X
تبلیغات
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

خوشا رهايي

چند دقيقه پيش از سر درماندگي رفتم نشستم روي يه نيمكت سنگي توي يک بوستاني حوالي ميدان ونك...

شهر داشت همان آواز هميشگي اش را مي خواند و من خراب و خسته بودم

خسته از دويدن، از گنديدن و پوسيدن

داشتم به سوسوي چراغ تو فكر مي كردم

تنها سو سوي چراغ تو

تنها سوسوي چراغ تو ظلمت شب ام را مي سوزاند

 

سيگار همان پناهگاهي مي شود گاهي وقت ها

همان غاري كه نخستين بشر به داخل اش خزيد و ناگهان گرم شد

حس دردناك خوشبختي

بوسيدن گونه ي زيست با لبي سرخ و وحشي

مكيدن پستان خدا

ومن نشسته بودم روي يه نيمكت سنگي توي يک بوستاني حوالي ميدان ونك و به كودكي ام فكر مي كردم

 

کودك فال فروش را صدا زدم و فال حافظ خريدم

غزلي لابلاي آن دسته كاغذ، لمس سرانگشت هاي مرا انتظار مي كشيد

و ناگهان خواجه آمد و نشست روي نيمكت سنگي كنار من

و ناگهان رخ برافروخت و فارغ ام كرد ازبرگ گل

قد برافراشت و از سرو آزادم كرد

 

«نگارم دوش در مجلس

به عزم رقص چون برخاست

گره بگشود از گیسو

و بر دل های یاران زد »

 

و به چهچهه آوازخواندم من

« من از آن روز كه در بند توام، آزادم ... »

 

بلند شدم

آفتاب ملایم و پاییزوار می تابید

و پاییز مانند فرشته ی خسته ای داشت موهای حنا بسته اش را شانه می کشید

حالا داشتم راه می رفتم

« من میخ کفش ام از هر تراژدی گوته دردناک تر است »

رفتم روی تپه سبز مشرف به بزرگراه مدرس زیر درخت بید نشستم

گریه نکردم اما داشتم فکر می کردم از زیر این پل  رودخانه ی « پیدرا » دارد رد می شود

و من یک نفر پائولو کوئیلو هستم

 

شب چقدر خوب است

 

« و هنگامي كه درناهاي مهاجر در درياچه ي مهتاب پارو مي كشند

« خوشا رها كردن و رفتن

خوابي ديگر به ماندابي ديگر

خوشا رفتن، خوشا رهايي

خوشا نه اگر رها زيستن، مردن به رهايي ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 15:28  توسط ابوالفضل  | 

رقص ام گرفته بود، دیوانه وار رقصیدم

 

  بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست             بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

  ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر                  کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

  گفتی به ناز بیش مرنجان مرا برو                   آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

  آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست       آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست

  زین همرهان سست عناصر دلم گرفت           شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

  زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول              آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست

  بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود         آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

  یک دست جام باده و یک دست زلف یار           رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

  دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر          کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 گفتند یافت می نشود گشته ایم ما                  گفت آنچه یافت می نشود، آنم آرزوست

 

 همیشه به این فکر می کنم اگر جوری می شد که فردریک نیچه  فارسی می دانست و بعد دیوان غزلیات مولانا جلال الدین محمد بلخی به دست اش می افتاد و می خواندش، نظرش راجع به او و غزلیات اش چه بود؟

آری، نیچه و مولانا... این دو غول، این دو دیوانه ی دنیای اندیشه و معنا که حرف و مطلب خود را در قالب  شعر و شطح بیان کرده اند و تاریخ شوریدگی و جنون را به اسم خود سند زده اند و رفته اند.

نمی دانم چرا، اما احساس می کنم اگر این آشنایی دست می داد، نیچه دردم نعره ای می زد و بیهوش می شد. احتمالا هم آن سبیل حماسی بی همتای اش یکجا برزمین می ریخت!  شاید هم گریان و جامه دران سر به کوه های آلپ می گذاشت و دیگر هیچگاه کسی او را نمی دید... اتفاقا درزندگی نامه هایی هم که از نیچه خوانده ام، نزدیکی ها و شباهت هایی بین رابطه ی او با ریچارد واگنر( موسیقی دان بزرگ آلمان) و از سوی دیگر مولانا و شمس می بینم .نیچه به واگنر درهیات یک مراد می نگریست - البته تا قبل از آن که رابطه شان شکرآب شود- و مولانا نیز در شمس الحق تبریزی... بگذریم، بحث من چیز دیگری است.

 غزل یگانه ی بالا که  تقریبا ده یازده سال پیش با صدای علیرضا عصار و آهنگسازی ستایش برانگیز فواد حجازی به صورت یک قطعه موسیقی ضبط و در آلبوم " کوچ عاشقانه " منتشر شد ( زوج بسیارموفق در موسیقی پاپ معاصر ایران که اتفاقا رابطه ی این دو نیزبه دلایل نامعلومی به جانب گا سوق داده شد!) به عقیده ی من یکی از دیونیزوسی ترین قطعات تاریخ موسیقی ایران است.

قصدم از این تعبیر و عنوان، در اشاره به آهنگ هایی است که:

1. اولا درآنها از زنجموره و آه و ناله و زاری و ذلالت و نگون بختی و درماندگی و سرافکندگی خبری نیست

2. ثانیا الکی خوشانه و از سر شکم سیری و مناسب مجلس عروسی و " بشکن، من نمی شکنم!! " و دیمبله دیمبول و باری به هر جهت و سبک مایه و در یک کلام " قاسم آبادی" نیستند

3. ثالثا کلام به کاررفته در آنها احضارکننده و برانگیزاننده ی حالاتی همچون شور،شیدایی، وقار، هیبت، غرور، طغیان، جوش و خروش، نشاط و شادابی ، وجد و شعف و در یک کلام سرمستی و شیفته جانی است.

 نغمه ی دیونیزوسی در این تلقی ، درعین حکیمانه و پرمغز بودن اما لاف عقل نمی زند، به دنبال مرعوب کردن مخاطب خود نیست، ادعای خردورزی و افاضه ی سخن فلسفی سترگ راه گشا ندارد، ژست  پوشالی متفکرانه و اندیشه ورزانه به خودش نمی گیرد...... بلکه علیرغم برخورداری از تمام اشارات حکیمانه ی نغز و پرمغز، پیش و بیش ازهمه ی اینها به سماع درآوردن و به تحریک حس سرخوشی و زندگی طلبانه ی مستمع خود نظر دوخته و می خواهد که جان مخاطب خودش را به حلاوت و صلابت صدا و نغمه ی خود بیاراید وشیرین کند. و درعین حال ازطعم تلخ و مرارت آور بیزاری می جوید و مخاطب خودش را اندوه زده نمی خواهد.

به عبارت خلاصه ، همان که نیچه همیشه می گفت: «آری گفتن به زندگی و خوارشماری مرگ و فنا».  و البته اضافه کنم تمام اینها در حالی است که هم فرم قطعه ( لحن صدای خواننده، ریتم ، ملودی و صدادهی موسیقیایی ) و ایضا محتوای قطعه ( شعر و کلام) هر دو همسنگ  هم و به یک میزان و به یک اندازه قوی و عالی هستند... به سخن ساده تر: هماهنگی و وحدت ارگانیک فرم و محتوا.

 و این آهنگ با صدای دلیرانه ی علیرضا عصار ازبهترین نمونه های ایرانی واجد و لایق این صفت است که من سراغ و در یاد دارم ... و البته نمونه های اعلای دیگری از خوانندگان دیگر نیز هست اما نمی دانم، شاید چون شعر این آهنگ از حضرت مولاناست، دلیلی بود بر این که من ناخودآگاه این قطعه را در ردیف نخست قرار دادم.

قصد دارم اگر روزگار بی وفایی نکرد و همیشه دل و دماغ بر این منوال خجسته بود – مخصوصا در این برهه ی زمانی خاص که با بحران"  امید به زندگی " روبرو هستیم - هر ازچندی و گاه به گاه به معرفی نمونه های دیگری ازاین دست و این قلمرو بپردازم...

منظورم تک آهنگ هایی خاص است از خنیاگران هموطنی همچون: فرامرز آصف، ابی، نوشافرین، حمیرا، مازیار... و البته بزرگمرد تکرارناپذیر عرصه ی موسیقی و طرب : استاد جلال همتی !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:0  توسط ابوالفضل  | 

از رنجی که می بریم ...

 

 تا آن جا که نگاه می کنم و با عقل دکارتی استنتاج می کنم ، باید در برابر این گفته ی آلبر کامو زانو زد و سر فرود آورد: « آدم ها می میرند و خوشبخت نیستند ».

 خوشبخت، خوشبختی، خوشی، خوشحالی، حال خوب... شب ها زود به رختخواب خزیدن و سپیده دم بیدار شدن... سوت زدن زیر دوش آب گرم و کف خوشبوی شامپو ... صبحانه و مسواک و شمیم مست کننده ی ادوکلن ناب پاریسی...

آه، رهگذر محترم...شما خوشبختی مرا ندیدید از این خیابان بگذرد؟ می دانید، سال ها پیش روزی از خانه بیرون رفت و هنوز بر نگشته است ... با شما هستم، رهگذر محترم !

 یعنی دیگر می شود به جایی از این شب تیره آویخت این قبای ژنده را ؟

آیا نباید گریست به حال گربه هایی که در محیط زیستن شان ، سگ فراوان است و درخت کمیاب؟

 

بشر به هستی پرتاب شده است  >>>  هایدگر

بشر به ریش اش خندیده شده است  >>>  من

من فکر می کنم ، پس هستم  >>>  دکارت

من تیپا می خورم، پس فکر می کنم که هستم  >>>  من

 

آهای یکی به این سیمرغ پر ریخته بگوید برود هیکل مینیاتوری اش را پشت کوه قاف قایم کند تا پرنده های کوچک ما هر یک به تنهایی فخر پر به او نفروشد و به ریش و سبیل ریخته اش  هم ...

 

« بودن یا نبودن؛ مساله این است »    شکسپیر

مساله این است؟... این است؟

آقای ویلیام شکسپیر، قربان آن پاپیون خوش نقش دوخت لندن ات بروم! خوب نگاه کن، اینجا تهران است : سال 1388 هجری خورشیدی، خیلی برای شما احترام قائل هستم آقای شکسپیر عزیز ... ولی نگاه کنید این یکی این جور می گوید: «بودن یا نبودن، باور کن مساله این نیست!»... مساله این است که این وسط مانده ایم چه کار کنیم؟!

این وسط هی دراز می کشیم و هی آه می کشیم و هی خیال می بافیم  و هی آه می کشیم و هی خیال می بافیم و اصلا تنها دارایی ارزشمند ما همین قوه ی خیال است...

 ارشمیدس لخت و برهنه از حمام بیرون می دود و فریاد می زند: یافتم ، یافتم!... ما خیال می کنیم، پس هستیم!

 

  راستی

  بدجوری گاهی اوقات

  چایی تلخ می شود

  و اتاق ام را دود سیگار پرمی کند

   وقتی به تار عنکبوت هایی فکر می کنم

  که آنها نمی بینند

  در حالی که روی شیارهای زرد مغزشان

  سال هاست تنیده اند...

 □□□

 دلم می خواهد یک تفنگ بردارم بروم  اعماق جنگل های گابن؛ شکار گوریل. تفنگ را بدهم دست اش بگویم: یالا بزن، شلیک کن!...

یا یک شب تا صبح با یک پنگوئن لم بدهم کنار آتش و به قصه ی شگفت انگیز یک شیر دریایی گوش بدهیم که هر وقت لب می جنباند، دندان های شمشیری اش به طرز شیرینی تکان می خورد...

دلم می خواهد یک پوستین بپوشم و بروم وسط یک دسته قوچ وحشی در ارتفاعات نپال... اصلا دلم می خواهد یک فیتو پلانکتون باشم در اعماق بیست هزارفرسنگی اقیانوس اطلس... یک شاخ بد قواره روی دماغ یک کرگدن در جلگه های مرطوب هندوستان... یک منقار خمیده در صورت یک عقاب در دیواره ی دره ای ژرف در صحراهای شیلی ... یک پشه ی حقیر روی یک مرداب متعفن در حبشه ... یک ریگ داغ لابلای میلیون ها ریگ داغ دیگر وسط کویر لوت...

یا حتی چوب کبریتی باشم درون یک قوطی مقوایی؛ در انتظاری شیرین که فردا صبح ، شاید بخت یارم شود و خانم خانه بعد از گذاشتن کتری آب روی گاز، مرا به تصادف – تصادف محض –  از میان همتایان دیگرم بردارد و سر گوگردی ام را در اصطکاکی رهایی بخش طی یک فرایند فیزیکی – شیمیایی به شکلی از اشکال فخیم کربن مفتخر سازد و از این رنج جانکاه ...

 یا قند حبه ای باشم که عنقریب دست کارگر خسته ای به تصادف مطلق برداردم و رهایم کند درآب  100 درجه سانتیگرادی که شکل ظرف پلاستیکی اش را به خود گرفته است ...

 یا تراشه ای توتون باشم، جایی در انتهای یک نخ سیگار ارزان قیمت؛ جا خوش کرده در فشار تنگاتنگ یک بسته بندی لوکس ، در قفسه ی مغازه ای حقیر در حومه ی شهر، در این انتظار گوارای محتوم که در تاریکی پس از غروب؛ معتاد مفلوکی با لب کبود و چشم های زرد و شانه ای قوز کرده و سرفه های جگرخراش از راه بیاید و مرا در نیمه های شب در متن فش فش شعله ی گاز و در انتشار بوی رخوتناک تریاک، آتش بزند و به عناصر سازنده ام خاکستر کند...

 آری ... زیستن سخت ساده است !

 و من دلم می خواهد تمام این ها باشم ولی فقط برای چند لحظه ی کوتاه خودم نباشم ...یعنی انسان؛ این اشرف مخلوقات نباشم ... ساده تر بگویم: نفهمم ، درک نکنم... رنج نبرم.

 □□□

دور میدان فردوسی از تاکسی لکنته ی ساخت وطن پرگهر اجدادی پیاده می شوم و همین که سرم را بالا می گیرم، چشمم به مجسمه ی حکیم ابوالقاسم فردوسی می افتد که سال هاست همین جور سفت و محکم آن بالا وسط میدان، شق و رق روی صخره ی سنگی ایستاده و در حالی که شاهنامه اش را زیر بغل زده؛ نگاه اش به افقی نامعلوم در فضا دوخته شده است ... 

دارم همین طور برای هزارمین بار به رنج حکیم طوس و قصه ی پر آب چشم او با محمود حقیر غزنوی می اندیشم که ناگهان صدای رند و رهای محسن نامجو – این خنیاگر شوریده ی این سال ها– در سرم طنین انداز می شود و من بی اختیار به سمت پیرمرد سیگار فروش گوشه ی میدان گام بر می دارم:

        « بسی رنج بردیم در این سال سی            که رنج برده باشیم فقط، مرسی! »

       □□□

  حال خوب، به من دست بده! ... با ما دست بده!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:29  توسط ابوالفضل  | 

SATAN

 

  يك خدا

  و صد و بيست و چهارهزار پيامبر

  و ده ها امام و قديس

  و صدها امامزاده 

  و هزاران زاهد و فقيه و شيخ و كشيش و خاخام و روحاني

  و میلیون ها مسجد و کلیسا و کنشت و معبد

  در يك طرف

 

  شيطان در يك طرف

 

        ***

 

  شيطان را عشق است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 10:52  توسط ابوالفضل  | 

گفت: از احمق !

 

چند سال پيش در مجله اي، مقاله اي خواندم با تيتر جالب: « شمار احمق ها رو به فزوني است ». مقاله به قلم امبرتو اكو (Umberto Eco) انديشمند و روشنفكر معاصر ايتاليايي بود كه من شخصا شيفته ي تحليل ها و سبك مقاله نویسي اش هستم.  

آقاي اكو در ابتدا به يكي از يافته هاي آزمايشگاهي دانشمندان اشاره کرده بود مبني بر اين كه : اخيرا دانشمندان كشف كرده اند هرگاه تعداد موش ها در يك واحد جمعيتي ثابت رو به ازدياد بگذارد، رفته رفته آثار خنگي وحماقت در آنها پديدار مي شود وآنها نسبت به زمان قبل كه تعدادشان كمتر بود، رفتارهاي جنون آميزي از خودشان بروز مي دهند.

اکو سپس اين قضيه را تعميم می دهد به جامعه ي بشري – چون اساسا درزمينه هاي ديگر مخصوصا پزشكي نيز همين گونه است و نتايج حاصل از آزمايشات انجام شده روي موش ها، به انسان ها تعميم داده مي شود -  و پس از کمی استدلال و ارائه ي مثال و شاهد، نهايتا نتيجه ي نگران كننده اي ازاين قضيه درباره ي وضعيت كنوني و مخصوصا آينده ي انسان می گیرد.   

چکیده ی آن نتيجه گیری اين است : گول پيشرفت روزافزون علم و بسط ظاهری دانش را نخوريد. درست است كه تاريخ دارد حركت رو به جلوي خودش را ادامه مي دهد؛ اما علیرغم تصور عمومی بايد شجاعانه گفت : شمار احمق ها روي كره ي زمين در حال افزايش است.

خب، مصداق احمق را خودتان مي توانيد با يك نگاه عميق به دوروبرتان در زمينه ها و جلوه هاي گوناگون بيابيد. ازتماشاگران دوآتشه و افراطي سريال هاي تلويزيوني و مسابقات ورزشي و معتادان اينترنتی گرفته تا متعصبان فسيل شده ي در مذهب يا ايدئولوژي ها و مرام های مختلف و ... و البته طيف هاي متعدد ديگر.

با یک درنگ كوتاه و توجه به اوضاع  سیاسی - اجتماعی معاصر جهان و اتفاقات جاری کنونی در اقصی نقاط کره ی زمین ، چیزهاي زيادي در اين ارتباط دستگیرمان می شود. مثلا مي توان شعله كشيدن جنگ جهاني دوم و فاجعه ي اتمي هيروشيما در پنجاه سال اخير و بلوای طالبان و جریان بنیاد گرایی در خاورمیانه و ماجرای یازده سپتامبر را در دهه ي اخير، نقاط اوج این جنون بلاهت آميز تا اینجای کار دانست. البته فقط تا اینجا !

و بايد گفت اين موضوع (حماقت ) شرق و غرب  و عقب مانده و پيشرفته هم نمی شناسد.

لازم می بینم اضافه کنم منظور دقیق امبرتو اکو از آوردن واژه ی احمق، صرفا تداعی همان معنای مرسوم و کلیشه ای ملانصرالديني آن یعنی آدم های گيج و پپه و آی کیو پایین نیست. احمق در این معنا ( احمق مدرن ) ممکن است اتفاقا موجود باهوش و زرنگ و صاحب اطلاعات و مسلح و مسلط به انواع و اقسام ابزارهای پیچیده ی نوین هم باشد؛ اما فاقد بصیرت و شعور و درک متناسب با زمانه و روزگاری است که در آن زیست می کند. احمق مدرن، تجربه ي ارزشمندي كه از پيشينيان بدوي و نسبتا جاهل خود به ارث برده؛ همسنگ و مناسب با وضعيت تاسف آور كنوني اش نيست و در مقام قضاوت نيز عملكرد و رفتارش نمي تواند توجيه منطقی داشته باشد.

