تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

باید بپذيريم که در تمامی ادیان الهی،روزه تنها امساک از خوردن و آشامیدن و سایر مبطلات آن نیست ، باید ذهن خود را از معنای مصطلح فراتر ببریم و در این فرانگری باید عوارض و لوازم آن را نیز دربگیرد. 

در آیین زرتشت روزه گرفتن و نخوردن آب و غذاچون باعث سستی بدن و عدم كارايي و فعاليت روزانه می شود حرام می باشد.زيرا در اين آیین بی کاری و تن پروری بشدت نهی شده است. اينان برای احترام به حیوانات و افراط نکردن در خوردن گوشت حیوانات روزهای دوم ، دوازدهم ، چهاردهم و بیست و یکم هر ماه زرتشتی از خوردن گوشت پرهیز می کنند این چهار روز متعلق به چهار امشاسپند  (وهمن ؛ماه  ، گوش و رام) که از حامیان چهارپایان هستند می باشد.اينان  همچنين پس از مرگ يکي از نزديکان، به مدت سه شب ازطبخ خوراك  يا خوردن گوشت پرهيز مي‌کنند.

روزه جزو آداب فقهی مسيحيان  به شمار می‌رود  ودر انجیل به واجب بودن  روزه  تصریح شده و روزه‌دار را ستوده و او را از ریا برحذر داشته است .در مسیحیت دو واژه  "روزه" و" پرهیز" وجود دارد که بین این دو تفاوت وجود دارد. به عبارتي "پرهيز" مختص  ایامی كه تنها از مصرف گوشت  اجتناب می‌کنند ولی درايام  روزه علاوه بر  پرهیز از مصرف گوشت  ، ميزان غذای مصرفی و دفعات وعده غذا هم محدود می‌شود،

 مسيحيانِ  کاتوليک‌،  روزهاي "چهارشنبه خاکستر" «ash wednesday» (اولين روز ايام روزه مسيحيان) و جمعه‌هاي ايام روزه «lent» و جمعه پاک «good friday» روزه مي‌گيرند و از خوردن گوشت خودداري مي‌کنند اينان در چهارشنبه خاکستر و جمعه پاک، خوردن دو وعده غذاي مختصر  و يک وعده غذاي عادي را جايزميدانند ، اما خوردن گوشت در اين ايام  ممنوع است. در ساير جمعه‌هاي ايام روزه نيز مصرف هر نوع گوشت. لبنيات و تخم مرغ ممنوع است. ماهي در برخي روزهاي روزه ممنوع است  روزه در آيين پروتستان‌، قانون جامعي ندارد، بلکه به انتخاب و صلاحديد افراد، کليساها، مؤسسات يا انجمن‌هاست

 اما در دين يهود و زبان عبري روزه را " تعنيت" مي نامند كه  به معني "رنج دادن جان" است كه در خودداري از خوردن و آشاميدن طول روز نمود ميابد .معروفترين روزه يهوديان، روزه "يوم كيپور" نام دارد. اين روزه با هدف بخشش گناهان انجام مي‏شود و تنها روزه‏اي است كه دستور مستقيم خداوند در تورات دربارة آن صادر شده است. " يوم كيپور" دهمين روز از هفتمين ماه عبري (سپتامبر يا اكتبر) است كه در تقويم يهوديان تعطيل رسمي است يهوديان  در اين روز ، روزه بيست وپنج ساعته (غروب تا غروب )‌مي گيرند  و از انجام هر كاري دست مي كشند و تمام وقت در كنيساها، به عبادت مي‏پردازند.از ديگر روزه‏هاي واجب يهوديان، چهار نوبت روزه‏هايي هستند كه پس از ويراني معبد بيت‏المقدس ( نهم آوريل)از طرف انبيا و علماي بني‏اسرائيل به نشانه سوگواري براي پيروان اين دين واجب شده است.

سومين شكل روزه، روزه" استر" است كه به منظور گرفتن  حاجت و استجابت دعا صورت مي‏گيرد. به جز روزه "يوم كيپور"  زمان ساير روزه ها از طلوع تا غروب آفتاب است.

هندوها نيز معمولاً در روزهاي ماه جديد و جشن ها روزه مي گيرند. در ميان اينان نحوه روزه بستگي به خود فرد دارد. ممکن است روزه، امتناع از خوردن و آشاميدن به  مدت 24ساعت باشد، اما بيشتر شامل  پرهيز از خوردن غذاهاي جامد  است و نوشيدن مقداري آب يا شير  مجاز است

همه فرقه‌هاي اصلي بودايسم هم روزهايي  براي روزه دارند که معمولاً روزهاي چهاردهم  هر ماه و ديگر روزهاي مقدس است. در آيين بودا، روزه به معناي خودداري از خوردن غذاهاي جامد است، ولي استفاده از برخي مايعات منعي ندارد.  

فارغ از نگاه مذهبي به روزه ،فيثاغورث و بقراط نيز  برخی از امراض رابا روزه معالجه می کردند .ابن سینا فصلی ازکتاب قانون را به مداوا و معالجه با روزه اختصاص داده بود و اكنون فوايد بهداشتي اين آيين مذهبي بر كسي پوشيده نيست

ولي متاسفانه درنحوه اجراي اين آيين مذهبي كه هدف عمده آن سلامت جسم و روان است اشتباهات و زياده روي هاي زيادي ديده ميشود كه نه تنها اثرات مثبت روزه را از ميان ميبرد بلكه به شدت اثرات زيان باري بر سلامت روزه داران دارد. دليل اين مدعا هم رشد چهل درصدي  مصرف مواد پروتئنيني ، سي درصدي مواد لبني و هفتاد درصدي  خرما و مواد شيرين ميباشد!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 18:41  توسط مهراوه  | 

مادر من یک برادر ناتنی دارد در یکی از روستاهای استان آذربایجان، قلبش مریض است. دیروز با دختر سی ساله اش آمده بودند خانه ما تا برود بیمارستان بستری شود....شب دور هم نشسته بودیم ..یکدفعه دخترش از من پرسید.....

 اینتیخابات دا کیم چیخدی؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 18:13  توسط مرتضی  | 

ساعت ها را بگذاريد بخوابند

بيهوده زيستن را

           نيازي به شمارش نيست. (شريعتي)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 3:44  توسط مهراوه  | 

برخاستن به احترام اینترنت

اینترنت به من و به شما کمک بسیاری کرده؛ هم از لحاظ علمی و هم از لحاظ آگاهی‌های سیاسی و اجتماعی و ....... به اینترنت احترام بگذاریم و آن را تقویت کنیم با فعالتر بودن؛ با نقش‌آفرینی کردن و یا با انتقال آنچه اینترنت به ما می‌دهد به کسانی که به هر علتی به اینترنت دسترسی ندارند برخی از دوستان این وبلاگ واقعا اینترنتی نیستند این سخن را برای آن دوستان می‌گویم اکنون اینترنت تنها ابزاری است که شما را می‌تواند. در جریان و زنده نگه دارد اگر کار و کاسبی و ... مانع از این می‌شود که به اینترنت رو بیاورید به زودی خودتان هم به مردمان اطراف خود می‌پیوندید و روزی فرا خواهد رسید که توجیهات کافی برای خیلی از باورها و کارها خواهید یافت آنوقت دیگر دیر است.

فید

 آیا از فیدریدر استفاده می‌کنید؟ مشهورترینش گوگل ریدر است اگر نه، پس به احترام اینترنت از جای برنخاسته‌اید

رفع یک سوء تفاهم

گاه از تعبیر چوب در آستین کردن استفاده می‌کنم اما برخی دوستان که متاسفانه ذهنشان به سمت تفاسیر نامناسب گرایش دارد از آن تلقی خوبی ندارند و جن.سی در نظرش می‌گیرند برای مزید اطلاع این دوستان این فقره را از سایت سارا شعر نقل می‌کنم تا از خطا در بیایند:

در ازمنه قدیم برخی مجازاتها عبارت بود از: چوب و تازیانه بر کف وکفل محکوم زدن ، وارونه از درخت آویزان کردن ، وارونه روی دو دست ایستادن ، روی یکپای ایستادن و بالاخره چوب توی آستین محکوم کردن و مدتی او را به آن شکل وهیئت برپای داشتن بوده است.

طرز و ترتیب کار این بود که دو دست محکوم را به شکل افقی نگاه می داشتند و آنگاه چوب محکم و غیر قابل انحنایی را به موازات دستهای محکوم از آستین لباسش عبورمی دادند و از آستین دیگر خارج میکردند . سپس مچ دستها و انتهای آستین محکوم را با طنابی محکم به آن چوب می بستند به قسمی که دستها به حالت افقی باقی بماند و نتواند آن را به چپ و راست و بالا و پایین حرکت دهد.

محکوم را با توجه به کیفیت واهمیت خلافی که از او سرزده باشد مدتی به این شکل و هیئت در فضای باز نگاه می داشتند تا پشه ومگس و سایر حشرات مزاحم و چندش آور بر سروصورتش بنشینند و او نتواند آنها را از خود دفع کند.

مجازات چوب توی آستین کردن اگر چه مرگ آور نبود و موجب نقص عضو نمی شد ولی پیداست که دستهای محکوم بر اثر سکون و بی حرکت بودن رفته رفته کرخت وبی حس می شد و مخصوصاً هجوم و حملات پشه ها و مگسها برسروصورتش چنان ناراحت کننده و چندش آور بود که دیر زمانی نمیگذشت که فریادش به آسمان بلند می شد و ازعمل خلافش اظهار ندامت و پشیمانی کرده طلب عفو و بخشش میکرد .

پنهان کردن خدا

گاهی چندین روز را فقط به شنیدن یک موسیقی اختصاص می‌دهم البته عمدی نیست احساس می‌کنم فعلا آن موسیقی را می‌توانم بشنوم و بارها و بارها آن را می‌شنوم تا آنکه این حس من افت می‌کند و به شرایط عادی موسیقی گوش کردن بر می‌گردم این روزها به شعر شاملو گوش می‌کنم: دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم. گمان می‌کنم نام قطعه «در این بن‌بست» باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:30  توسط عباس  | 

در قرآن آمده است قوم عاد  مردمي بس تنومند و پر هیبت بوده اند، اما یکی از موارد منفی آنان این بوده که دیگران را تحت تسلط خود در می آورده اند و هیچگونه رحمی به آنها نمی کرده اند.(  شعراء ۱۳۰) پس با باد صرصردر 7 شبانه روز نابود شدند

 

همچنين قوم ثمود براي اثبات حقانيت رسالت صالح از او خواستند تا شتر ماده‌اي را با ويژگي‌هاي خاصي از دل كوه بيرون آورد، عده‌اي از مردم پس از ديدن اين معجزه  ايمان ‌آوردند اما گروهي ديگر همچنان بر كفر خود باقي ‌ماندند. صالح به قوم خود گفت:« اين ناقه خداوند است ، بگذاريد در زمين خدا به چرا مشغول شود، هيچگونه آزاري به آن نرسانيد كه عذاب خدا شما را خواهد گرفت»اما  با همه تاكيدهايي كه صالح كرده‌ بود، قوم ثمود شتر را كشتند.و چنين شد كه پس از 3 روز به عذاب الهي گرفتار آمدند

 

و در جايي ديگر گفته شده قوم لوط پیوسته بر فساد خود می افزودند و بیم سرایت این اخلاق فاسد به دیگران وجود داشت. لذا باید ریشه كن می شدند.پس زمین لرزید و زیر و رو گشت و بارانی از سنگ های آسمانی بر سر قوم لوط بارید وخانه هایشان به جرم ستمشان درهم كوبیده شد.

 

صفحات تاريخ را ورق ميزنيم به دوران قرون وسطا ميرسيم. از 500 تا 1500 ميلادي روحانيون قرون وسطا با حاكميت ديني انواع و اقسام ظلمها و جنايتها را در لباس روحانيت به نام مسيح و خدا انجام دادند. انسانهاي بيگناه را به بند كشيدند و سوزاندند. تفتيش عقايد كليساي قرون وسطامخوف ترين دادگاههاي تاريخ بود و...

 

به دوره اسلامي ميرسيم. خلفاي اموي و عباسي و جانشينان به حق آنان در كل ممالك اسلامي از شبه جزيره عربستان تا پاكستان و افغانستان و شرق آسيا   در ظلم و ستم بر مردم و اشاعه فساد و تحريف  دين خدا كمتر از روحانيون قرون وسطا نبوده اند . از تنگ نظري و ظلم اينان زياده سخن نميگويم كه همه ي دوستان در اين باب علامه اند!

حال سوالي كه از ياد آوري نكات بالا در ذهن ايجاد ميشود:

 

خداوند در سالهاي پيش از تاريخ(دوران پيش از پيدايش خط) ، مردمان خاطي را سريع و آني به مجازات اعمال زشت خود ميرساند. در آن مقطع زمان، كوچك ترين ظلم بر نوع بشر يا فساد اخلاقي را بر نميتافت دفعتا قوم خطا كار را از پير و جوان و كودك و نوزاد كن نابود ميكرد به گونه اي كه هيچ جنبنده اي از آن قوم كافر اميد خلاصي نداشت!!

 و ليكن حضرت حق قرنهاست اين كار را به فراموشي سپرده است !! متوليان بزرگ ترين اديان خداوند( اسلام و مسيحيت و يهود) در لباس دين با نام پيامبر و خدا انواع جنايات را ميكنند وليكن واكنش و مكافاتي  از سوي خدا نمي بينند! يعني قدرت تحمل خدا در مقابل زشت كاري ها بالا رفته و كمتر عصباني ميشود؟!!!

