادشاه اسباب بازی های مان بودیم. در متن عناصر می خوابیدیم و با تکان دست نخستین پیک خورشید بیدارمی شدیم.

 آه زندگی ... چه ماجرای غریب و غم انگیزی هستی!

ما را به کجا می بری؟

ما بلدرچین های بی پناه از داس برزگر می ترسیم

ای روزگار نقش و نگاران!

ای دل خفته، ای خواب شیرین!

 □□□

 ناپلئون بر اسب خود نشسته بود و نگاه اش انتهای افق را می خراشید . اسب اش خسته و سنگین و مضطرب سر به زیر افکنده بود و صبورانه پیش می رفت. ناگاه ضربه ای برگرده ی اسب کوبیده شد. اسب ایستاد. هراس در سینه اش کوبیدن آغاز کرد. صاحب اش را از پس این همه سال ها دیگربه خوبی می شناخت. امپراطور جنگ های صعب و فاتح سرزمین های پهناور گفت:« اسب من، می ترسی؟»

اسب خموده و خموش، گوش هایش را تکان داد و به شیوه ای غریزی به عجز خود اعتراف کرد.سپس در طوفان جمله ای خرد کننده ، طومار تمام خاطرات و یادبود های گوارای اسب در هم پیچیده شد:« اگر می دانستی این بار تو را به کجا می برم، بیشتر بر خود می لرزیدی! »

 □□□

 و من درآستانه ی دهه ی سوم عمرم، شب ها وقتی که با خود تنهای تنهای ام و در خلوت ترین گوشه های هزارتوی بی رحم ذهن ام دارم دنبال تکه جایی برای پنهان شدن، برای خود را همچون شیئی رو به زوال در آغوش گرفتن و نجوا کردن و گریستن می گردم، همین جمله ، همین صدا و با همان میزان تحکم و تهدید، ناگهان از جایی نامعلوم در سرم ، در دهلیز اندیشه ام طنین انداز می شود: « اگر می دانستی تو را به کجا می برم، بیشتر بر خود می لرزیدی! »

 

ما را به کجا می بری؟   زمان را به کجا می بری؟   تاریخ را به کجا می بری؟

شکل ها و قیافه های پیشین مان ، آن صورتک های اهدایی ترک خورده ی خودت را به کجا می بری؟

لالایی ها و آن قصرهای امن دور از دسترس جادوگر سوار بر جارو را به کجا می بری؟

 نام ها و نشانه های ما را با خودت به کجا می بری؟

 □□□

دارم رفته رفته  ایمان می آورم انسان تنهاترین موجودیت زمین است. محکومی شگفت زده با اشتیاقی بیهوده. با اضطرابی درمان ناپذیر و دلهره ای به فراخی تمام جهان.

هوش اش و اندیشه اش بلای جانش است. همین که به عجز خود آگاه شوی، دیگر کلک ات کنده است و انسان به عجز خود آگاه شده است.

 با این همه، همیشه چیزی است که نمی گذارد کاملا مایوس شویم.

در یاس بارترین لحظه ها بر ما نهیب می زند و ما را دوباره برمی خیزاند.

طناب می اندازد به ته چاه و با لبخندی گشاده ما را دوباره به آفتاب و آسمان و پرنده دعوت می کند.

پشت خسته مان را می مالاند و در گوش مان اوراد دریانوردهای کهن - وقتی که به کشف جزایر دوردست می رفتند - را نجوا می کند.

 پوچی تا مغز استخوان ام رسوخ کرده ولی تمام اعضا و جوارح ام،  تک تک سلول های ارگانیسم من شهادت می دهند امید تنها مذهب حقیقی آدمیزاد است و امیدواری تنها طریق رستگار شدن.

 امید همیشه آخرین چیزی است که از دست می رود.

 می شود تلاش کرد دوباره و بازهم کودکی ورزید؟ می شود کوشید دوباره مثل وقتی زندگی کرد که هیچگاه در صف توزیع دلیل و منطق نمی ایستادیم؟ مثل زمانی که اشیاء و پدیده ها همه سخاواتمندانه  ما را به شگفتی های پاک و تازه مهمان می کردند؟ مانند موقعی که جهان خواب و بیداری مان یکی بود و چتر اعتماد و آرامش هر جا که می رفتیم روی سرمان سایه می افکند؟

 باید همواره زانوی به خاک آغشته را مالش داد و برخاست.

 باید  وا دادن را لعنت کرد، درجا نزد و باز هم سرود خوانان ادامه داد :

 

The Woods Are Lovely, Dark And Deep

             But I Have Promises To Keep                

          And Miles To Go Before I Sleep           

          And Miles To Go Before I Sleep             

 

... اما من تعهداتی دارم که باید به انجام رسانم

و فرسنگ ها راه را پیش از آن که به خواب فرو روم، بپیمایم

و فرسنگ ها راه را پیش از آن که به خواب فرو روم، بپیمایم   

                                  

                                                       تی. اس. الیوت

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 10:16  توسط ابوالفضل  | 

دیگر همه ی نگرانی ها تمام شد،  آسودگی پیشه کنید ، زیرا که در همین لحظه‏ی اکنون توانستم تخمی با زرده های متعدد بگذارم و رایانه‏ی جواب شده توسط تمام متخصصان جهان را با دستان توانای خودم ( تصویرش را همین پایین گذاشته‏ام، تکیه داده بر مانیتوری کهن سال) درست کنم، هر چند که در این راه ناخن انگشت اشاره‏ی خود را قربانی کردم........... ولی به هر حال به شادباش این چنین حادثه ای، الان دارم آش دوغ بدون نخود می خورم و آهنگ شب سپید گوگوش را گوش می دهم.