من شخصا عقیده دارم در رواج این حماقت و بلاهت مدرن و پست مدرن! در زمانه ی ما ؛ اتفاقا رسانه ها و تکنولوژی های ارتباط جمعی می توانند متهم ردیف اول قلمداد شوند. همين روزنامه ها ، تلويزيون، ماهواره ، اينترنت و ...

 □□□

داشتم مثل زنبور توي اينترنت گل چرخ مي زدم و در تعقیب خبرهاي داغ روز، از اين سايت به آن سايت سرک می کشیدم كه گذارم افتاد به وبلاگي با عنوان « دست نوشته هاي يك دانشجو» با مديريت و نویسندگی جوانكي بسیجی از دانشجويان رشته ی علوم سياسي دانشگاه تهران كه اسم و رسم مستطاب خودش را هم بالاي وبلاگ حک کرده است. شايد شما هم از قضا، اين وبلاگ علی الظاهر پرمخاطب را زیارت کرده باشید. طرف در وبلاگ اش عكسي هم از وجنات و دك و پوز خودش با ژست  مثلا يك متفکر به تماشای ملت گذاشته است. (سرش را يك وري گرفته و دست هايش را هم طوري تا زیر چانه بالا آورده که قلم لاي انگشتانش به خوبي ديده شود و اين لابد يعني اين كه : من خيلي قلم به دست و ژورناليست و خفن هستم !) با مرور مختصر تيترها و مطالب كذايي اين وبلاگ و بنا به تجربه ي زيسته ام در اين ديار، پيش بيني مي كنم آينده ي تابناكي در انتظار اين گل نورسته ي حزب اللهي باشد... و بگذريم از اين كه در راس شمال شرقي وبلاگ ، عكسي از چهره ی میرحسین موسوي را گذاشته در يك زمينه ي سبزرنگ ، چندین لكه ي درشت خون هم به شکل پاشیده شده، حاشيه ي صورت مهندس کار شده – يعني اين كه اين آقا مسبب خون هاي ريخته شده است -  روي این حجم سرخ رنگ هم این جمله با قلم درشت دیده می شود : "موسوي را محاكمه كنيد". حالا البته گور باباي مهندس و دکتر و کل جنجال های اخیر... حرف من چیز دیگری است.

چيزي كه ناگهان نظرم را به خودش جلب كرد و مرا به فكر فرو برد  و اساسا انگيزه اي شد براي نوشتن كل اين مطلب، ثانيه شمار دیجیتالی بود كه به منظور ثبت و مشاهده ی لحظه به لحظه ی انتظار برای ظهور، در ستون راست اين وبلاگ به نمایش گذاشته شده است. تایمر مذكور درون كادرخوشگلي در حال كار كردن است و ثانيه به ثانيه زمان را درمی نوردد و شماره مي اندازد. درپیشانی كادر نوشته شده : « از زمان غيبت صاحب زمان عليه السلام 1140 سال شمسي ، 1 ماه ، 28 روز ، 5 ساعت و 12 دقيقه و ... ثانيه گذشته است  ( رقم ثانيه، پي در پي عوض مي شود) و ذيل آن آورده: « اي امام اين ثانيه ها، آيا بنده بايد خود را بالا ببرم تا ظهورت را ببينم ... يا بايستم تا يك روزي بر بنده ظهور كني! ». پايين اين نمایشگر دیجیتال هم آورده : « و ثانيه ها  همچنان در گذر است : 35975508679 »

البته اين عدد يازده رقمی ای كه ملاحظه مي فرمایید، دقیقا مال لحظه ای است كه من ناگزير با رژه ي بی امان اعداد – بخوانيد ثانيه هاي نگون بخت - وداع كردم، وگرنه اين كرنومتر بيقرار، کماکان و هنوز هم در وبلاگ ياد شده در كار شمارش ثانيه هاست  تا لحظه ی وقوع آن اتفاق بزرگ!   

 گمان می کنم کافی است... العاقل اشاره !

 □□□

 عيسي مسيح به كوه مي گريخت.  گفتند: از كه مي گريزي؟  گفت : از احمق!  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:6  توسط ابوالفضل  | 

فرا مي رسد

 

 فرا مي رسد روزي

 كه كارگران پمپ خانه ي قلب من

 اعتصاب مي كنند

 پلاكارد دست شان مي گيرند

 به سوي گلبول هاي مسلح بدن ام سنگ پرتاب مي كنند

 و در خيابان هاي رگ هاي ام  لاستيك آتش مي زنند

 

 به يقين چند روز بعد

 كابينه ي قلب ام سقوط مي كند

 و اعليحضرت مغز

 دست بانوي اش را مي گيرد

 و با فضاحت فرار مي كند

 تا فرسنگ ها دورتر از خاك من

 دق كند

و

بميرد

 

 □□□

 فرا مي رسد روزي

 كه عاليجناب عزراييل

 با آن شنل سياه بلندش

 نردباني بگذارد

و از پنجره ي باز اتاق ام بيايد تو

 - داس دسته بلندش هم روي دوشش -

 من دارم گيتار گوش مي دهم

 يا روزنامه مي خوانم

 يا شايد هم ناخن هايم را مي گيرم

 مي گويم: پس كجا بودي اين همه سال؟

  او لبخند مي زند

 و آن وقت من مثل گل پيچك قد مي كشم

 و مي پيچم به دور ساقه ي كبود آسمان

 و مي پيچم به دور شاخه هاي زعفراني خورشيد

 و بالاتر مي روم از ستاره ها و ابرها

 و از آن بالاها

 قبل از آن كه گلوي ام خشك خشك شود

 آخرين تف ام را

 مي اندازم

 روي

 زمين

 

 □□□

 فرا مي رسد روزي

 كه مثل پَر سبك مي شوم ناگاه

 

 دارم از مغازه بر مي گردم

 يا از اداره ، از داروخانه ، از بانك

 كه ناگهان صداي جيغ ترمز

 و ضربه اي چنان محكم

                          ت            ا

               ر                               ب

 كه     پ                                           مي شوم

 

 كفش هاي ام گوشه اي مي افتد

 خودكارم روي خط عابر پياده

 

 سرخي خون ام هم

 آن قدر مي ماند لابد

 كه اگر فردا رفتگران شهرداري نشستندش

 پس فردايش

 باران

 ب

 ب

 ااااا

 ااااا

 ااااا

 ااااا

 ر

 د

 و بشويدش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:8  توسط ابوالفضل  | 

یک حکایت

 

ترسا بچه ای صاحب جمال، مسلمان شد.

محتسب فرمود که او را ختنه کردند. چون شب درآمد، از قفا در وي سپوخت.

بامداد پدر از پسر پرسید: جان پدر، مسلمانان را چون یافتی؟

گفت: قومی سخت عجیبند.

هر کس که به دین ایشان درمی آید، روز ..رش می بُرند و شب ..نش می دَرند.

 

 مولانا نظام الدین عبیدالله زاکانی ، رساله ی دلگشا

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:19  توسط ابوالفضل  | 

فرسنگ ها راه ، پیش از خواب بزرگ

 

بچه که بودم گمان می کردم بزرگسالی اصل زمانی است که آدم دیگر همه چیز را می فهمد و می داند و حالا هر کاری را که دلش بخواهد و اراده کند، می تواند انجام دهد.

این دقیقا نخستین اشتباه زندگی بیشتر ما آدم هاست.

برای همین مدام عجله می کنیم بزرگ شویم و صدای مان کلفت شود و استخوان بترکانیم و پول جمع کنیم و چه و چه، تا بتوانیم بزنیم به قلب به ماجرا.

غافل از این که اصل ماجرا درست پشت سرمان، توی همان دوران کودکی، لای آن روزها و شب های رنگین و درخشان فراموش می شود وبعد از آن یاد می گیریم عادت کنیم هی عین بُز سر بجنبانیم و هی آه پرافسوس و پر سوزو گداز بدهیم بیرون.

 چقدردل تان برای آن روزها تنگ شده؟

 لنگستون هیوز (شاعر سیاهپوست آمریکایی) می گوید: آوازهای غمناک داشتن چیز وحشتناکیه !

 روزهایی بود که دانش لب آب زندگی می کرد و می شد در تنبلی لطیف یک مرتع با فلسفه های لاجوردی خوش بود . روزهایی بود که در سمت پرنده فکر می کردیم و نبض مان با نبض درخت می زد. روزهایی که مغلوب شرایط شیرین بازی و شادابی علف و شیدایی شب پره بودیم .روزهایی که پادشاه اسباب بازی های مان بودیم. در متن عناصر می خوابیدیم و با تکان دست نخستین پیک خورشید بیدارمی شدیم.

 آه زندگی ... چه ماجرای غریب و غم انگیزی هستی!

ما را به کجا می بری؟

ما بلدرچین های بی پناه از داس برزگر می ترسیم

ای روزگار نقش و نگاران!

ای دل خفته، ای خواب شیرین!

 □□□

 ناپلئون بر اسب خود نشسته بود و نگاه اش انتهای افق را می خراشید . اسب اش خسته و سنگین و مضطرب سر به زیر افکنده بود و صبورانه پیش می رفت. ناگاه ضربه ای برگرده ی اسب کوبیده شد. اسب ایستاد. هراس در سینه اش کوبیدن آغاز کرد. صاحب اش را از پس این همه سال ها دیگربه خوبی می شناخت. امپراطور جنگ های صعب و فاتح سرزمین های پهناور گفت:« اسب من، می ترسی؟»

اسب خموده و خموش، گوش هایش را تکان داد و به شیوه ای غریزی به عجز خود اعتراف کرد.سپس در طوفان جمله ای خرد کننده ، طومار تمام خاطرات و یادبود های گوارای اسب در هم پیچیده شد:« اگر می دانستی این بار تو را به کجا می برم، بیشتر بر خود می لرزیدی! »

 □□□

 و من درآستانه ی دهه ی سوم عمرم، شب ها وقتی که با خود تنهای تنهای ام و در خلوت ترین گوشه های هزارتوی بی رحم ذهن ام دارم دنبال تکه جایی برای پنهان شدن، برای خود را همچون شیئی رو به زوال در آغوش گرفتن و نجوا کردن و گریستن می گردم، همین جمله ، همین صدا و با همان میزان تحکم و تهدید، ناگهان از جایی نامعلوم در سرم ، در دهلیز اندیشه ام طنین انداز می شود: « اگر می دانستی تو را به کجا می برم، بیشتر بر خود می لرزیدی! »

 

ما را به کجا می بری؟   زمان را به کجا می بری؟   تاریخ را به کجا می بری؟

شکل ها و قیافه های پیشین مان ، آن صورتک های اهدایی ترک خورده ی خودت را به کجا می بری؟

لالایی ها و آن قصرهای امن دور از دسترس جادوگر سوار بر جارو را به کجا می بری؟

 نام ها و نشانه های ما را با خودت به کجا می بری؟

 □□□

دارم رفته رفته  ایمان می آورم انسان تنهاترین موجودیت زمین است. محکومی شگفت زده با اشتیاقی بیهوده. با اضطرابی درمان ناپذیر و دلهره ای به فراخی تمام جهان.

هوش اش و اندیشه اش بلای جانش است. همین که به عجز خود آگاه شوی، دیگر کلک ات کنده است و انسان به عجز خود آگاه شده است.

 با این همه، همیشه چیزی است که نمی گذارد کاملا مایوس شویم.

در یاس بارترین لحظه ها بر ما نهیب می زند و ما را دوباره برمی خیزاند.

طناب می اندازد به ته چاه و با لبخندی گشاده ما را دوباره به آفتاب و آسمان و پرنده دعوت می کند.

پشت خسته مان را می مالاند و در گوش مان اوراد دریانوردهای کهن - وقتی که به کشف جزایر دوردست می رفتند - را نجوا می کند.

 پوچی تا مغز استخوان ام رسوخ کرده ولی تمام اعضا و جوارح ام،  تک تک سلول های ارگانیسم من شهادت می دهند امید تنها مذهب حقیقی آدمیزاد است و امیدواری تنها طریق رستگار شدن.

 امید همیشه آخرین چیزی است که از دست می رود.

 می شود تلاش کرد دوباره و بازهم کودکی ورزید؟ می شود کوشید دوباره مثل وقتی زندگی کرد که هیچگاه در صف توزیع دلیل و منطق نمی ایستادیم؟ مثل زمانی که اشیاء و پدیده ها همه سخاواتمندانه  ما را به شگفتی های پاک و تازه مهمان می کردند؟ مانند موقعی که جهان خواب و بیداری مان یکی بود و چتر اعتماد و آرامش هر جا که می رفتیم روی سرمان سایه می افکند؟

 باید همواره زانوی به خاک آغشته را مالش داد و برخاست.

 باید  وا دادن را لعنت کرد، درجا نزد و باز هم سرود خوانان ادامه داد :

 

The Woods Are Lovely, Dark And Deep

             But I Have Promises To Keep                

          And Miles To Go Before I Sleep           

          And Miles To Go Before I Sleep             

 

... اما من تعهداتی دارم که باید به انجام رسانم

و فرسنگ ها راه را پیش از آن که به خواب فرو روم، بپیمایم

و فرسنگ ها راه را پیش از آن که به خواب فرو روم، بپیمایم   

                                  

                                                       تی. اس. الیوت

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 10:16  توسط ابوالفضل  | 

چنین گفت هدایت

 

این روزها حالم اصلا خوب نیست. هیچ چیز به دهنم مزه نمی کند. هر طور می خواهم حواس خودم را از توجه به اتفاقات چرک و نکبت دو سه هفته ی گذشته بازدارم، نمی شود. نه، اصلا نمی شود.

 حتی رفته رفته دارم خیال می کنم:« نه ، این برف را سر باز ایستادن نیست...»

 مجبوریم مدتی را در همین وضعیت برزخی بگذرانیم تا پس از گذراندن دوران نقاهت ، در گرگ و میش یکی از روزهای آینده دوباره پنجره اتاق مان را باز کنیم - و این بار مثل احمق ها-  داد بزنیم: صبح به خیر ایران!

 چه کنیم با این جبر جغرافیایی؟

پس در این فاصله ی دلتنگی آور که منتظریم تا تلخی این چند هفته ی اخیر در ته ذهن مان رسوب کند و دگر بار خودمان را با فضیلت های عام وحقیر روزمره سرگرم کنیم یا به سراغ دلخوشکنک های محبوب و آرام کننده مان برویم، بد نیست نقبی به گفته های بزرگان قوم خود بزنیم و ببینیم مشاهیر تاریخی مان چه گفته اند.

 من از باب ارادت و علاقه ی شخصی ام دیشب رفتم سر وقت صادق هدایت و رمان حاجی آقا و همچنین نامه های چاپ شده ی جذاب او به دوستان و رفقای گرمابه و گلستان اش.

 این هم تحفه ی من از این  سفرشبانه:

 « باری، ایران و مافیها را زود فراموش کردید. حق هم دارید. تا می توانید این خواب خوفناک، این کابوس جانگداز را به یاد نیاورید...»

 سطری از نامه ی صادق هدایت به تقی مدرسی ، که مدرسی آن موقع (1304) درفرانسه بود.

□□□

 « همین قدر می دانم که از آن گندستان، از آن قبرستان گندیده ی نکبت بارخفه کننده ، عجالتا خلاص شده ام...»

 از نامه ی هدایت به مجتبی مینوی – وقتی که در سال 1315 برای یک سال به هند سفر کرده بود و اتفاقا شاهکار خود «بوف کور» را نیز همان جا نوشت و چاپ کرد)

 □□□

 «متاسفم چرا نتوانستم زودتر، از آن لجنزار گندیده بگریزم....»

 از نامه ی هدایت به انجوی شیرازی در آخرین سال زندگی اش در پاریس (1329)

 □□□

 «حاجی آقا: تا ترس و زجر و عقوبت دنیوی و اخروی در میان نباشد، گمان می کنید می آیند برای من و سرکار کار کنند؟... اگر ما مردم را از عقوبت آن دنیا نترسانیم و در این دنیا از سر نیزه و مشت و توسری نترسانیم، فردا کلاه مان پس معرکه است.

اگر پسر من که تازه تکلیف شده، زن ندارد و من جلوی او جفت و تاق صیغه می گیرم ، عقیده ی مذهبی اش سست بشه، دیگر دنبال موش آتش زدن نمی دود. نظم و قانون را به هم می زنه. اگر عمله روزی ده ساعت جان می کنه و کار می کنه و به نان شب محتاجه و من انبار قالی ام تا طاق چیده شده، باید معتقد باشد که تقدیر این بوده.

ما باید مانع پیشرفت مردم اینجا بشیم، تا دنیا به کام ما بگرده و گرنه سپور سرگذر خواهیم شد. خوشبختانه در اینجا زمینه برای ما مساعده. وظیفه ی ماست که مردم را احمق نگه داریم تا سردرگریبان خودشان باشند و تو سرهم بزنند...»             

 از کتاب حاجی آقا - ص97

□□□

 «حاجی آقا: ایران بوی نفت می ده. یک جرقه کافیه که آتش بگیره. برای جلوگیری از این پیشامد ، ما محتاج به ملت احمق و مطیع و معتاد هستیم...

 نباید گذاشت که پشت مردم باد بخوره و یوغ اسارت را از گردن شان بردارند و تکانی بخورند. باید دستگاه قدیم را تقویت کرد، حتی باید به مجسمه های شاه سابق احترام گذاشت...»

 از کتاب حاجی آقا - ص 95

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 14:22  توسط ابوالفضل  | 

نمی توانم زیبا نباشم

 

« نمی‌توانم زیبا نباشم
عشوه‌ای نباشم در تجلی جاودانه

چنان زیبایم من
که گذرگاهم را بهاری نابخویش آذین می‌کند

در جهان پیرامنم
هرگز
خون
عریانی جان نیست
و کبک را
هراسناکی سرب
از خرام
بازنمی‌دارد

چنان زیبایم من
که الله اکبر
وصفی است ناگزیر
که از من می‌کنی

زهری بی‌پادزهرم در معرض تو
جهان اگر زیباست
مجیز حضور مرا می‌گوید

ابلها مردا
عدوی تو نیستم من
انکار توام »

 همیشه هر وقت کم می آورم می روم سراغ احمد شاملو.

شاملو با آن هیبت و شمایل اسطوره ای و باصلابت اش، با آن صدای جادویی اش،  آنقدر سرشار و وسیع است که از هر هول و هراس و طوفان و مصیبتی و از هر بیداد و ستمی که گریزان و خسته و بی تاب شوی، سخاوتمندانه پناهت می دهد و با کلامی به استواری و قدمت کوه و به شیوایی و ایجاز آیه های کتاب عهد عتیق و گوارایی آب زلال چشمه ها، جانت را جلا می دهد.

ویژگی بارز شاملو و وجه تمایز اساسی اش با شاعران دیگر، در تلفیق تغزل و حماسه است. در به هم آمیزی عشق زمینی و  روحیه ی سلحشورانه . در مرام مبارزه جویانه ی خستگی ناپذیر و در نبرد بی امان و مستمر با استبداد و پلشتی و افشاگری نابکاران و در پیکار با وهنی که بر انسان می رود.

شاملو  تا زنده بود از پا نیفتاد و به طور مستمر در احضار و بازآفرینی واقعیت اجتماعی- سیاسی زمانه ی خود به شکلی فراگیر و عام شمول طوری که تاریخ مصرفی به پهنای زمان ها و مکان های دیگر داشته باشد، روح اش را به عرقریزی واداشت. این هنرمند چند بعدی ( شاعر- نویسنده- مترجم- روزنامه نگار- پژوهشگر ) غول زیبای شعر زمانه ی ماست. هنر را در پیوند با اجتماع و هم راستا با تعهد اجتماعی و بیدار سازی توده ی مردم می خواست . می گفت: شعر باید شیپور باشد نه لالایی.

