تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

 مدتي از عمرم را در خوشنويسي صرف كردم به كلاسي رفتم با استادي قدرتمند كه به نظر من جايگاه بالايي دارد و خطي قوي. يكي بود دوستدار خوشنويسي. بيش از مقدار لازم در كلاس مي‌ماند و توضيحات خوبي درباره تاريخ خوشنويسي و استادان آن مي‌داد استادي درجه اول كه اكنون با كارهاي پراكنده‌اي چون تابلونويسي روزگار مي‌گذراند.

خوشنويسي را بعد از مدتي رها كردم نمي‌خواستم به شكل حرفه‌اي دنبالش كنم

ساليان بعد نرم‌افزارهاي خوشنويسي آمدند نرم‌افزار كلك و چليپا و اكنون فونت نستعليق هم در خدمت شماست شما همگي خوشنويس شده‌ايد هر چند اين خوشنويسي خلاقيت نوشتن دستي و ابداع آن را ندارد و هر چند به آن اندازه به انسان نزديك نيست

قصدم ياد ايام گذشته نبود مي‌خواهم بدانم كه آيا بايد براي حفظ خوشنويسي هزينه كرد؟ آيا اگر كم‌كم خوشنويسي نتواند خود از لحاظ اقتصادي سراپا بايستد بايد بودجه براي آن تخصيص داد؟ يا بايد آن را به حال خود رها كرد تا اگر كسي خواست به هزينه شخصي آن را حفظ كند و يا اشاعه دهد؟

قصدم بحث از خوشنويسي نيست، بلكه كارهاي دولت‌محور درباره مسائلي در حوزه فرهنگ است كه مشابه چنين مشكلي را دارند يعني به علت مخاطب كم نمي‌توانند به خوبي به كار خود ادامه دهند آيا دولت بايد از آنها حمايت كند تا عده‌اي كه بازخورد كارشان به مردم نمي‌رسد بتوانند به سرگرمي يا كار مورد علاقه‌شان برسند؟

قصدم فقط ايران نيست. فرانسه از فيلمهاي كوتاه و يا فيلمهاي خاص كم‌مخاطب حمايت مي‌كند البته شايد اين كار را در مقابل سينماي قاهر هاليوود انجام مي‌دهد تا نامي براي سينماي خود دست و پا كند ولي در هر حال توجيه اقتصادي ندارد و از محل هزينه هاي عمومي است. آيا بايد از سينمايي كه مخاطب ندارد حمايت كرد؟ آيا اگر كتابها مخاطب ندارند بايد سوبسيد داد؟

مرز اين حمايتها و يا سوبسيدها تا كجاست؟ برخي دهانشان مانند جوجه پرنده هميشه باز است و منتظر چنين بودجه‌هايي هستند. كتابهاي كم‌فايده بسياري با سوبسيد چاپ مي‌شود. فيلمهاي عجيب و غريب با اين بودجه‌ها ساخته مي‌شود تئاتر در كشور ما با اين بودجه سرپاست. اما آيا واقعا ضرورتي دارد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 10:22  توسط عباس  | 

آنچه در ذهن داشتم تا بنويسم پيش از خواندن متني بود كه مرتضي به من پيشنهاد خواندنش را داده بود الآن هم همان را مي‌نويسم در حالي كه متن مذكور را خوانده‌ام.

تحول در عقيده از نظر من به سه شكل صورت مي‌گيرد و معمولا دو شكل اول و گاه شكل سوم آن را تجربه مي‌كنيم:

تحول تدريجي كه در آن عامل تحول به تدريج ذهنيت فرد را عوض مي‌كند.

تحول بعد از مقاومت كه در آن عوامل تغييردهنده تا مدتي مانند آب پشت سد باقي مي‌مانند اما زماني فرا مي‌رسد كه ديگر سد تعصبات و ترس‌ها و ... در برابر آنهمه علت يا دليل مقاومتش را از دست مي‌دهد و فرو مي‌ريزد.

تحول ناگهاني كه در آن فرد دچار شوك ذهني مي‌شود و ناگهان مانند آنكه از خواب بيدار شده باشد يك عامل جرقه تغيير را در او مي زند و ناگهان راهي را كه مي‌بايست به تدريج طي مي‌شد به سرعت طي مي‌كند.

خود من معمولا در بسياري از تفكراتم دچار تحول بعد از مقاومت شده‌ام يعني به علتهاي مختلفي در برابر دلايل مقاومت كرده‌ام تا آنكه ديده‌ام كه ديگر نمي‌توانم خودم را از لحاظ اخلاقي در بقاي بر آن عقيده توجيه كنم.

مبناي من يكي اخلاق باور بوده كه بر اساس آن عقيده‌اي را نبايد بي‌دليل پذيرفت و در مقايسه و انتخاب ميان عقايد بايد آنچه را دلايل قويتري دارد پذيرفت و ديگري را به كناري نهاد و ديگر اينكه مخصوصا درباره عقايد مذهبي و بر اساس اصل عدالت خداوند باور داشتم كه اگر از روي تفكر و با بررسي به عقيده جديدي برسم اين نه تنها گناه نخواهد بود بلكه بر ايماني كه از روي تقليد است شرف دارد و بنابراين با نوعي اطمينان قلبي به بررسي عقايد مي‌پرداختم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:52  توسط عباس  | 

زيبا ترين و غم انگيز ترين صحنه ي راهپیمایی روز قدس

زيبا ترين تصوير ديروز را در ذهنم ،  پيرمردي حدودا نود ساله با بيماري پاركينسون با پشتي خميده  ساخت. او كه به زحمت ميتوانست راه برود و سر پا بايستد با صدايي كه به زحمت از گلو خارج ميشد ، با مشتي لرزان شعار ميداد " دولت كودتا –استعفا استعفا"!!!!!!!!!