براي پاسخ به اين سوال سهل و ممتنع دو فرض ميتوان داشت . يا  بپذيريم تمام داستانهايي كه در مورد مجازات قوم عاد و ثمود و.. غيره گفته شده زايده خيالات نويسنده آن كتاب مقدس  بوده است و اساسا اين اقوام وجود خارجي نداشته اند كه در اين صورت اصل صحت كتاب مذكور و نويسنده آن  زير سوال خواهد رفت! 

شق دوم فرضيه آن است كه خداوند در آن مقطع زماني مجازات ميكرده و ليكن اكنون با ديدن اعمال ظالمانه (كه ضرر آن هزار برابر از ضرر اعمال قوم لوط يا ثمود بيشتر است) اقدامي نميكند . پس به راستي اقوام پيشين به عبث نابود نشده اند؟ آن مجازات قتل عام ظالمانه نبوده؟ در اين صورت عدل خداوند جايگاهش كجاست؟؟؟!  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:58  توسط مهراوه  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 17:32  توسط مرتضی  | 

من تو زندگی قبلیم یه شاگرد آهنگر انگلیسی بودم تو قرن چهارده...... تقریبا سه یا چهار ماه بعد از این‏که جنگ های صلیبی تموم شده بود یه بار تو جنگل از یه پیرمرد که داشت شاخ های یه گوزن مرده رو می برید پرسیدم که چرا کشیش ها همش از چیزهایی حرف میزنن که پشت سر ماست ، جواب داد چون تو هر چقدر که بچرخی پشت سرت همیشه پشت سرته ......

اینو همین الان یادم افتاد..........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:2  توسط مرتضی  | 

قبول کنید که حتی ترک سیگار هم کار زمانبریه ..چه رسد به ترک لینک در پست گذاری....شما باید به من فرصت بدین ..یعنی باید اول دز مصرف منو بیارین پایین ...

دو سه تا لینک فعلا این جا میذارم ....تا کم کم سم زدایی بشم..

 

http://www.yasaksiz.org/browse.php?u=Oi8vd3d3LmV0ZW1hZGVtZWxsaS5pci9wdWJsaXNoZWQvMC8wMC82Ny82NzQ0Lw%3D%3D&b=13

این مربوطه به خشم شیخ ..

 

http://www.yasaksiz.org/browse.php?u=Oi8vYWhyaW1hbi1hemFkaS5ibG9nc3BvdC5jb20vMjAwOC8xMi9ibG9nLXBvc3QuaHRtbA%3D%3D&b=13

این هم یه چیزی از صادقه...

 

http://www.yasaksiz.org/browse.php?u=Oi8vd3d3LnJldXRlcnMuY29tL2FydGljbGUvSXJhbi9pZFVTVFJFNTdEMTRSMjAwOTA4MTQ%3D&b=13

این هم یه مطلبه که موجبات شادی دکتر خودمون رو فراهم میکنه...

البته سر زدن به کامنت پست قبلی رو فراموش نکنید ...راز های سر به مهر زیادی اونجا باقی مونده...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:13  توسط مرتضی  | 

منار

سان.سور عکس یا فیلم برای من همیشه سؤال بوده؛ یعنی اینکه چطور می‌شود که قالبی طراحی کرد که عکسهای ضایع را از غیر آن تشخیص دهد و آنها را فیل.تر کند البته تکنولوژی در حال پیشرفت است و روزی این اتفاق خواهد افتاد حداقل درباره عکس که احتمالش بالاست اما فعلا این سیستم خوب کار نمی‌کند مدتی پیش خوانده بودم که سیستم فعلی که روی ام‌ام‌اس هم ظاهرا امتحان شده عکس مناره را با چیز دیگری اشتباه می‌گیرد و فیل‌.تر می‌کند. به امید روزی که این اشتباهات کاهش یابند.

اتفاق جومونگی

اگر از بینندگان افسانه جومونگ هستید توجه شما را به نکته ظریفی جلب می‌کنم:

ارباب یونتابال که پدر سوسانو است (پدرزن کنونی جومونگ) وقتی کنار ساحل می‌نشیند کلاهی بافته شده از حصیر را بر سر خود می‌گذارد که اگر با دقت به آن نگاه کنید یک مجموعه ستاره داوود به هم دوخته است (نماد صهیونیسم). عجیب است که این کلاه سانسور نشده و جالب اینکه نمادهای صهیونیستی تا کجا به پیش رفته‌اند که ردپای آنها در سریالهای کره‌ای هم پیدا می‌شود!

اختلاف ده‌ برابر

اخبار ورزشی بانوان را نگاه می‌کردم در بسکتبال قهرمانی بانوان کشور تیم تهران پنجاه بر پنج تیم قزوین را برده بود در حیرت افتادم که آنان که بودند یا اینان که هستند و اینجا کجاست و من اینجا چکار می‌کنم؟

حال مرتضی

پست قبلی که در آن دو لینک را معرفی کردم برای کل‌کل‌ با مرتضی بود بدین امید که لینکها را در درون کامنتها بگذارد و آن را به شکل پست درنیاورد این با اسلوب بلاگ سازگارتر است لینکهای او بسیار خوبند و من اکثرشان را می‌بینم اما بهتر است پست نشوند و در کامنتها بیایند یا قسمت پیوندهای روزانه

من عباسم

گاهی مطالبی را به صورت جدی می‌نویسم ولی مرادم طنز است شاید کسی که مرا نمی‌شناسد این را در نیابد مثلا همین تکه ای که درباره جومونگ نوشتم کنایه‌ای است به کسانی که در همه چیز دنبال رد پای صهیونیسم می‌گردند و بعید نیست که اگر دقت می‌کردند همین حرفی را که من به طنز نوشته‌ام به جد می‌نوشتند بنابراین پیش از آنکه جوگیر شوید با به یاد آوردن اینکه من عباسم و چگونه فکر می‌کنم از سوءتفاهم بپرهیزید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 13:53  توسط عباس  | 

http://alizamanian.blogfa.com/post-263.aspx

http://itanz.net

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 11:36  توسط عباس  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 23:57  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 19:47  توسط مرتضی  | 

چندي پيش شهرام ناظري در كاري تحسين‌برانگيز و شكوهمند اين شعر را اندر احوالات روزهاي پس از انتخصابات به زيبايي اجرا كرده است. من به لطف يكي از خويشان متن و صداي آن را خوانده و شنيده‌ام. شايد شما هم همگي يا برخي ديده و شنيده باشيد. البته صداي شهرام ناظري رو هم احتمالاً مي‌تونيد با جستجو در شبكه پيدا كنيد. حالا به هر صورت براي آن‌ها كه نديده‌اند و نشنيده‌اند متن شعر زيباي آن را اين‌جا تقديم مي‌كنم:

اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو

اى بغضِ گل انداخته، فريادِ خطر شو

اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش

اى مشتِ برافراخته, افراخته ترشو

اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى

از خانه برون چيست كه از خويش به در شو

گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش

ور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو

خاكِ پدران است كه دستِ دگران است

هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو د

يوارِ مصيبت كده ىِ حوصله بشكن

شرم آيدم از اين همه صبرِ تو، ظفر شو

تا خود جگرِ روبهكان را بدرانى

چون شير درين بيشه سراپاى،جگر شو

مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست

خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو

فرياد به فرياد بيفزاى، كه وقت است

در يك نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو

ايرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است

ايران ِكهن در خطر افتاده، خبر شو

مشتى خس و خارند، به يك شعله بسوزان

بر ظلمتِ اين شامِ سيه فام، سحر شو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:28  توسط مجید  | 

برای این تصویر هیچ شرحی نتوانستم بنویسم... فریاد یکجای تمام درد بود...کریم لطفا شرحی بر این تصویر بنویس.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 22:55  توسط مرتضی  | 

واقعیت:

پیرمردی در سن هشتادسالگی، قد نسبتا کوتاه، دماغ کوفته و بدنی تحلیل‌رفته در گذر روزگار احتمالا با اندکی شکم برآمده و پست خمیده و ابروهایی فروافتاده.

لباسهای مندرس زندان و فضایی تاریک.

شاگردان به دور استادند و او دارد درباره جاودانگی روح سخن می‌گوید: رساله فایدون افلاطون

لحظاتی بعد جام شوکران را خواهد نوشید حاضر به فرار نمی‌شود و جام را سر می‌کشد. صحنه‌ای شکوهمند از تاریخ بشری که بارها از آن یاد شده و تحسین‌ گردیده است سقراط شهید راه حقیقت است او را کشتند به دو جرم:

یکی آنکه به خدایان اعتقادی ندارد

و دیگر اینکه جوانان آتن را فاسد می‌کند.

 

تابلوی مرگ سقراط داوید (پست قبلی):

پیرمردی با بازوان تابیده و بدن تراشیده و قد رشید، انگشت خود را به سمت آسمان نشانه رفته است تا بقای روح را یادآور شود و اینکه ما ز بالاییم و بالا می‌رویم.

همه بدنی مشابه سقراط دارند حرکات همگی حتی غم کریتون نیز با ظرافت و زیبایی است کسی قوز نکرده کسی کج نیست کسی لک و پیسی ندارد. لباسها خوش‌تراش و زیبایند با رنگهایی متناسب. گویی به همه گفته‌اند تا ژستی مناسب بگیرند به زندان‌بان نگاه کنید: وقتی می‌گرید گویی آرنولد بر سر صحنه فیگور گرفته است.

همه چیز شکوهمند است در عین حال، حاکی از واقعیت؛ من درباره نقاشی چیزی نمی‌دانم اما احتمالا این از آن سبکهای رئال است اما شکوه محتوایی را در قالبی شکوهمند ریخته است

... اما شکوه محتوایی را در قالبی شکوهمند ریخته است

تابلوی مرگ سقراط برای من درخشان است شاید خیالپردازم شاید آرمانگرایم شاید ...

اما دوستان عزیز:

ابوالفضل نالنده در نگارش، که شکوهمندنویسی را مدتی است کنار گذاشته‌ای (به استثنای پست زیبایت درباره شاملو که بی‌نظیر بود و مشابه آن)

کریمی که الآن بهتر شدی و شکوهمند می‌نویسی اما پیش از این غالبا نگارنده خردشدن‌ها بودی.

مهراوه عزیز که هنوز شکوه را زیر تلخی وقایع پنهان می‌کنی.

و مرتضایی که مدتی است از امید سخن می‌گویی و هنوز انعکاس امید را به قدر کافی در قلمت نیافته‌ام.

مرگ سقراط را زیباتر بکشید

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 19:46  توسط عباس  | 

سقراط با یک بدن تراشیده و ورزیده و با بازوانی برجسته شوکران را در دست گرفته و آماده نوشیدن آن است کریتون روی برگردانده تا این صحنه را نبیند و زندان‌بان نیز دست بر روی چشمانش گذاشته و می‌گرید

تابلوی مرگ سقراط اثر ژاک لوئی داوید

[Image]

مسیح را از صلیب به زیر کشیده‌اند و مریم با چهره‌ای غمگین و آرام، پیکر مسیح را در آغوش گرفته است گردن مسیح به عقب برگشته و باید از بالا نگاه کنی تا چهره مسیح را ببینی

مجسمه پیتا از میکل‌آنژ


ترزای آویلیایی در حالت خلسه فرو رفته است فرشته‌ای خندان به او نزدیک می‌شود و نیزه‌ای را که در دست دارد چندین بار به قلب او فرو می‌کند ترزا لذتی وصف‌ناپذیر می‌برد می‌گویند برنینی برای ترسیم چهره ترزا در این حالت از لحظات لذت ... الهام گرفته است

مجسمه خلسه ترزا اثر برنینی


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 23:23  توسط عباس  | 

یادی از دوستان دربند

دوستی می گفت دیشب,پریشب ها جوان های محله شان تا 4صب بزن و برقص راه انداخته بودند به بهانه جشن میلاد و این حرف ها.

گفتم: توی این دو ماه تنش زیادی بر جامعه و خصوصا شهر تهران وارد شده, این چیزها حکم بهانه ایی دارد برای تنفس.

گفت: حالا نه دیگر اینقدر. شورش را درآورده بودند. انگار نه انگار که همین دیروز بود که مردم را زدند و عده ایی را کشتند و ...

گفتم: فرسوده می شویم. و در نهایت تحلیل می رویم. این روزها حکم بازسازی را دارد. و البته این الان به ذهنم رسید که نمی توان به طور مداوم در وضعیت تهاجمی بود. 

گفت: اینقدر بی خیالی حال آدم را بهم می زند...

امروز توی اعتماد ملی مقاله ایی روشنگر از تئودور آدرنو به ترجمه فولادوند عزیز خواندم با عنوان تعهد که شاید پاسخی باشد بر این پرسش که چه باید کرد.شاید.از این لینک بخوانیدش


.........................................................

 

از این حال و هوا انگار رهایی نیست. کمی سخت است که بگوییم خوب دیگه چه خبر؟ انگار ناخواسته خودم هم دارم با آن دوستم همداستان می شوم. اما این دلیل نمی شود که این حال و هوای خودم را به همه تجویز و توصیه کنم.

احساس نگاه داشتن یک شعله است. گرچه شاید نور و گرمایش چندان روشنابخش و گرمی‌بخش نباشد. اما به هر حال بین یک آدم بدون شعله کوچک و آدم دارای شعله کوچک گزینه دومی لذت بخش یا معنادارتر باشد. احساس اینکه به چیزی پیوند داری.چیزی که تو را با کسان دیگر پیوند بزند.

......................................................