 رسالت هنر از نظر شاملو، آگاهی دهی و رهایی بخشی است. به این تعریف او از هنر در لابلای یکی از شعرهایش نگاه کنید:

« هنر

شهادتی است از سر صدق

نوری که فاجعه را ترجمه می کند

تا آدمی

حشمت موهون اش را بازشناسد»

و نام مجموعه اشعارش را می گذارد: "مدایح بی صله". (قدری به این عنوان - در سرزمینی که بزرگ ترین شاعرانش عافیت طلب و  مدیحه گوی حکام  و ریزنده ی دُرّ قیمتی لفظ دَری به سودای سکه و صله ای در پای خوکان قدرت بوده اند و هستند -  فکر کنید)

در کالبد احمد شاملو روحی ایرانی سیلان داشت . البته نه آن ایران زرتشتی بازی و نبش قبر کوروش کبیر و تفاخر پوچ و بی ثمر به تخت و تاج کیانی پادشاهان شوکت مقام هخامنشی و ساسانی و... بل ایران کوچه ها و خیابان های تهران و تبریز و اصفهان و رشت و ترکمن صحرا و ... در سال یکهزار و سیصد و استبداد. او این خاک خفقان زده ی خسته از خنجر خائنین و رنجه از حماقت جاهلین را با وجود این همه کج اندیشی و تنگ نظری مردمانش به هر حال دوست می داشت و هیچگاه از آبادانی اش چشم امید برنداشت. به میراث هویت ایرانی خودش می بالید. در لابلای یکی از شعرهایش، در اعتراف آمیز ترین  سطر تاریخ ادبیات ایران می گوید:

« نام کوچک ام را دوست نمی دارم

و نام قبیله ای ام شرمسار تاریخ است...» 

چون نام کوچک اش (احمد) عربی بود و نام خانوادگی اش نسب انیرانی داشت و به ترکان مهاجم و یغماگر برمی گشت.نظیر این شجاعت را در کدام گوینده ی دیگر سراغ دارید؟

نام خود را گذاشته بود: بامداد .  تمثیلی از روشنایی. استعاره ای از دمیدن نور و به سرآمدن سیاهی.

 هر وقت به تان توهینی شد، سراغ شاملو بروید . جوری دوباره احیاء تان می کند که رفته رفته حیثیت و حریم  لگد مال شده و  به زور ستاند ه تان را بازمی یابید . یا لااقل این انگیزه را در شما زنده نگاه می دارد و نمی گذارد مثل نور لرزان فانوسی شکسته، پت پت کند و خاموش شود.

آنها شما را عنصر نامطلوب و مساله دار و حتی بزغاله و خس وخاشاک لقب می دهند... شاملو اما زیبایی تان را به یادتان می آورد و به سوی آنها می غرد و این گونه نتیجه می گیرد: ابلها مردا / عدوی تو نیستم من / انکار توام !... یا بر عظمت ازیاد برده ات تلنگری می زند و ستایش کنان می گوید: شیرآهنکوه مردا که تو باشی !

لختی به این خطاب شیرآهنکوه مرد دقیق شوید و ببینید که چگونه با یک واژه سازی استادانه، چهار عنصر و چهار نشانه ی صلابت آگین را در یک ترکیب فشرده ی آهنگین خلاصه و تقدیم ما می کند.

هیچ شاعر معاصری به اندازه ی شاملو اهل اندیشه ورزی و قائل به تعمق و تفکر و محبوب قشر کتابخوان و دانشگاه رفته و البته آزاد اندیش و آزاده جان ما نیست. « آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک / همچون گلوگاه پرنده ای/ هیچ کجا دیواری فروریخته برجای نمی ماند...»

شاملو با رودررو کردن تان با واقعیت عریان، با ترسیم فصیح و هنرمندانه ی وضعیت راستین تان ( اگرچه تلخ و تراژیک و دردناک)، با مواجه ساختن تان با آن قسمت غبارگرفته و فراموش شده ی حافظه ی تاریخی تان، با شلاق زدن بر گرده ی غفلت تان، آدم را به تزکیه می رساند. و این کار هنرمند بزرگ و اصیل است. همان که ارسطو در باب کارکرد هنر می گوید: کاتارسیس (به تزکیه رساندن مخاطب).

اگر شاهکارهای عاشقانه ی چون انگبین شاملو را که خود بحث مفصلی دارد بگذاریم کنار، در باره ی شعرهای فلسفی، ژرف و حماسی اش باید گفت: تو شعرهایش را می خوانی ، اول اندوهگین و خُرد می شوی، سر به گریبان دریغ فرو می بری... ولی بعد بی اختیار مشت هایت در هم گره می خورد.

« نه

هرگز شب را باور نکردم

چرا که در فراسوی دهلیزش

به امید دریچه ای دلبسته بودم»

 "هوای تازه" و " آیدا در آینه" و " ابراهیم در آتش" و "دشنه در دیس"و "ترانه های کوچک غربت" اش را به دست بگیرید و خود را به آنها معتاد کنید. شما را از هر کدئین و مرفین دیگری نشئه تر می کند.

بگذریم... چه ستایش نامه ای شد در وصف شاملو ! (نوش جان و گوارای یادش). همه ی اینها بهانه ای بود تا یکی از چکامه های او را زنده و بازخوانی کنیم. این شعر را متناسب با حال و هوای این روزهای تلخ - و این سال های غم انگیز -  و به یاد رنج تاریخی مان بخوانید:

 □□□

جخ امروز از مادر نزاده ام
نه
عمر جهان بر من گذشته است

نزديک ترين خاطره ام خاطره ی قرن هاست
بارها به خون مان کشيدند

به ياد آر
و تنها دستاورد کشتار
نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود

اعراب فريب ام دادند
برج موريانه را به دستان پرپينه ی خويش بر ايشان در گشودم
مرا و همگان را بر نطع سياه نشاندند 

و گردن زدند

نماز گزاردم و قتل عام شدم
که رافضی ام دانستند
نماز گزاردم و قتل عام شدم
که قرمطی ام دانستند
آن گاه قرار نهادند که ما و برادران مان يکديگر را بکشيم

و اين
کوتاه ترين طريق وصول به بهشت بود!

به ياد آر
که تنها دستاورد کشتار
جُلپاره ی بی قدر عورت ما بود

خوشبينی برادرت ترکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند
سفاهت من چنگيزيان را آواز داد
تو را و همگان را گردن زدند
يوغ ورزا بر گردن مان نهادند
گاوآهن بر ما بستند
بر گرده مان نشستند
و گورستانی چندان بی مرز شيار کردند
که باز مانده گان را
هنوز از چشم
خونابه روان است

کوچ غريب را به ياد آر
از غربتی به غربت ديگر
تا جست و جوی ايمان
تنها فضيلت ما باشد

به ياد آر
تاريخ ما بی قراری بود
نه باوری
نه وطنی


نه
جخ امروز
از مادر نزاده ام.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 10:54  توسط ابوالفضل  | 

تبریک!

 

احمدی نژاد را مردم انتخاب نکردند . احمدی نژاد را خدا انتخاب کرد.

 این مشت محکم بر دهان یاوه گویان شرق و غرب و این حماسه ی زرین را به پیشگاه حضرت ولیعصر و نایب بر حقش و مردم غیور و فهیم واندیشمند وباهوش وهمیشه در صحنه ی ایران بزرگ اسلامی تبریک و تهنیت عرض می کنیم.

 همگی با هم ، پیش به سوی قله های افتخار وعزت و اقتدار...

 □□□

 

مسائل بزرگ زمانه جز با آهن و خون حل نمی شود.

                        بیسمارک، صدر اعظم سابق آلمان

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:27  توسط ابوالفضل  | 

در ستایش حمام

اگر از من بپرسند کجای این خراب آباد تمدن بشری بهتر می توان سراغ آرامش را گرفت، بلادرنگ و با قاطعیت می گویم: یکی در زیر دوش حمام، یکی در حالت چندک زده بر روی کاسه ی مستراح و یکی هم در زیر لحاف.

از نظر من هر کدام به تنهایی یک جهان هستند: جهان حمام، جهان مستراح، جهان تختخواب.

البته اگر از نگاه عموم بخواهم این سه مقوله را رتبه بندی کنم، می توانم مثل خبرنگارهای ورزشی یا داوران فستیوال های هنری بعد از کمی هیجان آفرینی و قرتی بازی های متداول بگویم:  در این رشته، نشان طلا تعلق می گیرد به : مستراح! ( صدای کف زدن و سوت و هلهه ی حضار) ...... رتبه ی دوم و گردن آویز نقره از آن لحاف ( باز هم تشویق و هیاهوی حضار)...... و حمام علیرغم تمامی شایستگی ها، متاسفانه و ناچارا باید به سکوی سوم و نشان برنز قناعت کند.

این که چرا مستراح باید طلا بگیرد به این خاطر است که آن جا که اسم  تخلیه ی محتویات مثانه و روده پیش می آید، تمام مسائل دیگر بشری باید از سر راه بروند کنار تا خدای نکرده یک وقت رنگی نشوند! ( در ثانی، سر بر بالش جهل نهاده و غافلید که چه بسیار فلاسفه و خردورزان و مخترعان نامی، نظریات محیرالعقول و جهانشمول و جرقه های علمی خویش را در لحظه ی خلسه آور چندک زدن بر کاسه ی مستراح، به الهام دریافته اند! ... ولی خب، همه که مثل ارشمیدس آن قدر بی جنبه و بی ظرفیت نبودند، که ناگهان پس از کشف علمی اش لخت و کون برهنه از حمام بیرون دوید و مثل ببوها درکوچه شروع کرد به فریاد زدن: اورکا، اورکا ( یافتم ، یافتم) . تازه باز آن حمام بود! دستشویی و توالت که دیگر خیلی ضایع است... برای همین تمام آن فلاسفه و خردورزان و مخترعان نامی که گفتم، بهتر دیدند گندش را در نیاورند که آن الهامات تاریخی کجا سراغ شان آمده!... شاید من هم اینجا کار بدی کردم که آبروی شان را یک جا بردم) .......... حالا بگذریم.

خب، با این حساب و با وجود: 1- مستراح         ۲- مقوله ی معظم «زیر لحاف» با تمامی حالات، شعبات و زیرشاخه هایش (که نسل بشر شدیدا به آن مدیون است و پرداختن منصفانه به آن حقیقتا" به آدمی با پشتکار و انرژی حکیم ابوالقاسم فردوسی احتیاج دارد)    و    3- حمام    باقی امور در زمینه ی آرامش بخشی به بشر، باید بروند چرانیدن غاز و سابیدن کشک شان را به طور همزمان با هم انجام بدهند!

توضیح بیشتری در باره ی مستراح و مخلفات آن نمی دهم (گو این که ممکن است هنوز باشند کسانی که حتی طرح این جور مسائل از نظرگاه شان دور از ادب جلوه کند، چه رسد به صدور تئوری یا ارائه ی نظرات کارشناسانه ! ) تختخواب ، لحاف و اتفاقات مکیف و کرخت کننده و گاها شرم آوری که در قلمرو آنها می افتد را هم به حال خود رها می کنیم...

پس دوستان، سریعا لخت شوید که می خواهیم صاف برویم به حمام.

 □□□

 حمام دروازه ی بهشت است. ( این جمله ی قصار، برای ورود به بحث و مرعوب کردن منکران احتمالی لازم بود. باور کنید!)

در رختکن وقتی که تن ات را مثل حضرت آدم ابوالبشر از شر لباس خلاص می کنی -  عین ماری که پوست می اندازد -  بعد همین که شیر آب گرم و سرد را به دلخواه تنظیم می کنی و آب ولرم روان بر سر وصورت و شانه ات بوسه های پیاپی زد، رحمت الهی به یکباره بر تو نازل می شود و ناگهان احساس می کنی که رستگار شده ای ... فزت و رب الحمام!

همیشه کاشی های صاف و یکدست حمام این احساس را زیر پوست من به جریان می اندازد که اوضاع جهان لااقل برای مدت کوتاهی مثل دندان های زنان زیباروی تبلیغات مسواک و خمیردندان، ردیف و یکدست خواهد بود.

البته تا اینجا فقط دستگرمی است!

لیف صابون که کف می کند و به اعضا و جوارحت مالیده می شود ، می توانی این طور ادعا کنی  که فرشته ای مهربان دست تو را ازوسط  گنداب های متعفن حبشه می گیرد و می آوردت میان مرغزارهای معطر و شاداب هلند.

و سرانجام هنگامی که در لفاف لیز کف صابون و بوی مست کننده ی شامپو، تن را تمام و کمال به آبشار نرم و خوش طنین دوش می سپاری، وای ...

آن لحظه آدم به ضرس قاطع خوشبخت است و "حقیقت" تمام رخ  مثل مجسمه ی ابوالهول جلویت زانو می زند. (هر چند آن لحظه حال آدم آنقدر خوب است که اصلا به صرافت تماشای "حقیقت" نمی افتد! )

می توانی تکه شعر یا قطعه آهنگی را آرام زمزمه کنی یا اگر دلت خواست به اندازه ی سه اکتاو نعره بزنی . تقریبا 93 درصد آدم ها هنگام آواز خواندن زیر دوش حمام به این کشف نائل می شوند که اگر فقط اندکی  پشتکار نشان داده بودند و مقوله ای به نام موسیقی را جدی می گرفتند ، اکنون خواننده ی قابل و مطرحی بودند... آن 7 درصد دیگر هم  با اعتماد به نفسی مثال زدنی  خود را یک  شجریان  یا  پاواروتی  بالقوه  می دانند. ( حالا این نکته که آن آوازی را که دارند ناشیانه و فالش بلغور می کنند، مملو از غلط های لفظی و معنایی است و حتی بعضی جاهایش راهم بلد نیستند و رندانه زیرسبیلی رد می کنند، کاملا به تخم شان است).

زیردوش حمام  حتی اگر همین نیم ساعت پیش سرانسان شریفی  کلاهی گشاد از نوع مکزیکی اش گذاشته باشی، یا کسی را از روی کینه روانه ی دیار باقی کرده باشی، باز به وضوح می توانی احساس کنی که آب گرم گناهانت را مثل لکه ی چربی می شوید وهمگام و هماهنگ با آب کف آلود، رقصان و عشوه کنان روانه ی سوراخ می کند تا محو شود.

روی هیروشیما و ناکازاکی بمب اتم انداخته ای؟

نگران نباش! آب معجزه گر حمام، عذاب وجدان ات را می شوید و پاک می کند.

مردم حلبچه را با بمب شیمیایی دراز به دراز کرده ای و ریغ رحمت خورانده ای ؟

سخت نگیر، حمام هست.

123 میلیارد تومان از اموال عمومی اختلاس کرده ای؟

فکر ش را هم نکن، آبگرمکن را که راه بیندازی یک ربع دیگر زیر دوش همه چیز حل می شود!

تو یک آشغال عوضی هستی؟ یک رذل کثافت حیله گر خائن؟ یک جرثومه ی فساد؟

ای بابا، چه قدرسخت می گیری! روزی یک بار حمام همه چیز را روبراه می کند!

حمام  حلال سیئات است.

دوش آب گرم،  ژوزف استالین را به گابریل گارسیا مارکز تبدیل می کند!

 

« حمام فرصت دوباره ای است به بشر مایوس». می شود این جمله قصار را به رای گذاشت. حاضرم شرط ببندم از سید محمد خاتمی در سال 1376 چندین برابر بیشتر رای بیاورد.

دلم می خواهد روزی برسد که جمله ی مزبور به خط نستعلیق، زینت بخش  سر در تمام گرمابه های عمومی بشود.

به هر حال می توانی مثل آن عارف نجیب کاشانی چشمهایت را هر صبح بشویی ، جور دیگر ببینی و ایمان بیاوری که زندگی به اندازه ی مریلین مونرو در پالتو پوست خز ، قشنگ و زیباست.

پس بیاییم همه با هم، دست در دست هم، بازو به بازوی هم، شانه به شانه ی هم، لنگ در لنگ هم، زانو در زانوی هم، هم صدا با هم، دعا کنیم که : پرودگارا، آبگرمکن ها هیچوقت رنگ خاموشی به خود نگیرند تا ما همواره طاهر و رستگار بمانیم.

آمین، یا رب العالمین!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 14:30  توسط ابوالفضل  | 

غمباد سرایی

 

  و چه کسخلانه پرواز می کنیم

  در این آسمان کبود

  بر قله های رفیع ناتوانی و نداری و نبود

  چه خوشدلانه نهال نحیف باورمان را آب می دهیم

  در جولانگاه صاعقه های بدتر از قوم ثمود

  چه فجیعانه جر می خوریم هر روز

  گاه از تار، گاه از پود!

 

  چه خنده دار کفش های سلوک مان را واکس می زنیم

  در بطن گرد و خاک جماعت گاوتر از مغول!

  و چه معصومانه هنوز به منطق و علم ایمان داریم

  در سرزمین شعر و گل و بلبل!

 

  سرت را بدزد

  تکه ای گُه با سرعتی معادل سه ضربدر ده به توان هشت متر در ثانیه

  دارد زوزه کشان به سمت سیمای نجیب ات می آید

  چشم هایت را ببند

  وقاحتی کلفت در خیابان

  دارد موجوداتی ضعیف را به نوبت در صف می گاید

 

  آه ، با ما به گا رفتگان چیزی مگو!

  با ما چیزی نیست الا بقچه ای پاره و خالی

  الا بلعیدن روزی سه بار قرص بی خیالی

 

  و زنده مانی نام دیگر زندگانی است

   روزگار تخمی ای است نازنین!

                               

                                 □□□

   آنک یاوه گویانند بر تریبون ها مستقر

  با دهانی گشاد و قامتی محقر

  و بر روح و روان ما اسکی می روند

  و بر اعصاب مان، رژه

 

  و اینک تشتی برقی و سخنگو

  که همه چیز، همه چیز را در آن می شویند

  - این بوی وایتکس از کجا می آید؟

  - از داخل تلویزیون!

 

  مغز را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

  روزگار تخمی ای است نازنین!

 

                                 □□□

   زندگی خالی نیست

  چوب هست، آستین هست

  شهروندان مطیع و مسئولان متین هست

  بیکاری هست، قرعه کشی ها و قسط های بانکی هست

  سریال های خاله زنکی و فیلم های آبکی هست

  مسعود ده نمکی هست

  آری آری تا دقایق هست، لودگی باید کرد

 

  چشم ها را باید بست

  جور دیگر باید رید!

 

  آه ، با ما به فاک رفتگان چیزی مگو!

  با ما چیزی نیست الا کرختی و بی حالی

  الا حسرت نداشتن استعداد بیضه مالی

 

  و  بازندگی مترادف جدید واژه ی زندگی ست

  و لنگ در هوا داشتن، آخرین حربه ی ما برای زیست

 

  روزگار تخمی ای است نازنین!

                                    □□□

   خلاصه مواظب خودت باش نازنین!

  باور کن جدی می گویم نازنین!

  مگر شوخی دارم...

  چی؟...

  چی گفتی؟...

  با من بودی نازنین؟

  یعنی...یعنی تو هم ...

  پس برو هر گهی دلت می خواهد بخور نازنین!!

 

  آه      جداً روزگار غریبی است! (بدون نازنین)

 

                 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:33  توسط ابوالفضل  | 

گوزها و شقیقه ها یا: در جستجوی سوال از دست رفته!

