تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

هرچیز سفت و سخت دود می شود و به هوا می رود. کارل شهروندی از آلمان

پاسخ ما

با تشکر از پیام این دوستمان. ما فعلاً درگیر جنگ نرم هستیم. هنوز به مرحله سفت کاری نرسیدیم.

این بحث ها ما شماست ما داریم از نو واسه خودمون یه فکرایی می کنیم

یه وخ فک نکنی ما فقط تو مد انرژی هسته ایی دونه ایی و از این حرفایم. تو کار نرم هم هستیم

میخایم از اول همه چیو درست کنیم

ما کلن تو کار نرمیم

منتظر پاسخ های دشمن شکن خوانندگان عزیز هستیم.

در پاسخ دشمن شکن به این دوست بگم که خبر رسید که انرژی هسته ایی چند لحظه پیش با تلاش متخصصان روس و داخل کشف شد

خبر دیگه اینکه با استفاده از علم اسطرلاب مشخص شد زمین در حال قل خوردنه

...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:40  توسط کریم  | 

دوستان در بازی وبلگیمون مثال‌هایی از موسیقی ایرانی شروع کردن. راستش منم خواستم بچه مودب بشم و یکی از کارهای ایرانی دوس داشتنیمو بگم. دیدم یه جورایی نمیشه انگار...

راسش هتل کالیفرنیا تو یه دوره‌ایی خیلی باهاش زندگی می‌کردم. شده بود اب و نونم. اصلن رو تم آهنگش واسه خودم ترانه‌سرایی می‌کردم. اجرا مجدد آهنگ رو سالای ۸۰-۸۱ بود گمونم سی دیش اومده بود. به سنت دوستان قبل متن آهنگ رو میذارم. تداعی خاطره بشه. گمونم همه گوش دادیم. یه موقعی اپیدمی شده بود.

Hotel California


On a dark desert highway, cool wind in my hair
Warm smell of colitas, rising up through the air
Up ahead in the distance, I saw a shimmering light
My head grew heavy and my sight grew dim
I had to stop for the night

There she stood in the doorway;
I heard the mission bell
And I was thinking to myself,
'This could be Heaven or this could be Hell'
Then she lit up a candle and she showed me the way
There were voices down the corridor,
I thought I heard them say...

Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
Plenty of room at the Hotel California
Any time of year, you can find it here

Her mind is Tiffany-twisted, she got the Mercedes bends
She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends
How they dance in the courtyard, sweet summer sweat.
Some dance to remember, some dance to forget

So I called up the Captain,
'Please bring me my wine'
He said,'We haven't had that spirit here since nineteen sixty nine'
And still those voices are calling from far away,
Wake you up in the middle of the night
Just to hear them say...

Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
They livin' it up at the Hotel California
What a nice surprise, bring your alibis

Mirrors on the ceiling,
The pink champagne on ice
And she said 'We are all just prisoners here, of our own device'
And in the master's chambers,
They gathered for the feast
The stab it with their steely knives,
But they just can't kill the beast

Last thing I remember, I was
Running for the door
I had to find the passage back
To the place I was before
'Relax,'said the night man,
We are programmed to receive.
You can checkout any time you like,
but you can never leave!

*************************************************

هتل کالیفرنیا

 شعر از : گلن فرای

در یک بزرگراه ِ بیابانی ِ تاریک،  باد ِ سرد از میان ِ موهایم می گذشت

بوی ِ گرم ِ غنچه ی ماری جوآنا(1)، در هوا می پیچید

روبرویم در فاصله ی دور، نوری لرزان دیدم.

سرم سنگین شد و دیدم تیره و تار

باید منتظر ِ شب می شدم

او آنجا در آستانه ی در ایستاده بود;

با زنگوله ی رستوران

من با خودم فکر می کردم که

"اینجا جهنم است با بهشت"

بعد او شمعی روشن کرد و راه را به من نشان داد

صداهایی پایین ِ راهرو بود

فکر می کنم می گفتند...

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدید

جایی بسیار دوست داشتنی

با ظاهری بسیار دوست داشتنی

اتاقهای زیادی در هتل کالیفرنیا هست

هر زمانی از سال، می توانید اینجا جا پیدا کنید

 

ذهن ِ او محسور ِ جواهر فروشی ِ تیفانی است(2)

او مرسدس بنز دارد

او پسرهای زیبای زیادی در اطرافش دارد

که آنها را دوست می نامد

شیوه ی رقصیدن ِ آنها در حیاط... عرق ریزی ِ شیرین در تابستان...

برخی برای به یاد آوردن می رقصند و برخی برای فراموش کردن

 

من کاپیتان را صدا زدم و گفتم

"لطفا شراب ِ من رو بیار"

او گفت :" ما این قلم را

از 1969 اینجا نداشته ایم"(3)

و آن صداها هنوز از دور مرا صدا می زنند،

در نیمه شب بیدارم می کنند

تا فقط بگویند...

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدید

جایی بسیار دوست داشتنی

با ظاهری بسیار دوست داشتنی

اتاقهای زیادی در هتل کالیفرنیا هست

هر زمانی از سال، می توانید اینجا جا پیدا کنید

آنها در هتل کالیفرنیا به زندگی ِ خود ادامه می دهند

عجب غافلگیری ای!، بهانه های خود را آماده کنید(4)

 

آینه هایی روی سقف بود

و شامپاین ِ صورتی با یخ

او گفت :"ما همه اینجا

به روش ِ خودمان زندانی هستیم"

و در اتاق ِ رؤسا

آنها برای جشن دور ِ هم جمع شدند

با چاقوهای پولادی ِ خود به آن ضربه می زدند

ولی نمی توانستد آن هیولا را بکشند(5)

 

آخرین چیزی که به خاطر می آوردم این بود که

داشتم به سوی در فرار می کردم

باید راه برگشت را پیدا می کردم

به جایی که قبلا در آن بودم

مرد ِ شب گفت :"آرام باش

ما برای پذیرش برنامه ریزی شده ایم

تو هر وقت بخواهی می توانی به بیرون سری بزنی

ولی هیچ وقت نمی توانی اینجا را ترک کنی!"

(اینو از سارا شعر گرفتم که لطف کرده و لینک دانلودشم گذاشته. درباره گروه ایگلز عنوان گروه هم مطلب زیاده مثلاً سایت آفتاب مطلب خوبی داره با عنوان بررسی ترانه هتل کالیفرنیا. یا مطلبی با عنوان داستان یک ترانه هم اطلاعات خوبی درباره این ترانه و گروه داره از جمله اینکه ۱۰میلیون نسخه از این آهنگ در زمان ارائه در سال ۱۹۷۷ فروش داشته و برنده جایزه گرمی شده. 

................

روزای اولی که اومده بودم سروستان تو اتاق خفنی بودم که دست کمی از اتاقک زیر شیرونی سارا کرو نداشت با هم اتاقی‌هایی خفن. اون روزا خیلی حال میکردم با این آهنگ و هنوز هم. احتمالن کمیش مال جوجه غریبه بودنم بوده لابد...

بعدا‍ همه آهنگ‌های گروه رو تهیه کردم ولی به گمانم شاهکار گروه همین آهنگه . این آهنگ به دو شکل اجرا شده. اون کار دهه هفتادی سازش الکترنیکه .گیتارش. این جدیده اسپانیش. اون قدیمیه هم شنیدنش خالی از لطف نیست. عجب چیزی این دهه ۷۰. جنسش جنسه ها. چه موسیقی و چه فیلم. یه کالتیه  واسه خودش به قول علمای مطالعات فرهنگی.همین تموم شد استعدادم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 20:35  توسط کریم  | 

غروب آمد و

تو نیامدی

جوانان کوچه بازآمدند

با درد,شادی, غرور

و فکر فردای دیگر

و تو نیامدی.

به جستجو

هراسان و پرسان

رنجور و ناتوان

گشته ام

گشته ام

گشته ام...

از این همه گشتن و نجستن

سرگشته ام.

حالا هر غروب

انتظار آمدنت را به عبث نشسته ام.

 

رویاهایت را کجا دوره می کنی

در کدام دهلیز تنگ

در کدام بند

به کدامین جرم

رویاهایت را کجا دوره می کنی

کجا آرامیده ایی

کدام خاک,کدام خاک

صورتت را پوشانیده است

خدایا خدایا نهال‌های کوچک

بایست که بر بالند

و پیرانِ فرتوت بر خاک

چه می‌شود ما را

که نهال‌های مغرور بر خاک می‌شوند

و پیران فرتوت می‌کشند

 زندگی را

و گلوهامان را چنگ

امروز کجایی؟

حک شده بر پیکر خمیده تاریخ

کجا بیابمت...کجا بیابمت

در کدام سردخانه انجماد ذهن انسانی

پیکرهای انباشته،تلنبار

در وسعتی تنگ

چهرهایی که روزی

سراسر شادی بودند

سراسر لبخند

سراسر زندگی

چهرهای منجمد

چهره های مرگ

آه که این اشک را سر بازایستادن نیست

و کلمات در تلاشی نومید

سطری را به سطر دیگر پیوند می‌دهند

کلمات دروغ می‌گویند

فریبم می‌دهند

در پی آنند

که شوری بیافرینند

و یا احساس همدلی

تا همه چیز تمام شود

تا در تلاشی مذبوح

فراموشمان شود

افسوس که زندگی جز فراموشی چیزی نیست

تا رنج‌های عظیم

به خاطره‌ایی جذاب

برای شبی بلند و زمستانی

بدل گردد

گویی تقدیر ما اين است

گویی تقدیر ما این بود

برای شقایق‌های آرامیده در قطعه 302

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 15:27  توسط کریم  | 

یادی از دوستان دربند

دوستی می گفت دیشب,پریشب ها جوان های محله شان تا 4صب بزن و برقص راه انداخته بودند به بهانه جشن میلاد و این حرف ها.

گفتم: توی این دو ماه تنش زیادی بر جامعه و خصوصا شهر تهران وارد شده, این چیزها حکم بهانه ایی دارد برای تنفس.

گفت: حالا نه دیگر اینقدر. شورش را درآورده بودند. انگار نه انگار که همین دیروز بود که مردم را زدند و عده ایی را کشتند و ...

گفتم: فرسوده می شویم. و در نهایت تحلیل می رویم. این روزها حکم بازسازی را دارد. و البته این الان به ذهنم رسید که نمی توان به طور مداوم در وضعیت تهاجمی بود. 

گفت: اینقدر بی خیالی حال آدم را بهم می زند...

امروز توی اعتماد ملی مقاله ایی روشنگر از تئودور آدرنو به ترجمه فولادوند عزیز خواندم با عنوان تعهد که شاید پاسخی باشد بر این پرسش که چه باید کرد.شاید.از این لینک بخوانیدش


.........................................................

 

از این حال و هوا انگار رهایی نیست. کمی سخت است که بگوییم خوب دیگه چه خبر؟ انگار ناخواسته خودم هم دارم با آن دوستم همداستان می شوم. اما این دلیل نمی شود که این حال و هوای خودم را به همه تجویز و توصیه کنم.

احساس نگاه داشتن یک شعله است. گرچه شاید نور و گرمایش چندان روشنابخش و گرمی‌بخش نباشد. اما به هر حال بین یک آدم بدون شعله کوچک و آدم دارای شعله کوچک گزینه دومی لذت بخش یا معنادارتر باشد. احساس اینکه به چیزی پیوند داری.چیزی که تو را با کسان دیگر پیوند بزند.

......................................................

 

جنگ ها که در می گیرد. پس از ریختن خونها. پس برداشتن جراحت ها و پس از به اسارت رفتن عده ایی از جنگاوران. وقتی آتش جنگ موقتا زبانه هایش کمرنگ می شود. نوبت به التیام زخم‌ها می‌رسد. زخم اینروزهای ما عزیزان دربندیست که رنج حبس را به جای همه ما بر دوش می‌کشند.

آدم داخل اتوبوس که می‌شود یا مترو گاهی باخودش می‌گوید خوب من زمان زیادی را بروی صندلی نشسته‌ام حال اگر چند لحظه‌ایی جایم را به کس دیگری بدهم تا او هم در این واگنهای بسته و نفس‌های خسته لختی بنشیند بد نباشد. حال حکایت این عزیزان دربند است. آنروزها که شمارمان در فاصله میان میدان امام حسین تا آزادی از محاسبه خارج شده بود دست کم گواهیست که تعداد ما همین شمار دوستان دربند نبوده و نیست. حال اگر ما از سر ترس و احتیاط کاری یا گمنامی یا بخت‌یاری هم‌پایشان به بند نشده‌ایم یا بندها جای جملگی ما را نداشته‌اند و ناگزیر به سنت جامعه‌شناسی پوزیتیویست دوستان دست به نمونه‌گیری تصادفی زدند و جمعی از دوستان به بند شده‌اند جستجو برای راهی برای رهایشان به گمانم اولویت اینروزهاست.

چگونه؟ نمی‌دانم. به عبارتی راهی نیست. تنها می‌ماند آرزو و امید سلامتی ایشان و صبر خانواده‌هاشان و ما نیز در این میانه اوج همتمان همین که چند خطی را به یادشان بنویسیم.

که یادشان از یادمان نرود.

" زندان شب یلدا "

چند این شب و خاموشی؟ وقت است كه برخیزم
وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق بزن در من كز شعله نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر با خاك در آمیزم

چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه كه برخیزم

برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فروریزم

چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم

ای سایه ! سحرخیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

                                          هوشنگ ابتهاج

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 17:20  توسط کریم  | 

حکایت امید و یاس

حکایت یاس و امید روانتر و خوش‌خوان‌تر به نظر می‌آید، اما دلم نیامد. دلم نیامد که بگویم اینروزها یاس زورش بیشتر می‌چربد. این که می‌گویم دست من  {دکارتی}نیست.دست دلم است. اما خوب آبروداری کنیم و به روی خودمان نیاوریم بهتر است. یا به قول عطریانفر در آن دادگاه کذایی دو انگشتمان را بالا ببریم و بگویم :« افتخار می‌کنم که شکست خورده‌ام». آری به راستی افتخار می‌کنیم که شکست خورده‌ایی مغرور و سربلندیم تا اینکه پیروزی حقیر.

سوم خرداد بود به گمانم. یک روز بعد از انتخاب.سال 1376.ساعت ده و یازده صبح بود از پیش‌دانشگاهی زدم بیرون.دو ساعت آخر فیزیک داشتیم. آرام و قرار نداشتم. قید دو ساعت را زدم و راه افتادم سمت بازار. چراغ تاکسی‌ها و ماشین های دیگر از همان صبح روشن بود. انرژی جماعت آدم را در خود می‌بلعید. از کنار قلعه فلک الافلاک که به سان ناظری خاموش تکاپوی نسل‌های بسیاری را به خود دیده است گذشتم و نزدیک میدان شهدا دیدم همهمه‌ایی بر پاست. جماعت جملگی به شوق آمده بودند و هریک هیجان خود را به گونه‌ایی بروز می‌داد. جمعیتی در پیاده‌رو از زن و مرد ایستاده بودند و شعار می‌دادند...البته نه بر علیه فلان کس و یا بهمان کشور. مطلع همه شعارهایشان خاتمی بود. ناظمان دبیرستانمان هم آنجا بود، معلم پرورشی‌مان هم. مرد رنگ‌کاری با لباس کار اسپند دود را میان مردم می‌گرداند و  زنی ظرف نقلی را. از پایین خیابان به یکباره جمعیتی با پارچه نوشته‌ایی که حکایت از ظفر و پیروزی داشت به ما پیوستند. جوانان بر طاق ماشین‌ها شدند و خیابان یکسر در دود اسپند و نقل‌های که در آسمان پخش می‌شد و جوانان سرخوش محو شد.

…………………………….

دو خرداد سال 78 بود. ساعت نزدیک‌های ده بود. توی سرسرای دانشکده علوم دانشگاه چمران حمید و مهدی و رحمان داشتند می‌رفتند سر امتحان میان ترم ریاضی. بچه‌های انجمن سرگرم تدارک سخنرانی عطریانفر بودند. صدای ترانه یار دبستانی آنچنان در گوش و جان می‌پیچید آن روزها که هر کار کوچکی به مثابه امری قهرمانانه در نظر نمود می‌یافت. در هیجان یار دبستانی و ازدحام جمعیت خود را جلوی فضای سبز دانشکده تربیت بدنی دیدم. دانشجویان دسته دسته می‌آمدند و بر شیب فضای سبز می‌نشستند. دانشجویان علوم‌پزشکی هم که همسایه ما بودند سرودخوان به ما محلق شدند و هیجان به اوج رسید. سخنرانی آغاز شد و هنوز کلام سخنران گرم نشده بود که چند نفری با شعار مرگ بر منافق با لگد دو باند بلندگوی جمعیت را انداختند. جمعیت به سمت آنها یورش برد که به یکباره باران سنگ از آسمان نازل شد. دیدیم آنسوتر عده‌ایی با هیبت‌های مهیب با سنگ و چوب و چماق به جان دانشجویان افتادند.ولوله‌ایی در جعمیت افتاد و هرکس هراسان به گوشه‌ایی. عده‌ایی از همولایتی‌ها که توانا‌تر بودند سنگ‌پران به مقابله به مثل پرداختند. جمعیت پراکنده شد. یک ماه بعد شنیدیم که دانشجویان در کوی دانشگاه تهران از بالای بام به پایین افکنده شده‌اند و به فجیع‌ترین شکلی مورد هجوم و ضرب و شتم.

پنجاه روز پیش یا بیشتر موسوی در سالن والیبالی در خیابان حجاب سخنرانی داشت. مهراوه خبرش را به من داد به گمانم. سالن از ظهر پر شده بود. قرار بر این بود که ساعت 4سخنرانی باشد. جمعیت زیادی بیرون در ایستاده بودند.

جمعیت ایستاده بود

هلهله کنان

با دست‌بندهایی سبز

با قلب‌هایی سبزتر

و شکوفه لبخند بر لبانشان

زیرا که امید بود

زیرا که انسان به امید زنده است

زیرا ایمان داریم

که دیر یا زود

برف آب می‌شود

و شکوفه

پوست سرمازده را

خراش می‌دهد

و حضور بهار را

اعلام می‌نماید.

چهار ساعت از چهار بعدظهر هم گذشت. متینگ به کارناوالی از احساس سرزندگی و بودن تبدیل شد. ماشین‌ها بوق زنان و با دو انگشت برافراشته می‌گذشتند و جمعیت که حالا خیابان را به تسخیر خود درآورده بود با شادی از دل فریاد بر‌می‌آوردند.