 

و تلخ ترين و غم انگيزترين صحنه را نيز در ذهنم  جواني حدودا 30 ساله با چشماني سبز،   برايم ساخت. او از شدت فقر و سوتغذيه ،  صورت و  جثه اي بس نحيف و لاغر داشت و از بيماري صرع رنج ميبرد. وي كه از تاكستان براي كار به تهران آمده بود پس از پراكنده شدن جمعيت در خيابان نصرت دچار حمله صرع شد و با عضلاتي قفل شده به زمين افتاد. ....

قلبم از جا كنده شد وقتي به رسم تشكر دستم را بوسيد و گفت" خدا بهت سلامتي بده آبجي"!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 9:2  توسط مهراوه  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 0:3  توسط مرتضی  | 

25 شهریور  هر سال ، یادآور اشغال نظامی ایران توسط نيروهاي  انگلستان و روسیه در جریان جنگ جهانی دوم (به سال 1320 خورشیدی برابر با   1941ميلادي) است. هنگامي كه  آتش جنگ دوم به مرز هاي  روسیه رسید، دو ابرقدرت انگلیس و روسیه در برابر  دشمن مشتركي به نام آلمان  موقتا  اختلاف نظر ها را كنار گذاشته وبا يكديگر  متحدشدند  تا بتوانند هيتلر را از زياده خواهي باز دارند

اما در ايران : محور تلاش حكومت  رضا خان در دوران 16 ساله ي سلطنتش  استقرار استبداد مطلقه بود.  در نظام اقتدارگرای عصر رضاشاه، وي شخص اول مملكت و عنصر اصلی ساختار اجتماعی و سیاسی بود. دستگاه حكومتی با استفاده از اختناق سیاسی حاكم بركشور، به مثابه یك طبقه مسلط بر همه‌ی قشرهای جامعه حاكم بود. رضاشاه بر همه‌ی شئون فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و... جامعه سیطره داشت و برتر از قانون و فراتر از همه‌ی طبقات جامعه قرار داشت .در توصيف اين دوران  چنین نوشته اند كه: «رضاشاه ایران را ملك مطلق خویش قلمداد می‌كرد و تمام مسایل و امورات مملكت به او ختم می‏شد. وی از واگذاری قدرت به دیگران حتی به دوستان نزدیكش بیمناك بود. آمیختن خودبینی با سوءظن از خصوصیات برجسته او بود. رضاشاه یك مستبد مبتلا به بیماری خودآزاری، مبتلا به جنون و سوءظن بود كه پیوسته خود را در معرض تهدید بدخواهان و خائنان و جاسوسان دوجانبه و سه‌جانبه و چهارجانبه می‏دید كه فقط برای خیانت به دنیاآمده‏اند»

    اين نگرش و رويه  سبب ايجاد مخالفت هايي در ميان اقشار مختلف مردم شد و نتيجه آن كه  رضاخان در برابر يورش خارجي  فاقد هر گونه پايگاه اجتماعي و مردمي شد و ديكتاتور به چشم بر هم زدني در برابر دشمن به زانو در امد و تسليم شد!

پنجم تير 1320 چهار  روز پس از شروع عمليات نظامي گسترده آلمان عليه روسيه ـ دولت هاي روسيه و انگلستان طي دستور مشتركي به رضا شاه از وي خواستند تا سريعاً نسبت به اخراج مستشاران آلماني از ايران اقدام كند  وليكن پاسخ رضا شاه "اعلام بيطرفي" در جنگ بود كه عملا به نفع آلمان بود. زيرا يگانه راه كمك رساني انگليس به روسيه از طريق خليج فارس و ايران بود.  28 تير، اخطار دوم  و  بالاخره 25 مرداد، يادداشت مشترك انگليس و روسيه، به منزله اتمام حجت به ايران فرستاده شد. روز سوم شهريور 1320 سربازان ارتش سرخ از مرزهاي شمال و نيروهاي انگليسي از بنادر جنوب به ايران حمله ور شدند و سفيران انگليس و روسيه صبح همان روز علت اين اقدام را طي يادداشت هاي جداگانه‌اي به نخست‌وزير ابلاغ كردند

24 شهريور، رضا شاه آخرين جلسه هيأت دولت را تشكيل داد و به وزيرانش گفت به زودي كشور را ترك خواهد كرد. آخرين جمله شاه به وزيران اين بود كه «راز موفقيت من اين بوده كه هرگز با هيچ كس مشورت نمي‌كردم و خود كارها را مطالعه مي‌كردم! »

وقتي در سپيده‌ دم 25 شهريور 1320 خبر پيش روي نيروهاي روسي مستقر در قزوين به سمت تهران به اطلاع رضا شاه رسيد، وي استعفانامه اش را به فروغي داد كه در مجلس قرائت كند

زماني كه متن استعفانامه در جلسه مجلس قرائت مي‌شد، رضا شاه در راه اصفهان بود. وي توسط قواي متفق ابتدا به  جزيره موريس در آب هاي شرق ماداگاسكار و سپس به بندر دوربان در غرب آفريقاي جنوبي و در نهايت  به ژوهانسبورگ تبعيد شد. رضاخان سه سال بعد در چهارم مرداد 1323 در تبعيد درگذشت‌.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:10  توسط مهراوه  | 

 

این تصنیف بدون اجازه شجریان منتشر شده و بنابر این از انتشار ان خودداری شود!

ای شادی ِ آزادی !

.

روزی که تو بازآیی
با این دل ِ غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد ؟

.

.
غم هامان سنگین است
دل هامان خونین است

.
از سر تا پامان خون می بارد
.

ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل ِ عاشق را
در راه ِ تو آماج ِ بلا کردیم

.
می گفتم :
روزی که تو بازآیی
من قلب ِ جوانم را
چون پرچم ِ پیروزی
بر خواهم داشت
وین بیرق ِ خونین را
بر بام ِ بلند ِ تو
خواهم افراشت

.
می گفتم :
روزی که تو باز آیی
این خون ِ شکوفان را
چون دسته گل ِ سرخی
در پای تو خواهم ریخت
وین حلقه ی بازو را
در گردن ِ مغرورت
خواهم آویخت


ای آزادی !
بنگر !
آزادی !
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است
این حلقه ی گل خون است
گل خون است ...


ای آزادی !
از ره ِ خون می آیی
اما
می آیی و من در دل می لرزم :
این چیست که در دست ِ تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی !
آیا
با زنجیر
می آیی ؟ ...

 

 

2- یک سوال از دکتر :

محمد  نامه نــوری زاد نویسنده و تهیه کننده که بین ذوب شدگان چهره نام اشنایی بود روز بعد از نماز جمعه 29 ام یه متن منتشر کرد که شگفتی خیلی ها رو بر انگیخت، ولی نامه ای که 2 روز پیش نوشته بحث زیادی به پا کرده ،  ( امیدوارم خونده باشی) کاوه میــر کاظـم امروز متنی رو تو سایت جــرس گذاشته با عنوان " لحظه ناب انکشاف یک ذوب در ولایت"، لطفا متن رو بخون و نظرت رو بگو، آیا موافقی با این روایت؟ منظورم لحظه ی انکشافه . ایا خودت چنین تجربه ای داشتی؟

متن میرکاظم :

http://173.45.67.4/30/browse.php?u=Oi8vd3d3LnJhaGVzYWJ6Lm5ldC9zdG9yeS8xNTI4Lw%3D%3D&b=13

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 18:9  توسط مرتضی  | 

 

  يك خدا

  و صد و بيست و چهارهزار پيامبر

  و ده ها امام و قديس

  و صدها امامزاده 

  و هزاران زاهد و فقيه و شيخ و كشيش و خاخام و روحاني

  و میلیون ها مسجد و کلیسا و کنشت و معبد

  در يك طرف

 

  شيطان در يك طرف

 

        ***

 

  شيطان را عشق است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:52  توسط ابوالفضل  | 

می‌دانید که اسکاتلندی‌ها به خساست مشهورند می‌گویند یک اسکاتلندی به یک مجله انگلیسی نامه تهدیدآمیزی نوشت که «اگر از این به بعد به چاپ جوک درباره خست اسکاتلندیها ادامه دهید دیگر مجله شما را برای خواندن از همسایه‌ام قرض نخواهم گرفت»

مدل ایرانی این جوک:

روزی تعدادی ایرانی گفتند که «برای جریمه کردن مخابرات به دلیل قطع اس‌ام‌اس‌ها، دیگر اس‌ام‌اس نمی‌فرستیم» با این کار آنها مجبور شدند تا کارهای خود را از طریق تماس عادی که چند برابر بیشتر هزینه داشت دنبال کنند و از این طریق مخابرات سود بیشتری نصیبش شد.

در این مدت برخی دعوتها به مبارزه منفی برایم جالب و خنده دار بوده‌اند برخی بیش از آنکه مبارزه منفی بکنند خودزنی و دیگرنوازی می‌کنند

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:22  توسط عباس  | 

1- یکی از بزرگترین هراس هایی که روز بعد از آن روز به وجود آمده بود این بود که نکند ماجرا شبیه 28 مرداد شود و نومیدی و یاس بر ذهن و قلم آنان که می اندیشند و می نویسند سایه سنگین کند، ولی حوادثی که پس از آن پیش امد، ماجرای دیگری را رقم زد و سرکنگبین این بار صفرا فزود و نه تنها از کمیت متن های تولید شده کاسته نشد که حتی افزونی نیز گرفت و البته به گمان من در بسیاری از اوقات بر کیفیتشان نیز افزوده شد. وبلاگ فکسنی خود ما هم بی نصیب نبود . تمام اینها به هر حال برای تاریخ باقی می ماند. یکی از جالب ترین کار هایی که انجام شده انتشار  مجموعه اشعاری است که تا به حال برای این جنبــش سروده شده است، منتشر کنندگان اسم مجموعه را گذاشتند غریـــو و تا به حال چهار شماره از ان را منتشر کرده اند و این کار را همچنان ادامه می‏دهند. جالب اینجاست که  نام بسیاری از شاعران  نامدار در این مجموعه ها به چشم می خورد از سیمــین بهبهانی گرفته تا فاطمه راکعی. شماره یک تا چهار رو می ذارم اینجا هر کس خواست دانلودش کنه.

شماره یک

شماره دو

شماره سه

شماره چهار

 

2-  این فایل هم مجموعه اشعار شمس لنگرودی است که بعد از 22 خــرداد  و برای مردم ایران سروده.

 اینجا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:16  توسط مرتضی  | 

علا محل گرد آمدن ماست برای ادامه و حفظ آن دوستی که بنیان نهادیم عده‌ای نیامدند و برخی هم آمدند و رفتند و برخی دیر به دیر آمدند و برخی مانند مرتضی همراه دائمی شدند اما هر چند این فقط حلقه چند دوست معدود است اما در فضای اینترنت احیانا می تواند خوانندگان دیگری پیدا کند (گر چه این اتفاق به ندرت افتاده است و کامنتگذاران صرفا مبلغان سایت خود بوده‌اند) و شاید برخی از آنها چندان حسن نیت نداشته باشند.