 آخرین تصاویر ارسالی از دستان توانمند خودم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 19:9  توسط مرتضی  | 

متاسفانه، امروز بعد از سه روز که به وبلاگ مراجعه کردم ، متوجه شدم که احتمالا یکی از دوستان از طرف من چند کامنت در جواب به خانم مهراوه گذاشته، البته این اتفاق سال پیش هم یک بار افتاده بود ، که همونجا همه باهم به توافق رسیدیم که این کار کاملا غیر اخلاقیه، ولی متاسفانه این ماجرا دوباره تکرار شد.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 21:24  توسط مرتضی  | 

اين مطلب از آن مهراوه است از او بخاطر همراهي‌اش ممنونم
از کريم عذر مي‌خواهم که پستش را عوض مي‌کنم چون اين مطلب هم مربوط به چند روز يش است که به جهت چند پست ديگر معطل ماند و من فعلا تا پست ديگري نيامده آن را منتشر مي‌کنم

(چنگیز خان در اوایل قرن هفتم(616 ه. ش) با یورش به حکومت ایرانی خوارزمشاه  ،کشورمان را مورد تاخت و تاز قرار داد. بزرگ ترین آرزوی چنگیز و بازماندگان وی این بود که همه ی شهرها و آبادی ها را به بیابانی بکر تبدیل کنند. بار دیگر در سال 651 هولاگو خان که از نوادگان چنگیز بود و از سوی خان بزرگ مغول ماموریت یافت به این سرزمین آباد و پر نعمت یورش اورد.تنها حس این حمله ی ویران گر برچیده شدن سلسله ی 500 ساله ی خلافت عباسی و در هم شکستن قدرت خلفا بود!

در سال 694 یکی از ایلخانان مغول به نام غازان خان برای بهبود معیشت، تجارت، اقتصاد،قضاوت،فرهنگ،سپاه و.... دست به یک سسلسله اصلاحات زد. وی در مدت نه ساله ی حکومتش توانست جانی تازه به پیکر بی جان و رو به احتضار مام وطن دهد!

گر چه اقدامات مثبت غازان خان سبب نیک نامی اش در میان ایرانیان شد و لیکن لازم است انگیزه ی واقعی وی را از این اصلاحات بدانیم.

غازان برای توجیه و جلب نظر مساعد شاهزادگان مغول که اساسا دنباله روی جد بزرگشان چنگیز بودند و تمایلی به اصلاحات نداشتند گفت: اگر توان اقتصادی این منطقه احیا نشود ،مغولان برای همیشه باید از منافع خود در این منطقه چشم بپوشند. به عبارتی این گاو لاغر و بیمار و صد البته شیر ده در صورت عدم مراقبت از دست خواهد رفت!!

به برکت اصلاحات غازان حکومت ایلخانی 62 سال بعد(756 ه.ق) هم توانست به بهره برداری از این منطقه ادامه دهد.

سوال اساسی اینجاست

-         اصلاحات غازان  خدمتی بود به جامعه ی ایرانی؟

-         اگر این اصلاحات انجام نمیشد حکومت ایلخانان 62 سال پس از مرگ غازان میتوانست ادامه ی حیات دهد؟

 

به عقیده ی من سرکوب جنبش سبز بیش از پیروزی آن به روند ایجاد دموکراسی و سکولاریزه شدن جامعه کمک خواهد کرد و من به اعمال خشونت آمیز و امنیتی شدن فضا بیش از پیروزی اصلاح طلبان دل بسته ام!... )

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 18:6  توسط عباس  | 

 

این روزها حالم اصلا خوب نیست. هیچ چیز به دهنم مزه نمی کند. هر طور می خواهم حواس خودم را از توجه به اتفاقات چرک و نکبت دو سه هفته ی گذشته بازدارم، نمی شود. نه، اصلا نمی شود.

 حتی رفته رفته دارم خیال می کنم:« نه ، این برف را سر باز ایستادن نیست...»

 مجبوریم مدتی را در همین وضعیت برزخی بگذرانیم تا پس از گذراندن دوران نقاهت ، در گرگ و میش یکی از روزهای آینده دوباره پنجره اتاق مان را باز کنیم - و این بار مثل احمق ها-  داد بزنیم: صبح به خیر ایران!

 چه کنیم با این جبر جغرافیایی؟

پس در این فاصله ی دلتنگی آور که منتظریم تا تلخی این چند هفته ی اخیر در ته ذهن مان رسوب کند و دگر بار خودمان را با فضیلت های عام وحقیر روزمره سرگرم کنیم یا به سراغ دلخوشکنک های محبوب و آرام کننده مان برویم، بد نیست نقبی به گفته های بزرگان قوم خود بزنیم و ببینیم مشاهیر تاریخی مان چه گفته اند.

 من از باب ارادت و علاقه ی شخصی ام دیشب رفتم سر وقت صادق هدایت و رمان حاجی آقا و همچنین نامه های چاپ شده ی جذاب او به دوستان و رفقای گرمابه و گلستان اش.

 این هم تحفه ی من از این  سفرشبانه:

 « باری، ایران و مافیها را زود فراموش کردید. حق هم دارید. تا می توانید این خواب خوفناک، این کابوس جانگداز را به یاد نیاورید...»

 سطری از نامه ی صادق هدایت به تقی مدرسی ، که مدرسی آن موقع (1304) درفرانسه بود.

□□□

 « همین قدر می دانم که از آن گندستان، از آن قبرستان گندیده ی نکبت بارخفه کننده ، عجالتا خلاص شده ام...»

 از نامه ی هدایت به مجتبی مینوی – وقتی که در سال 1315 برای یک سال به هند سفر کرده بود و اتفاقا شاهکار خود «بوف کور» را نیز همان جا نوشت و چاپ کرد)

 □□□

 «متاسفم چرا نتوانستم زودتر، از آن لجنزار گندیده بگریزم....»