 

جنگ ها که در می گیرد. پس از ریختن خونها. پس برداشتن جراحت ها و پس از به اسارت رفتن عده ایی از جنگاوران. وقتی آتش جنگ موقتا زبانه هایش کمرنگ می شود. نوبت به التیام زخم‌ها می‌رسد. زخم اینروزهای ما عزیزان دربندیست که رنج حبس را به جای همه ما بر دوش می‌کشند.

آدم داخل اتوبوس که می‌شود یا مترو گاهی باخودش می‌گوید خوب من زمان زیادی را بروی صندلی نشسته‌ام حال اگر چند لحظه‌ایی جایم را به کس دیگری بدهم تا او هم در این واگنهای بسته و نفس‌های خسته لختی بنشیند بد نباشد. حال حکایت این عزیزان دربند است. آنروزها که شمارمان در فاصله میان میدان امام حسین تا آزادی از محاسبه خارج شده بود دست کم گواهیست که تعداد ما همین شمار دوستان دربند نبوده و نیست. حال اگر ما از سر ترس و احتیاط کاری یا گمنامی یا بخت‌یاری هم‌پایشان به بند نشده‌ایم یا بندها جای جملگی ما را نداشته‌اند و ناگزیر به سنت جامعه‌شناسی پوزیتیویست دوستان دست به نمونه‌گیری تصادفی زدند و جمعی از دوستان به بند شده‌اند جستجو برای راهی برای رهایشان به گمانم اولویت اینروزهاست.

چگونه؟ نمی‌دانم. به عبارتی راهی نیست. تنها می‌ماند آرزو و امید سلامتی ایشان و صبر خانواده‌هاشان و ما نیز در این میانه اوج همتمان همین که چند خطی را به یادشان بنویسیم.

که یادشان از یادمان نرود.

" زندان شب یلدا "

چند این شب و خاموشی؟ وقت است كه برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق بزن در من كز شعله نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر با خاك در آمیزم

چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه كه برخیزم

برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فروریزم

چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم

ای سایه ! سحرخیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

                                          هوشنگ ابتهاج

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 17:20  توسط کریم  | 

 

ترسا بچه ای صاحب جمال، مسلمان شد.

محتسب فرمود که او را ختنه کردند. چون شب درآمد، از قفا در وي سپوخت.

بامداد پدر از پسر پرسید: جان پدر، مسلمانان را چون یافتی؟

گفت: قومی سخت عجیبند.

هر کس که به دین ایشان درمی آید، روز ..رش می بُرند و شب ..نش می دَرند.

 

 مولانا نظام الدین عبیدالله زاکانی ، رساله ی دلگشا

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:19  توسط ابوالفضل  | 

پنج چیزی که باید درباره جنبش سبز بدانیم

 

۱- مردم ایران بار دیگر به پا خاسته‌اند. جنبش 22 خرداد آن‌چنان آشکارا سیاسی است که به راحتی می‌توان بر اساس آن، و با گوشه چشمی به برخی نوشته‌ها و گفته‌ها و رخدادهای سیاسی چهار سال گذشته، این حقیقت را بار دیگر تکرار کرد که: آری مردم فکر می‌کنند؛ که سیاست یعنی خطر کردن، باور کردن، دفاع کردن، و بسط حقیقتی معین در وضعیتی معین، هرچند که این حقیقت در چارچوب زبان و معرفت مسلط و رسمی چیزی است بیان‌ناپذیر و ناشناختنی و نهایتاً ناموجود و "ناچیز" (خارجی، حاشیه‌ای، رسانه‌ای، شمال شهری)؛ که فرایند سیاسی "چیزی" است فراتر از منافع، مطالبات، هویت‌ها، و تفاوت‌های خاص یا جزیی؛ که سیاست بدون سرکوب تفاوت‌ها حقیقتی کلی را دنبال می‌کند و با این کار هر فرد و هر گروهی را دو نیم کرده، در برابر انتخابی میان امر کلی و منافع جزئی قرار می‌دهد.

2- جنبش سیاسی مردم ایران در منطقه‌ای رخ می‌دهد که مردمان‌اش از فقرای پاکستانی تا ثروتمندان اماراتی جملگی منفعل و غیرسیاسی‌اند، منطقه‌ای انباشته از قربانیان بی‌زبان که یگانه عوامل فعال آن عبارتند از دولت‌های مستبد و دست‌نشانده، قدرت‌های خارجی اشغال‌گر و مداخله‌جو و گروه‌ها و سازمان‌های تروریستی بنیادگرای مبتنی بر انواع هویت‌های مذهبی و قومی. با توجه به قیام‌های سیاسی پی در پی مردمان ایران می‌توان بی‌هیچ نشانی از ناسیونالیسم اعلام داشت که ایران به واقع فرانسه خاورمیانه است. جنبش‌های سیاسی راستین همواره در تقابل با بدیل‌های ممکن، امر ناممکن را طلب می‌کنند و بدین‌سان چارچوب وضعیت را درهم می‌شکنند و راه جدیدی باز می‌کنند. به همین سبب جنبش 22 خرداد نیز با نفی چارچوب امنیتی مسلط بر سیاست موجود که همه چیز را در انتخاب میان هژمونی سرمایه‌داری نولیبرال یا بنیادگرایی ارتجاعی خلاصه می‌کند، هم طرح آمریکاییِ صدور دموکراسی به خاورمیانه بزرگ از طریق جنگ را کنار می‌زند، و هم واکنش تروریستی و ارتجاعی امثال القاعده و طالبان به این طرح را. ایران که تا چندی پیش استثنای شرّ محسوب می‌شد، اکنون به مدد این جنبش یگانه راه‌حل واقعیِ دموکراتیزه‌شدن خاورمیانه اسلامی از درون به شمار می‌رود و می‌توان آن را در تقابل با تصویر سیاه رسانه‌ها (و رمان‌ها و فیلم‌های "هنری" جشنواره پسند) یگانه استثنای خیر، تجسم زنده و مشهود سیاست رهایی‌بخش جهان‌شمول، و کلید صلح منطقه یا حتی صلح جهانی دانست.

3- همه‌ی حملات به جنبش 22 خرداد، چه حملات ارتجاعی بیرونی و چه نقدهای درونی، عملاً با نادیده گرفتن اولویت سیاست، از این جنبش قرائتی فرهنگی ارائه می‌دهند: «انقلاب مخملی» که خود چیزی نیست مگر تناقضی مفهومی و نشانه‌ی فروپاشی فکر در جهان سیاست‌زدوده‌ی پست‌مدرن، از یک سو، و از سوی دیگر، نقدهایی که هنوز به نظریه‌های دگم گذشته بیش از واقعیت بدیهی و شهود سیاسی مردم بها می‌دهند و می‌کوشند به یاری انواع تفاسیر تئوریک دلبخواهی و خوانش‌های فرهنگی، بریدن خویش از سیاست و درغلطیدن به ورطه‌ی کین‌توزی‌های حقیر شخصی را به‌نحوی توجیه کنند.

در تقابل با همه‌ی این دیدگاه‌های فرهنگی، این در واقع اولویت سیاست بود که نه فقط ما را از بن‌بست انحطاط فرهنگی نجات داد بلکه خود فرهنگ را نیز احیا کرد. ملتی که تا همین چند ماه پیش به لطف سرکوب و انزوای فرهنگی و فساد و انحطاط اخلاقی به جایی رسیده بود که جز مازوخیسم فرهنگی و تکرار کلیشه‌هایی چون «ما که فرهنگ رانندگی نداریم نباید اتومبیل سوار شویم» برایش باقی نمانده بود، به ناگهان با شور و شعوری جمعی بنیان فرهنگ خود را دگرگون می‌کند (تغییر ماهیت عمل "بوق زدن" از نوعی جنون مدنی به شکلی از مبارزۀ سیاسی خود بهترین مثال است) و درغالب تظاهرات چند میلیونی منضبط و خودانگیخته به صحنه می‌آید، کاری که ملل متمدن دنیای آزاد نیز به احتمال قوی از انجام‌اش ناتوان‌اند و ناخودآگاه حسرت‌اش را می‌خورند. ساخته شدن فرهنگ توسط سیاست خود را در این واقعیت طنزآمیز نیز جلوه‌گر می‌کند که جنبشی که متهم بود صرفاً ساخته و پرداخته‌ی رسانه‌هاست، پس از سرکوب و اخراج رسانه‌ها به دلیل اوج‌گیری جنبش، عملاً فرهنگ ژورنالیسم و کار رسانه‌ای را دگرگون ساخت و شکلی مردمی، دموکراتیک، غیروابسته به پول از تولید و توزیع خبر توسط خبرسازان را ابداع کرد که نقطه‌ی مقابل فرهنگِ رسمیِ رسانه‌های سرمایه‌سالار و بوروکراتیک جهانی است.

4- جنبش 22 خرداد به واسطة خصلت سیاسی‌اش عملاً کل تاریخِ معاصر ایران، به ویژه تاریخ سی سال گذشته، را در یک فاصله زمانی فشرده و به لحاظ سیاسی بسیار غنی گرد آورده است، طوری که تقریباً همه‌ی فرازها و ایده‌های برجسته‌ی این تاریخ به نحوی در نمادها و شعارها و رخدادهای این پنجاه روز تکرار و نقل قول شده‌اند. تاآنجاکه به سی سال گذشته مربوط می‌شود، جنبش 22 خرداد عملاً شکلی از رستگاریِ امیدها و آرمان‌های بربادرفته‌ی این دوره است، و از این رو نه فقط تکرار طنزآمیز انقلاب 57 نیست بلکه تداوم و تحقق پتانسیلِ حقیقتاً سیاسیِ رخداد 57 است. تاکید مکرر و به‌غایت هوشمندانه‌ی رهبری جنبش بر کنش و تفکر و خلاقیت مردم، و اشاره مداوم و صبورانه به پیوند جنبش با ارزش‌ها و آرمان‌ها و توان‌های حقیقی رخداد انقلاب 57 گویای اولویت سیاست بر همه‌ی تفاسیر فرهنگی و فقهی و کلامی است، زیرا فقط قدرت نجات‌بخش سیاست است که به ما اجازه می‌دهد حتی عنوان "انقلاب اسلامی" را نیز دگرباره معنا کنیم.

جنبش 22 خرداد که بر اساس درایت و شهود سیاسی مردم عملاً شعارها، نهادها و نمادهای مصادره شده‌ی انقلاب را یک به یک از آنِ خود کرده است، فی‌الواقع نوعی حرکت درجهت عکس، نوعی به عقب بازگرداندنِ نوار تاریخ است که در طی آن، توان‌های بالقوه‌ی رخداد 57 دوباره احیاء می‌شوند، و آن انرژی مازادی که توسط حاکمان در مسیر ساختِ دولت استبدادی مصادره گشته بود یا به ناگزیر در مسیر دفاع از کشور در برابر حمله صدام صرف شده بود، بار دیگر به دست خود مردم آزاد می‌گردد، تا بدین‌سان انتخاب‌های قدیمی دوباره انتخاب شوند و گذشته‌ی از دست‌رفته از نو به شکلی صریح‌تر و کلی‌تر، و فارغ از سلسله‌مراتب و تمرکز کاریزماتیک، دوباره تجربه شود.

5- تحقق این تجربه بی‌شک مستلزم درایت، صبر، و پایداری است. زیرا اگرچه پیروزی جنبش در عرصه‌ی نمادین واقعیتی انکارناشدنی است و هیچ ترفندی نمی‌تواند این واقعیت را محو یا حتی کمرنگ سازد و مشروعیت از کف‌رفته را احیا کند، اما تبدیل این پیروزی به واقعیت تجربی (یعنی همان فرایندی که به رغم هراس مرتجعان، و در واقع به میانجی هراس و اشتباه‌کاری آنان، همراه با گذشت زمان ضرورتاً تحقق خواهد یافت) از دیدگاه امروزی ما مستلزم تحقق شروطی معین است. برخی از این شروط عبارتند از: برجسته کردن خصلت مردمی، و در نتیجه مسالمت‌آمیز، جنبش؛ تثبیت پیروزی و دستاوردهای نمادین جنبش در قالب نهادها، به‌ویژه نهاد سراسری جبهۀ مردمی که پیش‌تر رهبران جنبش و شمار کثیری از مردم به ضرورت فوری و فوتی آن اشاره کرده‌اند؛ حفظ قدرت خلاق و استقلال سیاسی جنبش به مثابه منشاء و نیروی برسازندۀ هر شکلی از آزادی و عدالت و دموکراسی، و جلوگیری از تبدیل آن به ابزار صرف هر شکلی از کشورداری، در عین باز گذاشتن فضا برای مذاکرات کسانی که کارشان کشورداری و "سیاستمداری" است؛ پافشاری بر آزادی‌های قانونی و مقاومت در برابر سرکوب غیر قانونی اعتراضات مردمی و ادامه تلاش برای آزاد ساختن زندانیان سیاسی و رسیدگی قانونی به جنایات – که البته ادامه صبورانه‌ی جنبش و گسترش اعتقاد همگانی به پیروزی آن در ورای حوادث و ترفندهای تبلیغاتی و نمایش عاجزانۀ قدرت سترون یا همان زور عریان، خود بهترین شکل تحقق چنین تلاشی است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 16:18  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 13:9  توسط مرتضی  | 

حکایت امید و یاس

حکایت یاس و امید روانتر و خوش‌خوان‌تر به نظر می‌آید، اما دلم نیامد. دلم نیامد که بگویم اینروزها یاس زورش بیشتر می‌چربد. این که می‌گویم دست من  {دکارتی}نیست.دست دلم است. اما خوب آبروداری کنیم و به روی خودمان نیاوریم بهتر است. یا به قول عطریانفر در آن دادگاه کذایی دو انگشتمان را بالا ببریم و بگویم :« افتخار می‌کنم که شکست خورده‌ام». آری به راستی افتخار می‌کنیم که شکست خورده‌ایی مغرور و سربلندیم تا اینکه پیروزی حقیر.

