تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

هرچیز سفت و سخت دود می شود و به هوا می رود. کارل شهروندی از آلمان

پاسخ ما

با تشکر از پیام این دوستمان. ما فعلاً درگیر جنگ نرم هستیم. هنوز به مرحله سفت کاری نرسیدیم.

این بحث ها ما شماست ما داریم از نو واسه خودمون یه فکرایی می کنیم

یه وخ فک نکنی ما فقط تو مد انرژی هسته ایی دونه ایی و از این حرفایم. تو کار نرم هم هستیم

میخایم از اول همه چیو درست کنیم

ما کلن تو کار نرمیم

منتظر پاسخ های دشمن شکن خوانندگان عزیز هستیم.

در پاسخ دشمن شکن به این دوست بگم که خبر رسید که انرژی هسته ایی چند لحظه پیش با تلاش متخصصان روس و داخل کشف شد

خبر دیگه اینکه با استفاده از علم اسطرلاب مشخص شد زمین در حال قل خوردنه

...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:40  توسط کریم  | 

يك سؤال: از چه موسيقي‌اي براي زنگ همراهتان استفاده مي‌كنيد؟ و يا تا الآن استفاده كرده‌ايد؟ اگر تعدادشان زياد است حداقل اسم چند تا را بياوريد.

 

الآن زنگ همراه من قطعه forgotten اثر ساترياني است

 

برخي از قطعاتي كه تا كنون براي اين منظور از آنها استفاده كرده‌ام:

Caravansary اثر كيتارو

Against the wind اثر جان انگليش

اثري از حسين دهلوي

قطعه بهار دلكش از قرباني

Movement اثر ونجليس

Sacral niryama

سرو سيمين افتخاري

Shape of my heart

شكار بابك بيات

موسيقي جام ملتهاي اروپاي 2008

جاده ابريشم اثر كيتارو

پاپيون اثر گلداسميت

تسليم عشق اثر ليبرت

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:59  توسط عباس  | 

سيمين را با اين شعرش مي‌شناسم با اينكه شعرهاي ديگري هم از او خوانده‌ام اما آنچه از او در ذهنم باقي مانده يكي دوشعر بيشتر نيست:

شلوار تا خورده دارد     مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش  یعنی: تماشا ندارد

رخساره می‌تابم از او   اما به چشمم نشسته

بس نوجوان است و شاید   از بیست بالا ندارد

بادا که چون من مبادا  چل سال رنجش پس از این

- خود گر چه رنج است بودن  "بادامبادا" ندارد-

با پای چالاک پیما             دیدی چه دشوار رفتم

تا چون رود او که پایی چالاک پیما   ندارد

تق تق کنان چوبدستش  روی زمین می‌نهد مهر

با آن که ثبت حضورش  حاجت به امضا ندارد

لبخند مهرم به چشمش   خاری شد و دشنه‌ای شد

این خویگر با درشتی   نرمی تمنا ندارد

بر چهره‌ی سرد و خشکش  پیدا خطوط ملال است

یعنی که با کاهش تن    جانی شکیبا ندارد

گویم که بامهربانی   خواهم شکیبایی از او

پندش دهم مادرانه،     گیرم که پروا ندارد

رو می‌کنم سوی او باز  تا گفت وگویی کنم ساز

رفته‌ست و خالی‌ست جایش مردي كه يك پا ندارد

اين شعري است درباره تبعات جنگ. بسيار دوست دارم اين نوع شعرها را كه مي‌توانند در قالب اوزان سنتي و يا شعر نو به چنين موضوعاتي بپردازند و تنها حديث عاشق  معشوق نباشند. سيمين كارهاي ارزشمند بسياري دارد اگر فرصتي يافتيد سري به آثار او بزنيد كه هم از لحاظ مضمون و غالبا از لحاظ اوزان خاص‌اند

چند روز پيش وقتي مي‌خواستم درون تاكسي بنشينم شلوارم جر خورد؛ تقريبا از به اندازه يك وجب و نيم. به ياد شعر سيمين افتادم و اين شعر به ذهنم تراوش كرد:

 

شلوار جر خورده دارد، آنكس كه دارد دو تا پا

وقتي چنين شد كه عباس، در تاكسي گشت دولّا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 22:8  توسط عباس  | 

دوستان در بازی وبلگیمون مثال‌هایی از موسیقی ایرانی شروع کردن. راستش منم خواستم بچه مودب بشم و یکی از کارهای ایرانی دوس داشتنیمو بگم. دیدم یه جورایی نمیشه انگار...

راسش هتل کالیفرنیا تو یه دوره‌ایی خیلی باهاش زندگی می‌کردم. شده بود اب و نونم. اصلن رو تم آهنگش واسه خودم ترانه‌سرایی می‌کردم. اجرا مجدد آهنگ رو سالای ۸۰-۸۱ بود گمونم سی دیش اومده بود. به سنت دوستان قبل متن آهنگ رو میذارم. تداعی خاطره بشه. گمونم همه گوش دادیم. یه موقعی اپیدمی شده بود.

Hotel California


On a dark desert highway, cool wind in my hair
Warm smell of colitas, rising up through the air
Up ahead in the distance, I saw a shimmering light
My head grew heavy and my sight grew dim
I had to stop for the night

There she stood in the doorway;
I heard the mission bell
And I was thinking to myself,
'This could be Heaven or this could be Hell'
Then she lit up a candle and she showed me the way
There were voices down the corridor,
I thought I heard them say...

Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
Plenty of room at the Hotel California
Any time of year, you can find it here

Her mind is Tiffany-twisted, she got the Mercedes bends
She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends
How they dance in the courtyard, sweet summer sweat.
Some dance to remember, some dance to forget

So I called up the Captain,
'Please bring me my wine'
He said,'We haven't had that spirit here since nineteen sixty nine'
And still those voices are calling from far away,
Wake you up in the middle of the night
Just to hear them say...

Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
They livin' it up at the Hotel California
What a nice surprise, bring your alibis

Mirrors on the ceiling,
The pink champagne on ice
And she said 'We are all just prisoners here, of our own device'
And in the master's chambers,
They gathered for the feast
The stab it with their steely knives,
But they just can't kill the beast

Last thing I remember, I was
Running for the door
I had to find the passage back
To the place I was before
'Relax,'said the night man,
We are programmed to receive.
You can checkout any time you like,
but you can never leave!

*************************************************

هتل کالیفرنیا

 شعر از : گلن فرای

در یک بزرگراه ِ بیابانی ِ تاریک،  باد ِ سرد از میان ِ موهایم می گذشت

بوی ِ گرم ِ غنچه ی ماری جوآنا(1)، در هوا می پیچید

روبرویم در فاصله ی دور، نوری لرزان دیدم.

سرم سنگین شد و دیدم تیره و تار

باید منتظر ِ شب می شدم

او آنجا در آستانه ی در ایستاده بود;

با زنگوله ی رستوران

من با خودم فکر می کردم که

"اینجا جهنم است با بهشت"

بعد او شمعی روشن کرد و راه را به من نشان داد

صداهایی پایین ِ راهرو بود

فکر می کنم می گفتند...

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدید

جایی بسیار دوست داشتنی

با ظاهری بسیار دوست داشتنی

اتاقهای زیادی در هتل کالیفرنیا هست

هر زمانی از سال، می توانید اینجا جا پیدا کنید

 

ذهن ِ او محسور ِ جواهر فروشی ِ تیفانی است(2)

او مرسدس بنز دارد

او پسرهای زیبای زیادی در اطرافش دارد

که آنها را دوست می نامد

شیوه ی رقصیدن ِ آنها در حیاط... عرق ریزی ِ شیرین در تابستان...

برخی برای به یاد آوردن می رقصند و برخی برای فراموش کردن

 

من کاپیتان را صدا زدم و گفتم

"لطفا شراب ِ من رو بیار"

او گفت :" ما این قلم را

از 1969 اینجا نداشته ایم"(3)

و آن صداها هنوز از دور مرا صدا می زنند،

در نیمه شب بیدارم می کنند

تا فقط بگویند...

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدید

جایی بسیار دوست داشتنی

با ظاهری بسیار دوست داشتنی

اتاقهای زیادی در هتل کالیفرنیا هست

هر زمانی از سال، می توانید اینجا جا پیدا کنید

آنها در هتل کالیفرنیا به زندگی ِ خود ادامه می دهند

عجب غافلگیری ای!، بهانه های خود را آماده کنید(4)

 

آینه هایی روی سقف بود

و شامپاین ِ صورتی با یخ

او گفت :"ما همه اینجا

به روش ِ خودمان زندانی هستیم"

و در اتاق ِ رؤسا

آنها برای جشن دور ِ هم جمع شدند

با چاقوهای پولادی ِ خود به آن ضربه می زدند

ولی نمی توانستد آن هیولا را بکشند(5)

 

آخرین چیزی که به خاطر می آوردم این بود که

داشتم به سوی در فرار می کردم

باید راه برگشت را پیدا می کردم

به جایی که قبلا در آن بودم

مرد ِ شب گفت :"آرام باش

ما برای پذیرش برنامه ریزی شده ایم

تو هر وقت بخواهی می توانی به بیرون سری بزنی

ولی هیچ وقت نمی توانی اینجا را ترک کنی!"

(اینو از سارا شعر گرفتم که لطف کرده و لینک دانلودشم گذاشته. درباره گروه ایگلز عنوان گروه هم مطلب زیاده مثلاً سایت آفتاب مطلب خوبی داره با عنوان بررسی ترانه هتل کالیفرنیا. یا مطلبی با عنوان داستان یک ترانه هم اطلاعات خوبی درباره این ترانه و گروه داره از جمله اینکه ۱۰میلیون نسخه از این آهنگ در زمان ارائه در سال ۱۹۷۷ فروش داشته و برنده جایزه گرمی شده. 

................

روزای اولی که اومده بودم سروستان تو اتاق خفنی بودم که دست کمی از اتاقک زیر شیرونی سارا کرو نداشت با هم اتاقی‌هایی خفن. اون روزا خیلی حال میکردم با این آهنگ و هنوز هم. احتمالن کمیش مال جوجه غریبه بودنم بوده لابد...

بعدا‍ همه آهنگ‌های گروه رو تهیه کردم ولی به گمانم شاهکار گروه همین آهنگه . این آهنگ به دو شکل اجرا شده. اون کار دهه هفتادی سازش الکترنیکه .گیتارش. این جدیده اسپانیش. اون قدیمیه هم شنیدنش خالی از لطف نیست. عجب چیزی این دهه ۷۰. جنسش جنسه ها. چه موسیقی و چه فیلم. یه کالتیه  واسه خودش به قول علمای مطالعات فرهنگی.همین تموم شد استعدادم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20:35  توسط کریم  | 

اولين موسيقي كه  دوستش داشتم و به تكرار مي‌شنيدمش، اثري بود از استاد جواد معروفي با نام خزان، روزگار من در دستگاه هاي دشتي و ابوعطا

اين آشنايي حتي زودتر از آشنايي با خوابهاي طلايي بود ژيلا و بعدها عاشورا هم دل‌انگيز بودند.

اما هنوز موفق نشده‌ام تا فايل صوتي خزان را پيدا كنم حالا سالهاست كه ديگر آن را نشنيده‌ام به ديگر قطعات هم فعلا گوش نمي‌كنم به اصطلاح در مود آنها نيستم فقط يك قطعه است كه هنوز هر بار كه بتوانم مي‌شنومش.