وبلاگ ما قرار نبود سیاسی شود چون شاید تبعات خوبی نداشته باشد تا کنون دو نفر از دوستان تقاضای حذف پستهای خود را داشته‌اند اما چرا؟ اگر احیانا خطری متوجه شما یا ماست چرا از اول آن مطالب نوشته می‌شود و سپس بعد از مدتی هراس سراغ دوستان می‌آید؟ آیا باید منتظر باشم تا چندی بعد مرتضی هم تقاضای حذف پستهایش را بکند؟ وبلاگ ما گروه ایمیلی هم دارد بنابراین می‌توان برخی مطالب سیاسی را به جیمیل فرستاد اما برخی پستها مانند پست قبل مرتضی که البته به نقل از دیگران بود از لحاظ سیاسی تند هستند مخصوصا اینکه اسم افراد در آن آمده است همینجا از مرتضی به جهت حذف آن پست عذر می‌خواهم امیدوارم این سبب ناراحتی او نشود آن البته نوشته خود او نبود حالا که این بلاگ برد خاصی ندارد و محدود به این چند نفر است معنا ندارد که احیانا به جهت آن هزینه‌ای بپردازیم پس در حوزه سیاست آرامتر بنویسیم.

با تشکر از مرتضی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 9:54  توسط عباس  | 

با سلام به دوستان دوستداشتنی علاف خودم.

خواستم بگم که من هنوز به یاد علا هستم با خود گفتم یه مطلب کوتاه بنویسم.

راستش تو ماه رمضان بعضا از نونوایی سنگکی محله مون نون میخرم. امروز اتفاق جالب (جالب که شاید تکراری و معمولی بود) افتاد . نونوایی به خاطر شب ۱۹ رمضان نان را صلواتی میداد(البته من خبر نداشتم). ما که یه نون بیشتر نمی خواستیم رفتیم تو صف یکی ها. صف  به کندی پیش میرفت. بعد مدتی که تو صف بودم ۲۰۰ تومنی را آماده کردم . بعد شنیدم که صلواتیه. حواسمو جمع اطرافم کردم دیدم افرادی که تو صف یکی ها هستند وقتی شنیدند نون صلواتیه دو تا دو تا میگیرند و آنها که چند نون میخواستند ۷ تا ۸ تا نون میگیرند. تعجب کردم اخه تو این چند روز بیشترین نونی که میبردند۵ تا بود. در حالی که مصرف ما ثابته  واقعا چه چیز باعث میشه تا میفهمیم یه چیزی مفته بیشترمیخواهیم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:17  توسط مهدی  | 

1-     نظریه بازی ها : امیل بورل( ریاضی دان فرانسوی) درسال ۱۹۲۱ به مطالعهٔ بازی‌های رایج در قمارخانه‌ها پرداخت  و سپس مقالاتی را درباره‏ی مشاهدات و بررسی های خود به رشته‏ی تحریر در اورد. او به این نتیجه رسیده بود نتایج این بازی‌ها را به طور منطقی میتوان پیش بینی کرد. پس از بورل، جان فون نیومن ( ریاضی دان مجارستانی) کار او را ادامه داده و نظریه ای را با عنوان نظریه بازی ها پروران و در سال ۱۹۲۸ به همراه  اسکار مورگنسترن(اقتصاددان اتریشی ) کتاب تئوری بازی‌ها و رفتار اقتصادی را به رشتهٔ تحریر در آورد. اگر چه این کتاب صرفا برای اقتصاددانان نوشته شده بود، کاربردهای آن در در روان شناسی، جامعه شناسی، سیاست، جنگ، بازی‌های تفریحی و بسیاری زمینه‌های دیگر به زودی آشکار شد. از آن پس پیشرفت این دانش با سرعت بیشتری در زمینه‌های مختلف پی گرفته شد .در سال ۱۹۹۴  جان نش( ذهن زیبا)به خاطر مطالعات بدیع خود در زمینهٔ تئوری بازی‌ها برندهٔ نوبل اقتصاد شد. در سال‌های بعد نیز برندگان جایزهٔ نوبل اقتصاد عموما از میان نظریه پردازان بازی انتخاب شده اند.

2-     بر طبق نظریه بازی ها تکرار پذیری روش و سیاست های بازی شرط بقای بازی است .یعنی روش باید قابل تکرار و قابل تداوم باشد.به بیان دیگر سیاست یا روش باید به گونه ای باشد که اگر اتخاذ شد و نتیجه بخشید باز بتوان آن را در یک موضع دیگر تکرار کرد. لذا بر طبق نظریه ی بازی ها می توان گفت که بازی های غیر قابل تکرار از پیش محکوم به شکست یا توقف بازی هستند.

3-     بزرگترین سیاستِ بازی دین، سیاست حذف است. دین تنها در صورتی میتوانسته به بقای خویش ادامه دهد که سیاست حذف پیوسته و پیوسته تکرار شود... خدا با حذف شیطان بازی را آغاز می کند..... و پیوسته سیاست حذفِ شر توسط خیر در تمام طول تاریخ دین ادامه می یابد....  و شر همیشه وجود دارد ...لذا سیاست حذف شر همیشه پی گرفتنی است و قابل تکرار .... اگر شر به تمامه حذف شود بازی تمام می شود ... خدا حذف می شود. (خدا شیطان را فریب می دهد و به او عمر جاودان می بخشد...تا خود عمری جاودان یابد)

4-     سیاست حذف، رمز بقای ج.ا : با آغاز شدن بازی ج.ا مهمترین سیاست در پیش گرفته شده سیاست حذف بود، سیاستی که از همان بهمن پنجاه و هفت با حذف همسنگر قدیمی مبارزان، شاپـــور بختــیار آغاز شد. و سپس ( تا هم اکنون) بار ها و بار ها این سیاست تکرار شد با مــجاهدیــن خـلق،باتــوده ایها با چریــک های فد ایـی با بـنی صـدر...با رجــوی ...با امیــر انتظام ...با مهــدی هاشـمی ..با منتظــری... با ملــی مذهبی ها..با نهضت آزادی...با فروهــر، با سعــید امامــی با گنجــی با سازگــارا با.....و ............ این سیاست اصلی ترین شیوه‏ی بازی ج.ا ( به مثابه یک کل که هرکدام از بازیگران شانس برابری برای قرار گرفتن در مقام فاعل یا مفعول این سیاست دارند) است. سیاستی با قابلیت تکرار پذیری که می توان آن را رمز بقای این سیستم در نظر گرفت.( سیاستی ناشی از دودویی شیطان_ خدا، )