 « افلاطون برایم عزیز است، اما حقیقت ازاو هم برایم عزیزتر است»    ارسطو   

پیشاپیش ضروری است اشاره کنم هر جای این نوشته که ضمیر« تو» به کار می رود، خطاب به شخص دکتر است، به این دلیل ساده که این مطلب در واقع بیشتر به خاطر حضرت او نوشته شده. و به ماجرای اخیر طرح سوال فرضی اش با مضمون تقدم وظیفه اخلاقی یا سنجش فایده ی مترتب بر آن – که کم کم دارد تاریخ ساز می شود!- مربوط می شود.(حتما توی دلتان می گویید چه گیر سه پیچی! ولی باور کنید فقط در لبیک به درخواست دکتر مجبور شده ام دست به کیبورد ببرم(!) آنجا که گله کرد چرا دوستان در یکی دو جمله کنایه می زنند بدون این که استدلالی، چیزی پشت بند آن بیاورند. حقیقتا و انصافا هم راست می گوید و خود من هم طرفدار این ایده هستم). خب، دلم می خواهد به این مطلب این طور نگاه کنید که انگار همه دور هم نشسته ایم ( از لیوان های چایی مان هم دارد بخار بلند می شود!) و دکتر عزیز همین چند دقیقه پیش مراتب تاسف و گله مندی اش را بابت به صفر رسیدن مسئولیت فردی در نزد بعضی ها و شسته شدن و به کنار نهادن اخلاق از سوی این  ولنگاران اعلام کرده...و حالا من،بیشتر خطاب به او ولی در عین حال رو به همه ، رشته ی کلام را به دست گرفته ام.

قبل از بالا رفتن از منبر و شروع قرائت حمد، همین جا باید اشاره کنم به نظر می رسد دکتر از بقیه اعضای وبلاگ از فراغت و فرصت و آسایش بیشتری برخورداراست چون بیشترین حضور و اثر در وبلاگ از اوست. بقیه را نمی دانم اما خودم را می گویم که به خاطر گرفتاری های کمر شکن روز مره و کمبود یا بهتر بگویم نبود وقت و اعصاب راحت و ... گاهی کامنت ها و توضیحاتم آنطور که دلم می خواهد قانع کننده از آب در نمی آید و همین می تواند منشا عدم تفاهم و بروز سوءتفاهم شود. اما اکنون شرایط فوق الذکر به یمن فراغت عصر جمعه برایم فراهم آمده و من فرصت یافته ام در امتداد آن سوال فرضی دکتر و متعاقب آن نوشته ی شوخی وار خودم، نگفته هایم را بگویم.                                                      

از صراحت کلام احتمالی ام هم همین جا عذر می طلبم و اصلا برای رشد بیشتر خودمان هم شده، بیاییم دراین اتاق مجازی رودربایستی ها و ملاحظات بی مورد را به وقت بحث کنار بگذاریم ( البته نه در حاشیه ایستادن و با دهانی کج، تک مضراب زدن).و یک نکته بسی مهم دیگر: ایضا امیدوارم طومار حاضر، شیخ را خاطر مکدر نسازد و موجبات گردن زدن و حذف ازحلقه ی مریدان فراهم نیاورد مرحقیر را !

حالا سعی کنیم گام به گام جلو برویم:

اول از همه باید بگویم که نوشته ی من با تیتر « چندین پاسخ به یک سوال فرضی» آشکارا یک هجو بود. نوعی هجو ملایم که حتی الامکان می کوشید به کسی هم برنخورد ...( یک توضیح: هجو با هزل فرق دارد و بعضی ها به غلط گمان می کنند هجو بار توهین آمیز دارد...در حالیکه هجو نوعی طنز انتقادی با چاشنی ریشخند است. گزندگی نیش و کنایه ی موجود در آن هم، از خود قالب طنز بیشتر است)

نمی دانم این نکته تا چه حد از جانب تو دریافته شد؟ نوشته ی من یک هجویه بر شکل ( form )طرح یک سوال از جانب تو بود. ( صرفا و در وحله ی اول شکل سوال تو، فارغ از مفهوم اش). مطلب من شاید یک جاهایی بی مزه بود و یک جاهایی هم ظاهرا ارتباطی به سوال مطرح شده نداشت - که البته این از مقتضیات قالب هجو است- اما مجموعا و در کل  تلاش می کرد تا تناقض درونی و ارتباط غیر منطقی بین اجزای جمله ی پرسشی تو را به شکل اغراق آمیز به چالش بکشد ( با تاکید بر ضمیر تو، یعنی کسی که در بایگانی ذهن من و دوستان و به گواهی رشته ی تحصیلی ات، تداعی کننده ی منطق و فلسفه به شمار می آیی).

می بینی که تا اینجا اصلا صحبتی از محتوا یا مفهوم سوال ات نکردم......تا اینجا تمام تاکید من بر فرم و دال ها یا تصویرهای استفاده شده در ساختار سوال تو بود. ناگفته پیداست منظورم دال هایی مثل "داشتن علم غیب"، "به طور قطعی دانستن آینده " ،" کودکی که قرار است در بزرگسالی اش هیتلربشود و پدر ملت را دربیاورد" و "داشتن فرصت به راحتی سربه نیست کردن او " است. پس منظورم این است که من لااقل در برخورد اول، با مقصود غایی تو ( مجموع مدلول ها یا همان مفهوم جمله ات) که هدف اش سوق دادن ما به تفکرجدی در باب فلسفه ی اخلاق و انداختن کک تحریک به تنبان مان برای کاوش ژرف تر در نظام اخلاقیات خودمان و نهایتا شناخت بیشتر از خویشتن خویش مان بود، مشکلی نداشتم . حتی جا دارد از این بابت که دغدغه هایت را به ما نیز تعمیم می دهی، همگی از تو تشکر کنیم.

خوشبختانه هم آی کیوی چندان بالایی برای درک منظورت نیاز نبود و می شد با همان نگاه و قرائت اول پرسش ات ، منظورت از طرح چنین سوالی را فهمید.یعنی می خواهم بگویم حتی اگر فرضا آقای باصره هم عضوی از این وبلاگ بود، یا به طور اتفاقی ضمن گشت و گذار توی اینترنت(!) چشمش به این سوال می افتاد،به احتمال قوی منظور طراح سوال از پیش کشیدن این پرسش را می فهمید.( با ادای احترام غیابی برای ایشان که هم اکنون در سنگر خوابگاه آرزانتین مشغول خدمت به میهن عزیز است!)

باز هم برای این هم که مطمئن تر شوی آیا حقیقتا دوزاری کج و کوله ام در قُلک فهم سوال ات افتاده یا نه؟ ،به بیان خیلی ساده می گویم:  تو می خواستی/می خواهی بدانی عکس العمل یک انسان اخلاق گرا ( برای دانستن این که عقربه ی اخلاق گرایی اش در عمل دقیقا روی چه عددی درنمودار تشخیص فایده از زیان ایستاده) در واکنش به شرایط و موقعیت های خاص، در مواجهه با تنگناهای به چالش کشاننده ی وجدان و  دوراهی های نفسگیر از قبیل انتخاب بین " کنش فایده رسان" و از سوی دیگر "عدول نکردن از وظیفه ی اخلاقی" چه باید باشد؟ و یا چه می تواند باشد؟ و اصلا کدام شان باید مقدم بر دیگری دانسته شود؟ .......به قول معروف می خواستی ما عیار نظام اخلاقی خودمان را در بوته ی این سوال فرضی بسنجیم.( اگر باز هم درست نمی گویم مرا از این گمراهی بیرون آر).

اما مساله آنجا رخ نمود که تو به شیوه ای سست و سهل انگارانه که حداقل برای من تداعی کننده ی معماهای دست ساز دوران نوجوانی مان بود؛ خواستی ما را با مفهوم این پرسش مهم درگیر کنی! (مایی که خدای نکرده و به هر حال مانند خودت در یکی از آکادمی های معتبر این مرز و بوم تلمذ کرده ایم ودود چراغ خورده ایم)

تا این جا را داشته باش ...

دوران نوجوانی پسرعمویی داشتم که رفیق گرمابه و گلستانم بود. البته این پسرعمو اکنون نیز در قید حیات است اما دیگر مثل سابق با هم مراوده نداریم...پسر عموی عزیز من همیشه سرش پر بود از تخیلات محیر العقول و پرسش های عجیب و غریب و کلا سوالات بی دلیلی که  آدم را در موقعیت آچمز قرارمی داد (شطرنج بازی کرده ای و می دانی آچمز بودن یعنی چه)... یاد آن ایام به خیر! یک نمونه اش، مثلا می گفت:« اگر تو را دستگیر کردند ودو سه تا بچه موش مرده را توی بشقاب جلوت گذاشتند و بهت گفتند باید آنها را خام خام بخوری وگرنه دست راستت را با ساطوراز بیخ قطع می کنیم ، چکار می کنی؟! »....... خب مثلا در مواجهه با همین نمونه سوال تصور کن در آن سنین 12، 13 سالگی، در آن عالم بچگی، حفظ دست درتقابل مستقیم با خوردن چند موش مرده!.. یعنی آدم توی آن دوران خامی نوجوانی مثل خر حیران می ماند چه طور خودش را از گِل باتلاق گونه ی این سوال و سوالات مشابه اش دربیاورد! آیا بلعیدن چند بچه موش مرده در ازای حفظ دست راست که با آن همه کار می کردم مقدم بود یا امتناع از این کار و در نتیجه یک عمر بدون دست زندگی کردن؟! ...رضایت دادن به قطع دست یا خوردن موش؟...(جانوری که حتی تماشای اتفاقی دویدنش از سوراخی به سوراخ دیگر هم حالم را بد می کرد و احساس چندش برمی انگیخت!)

یک سو "به جان خریدن نکبت و چندشی زود گذر ولی با خاطر ه ای سخت آزارنده برای همیشه" بود و دیگر سو " تن ندادن به نکبت در لحظه به قیمت پذیرش مصیبتی با ابعاد فراخ و زیانی وسیع".(خواهش می کنم دست نگه دار و ریشخند نکن و باز نگو که این ربط گودرز به شقایق است!...بگذار کمی جلوتر برویم).......می بینی چه سوال هولناکی بود! پسر عموی علاف من استاد طرح این جور سوال ها بود. البته همیشه هم سوال هایش این قدر مبتذل نبود. مثلا می گفت : اگر گروهی به دلیلی برادرت عقیل ( برادر بزرگ من) را اسیر کردند و بهت بگویند حتما او را می کشند مگربه یک شرط و آن هم این که تو قبول کنی و اجازه بدهی آنها هر دو تا چشم هایت را کور کنند، چکار می کنی؟. یعنی حفظ جان و آزادی برادربیگناهم از دست آن سنگدلان موهوم ناشناس (!) مستقیما و بدون هیچ دلیل معقول و قانع کننده ای گره خورده بود به رضای من حقیر برای تقدیم کردن بینایی جفت چشم هایم !!

صادقانه اعتراف می کنم - بدون این که اصلا قصد مزاح یا مزه پرانی یا چیزهای دیگر داشته باشم- وقتی چشمم به آن سوال فرضی تو افتاد، بی اختیار و ناخودآگاه چهره ی پسرعموی فوق الذکر با لبخندی فاتحانه بر گوشه ی لب -با همان شکل و قیافه ی ایام نوجوانی- از اعماق حافظه ام کنده شد و آمد جلوی چشمم.( سریعا اضافه می کنم که خودم هم خوب می دانم سوالات پسرعموی من وسوال تو به لحاظ مضمونی فرق زیادی با هم دارند؛ اما بپذیر که از جنبه های زیادی مثل خاستگاه و جنس و لحن سوال با هم شباهت دارند)

سالها گذشت ومن ریش و سبیل درآوردم وپیشانی ام چروک برداشت و صدایم کلفت و دورگه شد و … اما تا همین الان هیچ پیش نیامده مجبورباشم چند موش مرده را خام خام بخورم یا مثلا برای حفظ جان برادرم، بینایی چشمهایم را از دست بدهم و… اصلا هیچیک ازآن تخیلات بیمارگونه و کابوس وار پسرعموی ام محقق نیفتاد.

 اما حالا:  نه آن سوالات آچمزکننده ی پسر عمویم پا در واقعیت جاری دوروبرم داشت و نه سوال تو. نه سوالات او مبنایی ضروری و منطقی داشت و به نظرم نه سوال فرضی تو... برای همین چند سال بعد که با پسر عموی هم سن و سالم، روی نیمکت دبیرستان نشستیم و هر وقت فیل پسرعمو دوباره یاد هندوستان این جور سوالات می کرد، با بیحوصلگی و اندکی تحکم خطاب به او می گفتم: برو بابا تو هم!( حالا که فکر می کنم می بینم هیچوقت هم به صرافت این نیفتادم که همین سوالات را از خودش بپرسم!)

خب به همین دلیل، اولین واکنش من به آن سوال تو صرفا یک پوزخند ساده بود...آن هم به دلیل مشاهده ی فضای به شدت انتزاعی  و البته متناقض نمای آن!...پرسشی که در مناسبات زندگی واقعی من و اتفاقات جاری دوروبرم و ایضا زمانه ای که در آن زندگی می کنم ، محلی از اعراب ندارد. و به نظر هم نمی آید روزی روزگاری این اعراب گمشده را بیابد.

اما سوال تو علاوه بر تشابه نسبی اش به سوالات پسرعمویم، یک نقص هم داشت و یک پای آن می لنگید و آن هم پارادوکس موجود در فرم سوالت بود: این که با واقعیت فیزیکال و سه بعدی انطباق نداشت، بیشتر آدم را یاد فیلم های علمی-تخیلی و ماشین زمان و ... می انداخت. از سطح انتزاع بسیار بالایی برخوردار بود. به عبارت دیگر رنگ فانتزی غلیظی بر پیراهن آن خودنمایی می کرد...( بعدا مجید با مثال خودش این نقص را تا حد زیادی ترمیم کرد ولی در ادامه توضیح می دهم که حتی در این حالت هم باز من یک چیز توجیه ناپذیر در آن می بینم)

بنابراین عکس العمل من در برخورد با سوال تو خودبخود به سمت جدی نگرفتن آن سوال رفت...

مانند کسی که برای اجتناب از ورود به جهان مصنوعی یک معمای آغشته به پارادوکس، کنجکاوی اش را مهار می کند. چون به حکم تجربه ی زیسته ی خود دریافته جدی گرفتن این گونه پرسش ها در متن مناسبات واقعیت پیرامونش، مبنا و ضرورتی ندارد و  احیانا اگر ضرورتی هم بر پاسخگویی بدانها مترتب باشد، ترجیح می دهد به وقت مواجهه ی حقیقی با تجلی واقعی آنها ،درصدد چاره و تصمیم برآید.

به قول شیخ نیشابور، عطار: تو پای به راه در نه و هیچ مپرس/خود راه بگویدت که چون باید رفت

 شکل های دیگر این واکنش را مرتضی در کامنت خودش مثلا با گفتن «...این سوال ها دیگه نخ نما شده...نشستی تو ی آمل تک و تنها به خیال خودت ... و  ...بچسب به خود زندگی...» و نیز کریم با کنایه ی « کنتر میندازی شیخ »نشان دادند.

برای همین بدون اینکه اصلا بخواهم به مفهوم سوالت بپردازم و پاسخی برای تبیین موضع شخصی خودم در قبال چنین موقعیتی بیابم، از آنجا که کلا آدمی کنشمند هستم و همیشه سعی می کنم مواضع خودم را اعلام کنم ( هرچند شاید اشتباه) یا حداقل منفعل نباشم، تصمیم گرفتم به سبک خودم واکنش نشان دهم و سراغ فلسفه ی پشت سر طرح چنین پرسشی بروم و سوژه ی آن را به شوخی بگیرم........بهترین نقطه ی شروع برای تهاجم و فرود آوردن نخستین ضربات کلنگ هم؛ پایه ی لرزان فرم سوال تو بود! آنجا که تو در انطباق آن با پارامترهای واقعیت فیزیکی کمی سهل انگاری کرده بودی و نوعی پارادوکس عیان در آن بیداد می کرد!... (بر واقعیت فیزیکی تاکید می کنم چون تنها مرجع من برای قضاوت در این جهان سه بعدی ای است که با حواس پنج گانه ام درک اش می کنم. بعد چهارم و یا ابعاد بالاتر از آن هنوز برای انسان یک قلمرو ناشناخته و تسخیر نشده است و البته این وسط کاری هم به خرافه و خواب و اسطوره و افسانه ندارم.)

اما لابد می گویی کدام تناقض؟ در جواب باید بگویم همانی که مرتضی زودتر از من بدان اشاره کرد ولی گویا نخواست یا حوصله نداشت یا نتوانست و وقت نداشت یا اصلا برایش مهم نبود بیشتر بشکافدش و به هر حال از کنارش با یک توضیح مختصر و البته چند متلک رد شد. (از کامنت مرتضی: « این سوال یه تناقض درونی داره .اگه آینده ی این کودک به طور قطعی مشخصه، هیچ فرقی نداره ما چه تصمیمی می گیریم...اگه هم بگی که نه فقط تصمیم تو استثنائه پس آینده ی کودک معلوم نیست و اون علم غیب که گفتی کشکه. پس چرا باید یه آدم بدبخت رو که آینده اش هم معلوم نیست بکشیم.... بی خیال!»)

اتفاقات حادث در جهان طبیعت، همیشه مرا یاد قاعده ی بازی دومینو می اندازد. تو یک تلنگر کوچک به یک قطعه می زنی و بعد با شگفتی تمام تا آخر ناظر تاثیرات فراگیر آن می شوی... یک گلوله ی کوچکِ برف از ارتفاعی می لغزد و دقیقه ای دیگر نه گلوله ای کوچک، که بهمنی عظیم هر چه در مسیرش قرار دارد در خود فرومی بلعد و می پوشاند...مطمئنا از تئوری اثر پروانه ای شنید ه ای؟ همان که مثلا می گوید بال زدن پروانه ای در مرغزاری در چین، در وقوع طوفانی در صحرای شیلی بی تاثیر نیست. اخیرا هم این قضیه، سوژه ی محبوبی نزد فیلمسازان معتبر شده و فیلم های Crash و عشق سگی و بابل و همین "تقاطع" ابوالحسن داوودی خودمان نمونه ای از آنهاست. خب حالا دوباره برگردیم به سوالت و با دقت به آن خیره شویم :  می بینیم که اصلا از این قاعده پیروی نمی کند...