 از نامه ی هدایت به انجوی شیرازی در آخرین سال زندگی اش در پاریس (1329)

 □□□

 «حاجی آقا: تا ترس و زجر و عقوبت دنیوی و اخروی در میان نباشد، گمان می کنید می آیند برای من و سرکار کار کنند؟... اگر ما مردم را از عقوبت آن دنیا نترسانیم و در این دنیا از سر نیزه و مشت و توسری نترسانیم، فردا کلاه مان پس معرکه است.

اگر پسر من که تازه تکلیف شده، زن ندارد و من جلوی او جفت و تاق صیغه می گیرم ، عقیده ی مذهبی اش سست بشه، دیگر دنبال موش آتش زدن نمی دود. نظم و قانون را به هم می زنه. اگر عمله روزی ده ساعت جان می کنه و کار می کنه و به نان شب محتاجه و من انبار قالی ام تا طاق چیده شده، باید معتقد باشد که تقدیر این بوده.

ما باید مانع پیشرفت مردم اینجا بشیم، تا دنیا به کام ما بگرده و گرنه سپور سرگذر خواهیم شد. خوشبختانه در اینجا زمینه برای ما مساعده. وظیفه ی ماست که مردم را احمق نگه داریم تا سردرگریبان خودشان باشند و تو سرهم بزنند...»             

 از کتاب حاجی آقا - ص97

□□□

 «حاجی آقا: ایران بوی نفت می ده. یک جرقه کافیه که آتش بگیره. برای جلوگیری از این پیشامد ، ما محتاج به ملت احمق و مطیع و معتاد هستیم...

 نباید گذاشت که پشت مردم باد بخوره و یوغ اسارت را از گردن شان بردارند و تکانی بخورند. باید دستگاه قدیم را تقویت کرد، حتی باید به مجسمه های شاه سابق احترام گذاشت...»

 از کتاب حاجی آقا - ص 95

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 14:22  توسط ابوالفضل  | 

پیشتر من و یک خر نقش اول این پست را ایفا می کردیم. بدلیل مسائل امنیتی من و خر همزمان حذف فیزیکی شدیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:52  توسط مرتضی  | 

موقعيت‌هاي زير را تصور کرده و گزينه درست را انتخاب کنيد.

الف) داريد چند گيگ مطلب را براي دوستتان مي‌ريزيد توي فلش، ولي خيلي طول کشيده؛ يکي يکي داريد رفتن فايلها رو تو فلش دنبال مي‌کنيد وقتي يک فايل چندصد مگي تا نود درصد رفته تو فلش يکدفعه پيام مياد که فلشتون پره و .....
1- اون چيزي که زياد داريم وقته، اين معطليا تو زندگي ما به حساب نمياد. اتفاقا اعصابم هم از اين معطليا خورد نميشه، مثل موندن پشت ترافيک لذت‌بخشه
2- از يه نرم‌افزار که سرعت انتقال اطلاعات رو بيشتر مي‌کنه و امکانات بيشتري براي کنترل اين کار ميده استفاده مي‌کنم.

ب) چند تا فيلم بالاي هجده سال توي کامپيوترتون هست مي‌خواهيد از ديد اطرافيانتون که احتمال مي‌ديد کمي هم تو کامپيوتر واردن دور نگهداريدشون.
1- در عمق چند تا پوشه مي‌گذاريدشون و دعا مي‌کنيد که متوجه نشن
2- کليک راست مي‌کنيد و فايلها را به صورت عادي مخفي کرده و به خدا توکل مي‌کنيد که اونا متوجه نشن
3- اصلا براتون اهميتي نداره، بذار ببينن حالشو ببرن.
4- از يک نرم‌افزار قوي مخفي‌کننده استفاده مي‌کنين که عقل جن‌هاي عادي بهش نميرسه

ج) داريد يه سي‌دي يا دي‌وي‌دي فيلم رو تو کامپيوتر کپي مي‌کنين. کلي معطل شدين، تا نود و نه درصدش رفته، يه دفعه پيام مياد که نميتونه اونو بخونه و همه چيز مي‌پره.
1- دوباره ميرم از يکي اون فيلمو مي‌گيرم
2- سي‌دي رو ميشکنم و عصبانيتم رو سر اولين کسي که به من بر بخوره خالي مي‌کنم
3- با نرم افزار کپيش مي‌کنم که اگه نتونست همش رو بگيره لااقل تا اونجايي رو که بشه حفظ ميکنه و ديليت نميشه

د) اهل فضليد و دانش و کلي فايلهاي متني و پي‌دي‌اف و مثل اون تو کامپيوترتون هست مي‌خواهيد يه فايل رو پيدا کنيد از جستجوي خود ويندوز استفاده مي‌کنيد و بعد از نيم ساعت معطلي تازه مي‌بينيد که جستجوي مناسبي انجام نداده‌ايد و دوباره بايد از نو جستجو کنيد و با مشت مي‌کوبيد روي ميز کامپيوتر
1- همه پوشه‌هايي رو که حدس مي‌زنيد فايل تو اون هست يکي‌يکي مي‌گرديد و دعا مي‌کنيد که زودتر پيداش کنيد
2- از نرم‌افزاري استفاده مي‌کنيد که در بير ثانيه نتيجه رو تحويلتون ميده