ما خسته نبودیم

زیرا که امید با ما بود

زیرا که ما امید بودیم

از آن پس شب‌ها همه شب میدان ولیعصر تا پاسی از شب عرصه جوانان سرخوش بود که رژه می‌رفتند و سرود شادی ساز می‌کردند. روز موعود فرا رسید. دوشادوش کسان دیگر در صفی طویل که جملگی با ما همدل بودند ساعتی به انتظار ایستادیم تا با خودکار سبز مسرورانه تقدیر را رقم زنیم.

…………………………….

آن شب ما همه بیدار بودیم زیرا که می‌دانستیم که شیخی چهار سال پیش چرت صبحگاهیش همان شد که ورق بر زیانش برگشت. نخوابیدیم و ای کاش خوابیده بودیم. نخستین آمارها اعلام شد. و شد آنچه نمی‌بایست ‌شد. صبح دست و صورت نشسته به جلوی ستاد موسوی رفتیم. جمعی اندک و مایوس و بهت زده پیش از ما آنجا ایستاده بودند. پاسخی نیامد. به میدان ولیعصر سرازیر شدیم. جرقه‌ایی زده شد و شعله‌ایی برخاست در ساعت 8 صبح. «موسوی موسوی رای ما رو پس بگیر». سر و کله سیاهپوشانِ پلیس پیدا شد. جمعیت به سمت بلوار کشاورز کشیده شد. بغض‌ها ترکیده شد. چندین زن و مرد را دیدم که می‌گریستند. باتوم‌ها بر پهلوی مردم فرود آمد و شعارها بلند و بلندتر شد. شخصی که به گمان فرمانده نیروهای مستقر در آنجا بود سیلی محکمی بر گوشم نواخت و با همراهیانش دوان دوان دور شد. میدان ولیعصر که شب‌های قبل محل تجمع جوانان سرخوشِ سرود خوان بود بدل به محل تجمع جوانان عاصیِ معترض شد.

اعتراض‌ها بدل به رود عظیم آرام شد که در یک بعدظهر چند روز بعد جمعیتی عظیم چنان که از میدان امام حسین تا میدان آزادی را پوشانده بود را به خود دید و همگان از اینهمه انسجام و همدلی و پایمردی در شگفت ماندند. در گرمای طاقت‌فرسا ساعت‌ها آرام با انگشتانی برافراشته معترضان راهپیمایی نمودند.در سکوت. زن،مرد،پیر و خرد. سه و نیم از خانه بیرون زدم و دیدم چه بسیار کسان پیش از من به را افتاد‌ه‌اند و هنگام برگشت 11شب به خانه رسیدم. دیدن این همه جمعیت غرورآفرین بود. در میان راه دیدم که مردی از بالکن خانه‌اش قرآنی را گرفته است و گویی جملگی جمعیت از زیر آن رد می‌شوند.مثل زمان جنگ که رزمنده‌ها می‌گذشتند. پیرمرد و پیرزنی از بالکن خانه‌شان چنان دست تکان می‌دادند که گویی نوجوانی چهارده ساله. پرستاران و کارکنان درمانگاهی ابراز احساستشان مرا به یاد تصویری از زمان تظاهرات‌های پیش از انقلاب انداخت که در آن پرستاران برای تظاهرات کنندگان گل پرت کرده بودند.

سی خرداد و حوادث آن نیز که یادآور درد است و خون. به معترضان اجازه راهپیمایی داده نشد. همه راههای منتهی به انقلاب بسته بود. معترضین به خیابان‌های اطراف کشیده شدند. شعارها تندتر و تندتر شده بود. و شد آنچه که نمی‌بایست. آتش و خشم و خون. باتوم و دستبند و گلوله.

...از هر خون سبزه یی می‌روید از هر درد لبخنده‌ایی

چرا که شهید درختیست...(بهار دیگر،احمد شاملو،1334)

نداها و سهراب‌ها و زندانیان دربندی همچون محسن‌ها بر تارک سپیده درخشیدند. و اینگونه جنبش صاحب نماد شد و خراشی بر پیکر تاریخ کشیدیم. خطی که اعلام حضور ما را فریاد می‌زد.

...بگذار خون من بریزد و خلاء میان انسان‌ها را پر کند

بگذار خون ما بریزد

و آفتاب را به انسان‌های خواب آلوده ...

                                                                        پیوند دهد...(سمفونی تاریک،احمد شاملو)

نیمه‌های شب که برمی‌گشتم نیروهای پلیس و لباس شخصی‌های عزیز خسته و خراب از فعالیت روزانه‌شان بر چهار گوشه میدان انقلاب نشسته بودند. برادران لباس شخصی سوار بر اتوبوس‌های متعدد میدان را ترک می‌کردند. وقت شام بود و سربازان گرسنه با ولع غذاهای توزیعی را می‌بلعیدند. پارک دانشجو تبدیل به اتراق‌گاه پلیس و لباس شخص‌ها شده بود. در گوشه‌ایی چند تن از بردران لباس شخصی که به ظاهر مقام و مرتبه‌ایی داشتند حوداث روز را مرور می‌کردند و قهقه سر می‌دادند.

……………………………………….

 

امروز به گمان مراسم تحلیف رییس جمهور است در خانه ملت. از قضا یا به عمد مصادف شده است با سالگرد مشروطیت. حکایت جالبیست حکایت ما. از قضا در طول همه این سال‌های پس از دوران مشروطه شعارهای مطرح شده در این روزها بسیار نزدیک بود به خواست‌های مشروطه خواهان. پس از فراز و فرود بسیار در این روزها سخنانی بر زبان رانده شد که از حیث قرابت به گفتمان مشروطه خواهان نزدیک بود. بی‌سبب نبود که دایره اعتراضات به جد محدود شد به تهران. آنهم در بخش‌های خاصی از شهر که قدری آگاه‌تر بودند و محل تجمع دانشگاهها و مراکز عالی. دوستی از جنوب شهر تهران خبر می‌داد که این روزها آب از آب تکان نمی‌خورد. البته این به این معنا نیست که باخبران جملگی همین جماعتند. که جوشش و حضور مردم در شهرهای مختلف پیش از انتخابات نشان داد که دوستانِ همداستان بسیارند. خارج از مرکز معذوریت بسیار است. در هر حال پس از صد و اندی سال از صدور فرمان مشروطه که حاصل مترقیون و منورالفکرهای قاجاری بود رسیده‌ایم به نقطه‌ایی که برای ما شروع کار است و برای پیشینیان نقطه به ثمر رسیدن. به فرجام نرسیدن مشروطه نشان داد این نهال هنوز لاغر است و بایسته مواظبت و تیمار تا ستبر شود و به مرور بار گیرد.

باشد تا آن روز.

...روزی که کمترین سرود

                                         بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادری‌ست.

...

و من آن روز را انتظار می‌کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم.(افق روشن،احمد شاملو،1334)

o        بر خود لازم می‌دانم نکاتی چند را تذکر دهم.اگر سخن به درازا آمد بر من ببخشید که ناخواسته بود. پر حرفی را بگذارید به حساب روزهای غیبتم و گشودن سفره دلتنگی.شعرهای شاملو تلخیص شده است.

o        از طریق دوستمان مهراوه جویا شدم که غیب من سوال برانگیز شده است. هفته‌ایی می‌شود که ناخواسته درگیر تعمیرات خانه شده‌ام و تمام وقت و انرژی مرا گرفته است. اکنون که مجالی یافته‌ام مخابرات بی‌اطلاع خط تلفن را یکطرفه کرده است. مهراوه جسته و گریخته اخبار وبلاگ را می‌رساند. خوشحال شدم شنیدم افشین بعد مدتها دست به قلم شده است. اگر ننوشتن بیهوده نویسانی چون من مایه نوشتن دوستان کم کار شود که همین طریق پیشه می‌‌کنیم!

o        دست آخر این نوشته را تقدیم می‌کنم به محسن‌ها و مادرهایی که این روزها و شب‌ها را در چشم انتظاری، اضطراب و بی‌تابی می‌گذرانند.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 16:18  توسط کریم  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 22:51  توسط کریم  | 

آنچه در پی آمده پنج حکایت در باب کرامات شیخ است که پیش از این چهار دفتر آن به سمع و نظر رسیده و آن یکان آخر مرقومه ایست جدید و به قصد بستن این باب، غرض تجدید یادیست از روزگار گذشته.

 

حکایت یکان:قصه سه هزار و یک شب

آورد اند در سالیان پیش شیخی شرزه در مصاحبت ندیمان و مریدان در خانقاهی روزگار می گذارند. هنوز لختی از اسکان شیخ در خانقه مذبور برنگذشته بود که آوازه وی بر چین و ماچین بر رسیده بود. و هروز بر خیل مریدان وی افزون گشتی و هر دم در گوشه ایی جمعی بر وی حائل آمدی و پند برگرفتی.
شیخ از همه چیزی سخن بر زبان می راند و مریدان از هر کلام او از خود بیخود شدی جامه بر تن می دریدندی.
در این میان گاه شیخ در خلوت انس خود که دمادم با چای دارجلینگ یا احمد تی یا عجالتن این اواخر چای محسن همراه بود با مریدان نزدیک خویش آموزه های در پرده پوشیده ایی را بر زبان جاری می ساخت. و آن هیچ نبود الا عشق،یا به تعبیری زن ستاندن.مریدان دایره المعارف ها در این باب در محضر وی از بر کرده و باز گوش سخن بدادندی، گویی شیخ نامبردگان را هیپنوتیزم نموده بودی. و این حکایت سه هزار و یک شب روایت شد. بسیار در این میانه سخن رانده شد و ماحصل شیخی عذب ماند و جمع مریدانی نیز عذب.
و حکایت همچنان در میانه است

 

 

 

حکایت دویم: شیخ شب زی و جوانک کرجی

شبی شیخ شب زی ما در بارگاه خود لم داده ندیمان یکایک هریک وی را فرمانی می برند و جمعی نیز از دور و نزدیک به زیارت وی آمده بودندی تا ایشان را پندهی دهد.
در این میانه بانگی برخاست که یا شیخ جوانکی با موهای معجد رخصت دیدار دارد. شیخ که اندر احوالات عرفانی بود و با موبایل خود ور می رفت، لختی درنگ کرد و گفت بگو بیاید.
جوانک با شلواریی سرمه ایی و تی شرتی سرمه ایی (امر مشتبه نگردد) بر آستانه در ظاهر شد. یکی از مریدان بانگ زد گستاخت ترم اولی هستی. شیخ ما که پزشک عمومی نیست سرت را پایین انداخته، آمده ایی.

جوانک گفت: هفت هشت رشته ایی عوض کردم اکنون آمده ام تا شیخ مرا پندی دهد تا دیگر هوس تغییر رشته بر من مستولی نشود.

شیخ که در این قسمت از سریال در حاشیه بود به ناگاه همچون خورشید پشت ابر از پرده درآمد و گفت: جوانک آپدیت جدید ای وی جی را داری .

جوانک گفت: نه.

شیخ فرمود: خوب من فردا 12 ظهر که بیدار شدم و به مکتب ضرابخانه شدم برایت می گیرم.

جوانک گفت: چه ربطی داشت.

شیخ گفت: در این سکانس تو باید موی از سر برکنی و جامه بردری و تا کرج روی دست راه بروی.

جوانک گستاخ گفت:(این قسمت را می بایست از طریق پاد کست به سمع می رساندم که امکانات نیست)یا شیخ(به نحو لوسی).

شیخ گفت:بیا این ویندوز میme را بگیر جای ویستایت بذار فوق العاده خرکیست.

این سریال به تصمیم کارگردان و به جهت احترام به شعور مخاطب دارای پایان باز است. لذا از هموطنان عزیز تقاضا می شود با حدس زدن پایان آن با ما در این عمل خداپسندانه شریک شوند

 

 

 

حکایت سیم:مشتی عارف باش

روزی با شیخ شرزه مان در باغ شهری در حوالی سید خندان بودمی. در این میان شیخ از احوالات روزگار سخن بسیار راندی. گفتمی یا شیخ مرا پندی ده که چراغ راه نموده، راه از چاه باز شناسم. شیخ شرزه ما اندکی تامل کرد.چندان که گویی از این جهان فارغ شدی. کیف پر از دی وی دی و نرم افزارش را جابجا نمودی و رو در من نهادی و گفت: مشتی عارف باش

از خود بیخود شدمی. سر در خیابان نهادمی و مو برکندمی و سر از پل سید خندان درآوردمی. در خودرویی بنشستمی و از خدمت شیخ جستمی.

 

 

حکایت چهارم:اندر کرامات شیخ دیجیتال ما

راست است که اول بار شیوخ قم از طریق کامپیوتر به دنیای مجازی وصل شدند. و آورده اند که انگشت حیرت به دهان، نظاره گر این بی کرانه مجازی شدند. راستش بقیه داستان را نمی دانم. در حقیقت بقیه داستان از جایی شروع می شود که شیخ شوریده ما وارد داستان می شود.۵ سالی می شود که این شیخ شوریده که اکنون متخلص به شیخ دیجیتال است در نظرگاه ما عیان شده است و مریدان بسیار وی را برگرفته اند. آنچه در ذیل می آید حکایتیست در باب بزرگی و افتادگی  شیخ .                            

  آورده اند که  روزی شیخ شوریده ما با جمع همراهان از کوچه ایی دیجیتال برمی گذشتی، زیبارویی بر بالای بام رشک بردی بر شیخ و خیل همراهان، چندین  ویروس بروی حواله کردی.در این میان شیخ لحظه ایی هنگ بکردی،جمع یاران نعره برآوردی و قصد زیبارو بکردی. شیخ ما فرمود شکر که مر مرا مستوجب تروجان بودی اکنون به ویروس نیوفولدری بسنده شد. حلقه یاران نعره برآوردندی. موی از سر بکندی.

در این میان رندی از میان حلقه یاران گفت: یا شیخ طرف کیس بدی نیست.امر کن پا پیش بگذاریم. شیخ ما تا این سخن بشنید دو پا داشت دو پای دیگر قرض کردی و از کوچه دیجیتال سر به کوههای البرز و از آن پس به طبرستان نهادی. رند گفت: بابا طرف اینکاره نیست، ملت رو گذاشته سر کار.

 

 

حکایت پنجم: ما و شیخ وبلاگ نشین؛ حکایت آخر

 

از آن زمان که شیخ ما حلقه مریدان وی را در بر بگرفتی و نعره ها برآوردی بسیار بگذشته است. دیگر نه شیخ را آن یال و گوپال است که آوازه اش در خانقاه سروستان بود و نه بر تن مریدان پشم و پیله‌ایی مانده.

ایشان هر دو به گوشه ایی خزیده و در طلب خنکای سایه‌ایی و جرعه آبی گوارا.

خانقاه سروستان در سکوت است و از آن پس کسی به بزرگی شیخ ما بر خود ندید. عموجان آخرین بازمانده عصر طلایی خانقاه سخنان شیخ را با قدری تاملات خود در هم آمیخته به خورد جوانکان تازه دانشجو می‌دهد و آنان نیز خنده‌ایی از سر تمسخر به وی تحویل.

شیخ ما وادی دیجیتال برگزیده و سفره اندرزنامه خود در این جهان مجاز بگشوده است. مریدان که در فقدان شیخ بی‌تابند دمادم با پست و کامنت حدیث بی‌قراری خود باز می‌گویند. البت گاه با تاخیر.

دلبرکان مکتب ضرابخانه هر روز آپ دیت تر می‌شوند و ما را دریغ که شیخ را از این جماعت نصیبی نیست و خود نیز. شیخ از دیده‌ها غایب است و بر همه ناظر. کسی چه می‌داند.در طبرستان شاید گشایشی شده و از نعمت زیبارویان پیام نوری حظ بصر می‌برد. خاصه آنکه بر طبق قانون نسبیت انیشتن دختر را هر چه کم مایه‌تر خوش بر و رو تر. تفاوت میان دانشگاه آزاد و ملی از همین قسم است.

حکایت کوتاه می‌کنم و غرض از این زیاده‌گویی یادی از روزگاران درگذشته و چشمی به روزگار پیش رو بود. شیخ و مکتب دیجیتال همچنان برپا و حکایت کج دار و مریز همچنان باقی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 1:5  توسط کریم  | 

در باب آداب فروتنی

جدال دو اهل قلم زمینه مناسبی فراهم آورد تا دوستان هر یک نظری در اینباره دهند. اما همانگونه که دوست دیر رسیده‌مان مجید گفت، این بحث به چیزی فراتر از یک کامنت نیاز دارد.

سخنان این هر دو (دولت‌آبادی و سروش) را پیرامون موضوع منازعه خواندیم یا به احتمال جملگی خوانده‌ایم. یکسو خالق رمان کلیدر است و سوی دیگر شارح اندیشه مدارا. فیلسوفی که سری در احوال مولانا دارد و سری و دلبستگی به اندیشه های پوپر یا پاپر در باب آزادی و جامعه باز. تنها به صفت فیلسوفیش نیست که ما و کسان دیگر به وی توجه دارند، بلکه اندیشه‌های سیاسی و به عبارتی موضع‌گیری‌های سیاسی وی درباره جامعه نیز از دلایل جدی گره‌خوردگی سروش به جامعه دانشجویی بخصوص در سنوات پیشین است.

 

سروش قدری فیلسوف شفاهی است، (گفتم قدری نه جملگی) و سخنرانی بسیار دارد. که توزیع و تکثیر نیز گردیده. از این منظر با مرحومین شریعتی و فردید هم داستان است. شاید به سبب گرمی خطابه گویی های این سه باشد. چیزی که در هر سه مشترک است و معروف. قابلیتی که هرکسی دارای آن نیست و خود قابلیتی خاص است و مخصوص طبع روان.

 

من نیز اول بار شیفته کلام وی شدم. صدایش گیرایی خاصی داشت که در جان می‌نشست. موضوع سخن وی نیز درباره مرگ بود، در مراسمی که به خاطر فوت پدر عبدی بر پا شده بود. سی دی سخنرانی‌های وی دست به دست می‌شد در دوره هیجان و اضطراب سال های 76،77 و 78 و بسیار در میان دانشجویان دارای هواخواه و چه بسا بسیار پیش از آن. دورانی که آرمان‌هایمان را لابلای سخنان اینان جستجو می‌کردیم. نوشته‌هایشان را دست به دست می‌کردیم. چه شب‌هایی که درباره ایده‌هایشان تا دم صبح بحث نکردیم.