از این بگذریم، چون خودت هم تقریبا از مثالت دست شستی ... اما می گویی: در مثال مناقشه نیست. جواب چیست؟ من گمان می کنم باید یک بازنگری در مورد حکم «در مثال مناقشه نیست» صورت بگیرد. بحث های زیادی را دیده ام که به فرجام خوشایندی نمی رسد فقط به این دلیل ساده که یکی از طرفین صحبت، مثالی به پشتوانه ی حرفش می آورد و اتفاقا همان مثال درب مفاهمه را می بندد ...بعد هم دو طرف با رگ های متورم، خودشان را پاره می کنند و چه بسا طرف مقابل را به باد ناسزا و گاهی اوقات هم کتک می گیرند که چرا او حرف آدمیزاد حالی اش نمی شود و یعد هم خر بیاور و باقالی بار کن! (پلیس می آید و چند تا جنازه از روی زمین جمع می کند...یکی هم در این میان با دستان خونالود متواری می شود!).......خب. ریشه ی این منازعه درچه بوده؟ جواب گویا در همین مثال نگونبخت است . مثالی که که به زعم طرف فرستنده، کیفیتی همچون آینه داشت ولی آنتن های گیرنده آن را مغشوش و آمیخته با برفک و پارازیت و جهش تصویر دریافت می کرد و الخ... بنابراین برای جلوگیری از افزایش تلفات جانی هم که شده، گمان می کنم باید یک تبصره به این حکم اضافه نمود و گفت : بله، در مثال مناقشه نیست اگر مثال واقعا از قاعده ی ساده ریاضی 2 ضربدر 2 مساوی 4 و به طور کلی قوانین پذیرفته شده ی علم تبعیت کند.حالا در هر زمینه ای که می خواهد باشد فرقی نمی کند. فرضا من حق ندارم در مساله ای که در حوزه ی مناسبات دویدن یک فوتبالیست در زمین چمن مطرح می کنم، مقیاس را سرعت دویدن یوزپلنگ درنظر بگیرم؛ به این دلیل کوچک که انسان اگر چه از رده ی پستانداران است، اما به گونه ی گربه سانان بزرگ وحشی آن هم با پوست خالخالی تعلق ندارد!...(الان نگران این شدم که مبادا این مثال را به بحث خودت بگیری و باز داستان آقا گودرز و شقایق خانم (همان گوز و شقیقه ی سابق) را پیش بکشی!......بابا،در مثال مناقشه نیست!!!)...لازم هم می بینم اضافه کنم منظور من بیشتر مثال هایی است که فرد همانند یک صنعتگر، در کارگاه ذهن خودش به منزله ی پشتیبانی و Support از حرف و مدعای خود می سازد. نه مثال های رایج و کاملا پذیرفته شده ای که عنوان ضرب المثل (Proverb یا Idiom )را یدک می کشند و از دیرباز تاکنون،کاملا در حلیم مکالمات و مراودات خلق الله جاافتاده اند و همه نیز کاملا به مصداق های گوناگون آنها واقفند......(گذشته از این من حتی معتقدم فرد باید به طرز چینش واژه ها و حتی خود واژه هایی که پشت سر هم ردیف می کند تا منظوری را برساند نیز بی اندازه حساس باشد. این را همیشه ی خدا به خودم می گویم. گاهی اوقات عدم رعایت یک نقطه یا ویرگول، باعث اعدام آدم ها ی بیگناه می شود! منظورم همان داستان معروف «بخشش لازم نیست اعدامش کنید» و این که کجای آن باید ویرگول گذاشت، است)...خلاصه این که زبان مثل یک سکه ی دورو عمل می کند و همانطور که سرچشمه ی تفاهم هاست؛ می تواند سرمنشا سوء تفاهم ها هم باشد!...............................................................این از این.

اما بیاییم سر ورژن اصلاح شده ی سوال تو که به لطف و مدد مجید حاصل آمد.خب، حالا نقد من در این حالت چیست؟... من یک چیز توی کت ام نمی رود( کِت همراه با شلوار نه، کَت!) و آن هم این است که این سوال و مشابه های آن ،منطقی به نظر نمی رسند! اساسا خاستگاه طرح این گونه سوالات دور از منطق چه می تواند باشد؟.......چرا باید گروهی جنایتکار و تروریست، مرا ( که معلوم نیست آنجا وسط آنها چکار می کنم! ) مجبور به این کنند که باید کودکی معصوم را بکشم وگرنه بمب بزرگی را در شهر می ترکانند که احتمالا صدها یا شاید هم هزاران نفر را روانه ی دیار عدم می کند!.....واقعا چرا؟ من این وسط چکاره هستم؟ از کجا آمده ام؟ بین کشتن کودک توسط من ( که خودشان خیلی راحت تر از من می توانند او را سر به نیست کنند!) و انفجار محتمل بمبی در شهر، چه رابطه ی منطقی ای برقرار است؟!.... اصلا از کجا معلوم مثلا من آمدم و به خاطر نفع مردم شهر،کودک نگون بخت را هم سر به نیست کردم و باز آنها قهقهه ی مستانه ای نزدند و کار خودشان را نکردند و شهر را نفرستادند هوا؟... آن وقت عمل من به وظیفه ی اخلاقی ام پشم می شود و می رود به هوا که!... اما چرا با آنها وارد دیالوگ نشوم؟ شاید توانستم از لحاظ اخلاقی هم وظیفه گرا بمانم و هم فایده گرا و آنها را از ارتکاب هردوی این جنایات بازداشتم؟ هم کودک را حفظ کنم و هم شهر را...راستی چطور است نصیحت شان کنم؟ شاید ضرر نداشته باشد و هنوز اندکی وجدان ته کله شان مانده باشد!...اما من فکر می کنم اطمینانی در این نیست که انتخاب های من راه به جایی ببرد. یعنی ممکن است هم سیخ بسوزد و هم کباب. آنها اگر واقعا تروریست هستند، نهایتا از منطق خودشان پیروی می کنند و این چیزها حالی شان نمی شود و هر کار دلشان بخواهد، خواهند کرد! منظورم این است که واقعا تصور این که حالا من این انتخاب را کردم و سپس آن اتفاق مطلوب من به وقوع می پیوندد،با توجه به لوکیشن و کاراکترهای داستان، کمی ساده لوحانه به نظر می رسد...

خب. این همه مته را بر این خشخاش کوچک گذاشتم تا در نهایت حرف اصلی ام را بزنم: من فکر می کنم این سوال و سوال های بیشمار نظیر آن - حتی سوال های باورپذیرتر از لحاظ منطق جاری زندگی- تا انسان حقیقتا در ظرف زمانی و مکانی آنها قرار نگیرد، نمی تواند مطمئن باشد چه تصمیمی در قبال آنها می گیرد... و نمی تواند مدعی شود کنش او منتج به چه میزان سود بخشی و یا دفع ضرر خواهد شد.

برای همین از دید یک ناظر بیرونی، به نظر می آید اختراع این گونه سوالات فرضی؛ چیزی است از سر شکم سیری!....از مقوله ی یک نوع Game انتزاعی هیجان انگیز! ...شاید هم همانی که کریم گفت: از سر بی سوژه گی!...نبود محرک بیرونی و عینی برای اندیشیدن و اینک پناه بردن به تخیلات...( و به نظر من اصلا هم فرقی نمی کند این قبیل پرسش ها را یک متفکر پرطمطراق غربی در کتاب حجیمش و با تیراژ آنچنانی به رشته ی تحریر درمی آورد یا یک اندیشمند خودی ایرانی...گو اینکه غربی ها از هر حیث که در نظر بگیریم، از ما فارغ البال تر و شکم سیرتر هستند!) ... اصرارمن هم به آوردن یک مثال عینی و ملموس و  باورپذیر و رئال در این زمینه از سر کج فهمی نبود. آن اصرار اینجا معنا می یابد که سعی می کردم نشان بدهم اصلا در زندگی روزمره ی ما - و در جغرافیایی به نام ایران - چقدر تصور تحقق چنین تقابل هایی نادر است. شاید هم اصلا پرت است!......احتمالا هم، همین سخت پیداشدن مثال باورپذیر در این زمینه است که تو را مجبور می کند در اصلاحیه و ویرایش سوالت، به دامن فضاهای اسطوره ای چنگ بزنی و به قصص الانبیایی همچون قصه ی ابراهیم و خضر متوسل شوی.

البته می شود جانب انصاف را فرونگذاشت و به این سوال همچون یک تست اخلاقی نگریست و از آن مثل یک دستگاه دماسنج یا فشار خون استفاده کرد تا فهمید مثلا چه کسی وظیفه گراست و چه کسی فایده گرا... اولا: صرفنظر از فایده ی موهومی که این کار دارد،یعنی در اینصورت ما عیار اخلاقی مان را مثل یک قطعه طلا شناختیم و تمام؟ تازه شاید شق های دیگری هم وجود داشته باشد... ثانیا: یعنی جداً به همین سهولت و آسانی است؟ آدم ریلکس توی خانه ی گرم و نرمش نشسته است و در حالیکه مثلا دارد موسیقی آرامبخش ونجلیس گوش می کند و مادرش هم دارد در اتاق بغلی سفر ه ی شام را می چیند و بوی خوش غذا در فضا پیچیده و تا دقایقی دیگر هم او را صدا می زنند که بدو بیا سریال جومونگ شروع شد! ...بعد توی ذهنش یکی از گزینه ها را علامت می زند و به خودش می گوید:من این شق را انتخاب می کنم، پس یک انسان اخلاق گرا از نوع فلان هستم.

نه شب تاریکی، نه بیم موجی، نه گرداب چنان هایلی!.....متاسفانه هرچه دیده می شود ساحل است و سبکباری و حال خوش (شاید هم دل خوش!)....... یعنی می خواهم بگویم تا فرد با تمام حواس پنج گانه و اعضا و جوارحش،با گوشت و پوست و عصب اش در Context ماجرا قرار نگیرد؛ صحت پیش بینی اش مبنی بر اینکه در آن موقعیت خاص ذهن اش به سمت و سوی چه تصمیمی می رود ، چه اعتباری می تواند داشته باشد؟ ( تازه اگر اصلا در آن وضعیت و شرایط، عقل و هوش و دستگاه عصبی اش هنگ نکرده باشد و قادر به کار کردن باشد!... و یا حتی اگر قبل از آن فلنگ فرار را نبسته باشد!!) نمی دانم منظورم را رساندم یا نه؟...من معتقدم اخلاق مثل خیلی از مقولات دیگری که انسان با آنها سروکار دارد، امری کاملا نسبی است. فقط صرف تخیل ورزیدن کافی نیست تا آدم خودش را طبقه بندی کند و یک برچسب روی پیشانی اش بزند که من ازدسته ی فلان هستم...

ناصرخسرو در مثلا سی سالگی اش که به قول خودش عیاش و باده گسار و شاهد باز و خوشگذران بود، می دانست قرار است ده سال بعد آنچنان متحول بشود و به مذهب بگرود و بعد ها در امتداد همین تحول، شعرهای حکیمانه و پندآموزی بسراید که در تاریخ ادبیات فارسی نمونه شود؟.... نیچه، این پیامبر نیهلیسم، پدر و جفت اجداد پدری و مادری اش، پیشوای روحانی روستای خود بودند و خود نیز در آغاز دانشجوی الهیات بود...اگر از نیچه در بیست سالگی، سوالاتی درباره ی اخلاق می پرسیدی، همان جوابی را می داد که در سی و چند سالگی اش؟

از طرف دیگر قائل بودن به این نمونه تقابل های دوتایی از دیدگاهی منشا می گیرد که به قطعیت، باور جزمی دارد. در حالیکه خودت خوب می دانی سالهاست پدید ه ای تحت عنوان Deconstruction ظهور کرده و اکنون در برهه ای به سر می بریم که از عدم قطعیت معنا و شکست روایت های کلان و ایده های بزرگ سخن گفته می شود...در عصر حاضر بین دو حالت سابقا قطعی  Aو B ،حالات فراوان و متعدد دیگری هم مطمح نظر قرار می گیرد و این یعنی خداحافظ دنیای اندیشندگی قدیم...

بنابراین اگر من از پاسخگویی جدی به سوال فرضی تو طفره می روم و با آن از در شوخی و طنز وارد می شوم، نامش تجاهل العارف نیست؛ بلکه به دلیل این نظرگاه شخصی است که: اساسا به ماهیت طرح این گونه سوالات و فایده ای که از رهگذار غور و تفحص در آنها ممکن است نصیب ام شود، به دیده ی سوءظن می نگرم و نمی توانم منطق مستتر در آنها را به رسمیت بشناسم... وصد البته این نوع موضع گیری ؛ ربطی به این ندارد و نباید به این تفسیر شود که به اخلاق پایبند نیستم و یا بدان التزامی ندارم یا پشتوانه ی نظری برای اخلاقی بودنم ندارم و یا چیزهای دیگر...

اگر هم به هر حال خیلی علاقه مند و کنجکاوی که بدانی من چه پاسخی به این سوال می دهم؛ جواب من این است: اکنون در جواب،فقط لبخند می زنم ...و ترجیح می دهم به وقت مواجهه ی حقیقی با تجلی واقعی این شرایط فرض شده ،آنگاه نه من؛ که مکانیزم اخلاقی درون من - آن که بر ناخودآگاه من حکمرانی می کند و در خوابهایم سیلان دارد و تجربه های جدید مرا به دقت در گوشه ای بایگانی می کند-  خودش بر اساس شرایط و امکانات آن لحظه ی خاص تصمیم گیری کند...(و منظورم از ذکر مصرع «دوصد گفته چون نیم کردار نیست» در آخرین کامنتی که نوشتم، همین بود.)

 یک فوتبالیست حرفه ای را در نظر بگیرید (مثلا جان تری مدافع میانی تیم چلسی). آیا او نمی داند که تکل از پشت موجبات اخراج او از زمین بازی را فراهم می آورد؟ این اصل ابتدایی را از بدو آشنایی با فوتبال و مشغولیت در آن فراگرفته و درونی کرده و چه بسا هنوز هم به کرات، مربیان اش به او گوشزد می کنند. اما همین بازیکن گاهی وقت ها بسته به مختصات مکانی موقعیت ایجاد شده از طرف بازیکن حریف، شناخت از توانایی های بازیکن حریف، اخطاری که از داور گرفته یا نگرفته، شرایط جوی زمان بازی (باران می بارد یا نه؟)، تایم بازی، درجه ی خطرناک پنداشتن موقعیت بازیکن حریف روی دروازه ی خودی، نتیجه ی بازی، وضعیت جاگیری دروازه بان، دور بودن داور از صحنه، و خلاصه ده ها فاکتور دیگر و بلکه بیشتر، ناگهان در آستانه ی محوطه ی جریمه ی خودی ، از پشت رو ی بازیکن حریف تکل می رود و اخراج خود و ضربه ی احتمالی پنالتی را به جان می خرد......وظیفه اش حکم می کرده نگذارد حریف از او بگذرد و به گل برسد. از طرفی فایده را هم در این دیده که بهتر است تیم ده نفره شود ولی حداقل در این لحظه از بازی گل نخورند. همچنین به حکم تجربه نیز فهمیده در صورتی که داور پنالتی اعلام کند، در هر ضربه ی پنالتی 50 درصد شانس گل نشدن نهفته است... او تمام این موارد و موارد نگفته شده ی دیگر و البته چیزهای دیگری را که فقط می شود مثل یک حیوان غریزی بو کشید و حس کرد و نمی شود لباس واژه به تن شان پوشاند، همه را در ثانیه ای می گذارد کنار هم و آن فرمانروای درونش، آن نظام تشخیص دهنده و تصمیم گیرنده ی درونی اش؛ از طریق عصب های مغزی به ماهیچه های پایش دستور می دهد تا قوزک پای حریف را در لحظه ای که افرمان رانده می شود ،درو کند!... و در تمام این لحظات کشنده و سرشار از استرس نیز، ذهنش هن و هن کنان روی طیفی از وظیفه گرایی و فایده گرایی و موارد دیگر مدام به عقب و جلو حرکت می کند... و البته با همه ی اینها؛ این امکان هم وجود دارد که او مسیر را اشتباه پوییده باشد و بعدا به مواخذه بگیرندش که چرا در جایی که تهدید آنچنانی روی دروازه ی خودی نبود؛ آنطور خشن، مرتکب خطا شدی و تیم را ده نفره کردی و ......رها کنم.

در پایان این طومار طولانی هم باید بگویم: پس می شود ملاحظه کرد که من هم به آن فرمایش گهربار حکیم الحکمای یونان که گفته است "زندگی نیندیشیده ارزش زیستن ندارد" پایبندم و این کلام او را مثل گوشواره ای زرین به گوش جانم آویخته ام. با این تفاوت که شکل برون ده اندیشه ی من، قیافه و رنگ و طعم دیگری دارد؛ چرا که معتقدم الزامی در این نیست که همه از یک چشم انداز و زاویه و پرسپکتیو واحد، به کلیت یک قضیه نگاه کنند. و گمان می کنم با یک تامل سطحی به کل همین نوشته ی حاضر، می توانی ببینی که این نوع نگاه چقدر هم می تواند موشکافانه و سخت گیرانه باشد.

 و البته با تمام اینها حقیر سراپاتقصیر هیچ داعیه ی فضل و دانشی ندارد، که ادعا کردن در همه ی اعصار در ردیف ... خوردن شمرده شده است!

                                                                    یوم الجمعه ۲۸ ربیع الثانی ۱۴۳۰، دارالخلافه طهران!

                                                                                

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:12  توسط ابوالفضل  | 

چندین پاسخ به یک سوال فرضی

یک سوال فرضی : اگر با کودکی برخورد کنید و از طریق علم غیب و بطور قطعی بدانید که این کودک در آینده هیتلر خواهد شد و شصت‌ میلیون نفر را به کشتن خواهد داد و شما نیز می‌توانید حالا که او کودک است به راحتی او را سر به نیست کنید و بکشید چه می‌کنید؟

□□□

● پاسخ با گرایشات انحرافی سودجویانه: گفتی کودک؟ منظورت همون بچه است دیگه؟ چند سالشه؟ خوشگله؟ اشاره نکردی تنهاست یا با بابا مامانشه؟...خب بذار ببینم......(بعد از سه ثانیه) فهمیدم!!...با یه شکلات یا آب نبات چوبی گولش می زنم، می ندازمش توی گونی. اول می برمش بیابونای اطراف تهران،خودم یه سیخی بهش می زنم ( شرمنده ام!...خب ما هم آدمیم دیگه!...عقده جنسی و از این حرفا...فرصت کجا از این بهتر؟...تازه از کشتن طفلک که بهتره!) بعد که کارم تموم شد وشلوارمو کشیدم بالا، صاف سوار اتوبوسای تهران-قزوین می شم، می برمش وسط میدون اصلی قزوین و چوب حراج بهش می زنم.اونجا مطمئنا غلغله ی جمعیت می شه. هر کس میاد یه مبلغی پیشنهاد میده. اما من که خر نیستم آدولف هیتلر بزرگ آینده رو مفت و مجانی بفروشمش. (مگه یوزارسیفه؟!) ...بعد از اتمام مزایده احتمالن چند میلیون تومنی کاسب می شم. با پولی که از این طریق گیرم میاد، مستقیم میرم دبی؛ یه عیش درست و حسابی و خوشگل می کنم. خیالم هم از این بابت راحت می شه که یه آدم کون پاره، توی سنین بالاتر عمرا دیگه نتونه صدر اعظم آلمان بشه و اسم خودشو بذاره پیشوا!...تازه کلی هم احساس افتخار می کنم که جلوی اون همه جنگ و قتل عام شصت میلیون آدم بیگناه در جهان رو بدون خون و خونریزی گرفته ام. نهایت خونی هم که می خواد از این طریق بریزه، همون خونیه که توی بیابونای اطراف تهران از ماتحت آدولف کوچولو ریخته می شه!! البته بعدنش رو دیگه من نمی دونم. قزوینیا میدونن و خودشون!!! من وظیفه ام رو دیگه انجام داده ام و در پیشگاه تاریخ روسفید هستم.   

● پاسخ قاطع و مردانه: اگر خودت با این کودک برخورد کردی و از طریق علم غیب و به طور قطعی دانستی که این کودک در آینده هیتلر خواهد شد و شصت میلیون نفر را به کشتن خواهد داد و تو هم می تونی حالا که او کودک است به راحتی او را سربه نیست کنی و بکشی،خب معطلش نکن!... بکشش!...اگه این جوری فکر می کنی یه کار بزرگ و تاریخی، یه شاهکار اخلاقی انجام میدی، پس رحم نکن!...kill him...اما مطمئن باش همون لحظه شاید هزار کودک دیگه در زایشگاه های سراسر دنیا از توی لنگ مامان شون پرتاب می شن بیرون و هر کدوم هم تقریبا 50 درصد این استعداد و پتانسیل رو در ژن خودشون دارن که وقتی بزرگ شدن، بتونن میلیون ها آدم دیگه رو به Fuck بدن! (با این توضیح که همیشه کشتن، بدترین نوع نابودی نیست). هیتلر فقط نام خانوادگی یه آدم بود.