5-     سیستم ناگهان دست به خود کشی زده است . سیستم با دست خود خود را آچمز کرده است. سیستم بازی تکرار پذیر حذف را با یک حذف سراسری به یک بازی غیر قابل تکرار تبدیل ساخته است. خدا در تله‏ی شیطان افتاده است... باری حذف دیگر قابل تکرار نیست.  در حالی که برای بقای خود نیازمند تکرار دوباره ی این بازی است. ولی بازی ها در اثر درک این نکته که یک سیاست دیگر قابل تکرار نیست متوقف نمی شوند، بلکه آن سیاست را  یک بار دیگر و برای آخرین بار اجرا می کنند. فردای مرگ پیشوا آغازِ آخرین اجراست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:21  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:55  توسط مرتضی  | 

استاد شجریان چند روزی هست که یه آهنگ جدید رو با نام زبان اتش  برای آخرین داستان  ایران خونده و تقدیم کرده به سبز ها، و گذاشته تو اینترنت. با یک شعر فوق العاده از فریدون مشیری، حتما دانلودش کنید حجم چندانی نداره 9/2 مگا بایت که تقریباً 15 دقیقه با اینترنت دایل آپ طول می‏کشه. بسیار زیباست.

در ضمن خریدن آلبوم رندان مست شجریان هم یادتون نره، هر کی هم پول نداره بگه تا خودم براش بخرم بفرستم.

 

زبان آتش( کلیک کنید)

 

برادر جان

 تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار

.

.

که من بیزارم از دیدار این خونبار ِ ناهنجار

.

.

تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

.
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن
ندارم جز

 زبان دل

زبان دل

دلی لبریز مهر تو

.

.

تو ای با دوستی دشمن!

.

.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست

.

.


تو از آیین انسانی

چه می دانی؟

 چه می‌دانی؟

.

.

.


اگر جان را  خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟

.

تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار

تا از جسم تو
این دیو انسان‌کُش برون آید

.
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را  خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟

.
چرا باید که با یک لحظه، غفلت،
این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

.
گرفتم در همه
احوال حق‌گویی و حق‌جویی...
و حق با توست

.
ولی حق را ــ برادر جان ــ
به‌زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست...

.
.

 

اگر این بار شد  وجدان خواب
آلوده‌ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار ..........

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:29  توسط مرتضی  | 

اين روزها برخي عناصر نفوذي سعي در اشاعه فرهنگ ازدواج  در ميان پسران نيمه ترشيده ي اين وبلاگ دارند . اينان  با گذاشتن عكس هايي مهيج سعي در ايجاد انگيزه در ميان اين قشر از فرهيختگان عذب جامعه دارند. ضمن برائت از چنين اقدامات مضمومي تاكيد مينمايم كه ازدواج به شدت ضد توسعه است و براي رسيدن به قله هاي بلند توسعه يافتگي ، توجهي به نگاه  پر شيطنت و لبخند پر شر اين پسرك مجهول الهويه نكنيد

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 14:47  توسط مهراوه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:50  توسط مرتضی  | 

بالاخره فارغ شدم از مراسم های ....... ازدواج یک چند وقتی رقتیم ماه شکرک حالا اومدیم. نکته جالبی که می دیدم حداقل روزی یک دعوا بین رانندگان در شهر و جاده ها بود

یک مطلب دو قسمتی توی سفر نوشتم (با اقتباس از نوشته های پیران)که گذاشتمش روی وبلاگم(پژوهنامه) ممنون می شم نظرتونو همونجا بدین.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 22:12  توسط مصطفی  | 

 

چند سال پيش در مجله اي، مقاله اي خواندم با تيتر جالب: « شمار احمق ها رو به فزوني است ». مقاله به قلم امبرتو اكو (Umberto Eco) انديشمند و روشنفكر معاصر ايتاليايي بود كه من شخصا شيفته ي تحليل ها و سبك مقاله نویسي اش هستم.  

آقاي اكو در ابتدا به يكي از يافته هاي آزمايشگاهي دانشمندان اشاره کرده بود مبني بر اين كه : اخيرا دانشمندان كشف كرده اند هرگاه تعداد موش ها در يك واحد جمعيتي ثابت رو به ازدياد بگذارد، رفته رفته آثار خنگي وحماقت در آنها پديدار مي شود وآنها نسبت به زمان قبل كه تعدادشان كمتر بود، رفتارهاي جنون آميزي از خودشان بروز مي دهند.

اکو سپس اين قضيه را تعميم می دهد به جامعه ي بشري – چون اساسا درزمينه هاي ديگر مخصوصا پزشكي نيز همين گونه است و نتايج حاصل از آزمايشات انجام شده روي موش ها، به انسان ها تعميم داده مي شود -  و پس از کمی استدلال و ارائه ي مثال و شاهد، نهايتا نتيجه ي نگران كننده اي ازاين قضيه درباره ي وضعيت كنوني و مخصوصا آينده ي انسان می گیرد.   

چکیده ی آن نتيجه گیری اين است : گول پيشرفت روزافزون علم و بسط ظاهری دانش را نخوريد. درست است كه تاريخ دارد حركت رو به جلوي خودش را ادامه مي دهد؛ اما علیرغم تصور عمومی بايد شجاعانه گفت : شمار احمق ها روي كره ي زمين در حال افزايش است.