 

چرخ گردون به هر حال در این حیات سی ساله انقلاب بر مراد بسیار کسان نچرخیده. بسیار کسان بی‌آنکه جرمشان دریابیده شود به تیغ کین مومنان در خون خود غلطیدند و کار تا آنجا بالا گرفت که سایه وار در کنار دیوار به آواز مسلسل همچون ساقه های نازک شقایق شکستند و بر سینه خاک غلطیدند، بی‌آنکه محکمه ایی در کار باشد و جرمی به اثبات رسیده باشد. بی‌هیچ ترحمی. جانشان ستانده شد و در میان غریو الله اکبر و باران گلوله و خمپاره دفتر زندگیشان بسته شد. از بخت یاری اینان جسدهاشان نیز که نه به طریق مسلمانی و با غسل میت احترام که گله وار در کانال‌هایی در خاوران تهران انداخته شده نیز از آسایش محروم است. دیگر سو کسانی را می‌بینم که سالیان سال بی‌هیچ اثبات جرمی در بند پوسیدند. یا به خاطر فریاد آزادیشان دیر زمانیست که پشت میله های زندان درمانده‌اند. به یاد آرید دانشجویان دربند را می‌گویم.

کسان دیگری که در روز مراد در ابتدای انقلاب چرخ این مملکت را در دست گرفتند و کوشیدند، از جان و دل. صادقانه. دست آخر پاداششان محرومیت از هر گونه فعالیت سیاسی شد. زندان شد. رد صلاحیت شد. و حتی اجازه نمی‌یابند در سالروز مرگ بازرگان فاتحه‌ایی بخوانند. دفتر باز است و مثال بیشمار بر رنجی که بر اعضای کانون نویسندگان رفت. قتل‌های زنجیره ایی هنوز آنقدر از زمانش نگذشته که از حافظه ناتاریخی مان پاک شود.

 

این همه مثال آوردم تا از میزان رنجی که بر کسان بیشمار رفته است شاهد آورم. که ما خود نیز همه لحظه هامان در ملال کوتاه قامتان کم بینش به تباهی می رود و این خود رنج اندکی نیست.

 

حال باز به فیلسوف عزیز قصه باز می‌گردم. وی پس از انقلاب با اتمام تحصیل به شغلی دولتی روی‌آورده و به زعم خود در کار تلاش برای بازگشایی دانشگاهها همت گماشته است. از در مخالفت با رویه آنجا کنار کشید و از آن پس یک چند سالی به تدریس و تشریح پرداخته و در حلقه کیان نظر ورزی نموده است. در همین ایام سخنان انتقادی وی نشتری شد بر جان جریان محافظه کار حاکم.تلاطمات سیاسی که شاخصه کشور ما شده است در روزگاری عرصه را بروی تنگ آورد و وی پس چند برخورد با گروههای متنسب به گروه فشار  و ممنوعیت تدریس و مشکلاتی که برای وی در سخنرانی‌های انتقادیش بوجود آمد به ناچار به اشتیاق دانشگاههای فرنگ پاسخ گفت و جریان نظرورزی خود را آن سوی آب‌ها اغلب در مصاحبت انجمن اسلامی دانشجویان خارج از کشور پی گرفت. به فضل دانش خود هر کجا که رفته بر صدر نشسته و قدر دیده است و کرسی و بازار نظرورزیش در جمع مریدان گرم بوده و هست. در این میان در باب روشنفکری دینی دست و پنجه نرم نموده و تزهای ارائه داده است که در میان اهل نظر به بحث گذاشته شده است.

 

از باب اندیشه و اندیشیدگی وی مرا بحثی نیست، که من نه تخصص و اجتهادی در این باب دارم و صاحب‌نظر، تنها می‌ماند حسرتی ناشی از دلبستگی که گاهی پیش مي‌آید. اینکه کسی در میانه هیاهو بر جایگاهی بنشانی که اینگونه سخن گفتن و سخن شنیدن از وی برایت گران آید. درشت‌گویی در طریقت پاکبازان نبوده و نیست.

در مقام مجلس سخن خود به مولوی و شمس و قمار عاشقانه مزین ساختن و در تنگنا به شیوه مربیان کم مایه فوتبال و بل بسیار بدتر  و سخیف تر سخن گفتن. با خود می‌پندارم که هر که سخن بزرگان در جان وی اثر بخشید توان درشت گویی و دشنام در وی نماند. خاصه آنکه هم پیاله مولانا و شمس گردی و سودای معرفت اندیشی دینی و غیر دینی داشته باشی. که هیچ معرفتی کسی را مجاز نساخته که در پاسخ به سخنان تحریک آمیز، دروغ و یا حتی دشنام دیگری اینگونه افسار زبان از دست بدهی و از کیلومترها آنسوتر اینگونه برافروخته جواب دهی.

در مناظره از کوره در رفتن ادم کم طاقت عجیب نیست. اما در انشاء و نامه نگاری بدلیل فرصت تامل آنقدر مجال هست تا با بزرگ منشی خطای دیگری را تذکر داده و طریق بزرگی و مروت به ایشان بیاموزی. که در این فقره من خود بسیار از شیخ شرزه خودمان آموخته ام گرچه آنقدر شاگرد خوبی نبوده‌ام که به وقت به کار گیرم. بسیار وقت‌ها بر شیخ درشتی کرده‌ام و در مقابل هیچ ندیدم الا طریق روا داری و مروت. بسیار زمانها بی‌خردی خود به رخ کشیده در موضوعاتی که کمترین دانش از آن داشته ام اظهار فضل نموده‌ام و وی بی‌هیچ ترش رویی طریق صواب را بر من معلوم داشته است. شعله های آتش نادانیم را با آب دانایش خاموش ساخته و هیچ ندیدم رگ غیرتش با دلیل و بی‌دلیل یا در میانه بحثی داغ از کوره در رود. آری شیخ ما طریق میانه داری و آداب بحث را بر من و دیگر مریدان آشکار ساخت.

قصدم دفاع از پیر ادبیات از اهالی غاری در دولت آباد نبود که آنچه وی بدان اشاره داشته است گوشه بغضیست که در این سالیان گذشته در حق اهل قلم و منجمله خود سروش رفته است. حکایت آن سالهای تاریک که همچنان سایه ظلمتش مستدام است بسیار رنج‌آور تر از آنچه است که وی بدان اشاره نموده است. میزان رنج‌ها به سان کوه یخیست که تنها اندکی از آن هویداست و مابقی در زیر آب پنهان. آنچه از این رنج ها هویداست چهره سیلی خورده یک ملت است و آنچه ناپیدا درون رنجور و بیمارش.

ختم کلام را با سخنی از خالق فیلم جنگ‌ ستارگان جورج لوکاس به پایان می‌برم " مواظب باشیم معلم خوبی باشیم زیرا که چشمهای بسیاری ما را می‌بینند".

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:14  توسط کریم  | 

ما گناه داریم


ما اینجا داریم له می شویم

ما دچار احساس له شدگی هستیم

و البته از طریق حکمت شادان

بر این له شدگی لبخند می زنیم

ما گناه داریم

چون خیلی هم زنده نمی مانیم

خیلی هم چیز زیادی نمی خواهیم

ما گاهی بدجوری اخساس خفگی بهمان دست می دهد

آسم هم نداریم

ما گاهی دلمان می گیرد

راستش اخیران دست به فحشمان هم خوب شده

ما به جای سیگار کشیدن و تف انداختن فحش می دهیم

ما از طریق حکمت شادان کماکان حفظ روحیه میکنیم

ما اخیران احساس به گروگان گرفته شدن بهمان دست داده

ما می خواهیم آدم معمولی باشیم مثل توی فیلم ها

اما این روزها آدم معمولی هم کم پیدا می شود

ما دچار شادخواری مفرط شده ایم از بس چایی تلخ خورده ایم

ما زیر سبیلمان که دندانمان باشد زرد شده از فرط شادخواری

ما همه تبدیل به حکمت دان شده ایم

اما در حکمت کار خود مانده ایم

ما گناه داریم

ما که تقصیری نداریم

ما که از اول نبودیم

بعدش آمدیم، اولش کسان دیگری بودند

ما بعدش رسیدیم، ما که تقصیری نداریم

کسی که از ما نپرسید

حالا که ما دیر آمده‌ایم تقصیر ما چیست

ما گناه داریم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 0:50  توسط کریم  | 

جمعه ساعت هشت صبح

سایه ام را با تیر می زنم

وقتی که به ردیف، کنار سایه‌های دیگر ایستاده است

شاید اثر نکند... نه

به دارش میکشم

در ساعت هشت صبح

فرصت گریستن هم بهش نمی دهم

به دارش میکشم

در روز جمعه، ساعت هشت صبح

ریشه ام را با تبر

نه شاید اثر نکند

 با اره برقی

حتماً اثر می کند

میخواهم صدای فرو افتادنم را بشنوم

و قهقه اره بدست را

تا کسی بی دلیل بر من دخیل نبندد

تا راه گمراهی بسته شود

شاید راهی به ضریح باز شود

ناخن هایم را با انبر می کنم

با زجه و درد

و خونی که بر آن آماس بسته است

آنقدر اینکار را ادامه می‌دهم که همه داستان آفرینش یادم بیاید

چه آنچه گفته شده

چه آنچه گفته خواهد شد

سینه ام را می‌شکافم

و قلبم را که همچون بچه گنجشکی کوچک

که از مادر جدا مانده

 و از هراس کودکی تخس

که هوس کندن سر وی را کرده

بر خود می‌لرزد

با دشنه ایی در می‌آورم

دشنه ایی از جنس دشنه هایی

که نامرد در تاریکی از پشت قلبی را بدان درهم می‌درد

و از آن پس

یازده بار ... یازده بار نیش دشنه ام را در آن فرو می کنم

یازده بار

دو کاسه چشمم را با انگشتهای بی ناخنم

و فشار شان می‌دهم

تا صدای لهیدگیشان

مثل صدای زنگ در گوشم بپیچد و بپیچد و بپیچد

و مرا ببرد تا جایی حوالی کویر

آه ای تاریخ شکوهمند حماسه و دلیری

آه ای تاریخ... ای تاریخ

ای که دیروز مرا به امروزم پیوند زدی

و از میان زباله های ذهنم

حماسه ایی آفریدی

نه... نشد ...اینبار هم نشد

دفعه بعد می بایست که خود را و همگنان دیگر را

از دامنه ایی به سراشیب دره پرتاب کنم

آنقدر که فرصت مرور خاطراتمان برایمان باشد

تقدیر شاعر این است

تقدیر این است

...

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:12  توسط کریم  | 

گزارشی از وضعیت نمایشگاه کتاب ایران

امروز یک تک پا رفتم نمایشگاه. به ضرورتی. به قول یکی از دوستان خر خر رو میخورد. ورودی متروی شهید بهشتی لبریز از مشتاقان کتاب بود. دریغ از یک کتاب بدست. کما فی سابق ملت بروی چمن و بوته بیتوته کرده بودند. در میانه راه بازار داغ بستنی و همبرگر تنوری از رونق خاصی برخوردار بود. جلوتر هیبت سازه ایی نیمه کاره که با پوششی بد رنگ سعی در پوشاندن زشتیش شده بود هویدا شد.

غرقه ناشران داخلی همانقدر فشرده و خفه کننده که اتوبوس های خط واحد. آن بالا اوضاع ناشران خارجی بهتر بود. اما تعدادشان قلیلو در این نیان سهم علوم انسانی اندک. در همانجا سرای اهل قلمی برپا بود که در آن لحظه که من رفتم چیزی شبیه روضه خوانی برپا بود. آنسوتر برادر چه از دور خودنمایی می کرد. نزدیک که رفتم برادر چه بود که تزئین کننده تقویم دیواری شده بود. غرفه هم غرفه دوستی ایران-امریکای لاتین و مجریان هم دوستان پی جوی توریسم . جلوتر غرفه ایی به نام حزب الله بر پا بود. تصویری از رییسشان با ان کله گنده و تنومند و چند ماکت احمقانه همه دارایی حزب الله و حماس و غیرو بود و چه اندک بود و بی مایه و بی مناسبت.

تک و توک ناشر خارجی که زیبارویی در ان لانه داشت که البته از نوع وطنی اش بود از دیدنی های آن حوالی بود.

هوس سر زدن به ناشران عمومی را نتوانستم از خود دور کنم چونان که هوس های دیگر پس در پی ناشران عمومی سرازیر شدم. آنچه بدیدمی همه شگفتی بود. چندان که هیچ مجال نزدیک شدن به غرفه ها نبود. هر چه چشم انداختم نام آشنایی ندیدم. در کثرت ناشران دینی و تبلیغی در شگفت ماندم . البته که کثرت ایشان مایه فخر ام القرا اسلام می باشد.

خلاصه جستجو بی حاصل و من هم کم طاقت. قصد سرای دیگر کردم که کثرت جمعیت مرا منصرف ساخت همچون کسان دیگر با دستی خالی روانه کابین های تنگ مترو شدم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:30  توسط کریم  | 

بیتوته‌ء کوتاهی است جهان
در فاصله‌ء گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی برمی‌آید
و روز
شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست
آه، پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی

درختان
جهل معصیت‌بار نیاکانند
و نسیم
وسوسه‌ای است نابکار
مهتاب پاییزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلاید

چیزی بگوی، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
هر دریچه‌ء نغز
بر چشم‌انداز عقوبتی می‌گشاید
عشق
رطوبت چندش‌انگیز پلشتی است
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشت خویش
گریه ساز کنی
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی
هرچه باشد

چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگواران ژولیده آبروی جهانند

عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندترانند

خامش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چیزی بگوی

....................................................................

اگر فریادم را نمی شنوید از بی هوشیتان است

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:31  توسط کریم  | 

احمدی نژاد و پرولتاریای نگون بخت؛ در جستجوی وعده‌های از دست رفته

مادرم قدیما می‌گفت فصل بهار، سیاه فصل است. یعنی اینکه در این فصل خبری از میوه نیست.حداقل در دو ماه اول. ولی اینروزها به مدد اقتصاد جهانی ما و در قالب مبادلات بشر دوستانه با قاره سیاه و سبز این معضل هم حل شده است. سیب‌های سبز چشمک می‌زنند، به فروشنده که آشنایی مختصرص با هم داریم می‌گویم چند؟ می گوید 3تومن. می‌گویم مال کجاست.می‌گوید فرانسه. خوشحال شدم که در کنار تفال و توتال به لطف دولت خدمتگزار از سیب سبز فوقانسوی هم بی‌بهره نمانده‌ایم.کنارش پرتغال‌های یک دست که از لحاظ فرم و اندازه دست کمی از تولیدات ماشینی مدرن ندارند چشمک می‌زنند. می‌گویم چند می‌گوید 2تومن. از کجا تشریف آورده اند؟ از مصر . تامسون و معمولی. زن مسنی که می‌پرسد این آلوهای سیاه یکدست چند؟ می‌گوید 6تومن . خارجیه. داخل ظرف‌های کوچکی انگورهای زیبایی خود نمایی می کنند که فی آنها 5تومن است. و...

زمان جنگ و آن حوالی یادم می‌آید پنیر کم بود و پنیر دانمارکی پر رونق. به هر حال در سال‌های پس از جنگ علیرغم همه انتقادها به نوسازی و بازسازی دست کم در حال حاضر خوشمزه یا بی مزه پنیر کاله و کالبر و پگاه و دامداران و... فراوان است. میوه اما حکایت دیگریست. شمال و جنوب و غرب و شرق دست کم به قدر کفایت میوه بود؟؟ از آن سو در برخی شهرها سیب زمینی انبار شده و مانده به رایگان توزیع می گردد.

سخن کوتاه کماکان در مدیریت سیب و سیب زمینی مانده‌ایم.

اما حکایت دیگر حکایت رویاهای بر باد رفته‌ایست که سخن از برابری می‌راند و در فردای پیروزی انقلاب بر آن بود که دنیا و آخرت ملت را تامین نماید.

حال کارگران پیشرو انقلاب که دانسته و نادانسته در پاسخ به نطق‌های آتشین دوستان چپ و ملایان برافروخته دست از کار می‌کشیدند وضعیتشان به سختی می‌گذرد.

از کارگران نیشکر هفت تپه می گویم و از کارگران جهنم عسلویه.

و نیز معلمان . و بقیه جیره بگیران مملکت.

البته در این میانه دوستان رفیقمان افشین عهده‌دار تجارت‌اند و از پرتغال اسرائیلی هم دریغ نمی کنند. و مدام نگران اصول اصولگراییشانند.

بیژامه ملت از کمرگاه پاییین کشیده شده و عورت به در افتاده و دوستان به ضرب طلای سیاه و سفید و قرمز و خلاصه از همه رنگش سوار بر گرده خم شده جماعت دستی بر محاسن کشیده و از حفظ آرمان سخن می‌رانند.

جالب آنکه دوستی از دوستان خودشان پرده می‌درد و از حاکمیت قله‌های معنویت بر قله‌های ثروت سخن می‌راند.

در این میان حکایت محمود هم به طنزی تلخ می‌ماند. چندان که بیخ گلویت را آزار می‌دهد و چیزی تلخیش را نمی‌کاهد مگر این قزره‌های ریز و درشت باران و این نعره‌های رعد و برق که نمی‌توان زیر چکه چکه هایش بی طراوت ماند.

به گمان من گناه بر مردمان نیست. آنها را چه میانه با ماکیاول و نظریه هایش. آنها فقط می‌خواهند زندگی که نه زنده بمانند.

آنچه چه می‌دانند که به قول گرامشی حکومت چگونه از طریق به دست گرفتن دولت و اعمال نفوذ سرکوبگرانه بر مدارس، رسانه‌ها و دیگر نهادهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی اقتدار هژمونیک خود را هم از طریق نهادهای مدنی و هم از طریق سرکوب نطامی حاکم می‌کنند.

سخن شیخ درست است که در این مملکت 100000نفر اندیشه‌مند موجودند و لاغیر. به گمان من همین 100000تا هم رقم زیادیست.

احساس غرق شدن در لجن آرمانها و توهمات  انقلابی که در قالب ایدئولوژی حتی در ناخودآگاه ما هم حضور دارند و همچون سایه که چه بسا جلوتر از سایه ما حرکت می‌کند، چه می‌شود کرد؟

سوال بی‌پاسخ است و شاید نخ نما. اما کلیشه ها همواره منبع نوآوری هم بوده‌اند.