● پاسخ پست مدرنیستانه: آخه عزیزم، علم غیب؟! نه، علم غیب؟!...حتما دار ی شوخی می کنی؟ باور نمی کنم توی قرن 21 هنوز هم راجع به این چیزا صحبت میشه!... یعنی 109 سال بعد از مرگ نیچه باز هم حرف از علم غیب و قطعیت زده می شه؟.......با داستان کودک و هیتلر و مسائل دیگه کاری ندارم، ولی علم غیب و قطعیت و پیش بینی آینده!؟... نکنه فیلم های علمی-تخیلی هالیوود رو که برای سرکیسه کردن ملت ساخته میشه، جدی گرفته ای؟...آخه چه طور باید گفت قطعیت دیگه مرد!... امر قطعی توی این جهان معنا باخته ی پلورال؟...سپری شد دوران تقابل ها ی دوتایی ...هنوز کفن ژاک دریدا توی قبر خشک نشده تو چه جوری می تونی حرف از قطعیت بزنی؟! گذشت دوران اقلیدس...... ما دیگه زیر پامون خالی شده! هیچ چی نیست! زمین عین یه سیب گندیده داره توی فضای خالی دور خودش می چرخه... این حرفا مال دوران قبل از گالیله است، برادر!...مال قصه های هانس کریستیان آندرسن است.مال افسانه های هزار و یکشب و چراغ جادوی علاالدین است...بیا بیرون!

● پاسخ پوپولیستی و عوامانه: چه معمای جالب و سختی!...( به وجد آمده است)... باید فکر کنم...(بعد از چند دقیقه فکرکردن) والله از یه طرف اون یه کودکه و کشتن کودک طبق مذهب گناه داره...ولی از طرف دیگه اون هیتلره و باید در نطفه خفه اش کرد!...نمی دونم،بدجوری گیج شده ام!... ولی خیلی سوال سختیه ها!...باید بیشتر فکر کنم! نمی شه به همین راحتی تصمیم گرفت...الان نمی تونم جواب بدم......(و همچنان به فکرکردن و تردید میان امر اخلاقی و وظیفه ی سلحشورانه ی اجتماعی ادامه می دهد)

● پاسخ اگزیستانسیالیستانه: بابا به خدا ژان پل سارتر خل و چل نبود! می گفت انسان با صندلی و لوله بخاری و موکت فرق داره. انسان یک شدن است نه یک  بودن... وجود بر ماهیت مقدم است و نه بالعکس!...ببینم، از کجا می تونی مطمئن باشی که این کودک امروز، فردا چیکاره میشه؟ چرا هیچکس به این واقعیت فکر نمی کنه که هیتلر خودش توی جوانی هنرمند بود. عاشق پیشه بود. زیر درخت می نشست و روی تابلو نقاشی می کرد. حتی میگن شعر هم می گفت... باید رفت دنبال این که چرا اون جوانک ریغو ی حساس، شد این هیولایی که ما الان داریم ازش حرف می زنیم؟...اصلا فکر می کنی اون مردک قدکوتاه با اون سبیل مسخره ، خودش یکه و تنها مثل یه اژدهای هفت سر آتش به دهان،باعث اون همه نابودی و کشتار شد؟ پس سهم جریان تاریخ چی می شه؟ پس سهم حزب ناسیونال سوسیالیسم  آلمان (نازی) چی می شه؟ پس سهم جامعه ی زمانش که گوسفندوار از جاه طلبی های یک حزب پیروی می کرد چی؟ اصلا پس سهم سیاست های فجیع دولت های ایتالیا و ژاپن و شوروی و آمریکا و انگلیس و...که به جنگ دامن زدن چی میشه؟ هیتلر فقط یه نماد بود. یکی مثل همین محمود خودمون!...یه آدم کوتوله ی جوگرفته که اتفاقا در یک شرایط تاریخی- اجتماعی خاص قرار گرفت و یک ملت شکست خورده و تحقیر شده، تصویر آرزوهای لگد مال شده شون رو تو وجود اون و هم پالکی هاش فرافکنی کردن...(حتما می خوای بگی اسم هیتلر رو که آوردی؛ قصدت فقط یه مثال بود. باشه. تو بگو چنگیز خان، بگو تیمور لنگ،بگو آغامحمدخان قاجار)...هر کی رو که مثال بزنی، اگه فرض بگیریم یکی پیدا می شد که توی همون بچگی نفله شون میکرد، باز فکر می کنی فرقی می کرد؟ چیزی عوض می شد؟ نه عزیز...باز خود جامعه یک بدبخت بلندپرواز دیگه رو میبرد توی دستگاه تولید قهرمان اش و عین یه تاپاله ی داغ پس می انداخت.گیرم با اسم های دیگه و قیافه های دیگه ای. کارخانه ی تولید وحشیگری و شرارت و نکبت ساخته ی دست فرد آدمی نیست... مساله اینه که آدما که دور هم جمع می شن و می خوان یه تصمیم مهم جمعی بگیرن، مثلا بخوان عقده هاشون رو خالی کنن، میان یه کسخلی رو به عنوان سمبل جمع خودشون می ذارن اون بالا. این مشکل فرد نیست، مشکل خوی درنده و چپاولگر عده ای از همین جمعیت بشری است! مشکل از روح جامعه ی بشری است! همین آدمایی که از نماینده های خودشون ذره ذره و گام به گام یه دیو خونخوار عوضی می سازن.

● پاسخ آنارشیستانه: یه هفت تیر میدم دست این کودک و میگم :« به من شلیک کن!...تو یک هیتلری! تو می تونی!!...منو سر به نیست کن!».......(تق!)

● پاسخ مهرورزانه: فرزندم، دل کودک  آیینه ای پاک و بی زنگار است که ملکوت در آن آشیانه دارد. سخن از قتل معصوم ترین جلوه های خداوند کوتاه کن وطریق مهردر پیش گیر. ایمان داشته باش و بدان که تربیت نیکو تقدیر آدمیان را تغییر خواهد داد حتی اگر ساحران تو را از آینده ای موهوم بیم دهند. پس استغفارکن و زانوی عفو در درگاه خداوند فرود آر. به راستی که او بخشنده ترین بخشایندگان است. آمین!

 ● پاسخ خشونت طلبانه: دو تا دستامو می ندازم دور گردنش اینقدر فشار می دم که چشماش قلپ بزنه بیرون و مثل سگ سقط بشه... می برمش بالای پشت بوم یه لگد می زنم توی کمرش، عین گه کف زمین پخش شه!... با غلطک از روش رد می شم شکل یه ورقه ی لواشک بشه آویزونش کنم جلوی مغازه ها... راستی گفتی قراره هیتلر بشه ها؟!... فهمیدم باید باهاش چکار کنم: قبل از این که این کثافت آشغال سالها بعد بخواد هولوکاست و آدم سوزی راه بندازه، خودم پیشقدم می شم و می ندازمش توی کوره، از چربی اش می دم صابون درست کنن بذارن توی دستشویی های عمومی برلین تا ملت از مستراح که میان بیرون، دستاشونو باهاش بشورن!

 ● پاسخ شاعرانه: 

« دیر آمدی موسی!

و عصر اعجاز به پایان رسید...

حالا عصایت را به چارلی چاپلین بده

تاکمی ما را بخنداند! » 

 

● پاسخ صمیمانه و دوستانه : آه مشتی، تو از دست رفته ای!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:21  توسط ابوالفضل  | 

بازگشت از سرزمین هیچستان

 

آخرین روزهای اسفند همیشه یادبودهای گوارایی را در ذهن ام زنده می کند. مردم را می بینی که چه جور با تقلایی ابلهانه و حرصی غریزی، دنبال خرید البسه ی نو وتنقلات و شیرینی و میوه و ماهی و سبزه وسمنو و اقلام خاص نوروزی، هیاهوکنان از سروکول هم بالا می روند. هوا کم کم چراغ سبز نشان می دهد و روی خوش و فرح بخش اش را به طرف آدم می گیرد. کار به جایی می رسد که حتی اگر کافکا هم باشی تحت تاثیر آتمسفر جامعه و بازار گرمی رسانه ها، شرمنده ی بدبینی ازلی خودت می شوی و پس از استنشاق یک نفس عمیق و کمی تامل در باب رستاخیزطبیعت، تصمیم می گیری به ناچار یک بار دیگر به فراخوان های پیامبرانه ی سهراب سپهری یا کریشنامورتی اعتنا کنی و تمام زورت را بزنی بلکه این دفعه بتوانی از لجه ی جان به همه چیز لبخند بزنی. بعد هم این طوری می شود که بالاخره خریت بر تو مستولی می شود و خودت را می بینی که ناباورانه از پیله ی ناسازگاری خودت می آیی بیرون و با کله شیرجه می زنی توی استخرعوام زدگی و فضیلت های حقیر همرنگی با جماعت...

توپ شلیک می شود و حول حالنا الی حال و هولی دیگر!

آخرین سیگار سال 1387را پای اتوبوس تهران- گرگان زیر پا خاموش کردم و به این فکرکردم که این روزگار لامذهب با عالم و آدم چه می کند!...این گراز وحشی زمخت با آن شاخ و دندان خوف آورش...باری. پایتخت یادگار عهد قجری را که چون جنازه ای متورم بساط تعفن خود را بر پای کوه البرز گسترانیده، پس پشت نهاده و عزم بلاد طبرستان و موطن فخرالدین اسعد کردم. سال دگرگون می شد و من در رویاهای خام خود چون غواصی ساده لوح غوطه می خوردم.همه چیز کما فی السابق جلوه ی پیشین خود داشت الا اشجار که به طرز تابناکی به رنگ سبز آغشته شده بودند.

(تاشاکی نشده اید که این خزعبلات دیگر چه معنی می دهد وپس از آن غیبت صغرا چی شده که حالا این جوری یکدفعه اسب قلم را به شلنگ تخته واداشته ام و اصلا کجا بودم تا بحال، خودم همین جا لگام این یابوی هی زده را می کشم و عرض می کنم که :  شرمنده دوستان!

درازدحام رنج لگدکوب می شوم      دارم شبیه حضرت ایوب می شوم!)

ما را سر آن بود که ایام نشاط ربیع را بسی بیش از سنه ی ماضی سر در آخور تایپ تراوشات دماغی خویش فرو بریم و بنگاریم سخت در وبلاگ از یسار تا یمین، و از معابد یونان تا دیوار طویل چین. لیک دست غدار گردون بدکردار از آستین جفا برون آمد و گیتی را به ناگاه در مقابل دیدگانم تار کرد: هارد کامپیوتر منزل مان (گرگان) دو سه روز قبل از رسیدن من سوخته بود و اهل بیت این نکته ی جانگداز را نخواسته بودند تلفنی به من بگویند. گاوم زاییده بود.بز آورده بودم!...خلاصه در آن روز ها که کل مملکت استارت تعطیل را زده بود، جایی نبود تا کیس خاموش را به درمانگاه برد. من هم که همان اندازه از امور فنی کامپیوتر سررشته دارم که سید اسماعیل بقال 80 ساله ی سر کوچه مان.ماتحت ام به غریزی ترین شکل ممکن داشت می سوخت، تو بگو آتشفشان کوه پمپئی! گدازه بود که همین جور پلق پلق از مقعدم می جوشید و از شیب ران هایم روان می شد و تا انگشت های پایم را در لهیب خود می تاولاند ( یعنی تاول می تنید!)....می پرسی چرا؟ خود تو اگر کل جمیع فایل های موسیقی و کلیپ و فیلم و عکس و ... به حجم تقریبی 90 گیگا بایت ات دود می شد و به هوا می رفت، چه می کردی؟ فولدرهای یگانه و نازنین و عزیزی که در طول این سال ها، دانه دانه مثل کلاغ از این ور و آن ور،  به منقارگرفته بودم و آورده بودم ریخته بودم توی شکم این آشیانه ی مجازی خوک صفت، همه یک جا کمپلت فنا فی الله شده بودند.چه موزیک هایی، وای!... آن همه آلبوم های کمیاب راک و پاپ که استماع همیشگی آنها شده بود تنها دلخوشی ام در این برهه ی استیصال و زوال. آن همه کلیپ و کنسرت و آن همه عکس های یادگاری خودم و نقاشی های امثال ون گوگ و پیکاسو و رنه ماگریت، آخ! کلیپ های معرکه و محشر دهه 1970ی که جمع آوری مجدد آنها تنها به معجزه ای می ماند که خدای ابراهیم با پرندگان قطعه قطعه ی او بر ستیغ کوهها کرد!... نمی دانم حالم را می فهمید یا نه؟

 تئودور آدورنو جمله ای دارد که می گوید: «برای آدمی که دیگر خانه ای ندارد تا در آن بیاساید، نوشتن تبدیل به مکانی می شود برای زیستن». حالا شیبه همین مضمون را می شود این جوری به کار برد: برای آدمی که دیگر سرمایه و دلخوشی ای ندارد تا با آن به آینده مبهم خود در این سامان دلخوش باشد، اشتغال با موسیقی و کلیپ و فیلم و عکس (بهتر است بگویم سر فرو بردن در آخور دنیای مجازی و خو کردن به انبان درایو های انباشته از فایل های رایانه ای گلچین شده)، تبدیل می شود به تنها دلخوشی یک آدم دلتنگ با تمایلات اینچنینی( زرشک!).

خلاصه کنم: دپرس که شده بودم، دپرس تر شدم. مرغ اشتیاق ام به کنجی خزید و چاره را در پناه بردن به مسکن های دیگر دیدم: کتاب ،TV و البته از همه بیشتر عیاشی های مکرر با رفقای قدیم در محضر طبیعت...دیگر تا پایان تعطیلات دنبال کامپیوتر و متعلقات اش نرفتم و گذاشتم همانطور در سکوت یخزده خودش بماند.با رفقای عهد شباب که در ماجراجویی و آنارشیسم بازی سوابق درخشانی دارند،زدیم به دشت و جنگل. با طعام و اشربه ی کامل. رفته رفته حالی دیگر یافتم. جانور ی وحشی سرش را محکم به جدار روحم می کوبید! چه جور بگویم، حالتی رفت که محراب به فریاد آمد (!) . مخصوصا آن چند شب که زیر سرپناه کلبه ی چوبی درحاشیه ی جنگل ، تا به صبح در جوار آتش به سر بردیم: زبانه کشیدن شعله های بازیگوش و نارنجی پوش آتش، رقص کنان و پیچ و تاب خوران... طنین صدای جرق جرق سوختن هیزم و خلاشه های چوب در متن سکوت ژرف...دم کشیدن چای خون کفتری در کتری دود اندود، به شیوه ی سرخپوستان...و جنگل مرطوب، عمیق، ظلمانی و تاریک بود. سیاه،چون اعماق آفریقای خودم!......صدای گاه به گاه جغد یا پرنده ای غریب و رهگذرمی آمد...همهمه ی مبهم گیاهان و جانداران...زمزمه ی دوردست رودخانه ی قدیمی...چه می گویم، چیزی را که به وصف در نمی آید!

مخلص کلام این که در حال و هوایی عارف گونه، هل داده شدم به به سیر انفس- بدون آفاق!- و در گرداب جذبه ای سخت نوستالژیک فرو رفتم. در این حالت دیگر دنیا و مافیها به تخمت است و من در کشاکش این گریز، داشتم به خاطرات پراکنده ی ایام کودکی و نوجوانی می اندیشیدم و همزمان انگشت ندامت از غفلت سالهای اخیر می گزیدم که چه پرت شده ایم از اصل خویش و چه غافلانه جهان را از دریچه ی تنگ چشمی حال و روز اکنون مان به قضاوت نشسته ایم و ...رها کنم.

البته یک نکته را هم نگفتم: این نخستین نوروزی بود که پدرم نبود. پدر شش ماه پیش رخ در نقاب خاک کشیده بود و از آن پس من فقط مجاز بودم در خواب های ام ببینمش. نجیب تر از همیشه، آهسته و بی صدا هر از گاهی به خوابم می آید و گفتگویی. و این ایام تعطیل، بیش از همیشه خلا نبودنش و غم فراغ اش آزارم می داد.مثل دردی که دوباره عود می کند.

حالا هم که دارم می نویسم، دوباره برگشته ام به پایتخت. این کلانشهر مریض.این عجوزه ی زشت هزارداماد...یک هفته هم بیشتر از بازگشتم به تهران گذشته ولی تا همین لحظه دل و دماغ وبلاگ را نداشتم و هنوز در آن حال و هوای وصف ناپذیرم و دارم رمان " پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد" ریچارد براتیگان را می خوانم... تا 3 شب بیدار بودن...داشتن این احساس که الان همه کپه ی مرگ شان را گذاشته اند و از دوندگی حریصانه و هیاهوی کر کننده ی روز خبری نیست، چه لذت بخش است! نور ضعیف چراغ مطالعه و فس فس صمیمی بخاری کوچک که با شعله ی آبی می سوزد...دراز کشیدن... هر از چندی دست کشیدن از خواندن کتاب و پک زدن به سیگار و چشم دوختن به سقف...و گوش سپردن به صدای ریزش باران در کوچه ...چه موهبت های کوچک عزیزی! چه دقایق گرانبهایی!

حدود یک ماه و اندی از آخرین حضور من در وبلاگ ( چه از حیث پست گذاشتن و چه از نظر کامنت) می گذرد و در این مدت نطفه ی چه مطالبی که در سر داشتم و تمام شان در این عزلت گزینی کوتاه یا گم شدند و یا شوق نوشتن شان در کام باتلاق حزن ام فرو رفتند و غرق شدند. حالا هم قصدم فقط ارائه ی گزارشی بود در توضیح این غیبت. هر چند که بودن و نبودن من تازه وارد، نمدی برای کلاه کسی فراهم نمی آورد. به قول فضلا: به هر روی!

در پایان به قول روزنامه نگارها شایان ذکر است:

1.صادقانه می گویم تمام پست ها یی که در این مدت نوشته آمد، تمام و کمال خواندم. خسته نباشید. مخصوصا دکتر و مرتضی. در این میان هم از نوشته ی دکتر درباره ی حیوانات و پرندگانی که دیگر نیستند و یا یادداشت اش بر فیلم شب های روشن و همچنین نوشته ی مرتضی درباره ی " لب و لوچه "! و همین پست اخیر درس گفتارها یی درباره ی مخ زدن، جدا" مشعوف شدم. تمام کامنت ها را هم دنبال کردم.(راستی در این مدت که وبلاگ خلوت بود، چه معاشقه ای داشتند مرتضی و دکتر با هم! مخصوصا دو سه روز آغازین سال. حتی می توان گفت مراودات ایشان یک چیزی بود که می شد عنوان «هوموسکسو آلیته ی اینترنتی» رویش گذاشت!!) در ضمن راجع به هرکدام از پست ها هم نظراتی داشتم ولی جون تازه دوران نقاهت (!) را پشت سر گذاشته ام ، بگذارید به توصیه ی دکتر عمل نکنم و این کامنت ها را برای خودم نگه دارم.خدا را چه دیدید، شاید هم زمانی جایی مثلا در پست های آینده، رفرنسی چیزی به آنها دادم.

2. ویژه نامک سقط جنین را هم مطالعه کردم. من هم در باب این موضوع اواخر اسفند یکی دو صفحه روی کاغذ قلمی کرده بودم تا بعداز تکمیل، تایپ شان کنم و بفرستم برای دکتر. خب، این قضیه هم مشمول همان داستانی شد که حکایت کردم.الان هم چرکنویس مطلب را نمی دانم کجا انداخته ام! این مورد هم موکول به بعد!