در نوار جان عشاق شجريان قطعه‌اي با اجراي پيانوي معروفي و صداي استاد  وجود دارد با اين شعر حافظ:

 

هماي اوج سعادت به دام ما افتد

اگر تو را گذري بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز روي تو عکسي به جام ما افتد

شبي که ماه مراد از افق شود طالع

بود که پرتو نوري به بام ما افتد

به بارگاه تو چون باد را نباشد بار

کي اتفاق مجال سلام ما افتد

چو جان فداي لبش شد خيال مي بستم

که قطره اي ز زلالش به کام ما افتد

خيال زلف تو گفتا که جان وسيله مساز

کز اين شکار فراوان به دام ما افتد

به نااميدي از اين در مرو بزن فالي

بود که قرعه دولت به نام ما افتد

ز خاک کوي تو هر گه که دم زند حافظ

نسيم گلشن جان در مشام ما افتد.

 

پيانوي معروفي خاص مذاق ماست متفاوت از كارهاي كساني چون كلايدرمن و يا حتي لاچيني، پيانوي او حس ايراني دارد مثل تار و سه‌تار. شايد نتوانم علت آن را دريابم اما حتي اگر اثري از او را براي اولين بار هم بشنوم خواهم شناخت.

اگر كسي خزان و روزگار من را به صورت فايل صوتي بدست آورد خبرم كند

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 12:0  توسط عباس  | 

 

روزنامه‏ی خبر که از قضا روزنامه‏ی بدرد بخوری هم هست، کلکِ ژورنالیستی بسیار باحالی را زده است که بیا ببین.....

 داستان از این قرار است که آمده تیتر زده که چهره های اصـلاح طلــب یعنی همون( مـیر و شیـخ و سـید) در برابر تایید افراد ضــد نظـام چه پاسخی دارند؟

بعد آمده چند تصویر ازهمین آدم های ضد نظــامِ کذا گذاشته که یعنی اینها.......نکته‏ی جالب اینجاست که این آدم‏های ضد نظـــام بدجور آدم‏های مهمی هستند ....و  البته برای خالی نبودن عریضه صحنه هایی رو هم انتخاب کرده که این ادمها در اون در اوج مهمی هستند........مثلا عکس شیــرین نشـاط رو درست از لحظه ای  انتخاب شده که داره بوسه برجایزه‏ی جشنواره‏ی ونیز میزنه و یا شهره آغداشلو وقتی داره امی ِ بهترین بازیگر رو می‏گیره ....عکس دالایی لاما هم که معرکه است یعنی اینکه آی  مردم بدونین دالایی لامی خودمون هم این کاره است..... و البته نازنــین جان هم که ملــکه زیبایی جهان بودن.....اون بالا بالا هم که عکس بهمــن قبـــادیه یعنی همون کسی که تا حالا 2 بار کم مونده بوده که فیلماش اسکار بهترین فیلم رو بگیرن( البته عکس نــدی رو هم گذاشتیم که یهو فراموشش نکنین)..... بعله ......اون ور شیــرین عبـــادیه  ...دارنده‏ی نوبل.....و البته بانو گــوگــوش .....خوانـنده‏ی محبوب بسیاری از ایرانیان...... و همچنین رئیس کمیته‏ی داوران مونترال امسال رو فراموش نکنید جعفــر پنــاهی ...البته ما برای اینکه به شما نشون بدیم سبـــزها چقدر مهمن ..همه ی اینها رو وقتی شال با مچ بنــتد سبـــز دارن تصویر کردیم و البته یه نکته کوچیک اینکه بدونین تمام جشنواره های سینمایی امسال همه سبز بودن ....  این رضـــا پهــلوی بخت برگشته رو هم می ذاریم که بگیم  بابا بالاخره این اصــلاح طلــبا چه جوابی دارند؟؟ ها ؟؟؟؟ ... و هم اینکه بگیم این سبــز ها همه رو از همه طیفی ،یکی کردند  حتی این رضــا رو  کلا یعنی اینکه م الان تو مایه های بیشمار هستیم با یه عالمه آدم مهم.... اصلا چرا دارم اینهمه توضیح میدم خودتون عکس رو ملاحظه کنید......

پی نوشت: این تصاویر مشت محکمی است بر دهان کسانی که نازنین را پیرزنکی زشت شمردند...

پی نوشت 2: اگه گفتین او 2 تا جای خالی مال کیه؟؟؟؟

 

  عکس صفحه اول روزنامه خبر امروز

 همه اینها یه طرف متن این نوشته یه طرف..... حتما بخونید ....

این هم لینکش

متن

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:47  توسط مرتضی  | 

 

  بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست             بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

  ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر                  کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

  گفتی به ناز بیش مرنجان مرا برو                   آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

  آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست       آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست

  زین همرهان سست عناصر دلم گرفت           شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

  زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول              آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست

  بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود         آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

  یک دست جام باده و یک دست زلف یار           رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

  دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر          کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 گفتند یافت می نشود گشته ایم ما                  گفت آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست

 

 همیشه به این فکر می کنم اگر جوری می شد که فردریک نیچه  فارسی می دانست و بعد دیوان غزلیات مولانا جلال الدین محمد بلخی به دست اش می افتاد و می خواندش، نظرش راجع به او و غزلیات اش چه بود؟

آری، نیچه و مولانا... این دو غول، این دو دیوانه ی دنیای اندیشه و معنا که حرف و مطلب خود را در قالب  شعر و شطح بیان کرده اند و تاریخ شوریدگی و جنون را به اسم خود سند زده اند و رفته اند.

نمی دانم چرا، اما احساس می کنم اگر این آشنایی دست می داد، نیچه دردم نعره ای می زد و بیهوش می شد. احتمالا هم آن سبیل حماسی بی همتای اش یکجا برزمین می ریخت!  شاید هم گریان و جامه دران سر به کوه های آلپ می گذاشت و دیگر هیچگاه کسی او را نمی دید... اتفاقا درزندگی نامه هایی هم که از نیچه خوانده ام، نزدیکی ها و شباهت هایی بین رابطه ی او با ریچارد واگنر( موسیقی دان بزرگ آلمان) و از سوی دیگر مولانا و شمس می بینم .نیچه به واگنر درهیات یک مراد می نگریست - البته تا قبل از آن که رابطه شان شکرآب شود- و مولانا نیز در شمس الحق تبریزی... بگذریم، بحث من چیز دیگری است.