آن چیزی که من درک می‌کنم اینکه در ساخت کلی آن میل به مدرنیته و نظم دیده نمی‌شود. میل به حرکت. و حرکتی هم اگر هست درهم برهم و بی‌هدف. اگر غایت مدرنیته تسلط بر طبیعت بود غایت ما نامعلوم است . شاید از دید حاکمان ایده ظهور باشد. نمیدانم در نزد خودشان تا چه حد به این ایده باور داشته باشند، اما دست کم تا حال که بر مبنای آن هر ایده مخالف دیگر از از ریشه قلع و قم کرده‌اند.

هیچ صدایی به گوش نمیرسد الا صدایی که دارد به جای شما حرف می‌زند، فکر می‌کند و تصمیم می‌گیرد.

حرف زیاد دارم انقدر که نمی توانم منسجمش کنم. آنقدر که بغزم بگیرد. من از تیپ شیخ نیستم که به کناری بنشینم و گذر عمر ببینم.

اگر هم حرفش را زده ام ادا بوده. سعی در فراموشی سایه ایی که فراموش نمی‌شود. راستش هزار راه هست که خوش باشی. اما همین بیراه مرا به خود مشغول داشته.

به نوشته‌های دوستی فکر می‌کنم که نوشته بود:

«کسانی با چراغ آنسوی جاده در تاریکی ایستاده‌اند.»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 18:50  توسط کریم  | 

پلان 1: سال سال صرفه جویی است. این را من نمی گویم. سالی که مانند 7گاو لاغر یوارسیف دوست کارگردانمان آقای سلحشور اوضاع قمر بروی عقرب است. به قول دوست مشترک دیگرمان پیمان یوسفی نشون به اون نشون که دست خطی از مدیر آب منطقه ما مرقوم شده بود که بدلیل خشک سالی و کمبود آب کم مصرف کنید(دلیل خشکسالی بود و کم آبی که به قرینه یعنی در سالی که سرو کله گاوهای چاق آمد خیلی به اصلاح نیازی نیست).

پلان 2: سالیان سال بود که هر سالی مزین بود به نام یک حیوان تا آنکه بعد از عوض شدن میدان فوزیه به امام حسین و روزولت به طالقانی و  ثریا به سمیه و... دوستان کسر شان دیدند که سالشان خوک نام بگیرد و موش و مار

چند سالی دست به دامن امامان شدند و گفتیم لابد این 12تا به جای آن 12تا.

دیدم نه کودنیشان دست کم تا این حد نیست و امسال بزنگاه بامزه ایی است. چندین و چند سال است که من بهار به این پر بارنی ندیدم و پر نعمتی.

آقای و خانم  گاو گویا از اینکه از قضا سال آنها که هر 12سال یکبار قرعه به نامشان می خورد به نام سال اصلاح مصرف و صرفه جویی رقم خورده قدری دلخور شده اند و امروز که 19 از اردیبهشت گذشته ول کن نیستند و مدام یا ابر است و یا باران که معلوم شود دود از منده آقا و خانم گاو بلند می شود و بی حکمت نیست که سال را به نام این عزیزان مزین کرده اند.

خلاصه کلام اینکه امروز بعد از مدت ها صدای ممتد رعد و برق های را شنیدم که در ایام خردی بسیار مرسوم بود و پس از آن صدای ریزش باران بر نورگیر خانه که خواب را بسیار دلپذیر می خواست.

پس کلاه به احترام آقا و خانم گاو بر می داریم


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 0:25  توسط کریم  | 

خبر داغ است و بالیوودی, می گوید نه پس بقیه ماجرا را بخوانید

دوست شخیصمان کلاک عزیز در یک اتفاق بالیوودی ازدواج هالیوودی انجام داد

به گزارش عمو جان از پایگاه اینترنتی سروستان به نقل از یک منبع آگاه, کلاکی شخصیت آشنای کالچرال استادی موفق به ازدواج با یک خانم دکتر شد

نامبرده که در اقدامات پیشین خود برای دلبربایی تنی چند از اساتید و خانم دکترها نتوانست به مقصود برسد, سرانجام به نیت خود جامه عمل پوشید

عمو جان به نقل از منبع آگاه اظهار نمود کلاک که در حال عبور از خیابان فاطمی بود با اتومبیل (مرسدس) خانم دکتری تصادف نمود.

شاهدان ماوقع اظهار داشته اند که کلاکی به اتومبیل خورده است نه اتوموبیل به کلاکی.

در نتیجه دوست ما جراحتی برداشته و به جوی آب می افتد. در ادامه این صحنه های بالیوودی خانم دکتر کلاک ما را به درمانگاه می رساند و خوشبختانه جراحت سطحی بوده است. در این گیر و دار کلاکی به طریقی که اطلاعی از آن در دست نیست خانم دکتر را نه یک دل که صد دل عاشق خود می نماید. ماحصل دلبستن این دو مرغ عشق است.

خبرهای رسیده حکایت از آن دارد که پدر خانم دکتر صاحب یک بلوک 36درصدی به مبلغ 136میلیارد تومان از فولاد اصفهان یا خوزستان است. البته با توجه به افت سهام خبرها حاکی از آن است که پدر عروس دل و دماغ چندانی ندارد. ضمنا وی در هر اتخاذ ترتیباتی برای استعفا کلاک از ارتش و استخدام وی در وزارت صنایع است.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:57  توسط کریم  | 

زندگی خوابیست یا رویایی

یا چیزی میانه فرو بردن دود غلیظ سیگاری و واپس زدن ته مانده آن

یا چیزی شبیه لغزش یک قطره از روی یک برگ

و سقوط در انزوای عدم

به قول شاعر آه

فرصت یگانه زیستن و از آن پس دم فرو بستن

و به انکار

مثنوی هفتاد من نوشتن

که در هیات بامبوی آفریقایی یا وزغی زهرآلود در حاشیه آمازون

 دوباره خواهم بالید

یا نعشه سرزمین شیر و عسل شدن

و عمری با طلسم گناه

 رو گرفتن از همه چیزی

و صلیب وحشت بر پشت کشیدن

و حتی لذت یک قهقه مستانه از خود گرفتن

که مبادا نگاهبانان مرا بر پشت دروازه بهشت باز دارند

به جرم نداشتن اوراق گواهی تصدیق

ببین چگونه بر سر چهار راههای تردید

جمعی با کیسه های انباشته از پاسخ‌های از پیش در نبشته ایستاده‌اند

تا تردید جوانه‌هایی سرمازده باشد در فصلی بی موقع

سوار بر درشکه مرد پیر خنزپنزری

از راهی به بی‌راهی شدیم

عاقبت چنین بود

و این نیک سرانجام بایسته قومی بود

 که از هراس رعد

از دامنه به میانه دره هجوم آوردند

و تیرگی ابرهای غضب‌آلود را

از پس پشت  نعره‌های رعد دلیل نگرفتند

بر سیلی که از پس پشت این نعره ها

در نا آگاهی ما در می رسید

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:21  توسط کریم  | 

مدتی است که برنامه‌ایی در تلویزیون با عنوان« بررسی مسائل اجتماعی ایران» با حضور پرفسور رفیع پور در تلویزیون نمایش داده می‌شود. امشب نیز از قضا چند لحظه ایی شاهد آن بودم . برنامه تحت عنوان « بررسی علل نارضایتی مردم از حکومت» بود. پرفسور محترم برای تشریح موضوع و اشاره به ریشه‌های نارضایتی مردم از حکومت از مثالی بکر استفاده کرد و آن هم اینکه در تشریح علل نارضایتی گفت: همه در کودکی حتما شنیده‌اید که گاهی همدیگر را گوجه یا پیاز خطاب می‌کنیم. هر چه فکر کردم نتوانستم بین علل نارضایتی مردم از حکومت و گوجه و پیاز رابطه‌ایی بیابم. شنیده بودم گاهی کسی را به دلیل بی کفایتی سیب زمینی خطاب کنند اما گوجه و پیاز؟؟؟؟؟؟؟؟ 

بماند که در بحث به این حساسی جز به گوجه و پیاز در رسانه ملی به چیز دیگری هم شاید نتوان استناد کرد. باز هم گلی به جمال پرفسور برای این خلاقیت

البته یکبار دیگر هم جناب پرفسور در بحثی پیرامون فوتبال  افاضه سخن نمود که داد تمام ملت را داورد که این ...چه هست که میگویی.

چه می‌شود کرد این هم از جامعه شناسی خودمانی

اگر حسش بود قصد دارم مجموعه نوشته‌های تحت عنوان مطالعات فرهنگی ایرانی مرقوم کنم. گمان نکنم بهتر از پرفسور عزیز شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 1:48  توسط کریم  | 

خبر سوخته اینکه

هنوز بیداریم و سرحالیم

نفسی میاد میره

مث همیشه بیخیالیم

زندگی یعنی سیب پرتغال خیار

کیوی یادت نره لاش بزار 

بارونم که زد

برید پی کارتون، دیگه چی میخواید

سال جدید اومده

بپا تو برنامه ریزیات نزایی

تو آیینه یه نگا به خودت انداختی

بابا بیخیال خیلی باحالی

خیلی زور نزن

بیخیال وعده‌های توخالی

راستی شبا تا ساعت چند بیداری

احوال ما رو اکه میپرسی

فعلن که هستیم تو خماری

خوب دیگه بسه

اینجوریاس دیگه ، مدل سرکاری

خیلی باحالی

 

بدون روتوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 10:33  توسط کریم  | 

خواستم یک یادداشتی بنویسم. برای اینکه به یاد داشته باشم. برای اینکه یادم باشد. یادم باشد
،یادم،خاطرم،بودن،داشتن و کلمات زیاد دیگری که هستی آدم یا دست کم وصله آدم هستند. مثل همان که مجید فرستاده.حالا ما هم خاطره جمعی داریم که می توانیم بازخوانیش کنیم. بعضی وقت ها هم کیف کنیم از آن به مثابه رویدادی تجدیدناپذیر و البته یادآور زوال،هرچند نا به طور کامل. حالا خوابگاه و اتمسفرش شده جزء نوستالژی ما. حالا این من های جدا از هم بواسطه یک برهه تاریخی یک ما هم شده است. حالا من دارم می نویسم.حالا ما داریم نوشته می شویم.بایگانی می شویم. حالا دیگر چیزی در خاطره نیست جز نقاط پررنگ مشترک خاطره جمعی خوشایند.حالا هر چیز بی اهمیت آن لحظات بالقوه تبدیل به چیزی به یاد ماندنی و حسرت آور میشود. به هر حال خیابانها خانه ها را از هم جدا می کنند و دیوارها آدم ها. اما خاطرات برفراز دیوارها و آدم ها و هر چیز دیگر لغزان و دلنشین مثل ابری بی موقع در تابستانی گرم برای دمی آدم را از همه چیزهای دل زننده زندگی فارغ کرده و نفسی تازه می بخشند. هر چند که ابر تابستانی را چندان دوام نیست و از پس دمی دیگر بار آفتاب مشقت است و ... .

مثل سرگردانهای داستانهای پائوکوئلیو درست نمی دانم چه می نویسم تنها می دانم که هر آنچه در لحظه به ذهنم می رسد را می نویسم. نگران ویراستار و سردبیر یا خوانندگان کج فهم هم نیستم که دست کم من هم جزئی از این خاطره جمعی ام.

به توجیه زمانهای نبوده نیامدم و وعده بودن هم نمی دهم. به قول فروغ عزیز

پرندگان به جستجوی جانب آبی آمده اند و حرکت فواره و ار و در حدود بینش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 16:44  توسط کریم  | 

روزها از پی هم میگذرند

مثل ابرهای سرگردان یک بعدظهر بهاری

و به تو می گویند خداحافط

بهار تابستان پاییز و البته روزهای کوتاه زمستان

خداحافظ، خداحافظ دوست عزیز من

خداحافظ

شب ها از پی هم می گذرند

و به تو می گویند خداحافظ

خداحافظ ، خداحافظ ببخش اما من معشوق ابدی تو نخواهم بود و نبوده ام

خداحافظ

علف های سبز وقتی که طراوت شبنم مدهوششان کرده

درخت وقتی در ظهر تابستان چرتش برده

خیابانی که تمام دوران مدرسه از سربالایی آن بالا رفتم

ناودان هایی که روزهای بارنی

آب و قیر را روی سرم می ریختند

کوچه مان آه کوچه خاکی

ناظم گنده دماغمان با چوب دستی اش

خداحافظ خداحافظ

خداحافظ پیرمردی که تنها روی صندلی تکیه داده‌ایی

و از دست غرغرهای عروست جیم شده ایی

برگ ها خشک می شوند

پشم های گوسفندها بلند

ولی خوب چه اهمیتی دارد

برگ های تازه

پشم های تازه

ولی من چی

من میرم به درک

اتوبوس های قراضه همانها که ازشان آویزان میشدم

تاکسی ها که به زور دو نفر صندلی جلویشان می چیدند

دست کم این آهنپاره های مسخره

امیدی هست که بازیافت شوند

کاغذهایی که حروم کردم توی همه این سالها

دبستان مدرسه دبیرستان دانشگاه

بیچاره درخت هایی که خرج احمقی مثل من شدن

کارتون های کتابی که جز جابجا کردنشون کاری بکارشون نداشتم

حتی همه این ات و آشغالهایی که می خوریم

این آشغال هایی که رو هم تلنبار می کنیم

دست کم میشه یه چیزهای بدردبخوری توشون پیدا کرد

همون چیزای که توی کیسه زباله دزداست

مسخره است اون بسته های نامطبوعی که روزی چند بار از معده مون تخلیه می کنیم

اونام به یه دردی میخورن

بهترین گلایول ها رو میشه باهاش پرورش داد

خداحافظ خداحافظ

بارن های بهاری که خبری ازتان نیست

خداحافظ روزهای بدون برف زمستان

خداحافط محبوب من

قسم می خورم که چه شب های که برایت از ته دل گریه نکردم

چه روزایی که مثل دیونه ها برایت شعر نگفتم

هیچ مهم نیست حالا با یکی دیگه ایی

هیچ مهم نیست که لبهایت روی لبهای یکی دیگه ست

هیچ مهم نیست که چندتا نخ سیگار دود کردم به پات

هیچ مهم نیست که خیلی دلم میخواست یه بار دستاتو بگیرم

یا یه بار تو آغوشت بگیرم

خداحافظ خداحافظ

خداحافظ روزهاٰ، شب ها، برگهای خشک و تر

خداحافظ، خداحافظ

برای همه یه روز یه جوری تموم میشه

خوب لابد برای من اینجوری

خداحافظ شبنم های لطیف روی چمن

که وقتی برویت غلت میخوردیم

خیس می شدیم و مست

خداحافظ راننده تاکسی سیگاری

یادت باشه صد تومنمو پس ندادی

فکر نکن که ای بابا بیخیال حالا که گذشته

فکر نکن مگه همین صدتومنه

هیچ وقت نمی بخشمت

خداحافظ پیرمردی که راه پله رو آپارتمان رو امروز نظافت کردی

راستش می خواستم سه تا از اون دلمه های خوشمزه رو که مادر درست کرده بود به تو بدم

حتی تو خیالاتم آوردمت تو و با هم گپ زدیم

اما نشد. یادم رفت.تو رفته بودی

شایدم عمدا خودم رو زدم به خنگی

لعنت به این شکم لعنتی

هیچ وقت خودمو نمی بخشم

خداحافظ زنی که امروز جلومو گرفتی و گفتی جوراب بخر

و نخریدم

راستش پول کافی نداشتم

اما اگه میدونستم به این سرعت دست بکار میشم...

هیچ کس از یه ساعت بعد خودش خبر نداره...

هیچ وقت خودمو نمی بخشم

خداحافظ دفترچه یادداشت روزهای داغ دانشگاهی

متاسفم که نتوانستم، نشد خواسته ات را برآورده کنم

If you want

You can win

به هر حال جمله قشنگیه

اما توصیه می کنم زیاد زمزمه اش نکنید

خداحافظ دوست معتادی که ازم کیک نگرفتی

و گفتی پول داری و خودت می گیری

اما می دونستم نداری و فقط به ویترین کیک ها زل زدی

هیچ وقت خودمو نمی بخشم

هیچ وقت

البته اگه وقتی برای بخشیدن یا نبخشیدن مونده باشه

انتظارشو نداشتم. انگار زودتر از اون چیزی که فک میکردم اومده سراغم

یه توصیه احمقانه بکنم. این یکی رو نادیده بگیرید

فرصت رو از دست ندید

لااقل واسه من این توصیه که خیلی کاریه

وای خدا لبم خشک شده نفسم درنمیاد

باید به ذهنم فشار بیارم

لعنتی

سه تا کتاب که از مدرسه گرفته بودم پس ندادم

گمونم دست کم 20سال گذشته

بیست سال از اون روزی که کتاب گربه سانان مدرسه رو امانت گرفتم و پس ندادم

ببخش، ببخش منو محبوب من

اگه از ته دل یه بار داد نزدم که دوستت دارم

نمی دونم چرا هی میایی جلوی چشمم

فرصت بده به چیزای خوب دیگه هم فکر کنم

آه خدایا دون دون های عرق

چشام تار می بینه

متاسفم که توی وصیت نامه من خبری از پول و پله نیست

تازه یه چیزهای هم بدهکارم

قبض موبایل

قسط بانک

قرض رفیق

این یکی امکان نداره منو ببخشه

چون تا حالا پودر شده. نه البته از نوع لباس شویی‌اش

ببخش آقای اصغری .منو به خاطر کلوچه هایی که موقعی‌ایی برق رفت ازت دزدیم ببخش

کلوچه های فله ایی کوچیک به شکل حیوانات بودن

کلی باهاشون بازی کردم و بعد هم ریختموشون توی شکمم

امیدوارم اون دنیا جات راهت باشه

اونقدی که هوس کنی منو ببخشی

البته من تو رو به خاطر اینکه شیرهای بسته بندی رو ماستشون میکردی نمی بخشم

هر وقت اومدم گفتی شیر تموم شد

وای خدا سردمه ،سردمه. عینهو یخ شدم یخ

احمد آقا منو ببخش

اون روز منو سعید پولهای جلوی داشبورد تاکسیتونو زدیم

کلی کیک و نوشابه خوردیم.جاتون خالی

البته همون بهتر که جات خالی بود. در غیر اینصورت میزدی له و لوردمون میکردی

تازه یه مقدارشم موند

روز بعد که از مدرسه برگشتیم کلک بقیه پولتو کندیم

با اینحال بد نیست ما رو ببخشی

لعنتی دستام جم نمیخوره

انگار راستی راستی آخرشه

سازمان انتقال خون از توهم عذر میخوام

این مایع رنگینی که اینطوری داره از آبراه میره پایین میتونست به یه دردی بخوره

قسم میخورم نه ایدز دارم نه هپاتیت و نه رفتار پر خطر

ولی خوب من چند بار اومدم و هر بار گفتی فشارت پایینه

زباله،برگ، کاغذ همه به یه دردی میخورن الا من

بازماندگان عزیز این خط های آخر مربوط به شماست

لطفا غیرتی نشید و روی قبرم یه سنگ گرانیت درجه یک نذارید

نیاز به هیچ حکاکی هم نیست

یه تقاضای ساده دارم

اینجوری خرجتون هم کمتره

خواسته زیادی هم نیست.درسته که کلاس قبرم میاد پایین

درسته چشم هم چشمی هست.درسته که شاید جامو گم کنید

فقط روم خاک بریزید

کفن هم نمی خوام. میخوام خیلی زود تجزیه شم. قبل از اینکه موریانه ها سر برسن

فقط یه مشت تخم چمن بریزید

به خاطر یه مشت تخم چمن

حالا اصراری نیست که از همونها باشه که تو استادیومه

شبدرم بد نیست

گمونم نشونه خوبیه

کودش با من . ولی یه مقدار آبم لازمه

خوب اینطوری دست کم به قد اون بسته های که از معده مون خارج میشه ارزش دارم

فک کنم کسی نمونده که ازش طلب بخشش کنم

پس

خداحافظ

خداحا..