سوم خرداد بود به گمانم. یک روز بعد از انتخاب.سال 1376.ساعت ده و یازده صبح بود از پیش‌دانشگاهی زدم بیرون.دو ساعت آخر فیزیک داشتیم. آرام و قرار نداشتم. قید دو ساعت را زدم و راه افتادم سمت بازار. چراغ تاکسی‌ها و ماشین های دیگر از همان صبح روشن بود. انرژی جماعت آدم را در خود می‌بلعید. از کنار قلعه فلک الافلاک که به سان ناظری خاموش تکاپوی نسل‌های بسیاری را به خود دیده است گذشتم و نزدیک میدان شهدا دیدم همهمه‌ایی بر پاست. جماعت جملگی به شوق آمده بودند و هریک هیجان خود را به گونه‌ایی بروز می‌داد. جمعیتی در پیاده‌رو از زن و مرد ایستاده بودند و شعار می‌دادند...البته نه بر علیه فلان کس و یا بهمان کشور. مطلع همه شعارهایشان خاتمی بود. ناظمان دبیرستانمان هم آنجا بود، معلم پرورشی‌مان هم. مرد رنگ‌کاری با لباس کار اسپند دود را میان مردم می‌گرداند و  زنی ظرف نقلی را. از پایین خیابان به یکباره جمعیتی با پارچه نوشته‌ایی که حکایت از ظفر و پیروزی داشت به ما پیوستند. جوانان بر طاق ماشین‌ها شدند و خیابان یکسر در دود اسپند و نقل‌های که در آسمان پخش می‌شد و جوانان سرخوش محو شد.

…………………………….

دو خرداد سال 78 بود. ساعت نزدیک‌های ده بود. توی سرسرای دانشکده علوم دانشگاه چمران حمید و مهدی و رحمان داشتند می‌رفتند سر امتحان میان ترم ریاضی. بچه‌های انجمن سرگرم تدارک سخنرانی عطریانفر بودند. صدای ترانه یار دبستانی آنچنان در گوش و جان می‌پیچید آن روزها که هر کار کوچکی به مثابه امری قهرمانانه در نظر نمود می‌یافت. در هیجان یار دبستانی و ازدحام جمعیت خود را جلوی فضای سبز دانشکده تربیت بدنی دیدم. دانشجویان دسته دسته می‌آمدند و بر شیب فضای سبز می‌نشستند. دانشجویان علوم‌پزشکی هم که همسایه ما بودند سرودخوان به ما محلق شدند و هیجان به اوج رسید. سخنرانی آغاز شد و هنوز کلام سخنران گرم نشده بود که چند نفری با شعار مرگ بر منافق با لگد دو باند بلندگوی جمعیت را انداختند. جمعیت به سمت آنها یورش برد که به یکباره باران سنگ از آسمان نازل شد. دیدیم آنسوتر عده‌ایی با هیبت‌های مهیب با سنگ و چوب و چماق به جان دانشجویان افتادند.ولوله‌ایی در جعمیت افتاد و هرکس هراسان به گوشه‌ایی. عده‌ایی از همولایتی‌ها که توانا‌تر بودند سنگ‌پران به مقابله به مثل پرداختند. جمعیت پراکنده شد. یک ماه بعد شنیدیم که دانشجویان در کوی دانشگاه تهران از بالای بام به پایین افکنده شده‌اند و به فجیع‌ترین شکلی مورد هجوم و ضرب و شتم.

پنجاه روز پیش یا بیشتر موسوی در سالن والیبالی در خیابان حجاب سخنرانی داشت. مهراوه خبرش را به من داد به گمانم. سالن از ظهر پر شده بود. قرار بر این بود که ساعت 4سخنرانی باشد. جمعیت زیادی بیرون در ایستاده بودند.

جمعیت ایستاده بود

هلهله کنان

با دست‌بندهایی سبز

با قلب‌هایی سبزتر

و شکوفه لبخند بر لبانشان

زیرا که امید بود

زیرا که انسان به امید زنده است

زیرا ایمان داریم

که دیر یا زود

برف آب می‌شود

و شکوفه

پوست سرمازده را

خراش می‌دهد

و حضور بهار را

اعلام می‌نماید.

چهار ساعت از چهار بعدظهر هم گذشت. متینگ به کارناوالی از احساس سرزندگی و بودن تبدیل شد. ماشین‌ها بوق زنان و با دو انگشت برافراشته می‌گذشتند و جمعیت که حالا خیابان را به تسخیر خود درآورده بود با شادی از دل فریاد بر‌می‌آوردند.

ما خسته نبودیم

زیرا که امید با ما بود

زیرا که ما امید بودیم

از آن پس شب‌ها همه شب میدان ولیعصر تا پاسی از شب عرصه جوانان سرخوش بود که رژه می‌رفتند و سرود شادی ساز می‌کردند. روز موعود فرا رسید. دوشادوش کسان دیگر در صفی طویل که جملگی با ما همدل بودند ساعتی به انتظار ایستادیم تا با خودکار سبز مسرورانه تقدیر را رقم زنیم.

…………………………….

آن شب ما همه بیدار بودیم زیرا که می‌دانستیم که شیخی چهار سال پیش چرت صبحگاهیش همان شد که ورق بر زیانش برگشت. نخوابیدیم و ای کاش خوابیده بودیم. نخستین آمارها اعلام شد. و شد آنچه نمی‌بایست ‌شد. صبح دست و صورت نشسته به جلوی ستاد موسوی رفتیم. جمعی اندک و مایوس و بهت زده پیش از ما آنجا ایستاده بودند. پاسخی نیامد. به میدان ولیعصر سرازیر شدیم. جرقه‌ایی زده شد و شعله‌ایی برخاست در ساعت 8 صبح. «موسوی موسوی رای ما رو پس بگیر». سر و کله سیاهپوشانِ پلیس پیدا شد. جمعیت به سمت بلوار کشاورز کشیده شد. بغض‌ها ترکیده شد. چندین زن و مرد را دیدم که می‌گریستند. باتوم‌ها بر پهلوی مردم فرود آمد و شعارها بلند و بلندتر شد. شخصی که به گمان فرمانده نیروهای مستقر در آنجا بود سیلی محکمی بر گوشم نواخت و با همراهیانش دوان دوان دور شد. میدان ولیعصر که شب‌های قبل محل تجمع جوانان سرخوشِ سرود خوان بود بدل به محل تجمع جوانان عاصیِ معترض شد.

اعتراض‌ها بدل به رود عظیم آرام شد که در یک بعدظهر چند روز بعد جمعیتی عظیم چنان که از میدان امام حسین تا میدان آزادی را پوشانده بود را به خود دید و همگان از اینهمه انسجام و همدلی و پایمردی در شگفت ماندند. در گرمای طاقت‌فرسا ساعت‌ها آرام با انگشتانی برافراشته معترضان راهپیمایی نمودند.در سکوت. زن،مرد،پیر و خرد. سه و نیم از خانه بیرون زدم و دیدم چه بسیار کسان پیش از من به را افتاد‌ه‌اند و هنگام برگشت 11شب به خانه رسیدم. دیدن این همه جمعیت غرورآفرین بود. در میان راه دیدم که مردی از بالکن خانه‌اش قرآنی را گرفته است و گویی جملگی جمعیت از زیر آن رد می‌شوند.مثل زمان جنگ که رزمنده‌ها می‌گذشتند. پیرمرد و پیرزنی از بالکن خانه‌شان چنان دست تکان می‌دادند که گویی نوجوانی چهارده ساله. پرستاران و کارکنان درمانگاهی ابراز احساستشان مرا به یاد تصویری از زمان تظاهرات‌های پیش از انقلاب انداخت که در آن پرستاران برای تظاهرات کنندگان گل پرت کرده بودند.

سی خرداد و حوادث آن نیز که یادآور درد است و خون. به معترضان اجازه راهپیمایی داده نشد. همه راههای منتهی به انقلاب بسته بود. معترضین به خیابان‌های اطراف کشیده شدند. شعارها تندتر و تندتر شده بود. و شد آنچه که نمی‌بایست. آتش و خشم و خون. باتوم و دستبند و گلوله.

...از هر خون سبزه یی می‌روید از هر درد لبخنده‌ایی

چرا که شهید درختیست...(بهار دیگر،احمد شاملو،1334)

نداها و سهراب‌ها و زندانیان دربندی همچون محسن‌ها بر تارک سپیده درخشیدند. و اینگونه جنبش صاحب نماد شد و خراشی بر پیکر تاریخ کشیدیم. خطی که اعلام حضور ما را فریاد می‌زد.

...بگذار خون من بریزد و خلاء میان انسان‌ها را پر کند

بگذار خون ما بریزد

و آفتاب را به انسان‌های خواب آلوده ...

                                                                        پیوند دهد...(سمفونی تاریک،احمد شاملو)

نیمه‌های شب که برمی‌گشتم نیروهای پلیس و لباس شخصی‌های عزیز خسته و خراب از فعالیت روزانه‌شان بر چهار گوشه میدان انقلاب نشسته بودند. برادران لباس شخصی سوار بر اتوبوس‌های متعدد میدان را ترک می‌کردند. وقت شام بود و سربازان گرسنه با ولع غذاهای توزیعی را می‌بلعیدند. پارک دانشجو تبدیل به اتراق‌گاه پلیس و لباس شخص‌ها شده بود. در گوشه‌ایی چند تن از بردران لباس شخصی که به ظاهر مقام و مرتبه‌ایی داشتند حوداث روز را مرور می‌کردند و قهقه سر می‌دادند.

……………………………………….

 

امروز به گمان مراسم تحلیف رییس جمهور است در خانه ملت. از قضا یا به عمد مصادف شده است با سالگرد مشروطیت. حکایت جالبیست حکایت ما. از قضا در طول همه این سال‌های پس از دوران مشروطه شعارهای مطرح شده در این روزها بسیار نزدیک بود به خواست‌های مشروطه خواهان. پس از فراز و فرود بسیار در این روزها سخنانی بر زبان رانده شد که از حیث قرابت به گفتمان مشروطه خواهان نزدیک بود. بی‌سبب نبود که دایره اعتراضات به جد محدود شد به تهران. آنهم در بخش‌های خاصی از شهر که قدری آگاه‌تر بودند و محل تجمع دانشگاهها و مراکز عالی. دوستی از جنوب شهر تهران خبر می‌داد که این روزها آب از آب تکان نمی‌خورد. البته این به این معنا نیست که باخبران جملگی همین جماعتند. که جوشش و حضور مردم در شهرهای مختلف پیش از انتخابات نشان داد که دوستانِ همداستان بسیارند. خارج از مرکز معذوریت بسیار است. در هر حال پس از صد و اندی سال از صدور فرمان مشروطه که حاصل مترقیون و منورالفکرهای قاجاری بود رسیده‌ایم به نقطه‌ایی که برای ما شروع کار است و برای پیشینیان نقطه به ثمر رسیدن. به فرجام نرسیدن مشروطه نشان داد این نهال هنوز لاغر است و بایسته مواظبت و تیمار تا ستبر شود و به مرور بار گیرد.

باشد تا آن روز.

...روزی که کمترین سرود

                                         بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری‌ست.

...

و من آن روز را انتظار می‌کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم.(افق روشن،احمد شاملو،1334)

o        بر خود لازم می‌دانم نکاتی چند را تذکر دهم.اگر سخن به درازا آمد بر من ببخشید که ناخواسته بود. پر حرفی را بگذارید به حساب روزهای غیبتم و گشودن سفره دلتنگی.شعرهای شاملو تلخیص شده است.

o        از طریق دوستمان مهراوه جویا شدم که غیب من سوال برانگیز شده است. هفته‌ایی می‌شود که ناخواسته درگیر تعمیرات خانه شده‌ام و تمام وقت و انرژی مرا گرفته است. اکنون که مجالی یافته‌ام مخابرات بی‌اطلاع خط تلفن را یکطرفه کرده است. مهراوه جسته و گریخته اخبار وبلاگ را می‌رساند. خوشحال شدم شنیدم افشین بعد مدتها دست به قلم شده است. اگر ننوشتن بیهوده نویسانی چون من مایه نوشتن دوستان کم کار شود که همین طریق پیشه می‌‌کنیم!

o        دست آخر این نوشته را تقدیم می‌کنم به محسن‌ها و مادرهایی که این روزها و شب‌ها را در چشم انتظاری، اضطراب و بی‌تابی می‌گذرانند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 16:18  توسط کریم  | 

همیشه حس خاصی نسبت به اشعار عبدالجبار کاکایی داشتم و همیشه لذت عجیبی از نحوه ی شعر خوندنش می بردم وقتی شعر " باز مثه هر شب کسلم ..غصه نشسته تو دلم " رو می خوند تا عمق جانم نفوذ می کرد.... ولی هیچ وقت تکلیفم باهاش مشخص نبود، همیشه علاقه ام همراه باحسی از شرمساری بود مخصوصا زمان هایی که می‏دیدم داره از ساختمان جام جم شعر میخونه.... هر چه می کردم نمی تونستم  ازش متنفر باشم .....ولی این داستان های اخیر" آزمون بزرگی بود که خیلی ها توش مردود شدن" و خیلی ها مثل سیاوش از آتش گذشتند و سربلند و رستگار شدن ..... شجریان ها،فرمان آراها، پناهی‏ها، و.... البته کاکایی قصه‏ی ما.......