 غزل یگانه ی بالا که  تقریبا ده یازده سال پیش با صدای علیرضا عصار و آهنگسازی ستایش برانگیز فواد حجازی به صورت یک قطعه موسیقی ضبط و در آلبوم " کوچ عاشقانه " منتشر شد ( زوج بسیارموفق در موسیقی پاپ معاصر ایران که اتفاقا رابطه ی این دو نیزبه دلایل نامعلومی به جانب گا سوق داده شد!) به عقیده ی من یکی از دیونیزوسی ترین قطعات تاریخ موسیقی ایران است.

قصدم از این تعبیر و عنوان، در اشاره به آهنگ هایی است که:

1. اولا درآنها از زنجموره و آه و ناله و زاری و ذلالت و نگون بختی و درماندگی و سرافکندگی خبری نیست

2. ثانیا الکی خوشانه و از سر شکم سیری و مناسب مجلس عروسی و " بشکن، من نمی شکنم!! " و دیمبله دیمبول و باری به هر جهت و سبک مایه و در یک کلام " قاسم آبادی" نیستند

3. ثالثا کلام به کاررفته در آنها احضارکننده و برانگیزاننده ی حالاتی همچون شور،شیدایی، وقار، هیبت، غرور، طغیان، جوش و خروش، نشاط و شادابی ، وجد و شعف و در یک کلام سرمستی و شیفته جانی است.

 نغمه ی دیونیزوسی در این تلقی ، درعین حکیمانه و پرمغز بودن اما لاف عقل نمی زند، به دنبال مرعوب کردن مخاطب خود نیست، ادعای خردورزی و افاضه ی سخن فلسفی سترگ راه گشا ندارد، ژست  پوشالی متفکرانه و اندیشه ورزانه به خودش نمی گیرد...... بلکه علیرغم برخورداری از تمام اشارات حکیمانه ی نغز و پرمغز، پیش و بیش ازهمه ی اینها به سماع درآوردن و به تحریک حس سرخوشی و زندگی طلبانه ی مستمع خود نظر دوخته و می خواهد که جان مخاطب خودش را به حلاوت و صلابت صدا و نغمه ی خود بیاراید وشیرین کند. و درعین حال ازطعم تلخ و مرارت آور بیزاری می جوید و مخاطب خودش را اندوه زده نمی خواهد.

به عبارت خلاصه ، همان که نیچه همیشه می گفت: «آری گفتن به زندگی و خوارشماری مرگ و فنا».  و البته اضافه کنم تمام اینها در حالی است که هم فرم قطعه ( لحن صدای خواننده، ریتم ، ملودی و صدادهی موسیقیایی ) و ایضا محتوای قطعه ( شعر و کلام) هر دو همسنگ  هم و به یک میزان و به یک اندازه قوی و عالی هستند... به سخن ساده تر: هماهنگی و وحدت ارگانیک فرم و محتوا.

 و این آهنگ با صدای دلیرانه ی علیرضا عصار ازبهترین نمونه های ایرانی واجد و لایق این صفت است که من سراغ و در یاد دارم ... و البته نمونه های اعلای دیگری از خوانندگان دیگر نیز هست اما نمی دانم، شاید چون شعر این آهنگ از حضرت مولاناست، دلیلی بود بر این که من ناخودآگاه این قطعه را در ردیف نخست قرار دادم.

قصد دارم اگر روزگار بی وفایی نکرد و همیشه دل و دماغ بر این منوال خجسته بود – مخصوصا در این برهه ی زمانی خاص که با بحران"  امید به زندگی " روبرو هستیم - هر ازچندی و گاه به گاه به معرفی نمونه های دیگری ازاین دست و این قلمرو بپردازم...

منظورم تک آهنگ هایی خاص است از خنیاگران هموطنی همچون: فرامرز آصف، ابی، نوشافرین، حمیرا، مازیار... و البته بزرگمرد تکرارناپذیر عرصه ی موسیقی و طرب : استاد جلال همتی !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:0  توسط ابوالفضل  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:14  توسط مرتضی  | 

 

 تا آن جا که نگاه می کنم و با عقل دکارتی استنتاج می کنم ، باید در برابر این گفته ی آلبر کامو زانو زد و سر فرود آورد: « آدم ها می میرند و خوشبخت نیستند ».

 خوشبخت، خوشبختی، خوشی، خوشحالی، حال خوب... شب ها زود به رختخواب خزیدن و سپیده دم بیدار شدن... سوت زدن زیر دوش آب گرم و کف خوشبوی شامپو ... صبحانه و مسواک و شمیم مست کننده ی ادوکلن ناب پاریسی...

آه، رهگذر محترم...شما خوشبختی مرا ندیدید از این خیابان بگذرد؟ می دانید، سال ها پیش روزی از خانه بیرون رفت و هنوز بر نگشته است ... با شما هستم، رهگذر محترم !

 یعنی دیگر می شود به جایی از این شب تیره آویخت این قبای ژنده را ؟

آیا نباید گریست به حال گربه هایی که در محیط زیستن شان ، سگ فراوان است و درخت کمیاب؟

 

بشر به هستی پرتاب شده است  >>>  هایدگر

بشر به ریش اش خندیده شده است  >>>  من

من فکر می کنم ، پس هستم  >>>  دکارت

من تیپا می خورم، پس فکر می کنم که هستم  >>>  من

 

آهای یکی به این سیمرغ پر ریخته بگوید برود هیکل مینیاتوری اش را پشت کوه قاف قایم کند تا پرنده های کوچک ما هر یک به تنهایی فخر پر به او نفروشد و به ریش و سبیل ریخته اش  هم ...