خدا....

خ......

.

.

.

26.10.1387

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:25  توسط کریم  | 

اینروزها فضای وبلاگستان تحت تاثیر شروع به کار تلویزیون فارسی بی بی سی است.(

تلویزیون فارسی بی‏بی‏‏سی و چالش‏های پیش‏رو  ،  تلویزیون فارسی بی بی سی رسانه ای تحریک کننده است ،) 

بقیه‌اش را خودتان بگردید پیدا کنید.جالب آنکه شمسالواعظین مشاور آنست و بهنود هم دستی در کار دارد)به نظر خوشایند ملت بوده است این میهمان جدید. به هر حال بازیگران امروز سیاست ایران در کنار هزار عامل دیگر می بایست دست کم از این رسانه ممنون باشند.به خاطر تلاش بی وقفه‌اش در خبررسانی در اوج تظاهرات انقلابی سال 57.آنروزها که روزنامه ها در اعتراض به سانسور منتشر نمی شدند و بی بی سی خبررسان گروههای انقلابی بود. سالها بعد زمانی که پسر بچه ایی ده یازده ساله بودم نمی دانم از کجا و چطور جمعه ها حول و حوش ساعات یک و دو مرتب با رادیوی دو موج پارسمان ور می‌رفتم بلکه برای لحظاتی به برنامه روز هفتم بی بی سی(اگر اشتباه نکرده باشم) که بیشتر پخش موسیقی بود گوش دهم. بی بی سی کماکان در سایه حرکت می کرد و آرام تا رسید به بزنگای انتخابات سال 84. در یک شب  نزدیک یک میلیون نفر برای گرفتن خبر انتخابات از سایت بی بی سی بازدید کرده بودند. یک میلیون رقم کمی نیست. رونق سایت بی بی سی برپا بود و نظر سنجی های آن را اگر رفته باشید چندین صفحه کامنت گذار دارد. در این میانه وقتی که نزدیک به صد روزنامه و مجله توقیف شده بود، این رونق بی بی سی علیرغم سیاست محافظه کارانه‌ش را برخی خوش نیامد و از انقلاب نرم و گرم و توطئه و تزویر کفتند و گفتند تا سایت فیلتر شد. اما در این میان به دلیل نبودن صدای دیگر(و نه صدای مخالف) در فضای رسانه ایی این ملک کماکان عطش جستجو برای دیدن و شنیدن صداو تصویر دیگر پا برجا بود. شاهدش رشد قارچ گونه شبکه های درپیت ماهواره‌ایی است. همین وی او ای که مالی هم نیست شبها ملت علاقمند به خبر(عجیب این ملت به خبر علاقه دارند این یکی را نمی دانم چرا.البته از نوع تصویریش.نه حوصله موج گرفتن رادیو را دارند نه حال روزنامه خوندن)و حیف که آماری وجود ندارد و آماری نمی توان گرفت(به جرم تحیقیق درباره ایذر هم ملت به زندان می افتند چه برسد به انقلاب نرم آمار گیری) که رشد بهره مندی ملت همیشه در صحنه از ماهواره چگونه بوده است.اما دیده ها و شنیده های نامعتبر من از ایل و تبارم که میانه چندانی با نوجویی ندارند و محافظه کارند نشان می دهد که حال اگر نگویم همگی ولی خانواده های زیادی این وسیله ارتباطی را مهمان خانه شان کرده اند. در این فضای فقر اطلاعات بی بی سی فارسی خوب خودش را جمع و جور کرد و سریع برنامه تلویزیونی‌اش را راه انداخت. سریع که می گویم دو سه سالی هست که دست بکارند. آگهی استخدامش هم یکی دو سال پیش روی وب سایت بود. دیروز به خانه دوستی رفتم تا در دومین روز فعالیت زیارتش کنم که مهمان ناخوانده مریض احوالی آمد و نشد. توی لیست نبود. صبح مجدد یک جستجوی کانال زدم و پیدایش کردم.ولی خوب صبح برنامه ندارد.گذاشتم و آمدم خانه که دوستان حالش را ببرند. خلاصه مهمان جدیدیست. من هم به نوبه خودم افتتاح این شبکه را به ملت غیور ایران تبریک می گوییم. دوستانی که  دسترسی دارند قضاوت بهتری می توانند  بکنند. فعلن که  ما باید مثل  قدیم ها  که از هر  چند  خانه  یکی  تلویزیون  داشت  دسترسی  نداریم  مگر گهگاهی  به  کرم  دوستان.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 20:12  توسط کریم  | 

درباره اضمحلال

این نوشته درباره اضمحلال است. اضمحلال رویاهای سردرگم.سردرگمی آری.مثل من.مثل تو. مثل مرتضی در کامنت. مثل شیخ که مرتب عده آدم های مسئله دار را صد هزار نفر اعلام می کند. احساس پوچی فزاینده.احساس رنج.احساس تنهایی. احساس رنج. شاید ما هم اگر زنی بگیریم و بچه ایی پس بیاندازیم و حقوق تقاعدی. همه چیز روبراه شود و از شر این صد هزار نفر خلاص شویم. راستش هیچ رغبت به نوشتن ندارم. مرتضی خوب گفته در رفتن. ولی یا ما عرضه اش را نداشتیم یا راهش را بلد نبودیم یا پولش را نداشتیم یا جراتش را نداشتیم. اینروزها روزهای بازخوانی تهوع آور اتفاقیست که اگر پس از سی سال از آن رویداد ماحصلش شرایط کنونی و قهرمانی مثل رییس جمهور فعلی باشد می بایست در همه آن اعمال به ظاهر قهرمانانه شک کرد. راست است که تاریخ تاریخ پیروزمندان است. چه حال چه گذشته. دروغ است اگر خیال کنیم اینهمه بمباران تبلیغاتی اثری نداشته. اگر دنبال اثریم باید جایی زیر لایه های انباشته شده وضعیت متناقضمان به دنبالش بگردیم. از کجا شروع شد به کجا کشید. تاریخ را نمی گویم این نوشته بی سر و ته را می گویم. دستانم قادر به لغزیدن روی کلیدها نیست. نوشتم چون احساس اضمحلال را در وبلاگ هم دیدم. تیر خلاص را مرتضی زد . بیهوده به دنبال سوژه سازی نباشیم. این درست ترین جمله است. چرا باید مهم باشه چه جوری بوجود اومدن اینا ....می تونه واسه کسایی مهم باشه دنبال یه راهی واسه تغییر اوضاع می گردن ...لذا می رن اوضاع رو ریشه یابی می کنن.... گمان نکنم شیخ یا ما قصد همچین ... را داشته باشیم.

فعلن که اوضاع خراب است. تلخ.طنزش اینجاست که قبلا هم خبری نبود . ولی این نقطه نقطه سر ریز است. سرریز احساس نه سرریز تهوع. استفراغ.بالا آوردن.  این شعر شاملو رو شاید قبلا هم گذاشتم برای ارضای خودم هم که شده بازم می زارمش.

در نیست

راه نیست

شب نیست

ماه نیست

ما بیرون جهان ایستاده ایم

با دشنه های تلخی بر گرده هامان

هیچکس با هیچکس سخن نمی گوید

که خامشی به هزار زبان در سخن است

بر مردمان خویش نظر می افکنیم با طرح خنده ایی

نوبت خویش را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 22:46  توسط کریم  | 

گاهی شرایط به گونه ایی پیش می رود که دیدن به مثابه امر مصیبت بار و بدون راه گریزی تبدیل می شود. چیزی که در بدو امر انگیزه ایی برای این نوشته شد فشار دادن دکمه تلویزیون و مشاهده برنامه ایی با مضمون انقلاب 57 بود.انتظارش را نداشتم.لااقل از امروز. پس بایستی در یک پروسه فرسایشی به مدت یک ماه یا بل بیشتر بایستی هر روز چشم و ذهن و حواسمان را متوجه بازنمایی نه چندان دقیقی از انقلاب 57 کنیم. نه اینکه مدام به صفحه تلویزیون خیره شده باشم بلکه هر آن که هوس دیدن تلویزیون کنی با این تصاویر مواجه ایی. تازه از تلویزیون غرق شده توسط محرم رسته ایی که در دام فجر می افتی. این داستان همینطور دوار ادامه دارد. اگر تنها این آلودگی بصری منحصر به تلویزیون ملی بود که اصلا بازش نمیکردی. مسئله حل شده بود.تمام. اما مشکل آنجاست که از خانه که پایت را بیرون می گذاری این امور نه چندان خوشایند سایه به سایه تعقیبت می کنند. از یک ماه قبل همه جا سیاه پوش می شود. کاش مشکل همین یک ماه بود. دو ماه طول می کشد تا آثار این یک ماه از در و دیوار شهر برچیده شود. اغتشاش بصری به شکل پیش رونده ایی هر امر ناهنجاری را به مرور به هنجاری ناخوشایند بدل می نماید. دیگر از آگهی های چسبیده شده بر در و دیوار نمی گویم که قدمت برخی به دیوار نوشته های انقلاب می رسد. معماری هم که در این میانه حکایت خود را دارد. آجرهایی که بر سر هم نهاده شده و بدون هیچ فکر از پیش اندیشیده ایی بالا آمده اند و الونک های 50-60متری را پدیدآورده اند. معماری های بی تناسبی که به قول آن معمار ارمنی طوری ساخته شده اند که گویا تنها برای بیست سال برنامه ریزی شده اند. معماری بی هویتی که هیچ تفسیری از آن بدست نمی آید .الا بی نظمی و روحیه منفعت طلبانه فاقد اخلاقی که این بناهای متزلزل را به بهایی گزاف به خواهندگانه ناگزیر قالب می کند. طنز کار اینجاست که شخصی مقیم آمریکا که خانه ایی 60 متری در محله ایی از محلات تهران داشت مدعی بود با پول این آلونک می تواند خانه ایی بسیار مناسب و بزرگ در آمریکا تهیه کند. قطار ماشین های یک شکل ایران خودرو و سایپا که مثل کلافی سردرگم بهم پیچیده اند نیز از همین قسم است. موضوع آنقدر بیخ پیدا کرده که حتی تصاویر مضحک بازیگران طنز تلویزیون که اکنون بروی پرده سینما جا خوش کرده اند نیز به امری تهوع آور تبدیل می گردد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:22  توسط کریم  | 

عاشورا در خرم‌آباد به روایت تصویر (به ادامه مطلب مراجعه کنید)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 14:22  توسط کریم  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 20:15  توسط کریم  | 

برای آنان که در میان هیاهوها بیصدا میمیرند(2)

در نوشتار پیشین تاریخ را به اشارتی کوتاه گواه گرفتم بر جنگ بی حاصل مقدسی که تاریخ را ساخته است. اکنون برانم تا قدری موشکافانه تر بدان بپردازم. نقبی به تاریخ می زنم. آنچه در پی می آید نه همانست که در دل بدان موافقت دارم،بل همان است که در چشم بدان همراهم. خاصه آنچه در دل به آرزویی ماننده است تا به حقیقتی بینا بدل گردد دشوار راهی پر کلوخ را بهمراه دارد. بسیار پیش می آید که در دل رویایی می پرورانیم که چندان امید نداریم که بدان جامه حقیقت پوشانده شود. نیکان از آن به آرزوی محال یاد کردند. به نزد بسیاری از جنگاوران فلسطینی حکایت از آنگونه است. تقلا و جد و جهدی که در باطن امیدی بر ظفرمندیش نیست و هر چه بیشتر بدین رویا چنگ میازند از حقیقت که همان است که به چشم دیدنی دورتر و دورتر می گردند. خاصه از همین قسم است رویای دموکراسی در بلاد خودمان،که مجالش اینجا نیست.

به تاریخ برگردیم تا بتوانیم با اشارت های آن چه بسا مرهمی بر زخم ها بنهیم و کور سوی امیدی در دل های ناامید. راه دور نمی روم . به خودمان.به تاریخ خودمان نگاهی بیندازیم. چگونه است که تاریخ شیعه پر است از تقیه در برابر به اصطلاح خصم،اما حالا که نوبت به این بیچارگان رسیده چپ و راست حکم جهاد صادر می کنند. مگر نمی گویند بسیار کسان نزد امامان آمده اند و تقاضای جنگ و قیام کرده اند و همواره رد شده از سوی ایشان. حق دارند. همین عاشورا فکر کنم برای اثبات نعره زنندگان توخالی بس باشد. آیا مگر نه اینست که هر حالا مال و جان و همه چیز مسلمانی به مخاطره افتاد برای بقاء خود سکوت و تقیه جایز است. کی و کی باید این حکم را صادر کند. هر وقت دوستان دلشان خواست. هر وقت پای خودشان جای دیگری گیر بود. چرا کسی نمی گوید ای قوم درمانده.امید یاری از کسی نداشته باشید. برای بقا خودتان هم که شده دست از مخاصمه بردارید. که شما هماورد رقیب نبوده و نیستید. چگونه هنگامی که سرزمین ایران زیر سم ستوران اقوام مهاجم است همه با افتخار دم از سکوت و تقیه به خاطر باقی ماندن هویت و فرهنگ می زنند.حال که رسید به همسایه همه هولش می دهند برود وسط معرکه گاوبازی. حالا هریک به نیتی. بابا طرف گاو باز نیست. بیخود شیرش نکنید. گاهی سکوت تسلیم گر چه در ظاهر بسیار خفت بار است.اما بقای آینده نسلی را به همراه دارد. ارتش آزادیخواه ایرلند چه شد.سرانجام سلاح برزمین نهادند(فیلم بوکسور بسیار در این زمینه دیدنیست). بله بودند مردمانی که دلیری کردند و توان آن داشتند که حق خود بازستانند یا طرف مقابل کوتاه آمد. اما در این مورد داستان دیگریست. داستان رویای بر باد رفته است که برای گروهی همه موجودیتشان در آن خلاصه شده و لاغیر. کاش می شد از اینان پرسید آیا موشک اسباب بازی که پرتاپ می کنی حاصلی،عایدی دارد.داشته. جز بیدار کردن اژدهای خفته. همین چهار کلاشینکف را هم بیندازید دور و بعد فریاد برآورید. بیایید بیایید شکم های ما رابدرید. ما سنگ هم نداریم. هیچ چیز نداریم. تنها قدری خسته ایم. محتاج طبیبی هستیم تا زخممان را مرحم نهد. آموزگاری که راه را از دامچاله نشان دهد. خیشی که زمین را بارور کند. خشتی که سرپناهی سازد. دستی که به یاریم برخیزد. تا آن هنگام که پدری رودرروی فرزندش می ایستد و از او می پرسد چه کردی پدر بگوید: رویاهای بزرگ را نتوانستم،نشد،برآورده کنم. تنها توانستم مامنی برایت فراهم آورم باقی را تو دانی و تاریخ.من به جایت تصمیم نمیگیرم. همین و بس.