خب، مصداق احمق را خودتان مي توانيد با يك نگاه عميق به دوروبرتان در زمينه ها و جلوه هاي گوناگون بيابيد. ازتماشاگران دوآتشه و افراطي سريال هاي تلويزيوني و مسابقات ورزشي و معتادان اينترنتی گرفته تا متعصبان فسيل شده ي در مذهب يا ايدئولوژي ها و مرام های مختلف و ... و البته طيف هاي متعدد ديگر.

با یک درنگ كوتاه و توجه به اوضاع  سیاسی - اجتماعی معاصر جهان و اتفاقات جاری کنونی در اقصی نقاط کره ی زمین ، چیزهاي زيادي در اين ارتباط دستگیرمان می شود. مثلا مي توان شعله كشيدن جنگ جهاني دوم و فاجعه ي اتمي هيروشيما در پنجاه سال اخير و بلوای طالبان و جریان بنیاد گرایی در خاورمیانه و ماجرای یازده سپتامبر را در دهه ي اخير، نقاط اوج این جنون بلاهت آميز تا اینجای کار دانست. البته فقط تا اینجا !

و بايد گفت اين موضوع (حماقت ) شرق و غرب  و عقب مانده و پيشرفته هم نمی شناسد.

لازم می بینم اضافه کنم منظور دقیق امبرتو اکو از آوردن واژه ی احمق، صرفا تداعی همان معنای مرسوم و کلیشه ای ملانصرالديني آن یعنی آدم های گيج و پپه و آی کیو پایین نیست. احمق در این معنا ( احمق مدرن ) ممکن است اتفاقا موجود باهوش و زرنگ و صاحب اطلاعات و مسلح و مسلط به انواع و اقسام ابزارهای پیچیده ی نوین هم باشد؛ اما فاقد بصیرت و شعور و درک متناسب با زمانه و روزگاری است که در آن زیست می کند. احمق مدرن، تجربه ي ارزشمندي كه از پيشينيان بدوي و نسبتا جاهل خود به ارث برده؛ همسنگ و مناسب با وضعيت تاسف آور كنوني اش نيست و در مقام قضاوت نيز عملكرد و رفتارش نمي تواند توجيه منطقی داشته باشد.

من شخصا عقیده دارم در رواج این حماقت و بلاهت مدرن و پست مدرن! در زمانه ی ما ؛ اتفاقا رسانه ها و تکنولوژی های ارتباط جمعی می توانند متهم ردیف اول قلمداد شوند. همين روزنامه ها ، تلويزيون، ماهواره ، اينترنت و ...

 □□□

داشتم مثل زنبور توي اينترنت گل چرخ مي زدم و در تعقیب خبرهاي داغ روز، از اين سايت به آن سايت سرک می کشیدم كه گذارم افتاد به وبلاگي با عنوان « دست نوشته هاي يك دانشجو» با مديريت و نویسندگی جوانكي بسیجی از دانشجويان رشته ی علوم سياسي دانشگاه تهران كه اسم و رسم مستطاب خودش را هم بالاي وبلاگ حک کرده است. شايد شما هم از قضا، اين وبلاگ علی الظاهر پرمخاطب را زیارت کرده باشید. طرف در وبلاگ اش عكسي هم از وجنات و دك و پوز خودش با ژست  مثلا يك متفکر به تماشای ملت گذاشته است. (سرش را يك وري گرفته و دست هايش را هم طوري تا زیر چانه بالا آورده که قلم لاي انگشتانش به خوبي ديده شود و اين لابد يعني اين كه : من خيلي قلم به دست و ژورناليست و خفن هستم !) با مرور مختصر تيترها و مطالب كذايي اين وبلاگ و بنا به تجربه ي زيسته ام در اين ديار، پيش بيني مي كنم آينده ي تابناكي در انتظار اين گل نورسته ي حزب اللهي باشد... و بگذريم از اين كه در راس شمال شرقي وبلاگ ، عكسي از چهره ی میرحسین موسوي را گذاشته در يك زمينه ي سبزرنگ ، چندین لكه ي درشت خون هم به شکل پاشیده شده، حاشيه ي صورت مهندس کار شده – يعني اين كه اين آقا مسبب خون هاي ريخته شده است -  روي این حجم سرخ رنگ هم این جمله با قلم درشت دیده می شود : "موسوي را محاكمه كنيد". حالا البته گور باباي مهندس و دکتر و کل جنجال های اخیر... حرف من چیز دیگری است.

چيزي كه ناگهان نظرم را به خودش جلب كرد و مرا به فكر فرو برد  و اساسا انگيزه اي شد براي نوشتن كل اين مطلب، ثانيه شمار دیجیتالی بود كه به منظور ثبت و مشاهده ی لحظه به لحظه ی انتظار برای ظهور، در ستون راست اين وبلاگ به نمایش گذاشته شده است. تایمر مذكور درون كادرخوشگلي در حال كار كردن است و ثانيه به ثانيه زمان را درمی نوردد و شماره مي اندازد. درپیشانی كادر نوشته شده : « از زمان غيبت صاحب زمان عليه السلام 1140 سال شمسي ، 1 ماه ، 28 روز ، 5 ساعت و 12 دقيقه و ... ثانيه گذشته است  ( رقم ثانيه، پي در پي عوض مي شود) و ذيل آن آورده: « اي امام اين ثانيه ها، آيا بنده بايد خود را بالا ببرم تا ظهورت را ببينم ... يا بايستم تا يك روزي بر بنده ظهور كني! ». پايين اين نمایشگر دیجیتال هم آورده : « و ثانيه ها  همچنان در گذر است : 35975508679 »

البته اين عدد يازده رقمی ای كه ملاحظه مي فرمایید، دقیقا مال لحظه ای است كه من ناگزير با رژه ي بی امان اعداد – بخوانيد ثانيه هاي نگون بخت - وداع كردم، وگرنه اين كرنومتر بيقرار، کماکان و هنوز هم در وبلاگ ياد شده در كار شمارش ثانيه هاست  تا لحظه ی وقوع آن اتفاق بزرگ!   