 

« بودن یا نبودن؛ مساله این است »    شکسپیر

مساله این است؟... این است؟

آقای ویلیام شکسپیر، قربان آن پاپیون خوش نقش دوخت لندن ات بروم! خوب نگاه کن، اینجا تهران است : سال 1388 هجری خورشیدی، خیلی برای شما احترام قائل هستم آقای شکسپیر عزیز ... ولی نگاه کنید این یکی این جور می گوید: «بودن یا نبودن، باور کن مساله این نیست!»... مساله این است که این وسط مانده ایم چه کار کنیم؟!

این وسط هی دراز می کشیم و هی آه می کشیم و هی خیال می بافیم  و هی آه می کشیم و هی خیال می بافیم و اصلا تنها دارایی ارزشمند ما همین قوه ی خیال است...

 ارشمیدس لخت و برهنه از حمام بیرون می دود و فریاد می زند: یافتم ، یافتم!... ما خیال می کنیم، پس هستیم!

 

  راستی

  بدجوری گاهی اوقات

  چایی تلخ می شود

  و اتاق ام را دود سیگار پرمی کند

   وقتی به تار عنکبوت هایی فکر می کنم

  که آنها نمی بینند

  در حالی که روی شیارهای زرد مغزشان

  سال هاست تنیده اند...

 □□□

 دلم می خواهد یک تفنگ بردارم بروم  اعماق جنگل های گابن؛ شکار گوریل. تفنگ را بدهم دست اش بگویم: یالا بزن، شلیک کن!...

یا یک شب تا صبح با یک پنگوئن لم بدهم کنار آتش و به قصه ی شگفت انگیز یک شیر دریایی گوش بدهیم که هر وقت لب می جنباند، دندان های شمشیری اش به طرز شیرینی تکان می خورد...

دلم می خواهد یک پوستین بپوشم و بروم وسط یک دسته قوچ وحشی در ارتفاعات نپال... اصلا دلم می خواهد یک فیتو پلانکتون باشم در اعماق بیست هزارفرسنگی اقیانوس اطلس... یک شاخ بد قواره روی دماغ یک کرگدن در جلگه های مرطوب هندوستان... یک منقار خمیده در صورت یک عقاب در دیواره ی دره ای ژرف در صحراهای شیلی ... یک پشه ی حقیر روی یک مرداب متعفن در حبشه ... یک ریگ داغ لابلای میلیون ها ریگ داغ دیگر وسط کویر لوت...

یا حتی چوب کبریتی باشم درون یک قوطی مقوایی؛ در انتظاری شیرین که فردا صبح ، شاید بخت یارم شود و خانم خانه بعد از گذاشتن کتری آب روی گاز، مرا به تصادف – تصادف محض –  از میان همتایان دیگرم بردارد و سر گوگردی ام را در اصطکاکی رهایی بخش طی یک فرایند فیزیکی – شیمیایی به شکلی از اشکال فخیم کربن مفتخر سازد و از این رنج جانکاه ...

 یا قند حبه ای باشم که عنقریب دست کارگر خسته ای به تصادف مطلق برداردم و رهایم کند درآب  100 درجه سانتیگرادی که شکل ظرف پلاستیکی اش را به خود گرفته است ...

 یا تراشه ای توتون باشم، جایی در انتهای یک نخ سیگار ارزان قیمت؛ جا خوش کرده در فشار تنگاتنگ یک بسته بندی لوکس ، در قفسه ی مغازه ای حقیر در حومه ی شهر، در این انتظار گوارای محتوم که در تاریکی پس از غروب؛ معتاد مفلوکی با لب کبود و چشم های زرد و شانه ای قوز کرده و سرفه های جگرخراش از راه بیاید و مرا در نیمه های شب در متن فش فش شعله ی گاز و در انتشار بوی رخوتناک تریاک، آتش بزند و به عناصر سازنده ام خاکستر کند...

 آری ... زیستن سخت ساده است !

 و من دلم می خواهد تمام این ها باشم ولی فقط برای چند لحظه ی کوتاه خودم نباشم ...یعنی انسان؛ این اشرف مخلوقات نباشم ... ساده تر بگویم: نفهمم ، درک نکنم... رنج نبرم.

 □□□

دور میدان فردوسی از تاکسی لکنته ی ساخت وطن پرگهر اجدادی پیاده می شوم و همین که سرم را بالا می گیرم، چشمم به مجسمه ی حکیم ابوالقاسم فردوسی می افتد که سال هاست همین جور سفت و محکم آن بالا وسط میدان، شق و رق روی صخره ی سنگی ایستاده و در حالی که شاهنامه اش را زیر بغل زده؛ نگاه اش به افقی نامعلوم در فضا دوخته شده است ... 

دارم همین طور برای هزارمین بار به رنج حکیم طوس و قصه ی پر آب چشم او با محمود حقیر غزنوی می اندیشم که ناگهان صدای رند و رهای محسن نامجو – این خنیاگر شوریده ی این سال ها– در سرم طنین انداز می شود و من بی اختیار به سمت پیرمرد سیگار فروش گوشه ی میدان گام بر می دارم:

        « بسی رنج بردیم در این سال سی            که رنج برده باشیم فقط، مرسی! »

       □□□

  حال خوب، به من دست بده! ... با ما دست بده!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:29  توسط ابوالفضل  | 

اين پست در پاسخ به آخرین کامنت  ابوالفضل(پست دهان باز)  كه گفته بود" نميدونم گروه پنچر شده يا من...."؟؟ نوشته شده است.

حال بياييد  كمي خاله زنك بازي در بياريم و غيبت كنيم و تك تك  نويسندگان اين وبلاگ را تحليل كنيم كه چرا نمينويسند يا خوب نمينويسند!!!!

اول  از رهبر معنوي گروه" جناب دكتر" شروع ميكنم.