«که بودن به از نبود شدن است»

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 1:34  توسط کریم  | 

اینروزها فضای وبلاگستان که نه جهان رسانه ای معطوف به غزه است. اینروزها نیز بگذرد با هیاهوی تو خالی چند و خاکستری بر جای. خاکستری از از رنج های مردمانی که دیر زمانیست که رنگ آرامش به خود ندیده اند. پر بیراه نیست اگر بکویم با همین وضعیت به دنیا آمده اند و بزرگ شده اند و می میرند. درباره مردم ساکن در نوار کوچکی به نام غزه سخن می گویم. چه بسیار آسان است دور از مهلکه، در حلی که پاهایمان را روی هم انداخته ایم و غضب مذهبی مان دزش بالا رفته از مقاومت سخن بگویم. به به و چه چه بگویم و بر زنان و کودکان بی دفاعی که در میانه این معرکه تنها بازیگرانی بی اراده اند که به جبر جغرافیا در آنجا گرفتار آمده اند را تحسین کنیم. می توانیم از تاریخ شروع کنیم. بگویم که سرزمین هایشان را به تاراج بردند. از صبرا و شتیلا بگویم. چه کسی هست که گواهی بدهد در طول تاریخ وجب از وجب خاکی تغییر نیافته. چه قوم ها که در گذر تاریخ نیست و نابود نشده. چه خونها که بر سر جابجایی مرزها ریخته نشده. تاریخ جهاد مقدس تاریخ جابجایی مرزهاست. فلسطین امروز گذرگاه و محل تلاقی ادیان بزرگ است. چه تعداد انسان در جهاد مقدس مسیحیان و مسلمانان در همین سرزمین خونشان ریخته شد. چه تعداد.چند قرن. به توجیه واقعه ننشسته ام بل به توصیف آن نشسته ام. 50سال پیش که هنوز اسرائیل به این مایه توانمند نبود و دول عربی تا بدین پایه بی خاصیت. در اوج شور عربی جمال عبدالناصر چه شد. تنها 6 روز کفایت کرد تا اگر فرجام کار آن صلح حقیرانه نبود چه بسا اسرائیل به همسایگی ما درآمده بود. پس به خاطر هر چیزی که مقدس می پنداریدش بیاید بپذیریم از این 4موشک دست ساز و 4کلاشینکوف چیزی عاید کسی نمی شود. مگر آنکه نابودی یک سرزمین و ویران شدن خانه و کاشانه و همه چیز یک ملت را افتخار بدانیم و کوس پیروزی سر دهیم از آنگونه که حزب الله سر داد که من از تحلیل آن عاجزم و سخن نمی توانم گفت مگر آنکه با این نظریه در هر حالی ما پیروزیم. بوی همین نظریه از همین حالا در رسانه ملی با روزشمارش به مشام می خورد. بنابراین بهتر است فعلا بیخیال نبرد حربی شویم. در حال حاضر غزه تبدیل به گودی شده که بیشمار کسان برگرد آن به نیات های مختلف گرد آمده اند. از یکسو دولت ها و از سوی دیگر خبرگزاریها و رسانه ها. به هر حال اطلاق گوشت قربانی به مردم آنجا دور از واقعیت نیست. یکی غزه را به کربلا پیوند می زند. در این کمتر شبهه ایی هست که توافقی خاموش درباره روی آرامش ندیدن این منطقه میان دولت های درگیر در این منطقه وجود دارد. رهبران اسرائیل،رهبران فلسطین،رهبران سوریه،ایران. منطقه ایی که تلاقی سه دین بزرگ است به جای آنکه نماد مدارا و تساهل باشد.نماد کینه و عداوت است. گفتم که دستاویز شدن به حرب حداقل در این 50-60ساله حاصلی جز نگون بختی برای مردم فلسطین به بار نیاورده. این یعنی باید موجودیت اسراییل را پذیرفت. به جستجوی راهی دیگر بود. آیا اگر ایران با آمریکا میز مذاکره بنشیند حقوقش بیشتر استیفا می شود یا حال که بازی موش و گربه در جریان است. آیا مذاکره میان دول عربی هماهنگ با هم و البته هماهنگ با آمریکا رهبر دنیا موثرتر است یا حال که به ارسال غذا و دارویی اکتفا نموده اند. آیا تلاش برای اجماعی جهت به آرامش رساندن این منطقه موثرتر است یا خطابه های آتشین کم فایده. می گویند ما پشتیبان شما تا آخرین لحظه. کدام پشتیبان. چگونه فرزندان غزه بزرگ می شوند. با چه رویایی. خانه محقرمان را به رویای داشتن کاشانه ای بزرگتر به ویرانه ایی بدل نسازیم. یک حاکمیت نیم‌بند بسیار کاراتر از وضعیت موجود است. آنکه فریاد هواداری سر می دهد. آتش را بنشاند. بذری بپاشد. خشتی بنهد. تا رویای کوچکی شکل گیرد. اگر در کردارمان صداقتی هست آن سطل های آب که خواستم اسراییل را با آن بشوییم را روانه زمین مرده‌ای کنیم تا امید زنده ای شکل پذیرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 21:43  توسط کریم  | 

دوشیزه آشنایی را پس از مدت ها زیارت نمودم. از احوالاتش پرسیدم. گفت با تقلای بسیار و با سفارش و خواهش خواهر پرستارش منشی فلان پزشک مشهور شهر شده است. گفتم خوب خدا را شکر که دست آخر از بیکاری رهایی جستی. سپس از کارش پرسیدم. گفت: ما سه نفریم. سه دختر. من منشی ام و دو تن دیگر به سبب تخصص پزشک عزیز در کنارش تست های درمانی می گیرند. سپس معلومم شد که ابزار کار پزشک عزیز همان تردمیل است که هر که دستش به دهانش رسد و بدان آشنایی داشته باشد یا خریده یا در شرف خریدن است. دستگاهی که بدان می توان تست ورزش نیز گرفت و ضربان قلب و فشار و چربی و...را نشان می دهد به فی از 400هزار تا سه و نیم میلیون. از شرایط کاریش پرسیم .گفت از 8 صبح تا 11شب.از حقوقش پرسیدم گفت:220هزار تومان. گفت فرصت نمیکند به خانه آمده نهاری بخورد. یا چرتی بزند. گفت بسیار شب ها که می رسم به خانه با همان لباس کار می خوابم و صبح دست و صورت نشسته به سر کار می روم. اضافه کرد پول ویزیت ها را هفتگی به بانک می ریزم.گفتم چقدری هست.گفت:بین 7تا 9میلیون. حساب کردم سر ماه می شود به عبارتی بیش از 32 میلیون تومان. در مطب این عزیزان سخن از دفترچه از هر قسمش که گناهی مهلک است. نوش جانش. جالب آنجا که مدتی شهرستان مفلوک ما را به قصد مرکز رها کرده بود و دیری نپایید که مجددا برگشت. بزرگان قوم گفتند چه شد که باز آمدی گفت: باز تهران به این گرمی سکه نبود و دست بالای دست بسیار. جالب آنکه در داخل یکی از بیمارستانهای قدیمی همین شهر مفلوک مجتمع آپارتمانی موجود است که اختصاص به این پزشکان بی بضاعت دارد. و سالهاست در آن سکنی گزیده قصد ترک یا واگذاشتن آن به جوانترها راندارند . حکایت شگرفیست.دوستان پزشک تا در حد عمومی اند که نالان و حیران.دم از آمار بیکاری بالا می زنند. همین که تخصصی می گیرند حالا هر چه که باشد ورق بل کل بر می گردد. حسود نیستیم اما حکایت این نزدیک ما کمی تامل برانگیز است.خاصه آنکه به دست خود هفتگی پولی چنین هنگفت به حساب ریزی. از مشقت این دوستان و همگنانشان در همه جای ایران در پستی دیگر به تفضیل سخن خواهم گفت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 1:19  توسط کریم  | 

وقتی عرصه تنگ می شود

روضه ها در ابتدای پیدایش(یعنی از زمان پیدالش ما) مجالسی ساده بودند و محقر. به سختی در هر محله یک نفر را می یافتی که مجلسی را برپا داشته. معممی فرتوت بر صندلی می نشست و روایت های از واقعه را نقل می نمود و اشکی چند ریخته می شد و در نهایت چای و خرمایی.دست آخر صاحب روضه 10تومان در مشت معمم می گذارد و وی نیز دوان دوان از آن روضه قصد منزل دیگر می کرد. مثل حالا نبود که یک خانه در میان همه روضه دارند و روضه خوان و روضه شنونده جملگی با هم از این خانه به درآمده به خانه دیگر می روند.جملگی مستمع و صاحب سخن.

از آن سال تا به امروز قریب به بیست سال گذشته.  پس از موفقیت های فمنیستی نسوان در عرصه های چند و سنگین شدن وزنه کنکوریان و پذیرفته شدگان به سود نسوان. در عرصه روضه نیز نسوان توفیق های چند کسب نموده اند. از آن جمله استقلال و خود بسنده شدن در امور روضه است. دیگر بازار معممان فرتوت پیشن و چاق و چله امروزی از این منظر بی رونق شده، که این خود فتنه ایی برای اسلام است. زنان روضه خوان عرصه را بر معممین تنگ نموده اند. وامصیبتا آنجاست که مداحان گردن کلفت نیز در بخش مردان به مراتب توفیق بیشتری داشته اند و مجالسشان پر رونق تر است. پس بی راه نیست اگر جمعی از این دوستان از سر بیکاری دستی در آش اقتصاد دارند.برخی فیلسوف شده اند. برخی جامعه شناس و برخی دیگر روان شناس. برخی گامی فراتر نهاده و رییس جمهور شده اند یا داعیه اش را دارند.

شما جای این دوستان باشید چه می کنید. حتی پیش نمازها هم حالا دیگر همه معمم نیستند. بندگان خدا اگر دستی در صادرات و واردات دارند. اگر کارخانه دارند و به کمتر از پژو قانع نیستند، تقصیر از ایشان نیست. نزدیکی حکایت می کرد که در عهد قدیم. حالا خیلی قدیم هم نه.50سال پیش.زمانی که آن نزدیک دامدار بود و کوچ نشین این معممان فرتوت به عموم سوار بر الاغی از منزلی به منزل دیگر می گشتند و ایلیاتیان نیز به ترحم درهمی چند و غذای می دادند و بدینسان روزگار می گذراندند. همان نزدیک می گفت پس از آنکه درهای مدرنیتی بر ما گشوده شد و شهر نشین شدیم، همان مععم عزیز در لباس فاخر حکمیت و داوری با ملزمانی چند در نزدیکیشان سکنی گزیده بود.

از آن زمان سی سالی گذشت و من روزی همان فرد را دیدم که همراه دلبرکانی چند (نمیدانم عروسانش بودند یا دختران) از پرادویی پیاده شدند و قدم در برج و باروی نیم ساخته ایی نهادند که در حال احداث بود. اینهم از معضلات بیکاری و آسیب های از دست رفتن مشاغل سنتی و تنگ شدن عرصه بر ایشان است دیگر. الحمدالله و النعمه یا منه نمیدانم کدام درست است که این روزها لاقل اگر رنج گرانی داریم ، رنج مریض داری داریم، رنج بیکاری داریم، رنج تورم داریم، رنج غزه داریم، رنج حقوق بشر داریم دست کم رنج بیکاری این قشر عزیز را نداریم که من یکی طاقت دیدن این عزیزان را بیکار و علاف، مثل این جوانان موسیخ سیخی دم هیات ها ندارم، پس الحمدالله منعه یا نعمه

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 18:12  توسط کریم  | 

مداحی با طعم راک اند رول

اگر بخواهیم یک وجه ممیزه میان انچه موسیقی امروز(حالا می خواهد پاپ، راک،رپ یا هر چیز دیگری هست) با آنچه موسیقی دیروز(موسیقی سنتی،اصیل،ایرانی،هر چه که ریشه در گذشته ایرانی دارد) نامیده می شود قائل شویم وضعیت مخاطب است. در موسیقی سنتی(مصطلح تر است) مخاطب در هنگام اجرای اثر اگر نگوییم در خلسه ایی رویایی فرو می رود؛میان وی و گروه موسیقی(منظور خواننده و نوازنندگان) کنشی در نمی گیرد. بهترین وضعیت مخاطب سکوت است تا لذت بیشتری ببرد. اصولا گوش دادن موسیقی سنتی در میان همهمه و شلوغی امر شاقیست. در مقابل موسیقی امروز که تنها موسیقی نیست و ترکیبی از موسیقی و نور و حرکات و اداهای گروه است.در یک اجرای زنده نسبت موفقیت یک گروه به میزان همدلی و هم آوایی مخاطبان با آن برمی گردد. اجرای  اثر حالتی رفت و برگشتی میان گروه و مخاطبان دارد. برخی از قسمت های ترانه را خواننده سکوت می کند تا مخاطبان به جای وی بخوانند و از این طریق همدلی بیشتری ایجاد گردد. با هر حرکت اعضای گروه مخاطبان به وجد آمده و جیغ و داد می کشند. همین جا کات می زنیم و به داخل یک هیات یا تکیه یا هر چه که شما نامش می گذارید می رویم. مداح]خواننده[  در میان جمعیتی از جوانان قرار گرفته است. و مابقی بر کرد وی حلقه زده اند. مداح]خواننده[

با ابیاتی کوتاه و با حرکات دست که نمونه اش تنها در کنسرت های موسیقی مدرن دیده می شود جمعیت را تشویق به همراهی می کند. مثل هر اجرای موسیقیایی مداحی نیز یک نقطه آغاز با ریتم کند و در انتها یک تیک اوج دارد. که مخاطبان در آن حالت به اوج هیجان می رسند. وای وای وای سین سین سین سین از کلمات معروف این مواقع است. رادیکال ترین وضعیت در اجرای کنسرت در این لحظات اینست که نوازنندگان اقدام به شکستن سازهایشان کنند و در مقابل مداحان با کوبیدن محکم دست بر سر و در شکل حاد تر میکروفون به اوج هیجان میرسند. در حقیقت دلیل استقبال از مجالس مداحی این دوستان علیرغم نداشتن شناخت درستی از موضوع مداحیشان ،توانایی آنها در همراه کردن مخاطب با خود است. بیشترین استقبال از این مداحان را هم جوانان دارند همان گروه سنی که سالنهای کنسرت ها را پر می کنند. این وضعیت دور از ذهن نیست.پس از انقلاب موسیقی امروزی بکلی به محاق رفت. موسیقی که مخاطبانش را به وجد آورد از خود بیخود کند.جیغ بکشند . بالا و پایین بیرند. و مداحان راک اند رول این کار را به خوبی انجام می دهند. مداحی[ترانه  ]اکثرا مربوط به کارهای روزند. جملاتی کوتاه که بیش از آنکه بار معنایی داشته باشند دارای بار عاطفی اند. نکته جالب اینکه شبکه سوم سیما در برنامه فرهنگ سرخ به نقد اینگونه مداحی ها می پردازد. حال آنکه در ساعت های دیگر از همین نمونه ها پخش می کند. معممین و مداحان سنتی به مثابه همان موسیقی سنتی هستند. چندان مخاطب را برنمی انگیزند. گر چه گاهی برای تفنن بد نیست همانگونه که گهی موسیقی سنتی گوش دادن خالی از لطف نیست. مخاطبی که اگر چه در این دهه به تمامی سیاه پوش شده،زنگ موبایلش را نیز محرمی کرده ولی در 11ماه دیگر آنچه می بیند و می شنود موسیقی امروزی(راک پاپ رپ و...)است. اینهم الصاقیه ایی به پست قبلی... اما باز این همه داستان نیست.

v       به باور من همانقدر که پارتی های دوستان عزیز ظفر و میرداماد و... کیس های مناسبی برای مطالعات فرهنگی هستند. روزه و نوحه و علم و زنجیر هم می توانند حائز اهمیت باشند. گر چه که به قول آن کارکتر دختر انمیشنی اونا   کلاس داره

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 0:1  توسط کریم  | 

خطر عقلانی شدن مناسک یا دعوت به دیدن نمایش یا دعوت به دیده شدن

در تمام دنیا مناسک خاصی وجود دادرد که قدمت برخی از آنها به نوعی نامعلوم است. اروپا،آفریقا،آمریکا و به طور کلی در بسیاری از نقاط جهان هرساله مناسکی برپا می کردد.برخی شاد برخی غمگین،برخی با ساز و برگ برخی ساده. اما آن چیزی که پیوند دهنده میان این همه است و یا به عبارتی همچون رشته ای آنها را بهم متصل کرده، حالت احساسی یا قرار گرفتن بر بستر احساس است. پیوندی که ریشه در احساس دارد و نه منطق. شاید بتوان در این زمینه منطقی بودن را سمی برای آنها دانست. زیرا منطق همواره با حسابگری سر و کار دارد و سود و زیان را دخیل می داند. اما برای سویه احساسی همواره مجال رنگ عوض کردن و از شکلی به شکلی درآمدن وجود دارد. در اینجا مهم به جای آوردن مناسک است.چرایی اش مهم نیست. مناسک ها در همه دنیا مجالی برای دیده شدن هستند. آدم ها شرکت می کنند تا به مثابه عضوی فعال دیده شوند.در این میان همواره تماشاگرانی نیز وجود دارند که بازیگران را به تماشا می نشینند. عاشورا نیز در زمره این مناسک است. در هر نقطه ایی از ایران و بسا جهان رنگ و بوی آن ناحیه را به خود گرفته است. به عنوان مثال در گذشته در منطقه غرب ایران (هنوز هم وجود دارد) در هنگام سوگواری زنان و مردان با مشتی گِل شانه های خود و گاهی سر خود را گِل اندود می نمودند.حال همین مثله به صورت جالبی تبدیل به استخری از گِل شده که دسته های عزاداری تک تک خود را در آن غوطه ور می کنند. به نحوی که سراپا پوشیده از گل می گردند. در شمال غرب قمه زنی رایج است که گمان نکنم سنتش تنها محدود به پس از اسلام باشد. در جنوب با نوسیقی زار آمیخته شده و... (به نظرم دوستان مطالعات فرهنگی شاخه میرداماد و ظفر می بایست بیشتر در این زمینه اظهار فضل کنند. البته به شرطی که لباس هایشان خاکی و کثیف نشود و پاهایشان از پیاده روی درد نگیرد). راز ماندگاری این مناسک تنها در حس جمعی است که در این نمایش بروز می کند. هر چند که گاهی به راستی فاقد هیچ و دقیقا هیچ جنبه معنوی نباشد. نمایش دیده شدن و نمایش بازی کردن شاید مهمترین هسته این آیین ها باشد. نمایش جمعی که با هیجانی خاص برگزار می شود. به نظرمن که شاید نظر کسی دیگر باشد که ناخودآگاه من آن را دزدیده ام مسئله دیده شدن امر بسیار مهمی است. هر چه بر جزییات و زرق و برق و حواشی این آیین ها افزوده گردد.مسئله دیده شدن مهم تر می گردد. حضور در خیابان های شهر خود اصلی ترین دلیل بر قوت وجه نمایشی آن است. اگر در ابتدا این آیین در شکل سووشون و تعزیه در مکانی مشخص بوده امروز شکلی کارناوالی یافته که تمام اتمسفر شهر را پوشانده. در این میان تز هر چه عظیم تر بهتر همیشه از مقبولیت بیشتری برخوردار است. عموما هر چه مناسکی با رنگ و لعاب بیشتری برگزار گردد شکل توریستی و نمایشی تری به خود می گیرد. در این وضعیت تعداد بازیگران بیشتری به صحنه آمده و به تعداد بازیگران نیات های متنوع تری از حضور در آن شکل می گیرد. در بازی میان عظمت و اصالت، پیوسته اصالت بازنده است. نکته جالب اینکه اگر تا پیش از این نقش زنان در حد بازیگران منفعلی بود که حتی برای روضه های خود هم نیاز به خطیب مرد داشتند؛ محدود بود. در حال حاضر آنان نیز به آهستگی در حال به عهده گرفتن نقشی می گردند. بازی شمع روشن کردن در میدان محسنی یکی از آنهاست. سنت چهل منبر بدین صورت است که زنان و دختران مسیری در شهر با پای برهنه  برای روشن کردن چهل شمع که در جاهای مختلف شهر قرار دارند طی می کنند تا مرادشان برآورده گردد.بازی جالبی است نه. از سوی دیگر تسلط بی چون و چرای مداحان بر این مناسک حائز اهمیت است. جایی که آنان هیجان و شور و لذت را با خود می آورند.چیزی که معممین توانایی برآوردن آن را ندارند. با توجه به اهمیت و جایگاه مداحان در این آیین در پست مستقلی در این باره سخن خواهم گفت، قصد دارم در این باره به موضوعی اشاره کنم که قسم میخورم هیچ متخصص مطالعات فرهنگی اصالتا انسان شناس یا مردم شناس یا جامعه شناس یا سیاست مدار به آن نپرداخته...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 15:20  توسط کریم  | 