ه) دارين يه فايل حجيم رو دنلود مي‌کنين. سه ساعته به اينترنت وصل شدين تا دانلودش کنين و الآن نود و نه درصدش دانلود شده، يک دفعه يه پيام خطا مي‌آد و کل سه ساعت دانلودتون مي‌پره
1- به بخت بد لعنت مي‌فرستيد و به اين فکر مي‌کنيد که آن روز چه گناهي انجام داده‌ايد که خدا چنين حالي از شما گرفته.
2- به اينترنت و کامپيوتر و مملبکت و. سياست و ... فحش ميدين تا کمي دلتون خنک بشه
3- دوباره از نو ميزنين تا دانلود بشه و هزار تومن نذر ميکنين که اين بار قطع نشه
4- از يک نرم‌افزار استفاده مي‌کنين که هم سرعت رو خيلي بالاتر مي‌بره و هم اگه قطع شد دوباره از همون جايي که قطع شد ادامه ميده

و) هي فلشتون ويروسي ميشه و فايلهاش مي‌پره و پوشه‌ها مخفي ميشن و مستقيم باز نميشه و ...
1- مي‌برين يه نفر درستش کنه و اون هم يه منتي سر شما ميزاره
2- يه نرم‌افزار ساده نصب مي‌کنين که مانع از ورود اين نوع ويروسها به فلش ميشه

براي کساني که در جواب به سؤالها معمولا گزينه آخر را انتخاب مي‌کنند توصيه مي‌کنم به پستهاي مختلف نرمجان نظري بيندازند پستهاي قديمي هم به حالتان مفيد است حتي اگر برايتان مهم نباشد که نرم‌افزار پولي است يا مجاني، هم باز خيلي از آن نرم‌افزارها بدردتان خواهند خورد البته به نظر مي‌رسد حتي مجيد و مرتضي هم ديگر علاقه‌اي به گزينه‌هاي نرم‌افزاري ندارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 14:56  توسط عباس  | 

 آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟

هنگامی که حکومتی خودکامه به بحران آخرین خود نزدیک می‌شود، مراحل اضمحلالش قاعدتاًً در دو مرحله اتفاق می‌افتد. پیش از فروپاشی نهایی، گسستگی اسرار آمیز به وقوع می‌پیوندد: به یکباره مردم در می‌یابند که بازی تمام شده است، آنها به سادگی دیگر نمی‌ترسند. قضیه فقط این نیست که رژیم مشروعیتش را از دست می‌دهد، بلکه اعمال قدرتش به خودی خود به عنوان واکنشی از سر ناتوانی و ترس تعبیر می‌شود. همه ما با این صحنه کلاسیک کارتونی آشنایی داریم: گربه به پرتگاهی می‌رسد، اما به راه رفتنش ادامه می‌دهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده می‌گیرد؛ فقط هنگامی افتادنش آغاز می‌شود که به پایین نگاه می‌کند و ژرفای دره را می‌بیند. رژیمی که اقتدارش را از دست می‌دهد، شبیه همان گربه بالای پرتگاه است: برای افتادن فقط کافیست که یادش بیاندازید به پایین نگاهی بیاندازد...

در کتاب شاه شاهان، که شرح کلاسیکی از انقلاب خمینی است، ریژارد کاپوشینسکی لحظه دقیق این گسست را نشان می‌دهد: بر سر چهارراهی در تهران، هنگامی که پلیس بر سر تظاهرکننده‌ای داد کشید که حرکت کند و او از جایش تکان نخورد، پلیس شرمنده صرفاً از خیر او گذشت؛ یکی دوساعت بعد، همه تهران این داستان را می‌دانستند و اگرچه درگیری‌های خیابانی هفته‌های متمادی ادامه داشت، همه به نوعی می‌دانستند که بازی دیگر تمام شده است. آیا اکنون هم اتفاق مشابهی در حال وقوع است؟

روایت‌های مختلفی از اتفاقات تهران وجود دارد. برخی در این اعتراضات اوج "حرکت اصلاح‌گرایانه" هوادارغرب را می بینند که در همان جهت انقلابهای "نارنجی" در اوکراین، گرجستان و غیره بود - واکنشی سکولار به انقلاب خمینی. ایشان این اعتراضات را به عنوان نخستین گامها در جهت ایرانی جدید، سکولار و لیبرال دمکرات می بینند که از بنیادگرایی اسلامی آزاد شده است. این تعبیراز سوی شکاکانی خنثی می‌شود که باور دارند احمدی‌نژاد واقعا برنده شده است: او صدای اکثریت است ، در حالی که هواداران موسوی از میان طبقه متوسط و فرزندان نازپرورده آنان می‌آیند. به طور خلاصه می‌گویند: بیایید توهم‌ها را به کناری بگذاریم و با این حقیقت روبرو شویم که، با احمدی‌نژاد، ایران رییس جمهوری دارد که لایق آن است. در مرحله بعد، کسانی هستند که موسوی را به‌خاطر تعلقش به نظام روحانی حاکم رد می‌کنند که تنها قیافه ظاهری‌اش از احمدی‌نژاد بهتر است: موسوی هم قصد دارد برنامه انرژی هسته‌ای را ادامه بدهد، مخالف به رسمیت شناختن اسرائیل است، به علاوه به عنوان نخست وزیر درسالهای جنگ با عراق از حمایت کامل خمینی برخوردار بوده است.

