اگر در هفته قبل اخبار رسانه ملی را پیگیری کرده باشید حتما خبر مهاجرت اجباری کودکانی که سالها پیش دولت انگلیس به استرالیا فرستاده را شنیده اید. جایی که سران انگلیسی و استرالیایی از کودکان آن زمان یا سالمندان این زمان رسما معذرت خواهی کردند. حال میخوام صحنه ی دردناکی که پنج شنبه صبح دیدم را براتون تعریف کنم.
پنج شنبه ساعت 40/5 صبح قرار بود با یکی از آشناها به کاشان برویم . از خونه اومدم بیرون یکی از کارگران شهرداری را دیدم که داشتن خیابان را جارو میزد.اومدم سر خیابون تا پسر خاله ام با ماشینش بیاد . یه نوجوان را دیدم با لباس نارنجی صورتی که از سرما سرخ شده و جارویی به دست . داشتم از تعجب شاخ در میاوردم. رفتم جلو ازش پرسیدم چند سالته؟ گفت :12 سال . گفتم با اون آقا نسبتی داری؟ گفت: بابامه. پدر نزدیک شد تا به کمک نوجوانش سطل زباله ای را داخل سطلهای مکانیزه خالی کند. مشخص بود سطل برای پسرک خیلی سنگین است . سطل را به هر زحمتی بود دو نفری بلند کردند اما پسرک قدرت نگه داشتن آن را نداشت و سطل از دستش خارج شد و به داخل سطل بزرگ مکانیزه افتاد. پدر نگاهی به پسرک انداخت و بعد دو نفری سطل را خارج کردند و از خیابان ما دور شدند.