جناب عباس ، بنده خدا همه ي تلاشش رو ميكنه تا اين گروه گريزان  را  حول محور دوستي جمع كنه. در اين راه موانع مهمي وجود دارد. اگر به افرادي چون مرتضي( كه كله اش بوي قورمه سبزي ميده) روي خوش نشون بده كه "ميشود آنچه نبايد بشود"!!از سويي با واژه پردازي ابوالفضل هم مشكل داره و اين رو چندين بار تذكر داده. پس اگر به ابوافضل هم روي خوش نشون بده كه باز"ميشود آنچه نبايد بشود"!!ذاتا دوست نداره در مورد سياست بنويسه چون "خطرناكه حسن" !!!در مورد دين هم نميشه نوشت چون شيخ است و خطوط قرمز رو چكار كنه؟  در مورد ادب و هنر و فيلم و موسيقي ميتونه موفق باشه اما گاه فضاي اجتماعي اين اجازه رو نميده كه در اين موارد چيزي بنويسه.با همه ي اين اوصاف  به عنوان رهبرگروه  يك حسن خيلي بزرگ داره و آن اينكه خيلي صبوره. با همه ي افراد چون پدري بزرگوار برخورد ميكنه. به گونه اي كه اغلب يادم ميره ايشان جاي پسر بنده هستند.  !!!!!!!!!

و اما   مهدي ....

از وقتي من وارد اين صفحه شدم فقط يك گزارش نون خريدن از ايشان  ديدم كه در واقع گزارش متاهل شدنش بود و عرض ارادت نسبت به جماعت نسوان !!!! و يك كامنت كه نوشته بودند ( شیخ مگر گروه ما علا "بویز" نیست پس این مهراوه خانم کیه؟

درسته که باحال مینویسه اما ...........

البته فضای مجازیه

اینجوری پیش بره من نمیتونم جواب درخواست خانمم را بر عضویت در علا بدم و مجبورم هر روز به جای مرغ تخم مرغ بخورم.) گرچه منظورشان رو از اينكه "البته فضاي مجازيه " واساسا اگر مجازي نبود و واقعي بود چه اتفاق ناميموني ميافتاد درك نكردم ؟؟؟  به آن نميپردازم

اما  لازمه به ايشان عرض كنم نگران نباشيد . بنويسيد و مطمئن باشيد اگر بانو هم وارد جمع نويسندگان شد ، شما جاي مرغ ، تخم مرغ ميل نخواهيد كرد. چون همه ي بانوان ايراني مديرو مدبرند و ميتوانند كار خارج از منزل و داخل منزل و خريد منزل و تر و خشك كردن بچه و خواندن كتاب و ديدن فيلم و نوشتن مطلب را همه را با هم انجام دهند. پس بدون واهمه بانو را هم درگير نوشتن كنيد و خود نيز بنويسيد.كه با نوشتن نه تنها  شما احساس زنده بودن خواهيد كرد بلكه بانو هم افق ديد گسترده تري خواهد يافت كه به بركت آن آرامش بيشتري نصيب شما و زندگي مشتركتان خواهد شد

 

 بر اساس ليست وبلاگ نوبت به كريم ميرسد!

كريم  از وقتي زمزمه ي دكتر شدنش را شنيدم ، خيلي كم مينويسه اما بسيار پر مغز و زيبا مينويسه.  در حال حاضر  نه حوصله شو داره و نه كلاس كارش  اجازه ميده جز  براي پست هاي  دكتر براي افراد ديگه كامنت بزاره و اصولا از منظر  ايشان هيچ پستي ارزش بحث و مجادله رو نداره!!!! گاه  مياد و به وبلاگ سر ميزنه و زود ميره .اين موضوع يا به خاطر اينه كه به اينترنت دسترسي نداره يا به خاطر اينه كه "كبوتر با كبوتر باز با باز ..." و از اين جورحرفها. كه من دعا ميكنم جناب"دكتر كريم" همواره به سلامت باشند و گروه علا را  از مطالب پر مغزشون بهره مند سازند. كامنت هم نگذاشت مهم نيست ما به پست هايش بسنده ميكنيم .

 

افشين در سكوت داره زندگي شو  ميكنه. نميدونم اصلا به وبلاگ سر ميزنه يا نه؟ رد پايي ازش نميبينم  اما خيلي  دوست داشتم از روي  نوشته هاش بيشتر ميشناختمش.  ااما گويا مشغله مجالي براش نذاشته كه اين مهم را به انجام برسونه. شايد هم يادش رفته كه براي "بودن" و" شدن" بايد تن به روزمره گي نسپرد. همه ي ما در ساعات روزانه درگير روزمره گي هستيم و شايد فقط همين دقايق كوتاه  كنكاش و جستجو جزو" زندگي" محسوب ميشود. پس بايد دمي زيستن را غنيمت دانست.

مرتضي...

وفادار هميشگي به گروه و وبلاگ. مثل رهبر معنوي گروه دغدغه ي افراد و وبلاگ  رو داره اما به شكل و نوعي ديگر . سعي ميكنه اطلاعاتش رو بي هيچ چشم داشتي تقديم دوستانش كنه. گاه تند و آتشين  مي نويسه.گاه قاطي ميكنه و صد تا لينك ميزاره !!!!!از كل كل كردن خسته نميشه. در بحث ها اغلب نقش مخالف را ايفا ميكند و تنور ِ بحث را داغ ميكنه. گمانم حضور مستمر مرتضي در گذاشتن پست ها (گرچه فقط لينك باشه) و كامنت ها سبب شده اين وبلاگ نيمه پنچر لخ لخ كنان به راهش ادامه بده! مرتضي در كنار همه حسن ها ،ايرادش اينه كه بي گدار به آب ميزنه. از اين بابت ممكنه  اول خودش بعد وبلاگ رو دچار دردسر كنه.

مصطفي...

آخرين بار خبر بازگشتش رو از ماه عسل داد. تازه مزدوج شده و سخت درگير سامان دهي زن وزندگي و ذهن است . مدتي زمان لازم داره تا بتونه جاي هر چيز رو در ذهن و زندگي اش پيدا كنه. اين كه  همسر جاش كجاست؟خانواده همسر و خودش كجا؟دوست كجا؟تفريح كجا؟ زندگي مشترك كجا؟بچه كجا؟زندگي خصوصي كجا؟ روزمره گي كجا؟  مصطفي زمان لازم داره. زمان براي اين كه   اينقدر در "روزمره گي"  غرق بشه تا دلش براي "زندگي "تنگ بشه. انوقته كه باز بر ميگرده به سراغ وبلاگ و دوستانش . كاش اين اتفاق فرخنده زودتر براش بيافته چون ممكنه كمي دير بشه و اين جمع ديگه  سرجاشون نباشند!!