دست آخر، غم‌انگیز ترین این مواضع متعلق به "چپ گرایان" طرفدار احمدی‌نژاد است: مهمترین مسئله برای ایشان استقلال ایران است. احمدی نژاد برای این پیروز شد که برای استقلال کشور ایستادگی کرد، فساد نخبگان سیاسی را نشان داد و سرمایه نفت را درجهت ارتقای درآمد اکثریت فقیر به کار برد - احمدی نژاد واقعی این است ، یا اقلا به ما این‌گونه می گویند، که زیر تصویرمتحجر و منکرهولوکاست که رسانه‌های غربی از او ساخته‌اند، ‌پنهان است. بر اساس این دیدگاه، آنچه اکنون در ایران در حال وقوع است تکرار واقعه برکناری مصدق در۱۹۵۳ است - کودتایی با خرج غربیان برعلیه رییس‌جمهورمشروع و قانونی. مشکل این دیدگاه فقط انکار مستندات نیست: مشارکت بالای راًی‌دهندگان ازمیزان معمول ۵۵ درصد به ۸۵ درصد را فقط می‌توان به عنوان رأی اعتراضی تعبیر کرد. به علاوه،‌ این دیدگاه عدم درک خود را از نمایش اصیل اراده مردم به نمایش می‌گذارد، و قیم مآبانه می‌پندارد که برای ایرانیان عقب‌مانده، همان احمدی‌نژاد مناسب است - اینها هنوز آنقدر به بلوغ نرسیده‌اند که چپ سکولار بر ایشان حکومت کند.


این روایتها، با وجود تعارضات شدیدی که با هم دارند، همگی بر اساس محور تقابل بین تندروهای اسلامی با اصلاح‌گرایان لیبرال غرب‌گرا بنا شده‌اند. به همین دلیل است که نمی توانند جایگاه موسوی را تعیین کنند: آیا بالاخره موسوی اصلاح طلبی با پشتوانه غرب است که به دنبال آزادی فردی بیشتر و بازار آزاد است، یا عضوی از نظام روحانی حاکم که نهایتاً پیروزی‌اش هیچ تأثیر جدی در تغییرطبیعت رژیم ندارد؟ چنین نوسانات فاحشی در این تحلیل‌ها نشانگر آن است که همگی از درک طبیعت حقیقی این اعتراضات عاجزند.


رنگ سبزی که هواداران موسوی اختیار کرده‌اند، فریاد‌های الله اکبری که از پشت‌بامهای تهران در تاریکی شب طنین انداز می‌شود، به وضوح نشان می‌دهد که ایشان این عمل خود را تکرار انقلاب ۱۹۷۹ خمینی می‌دانند، ‌بازگشت به ریشه‌های آن و شرایط پیش از انحراف انقلاب . این بازگشت تنها شامل برنامه‌ها نمی‌شود؛ حتی بیش از آن شیوه فعالیت جمع را مد نظر دارد، اتحاد راسخ مردم، اتفاق نظر و یکپارچگی فراگیرشان، خود-سازماندهی ابتکاری‌شان، شیوه‌های فی‌البداهه‌ برگزاری اعتراضاتشان، ترکیب منحصر به فردخود انگیختگی و نظم اشان، یا آن راهپیمایی تهدید آمیز هزاران-هزارشان در کمال سکوت. ما اینجا با خیزش مردمی اصیلی از طرفداران مغبون‌شده انقلاب خمینی سروکار داریم.

چندین پیامد مهم از این دیدگاه نتیجه می‌شود. نخست، ‌احمدی نژاد قهرمان اسلام‌گرایان فقیر نیست، بلکه یک پوپولیست واقعا فاسد اسلامو-فاشیست است، یک یرلوسکونی ایرانی که ترکیب رفتارهای دلقک‌ مآبانه و اقتدارگرایی سیاسی ظالمانه‌اش حتی اکثریت آیت‌الله‌ها را هم معذب می‌کند. نان پخش کردنهای عوام‌فریبانه‌اش به فقرا نباید ما را بفریبد: پشت سراو نه فقط سازمانهای سرکوب‌گر پلیس ودستگاههای بسیار غربی شده روابط عمومی ، بلکه یک طبقه تازه به‌دوران رسیده ثروتمند قوی ایستاده که در نتیجه فساد رژیم به‌وجود آمده است ( سپاه پاسداران ایران نیروی شبه نظامی طبقه کارگر نیست، بلکه نهادی فوق‌العاده فاسد و قدرتمندترین مرکز ثروت در کشور است).

ثانیاً، باید بتوان تفاوتی مشخص میان دو کاندیدای اصلی مقابل احمدی‌نژاد، یعنی مهدی کروبی و موسوی، قائل شد: کروبی عملاً یک اصلاح طلب است، او اساساً نسخه ایرانی از هویتی سیاسی را ارئه می‌دهد که به همه گروهها قول مساعدت می‌دهد. موسوی کاملا با او متفاوت است:‌ نام او مترادف بازدمیدن در رویایی عمومی است که انقلاب خمینی را به پیروزی رساند. حتی اگر این رویا یک "آرمانشهر" بود، باید در آن آرمانشهر اصیل انقلاب را جستجو کرد. این بدان معنی است که انقلاب ۱۹۷۹ خمینی را نمی‌توان به جریان تندروی اسلامگرایی که قدرت را در دست دارد تقلیل داد - این انقلاب بسی فراتر از آن بود. اکنون زمان به یاد آوردن شور وشوق باورنکردنی سال اول پس از انقلاب است، به همراه انفجار نفس گیر خلاقیت سیاسی و اجتماعی، تجربه‌های تشکیلاتی و بحثهای میان دانشجویان و مردم عادی. این حقیقت که چنین انفجاری باید خاموش می‌شد، گواه آن است که انقلاب خمینی واقعه سیاسی اصیلی بود، یک "گشایش" موقتی که نیروهای بی سابقه تغییر اجتماعی را آزاد می‌ساخت، لحظه‌ای که در آن "هر چیز ممکن به نظر می‌رسید". آنچه به دنبال آن واقع شد، بسته شدنی تدریجی بود که از طریق به‌دست گرفتن کنترل سیاسی توسط نظام اسلامی حاصل شد. به زبان فرویدی،‌ باید گفت حرکت اعتراضی این روزها "بازگشت سرکوب‌شد‌گان" انقلاب خمینی است.