 

این دومین شعریه که تقدیم کرده به سبزهای سرزمینش:

پابه پای قصه در راهیم

 پا به پای کینه ی کاووس

 پا به پای مکر سودابه

 برستیغ کوه چون آرش

 یا سیاوش در دل آتش

 یا حسین تشنه بر صحرای تف تنها  

یا چو یوسف در ته چاهیم

 ما چو دریا های بی پایاب بسیاریم

 ما چو طوفان های نا آرام در راهیم

 پا به پای اندوهان تلخ

 پا به پای بزم و شادی ها

 نام زال پير چون پر سیمرغ در آتش

 نو شداروی شگفت نامرادی ها

ذوالفقار مرتضی دردست

  بی امان پا در رکاب رخش

 ازکویر و کوه  

در پناه سایه سار نخل و گردو

 گرم پیکاریم

ما چه بسیاریم ، بسیاریم ، بسیاریم  

از زلال جاری اروند

 تا سپید تارک الوند

 از سیاکوه تا دماوند

از ارس تا تنگه ی هرمز

 زیر سقف نقره کوب آسمان از عشق سرشاریم

ما چه بسیاریم بسیاریم بسیاریم .....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 12:39  توسط مرتضی  | 

ضحاک از پادشاهان اسطوره‌ای ایرانیان است.  او پس از کشتن پدرش به ایران می‌تازد و "جمشید" را می‌کشد و بر تخت شاهی می‌نشیند. با بوسهٔ ابلیس ، بر دوش ضحاک دو مار می‌روید. ابلیس به دست یاری او آمده و می‌گوید که باید در هر روز مغز سر دو جوان را به مارها خوراند تا گزندی به او نرسد.

و بدین‌سان روزگار فرمانروایی او هزار سال به درازا می‌کشد تا این که آهنگری به نام کاوه به پا می‌خیزد، چرم پارهٔ آهنگری‌اش ‌"درفش کاویاني" را بر می‌افرازد و مردم را به پشتیبانی فریدون و جنگ با ضحاک می‌خواند. فریدون ضحاک را در "دماوند"به بند می‌کشد.(آمين)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 23:44  توسط مهراوه  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 20:6  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 9:31  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 20:55  توسط مرتضی  | 

 

اگر لینکی باز نشد چنذ باره و چند باره امتحان کنید ژهنای باند رو به شدت آوردن پایین چون کلکی که امروز صبح زدن بدجوری لو رفت.........

 

http://gmuosavi.blogspot.com/2009/08/blog-post.html

http://174.129.8.110/permlink/2009/8/1/1683148

http://www.mowjcamp.com/article/id/2684

http://174.129.8.110/permlink/2009/8/1/1683110

http://mhmonline.blogspot.com/2009/08/blog-post_01.html

http://namaandan.blogspot.com/2009/08/blog-post.html

http://weblog.atighe.ir/1388/05/10/bidadgah/

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:47  توسط مرتضی  | 

هجرت از شهرهمه کس و هیچکس.شهری که آسمانش از دیدن ناپاکانِ زمین ،رخ  در حجاب کشیده و مردمان را در حسرت دیدارش حیران کرده است! در اینجا دیر زمانی ست ،مادران افسانه ی آسمان آبی را با ناباوری برای کودکان می گویند.....

 

باید هجرت کرد.به سوی معبد عشق!

سپاه ناپاکی همچنان در تعقیب توست و توچشم به ا فق های دور دست داری.محافظان بلند قامت شهر عشق،قد برافراشته مراقب اند که  ناپاکی به معبد عشق راه نیابد.ابتدا با سوءظن و تردید به ما می نگرنند اما آنگاه كه دلزدگي ما را از سياهي دريافتند،اجازه ی عبور میدهند. اکنون نگاه ها مهربان ترو دوستانه تر شده است.البرز پیر، خسته اما استوارقرن ها ست که معبد سبز  را از هجوم بیگانگان در امان نگاه داشته است...

مدتي نميگذرد كه همچون پدري مهربان ما را میان آغوش پر مهرش جاي می دهد.آنگاه كه  دشت های پهناورسر  بر بالين کوه و کوههای استوار بر لبان خدا بوسه میزنند.

جایی که مردمانش با دروغ بیگانه اند.اینان با بذر محبت ، زمین کشت مي كنند و با سپاس خداوند آنرا برداشت می کنند.مردمانی که نه دغدغه ی دنیا دارند نه نگران دین اند!با قناعت پیشه گی از دنیا بی نیازند.لقمه ای نان و جرعه ای آب اینان را کفایت می کند.و اما دین شان؟؟خدا در همسایگی شان است.با نور خدا هر روز چشم می گشایند و با عطر خدا ، جان میگیرند....

وارد معبد سبز عشق میشویم.برای زایرین خسته از سفر،قالیچه ای مخمل از برگهای رنگارنگ ،گسترده اند.البرز زیباترین جامه را به رسم میهمان نوازی بر تن کرده است سبز،قرمز،نارنجی.....

خداوندگارا : ترا سپاس که بار دیگر ، فرصت دیدن ابرهای نشسته بر دامن کوه و نظاره کردن  پرواز پرنده ها و پروانه ها را دادی.پرندگانی که سالهاست از شهر خاكستري هجرت کردندو هر روز دلتنگ نبودنشان هستم.

خدایا ،ترا سپاس بار ديگر  فرصت زيارت  رود سپید ،قطرات زلال باران  ومه ی نشسته بر روی مزارع را دادی.

ترا سپاس باز به من فرصت جوان شدن و «زنده»گی دادی که هر چه بود تا کنون «روزمره»گی بود....

 ( جاي همه ي شما خوبان سبز )

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:16  توسط مهراوه  | 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 20:53  توسط مرتضی  | 

بیانیه  مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم درباره زندان‌های غیرقانونی و شهادت تعدادی از دستگیرشدگان

انقلاب مورد تعرض قرار گرفته؛ ملت به تجمع‌های خود ادامه دهند؛ مراجع نگران و در کنار ملت ایران‌اند

مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم با صدور بیانیه‌ای از ملت خواست بر اساس قانون اساسی که به آزادی‌های مشروع و حق تجمع تاکید دارد، به حرکت خود ادامه دهند و تصریح کرد که مراجع تقلید هم از حوادث اخیر نگران و ناخشنودند و نظر توجیه‌گران در خطابه‌های نماز جمعه، نظر مراجع بزرگوار و علمای بزرگ و مدرسین حوزه‌ها نیست.


بسمه تعالی


إِيَّاكَ وَ الدِّمَاءَ وَ سَفْكَهَا بِغَيْرِ حِلِّهَا فَإِنَّهُ لَيْسَ شَيْ‏ءٌ أَدْعَى لِنِقْمَةٍ وَ لَا أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ وَ لَا أَحْرَى بِزَوَالِ نِعْمَةٍ وَ انْقِطَاعِ مُدَّةٍ مِنْ سَفْكِ الدِّمَاءِ بِغَيْرِ حَقِّهَا. (نامه 53 نهج البلاغه)

از خون‌ریزی ناحق پرهیز کن، هیچ چیز به اندازه خون ناحق کیفر الهی را نزدیک نمی‌کند و مجازات را شدت نمی‌بخشد و نعمت‌ها را نابود نمی‌کند و خون ناحق زوال حکومت را نزدیک نمی‌سازد.


ملت بزرگ ایران این روزها به مصائب بزرگی مبتلا هستند که شنیدن آنها دل هر مسلمان و انسان آزادیخواهی را به لرزه در می‌آورد.


انقلاب اسلامی برای حراست از حقوق مردم بود، و اجرای قانون برای آزادی‌های مشروع جامعه و از بین بردن زندان‌های غیر قانونی و غیر شرعی و شکنجه‌های غیر انسانی و تهمت‌زدن‌های ناروا، و بالاخره برای اجرای احکام اسلام بود. حضرت امام رحمة الله علیه در اوائل شروع نهضت در سال 1342 به شاه نصیحت می‌کرد که قانون اساسی را عمل نماید و از مرز قانون خارج نشود که اگر او به قانون عمل می‌کرد، سرنوشت حکومتش غیر از آن بود که رقم خورد.


امروز پس از سالیان دراز مبارزه ملت ایران که حاصل خون دهها هزار شهید و شکنجه و زندانی شدن مردان آزاده و تلاش‌های مراجع بزرگ به ویژه رهبری داهیانه رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره) است، اهداف مقدس انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی مورد تعرض قرار گرفته است و عده‌ای جز به نابودی دستاوردهای نظام به چیزی راضی نمی‌شوند.


هر روز خبر شهادت یکی از فرزندان این مرز و بوم را می‌شنویم و با کمال وقاحت اعلام می‌کنند، دستگیرشدگانی که پس از مدتی جسم بی‌جان آنها تحویل خانواده‌ها داده می‌شود. زندان‌های غیر قانونی و بدون امکانات اولیه و رعایت اصول انسانی دایر شده است.
خبرهای شکنجه غیر انسانی و ناجوانمردانه هر روزبه نوعی فاش می‌شود، برای دفن کشته‌شدگان و برگزاری مراسم عزاداری اجازه نمی‌دهند و همه اینها به نام اسلام و قرآن و ولایت فقیه انجام می‌گیرد.


عده‌ای مدیحه‌سرا بدون توجه به آثار تخریبی آن به توجیه این همه جنایات پرداخته‌اند، ملت عزیز ایران باید بدانند که نظر توجیه‌گران در خطابه‌های نماز جمعه یا غیر آن اگرچه به نام حوزه‌ها باشد، نظر همه مراجع بزرگوار و علمای بزرگ و مدرسین معظم حوزه‌ها نیست. بلکه قلوب بزرگان از حوادث اخیر نگران و ناخوشنود است و در کنار ملت بزرگ ایران و دردکشیده‌ها خواهد بود.


ملت ایران حرکت خود را بر مدار قانون اساسی استوار و برطبق اصول مصرح در آن که تضمین آزادی‌های مشروع است و تجمع‌های آنها را تضمین نموده است، ادامه دهند و در کنار داغداران، یاد و خاطره‌ی مبارزان در راه حق را پاس بدارند.


نصیحتی هم به حاکمان و دولت و قوه قضائیه از زبان امیرالمومنین داریم:

وَإِنَّمَا يُؤْتَى خَرَابُ الاَْرْضِ مِنْ إِعْوَازِ أَهْلِهَا،إِنَّمَا يُعْوِزُ أَهْلُهَا لاِِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلاَةِ عَلَى الْجَمْعِ، وَسُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ وَقِلَّةِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ. (نامه 53 نهج البلاغه)

زمین جز با فقر ساکنانش خراب نمی‌گردد. مردم زمانی به فقر دچار می‌گردند که والیان به جمع مال برآیند و به بقای حکومت خود مطمئن نباشند و از تجربه‌ها عبرت نگیرند.


مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:30  توسط مرتضی  | 

 

Many Unhappy Returns

The anniversary of Neda Soltan's death shows why Iran's Green Wave won't die.

It's tempting to think that protesters may have finally given up on overturning Mahmoud Ahmadinejad's disputed election. At points it has seemed like the broad base of support they once enjoyed had gone and that demonstrators were now merely wealthy secularists. At others, it seemed like the fierce official response—and government attempts to limit movement and assembly—was thwarting organizers of the opposition. But a funeral Thursday showed not only that the Green Wave lives on, but that we can expect regular revivals well into the future.

Today is the chehelom, the 40-day anniversary, of the death of Neda Agha Soltan, a young woman who was shot at a post-election protest on June 21. Her final moments were captured in a shaky, bloody, cell-phone video (viewer discretion advised) that became a rallying point for the opposition. To mark their grief, thousands of Iranians flocked to the Behesht e Zahra cemetery south of Tehran today, where they clashed with security forces (dozens were wounded and many were also arrested) and chanted "death to dictator." Mir Hussein Mousavi, the presidential candidate disputing the election results, was turned away from the cemetery by security forces.

The chehelom has deep symbolic significance in Iran and among Shiites around the world. The origins of the practice can be traced to the martyrdom of Imam Hussein, a grandson of the prophet Mohammed. In Iran, the chehelom has also taken on political significance. During the Islamic Revolution in 1979, these anniversaries were used as an excuse to mount protests against the Shah and to keep up the momentum of street rallies. The same thing is happening today. Except now that they're in the government, the revolutionaries will have a hard time telling chehelom participants not to grieve without looking like hypocrites.

Which is not to say they haven't tried: since post-election violence broke out last month, security forces have prevented the families of people killed in protests from holding large funeral ceremonies, infuriating mourners. Families have also been blocked from burying their family members in Tehran so protesters wouldn't have a fixed gathering site.

Today's gathering was a clear sign that the opposition still has the ability to rally crowds, despite the threat of violence. Farsi news sites report that hundreds of riot police and plainclothes Basiji surrounded the cemetery, which is about 10 miles south of the Tehran city center. Still, protesters began gathering in the early afternoon and attempted to reach Neda's burial site. Amateur videos posted on YouTube show large crowds surrounding Mousavi's car and chanting, "Ya Hussein, Mir Hussein." "People inside Iran know that the world is watching and listening to them," says Akbar Ganji, a prominent dissident who attended an Iran rally in New York last week.