 

مجيد....

مجيد هم دچار سرنوشت مهدي و مصطفي و افشين شده. نميدونم چقدر از زمان ازدواجش ميگذره ولي ميدونم كه اون اتفاق فرخنده در شرف وقوع است و اون كم كم داره جاي هر چيز رو در ذهن و زندگي پيدا ميكنه.هنگامي كه تو چرخ دنده هاي زندگي گرفتاره، گاه به  ذهنش ميرسه كه يه چيزي اين وسط كمه.  همه ي تلاشش رو ميكنه كه همه ي پست ها رو بخونه و اگر مجالي باشه كامنتي بذاره اما اغلب  به بهانه ي "گرفتارم" از نوشتن طفره ميره. ميدونم خيلي زود دلش براي "بودن" تنگ ميشه و فعال تر برخورد خواهد كرد.ميتوان  منتظرش موند...

 

ابوالفضل...

او هم وفادار هميشگي به وبلاگ هست. در هر دوره  غيبت يك هفته تا ده روزه( كه گمانم مربوط به نوع كارش هست) مياد و تو وبلاگ با كامنت يا پستي حضورش رو به ثبت ميرسونه و باز ميره . گاه در قالب كلمات پاستوريزه نشده دق و دلي اش رو از كار و زندگي و روزگار خالي ميكنه و باز ميره تا ده روز بعد بياد و باز...

ابوالفضل افكارو معلوماتش  قشنگ تر از كلماتش هست.او اگر سعي ميكرد وواژگان زيبا تري براي بيان تفكراتش ميافت واقعا نوشته هاش خواندني تر و ماندگار تر ميشد.

و آخرين عضو مهراوه...

 

از فروردين ماه   بنا به توصيه ي كريم خواننده ي وبلاگ شد. گهگاه كامنتي بر پست ها ميگذاشت. ولي  از آنجايي كه اين محفل خصوصي بود خيلي زود اعضا كنجكاو شدند كه اين تازه وارد كيست  و مباد عامل نفوذي باشد! مسئوليت كشف حقيقت به عهده ي شيخ بود كه مرجع رسيدگي تمام مشكلات بود و هست.ايشان پس از  تحقيق و تفحص و كنكاش و سرچ كردن كل دنياي مجازي و در آوردن تمامي ايميل آدرس ها و وبلاگها و كلا همه ي رد پاهاي مهراوه ي نگون بخت!،صلاحيت فرد مذكور  را تاييد كردند واز ايشان  دعوت به همكاري نمودند. با تكرار دعوت از سوي مجيد ، كريم ، مرتضي و ابوالفضل پسورد و آي دي مستقل دريافت كرد.او از همه ي اعضاي گروه بيشتر سن از خدا گرفته و سالها طول كشيد تا  مسير "روزمره گي" را تا  "زندگي" بپيمايد. او فارغ از نگاه جنسيتي دنبال "قطعه اي از آسمان بود كه از تراكم انديشه هاي پست تهي باشد"(فروغ) در اين جستجو و كنكاش هرگز خود را از فراگيري بي نياز ندانست. براي نوشتن اغلب  نياز به بهانه و جرقه اي در ذهن دارد. او بهتر از آنكه بتواند بنويسد ،سخن ميگويد و به قول خودش "آدم حرافي " ست و گاه با آسمان و ريسمان كردن ميتواند اثبات كند كه ماست سياه است!( كه البته مربوط به شغل و حرفه اش مي باشد)!او وارد اين جمع شد كه شايد بتواند اندكي توانايي "نوشتن" را هم در خود تقويت كند. از دانش اعضاي اين گروه (كه همگان از او تحصيل كرده ترند) استفاده كند و از تجربيات خود ،  آنان را بهره مند سازد! ذاتا مهربان است اما زبان تند و تيز و رك گويي  دارد . مثل مرتضي از كل كل كردن خسته نميشود و براي همين موضوع از سوي دكتر متهم به "تهراني بودن" شده! گرچه هميشه تلاش كرده ،بزرگي را با بزرگواري توام كند وليكن كمتر در اين راه موفق بوده است. كم صبر و تحمل و گاه لجباز است.سيكل سرخوردگي تا اميد و بالعكس  را به سرعت طي ميكند!

با همه ي اين اوصاف او معتقد است ، اگر حضور وي منجر به كناره گيري اعضاي قديمي چون  چون مهدي و افشين و مصطفي ميشود( منظور كامنت مهديست) ميتواند اسم و نام كاربري اش  را حذف كند و در حاشيه به حركت خود ادامه دهد . بازخواننده ي وبلاگ باشد و در قالب كامنت ، حضورش را به ثبت رساند.چرا كه  او بر خلاف سالهاي سپري شده جواني ، ديگر  به تز " همه يا هيچ" اعتقادي ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 23:51  توسط مهراوه  | 

گرچه قول داده بودم "علا بويز " را تحليل كنم ولي حيفم آمد گزارشم را از اولين روز بازگشايي مدرسه  اينجا نگذرام!!! هدف منقوش كردن لبخنديست بر لبان دوستان! شايد به قول دكتر "با حلوا حلوا كام تلخمان شيرين شد"