و دست آخر، این بدان معناست که در اسلام پتانسیلی حقیقی وجود دارد - برای یافتن یک "اسلام خوب" لازم نیست به قرن دهم بازگردیم، آن را همین‌جا در مقابل چشمانمان می‌توانیم ببینم.

آینده نامشخص است - بسیار ممکن است آنان‌که بر اریکه قدرتند جلوی انفجار توده‌ها را بگیرند، و گربه ما هم به قعر دره سقوط نکند،‌ بلکه دوباره خود را بر زمین استوار بیابد. در هر صورت، رژیم ایران دیگرنه همان رژیم قبلی، بلکه قدرت خودکامه فاسدی میان بقیه خواهدبود. نتیجه هر چه شود، بسیار مهم است که به خاطر بسپاریم که هم اکنون شاهد واقعه‌ عظیم رهایی‌بخشی هستیم که در قالب جدال میان لیبرالهای غرب‌گرا و بنیاد‌گرایان ضد غرب نمی‌گنجد. اگر واقع‌بینی منفی نگرمان سبب شود ظرفیت درک بعد رهایی بخشی آن را از دست بدهیم، باید گفت که ما در غرب عملا در حال ورود به دوره پسا-دموکراتیکی هستیم که در آن به انتظار احمدی‌نژاد خودمان نشسته‌ایم. ایتالیایی‌ها اکنون نام او را میدانند: برلوسکونی. سایرین هم در صف منتظرند.

 

برگرفته از :  

http://bahmanhatefi.blogspot.com/2009/06/blog-post_25.html

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 2:0  توسط مرتضی  | 

در نوشته‌هاي ميثم که به حق خواندني و تامل‌برانگيزند مدتهاست شيوه نگارشي که نزد داريوش آشوري مي‌ديديم ديده مي‌شود ميثم آنچنان بر استفاده از اين شيوه تاکيد مي‌ورزد که حتي در کامنتهايش هم کسره‌هاي آشوريانه را مي‌گذارد البته اينکه من اين نحوه نگارش را به آشوري نسبت مي‌دهم بر اساس حدس خودم است وگرنه شايد ميثم شيوه‌اي خاص خود داشته باشد اگر يادتان باشد در پستي که در آن به شيوه هاي نگارشي پرداخته بودم عنوان اين بود که «طرق الکتابه بالفارسيه هي بعدد انفاس الخلايق الايراني» بنابراين امکان هر گونه نگارش شخصي را هم نمي‌توان منتفي دانست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من چيز زيادي درباره زبان نمي‌دانم فقط يک دريافت دروني است درباره اينکه آيا در عمل مفيدترند يا نه. برخي متون بايد خودشان را نشان دهند مانند شعر حافظ و نثر مسجع گلستان؛ در آنها قرار نيست فقط به محتوا برسيم بنابراين آماده مي‌شويم که گاهي به فرهنگ لغتي مراجعه کنيم و براي فهميدن آنها زور بزنيم سهراب اهل زمانه ماست ولي بدون خواندن کتاب شميسا و مشابه آن، به دشواري مي‌توان به معاني برخي از اشعار آن دست يافت گاهي واژگان ثقيل هم دارد. اخوان هم دارد حتي همين الآن سيمين هم دارد در اين موارد حضور نويسنده حس مي‌شود
اما اگر در ترجمه متني حضور مترجم را حس کنم (مگر در مواقعي که قدرت ترجمه را تحسين مي‌کنم) اين مايه آزردگي من است مترجم براي من يک واسطه است هر چند ترجمه‌اي کاملا دقيق ممکن نباشد اما دوست دارم کمترين اثري از مترجم را در متن ببينم من
ستايشگر ترجمه‌هاي مهدي سحابي بوده‌ام
ستايشگر ترجمه آشوري از شهريار و چنين گفت زرتشت
ستايشگر ترجمه فولادوند از جامعه باز و دشمنان آن
ستايشگر ترجمه بشيريه از لوياتان
ستايشگر ترجمه دريابندري از پيامبر و تاريخ فلسفه راسل
ولي بر من سخت گذشته است با
ترجمه آشوري از کاپلستن (از فيشته تا نيچه)
ترجمه‌هاي دقيق اعلم که گاه روان نبوده‌اند
و هر ترجمه‌اي که خود هم باري بر دوش خواننده مي‌گذارد
سنجش خرد ناب اديب‌سلطاني، که بايد يک فرهنگ باستاني ايراني داشته باشي تا بخوانيش
ترجمه جمادي از هستي و زمان هايدگر، که غالبا انسان را ترغيب مي‌کند که به متن انگليسي روي آورد؛ دقت به بهاي نفهميدن و شايد به تعبير بهتر واژه‌آفريني به بهاي نفهميدن.
هر کس با نوشتن به دنبال هدفي است و قاعدتا زبان متناسب با هدفش را انتخاب مي‌کند ممکن است لازم باشد که خواننده حضور او را عميقا حس کند.
ولي اي کاش معياري براي سنجش سرعت افراد در گذر از روي متنها بود فرض کنيد چند صفحه روبروي شماست هر کدام از صفحات سيصد کلمه دارند و هر کدام از آنها به موضوعي متفاوت با ديگران پرداخته‌اند کدام‌يک را سريعتر خواهيد خواند؟
شايد بگوييد آني را سريعتر مي‌خوانم که مثلا داستان باشد يا اخبار باشد و آنچه را تخصصي‌تر و عميق‌تر است و يا نظريه‌اي در آن ابراز شده را کندتر مي‌خوانم. اين سخن هر چند در کل درست است ولي موارد استثنايي نيز دارد برخي متنها عميق و يا عميق‌نمايند ولي از کنار آنها به سرعت رد مي‌شويد شايد به اين خاطر که در آن موقعيت و يا محتوا انتظار نداريد تا با متني با آن شکل و هيات روبرو شويد.
سرآمد چنين متنهايي مواردي هستند که شما خط يا خطوط و گاه صفحه‌اي را جا مي‌اندازيد و نخوانده از کنار آن رد مي‌شويد اما نمي‌فهميد. خود من هنگام خواندن برخي رمانهاي سبکهاي غريب، دچار اين مشکل مي‌شدم يعني گاهي يک صفحه را جا مي‌انداختم اما احساس مي‌کردم دارم ادامه صفحه قبلي را مي‌خوانم