3. تجربه ی تابناکی از سر گذراندم. از من می شنوید زیاد اسیر دنیای ماشینی پرزرق و برق و پر پیچ و مهره نباشید. گاهی اوقات هم باید رها کرد این سرگرمی های آغشته به روزمرگی را.به قول فریدون مشیری: بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد... به کوه خواهد زد... به غار خواهد رفت!

4. البته آدم پرتی نیستم و خوب می دانم که کار و گرفتاری های شغلی و غم نان و معاش و...همیشه اجازه ی این هکلبری فین بازی ها را به آدم نمی دهد.گفتم گاهی، حتی اگر کوتاه.

5.سالی پر از پول و استشمام عطر خوش زن برای همگی تان آرزو می کنم. برقرار باشید!

    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:46  توسط ابوالفضل  | 

این حیوان ناطق دوپا !

 توی این برهوت نشاط و سرحالی و در این زمانه ی وفور افسردگی و بی حالی،کم پیش می آد که چیزی به آدم بچسبه خداوکیلی ( نثر مسجع فی البداهه رو حال کردین!)

کتاب رهاننده ی من است. کتاب رها نمی کند مرا... دست برنمی دارد از سرم ...(ولم کن دیگه!)

باید اعتراف کنم بعد از موسیقی و طبیعت بکر جنگل و کوهستان، فقط کتابه که به من می چسبه...سریع هم اضافه کنم به این شرط که کتاب،واقعا کتاب باشه و آدم رو با یه چیز تازه و با طراوت مهمان کنه.نه این که یه مشت مزخرفات جعلی و پوشالی عرف روز و یه سری حرف های بنجل و نخ نما شده ی عهد بوق رو با واژه های کلیشه ای و باسمه ای محافظه کارانه توی صورت آدم تف کنه.

البته دیگه گذشت اون روزگاری که مثل تشنه های بدوی له له زنان یورش می بردیم به سمت کتابفروشی ها (مخصوصا فروشنده های گوشه ی پیاده رو که نسبت به کتابای لوکس پشت ویترین،معمولا کتابای ارزنده تر و کمیاب تر و اریژینال تر با جلد های رنگ و رو رفته ی پاره و کاغذای کاهی و بوی ناب نوستالژیک منحصر بفرد،توی سفره شون پیدا می شد) و با هف هشت تا کتاب عتیقه برمی گشتیم توی غار خودمون و یک هفته بعد با چشمای گود افتاده و سری پر از همهمه و مملو از افکار شلوغ می اومدیم بیرون.

بگذریم...اینا همه اش بهانه ای بود تا یه مطلب حکیمانه از یه نویسنده ی 

آلمانی گمنام به نام کورت توخولسکی (Kurt Tucholsky) تایپ کنم براتون تا خیر دنیا و آخرت نصیب ام بشه.

(خدا هیشکی رو توی سرازیری قبر ناامید نکنه!)

ظاهرا" فقط یه کتاب از این نویسنده / روزنامه نگار با گرایشات مارکسیستی توی ایران منتشر شده، با عنوان: «بعضی ها هیچوقت نمی فهمن!»

این جور شنیده ام که توی خود آلمان هم اندازه ی نیچه مشهوره و طرفدار داره، ولی تقدیرش این بوده که اولین کتابش در سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی (1386) توی مرز پرگهر ما چاپ بشه.

درباره اش همین کافیه بدونین که طرف صحبت کورت توخولسکی( با این اسم تخمی آلمانی- روسی !)اون دسته از خواننده هان که می خوان بدونن بنی آدم واقعا" جه چوری هستن (با تاکید بر قید واقعا"). توخولسکی معتقده که در این زمینه ی خاص کلا" تا حالا خیلی کم فکر و کار شده. چیزی که تا بحال سرش کلی وقت و انرژی صرف شده اینه که به آدما فهمونده بشه اونا چه جوری بایستی باشن.

یه مطلب کوتاه ازش انتخاب کرده ام برای این پست. فقط این رو هم بگم که ترجمه اش دقیقا" همین جوریه و مترجم تعمدا" برای این که لحن کار خوب دربیاد، اون رو به زبان عامیانه و نثر شکسته ترجمه کرده. یه نثر حکیمانه ی سهل و ممتنع ...باشد که مقبول افتد.

□□□

 « آدمیزاد دو تا پا داره و  دو تا اعتقاد: یکی برای وقتی که حالش روبراهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه. اسم این دومی رو گذاشته دین.

آدمیزاد جزو مهره دارانه و علاوه بر یه روح نامیرا از یه سرزمین آبا و اجدادی هم برخورداره تا زیاد به خودش نباله.

آدمیزاد به صورت طبیعی تولید می شه ولی حس می کنه طریقه ی به وجود اومدنش غیر طبیعی بوده. برای همین زیاد دوست نداره راجع بهش حرف بزنه.به وجود می آرنش، اما ازش نمی پرسن خودش دلش می خواد یا نه.

آدمیزاد موجودی به درد بخوره، آخه مرگ یه سرباز سهام نفت رو توی بازارای جهانی می بره بالا و مرگ یه معدنچی عایدی صاحب معدن رو زیاد می کنه. از فرهنگ و علم و هنرش هم که دیگه نگو.

آدمیزاد در کنار غریزه های تولید مثل و خوردن و آشامیدن دو علاقه ی مفرط دیگه هم داره: سروصدا راه انداختن و گوش به حرف کسی ندادن. می شه گفت آدمیزاد موجودیه که همیشه موقع صحبت گوشش جای دیگه ایه. اگه آدم عاقلی باشه، حقشه که این کار رو بکنه: آخه فقط به ندرت حرف حسابی از دهن کسی در می آد.

چیزی که آدما با کمال میل بهش گوش می دن وعده و وعیده، تملق و چاپلوسیه، تعریف و تمجیده. صلاحه که آدم همیشه سه درجه از حدی که خودش ممکن می دونه، چاپلوسی کردناش رو غلیظ تر بکنه.

آدمیزاد نسبت به همنوعش بخیله. برای همینه که قانون رو درآورده. می گه اگه من حق ندارم فلان کار رو بکنم پس بقیه هم نبایست حقش رو داشته باشن.

برای این که خاطرت از کسی جمع بشه بهتره بری رو پشتش بشینی. تا وقتی روش نشستی لااقل خاطرت جمعه که از دستت در نمی ره.

آدما به دو دسته تقسیم می شن: مذکرا نمی خوان فکر کنن، مونثا نمی تونن فکر کنن. افراد هردو دسته چیزی دارن که اصطلاحا" بهش می گن احساس. مطمئن ترین راه برای برانگیختن اون ، تحریک نقاط خاصی از ساختمون اعصابه. اون وقته که بعضی آدما از خودشون شعر پس می دن...

هر آدمیزادی یه جیگر، یه طحال، دو شش و یه آلت داره.همه ی این چهار ارگان براش اهمیت حیاتی دارن. ممکنه آدمی جیگر، طحال یا یه شش نداشته باشه، اما آدم بی آلت پیدا نمی شه...

آدمای همرا ه وجود ندارن. آدمای حاکم داریم و آدمای تحت حاکمیت. با این وجود تا حالا نشده یه نفر به خودش حاکم بشه. آخه برده ی متخاصم همیشه زورش از اربابی که به حکومت کردن معتاد شده بیشتره. هر آدمی نسبت به خودش ناتوانه.

آدمیزاد وقتی حس کنه کمرش دیگه شل شده، عالم و زاهد می شه.بعدشم از شیرینی لذات زندگی دنیوی چشم می پوشه. اسم این کار رو می ذاره درون نگری.

آدمای پیر و جوون فکر می کنن نژاداشون با هم فرق می کنه: پیرا معمولا یادشون می ره که خودشون یه موقعی جوون بودن یا یادشون می ره که دیگه پیر شدن.جوونا هم هیچ وقت حالیشون نمی شه اونا هم بالاخره روزی پیر می شن.

آدمیزاد دلش نمی خواد بمیره، چون نمی دونه بعد از مرگ چی به سرش می آد. اما برای خودش خیال می کنه که می دونه. با این حال بازم دلش نمی خواد بمیره. آخه می خواد همین زندگی رو یه کم دیگه هم ادامه بده. منظورش از یه کم، تا ابده!

به علاوه آدمیزاد موجودیه که میخ می کوبه، موزیک گوشخراش می سازه و  واق واق سگش رو درمی آره. بعضی وقتا هم آروم می گیره. اما اون موقعیه که دیگه مرده.

در کنار آدمیزادا موجوداتی هم وجود دارن به اسم انگلوساکسون ها و آمریکایی ها. ولی ما هنوز درس اونا رو نخوندیم. تازه از سال بعد کلاس حیوون شناسی داریم.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 15:20  توسط ابوالفضل  | 

نظر سنجی انتخاباتی با چاشنی کروبی!

● به نظر شما کروبی بالاخره در چه زمانی به نفع خاتمی کنار می رود؟

1. دقیقه 90 □

2. دقیقه 7+90 با گل سپهر حیدری □  

3. در وقت های اضافی دوم و کمی قبل از شروع ضربات پنالتی □                                                 

۴.بعد از ترک استادیوم توسط تماشاگران □

 

● راهکارهای خاتمی و تیم انتخاباتی اش برای مجاب کردن کروبی به کنارکشیدن از انتخابات چیست؟

1. «ببین مهدی جان، می دونم که به تو مدیونم ولی این دیگه شوخی بردار نیست، جان هر کی دوست داری به نفع من برو کنار!» □

2.«کنار نمی ری؟ کنار نمی ری؟...به تخمم، نرو! من هم کنار برو نیستم!» □

3. «آقا اصلا انتخابات لازم نیست، احمدی نژاد رییس جمهورمادام العمر!» □

4. با ساخت و پاخت قبلی با میرحسین و استفاده از حربه ی پلم پلیم پوم به این نحو که از بین3 نفر هر کی تک آورد، بره کنار □

 

● چرا خاتمی اعلام کرد: «ان شا الله از بین من و میرحسین یکی می آید» ؟

1. چون می خواست خودش تنها بیاید، رویش نمی شد □

2. چون می خواست خیلی تابلو و واضح به کروبی بگوید: بیلاخ! □

3. چون میر حسین اساسا" یک نکته ی انحرافی است! □

4. چون می خواست کروبی را به جان میر حسین بیندازد □

 

● کدام گزینه ی زیر، فکر شب و روز این روزهای کروبی است؟

1. خاتمی خودش خیلی کم بود، این میر حسین دیگه از کدوم سوراخ پیداش شد؟! □

2. هه، هنوز منو نشناختن! □

3. این خاتمی عجب آدم خوره ای یه ها! □

4. همه ی گزینه ها صحیح است □

 

● در صورت پیروزی کروبی در انتخابات ریاست جمهوری، اولین اقدام او احتمالا کدام است؟

1. انتصاب خاتمی به عنوان سرپرست کتابخانه دانشگاه آزاد واحد علی آباد کتول  □

2. انتصاب احمدی نژاد به عنوان سرمربی تیم فوتبال خیبر خرم آباد □

3. اعلام انحلال حزب اعتماد ملی ( چون دیگر وجودش ضرورتی ندارد) و بردن تمام دارودسته اش به کابینه و دفترریاست جمهوری □

4. صلواتی کردن تمام رستوران های سراسر کشور به مدت یک هفته □

 

● در صورت انتخاب شدن کروبی به عنوان رییس جمهور، پیام احتمالی او به اوباما چیست؟

1. باراک حسین عزیز، انتخاب خودم را به تو تبریک می گویم! ان شا الله دو نفری دنیا را تغییرخواهیم داد □

2. خودمانیم ها، دو تایی تخمی تخمی ریس جمهور شدیم! □

3. به هر کدام از سربازانت ماهی 50000 می دهم ، تو رو خدا از عراق برو بیرون! □

4. خاتمی را با کلی قالی فرش ناقابل می فرستم طرفت، دستش را یک جوری توی سازمان ملل یا یه جایی مث اون بند کن! □

 

● در صورت رییس جمهور شدن کروبی، کدام شخص زیر اصلح ترین گزینه برای تصدی پست وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی است؟

1. اکبر میثاقیان □

2. وینگو بگوویچ □

3. گلشیفته فراهانی □

4. جواد رضویان □

 

● با فرض دو قطبی شدن فضای انتخابات و فقط حضوراحمدی نژاد و کروبی، به کدام یک رای می دهید؟

1. من اون روز کار دارم، نمی تونم شرکت نمی کنم! □

2. انتخابات رو چهار سال دیگه عقب بندازن بلکه نظر هردوشون عوض شه! □

3. غلامحسین الهام □

4. رابرت موگابه رهبر فعلی زیمبابوه □

 

● با توجه به این جمله که به نقل از کروبی در صفحه ی اول روزنامه ی اعتماد ملی مورخ چهارشنبه 14 اسفند به صورت سوتیتر چاپ شده است:«... من برای خدمت به کشور و نظام و مردم، حاضرم هر کاری بکنم حتی اگر پاک کردن کفش کسی باشد» فکر می کنید منظور از " کفش کسی" چیست؟

 1. کفش آ... □

2. کفش آیات عظام و اعضای محترم شورای نگهبان □

3. جوراب احمدی نژاد □

4. نعلین خودش □

 

● با توجه مجدد به همان جمله ی بالا، مفهوم کدام یک از گزاره های زیر به منظور کروبی نزدیک تر است؟

1.چطور احمدی نژاد گفت جارو کشه، همه بهش رای دادن.من نمی تونم چارتا کفش رو واکس بزنم؟ □

2. من برای خدمت به کشور و نظام و مردم، با این که خدا شاهده هیچ تمایلی ندارم و اصلا از این پست و منصب ها خوشم نمی آید، ولی حالا چون دارید خیلی اصرار می کنید ناچارا" جام زهر را می نوشم و این وظیفه و مسئولیت سنگین را بالاجبار قبول می کنم  □

3. حالا شما رای تان را به من بدهید، من ...ام را هم به شما خواهم داد! □

4. حالا فرضا" من بخوام واقعا" به کشور و نظام و مردم خدمت کنم، مگه این ممد خاتمی موی دماغ می ذاره؟!□

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 15:55  توسط ابوالفضل  | 

اعتراض در زیر رادیکال

اعتراض در زیر رادیکال

(پروند ه ای درباره ی افزایش امید به زندگی در ایران!)

توضیح پیشاپیشانه:

1. متن خبرها واظهار نظر متخصصین، دقیقا از سایت های خبری موثق مثل تابناک و ایسنا و... برداشته شده.

۲. افاضات توضیحی داخل پرانتزها که با حروف بولد ثبت شده، نوشته ی ابوالفضل پورعرب با همکاری اثیر الدین اخسیکتی (شاعر قرن ششم) است!

خبر اول   :  خودسوزی یک جانباز مقابل مجلس    ( تاریخ انتشار: ۱۶:۴۱، شنبه ۲۶ بهمن)

یك جانباز در اعتراض به عدم امكان ملاقات با نماینده حوزه انتخابیه‌اش،دقایقی پیش در مقابل مجلس خود را با بنزین به آتش كشید.
به گزارش پایگاه خبری فراکسیون خط امام(ره) مجلس«پارلمان‌نیوز» و به نقل از شاهدان عینی وضعیت جسمی این جانباز بعد از این حادثه مساعد نبوده و با توجه به شدت سوختگی امكان زنده ماندن وی بسیار پائین به نظر می رسد.
گفتنی است، بعد از این حادثه این جانباز به بیمارستان منتقل شد.

□□□

خبر دوم: خود سوزی دانشجوی جوان در دانشگاه تهران   (تاریخ انتشار: یکشنبه 4 اسفند)

بعد از ظهر امروزجوانی که خود را اهل کنگاور کرمانشاه معرفی می‌کرد، به دلایل نامعلومی خود را در دانشگاه تهران به آتش کشید.به گزارش خبرنگار «تابناک» و به نقل از شاهدان عینی جوانی که خود را اهل کنگاور معرفی می‌کرد و از مشکلاتی به تنگ آمده بود، پس از آن‌که یک شیشه الکل صنعتی روی خود خالی نمود، در برابر دیدگان حیرت‌زده دانشجویان و در مقابل کتابخانه مرکزی دانشگاه خود را به آتش کشید.شاهدان این حادثه ساعت وقوع آن را ۱۵:۳۰ گزارش نموده‌اند.

یکی از شاهدان حادثه به خبرنگار «تابناک» گفت: تلاش دانشجویان برای جلوگیری از اقدام وی بی‌نتیجه ماند و بلافاصله برای خاموش كردن وی به وسیله کپسول آتش‌نشانی اقدام نمودند که تا حدودی از شدت آتش سوزی جلوگیری به عمل آمده و وی به بیمارستان منتقل شد.

□□□

خبرسوم : خودکشی دختر 15 ساله درايستگاه مترو نواب(تاريخ انتشار: ۱۳:۲۸، یکشنبه ۱۱ اسفند)

مرگ دختري 15 ساله در ايستگاه مترو، بازپرس و پليس جنايي را مقابل فرضيه خودكشي قرار داد. 
به گزارش ايسنا، عصر روز گذشته مسافران متروي ايستگاه نواب مشاهده كردند كه دختري نوجوان، لحظاتي قبل از ورود قطار به ايستگاه به داخل دالان محل عبور ريل رفت و همانجا ايستاد. چند مسافر تلاش كردند كه دست دختر را گرفته و او را از دالان خارج كنند اما اين دختر تسليم نشد و ناگهان لحظاتي بعد قطار وارد ايستگاه شد و اين دختر در كمال ناباوري بين قطار و سكوي كنار ريل، به طرز فجيعي جان باخت. با اطلاع موضوع به مركز فوريت‌هاي پليسي 110، ماموران كلانتري 108 نواب در جريان اين حادثه قرار گرفتند و فورا قاضي محمد شهرياري بازپرس كشيك قتل پايتخت را از مرگ دختر نوجوان به اسم «ليلا» با خبر كردند.
با صدور دستورات قضايي لازم، تحقيق از شاهدان ماجرا آغاز شد كه دوست متوفي به عنوان يكي از شهود به بازپرس جنايي گفت: من و ليلا ساعت 10 صبح با هم به خيابان رودكي رفتيم تا يك CD بخرد. در راه مدام از خودكشي حرف مي‌زد. من حرف‌هاي او را جدي نمي‌گرفتم. بعد از چند دقيقه از من پرسيد به نظر تو مترو جاي خوبي براي خودكشي است؟ من هم به شوخي او را تاييد كردم و بعد به ايستگاه نواب رفتيم تا به خانه برويم. زماني كه صداي قطار از دور آمد، به من گفت الان زمان خوبي است. فكر كردم شوخي مي‌كند. بعد جلوي چشم همه به داخل دالان ريل رفت و من ديگر فقط صداي جيغ ضعيف او را شنيدم كه بين قطار و سكو له شد. قاضي شهرياري در اين زمينه به ايسنا گفت: با توجه به اين‌كه در زمان رفتن ليلا به داخل دالان، هنوز قطار وارد ايستگاه نشده بود، احتمال دارد كه مي‌شد قطار را به نحوي متوقف كرد. وي با بيان اين‌كه انگيزه دختر نوجوان براي خودكشي در دست بررسي است، افزود: سهل‌انگاري احتمالي در اين مورد قابل بررسي است و براي مشخص شدن موضوع، كارشناس تعيين شده است. 