فرزندان محمد یا فرزندان کوروش( تراژدی یا حماسه)

بی گمان فاتحان انقلاب 57 خود نیز به خوبی مید انستند که هویت ایرانی از دو پاره مجزا تشکیل شده است. تضادی میان روحیه شاهنشاهی که سمبل آن غرور و فخر تاج و تخت و تایخ ایران از آمودریا تا نیل است و از سوی دیگر وجه مذهبی که مظلومیت نماد باز آن در تفکر شیعی است. به عبارت بهتر تنشی میان سویه تراژیک روان ایرانی و سویه حماسی(لغتی بهتر نیافتم) آن است. شکل نماد قسم اول در عاشورا متبلور است. نبردی نابرابر و پایانی تراژیک. البته این وضعیت خاص سرزمین ما نیست.در همه فرهنگ ها کم و بیش قهرمانانی عدالت خواه که در نهایت قربانی یکرنگی و صداقت خود می گردند فراوان است. برخلاف آنچه تصور می گردد، یا سعی در نشان دادن آن می شود این واقعه نه به مثابه یک حماسه و نه به خاطر خماسی بودن بل که بخاطر تزاژیک بودن آن است که تا این حد تاثیر گذار به نظر می رسد. کسانی که در این باره چه روضه و چه مداحی می کنند نیز غالبا برای برانگیختن احساسات مستمعین سعی در تصویرسازی و روایت پاره های از واقعه می کنند. چگونگی کشته شدن یاران امام به نحوی روایت می گردد که گویی تصویری مستند گونه از حادثه را با ذکر جزییات بیان می دارد. بسیار شنیده ایم از دوستان روشنفکر مذهبی که می بایستی به پیام این واقعه توجه کرد.گاه از غلوهای مداحان شکوه می کنند. گاهی هم برخی از معممین از این به انتقادی می پردازند.اما جالب آنکه آنان نیز خود در پایان سخنرانی هایشان مداحی نیز می نمایند. به هر حال باید این اشک ها را درآورد. به هر حال ماندگاری این واقعه در طول تاریخ با هر توجیهی در نوع خود منحصر به فرد است. قوی ترین تاثیر و تصویر این واقعه نبردی نابرابر است که حاصل آن شکل گیری و برجسته شدن آن به صورت نماد مظلومیت است. از سوی دیگر وجه پادشاهی ایرانی دستی در اسطورها و پهلوانان دارد و شرح لشگر کشی و کشورگشایی است. پرسپولیس به عنوان نماد این عصر به صورت ناموس جماعت درامده و کمترین توهین یا زیر سوال بردن آن  با واکنش تند مواجه می گردد. نیروهای مذهبی هم حتی هر گاه که نیاز دارند نمادهای از اقتدار عظمت ایران را نشان دهند همواره گوشه چشمی به این بنای به جای مانده از گذشته دارند. تقابل تاریخ شاهنشاهی به مثابه غرور، شکوه و عظمت از یکسو و در مقابل آن تاریخ مذهبی (از اسلام به بعد،آنچه در حال حاض هست) با قوی ترین نماد آن عاشورا و مفهوم مظلومیت و مظلوم  از سوی دیگر وضعیتی نامتعادل را فراهم ساخته که خط سومی که امتزاج این دو باشد عملاً مزاحی بیش به نظر نمیرسد(ایران از پیشروان خط سوم نه این نه آن بل هر دو است که هماره در حرف باقی می ماند)پهلوی اول در بازسازی و هویت بخشی ملی بسیار بسیار از شمار بیشمار روش اندیشان موثر بود. و انقلاب اسلامی هم در تکوین تلقی خاصی از دین که خود مروج آن هستند بسیار موثر بوده اند. در این کشاکش مدرنیته نیز همچون سیلی شبانه که ساحل نشینان را شب هنگام گرفتار سازد بازی را پیچیده تر نموده است. در این میان تضاد میان این هرسه و سهم خواهی هریک انسان ایرانی را به اشباح سرگردان فاقد انسجام و ریشه ایی بدل ساخته که نه دل در گرو سنت دارند نه دل در گرو ملیت و نه وقعی(توجهی) بر ارزش های مدرن می گذارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 20:38  توسط کریم  | 

در درونمان شخصيتهاي متعددي هستند كه ما آنها را به مرور زمان خفه كرده ايم. و نوشتن كمك مي كند تا آنها را بازيابيم. اري دلوکا

عمل نوشتن شاید سخت ترین کار باشد. گر چه در ظاهر بسیار سهل بنظر می رسد. بارها این جمله را شنیده یا گفته ایم"حالا مگه چی نوشته"... اما به راستی نوشتن بسیار دشوار است. شاید و حتمن هستند کسانیکه مقالات علمی خوبی می توانند بنویسند. مقدمه بی نقص بعد بدنه اصلی مقاله با ارجاع مناسب. بین پاراگراف ها ارتباط منطقی و در نهایت پایان بندی.اما شاید نتوانند چند خط از زندگیشان را بگویند. در حقیقت راوی خوبی نیستند. نمی توانند رویدادهای روزمره را بازنویسی کنند.اما می توانند از نوشته های دیگران به نوشته جدیدی برسند. اینجور نوشته ها نوشتن از هیچ است. نه نظریه ایی نه پیشینه تحقیقی. هیچ چیزی نیست. تازه می تواند به شدت شخصی هم باشد. می تواند توی توالت اتفاق بیفتد یا در خیابان یا در ذهنتان. اگر در طول زندگیمان دفترچه خاطراتی داشته ایم که خوب.حالا مهم نیست که چیزی در آن ننوشته ایم. مهم اینست که احساس کرده ایم در زندگی روزمره ما چیزهایی هستند که ارزش ثبت کردن دارند. حتی اگر به نظر دیگران بی اهمیت یا حتی ابلهانه باشند. وبلاگ در اصیل ترین شکل خودش ثبت همین دغدغه هاست. دغدغه های به طاهر کم اهمیت. چیزهایی که مال زندگی من هستند.بگذریم که در حال حاضر انواع و اقسام وبلاگ داریم.تا جایی که سایت های خبری هم اهمیت آن را احساس کرده اند. اما هنوز وبلاگ هایی که دغدغه های واقعی ما در جهانی که در آن زیست می کنیم را نمایش می دهند خواندنی ترند. اگر حتی توصیفی از قورمه سبزی است که دیشب خورده شده.از اصل مطلب دور شدم. احتمالن که نه یقینن ایده این مطلب پست قبلی شیخ باشد.  بنابراین اصرار شیخ و من بر مجید و افشین بیهوده است. این موضوع به نوع نگاه آدم ها به زندگی هم برمی گردد. اصلن قرار نیست شاید که همه روای باشند چند نفری هم برای گوش دادن به روایت نیاز هست.شنوندگان فعالی که اهل جدلند و صندوق های کامنت را پر می کنند.خدا کند که صندوق هیچ کس خالی نباشد.هی سر می زنی ببینی کسی چیزی در صندوق انداخته یا نه. حالا جوابیه اش یک کلمه است یا حوصله کرده و چند خطی مرقوم نموده. سینما  بدون تماشاگر وجود ندارد لابد وبلاگ بدون کامنت گذار وجود ندارد...البته یه چندتایی هنوز هست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 13:39  توسط کریم  | 

خلاصه مهمترین اخبار هفته

نگران از دست دادن اخبار نباشید.ما همه را یکجا آورده ایم.

قالیباف میاید. نیکبخت ماشینش را می فروشد.احمدی نژاد کریسمس را به ملکه تبریک گفت.کانون حقوق بشر تعطیل شد.خاتمی می آید.عسگراولادی می غرد. لاریجانی شب یلدا را به مصباح تبریک گفت. سوریه با اسراییل رفیق شد.آیا یوزارسیف می تواند از مهلکه بگریزد.چارچنگولی فاتح گیشه سینماها.ابتذال در سینما از نوع فرهنگی. الهام در دانشگاه امام صادق. ..........................

ترمز را کشیدم . خوب که چی . گیرم هر روز پی جوی اخبار مملکت بودم.گیرم هم که نبودم.که چی. گیرم چند خبر تلخ هم که شنیدیم.گیرم که گلو هم دریدیم. که چه بشود. مگر چه شد. من این دغدغه های عزیز را وا گذاشتم به همانها که برایش سر و دست می شکنند.نخواستم.

من فقط می خواهم گاهی فیلم دلخواهم را ببینم و گاهی نبینم.گاهی به موسیقی گوش دهم گاهی نه.گاهی پشت چراغ بایستم گاهی نه. گاهی قصه های قدیمی را از مادرم بشنوم گاهی نه. گاهی تنها در خیابان قدم برنم. در اتوبوس های لبریز از آدم ها گاهی به مردم زل بزنم.گاهی کتابی بخوانم.گاهی شعر نیم بندی بگویم بی وزن و قافیه.گاهی داستانی بی آغاز و انجام.گاهی به آسمان نگاه کنم گاهی نه.از پیرزن آدامس فروش ولیعصر آدامسی بخرم. طرحی بکشم. نانی بخرم. گاهی غذای خوشمزه ایی بپزم. به اخبار ورزشی گوش کنم. و بپذیرم که زندگی سراسر راز نیست.که انسان خود رازی بود.از دیگران شکوه نمی کنم که چه نکردند از خود می پرسم که چه کردم................

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 4:7  توسط کریم  | 

بالاخره یه روز همه چی تموم میشه

اینو وقتی به سقف زل زده بودم با خودم زمزمه می کردم.

بالاخره همه چیز یه روز تموم میشه

اینو وقتی به ساعت زل زده بودم با خودم زمزمه می کردم.

بالاخره یه روز همه چی تموم میشه

اینو وقتی یه روز تمام نخوابیده بودم با خودم زمزمه می کردم.

بالاخره همه چیز یه روز تموم میشه

اینو وقتی که هیچ پولی تو جیبم نبود با خودم زمزمه می کردم

بالاخره یه روز همه چی تموم میشه

اینو وقتی پنج بار توی کنکور شرکت کردم و فهمیدم نمیشه قبول شد با خودم زمزمه می کردم

بالاخره همه چیز یه روز تموم میشه

اینو وقتی فهمیدم که با تمام وجود می خوندم و همه گوشاشون گرفته بودن

بالاخره یه روز همه چی تموم میشه

اینو وقتی فهمیدم که طرف مرتب به ساعتش نگاه می کرد و زورکی لبخند می زد

بالاخره یه روز همه چی تموم میشه

اینو وقتی فهمیدم که سه ساعت از قرارمون گذشته بود

بالاخره همه چیز یه روز تموم میشه

اینو وقتی یه ماشین داشت می اومد طرفم می خواستم زمزمه کنم

بالاخره یه روز همه چی تموم میشه

اینو وقتی لای چرخ یه ماشین کله ام له شده بود با خودم زمزمه نمیکردم

چون نمی تونستم زمزمه کنم

چون همه چی تموم شده بود...

با احترام تقديم به شل سيلور استاين

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:53  توسط کریم  | 

زن آخرین بشقاب را هم آبکشی کرد و گذاشت کنار بشقاب های دیگر توی جا ظرفی.کلی ظرف نشسته این یه هفته رو هم توی اون تلنبار شده بودند. زن کله شیر آب را کشید به جایی که تا نیم ساعت پیش ظرف های نشسته اونجا بودن. شیر رو باز کرد.با دست چپش آبی که پخش شده بود روی صفحه سینک رو به سمت گودی اون هدایت کرد. دستکش صورتیش رو درآورد و به لبه ظرفشویی آویزون کرد. بعد کله ش رو اونقدر کج کرد که لبش به لبه شیر ظرفشویی رسید. چند قلپ آب خورد. شیر رو بست.یه پارچ هم گذاشت زیر شیرآب که چکه می کرد.

از کنار کاناپه ایی که مرد روی نشسته بود گذشت و به اتاق خواب رفت. مرد لم داده بود به کاناپه و دستش زیر سرش بود. پاهاش رو روی عسلی جلوش انداخته بود روی هم و به نقطه ایی نامعلوم در روبرو خیره شده بود. از دستگاه پخش موسیقی سمفونی شماره 40 باخ پخش می شد. اتاق در حالتی نیمه تاریک با دو آباژور قدیمی روشن شده بود.

زن وارد اتاق خواب که شد یک لحظه جلوی آیینه میز توالت مکثی کرد.حدود 30سال داشت.گرچه کمی جا افتاده تر به نظر می رسید. زردی آرایش موی که یکی دو هفته ایی از آن می گذشت ته موهای کوتاهش پیدا بود. شلوار جین آبی و پیراهن مردانه سبز رنگ چهار خانه پوشیده بود. به حالت نامتعادلی خودش را بروی تخت انداخت. کمی بعد پاهایش را هم جمع کرد. کتاب نیمه خوانده شده ایی که به رو بروی میز توالت بود را برداشت و جلوی صورتش شروع به خوندن کرد. این یکی خیلی کش اومده بود. یه ماهی می شد اونو دستش گرفته بود. مجموعه داستان کوتاهی به نام الف از خورخه لویس بورخس بود.چند لحظه بعد کتاب را روی صورتش گذاشت. کتاب به آرامی روی صورتش بالا و پایین می آمد. هق هق هایی بی صدا.

چهار سال پیش ازدواج کرده بودند. زن در مراسم ازدواجشان اگر بشود نام آن را مراسم گذاشت.چون هیچ کس حضور نداشت به غیر از پدرش مهریه اش را 1000جلد رمان گذاشته بود. مرد هم تعهد داده بود اگر زن هزار داستان را بخواند به او حق جدایی می دهد. تا آنروز یعنی روز ازدواجشان زن 273 رمان و داستان کوتاه و داستان یک خطی و...خوانده بود.

در ماه عسلشان نزدیک بود بمیرند. با موتورسیکلت تا یزد رفته بودند. از آنجا هم زده بودند به کویر.آنقدر رفته بودند که راه برگشت را گم کنند. شانس آورده بودند که به یک گروه آماتوری نجوم برخورده بودند.

مرد رفت کنار پنجره.بیرون زیر نور چراغ برق خیابان حشره ها از سر و کول هم بالا می رفتند. مرد همیشه به زن به شوخی می گفت عاشق چشم و ابروت شدم. مونگولم اگه بودی مهم نبود.
توی دانشکده با هم آشنا شده بودند. البته از یک دانشکده نبودند. همینطوری اتفاقی همدیگه رو دیده بودن. مرد دوباره رفت نشست روی کاناپه. بعد پاهایش را از روی زمین بلند کرد و به حالت درازکش روی کاناپه ولو شد. مرد به سقف زل زده بود.زن به سقف زل زده بود. حشره ها دور نور لامپ تیرک چراغ برق از سرو کول هم بالا می رفتند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 1:33  توسط کریم  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 5:17  توسط کریم  | 

میگن که هر چیزی واسش یه مشابه هست.مث همین دارو و دواهای مشابه.

فک کنم اقتصاد ما یه چییزیه مث تعارفات ما. بفرما...اقا بفرما...نه خواهش میکنم شما بفرماید...اختیار دارید ائل شما بفرماید...و این تعارفات میتونه تا صب ادامه داشته باشه.حتی اگه فقط برای گذشتن از در یه در باشه.(اين بحث تعارفات خودش میتونه یه پست باشه)خوب حالا دخلش به اقتصاد چیه. اقتصاد ما هم تعارفیه... البته توی پیشرفت.یعنی اینکه ترکیه و امارات و قطر و یواش یواش افغانستانو و برونئی هم دارن میزنن جلو.از ما. دیگه کسی نمونده دور و ورمون بزنه جلو. ما هم راه می افتیم. اما این سیاست لامصب مث رانندگی مونه. این میزنه جلو اون یکی.یکی یه طرفه رو خلاف میره.یکی از چراغ قرمز رد میشه. یه جا چراغ قرمز کوتاه نمیاد ئ سبز نمیشه.خلاصه کلاف سردرگومه. هر موقعه ملت از این ترافیکه جون بدر بردن سیاست مون هم یه چیزی میشه. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 18:26  توسط کریم  | 

امروز روز دانشجو بود.البته تاریخن می بایستی دیروز باشد،نشد دیگر.دیروز روز دانشجویان حکومتی بود. خوب شاید یکی بگوید این دیگر چه صیغه ایست. دانشجو دانشجوست دیگر. جلوی درب اصلی دانشگاه تهران امروز ستونی از پلیس ضدشورش قرار گرفته بود. دانشجویان هم آنسوی حصار داخل دانشگاه شعار می دادند. دختری چادری به سختی از نرده ها خود را بالا کشید و رهگذران را به حمایت از دانشجویان دعوت می کرد. خیابان انقلاب شلوغ بود.مثل همیشه. رهگذران می آمدند و می رفتند. مثل همیشه.توی ترافیک و بوق ماشین ها و ازدحام آدم ها دانشجوها بیشتر از انکه شمایل قهرمانانی را داشته باشند که بیرق آزادی را در دست گرفته اند،شبیه زندانیانی بودند در بند. همه چیز سخت غریب بود. دانشجوها ،گارد ویژه؛عابرها،شعارها،ماشین ها. بیشتر پلاکاردهای دانشجوها به زبان انگلیسی بود. گویی مخاطب آنها جماعت عابر نبود، بلکه تک و توک خبرنگار و عکاس خارجی بود که سرکی کشیده بودند ببینند 17آذر امسال چه خبر است.انگار دانشجوها ایمانشان را به ماعت عابر از دست داده بودند. 17 آذر بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 23:34  توسط کریم  | 

سر زباله های ما چه می آید.خیلی هنر کنیم؛ می ریزیمشان توی یک کیسه نایلونی و بدو سر کوچه و خدا کند سطل زباله بزرگی باشد. خدا کند ماشین پیک تنظیف بیاد. خدا کند سر موقع آشغالمان را دم در خانه بگذاریم. حتمن دیده اید خانه را که دو سه روزی حواسمان بهش نیست چه بلای سرش می آید. جوراب ها گوشه ایست، روزنامه های چند روز گوشه دیگر. خرده نان کف خانه را مثل میدان مین کرده، کتاب ها اینور آنور ولوند و خلاصه هزار جور شلوغی دیگر. این یعنی اینکه اگر نجنبیم خانه تبدیل به یک آشغالدانی می شود. یک آشغالدانی واقعی. تبدیل شده ایم به ماشین های تولید زباله برای خریدن کوچکترین چیزی یک کیسه نایلونی می دهند دستت. خوب حالا آشغال ها را گذاشتیم سر کوچه یا توی زباله. بعد چه می شود. می آیند و جمع می کنند لابد. بعدش چی... متاسفانه هیچی... یا دست کم نزدیک به هیچی... در یک جایی دور از چشم ما تلنبار می شوند. بهران زباله ها در ایتالیا یادتان هست. فعلن که وضعیت ما شبیه کسی است که دوپینگ کرده یا فعلن با مصرف مواد نیروزا فعلن یال و گوپالی بهم زده. هر چه ریخت و پاش و ندانم کاری می شود، دوستان با سبیل چرب نفت عزیز خم به ابرو نمی آورند. دوپینگ نفتی. شنیده ام برخی از این کسانی که دوپینگ می کنند و یا مواد نیروزا مصرف می کنند دچار عوارضی می شوند. در سنین بالا. برخی از دوستان تزهایی در باب مدیریت جهانی ارائه می دهند.خوب است. اما راستش اگر یک تزی هم برای دفن زباله بدهند و مهم تر بازیافت آن بسیار کاراتر خواهد بود. 8میلیون آدم در تهران خدا می داند روزی چند تن زباله تولید می کنند. ببخشید که در کوران مباحث مهمی مثل اسید پاشی و عدل و انصاف به موضوع بی اهمیت زباله ها پرداختم. دست دوستان زباله دزد هم درد نکند که لااقل حجمی از این طلای کثیف را بازیافت می کنند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 23:41  توسط کریم  | 

و یک نقدی بنویسد

اگر جای برای نوشتن نیست دست کم خطابه ایی برای اهالی خانه،محل کار،همکلاسی ها،همخانه ایها ایراد کند.