اينها که گفتم البته ربط مستقيمي به غناي مطلب نوشته شده ندارد اما اگر هدفِ نوشتن، بيشتر خوانده شدنِ نوشته است بايد مانع از سرعت غيرمناسب خواننده شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

ميثم بسيار خوب مي‌نويسد و من از خوانندگان دائمي نوشته‌هاي اويم الآن با نوشته‌هاي او خيلي بهتر ارتباط برقرار مي‌کنم بنابراين نقد بالاي من به او مربوط نمي‌شود هر چند با نام او آغاز شده است من زماني نوشته‌هاي او را با سرعت مي‌خواندم ولي الآن نه. او گاهي هنوز به سبک زبان انگليسي، جملات طولاني و چندخطي دارد گاهي هنوز صفات يا اضافات متعددي را پشت سر هم مي‌چيند اما نوشتارش الآن برايم بسيار شيواتر و زيباتر شده و از آن لذت بيشتري مي‌برم زماني از او در اين باره انتقاد کردم ولي اکنون لازم ديدم که از او تشکر کنم هم بخاطر اينکه مي‌نويسد هم بخاطر اينکه خوب مي‌نويسد و هم بخاطر اينکه از چيزهاي خوب مي‌نويسد (در اينجا خوب به معناي مفيد است نه خوشايند)
+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 17:4  توسط عباس  | 

 

« نمی‌توانم زیبا نباشم
عشوه‌ای نباشم در تجلی جاودانه

چنان زیبایم من
که گذرگاهم را بهاری نابخویش آذین می‌کند

در جهان پیرامنم
هرگز
خون
عریانی جان نیست
و کبک را
هراسناکی سرب
از خرام
بازنمی‌دارد

چنان زیبایم من
که الله اکبر
وصفی است ناگزیر
که از من می‌کنی

زهری بی‌پادزهرم در معرض تو
جهان اگر زیباست
مجیز حضور مرا می‌گوید

ابلها مردا
عدوی تو نیستم من
انکار توام »

 همیشه هر وقت کم می آورم می روم سراغ احمد شاملو.

شاملو با آن هیبت و شمایل اسطوره ای و باصلابت اش، با آن صدای جادویی اش،  آنقدر سرشار و وسیع است که از هر هول و هراس و طوفان و مصیبتی و از هر بیداد و ستمی که گریزان و خسته و بی تاب شوی، سخاوتمندانه پناهت می دهد و با کلامی به استواری و قدمت کوه و به شیوایی و ایجاز آیه های کتاب عهد عتیق و گوارایی آب زلال چشمه ها، جانت را جلا می دهد.

ویژگی بارز شاملو و وجه تمایز اساسی اش با شاعران دیگر، در تلفیق تغزل و حماسه است. در به هم آمیزی عشق زمینی و  روحیه ی سلحشورانه . در مرام مبارزه جویانه ی خستگی ناپذیر و در نبرد بی امان و مستمر با استبداد و پلشتی و افشاگری نابکاران و در پیکار با وهنی که بر انسان می رود.

شاملو  تا زنده بود از پا نیفتاد و به طور مستمر در احضار و بازآفرینی واقعیت اجتماعی- سیاسی زمانه ی خود به شکلی فراگیر و عام شمول طوری که تاریخ مصرفی به پهنای زمان ها و مکان های دیگر داشته باشد، روح اش را به عرقریزی واداشت. این هنرمند چند بعدی ( شاعر- نویسنده- مترجم- روزنامه نگار- پژوهشگر ) غول زیبای شعر زمانه ی ماست. هنر را در پیوند با اجتماع و هم راستا با تعهد اجتماعی و بیدار سازی توده ی مردم می خواست . می گفت: شعر باید شیپور باشد نه لالایی.

 رسالت هنر از نظر شاملو، آگاهی دهی و رهایی بخشی است. به این تعریف او از هنر در لابلای یکی از شعرهایش نگاه کنید:

« هنر

شهادتی است از سر صدق

نوری که فاجعه را ترجمه می کند

تا آدمی

حشمت موهون اش را بازشناسد»

و نام مجموعه اشعارش را می گذارد: "مدایح بی صله". (قدری به این عنوان - در سرزمینی که بزرگ ترین شاعرانش عافیت طلب و  مدیحه گوی حکام  و ریزنده ی دُرّ قیمتی لفظ دَری به سودای سکه و صله ای در پای خوکان قدرت بوده اند و هستند -  فکر کنید)

در کالبد احمد شاملو روحی ایرانی سیلان داشت . البته نه آن ایران زرتشتی بازی و نبش قبر کوروش کبیر و تفاخر پوچ و بی ثمر به تخت و تاج کیانی پادشاهان شوکت مقام هخامنشی و ساسانی و... بل ایران کوچه ها و خیابان های تهران و تبریز و اصفهان و رشت و ترکمن صحرا و ... در سال یکهزار و سیصد و استبداد. او این خاک خفقان زده ی خسته از خنجر خائنین و رنجه از حماقت جاهلین را با وجود این همه کج اندیشی و تنگ نظری مردمانش به هر حال دوست می داشت و هیچگاه از آبادانی اش چشم امید برنداشت. به میراث هویت ایرانی خودش می بالید. در لابلای یکی از شعرهایش، در اعتراف آمیز ترین  سطر تاریخ ادبیات ایران می گوید:

« نام کوچک ام را دوست نمی دارم

و نام قبیله ای ام شرمسار تاریخ است...» 