□□□

خبر چهارم : همین روز...ایلناهم گزارش داد: همین روز (یکشنبه 11اسفند) زن جوان ديگري در ايستگاه متروی حسن‌‏آباد نيز قصد خودکشي داشته که با اقدام سريع راهبر قطار و ترمز گرفتن قطار، خودکشي زن جوان ناکام ماند. ( مونولوگ زن با خودش: تف به این شانس!... ما روببرن کنار دریا، دریا خشک می شه...گفتم این روش مناسبی نیست ها...کاشکی دیشب جرات می کردم همون قوطی سم رو سرمی کشیدم تا حالا این جوری ضایع نشم... وای، دیدی چی شد، آبروم رفت!) 

□□□

● خودسوزی در مکان‌های عمومی: رادیکال‌ترین شکل اعتراض

ساعت ۱۵:۳۰ روز یک‌شنبه 4اسفندماه یک جوان که خود را اهل کنگاور معرفی کرده بود، در مقابل کتابخانه‌ی دانشگاه تهران خود را به آتش کشید. وی با ریختن یک شیشه الکل صنعتی بر روی بدنش، خود را به آتش کشید. دانشجویان دانشگاه تهران شاهد خودسوزی جوانی بودند که گفته بود از مشکلات به تنگ آمده است.  از وضعیت جسمی این فرد هنوز خبری منتشر نشده است.( پس نتیجه می گیریم:انا لله و انا الیه راجعون)این چهارمین مورد خودسوزی در مقابل نهادهای دولتی، طی یک ماه گذشته است. 

روز26بهمن‌ماه نیز مردی حدودا پنجاه ساله به محل ملاقات‌های مجلس شورای اسلامی رفته و خواستار دیدار نماینده حوزه انتخابی‌اش می‌شود. به گفته‌ی محمدعلی پرتوی، عضو کمیسیون اجتماعی مجلس، این فرد پس از عدم موفقیت در ملاقات با نماینده شهر خود، به خیابان مقابل مجلس رفته و خود را به آتش می‌کشد. به گزارش روزنامه سرمایه، پس از انتقال این فرد به بیمارستان و جان سپردن او، پسرش نامه‌ای را به مجلس می‌آورد که در آن نامه بیکاری فرد قربانی و بی‌توجهی مسئولان به او، دلیل خودسوزی‌اش عنوان شده بود.

فردای آن روز علی لاریجانی، رئیس مجلس، و علاءالدین بروجردی، رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس، در جلسه علنی اعلام کردند که فرد قربانی بر خلاف نوشته برخی رسانه‌ها، جانباز جنگی نبوده و حتی معتاد بوده و سابقه کیفری داشته‌است.( لابد زناکارهم بوده، مطمئنا سابقه ی شرارت و انگشت کردن توی... دختر مردم هم داشته ولی کسی نفهمیده! جاعل حرفه ای و کلاهبردارچی؟ نبوده؟... بیشتر تحقیق کنند، حداقل چند باری که در ملا عام گوشه ی خیابونی، پارکی شاشیده!)  چهار روز پس از این حادثه، در روز سی‌ام بهمن‌ماه، پایگاه خبری "عصر ایران" گزارش داد که شخصی به نام حجت‌الله فرزاد، جانباز شیمیایی و از اهالی خرم‌آباد، در مقابل ساختمان بنیاد شهید دست به خودسوزی زده است. به گزارش این سایت خبری، این فرد برای پیگیری مشکلاتش به همراه همسر خود به "بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران" مراجعه کرده اما به علت پاسخ‌نگرفتن، دست به خودسوزی زده‌است. فرد قربانی، رئیس شورای حل اختلاف شماره ۱۴ خرم‌آباد و کارمند سازمان آب و فاضلاب لرستان بوده‌است.(پرسش جایزه دار: چگونه کسی که خودش با خودش اختلاف دارد جوری که خودش را مثل یک کپه هیزم آتش می زند،می تواند رییس شورای حل اختلاف یک شهر باشد؟). یکی از مسئولان بنیاد شهید تهران در گفت‌وگو با "عصر ایران" ضمن تایید جانباز بودن حجت‌الله فرزاد، گفت: «قبل از هرگونه واکنشی به این خبر اعلام می‌کنیم که آن مرحوم سابقه اعتیاد به هیچ نوع مواد مخدری نداشته است».

روز سه‌شنبه 8 بهمن ماه نیز یکی از زلزله‌زدگان بم در مقابل ساختمان ریاست‌جمهوری دست به خودسوزی زد. کارگران شرکت صنایع فلزی که همان روز در مقابل نهاد ریاست‌جمهوری در اعتراض به وضعیت حقوقی خود تحصن کرده‌بودند، پس از این حادثه سعی می‌کنند با پلاکاردهایی که در دست داشته‌اند آتش را خاموش کنند، اما این فرد فریاد می‌زده که فرزندانم در زلزله بم روی دستانم مردند و هیچ‌کس به داد ما نرسید، بگذارید من هم بمیرم.(حالا ایرج قادری خاک برسر فیلم می سازد اسمش را می گذارد:" می خواهم زنده بمانم!"... طفلک داریوش خودش را جر داد،بیست سال پیش این شعر مولانا را به چه قشنگی خواند: بمیرید بمیرید ، در این عشق بمیرید... تازه الان حرفش خریدار پیدا کرده!)

چهار مورد خودسوزی در مکان‌های عمومی و دولتی در مدت یک ماه ( بعلاوه ی این خبرداغ دیروز: خودکشی دختر 15 ساله در متروی نواب) توجه کارشناسان را بیش از پیش به پدیده خودسوزی و خودکشی‌های اعتراضی جلب کرده است.( ملاحظه فرمودید جمله رو: "توجه کارشناسان" ، نه خدای نکرده توجه مسئولان... تازه اون هم " بیش از پیش")

رضا کاظم‌زاده، روانشناس مقیم بلژیک، معتقد است که خودسوزی رادیکال‌ترین شیوه خودکشی است و نشان‌دهنده یک پیام است. به گفته‌ی وی ، فرد قربانی با این عمل خود می‌خواهد یک پیام را به اطرافیانش برساند( عجب!... جدا؟...چه کشفی! نمی فهمیدیم تا حالا!... لابد اسم " تظاهر به خودکشی" را باید گذاشت: پیامک). کاظم‌زاده به اهمیت خودسوزی در مکان‌های عمومی اشاره کرده و می‌گوید: «به هر حال چیزی که در خودسوزی در فضای عمومی خیلی مهم است، این است که فرد می‌خواهد مرکز توجه قرار بگیرد؛ در حقیقت این روش متعلق به کسی نیست که صرفا با مخالفت‌ها و با درگیری‌های زیاد مواجه شده، بلکه متعلق به کسی است که احساس کرده کاملا در این جامعه تنهاست و هیچ کسی به حرفش گوش نمی‌کند.کوچک‌ترین توجهی به او نمی‌شود و فهمیده نمی‌شود و از این طریق می‌خواهد نظر دیگران را جلب بکند».(دارم از همین الان روزی را می بینم که خودسوزی/ خودکشی عین آهنگ های رپ، مدل موی سیخ سیخی، کفش پاشنه بلند پوشیدن خانم هاو... توی میهن اسلامی مان مد/اپیدمی  می شود. ان شاالله هم به کوری چشم استکبار ، تا یک دهه ی دیگر مطابق با سند چشم انداز بیست ساله  موفق می  شویم در زمینه ی خودکشی در مکان های عمومی ، مثل آمارجراحی بینی توی جهان مقام نخست را کسب کنیم). وی به انواع شناخته‌شده خودسوزی اشاره کرده و معتقد است این نوع خودکشی بستگی به شرایط و محیط دارد. وی از خودسوزی‌های زنان در جنوب و غرب ایران، خودسوزی راهبان تبتی در مقابله با چینی‌ها و خودسوزی‌های راهبان بودایی در ویتنام نام می‌برد که همگی حاوی یک پیام سیاسی مشخص هستند. وی می‌گوید: «در حقیقت می‌شود گفت خودسوزی نشان‌دهنده سرخوردگی مفرط است. وقتی به خواسته‌های فرد، که می‌تواند در زمینه‌های کاملا متفاوت سیاسی یا فردی باشد، توجه نمی‌شود و دیگران نه این‌که با آن خواسته‌ها مخالف باشند، بلکه حتی آن خواسته‌ها را نمی‌بینند و فرد احساس نمی‌کند که دیگران با او مخالفند، بلکه احساس می‌کند که دیگر وجود ندارد، این‌جا خودسوزی در درجه اول، یک نوع اعتراض است برای این‌که به جمع، به دیگران، مخصوصا وقتی در فضای عمومی اجرا می‌شود، ‌بگوید که به من نگاه کنید، به من توجه کنید و آن حرف یا سخنی را که من دارم، بشنوید».

● خودسوزی در مقابل نهادهای دولتی: اعتراض به نقض قانون اساسی

محمد مصطفایی، حقوقدان و وکیل دادگستری، از منظر دیگری به این نوع خودسوزی‌ها نگاه می‌کند ( من می میرم برای این" از منظر"های یکی از یکی موشکافانه تر). او می‌گوید انجام این عمل در مقابل ادارات دولتی، نشان‌دهنده نقض قانون اساسی توسط این نهادهاست: «در قانون اساسی ما تنها کسی که در مقابل ملت و حتی در مقابل رهبر مسئول هست، یعنی اول در مقابل ملت و بعد در مقابل رهبر، رئیس‌جمهور است. رئیس‌جمهور این تکلیف را دارد که نیازهای اساسی افراد را مهیا بکند و به تعهداتی که در قانون اساسی دارد عمل بکند. تعهداتی که در قانون اساسی هست روشن است و بدون این‌که ابهامی در آنها وجود داشته باشد، در مواد مختلف قانون اساسی آمده است؛ از جمله این‌که هر کسی حق داشتن مسکن را دارد، هر کسی حق این‌را دارد که به شغلی که دلخواه خودش هست برسد و بتواند از این طریق امرار معاش بکند، هرکسی حق این‌را دارد که از آموزش و پرورش رایگان برخوردار باشد. منتها متاسفانه در چند سال اخیر با روند رو به رشد تورم در کشور ما، وضعیت افراد متوسط هم وخیم شد و وقتی که آنها وضعیتشان وخیم شود، افراد فقیر به مراتب بدتر از آنها هستند و کسانی که تحمل زنده‌بودن را ندارند، برای این‌که حرف خودشان را به کرسی بنشانند و خواسته‌های خودشان را بگویند، به ادارات دولتی رفتند و در جلوی مکان‌های دولتی، متاسفانه بدترین نوع خودکشی را، که خودسوزی هست، انتخاب کردند».( وای! تا اعماق مقعدم آتیش گرفت از این تحلیل حقوق بشرمدارعدالت محورطرفدار تحقق جامعه ی مدنی درست جایی درقلب بازار مکاره ای موسوم به خاورمیانه)  

رضا کاظم‌زاده، روانشناس مقیم بلژیک ( اصلا به کشور محل اقامت این آقا توجه کردید؟ یعنی به نظر آقا یا خانم ژورنالیست ما، هیچ خری توی این مملکت پیدا نمی شد که یک مشت توضیحات روانشناسانه از خودش درکند؟... الله اکبر!) نیز معتقد است خودسوزی در مقابل نهادهای دولتی، نشان‌دهنده نوعی سرخوردگی از وعده‌هایی است که این نهادها به مردم داده بودند. او می‌گوید: «جالب است مثلا مجلس و ریاست جمهوری دو نهاد انتخابی در جامعه ما هستند، یعنی کسانی که توسط مردم انتخاب شده‌اند، و مسلما زمانی که می‌خواسته‌اند انتخاب شوند، به خواسته‌های مردم توجه نشان داده‌اند و حتی امکان دارد در اعلان‌های تبلیغاتی‌شان هم، آن خواسته‌ها را علم کرده باشند ولی بعد به نوعی آنها را نادیده گرفتند. خوب مسلما وقتی یک کسی دست به چنین اقدامی می‌زند، نشان‌دهنده این است که از یک‌سو آن امیدواری را داشته یعنی در ابتدا فکر می‌کرده که این خواسته‌ها به نوعی برآورده خواهد شد، و از طرف دیگر شدیدا سرخورده شده و عملا به این نتیجه رسیده که کوچک‌ترین توجهی به آن خواسته‌ها نشان داده نشده است».

محمد مصطفایی، وکیل دادگستری، از دید جرم‌شناسی نیز این پدیده را قابل تامل می‌د‌اند و معتقد است، کسی که از نظر مالی در وضعیت بدی باشد، احتمال وقوع جرم از سوی او بالا می‌رود ( این یعنی تفسیری پست مدرن از زاویه ای حقوقی از قانون سوم نیوتن ، این یعنی هیچ دستی گوزیدن!) اما بعضی افراد به جای روی‌آوردن به سرقت یا قتل، به آزار خود دست زده و اقدام به خودکشی می‌کنند. وی همچنین معتقد است که خودکشی در مقابل نهادهای دولتی، نشان‌دهنده این است که فرد می‌خواهد پیامی را به مسئولان برساند ( نگفتم؟ گوزیدن بدون استفاده از دست!... آدم متحیر می ماند این کشفیات چطور به مخیله ی این کارشناسان ارجمند خطور میکند؟ شک نکنید به منبع غیب وصل اند) مصطفایی همچنین به پنج برابر شدن بودجه مساجد اشاره کرده و می‌گوید در جایی که کودکان بسیاری وجود دارند که بر خلاف قانون، کار اجباری می‌کنند و کارگران به دلیل فشار مالی دست به خودکشی می‌زنند، پنج برابر کردن بودجه مساجد پسندیده نیست ( راست می گن کفر و بی دینی جامعه رو برداشته ! مرتیکه ی ضد انقلاب علنا دارد...چی بگم والله! سکوت سرشار از ناگفته هاست!)


●پانوشت:

۱. من عقیده دارم یک سری چیزها آن قدر بدیهی و روشن و واضح و اصلا نورانی است که نیازی به افاضه ی کلام و خزعبلات کارشناسانه ندارد.

۲. حدس بزنید فردای خودسوزی آن جانباز جلوی مجلس شورای اسلامی، چه راهکاری برای پیشگیری از این قبیل اقدامات زشت اتخاذ کردند؟ ( اگر درست حدس نزدید یا اصلا حالش را نداشتید توی اینترنت سرچ کنید، خودم توی پست بعدی جواب اش را می گذارم تا حالش را ببرید)

۳. به دکتر عزیز:از این که هنوز نیامده، این وبلاگ را بودارکردم( منظورم بیشتربوی گاز H2S بود نه بوی قورمه سبزی) باید مرا تحمل کنی. چاره ی دیگری به ذهن ام نرسید.

۴.خلاصه این که همه رقمه داریم مفت و مجانی از زیستن در این مرز پرگهر و شنیدن و دیدن این همه خبر هیجان انگیز واتفاقات کم نظیر حال می کنیم و لذت می بریم.

۵. حرف آخر: فکر نمی کنید آدم درمانده باید و بهتر است و منطقی تر است مسیر لوله ی اسلحه ی مرگبارش را که به سوی شقیقه ی خودش گرفته، برگرداند و روبروی اش را نشانه بگیرد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 14:14  توسط ابوالفضل  | 

آرامش در حضور دیگران

 ماجرا از آن جا شروع شد که یک روز به قصد حل یک مشکل کامپیوتری جدید برای هفتصد وهشتادمین بار زنگ زدم به دکتر و دکتر هم همان اول، بلافاصله بعد از سلام علیک و قبل از هرگونه اشاره ای از طرف من ، صاف در آمد گفت: خب مشتی، بگومشکل کامپیوتری ات چیه؟ملاحظه می فرمایید که دکتر چه حس ششم قوی ای دارد. از هزاران فرسنگ آن ورتر تله پاتی برقرار می کند و ذهن ات را می خواند.البته بعداکه بهتر فکر کردم دیدم نه بابا، پیاز داغ قضیه را زیاد کرده ام. حقیقت این است که دکتراز بس دوست و دشمن بهش زنگ زده اند و بعد از 30 ثانیه خبر- احوال کلیشه ای، مستقیم و بی فوت وقت (که مبادا هزینه ی تلفن شان خیلی زیاد شود) زده اند به قلب طرح مشکل کامپیوتری شان که خودش هم طفلک شرطی شده است. یعنی حتی اگر مخصوصا زنگ زده باشی که واقعا جویای احوال او بشوی، و به طورمفصل توی گوشی تلفن زمزمه کنی : «دکتر چه خبر؟ چه می کنی و...» فکر می کند داری مقدمه چینی می کنی تا آرام آرام یک جوری بعدا به طرز ماهرانه ای مسیر بحث و صحبت را بکشانی به مشکل خودت که مثلا نمی دانی چرا فلان نرم افزاردر فلان محیط عمل نمی کند و باید کجاها را کلیک کرد و از این قبیل... بله. نمی دانم چه جوری شد که دکتروسط صحبت مان اشاره کرد که ما یک وبلاگ گروهی داریم که چنین است و چنان و اگر دوست داری سری بهش بزن. خب ، فکر می کنم ذکر باقی ماجرا دیگرپرحرفی است ، چون همه داستان آن را می دانید و بگذریم...خلاصه این که من رسما نخستین مطلب خودم را با دو قطعه شعر کوتاه ، گذاشته ام برای رویت. (با سپاس از استقبال دکتر که دست ما را به گرمی فشرد ).فقط می خواهم به یک نکته ی دیگر اشاره کنم و دیگر خلاص: من ادعای شاعری ندارم. یعنی خودم را شاعر نمی شناسم، فقط گاهی اوقات ذوق زده و جو گیر می شوم و تراوشات ذهنی و خلجانات روحی ام را یادداشت می کنم. حالا اسمش را هر چی می گذارید، بگذارید( این بحث و دعوا دیگر خیلی دمدمه و لوس شده است ، نه؟).به قول اساتید ادب کلاسیک : ما (منظور جوانان نسل جدید است که دیگر کم کم حتی شعر گفتن به سبک شاملو را هم قبول نداریم )گستاخانه مرتکب شعر می شویم!

به هر صورت من عقیده دارم که شعرنوعی بیان فشرده و موجزاز سر درد و رنج و غمباد یا از سر مستی و سرخوشی و شنگولی است که اتفاقا ما ایرانی ها بیشتر با نوع « چسناله ی » آن حال می کنیم. زیاده عرضی نیست. امیدوارم حضور و دوام من توی این وبلاگ، دراز و مستدام باشد. آمین!          

                           □□□                                       

آقای لئوناردو داوینچی!

رویا دیگر ما را به جایی نمی برد

جهان از قاب خود بیرون زده

و زشت تر از نیشخند سران سیاست

                    فاحشه گانی اند که لبخند مونالیزا را تقلید می کنند

 

ما موجودات غریبی هستیم

هر صبح چون رمه ای عظیم

به مراتع مصنوعی می رویم

و هر شب با چند بمب عمل نکرده

در یک رختخواب می خوابیم

 

جهان زشت شده است ، آقای داوینچی

و دیگر هیچ چیز نمی تواند

نهنگ های نجیب را از خودکشی بازدارد.

 □□□

 کمی درنگ کن!

بگذار گرگ و میش هوا بگذرد

                     بر زمین        گرگ و میش در هیئت هم اند

آنسان که خدای و شیطان

 

اسماعیل ات را به قربانگاه نبر

فرمان خدا نیست

آواز شیطان است

و یا خود اگر خداست که آواز داده

             به یقین     شیطان در او حلول کرده است

 بی درنگ

خدایت را قربانی کن

بی درنگ!

                       

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 15:6  توسط ابوالفضل  |