 گمان می کنم کافی است... العاقل اشاره !

 □□□

 عيسي مسيح به كوه مي گريخت.  گفتند: از كه مي گريزي؟  گفت : از احمق!  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:6  توسط ابوالفضل  | 

 

روزی رزوگاری خرسی بود که گرسنه بود و مردی که سردش بود، آن ها تصمیم گرفتند که بروند و در یک غار بی طرف پشت میز مذاکره بنشینند. بعد از ساعت ها بالاخره توافق حاصل شد. وقتی از غار بیرون آمدند مرد با یک لباس خز خودش را پوشانده بود و خرس هم دیگر گرسنه نبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:10  توسط مرتضی  | 

به تعبییر مولوی علم بر دو نوع است

 علم تقلیدی

علم تحقیقی

ویژگی علم تقلیدی این است که قائم به مرجع تقلید است، حقیقت در نزد مرجع تقلید است و او اگر به راست رود باید به راست رفت و چپ را خطا شمرد و  بالعکس. اگر مرجع تقلید معتقد به باوری باشد و ناگهان از آن باور دست شوید ناگهان علم عالم تقلیدی نیز خطا از آب در میاید و معلوم می شود که او نیز خطا می پنداشته است.  آهی از نهاد می‏کشد و خدا را شکر می‏کند که مرجع تقلیدش  توانسته به خطا پی برد و نگذارد که گمراهی از این بیش ادامه یابد و البته آفرینی هم نثار ذکاوت مرجع تقلید می‏کند ، و از همه مهمتر اینکه هیچ عذاب وجدانی هم ندارد زیرا که مقلد تنها مقلد است و مسئولیت  خطا و صواب بر دوش مرجع تقلید است و تنها وظیفه ی مقلد که اتفاقاً تنها راه رستگار ی او نیز است تقلید است . باقی چیزها هم همه کشک است. ( بینش فقهی یک چیزی در همین مایه هاست)

  در این نوع از جهان بینی روش تغییر عقیده‏ی عالمِ تقلیدی ، تغییر در عقیده ی مرجع تقلید و بالطبع تغییر در فتوای مرجع تقلید است. در جامعه ای که  بینش مقلدانه حاکم باشد مهندسی اجتماعی افکار و عقاید از مسیر مهندسی عقاید چند فرد خاص میگذرد. ( جمله قصار :  فکر عباس آقا را عوض کن  فکر جمله جهان عوض می شود)

ولی ویژگی علم تحقیقی این است که قائم به هیچ مرجعی نیست جز مرجعی که در درون خود فرد است ، یعنی عقل ( البته نه لزوما اندیشه ، علم تحقیقی از تجربه نیز حاصل می شود، علمی که من به فقر خود دارم علمی تحقیقی است با اندیشه به دست نیاورده ام، آن را تجربه کرده ام، و اگر قرار باشد علم من در باب فقیر بودنم تغییر کند باید تجربه‏ی من تغییر کند. البته فقیر بودن به معنای تجربه ی فقر نیست بسیاری فقیرند ولی هرگز فقر را تجربه نمی کنند بلکه در عین حال  که فقیرند فقر را ارزش به شمار آورده خود را توانگر می دانند .. از همین  حرف ها که پولدار ها در اورده اند که فقیر ها را خر کنند...مثلا می گویند دولت فقر خدایا به من ارزانی دار....... یا مثلا فقر زینت مومن است...... این گونه از فقر در شمار فقر تقلیدی قرار می‏گیرد ....فقط فقیران تحقیقی به خاطر فقیر بودن جنبش میکنند فقرای تقلیدی دست های خود را به دیوار تکیه می‏دهند و سعی میکنند لذت ببرند  و سر جنبش هم گرد است . بنابراین راه تغییر عقیده‏ی یک عالم تحقیقی تغییر در عقیده‏ و یا تجربه‏ی خود اوست و نه هیچ کس دیگر. بنابر این در جامعه ای که بینش محققانه حاکم شود مهندسی اجتماعی افکار و عقاید پدر صاحب بچه را در می آورد : ( جمله‏ی قصار : عباس اقا رو بی خیال شو)

 

 دوستان عزیزِ ما و البته شما گمان برده اند که با نمایش تغییر عقیده‏ی نامداران جنبش می توانند عقیده‏ی بی نامان جنبش را تغییر دهند. که این خود نشان دهنده‏ی عمق بینش فقهی آنان است ( الان من دارم فکر میکنم که چقدر زیرکانه و از پشت تونستم مچ بازیگردان این نمایش رو بگیرم ) ممکن است بگویید خوب می توان حامیان این جنبش را  نیز از درون به دو دسته تقسیم کرد ، محققان و مقلدان ، که این بازی در محققان بی تاثیر است و در مقلدان موثر.  من اتفاقا معتقدم قضیه در اینجا برعکس است. یعنی این مقلدان با اون مقلدان فرق دارند و فرقشان در این است که این مقلدان مقلدان تحقیقی هستند، ( البته تحقیق از نوع تجربه).  ویژگی مراجع تقلید جنبش این بود که مخاطبانشان فقط محققان این جنبش بودند و مقلدان این جنبش ( همان مردم عادیِ فقر تجربه کرده) چه می دانستند پاتریمونیالیزم وبر چیست که حالا با پس گرفته شدنش توسط حجاریان آهی از نهاد بر آورند و خود را لعنت کنند که چرا فکر می‏کردند ایران سرزمینی پاتریمونیال است. آنها به خاطر فلاکت‏شان به خیابانها آمدند، و احتمالا برای فلاکتشان به خانه ها بر گشتند چون یک ماهی بود کار و کاسبی را ول کرده بودند و همون یه ذره فلاکتشان هم داشت از دستشان در می امد بنابراین گفتند بابا همون فلاکتمان را بدهید جنبش نخواستیم( نکته ی مهم در اینجا این است آنها مفلوکانی بودند که فلاکت را تجربه کرده بودند و از خدا نمی خواستند که دولت فلاکتشان را مستدام دارد یعنی در زمره‏ی تحقیقی ها قرار می‏گیرند) و نمایش های تلویزیونی هم که نتوانسته فلاکت‏شان را از آنها بگیرد . پس داستان همچنان باقی است.