چون نام کوچک اش (احمد) عربی بود و نام خانوادگی اش نسب انیرانی داشت و به ترکان مهاجم و یغماگر برمی گشت.نظیر این شجاعت را در کدام گوینده ی دیگر سراغ دارید؟

نام خود را گذاشته بود: بامداد .  تمثیلی از روشنایی. استعاره ای از دمیدن نور و به سرآمدن سیاهی.

 هر وقت به تان توهینی شد، سراغ شاملو بروید . جوری دوباره احیاء تان می کند که رفته رفته حیثیت و حریم  لگد مال شده و  به زور ستاند ه تان را بازمی یابید . یا لااقل این انگیزه را در شما زنده نگاه می دارد و نمی گذارد مثل نور لرزان فانوسی شکسته، پت پت کند و خاموش شود.

آنها شما را عنصر نامطلوب و مساله دار و حتی بزغاله و خس وخاشاک لقب می دهند... شاملو اما زیبایی تان را به یادتان می آورد و به سوی آنها می غرد و این گونه نتیجه می گیرد: ابلها مردا / عدوی تو نیستم من / انکار توام !... یا بر عظمت ازیاد برده ات تلنگری می زند و ستایش کنان می گوید: شیرآهنکوه مردا که تو باشی !

لختی به این خطاب شیرآهنکوه مرد دقیق شوید و ببینید که چگونه با یک واژه سازی استادانه، چهار عنصر و چهار نشانه ی صلابت آگین را در یک ترکیب فشرده ی آهنگین خلاصه و تقدیم ما می کند.

هیچ شاعر معاصری به اندازه ی شاملو اهل اندیشه ورزی و قائل به تعمق و تفکر و محبوب قشر کتابخوان و دانشگاه رفته و البته آزاد اندیش و آزاده جان ما نیست. « آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک / همچون گلوگاه پرنده ای/ هیچ کجا دیواری فروریخته برجای نمی ماند...»

شاملو با رودررو کردن تان با واقعیت عریان، با ترسیم فصیح و هنرمندانه ی وضعیت راستین تان ( اگرچه تلخ و تراژیک و دردناک)، با مواجه ساختن تان با آن قسمت غبارگرفته و فراموش شده ی حافظه ی تاریخی تان، با شلاق زدن بر گرده ی غفلت تان، آدم را به تزکیه می رساند. و این کار هنرمند بزرگ و اصیل است. همان که ارسطو در باب کارکرد هنر می گوید: کاتارسیس (به تزکیه رساندن مخاطب).

اگر شاهکارهای عاشقانه ی چون انگبین شاملو را که خود بحث مفصلی دارد بگذاریم کنار، در باره ی شعرهای فلسفی، ژرف و حماسی اش باید گفت: تو شعرهایش را می خوانی ، اول اندوهگین و خُرد می شوی، سر به گریبان دریغ فرو می بری... ولی بعد بی اختیار مشت هایت در هم گره می خورد.

« نه

هرگز شب را باور نکردم

چرا که در فراسوی دهلیزش

به امید دریچه ای دلبسته بودم»

 "هوای تازه" و " آیدا در آینه" و " ابراهیم در آتش" و "دشنه در دیس"و "ترانه های کوچک غربت" اش را به دست بگیرید و خود را به آنها معتاد کنید. شما را از هر کدئین و مرفین دیگری نشئه تر می کند.

بگذریم... چه ستایش نامه ای شد در وصف شاملو ! (نوش جان و گوارای یادش). همه ی اینها بهانه ای بود تا یکی از چکامه های او را زنده و بازخوانی کنیم. این شعر را متناسب با حال و هوای این روزهای تلخ - و این سال های غم انگیز -  و به یاد رنج تاریخی مان بخوانید:

 □□□

جخ امروز از مادر نزاده ام
نه
عمر جهان بر من گذشته است

نزديک ترين خاطره ام خاطره ی قرن هاست
بارها به خون مان کشيدند

به ياد آر
و تنها دستاورد کشتار
نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود

اعراب فريب ام دادند
برج موريانه را به دستان پرپينه ی خويش بر ايشان در گشودم
مرا و همگان را بر نطع سياه نشاندند 

و گردن زدند

نماز گزاردم و قتل عام شدم
که رافضی ام دانستند
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که قرمطی ام دانستند
آن گاه قرار نهادند که ما و برادران مان يکديگر را بکشيم

و اين
کوتاه ترين طريق وصول به بهشت بود!

به ياد آر
که تنها دستاورد کشتار
جُلپاره ی بی قدر عورت ما بود

خوشبينی برادرت ترکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند
سفاهت من چنگيزيان را آواز داد
تو را و همگان را گردن زدند
يوغ ورزا بر گردن مان نهادند
گاوآهن بر ما بستند
بر گرده مان نشستند
و گورستانی چندان بی مرز شيار کردند
که باز مانده گان را
هنوز از چشم
خونابه روان است

کوچ غريب را به ياد آر
از غربتی به غربت ديگر
تا جست و جوی ايمان
تنها فضيلت ما باشد

به ياد آر
تاريخ ما بی قراری بود
نه باوری
نه وطنی


نه
جخ امروز
از مادر نزاده ام.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10:54  توسط ابوالفضل  | 

 
Grazr