Neda's murder 40 days ago drew out today's throng of dissidents. But she wasn't the only protester to die: in the past week, Tehran has announced the death of four detainees, including Mohsen Ruholamini, the son of an adviser to conservative presidential candidate Mohsen Rezaie. (Authorities claim that there was an outbreak of meningitis in Evin, a notorious prison where many political prisoners are being held, but Farsi news sites report that most of these detainees died after beatings in custody.) Roughly one month from now will mark their chehelom, and the protests—which were only just beginning to peter out—will return again to challenge the regime. Every protester killed will breathe more life into the Green Wave.

چند لینک

https://www.ina-newsagency.com/Report-Details.aspx?reportId=2510&back=1

http://ourvotes.wordpress.com/2009/07/30/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA/

http://kavehp.wordpress.com/2009/07/30/شجاعت-در-برابر-تو-سر-تعظیم-فرود-می‌‌آو/

http://174.129.8.110/permlink/2009/7/30/1680624

http://www.mizanpress.net/index.php?option=com_content&view=article&id=3532:2009-07-30-14-08-26&catid=6:2009-04-01-10-24-33&Itemid=66

http://soshyans1969.persianblog.ir/post/4/

 

http://174.129.8.110/permlink/2009/7/31/1681196

http://freedom4iran2009.blogspot.com/2009/07/blog-post_30.html

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 9:31  توسط مرتضی  | 

آن طفل هفت ماهه3

بيانيه ميرحسين موسوي به دل هيچ كدام از اصلاح‌طلبان و حاميان جوان آنها نچسبيد. در نگاه اول جنس ادبيات موسوي با ادبيات اصلاح‌طلبي متفاوت مي‌نمود. به همين دليل واكنش‌هاي چنداني به دنبال نداشت. شايد در آن روزها ميرحسين هم از افطار روزه‌ي بيست ساله‌اش پشيمان شده بود. او پس از بيست سال سكوت منتظر موج عظيم گرايش‌هاي مردمي به سمت خود بود. اعلام موضع بينابيني و عدم شفافيت در بيان مواضع و گرايش سياسي، براي عده‌ي زيادي از اصلاح‌طلبان قابل هضم نبود. ميرحسين خود را اصلاح‌طلب اصول‌گرا ناميد و تا آخر هم بر همين انديشه بود. اما اين اصطلاح براي بسياري از اصلاح‌طلبان گنگ و نامفهوم بود. موسوي خود را مستقل و فراجناحي مي‌دانست و اين براي اصلاح‌طلبان گران بود.  اصلاح‌طلبان جوان و پرشور خواهان تغيير وضع موجود بودند و آمال خود را در انديشه‌هاي موسوي نمي‌ديدند. مهدي كروبي هم پس از كناره‌گيري خاتمي اميدهايش به اجماع اصلاح طلبان بر شيخ بيش از پيش شده بود. اما دعواي بي پايان او با مشاركت و مجاهدين، اجماع را غيرممكن كرده بود. اصلاح‌طلبان فريادهاي خود را در كلام كروبي مي‌ديدند اما دل همراهي با او را نداشتند. شايد اصلاح‌طلبان پرشور كعبه‌ي آمال خود را در مواضع شفاف و روشن كروبي مي‌ديدند و بسياري از آنها با اين استدلال كه مطلوب آنها كروبي است و ميرحسين به خاطر ظرفيت راي‌آوري ارجح است، موسوي را برگزيدند. تمام احزاب دوم خردادي حامي موسوي هم در بيانيه‌ هاي خود موسوي را خواست حداقلي اصلاح‌طلبان معرفي كردند. حتي زماني كه حزب مشاركت و مجاهدين آماج حملات شديد اصول‌گرايان قرار گرفتند و موسوي را به همكاري با احزاب به زعم آنها غيرقانوني و برانداز تحت فشار قرار دادند، او در صدد دفاع برنيامد و تنها به استقبال از كليه‌ي گروه‌هاي سياسي اكتفا كرد. اين گونه بود كه با نفي كروبي، ميرحسين را برگزيدند. صد البته كه سيد محمد خاتمي در حمايت و دفاع از ميرحسين تمام قامت ايستاد و از نام و اعتبار خود براي جمع كردن اصلاح‌طلبان حول ميرحسين كم نگذاشت به طوري كه در طول مبارزات انتخاباتي مهدي كروبي دردمندانه از خاتمي گلايه كرد كه چرا كسي را بر او ترجيح داده كه در تمام سال‌هاي محنت سكوت پيشه كرده بود. در اين آشفته بازار رسانه‌ي ملي! هم رسالت خود را به خوبي ايفا كرد و براي آتش اختلافات اصلاح‌طلبان هيزم مي‌كشيد و تا حدودي هم موفق شد.

هر چه به تاريخ انتخابات نزديك‌تر مي‌شديم، زوايايي جديدي از افكار و انديشه‌هاي موسوي مشكوف مي‌شد. موسوي كم‌كم پوست مي‌انداخت و هم‌زمان موج سبز ارتفاع مي‌گرفت. شور انتخابات كشور را فرا گرفته بود. قهر كرده‌هاي سياسي به ميدان بازگشتند. تشكل‌هاي دانشجويي شور گرفتند. ترنم يار دبستاني بر لبان جاري شد. كروبي سد شكني مي‌كرد و ميرحسين در پي او به صف انديشه‌هاي ناصواب مي‌زد. اما همچنان يك پرسش بي ‌پاسخ وجود داشت؛ آيا ميرحسين مي‌تواند پاسخگوي مطالبات مردمي باشد كه زماني از خاتمي عبور كرده بودند؟ پاسخ به اين پرسش نيازمند زمان بود و مبارزات انتخاباتي فرصتي بود تا به اين سوال پاسخ داده شود. شور عجيبي در ميان جوانان و دانشجويان به وجود آمد. رنگ سبز به نماد جنبش تحول‌خواهي تبديل شد. رسانه‌ي ملي كه در ماه‌هاي منتهي به انتخابات، از هيچ تلاشي براي عدم مشاركت مردم در انتخابات فرو گذار نكرد، در انفعال قرار گرفت. موج سبز در كف خيابان‌ها، بر بام خانه‌ها، آينه ماشين‌ها، مچ دست‌ها و تن جوانان به راه افتاد. وحشت از حضور حداكثري دولت را فرا گرفته بود. تمام ترفندها بي‌نتيجه بود. دلارهاي نفتي سرازير شده،‌ افزايش يافت. موج سبز جغرافياي ايران را درنورديد و سراسر جهان را در بر گرفت. ايرانيان مقيم اروپا و امريكا با ملت همصدا شده بودند. همه چيز براي يك پيروزي بزرگ مهيا بود. مناظره 13 خرداد عطش ملت براي بازگرداندن عزت به ايران عزيز را بيش از پيش كرده بود. آراء خاموش نور گرفتند. سايه‌ي تحريم محو شده بود. محمود احمدي‌نژاد زير سايه‌ي سنگين وعده‌ي افشاي باندهاي ثروت و قدرت يك بار ديگر به سراغ سنگ صبور نظام جمهوري اسلامي رفت و به بدترين وجه هاشمي و خانواده‌ي او را آماج اتهامات ريز و درشت خود نمود. جامعه ملتهب شده بود. او كه خطر از دست دادن كرسي پاستور و افشاي تباه شدن ميلياردها دلار نفتي را بيش از هميشه حس مي‌كرد، به هيچ كس حتي ريش‌ سفيدهاي اصول‌گرا هم رحم نكرد و خود را براي يك خودكشي سياسي آماده كرده بود. از قضا اين حربه به كار آمد و بخشي از ملت هميشه منتظر افشاگري، باور كرد كه باندهاي قدرت و ثروت به دست علمدار عدالت افشاء و بدنام شده‌اند! اما اين پايان كار نبود و علي‌رغم جوسازي‌هاي فراوان ملت به راه خود ادامه مي‌داد و سرانجام 22 خرداد....

بعد از گذشت چند ماه از آغاز مبارزات انتخاتي و نحوه‌ي آرايش نيروهاي سياسي، زمان آن رسيده است كه به آن طفل نارس توجه كنيم. سوالات بيشماري پيرامون اين مسئله وجود دارد كه در اين مقال نمي‌گنجد اما با بررسي حوادث قبل، حين و بعد از انتخابات لازم است كه يك بار به صورت زيربنايي مباني و اصول انديشه‌هاي جنبش اصلاح‌طلبي واكاوي شود. جداي از اين لازم است كه به سوالات زير به صورت واقع‌بينانه پاسخ داده شود: احزاب دوم خرداد بعد از شكست در انتخابات نهم چه عكس‌العملي نشان دادند؟ در فاصله‌ي 6 ماه مانده به انتخابات چه كس يا كساني به عنوان كانديدهاي احتمالي مطرح بودند؟ ارتباط گروه‌هاي اصلاح‌طلب با بدنه‌ي جامعه چگونه بود؟ چرا اصلاح‌طلبان نتوانستند پس از گذشت 4 سال از انتخابات نهم اختلافات دروني خود را حل كنند و به اجماع برسند؟ آيا ميرحسين موسوي برآيند جريان اصلاح‌طلبي بود؟ آيا موفقيت احتمالي موسوي در اتخابات مي‌توانست به تحكيم مباني و اصول انديشه‌ي اصلاح طلبي كمك كند؟ آيا موسوي بعد از موفقيت احتمالي در انتخابات نماينده‌ي آراء و انديشه‌هاي اصلاح‌طلبان بود؟آيا اگر موسوي در يك رقابت آزاد و منصافانه در انتخابات شكست مي‌خورد، اتحاد كنوني شكل مي‌گرفت؟ موفقيت احتمالي كروبي چه نتايجي به همراه داشت؟ آيا موسوي با موفقيت در انتخابات مي‌توانست آن روي حاكميت را ببيند؟ آيا اجماع كنوني انديشيده و باثبات است؟  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 19:49  توسط عباس  | 

نوشته قبلی افشین با نام آن طفل هفت ماهه در این پست ادامه می‌یابد دوباره این منم که پست افشین را منتشر می‌کنم چون ظاهرا خود افشین موفق به انجام آن نمی‌شود پست مفصل است برای خواندنش باید آن راذخیره کرده و روی کامپیوتر بخوانید البته اگر اینترنت مجانی دارید که این بحث مطرح نیست

آن طفل هفت ماهه

قسمت دوم

كم توجهي يا ناآگاهي به مناسبات قدرت درون حاكميت و عدم وجود يك مركز تصميم‌گيري مورد قبول جريان‌هاي سياسي اصلاح‌طلب باعث شد تا در يارگيري سياسي كاملا منفعل شوند. حملات سنگين رسانه‌اي در سال‌هاي اول پس از دوم خرداد عليه هاشمي رفسنجاني به عنوان نماد حاكميت اقتدارگرا و تضعيف جايگاه متوازن كننده او باعث شد كه كفه‌ي ترازوي قدرت به سمت اقتدارگرايان سنگيني كند. جناح رقيب كه سايه‌ي سنگين قدرت و سوابق هاشمي را بر سر خود احساس مي‌كرد، موذيانه هجمه‌هاي سنگين وارده به هاشمي را زير نظر داشت و گهگاهي در ظاهر، براي دور كردن هاشمي از حالت تعادل به حمايت از او برمي‌خاست اما گردانندگان پشت صحنه با آينده‌نگري، از خرد شدن شخصيت و تقليل جايگاه هاشمي خوشحال بودند. در واقع مانع عمده در قبضه‌ي كامل قدرت را هاشمي مي‌ديدند و اصلاح‌طلبان جوان هم با ناديده گرفتن اين موقعيت تعديل‌كننده، صحنه‌ي قدرت را براي رقيب هموار مي‌كردند. گروه‌هاي اصلاح‌طلب زماني به خود آمدند كه رقيب به مراد خود رسيده بود و در چنين شرايطي هاشمي نه بسيج و سپاه را پشت سر خود مي‌ديد و نه تلاش اصلاح‌طلبان براي بازسازي وجهه او گوش شنوايي داشت. انتخابات نهم در فضايي برگزار شد كه جامعه از اصلاحات مايوس شده بود، جنبش دانشجويي به شدت منتقد سياست‌هاي دولت خاتمي بود و نزاع بين اصلاح‌طلبان بالا گرفته بود. قهر سياسي و تحريم انتخابات هم جامعه را سرگردان كرده بود. تجربه‌ي مجلس هفتم و رد صلاحيت گسترده اصلاح‌طلبان استراتژي حساب شده و انديشيده‌ي گروه‌هاي موسوم به اصول‌گرا براي ايجاد ياس و سرخوردگي، عدم اعتماد به توانايي اصلاح‌طلبان و كاهش ميزان مشاركت مردم در انتخابات رياست جمهوري بود و آنها مكارانه به دنبال بازپس‌گيري دومين نهاد قدرت پس از مجلس بودند.