گفته بودم : "اگر  شده خودم رو در به در كنم ، پيش اون زنك كوتوله پرست  نمي مونم"! خوب اين اتفاق افتاد و در به در شدم!!! از بالاترين نقطه ي منطقه... ليز خوردم و در  جنوبي ترين نقطه ي منطقه سقوط كردم. درست زير خط هوايي مهرآباد .طوري كه  وقتي هواپيما ميخواد  بشينه ، همه ي پنجره هاي منطقه ي مذكور به رعشه ميافته! و من همواره به جان خود بيمناكم و منتظرم يكي از اون هواپيماها سر من بيافته و دردانه ام يتيم شود !!! ارتقا شغلي يافتم و مععععاون يك مدرسه ابتدايي  جمع و جور دويست نفره پسرانه شدم! هفت كلاس داريم كه تا خرخره از دانش آموز پر شده. در روز بازگشايي مدرسه سه كلاس از 7 كلاس معلم نداشت.( به علت كمبود نيرو هنوز كسي خودش رو معرفي نكرد)! در مراسم صبحگاه نوار سرود جمهوري اسلامي نداشتيم كه فرضا  اگر از مدارس همجوار قرض ميكرديم ، ضبط  نداشتيم و به فرض ميرفتم از خونه همسايه ضبط هم قرض ميكردم ميكروفون و بلند گو نداشتيم!!!!! خدمتگزاري هم كه نداشتيم مراقب جلوي در باشه تا اوليا وارد مدرسه نشوند .معاون پرورشي هم نداشتيم كه حداقل بياد و يه گوشه ي كار رو با من بگيره! خانم مدير جديد هم رفته بودند مدرسه سابقشون رو تحويل بدهند!!!دور از جون شما تا ساعت هشت  مدرسه عيييييييييين طويله شده بود!!!!!!

ساعت هفت و نيم بهت زده بودم و نميدونستم چكار كنم! اما ساعت 8 به خودم اومدم و با همه ي توان به قلب طويله حمله كردم! همچون قاطران مدهوش !عر عري كردم و همه ي مادران كره الاغ ها را بيرون راندم!!!!هنگامي كه همه اوليا ي محترمه را به بيرون از مدرسه تاراندم ، دست ِ  آخرين نفر  را  گرفتم و كشيدم تو مدرسه و گفتم پشت در بمان كه  نه كسي داخل بياد و نه كسي خارج بشه!!! يك لحظه حس زندانبان بودن به من دست داد! (راستي زندانبان ها هم هميشه زنداني اند...)

قدم بعدي طلب استمداد از 4 معلم حاضر بود كه فارغ از محشري كه در حياط مدرسه بر پا بود ، گل ميگفتند و گل ميشنفتند و سال تحصيلي جديد را به هم تبريك ميگفتند( نميدونم چه تبريكي داره؟)چون خرمگس معركه  محفل دوستانه و شادشان را بر هم زدم و همه را به وسط حياط مدرسه تاراندم!! كه هر معلم دانش آموزان پايه ي مربوطه را به صف كند! قدم بعدي جمع كردن همه ي توان در حنجره  بود .لحظاتي  خود را در كارزار ميدان انقلاب و آزادي و ولي عصر حس كردم . بي محابا نعره اي سر دادم و همه را وادار به سكوت كردم  !!!!!!( جدا مستبدان حق دارند اريكه ي قدرت را رها نكنند!)

 بسم اللهي و قرآني و شماره 1-2-3 همه با هم سرود جمهوري اسلامي خواندند!!!!( راستي حالا كه جمهوري تبديل شده به حكومت اسلامي بايد فكري به حال سرودمون بكنيم)!!

بعد از خواندن اسامي دويست نفر و كلاس بندي ، همه سر  كلاس رفتند و آرامش پيش از توفان برقرار شد! در اين هنگام  اندكي لاي  درِ مدرسه گشودم و براي شكار كمين كردم ! سه مادر ِ رهگذر ِ با عرضه بي خبر از همه جا در دامم اسير شدند و قبل از اينكه بفهمند چه بر سرشان آمده ،به  كلاس هاي فاقد معلم بردم! سپس  به آبدارخانه رفتم و وظيفه ي خدمتگزاري ايفا نموده و چايي خوش رنگ و عطر براي ساعت تفريح  دم كردم! و در  دلم هر چي فحش ركيك و نيمه ركيك  ميدانستم به  انتخابات و كوتوله و  طرفدار كوتوله و.... دادم و كمي عقده گشايي كردم! سپس به سرعت نور به  كلاس پنجم رفتم  و چند پسر بچه ي  درشت  هيكل كه ترجيحا قيافه خوف انگيزي هم داشتند انتخاب كردم كه ساعت تفريح بتوانم با نيروي قهريه  پسركان  افسار گسيخته ِ گريخته از خانه هاي قوطي كبريتي كه سه ماه انرژي ذخيره كردند رو مهار كنم!( راستي چرا قيافه ي برخي افراد از كودكي انگار براي قتل و جنايت و بزهكاري آفريده شده  است؟)

زنگ تفريح گرچه فقط سه  مورد كتك كاري  و  پنج مورد زمين خوردن و  يك مورد  جر خوردن لباس داشتيم  ولي شكر خدا  به خير و خوشي تموم شد. و كلا امروز به خير و خوشي تموم شد!!! فردا هم خدا بزرگه. قطعا از امروز بدتر نخواهد بود!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 22:38  توسط مهراوه  | 

گيرم كه بلاگ ما كمي پنچر بيد
اين جمع عزيز را كجا بتوان ديد؟
بوفضل و كريم و مرتضي و افشين
مهراوه و مصطفي و مهدي و مجيد

***********
در كارگه بلاگفا رفتم دوش
ديدم دو هزار و شصت وبلاگ خموش
خوشحال شدم كه لااقل علابويز
دارد سه نويسنده پر جوش و خروش

***********
گر دل بدهي نوشتنت سهل شود
چون روبه سنت اگزوپرس اهل شود
چون پست تو را حق ز ازل مي‌دانست 
پست ار ندهي علم خدا جهل شود
(منظور روباه داستان شازده كوچولوي سنت اگزوپري و اهلي شدن او براي شازده كوچولو است)

***********
وبلاگ بهانه‌اي است تا بدانيم از هم
باشد سخني اگر بخوانيم از هم
اميد كه بهره‌اي بگيريم اي دوست
زين فرصت خوب تا توانيم از هم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:30  توسط عباس  | 

 
Grazr