مابقی( همان چند میلیونی که هنوز نجات دهنده‏ی در گور خفته شان را ندیده اند )  هم که احتیاجی به این بازی ها ندارند ، آنها همینجوری هم نزده می رقصند.

نتیجه گیری : عارف باشین مشتی ها خیلی ها اصلا نمیدونستن تو تهران چه خبره خودتون سر شوخی رو باز کردین.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:21  توسط مرتضی  | 

 

 فرا مي رسد روزي

 كه كارگران پمپ خانه ي قلب من

 اعتصاب مي كنند

 پلاكارد دست شان مي گيرند

 به سوي گلبول هاي مسلح بدن ام سنگ پرتاب مي كنند

 و در خيابان هاي رگ هاي ام  لاستيك آتش مي زنند

 

 به يقين چند روز بعد

 كابينه ي قلب ام سقوط مي كند

 و اعليحضرت مغز

 دست بانوي اش را مي گيرد

 و با فضاحت فرار مي كند

 تا فرسنگ ها دورتر از خاك من

 دق كند

و

بميرد

 

 □□□

 فرا مي رسد روزي

 كه عاليجناب عزراييل

 با آن شنل سياه بلندش

 نردباني بگذارد

و از پنجره ي باز اتاق ام بيايد تو

 - داس دسته بلندش هم روي دوشش -

 من دارم گيتار گوش مي دهم

 يا روزنامه مي خوانم

 يا شايد هم ناخن هايم را مي گيرم

 مي گويم: پس كجا بودي اين همه سال؟

  او لبخند مي زند

 و آن وقت من مثل گل پيچك قد مي كشم

 و مي پيچم به دور ساقه ي كبود آسمان

 و مي پيچم به دور شاخه هاي زعفراني خورشيد

 و بالاتر مي روم از ستاره ها و ابرها

 و از آن بالاها

 قبل از آن كه گلوي ام خشك خشك شود

 آخرين تف ام را

 مي اندازم

 روي

 زمين

 

 □□□

 فرا مي رسد روزي

 كه مثل پَر سبك مي شوم ناگاه

 

 دارم از مغازه بر مي گردم

 يا از اداره ، از داروخانه ، از بانك

 كه ناگهان صداي جيغ ترمز

 و ضربه اي چنان محكم

                          ت            ا

               ر                               ب

 كه     پ                                           مي شوم

 

 كفش هاي ام گوشه اي مي افتد

 خودكارم روي خط عابر پياده

 

 سرخي خون ام هم

 آن قدر مي ماند لابد

 كه اگر فردا رفتگران شهرداري نشستندش

 پس فردايش

 باران

 ب

 ب

 ااااا

 ااااا

 ااااا

 ااااا

 ر

 د

 و بشويدش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:8  توسط ابوالفضل  | 

غروب آمد و

تو نیامدی

جوانان کوچه بازآمدند

با درد,شادی, غرور

و فکر فردای دیگر

و تو نیامدی.

به جستجو

هراسان و پرسان

رنجور و ناتوان

گشته ام

گشته ام

گشته ام...

از این همه گشتن و نجستن

سرگشته ام.

حالا هر غروب

انتظار آمدنت را به عبث نشسته ام.

 

رویاهایت را کجا دوره می کنی

در کدام دهلیز تنگ

در کدام بند

به کدامین جرم

رویاهایت را کجا دوره می کنی

کجا آرامیده ایی

کدام خاک,کدام خاک

صورتت را پوشانیده است

خدایا خدایا نهال‌های کوچک

بایست که بر بالند

و پیرانِ فرتوت بر خاک

چه می‌شود ما را

که نهال‌های مغرور بر خاک می‌شوند

و پیران فرتوت می‌کشند

 زندگی را

و گلوهامان را چنگ

امروز کجایی؟

حک شده بر پیکر خمیده تاریخ

کجا بیابمت...کجا بیابمت

در کدام سردخانه انجماد ذهن انسانی

پیکرهای انباشته،تلنبار

در وسعتی تنگ

چهرهایی که روزی

سراسر شادی بودند

سراسر لبخند

سراسر زندگی

چهرهای منجمد

چهره های مرگ

آه که این اشک را سر بازایستادن نیست

و کلمات در تلاشی نومید

سطری را به سطر دیگر پیوند می‌دهند

کلمات دروغ می‌گویند

فریبم می‌دهند

در پی آنند

که شوری بیافرینند

و یا احساس همدلی

تا همه چیز تمام شود

تا در تلاشی مذبوح

فراموشمان شود

افسوس که زندگی جز فراموشی چیزی نیست

تا رنج‌های عظیم

به خاطره‌ایی جذاب

برای شبی بلند و زمستانی

بدل گردد

گویی تقدیر ما اين است

گویی تقدیر ما این بود

برای شقایق‌های آرامیده در قطعه 302

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 15:27  توسط کریم  | 

 
Grazr