اصول‌گرايان در استراتژي خود هاشمي را رقيب عمده مي‌دانستند و با آگاهي از مخدوش بودن وجهه هاشمي در ميان روشنفكران و دانشجويان، تمام تلاش خود را براي از بين بردن اعتبار هاشمي در بين اصول‌گرايان و عامه‌ي مردم به كار بستند. به اين ترتيب بود كه هزارن سي دي از طرف گروه‌هاي تندرو حوزه علميه و بسيج عليه هاشمي توزيع شد. اين حربه كارگر افتاد. با كشيده شدن انتخابات به دور دوم، علي‌رغم تلاش منفعلانه اصلاح‌طلبان، هاشمي به سختي در انتخابات شكست خورد تا اصلاح‌طلباني كه به زعم خودشان به هاشمي سيلي زده بودند، پژواك آن را گوش خود احساس كنند. پديده‌اي به نام احمدي‌نژاد متولد شد و با ادعاي شكست خاتمي و هاشمي اصلاح‌طلبي و اعتدال‌گرايي را در هم شكست. او محصول خام‌انديشي اصلاح‌طلبان و برنامه‌ريزي حاكميت است. اگر احمدي‌نژاد  را لااقل در يك مورد آدم مستعدي بدانيم، توانايي او در تاثيرگذاري بر مردمي است كه افق قدرت تحليل‌شان تا نوك بيني است. هنر اصلي و شايد تنها برجستگي احمدي‌نژاد مخاطب‌شناسي است. با درك اين مهم، عوامل‌گرايي غالب در جامعه‌ي ايران را به عنوان محور و مبناي فعاليت خود قرار داد و رندانه در دل عوام جاي گرفت. از آن به بعد اصول‌گرايي با احمدي‌نژاد معنا پيدا كرد. حمايت‌هاي بي‌نظير و مستمر حاكميت از دولت نهم در نوع خود مثال زدني است. در پرتو همين حمايت‌ها احمدي‌نژاد خود را فراقانوني و غيرپاسخگو به نهادهاي قانون‌گذاري و برنامه‌ها مي‌دانست به طوري كه بارها مصوبات مجلس، مجمع تشخيص و اسناد بالا دستي برنامه‌ريزي  توسعه و چشم‌انداز را ناديده گرفت. نهادهاي برنامه‌ريزي، پولي و مالي را منحل كرد، به مصوبات مجلس بي اعتنايي كرد، درآمد بي‌نظير نفت را تاراج كرد و دلارهاي نفتي را صدقه‌گونه بين محرومين توزيع كرد. بارها ايران را بحران در عرصه‌ي بين‌المللي پيش برد و طبقه مستضعف بيچاره همچنان پايكوبان شعار انرژي هسته‌اي سر مي‌دادند.

حاكميت با كسب تجربه از دوم خرداد، قدرت را قبضه كرد. رسانه‌ها محدود شدند، تشكل‌هاي دانشجويي منحل شدند و به جاي آن ستاره‌ بر شانه‌ي دانشجويان قرار گرفت. اساتيد برجسته بركنار شدند. خرافه جاي استدلال را گرفت، احزاب انگ منافق و معاند خوردند و از داشتن رسانه محروم شدند. فضا تاريك و بغرنج به نظر مي‌رسيد. اصلاح‌طلبان شكست خورده به جان هم افتادند و به نام آسيب‌شناسي اصلاحات به تختئه همديگر پرداختند. هر كس ديگري را متهم به افراط و تفريط مي‌كرد. رسانه‌ي ملي هم وارد كارزار شد و دلسوزانه و در فضاي باز رسانه‌اي(!) مصاحبه‌ها و گفت و شنودهاي محرمانه‌ي اصلاح‌طلبان را جهت تنوير افكار عمومي پخش مي‌كرد.  اما در آن سوي كارزار جنگ سختي بين عقلاي اصول‌گرا و دولت احمدي‌نژاد هم در گرفته بود. شايد بزرگ‌ترين شانس اصلاح‌طلبان براي بازگشت به صحنه‌ي سياسي، شخص محمود احمدي‌نژاد بوده باشد. احمدي‌نژاد از دل نزاع سياسي اصلاح‌طلبان بيرون آمد و عملكردش باعث بازگشت اصلاح‌طلبان به صحنه‌ي سياسي شد. تشديد فضاي بسته‌ي سياسي، تخريب وجهه‌ي ملي ايران در عرصه‌ي بين‌المللي، صدور چند قطعنامه عليه ايران، تشديد تنش بين ايران و جهان غرب، انزواي ايران در صحنه‌ي بين‌المللي، قانون‌گريزي و عدم پاسخگويي، محدود شدن آزادي‌هاي محدود اجتماعي موجود، افزايش سرسام آور قيميت نفت و هم‌زمان افزايش بي‌سابقه نرخ تورم، كاهش سرمايه‌گذاري، افزايش بيكاري، تعطيلي كارگاه‌ها و كارخانه‌ها، ورود بي‌رويه‌ كالا ها و خدمات به بازار، كاهش ارزش پول ملي، كاهش دستوري نرخ سود بانكي، مداخله در نظام بانكي، بي توجهي به برنامه‌هاي توسعه و تصميم‌گيري‌هاي خلق‌الساعه‌ي غيركارشناسي، افزايش بي‌سابقه‌ي نقدينگي در بازار و تورم ناشي از آن، افزايش بي‌نظير قيمت مسكن و مواد غذايي و ... كارنامه‌اي غيرقابل دفاعي از احمدي‌نژاد به جا گذاشت به طوري كه علاوه بر گروه‌هاي اصلاح‌طلب، اصول‌گريان معقول در مجلس هشتم نيز به صف منتقدين احمدي‌نژاد پيوستند و بارها در مقابل هم صف‌آرايي كردند كه نمونه‌ي آن را در مكاتبات علي‌ لاريجاني و محمود احمدي‌نژاد مي‌توان ديد. شايد به جرات بتوان گفت كه اگر هر كدام از كانديدهاي جريان اصول‌گرا در انتخابات نهم پيروز مي‌شدند، تا سال‌ها چشم‌انداز روشني براي بازگشت مردمي اصلاح‌طلبان به صحنه‌ي سياسي قابل تصور نبود و اصلاح‌طلبان هنوز درگير دعواهاي سياسي دروني خود بودند. احمدي‌نژاد زاييده‌ي عدم آينده‌‌نگري اصلاح‌طلبان و بازگشت اصلاح‌طلبان به قدرت محصول عدم آينده‌نگري حاكميت به بقاي بدون تنش است.  

انتخابات دهم در ميان اختلافات پيدا و پنهان اصلاح‌طلبان كليد خورد. مهدي كروبي به اتكاي راي غيرقابل پيش بيني انتخابات نهم، با تشكيل حزب اعتماد ملي، اسب خود را براي تصاحب كرسي رياست جمهوري دهم زين كرده بود. محمد خاتمي درگير اما و اگرهاي آمدن و نيامدن بود. اختلاف كروبي با مشاركت و مجاهدين نه تنها فروكش نكرده بود كه دامنه‌ي آن وسيع‌تر هم شده بود. احزاب و نخبگان سياسي به كانديداتوري خاتمي با ترديد نگاه مي‌كردند و عملكرد هشت ساله و انفعال او را به زعم خودشان به نقد مي‌كشيدند. روزنامه‌نگاران جوان اما صاحب نام اصلاحات علنا از مهدي كروبي حمايت كردند. اصرار جوانان و برخي احزاب براي ورود خاتمي به صحنه‌ي انتخابات، او را در شرايط بسيار بدي قرار داده بود. نه مي‌توانست بپذيرد كه در آن صورت بايد به مطالبات جامعه پاسخ دهد و نه مي‌توانست نپذيرد كه در آن صورت بايد چهار سال ديگر كشور بر مدار بي ‌قانوني بچرخد. اصلاح‌طلبان به آخرين تير تركش متوسل شده بودند. در موضعي جنجال‌برانگيز خاتمي" يا من يا موسوي " را مطرح كرد كه خشم مهدي كروبي را برانگيخت. ميرحسين موسوي كيست؟ نخست وزير جنگ بيست سال است كه روزه سياسي گرفته و حاضر به پا گذاشتن به عرصه‌ي قدرت نيست. اصرار و ابرام‌ها بي‌فايده است. نسل دوم و سوم شناخت چنداني از موسوي ندارند. موسوي خاطره‌ي خوش جوانان انقلابي دهه‌ي شصت و نخست وزير محبوب امام خميني است. در تمام سال‌هاي پرمشقت و پرحادثه‌ي پس از دوم خرداد جز معدود موارد، موضعي نگرفته است. اما لابد موسوي در درون چيزي دارد كه خاتمي با همه‌ي محبوبيتش حضور او را بر خود ترجيح مي‌دهد.

در ميان خشم و ياس جوانان و گروه‌هاي سياسي حامي خاتمي، موسوي پا به عرصه گذاشت و خاتمي اخلاق‌مدارانه صحنه‌ي قدرت را وانهاد. اين خشم را مي‌توان در رفتار محمدعلي ابطحي، ستادهاي 88 و نسل سوم به وضوح ديد. با حضور موسوي ناشناخته براي نسل سوم، سردگمي و آشفتگي به جبهه اصلاح طلبي باز مي‌گردد. عده‌اي به كروبي پيوستند و عده‌اي هم حيران مانده بودند. بيانيه حزب مشاركت و سازمان مجاهدين جان تازه‌اي در رگ‌هاي پير موسوي وارد كرد. نسيم سبزي بر اقيانوس ايران وزيدن گفت. موج سبزي به راه افتاد و هر روز ارتفاع آن بلند و بلندتر مي‌شد.

ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 19:48  توسط عباس  | 

آن کس که می‌خندد احتمالا خبر هولناک را شنیده است

عباس

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اصرار برای رفتن به کوچه بن‌بست (با عرض معذرت) یا آن بیست نفر

حکایت: متفکری را حکایت کنند که هر روز به کوچه بن‌بست رفتی و بیست نفر ترتیب او را دادندی، باری صاحبدلی او را گفت تو چرا از کوچه دیگر نروی تا اینگونه مزاحمت نبینی گفت سر این را از مرتضی بپرس

یکی از دوستانم می‌گفت انگلیسیها می‌گویند اگر در یک کوچه بن‌بست یک نفر به تو حمله کرد و خواست به تو تجاوز کند مقاومت کن اما اگر بیست نفر ریختن سرت و خواستند به تو تجاوز کنند سعی کن لذت ببری

بعدها این بین ما یک ضرب‌المثل شد ضرب‌المثل «سعی کن لذت ببری»

ایران در یک مقیاس وسیع محلی برای سعی برای لذت بردن است اما من لب لباب بن‌بستهای ایران را شهر تهران می‌دانم که در آن سالهای زیادی را زندگی کرده‌ام تهران بزرگترین و مهمترین بن‌بست ایران است فقط در همان مسیر کوتاه خوابگاه تا دانشکده آنقدر اتفاق و پوستر و اعلامیه و ... بود که این بن‌بستگی را به تو حالی کند هیچوقت عذابی را که درتهران می‌کشیدم از یاد نخواهم برد و واقعا فقط دوستانم بودند که مرهمی بر دل ریشم می‌شدند

اینجا هم بن‌بست است اما چون دیوار یک مقدار کوتاهتر است گاهی می‌توانی از سر آن بپری و فرار کنی.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 23:35  توسط عباس  | 

این مطلب از آن افشین است که می‌گفت موفق به پست آن در وبلاگ نمی‌شود در هر حال این وظیفه را به من محول کرد و من آن را پست می‌کنم

قسمت اول

محافل داخلي و بين‌المللي هنوز در شوك دوم خرداد 1376 هستند. پس از قهر سياسي گروه‌هاي موسوم به چپ در مجلس جهارم و نفوذ همه‌جانبه‌ي گرو‌هاي محافظه‌كار يا راست آن زمان تحت حمايت و هدايت هاشمي رفسنجاني و در اختيار گرفتن كليه اركان كشور، كمتر كسي اميد داشت كه تحولي عظيم در كشور صورت گيرد و ورق سياسي در شرايطي برگردد كه نه جناح چپ اميدي به موفقيت داشت و نه هيچ كدام از اعضاي برجسته‌ي آن تمايلي به كانديدا شدن داشتند. هنوز پس از 12 سال نمي‌توان به درستي فهميد كه چه عواملي باعث شد كه حادثه‌ي دوم خرداد رخ دهد و حتي گردانندگان و رهبران جنبش دوم خرداد نمي‌توانند تحليل دقيق و درستي از آن شرايط ارايه كنند. مجمع روحانيون مبارز، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي و دفتر تحكيم وحدت اركان اساسي اين جنبش بودند و بعدها حزب مشاركت به عنوان يك تشكل سياسي بعد از دوم خرداد شكل گرفت. اما پشت صحنه‌ي شكل‌گيري جنبش اصلاح‌طلبي را مي‌توان در محافل محدود روشنفكري ديد كه آن روزها مخاطب چنداني نداشتند و با بحث‌هاي درون ‌گروهي مقدمات و مباني نظري جنبش اصلاح‌طلبي را طراحي مي‌كردند. اين هسته‌ي فكري اوليه كه بعدها به حلقه‌ي كيان موسوم شد، پروژه‌ي اصلاح‌  بلند مدت يا خوش‌بينانه ميان مدتي را در نظر داشت كه از آگاه‌سازي محافل خصوصي و گروهي محدود آغاز و سپس به دانشگاه‌ها تسري يابد. اما حادثه دوم خرداد برخلاف پيش‌بيني‌ها رخ داد و ناگهان طفلي هفت ماهه متولد شد. بي‌شك وقوع دوم خرداد و راي بيست ميليوني محمد خاتمي كاملا متاثر از آن حلقه‌ي ِفكري و البته بي تاثير از آن نيز نبود. به راستي چه عواملي در شكل‌گيري دوم خرداد موثر بوده‌اند؟ مردم چه مطالباتي داشتند؟ گروه‌هاي سياسي و رسانه‌ها چه چيزي را به جامعه القاء مي‌كردند؟ آيا جامعه‌ي ما به بلوغ سياسي  و فكري رسيده بود؟ آيا گفتمان اصلاح‌طلبي در جامعه فراگير شده بود؟ پاسخ به اين سوالات كلاف سر در گم دوم خرداد را پيچيده‌تر مي‌كند. شايد لازم باشد كه رفتارهاي ايرانيان آسيب‌شناسي شود.

اما آن طفل نارس چه آفت‌هايي براي جنبش اصلاح‌طلبي داشت؟ در حالي كه هنوز مباني فكري و اندشه‌ي اصلاح‌طلبي در بين نخبگان و محافل سياسي در مرحله‌ي مقدماتي بود و اجماعي در بين آنها صورت نگرفته بود و بحث‌ها از انسجام كافي برخوردار نبودند ناگهان وارد فاز اجرايي شدند. به نظر مي‌رسيد كه مباني نظري نيم‌بند و نامنسجم به آفت دولت اصلاحات تبديل شد. جناح مخالف كه ناباورانه قافيه را باخته بود تا يكي دو سال در شوك اين شكست به سر مي‌رد به طوري كه در انتخابات مجلس ششم و شوراي شهر اول شكستي به مراتب سنگين‌تر را متحمل شد و اركان اجرايي و قانون‌گذاري را از دست داد. از آن به بعد بود كه عدم انسجام فكري، فقدان تعريف مشخص از اصلاح‌طلبي، اهداف و آرزوها، احساسات و جنگ دروني آغاز شد. سوار شدن‌هاي گاه و بيگاه خاتمي از قطار اصلاح‌طلبي، فرماني و نافرماني‌هاي مدني، جنگ درون شوراي شهر، افزايش مطالبات دانشجويان، ناديده گرفتن رقيب قدرتمند مغلوب و عدم وجود رهبري منسجم و مورد پذيرش همه‌ي گروه‌هاي سياسي  اصلاح‌طلب فرصت را در اختيار رقيب قرار داد تا به بازسازي دروني خود بپردازد و با استفاده از ابزارهاي قدرت و شيطنت‌هاي حساب شده گروه‌هاي اصلاح طلب را در مقابل هم قرار دهد. شايد بزرگ‌ترين آفت و غفلت جريان دوم خرداد اعتماد و اطمينان به آگاهي سياسي مردم بود. راي بيست ميليوني خاتمي و حمايت‌هاي جنبش دانشجويي اين توهم را ايجاد نمود كه قاطبه‌ي مردم با آگاهي اصلاحات را برگزيده‌اند. به طوري كه زماني علي ربيعي مشاور رئيس جمهور خاتمي در جايي گفت مگر امان دارد مردمي كه به تفكر دوم خرداد راي دادند از راي خود برگردند و به انديشه‌ي مصباح يزدي روي آورند؟

اين نشان مي‌دهد كه جريان اصلاح طلبي قادر به  تحليل شرايط جامعه نبود و راي مردم را مانند چك سفيد امضاء در جيب مي‌دانست. اما اكنون اين سوال پيش مي‌آ‌يد كه با وجود اختلافات گسترده و علني در اردوگاه اصلاح‌طلبي چرا خاتمي در دور دوم با اقتدار تمام و بيش از دور نخست بر كرسي رياست نشست؟ آيا موفقيت خاتمي در دور دوم ناشي از پذيرش انديشه‌ي اصلاح‌طلبي بود؟ آيا مجموعه‌ي عملكرد دولت مورد تاييد مردم بود؟ آيا در دست داشتن كليه‌ي اركان اجرايي كشور در دست دولت در انتخاب خاتمي تاثير نداشت؟ و مهم‌تر از همه شخصيت فرد خاتمي چقدر در موفقيت او نقش داشت؟ آيا موفقيت جريان دوم خرداد قائم به خاتمي بود؟  پاسخ به اين سوالات هم دشوار است. اين دشواري با انتخابات دولت نهم بيش از پيش آشكار مي‌شود. اركان اجرايي، گروه‌هاي سرشناس اصلاح‌طلب و شخص خاتمي از كانديداتوري معين حمايت كردند. اما نتيجه چيز ديگري بود! اختلافات دولت، مجلس، گروه‌هاي سياسي و چهره‌هاي سرشناس اصلاحات نظير مهدي كروبي، حزب مشاركت و سازمان مجاهدين، انتقادات شديد چهره‌ي هاي روشنفكر متنفذي چون سعيد حجاريان و عبدالكريم سروش و فعالان سياسي نظير عباس عبدي و ... از خاتمي، سرخوردگي شديد جنبش دانشجويي در پي حوادث كوي دانشگاه و سركوب فكري آنها، تعطيلي فله‌اي مطبوعات و واكنش منفعلانه دولت در برابر فشار جريان‌هاي قدرت در دوره‌ي دوم رياست جمهوري خاتمي، شكاف عظيمي بين گروه‌هاي اصلاح طلب به وجود آورد. در چنين شرايطي، تحليل غلط خاتمي از شرايط جامعه در آستانه‌ي انتخابات نهم و عدم انسجام براي اجماع بر سر يك كانديداي واحد، اردوگاه اصلاح‌طلبان را متشتت كرد. در كنار همه‌ي اين‌ها عدم آينده‌نگري و سطحي‌نگري در مورد روابط و ساخت قدرت در نظام جمهوري اسلامي باعث شد تا اصلاح‌طلبان همه‌ي وزنه‌هاي قدرت موجود در حاكميت را از دم تيغ بگذرانند و هيچ كس را از تيغ تيز نقدهاي خود مصون نسازند و اين همان بازي شطرنجي بود كه از فرداي خروج از شوك دوم خرداد جريان مقابل در صدد اجراي آن بود. در چنين شراطي درگيري فكري شديد مهدي كروبي، حزب مشاركت، سازمان مجاهدين، مجمع روحانيون و دفتر تحكيم وحدت در گرفت. درست در بزنگاه، اختلافات به اوج رسيدند. خاتمي تحت فشار مجاهدين و مشاركت معيني را برگزيد كه در قواره‌ي يك كانديداي اصلاح‌طلب، لااقل براي رياست جمهوري نبود. كروبي به راه خود رفت و يك تنه كانديدا شد و اعضاي مجمع روحانيون هم بين كانديداها پراكنده شدند و عده‌اي كروبي، عده‌اي هاشمي و عده‌اي معين را برگزيدند در شرايطي كه همچون 16 سال گذشته ميرحسين موسوي از قدرت امتناع مي‌كرد. خاتمي با ترجيح معين بر كروبي و هاشمي نشان داد بيش از آن كه تحليل‌گر مسايل سياسي باشد، بايد رهبر معنوي و اخلاقي و نظريه‌پرداز جنبش اصلاح‌طلبي باشد و اين همان تحليل غلط خاتمي بود كه نتوانست وزن اجتماعي معين، كروبي و هاشمي را تشخيص دهد. انتخابات دولت نهم نشان داد كه مردم گفتمان اصلاح‌طلبي را درك نكرده‌اند و گروه‌هاي اصلاح‌طلب هم به دنبال تحقق آرمان‌هاي خود هستند و در توهم همان چك سفيدي هستند كه از مردم در جيب دارند. شايد امروز با گذشت 4 سال از ان زمان بتوان گفت كه مهدي كروبي بيش از همه‌ي اصلاح‌طلبان آن زمان، زبان مردم راي‌دهنده را شناخت و افسوسي براي خاتمي و تمام اصلاح‌طلبان به جا گذاشت كه چرا به جاي واقعيت‌گرايي به ايده‌آگرايي روي آورديم.

افشین

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:23  توسط عباس  | 

قطعه‏ای که فرامرز اصلانی چند لحظه بعد از دیدن پرواز ندی آن را سروده و با گیتارش آن را در گوشه ای از اتاقش به طرزی جادویی خوانده است. و خوشبختانه ضبطش کرده. مجموعه‏ی وجود آتش زنی شده.

 

برای آنان‏که دیگر نیستند لیک همیشه خواهند بود، ترانه پیش‏کَشِ ناچیزی است در برابر خون.

از ته تاریکی، از ته تاریکی، چه صدایی برخاست

در سکوتی بودیم که،..............ندایی برخاست

نه ز یک جا که، همه اهل جهان فهمیدند

کاین گل پرپر  باغ  ز چه جایی برخاست

آن‏که افتاد به خاک، آن که در گوشه‏ی میدان جان داد

عاشق مام وطن بود، بدان، جان خود بهر تو و ایران داد

همه‏ی دنیا را مرگ تو افسون کرد

درد این ملّت را باز هم افزون کرد

خون سرخی که تو را گلگون کرد

همه دل‏های جهان را خون کرد

آن‏که افتاد به خاک، آن که در گوشه‏ی میدان جان داد

عاشق مام وطن بود، بدان، جان خود بهر تو و ایران داد........

خون سرخی که تو را گلگون کرد

همه دل‏های جهان را خون کرد

 

(به یاد محسن)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 0:21  توسط مرتضی  | 

مدت زمانی بود که در گوش هایم یک خارش عجیب افتاده بود. (در گوش همه خواهد افتاد) احساس می کردم تحولی در حال وقوع است. یک صبح زود جلوی آینه: وای چه گوش بزرگی!!!! نه نه (مامان) من زن می خوااااااام

این بود که ما هم گوش دراز شدیم.

البته می دونم بعد از مدتی شل خواهند شد(تجربه دوستان متاهل)

اما غرض از مزاحمت این پنج شنبه مراسم گوش درازی ما است. توقع اومدن ندارم که مسیر طولانی است و راه دشوار. فقط پیش دستی منباب عدم گلایه برخی دوستان. خوشحال میشم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 9:10  توسط مصطفی  | 

رئال: در فصل نقل و انتقالات خوب عمل کرده. من رمز موفقيت بارسلون را هميشه در اين مي‌دانستم که چند بازيکن دفاع به هم ريز دارد که مانع از تمرکز کار دفاعي حريف مي‌شوند رئال پارسال فقط روبن را داشت اما حالا با خريد چند بازيکن دفاع به هم ريز مي‌تواند به بازي تيم خود اميدوار باشد هر چند دفاع ضعيف رئال مانع از اين خواهد شد که امسال نتيجه بگيرد ال کلاسيکو و کاپ اسپانيا امسال هم مال بارسلون است.

بارسلونا: گوارديولا بازيکن‌شناس خوبي است به موقع رونالدينيو را فروخت و الآن هم دارد خري را با اسبي تعويض مي‌کند ابراهيموويچ ده برابر اتوئو مي‌ارزد و اينتر دارد ضرري اساسي مي‌کند که شايد به قيمت از دست رفتن کاپ ايتاليا برايش تمام شود آنها سمت چپ خود را هم که نقطه ضعف آنها بود دارند درست مي‌کنند حالا مکسول بجاي آبيدال مي‌آيد بارسلونا از پارسال هم بهتر شده است.

منچستر: عجيب است اگر امسال قهرمان شود دو بازيکن خوب خود رونالدو و توز را از دست داده است و جايگزينهاي درجه يکي را نياورده است هر چند مي‌توان هنوز به اوون اگر آسيب نبيند اميد داشت و از والنسيا هم يک بازي خوب ديده‌ام. فرگوسن کارهاي بزرگي مي‌کند اما امسال ابزار خيلي بزرگي ندارد

منچسترسيتي: خيلي خوب مهاجم خريده است اما خط هافبک آن هنوز خوب نيست فعلا با توجه به ضعيف شدن منچستر و آرسنال شانس خوبي براي بالا رفتن در ليگ را دارد ولي قهرماني برايش سخت است هنوز شخصيت قهرماني پيدا نکرده

آرسنال: فقط يکي دو تا بازيکن خوب دارد نمي‌دانم سياستشان چيست حالا که آدبايور را هم فروختند کلاهشان پس معرکه است

ليورپول: بازيکنهايش را حفظ کرده اگر مثل پارسال بازيکنند کاپ انگليس از آن آنهاست.

چلسي: تري هم دارد به منچسترسيتي مي‌رود اما آلکس مي‌تواند جاي او را در دفاع وسط بگيرد اتفاق خاصي براي چلسي نيفتاده اما من به آنجلوتي اميد زيادي ندارم البته خرشانس است اما مربي خوبي نمي‌دانمش

اينترميلان: يک بازيکن داشت به نام ابراهيموويچ که آن را به بارسلونا فروخت تنها شانس اين تيم افت ديگر تيمهاي ايتاليايي است فقط همين. اميدي به اينتر امسال ندارم.

آث ميلان: مدرسه پيرمردها امسال چه مي‌تواند بکند؟ کاکا را هم که فروخت.

يونتوس: تنها نکته مثبت خريد ديگو آن هم با يک قيمت خوب است بازيساز خوبي است شايد بتواند عامل قهرماني يووه شود مخصوصا با کنار رفتن مربي ضعيف قبلي.

بايرن مونيخ: هر چي پول بدي آش مي‌خوري حکايت بايرن است اين تيم شايد بتواند شصت سال پي‌درپي در بوندس ليگا قهرمان بشود اما با اين بازيکن خريدنش هم تيمهاي ديگر آن ليگ را ضعيف کرده و هم خودش را از قافله تيمهاي بزرگ اروپايي عقب انداخته است.

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 9:0  توسط عباس  | 

باران  همه‏ی کثافت ها را شست

اما ناودان گرفته بود و سقف ویران شد.....

این شعر را مـحـسـن فـولـادی  برایم خواند، تکه ای از شعر خودش بود، چند سال پیش ، همان موقع که در خیابان پشتی دانشکده‏ی علامه با هم قدم می زدیم..... این غروب ،چهلمین غروبی است که سر می‏رسد و محسن از پشت میله های زندان نظاره اش می‏کند....امروز هر چه گوش کردم اخبار رادیو هیچ از محسن نگفت....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 16:22  توسط مرتضی  | 

 
Grazr