از این نظر افلاطون و ارسطو و مابقی فلاسفه به ما مباهات می کنند. از فوتبال تا فلسفه تا هوش مصنوعی.

لااقل بلدید که یک بنده خدایی را که آدرسش را بلد نیست با نگاهی حکیمانه که انگار نقشه راهنمای متحرکیت به ناکجا آبادی هدایت کنید.

آخی یک نفس اینها را نوشتم.یک دفعه بود.خوب است که جای برای تخلیه آدم داشته باشد. حالا هر چه که باشد. شده توی خیابان احساس تخلیه به شما دست بدهد و ندانید چه گلی بر سر بگیرید.

لابد همه جای دنیا آسمان همین رنگ است و همه صاحب نظر. بدی ما شاید آنجایی باشد که احساس صاحب نظر بودنمان به زندگی خصوصی دیگریی ها هم کشیده می شود. گاهی تجویز پزشکی و گاهی روانشناسی.

همین احساس در دوستان ژورنالیست هم هست. یک چیزی قلقلکشان می دهد که هم نقدی بر قطبی داشته باشند و هم نقدی بر آثار کوبریک.یک موقعی با خودم فکر میکردم ما چقدر منتقد درجه یک داریم . اما نه خیلی هم درجه یک نیستند.اما گزاره اول به جای خودش باقیست. یعنی کلی منتقد داریم.می توان این را هم اضافه کرد که این مملکت۷۰میلیون پادشاه دارد و هفتاد میلیونهای دیگری که نمی دانم جز یکی که آن هم هفتادمیلیون منتقد است منهای ۱۰۰۰۰۰نفر.شکلی کمیک از آتن عصر افلاطون و ارسطو.سخنوری در حد اعلا.فقط کسی نیست کاری انجام دهد.لابد به مانند دوستان آتنی از ارزش پایین تری نسبت به سخنوری قرار دارند. یکی از ورژن های جدید سخنوری هم مدیریت مملکت با نفت ۵دلاری است که اخیرن حکیمی ایراد فرمود. راستی این سیب های وارداتی قرمز ظاهر جالبی دارند و داخلشان خراب.لابد شرایط فریزشان خوب رعایت نشده و از بس حجمش در گمرک زیاد بوده سی چهل روزی در نوبت بوده اند تا به دست من نگون بخت برسند. این دوست سخنور سخنورهای بسیار دیگر هم دارد که هیچیش یادم نیست. ولی خوب کلن اهل سخنوریست. آهان حس سخنوریش آنقدر گل کرده و مث من احساس تخلیه پیدا کرده که این مملکت ۱میلیون ۶۹۸هزار و ۱۹۸متر ی برایش کم است دوست دارد بر سر همه دنیا خالیش کند. بعضی وقت ها جا کم می آید دیگر.از این دوستمان که بگذریم مسئله کماکان پا برجاست. او هم اهل همین کوچه ها و خیابان هاست.خوب

دلیلش چیست؟یک چیزی که یک پست جداگانه می طلبد و این کار را خواهم کرد.اسمش را می شود گذاشت چشم و هم چشمی.بی مزه است نه.کمی صبر کنید تا بپزمش بعد ببینیم چه می شود.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 17:47  توسط کریم  | 

نام فیلمنامه: 1404

این داستان خیالی در سال 1404 اتفاق می افتد و هر گونه تشابه فضا و شخصیت ها با مسائل و شخصیت های روز اتفاقی می باشد.

فصل اول: تماشای تلویزیون

شب،داخلی،مردی در حال تماشای تلویزیون،نما از پشت سر،لانگ شات،گوشه سمت چپ تصویر زنی در حال شستن ظرف ها؛فاصله دوربین تا سر مرد به نحویست که صفحه تلویزیون دیده نمی شود و تنها شعاعهای آبی رنگ از نور در اطراف سر وی پیداست.

- آقایون خانمها خدمت شما سلام عرض میکنم، با خبرهای بیست سی از یران و سایر نقاط جهان همراه باشید. نخست خبرهای یران.

- رییس جمهور امروز با حضور در جمع مردم ساوجکلاغ ضمن محکوم کردن توطئه های رژیم های زورگوی جهان خطاب به مردم ساوجکلاغ اعلام کرد که ما در برابر همه توطئه ها همچون 57سال اخیر ایستاده ایم و تا بر حقوق مسلم خود پافشاری خواهیم کرد. وی همچنین از یک اتفاق بسیار خوشحال کننده که بزودی رخ خواهد داد خبر داد.در جریان این سفر 346طرح عمرانی در ساوجکلاغ افتتاح یا کلنگ زده شد.

صدای زن از آشپزخانه

- بزن شبکه 14مون جونگه.

مرد کانال را عوض می کند.

- به حول و قوه الهی چرخه سوخت هسته ایی در حال کامل شدن است و در صورت رسیدن سوخت هسته ایی از کشور دوست و برادر مروسیه ظرف 6 ماه آینده نیروگاه هسته ایی بوشهر راه اندازی خواهد شد.

- گفتم بزن سریال مون جونگ

مرد کانال را عوض می کند.

- خدمت شما بینندگان عزیز و ارجمند سلام عرض میکنم. پیروزی انرژی هسته ایی رو تبریک میگم و اما میشینیم به تماشای مسابقه حساس لیورپول و چلسی. همکارانم بعد از این مسابقه بازی منچستر رئال رو پخش خواهند کرد. پس از اون از سری آ یووه – اینتر و در ساعت سه بامداد پخش با تاخیر میلان – رم

زن با عجله از آشپزخانه می آید و کنترل را از مرد می گیرد

- بدش من . مگه نمیگم مون جونگه.

سعی می کند با دستانش که پوشیده با دستکش است کانال را عوض کند که موفق نمی شود و از مرد می خواهد تا کانال دلخواه ش را بیاورد.

مرد رو به زن

- شام چی داریم

- هیچی

- هیچی که نشد شام

- یه چیزی درس کن. مگه من مسوول شامم

- دست از این فمنیست بازیات بردار زن طلاقت میدم

- موقعه ایی که داشتی مخمو میزدی که عند فمنیست بودی چی شد.خرت که از پل گذشت یادت رفت

مرد کانال تلویزیون را عوض می کند

- در خدمت آقای عبادی هستیم با موضوع حذف تعدادی صفر از پول ملی در برنامه 90اقتصادی

- آقای دکتر اصولن صفر چه اهمیتی داره.صفر که صفره

- بله با تشکر از شما که منو مرتب به برنامه هاتون دعوت می کنید.عرض کنم که بله صفر که صفره. مسئله اینه که چندتا صفر

- آقای دکتر برخی منتقدین دلسوز معتقدن 6صفر کافیه. حداقل تا یکی دو سال دیگه

- خوب من نظری خلاف شما دارم

- بله بینندگان عزیز هانطور که می بیند رسانه ملی مال همه ست.ببینید داره انتقاد میکنه. پس چندتا آقای دکتر.

- 9تا

- چرا 9تا

- ببینید الان در هر حال حاضر هر 1میلیون تومان ما برابر است با 1دلار.تجربه 57 ساله نشون داده که باید آینده نگر بود.سال 87.یعنی خیلی قدیم ها سه صفر رو برداشتن از 1000ریال شد یه تومن.حالا باید 6صفر برداریم تا یه میلیون تومن بشه یه تومن. اگر بخوایم در راستای طرح چشم انداز ایران1504که همین دیروز طرح و بررسی و کارشناسی و تصویب و قانون شد حرکت کنیم بهتر است جهت پیش گیری از نوسانات و کوبیدن مشت محکمی بر دهن استکبار پیش دستی کنیم و 9 صفر کم کنیم

مرد کانال را عوض می کند

- تورم در سال جاری به سه درصد رسید

کانال مجدداً عوض موشود

- جهش بزرگ...

کانال مجدداً عوض موشود

- در برنامه سینما امروز مروری داریم بر آثار گیمیایی و فیلم فیصر را پخش می کنیم

- ناهید...ناهید...کجایی بیا . فیلم فیصرو میخواد نشون بده

...ادامه دارد


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 15:49  توسط کریم  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 1:5  توسط کریم  | 

 

گفتگوی انتقادی با مدیر وبلاگ علابویز که از طریق چت جی میل انجام شد.از دل این گفتگو می توان به انگیزه های وی برای راه اندازی وبلاگ آشنا شد. در این گفتگو به جهت حفظ حریم مدیر وبلاگمان از وی تحت عنوان شیخ شب زی یاد شده است

me: salam

shaikh shabzi: salam

فارسی را بپاس

me: دیگه نوشتنم تو وبلاگ نمیاد

shaikh shabzi: چی شد؟ هنگ کردی؟

ایراد نداره

بگفت احوال ما برق جهان است

دمی پیدا و دیگر دم نهان است

گهی بر طارم اعلی نشینیم

گهی بر پشت پای خود نبینیم

برو تو علا یه پستی همین الآن فرستادم

نگاهش کن شاید کمی حالت بهتر بشه

me: خوندم

دیگه وبلاگ نیست

چت رومه

shaikh shabzi: نوشتن ما برای این نیست که حتما به دوستان فیض برسونیم تو یک سطحی برای دل خودمونه

کی خوندی؟

من که همین یک دقیقه پیش فرستادم

غرض وبلاگ ما یه چیز ترکیبیه

بقای دوستی خیلی مهمتر از این حرفهاست

اگه این بهانه ها نباشه زود همدیگه رو فراموش میکنیم

سعی کن همیشه جنبه های خوب قضیه رو هم ببینی

شاید وبلاگ اشکالاتی داشته باشه که داره اما من دلم میخاد دوستیهامون رو با این وبلاگ حفظ کنم گاهی مطالبش خوب نیست گاهی ایرادهایی هست اما هدف یک چیز بالاتریه

me: اتفاقن من به همینش ایراد داشتم

داری زور بیخود می زنی

shaikh shabzi: به چی؟

شاید ولی سعی خودمو می‌کنم

من یه گروه درست کردم توی دانشگاه قبلی الآن هشتاد نفر عضو داره

نصف بچه‌ها نیومدن

me: لینک می زنید

shaikh shabzi: بعضیها هم اومدن و رفتن

me: مطلب بی مزه میفرستی

shaikh shabzi: دو نفر هم مردن

اما هنوز گروه ما برقراره

me: اتفاقای تاریخ مصرف گذشته مینویسی

shaikh shabzi: من اون چیزی رو که می‌بینم می‌نویسم برای من تازه است مساله تاریخ نیست مساله تازگیه

الآن هر روز پرزیدنت سخنرانی میکنه که جدید هم هست اما تازه نیست

me: یه نگاه به پست های اخذت بکن

اخرت

چیزیییییییییی توش نیست

خالیه

یه نقدی نوشتم که پرید

نشد

shaikh shabzi: لینکها هم وقت زیادی نمیبرن قرار نیست که همه از اون چیزی که من خوشم بیاد خوششون بیاد

me: شایدم من بی خودی توقع دارم

احتمال زیاد همینه

shaikh shabzi: چرا فکر می‌کنی حتما پشت سر هم باید تولید معرفت بکنیم؟

همینکه میتونی با دوستات ارتباط داشته باشی خوب نیست؟

me: راستش متن ها چیزی به من نمیده

shaikh shabzi: تازه هر کسی میتونه اگه مطلب علمی توی زمینه خاصی میخاد بنویسه مثل مصطفی این کار  رو مستقلا بکنه یا مثل من که درباره نرم افزار می نویسم

me: من با حال تر از اینا رو می بینی اگه حس و حال داشته باشم میذارم

بحث ها رو هواست

shaikh shabzi: من ادعای این رو ندارم که بخام چیزی به افراد بدم این کار تقریبا برای ماها سخته

me: چیزی ندارن

shaikh shabzi: ماها همه خودمونو بالاتر از این میدونیم که بخواهیم یاد بگیریم دانایی بزرگترین مانع بر سر دانستنه

محتوا مد نظر ما نیست این تو وبلاگ ما مشخصه گاهی سرگرمیه گاهی معرفیه گاهی انتقال تفکر دیگرانه و ..

me: برا من جالبه که زندگی شخصی شما افشین مرتضی مصطفی و.....هیچ چیز خاصی نداره که منعکس شه

انگار تو جامعه نیستید

هیچی

شدید بازپخش کننده رسانه ها

shaikh shabzi: تجربه مصطفی به نظر من خاص بود چرا فکر میکنی این اتفاقی که اون نقل کرد خاص نبود؟

توی زندگی من اتفاقاتی می افته اما شاید برای شما جذاب نباشه

me: اینا همون چیزایی که میخواستم بنویسم

shaikh shabzi: میخای قصه مکرر زن نگرفتنمو برای شما باز تعریف کنم؟

me: اون تجربه مصطفی نیست یه نقل روایته

تو فقط زندگیت تو همین موضوع خلاصه شده

shaikh shabzi: الآن این شعرهای ما باز پخش کدام رسانه است؟

me: هیچ تعاملی با هیچ کس و هیچ چی نداری

shaikh shabzi: آیا اگه ما یک مطلب رو از وبلاگ دیگه‌ای نقل کنیم که مفید و یا خنده‌دار باشه حالا چه بازپخش باشه و یا جیز دیگه چه ایرادی میتونه داشته باشه؟

me: وقتی 6 نفر هیچی برا گفتن نداشته باشن نه

Sent at 1:04 PM on Sunday

shaikh shabzi: آدمها فرق دارن من اهل تعامل نیستم زندگی من تا حدی درونیه و این تیپ منه تو هم تیپ خاص خودت رو داری ما همه چیزهایی برای گفتن داریم اما تو اونها را چیز قابلی نمیدونی فکر می‌کنی چیز قابل گفتن از دیگاه تو با مهدی فرق نمیکنه؟ آیا چیزی گفتن یعنی اینکه پی در پی در حال خلق ایده و چیزهای جدیدی باشیم؟

me: ببین دو سطح برای من مطرحه یا ایده های ذهنی یا تجربیات زیستی

shaikh shabzi: آیا اینکه از مطالعه یک نفر دیگه بهره ببریم کار مفیدی نیست و حرفی برای زدن در آن نیست؟

پست من درباره فروم چرا باید حرفی برای گفتن نباشه ؟ آیا مطالعه ما جزو تجربه‌های مال نیست؟

me: بهتره وقتی حرفی نداریم گاهی سکوت کنیم تا مرتب لبمون بجنبه

از دل اون نقبی نزدی

shaikh shabzi: چرا وسطش یا می‌آری مگه نمیشه چند چیز رو با هم داشت؟ مگه ما وبلاگ تخصصی در یک حوزه هستیم؟

me: به بدی جزوه های کلاسی بود

shaikh shabzi: خوب من قرار نیست همیشه کار خاصی بکنم همیشه تحلیل کردن هم خطاست گاهی باید بنشینی و گوش بدهی

me: تحلیل نیست

موضوع روزمره ایی رو پیوند بدی به مفهومی

گنگ بود

حرفت تو اون پست

shaikh shabzi: این یک مشکل اساسی توی من بود زمانی فکر می کردم حتما هر چیزی باید بررسی بشه ولی گاهی باید فقط خندید توی جوک شاید مفهوم عمیقی نباشه ولی ما به رها شدن در خنده نیاز داریم به رها شدن در ادبیات هم همینطور تحلیل مال شادی و زیبایی نیست اگه اونو از جایگاه خودش بیرون بیاریم و بخواهیم توی همه حوزه‌ها دخالتش بدیم همه چیز رو سرد و بیمزه می‌کنیم

me: نمیشه مفهومی رو مطرح کرد و رو هوا معلقش کرد

shaikh shabzi: اون موضوع باعث عصبانیت برخی میشد شاید از جمله تو.

من دیدم که صبر خوبه چون یک مدت بعد همین پست برای شما مفهوم میشه

me: من که ابتدا به ساکن با طنز شروع کردم

shaikh shabzi: من مطلب رو به صورت کنایه گفتم اما زمان این فرصت رو میده که از شکل کنایی خارج بشه

Sent at 1:11 PM on Sunday

me: برای عاشقای سینه چاک هم گاهی مقداری دوری از معشوق خوبه شاید قدرش رو بهتر بدونن

شاید منم لازم باشه همین کار رو بکنم

shaikh shabzi: من به فعل تو نقد وارد نمیکنم تو طنز مینویسی لینک میدی بعضی لینکهات برای من جالبند و برخی نه. همینطور برخی پستهات خوبند و برخی از نظر من نه. ولی هیچوقت ایرادی بر این نیست چون سلیقه ها فرق میکند. ولی برای من خود این بهانه دوستی مهم است. شاید برای تو فضای عمیقتری نیاز باشد و البته شاید در وبلاگ ما بدست نیاید

me: اما همیشه حرفای خوب دیگرون رو که می بینم ارزشش رو داره رو لینک میدم

shaikh shabzi: برای من رهایی خیلی مهمه و ایده‌ات خوبه یعنی گاهی باید رها شد اما رهایی تو در دور شدن نیست بلکه در شناور شدنه

تو هنوز خوب یاد نگرفتی که خودت رو در یک سری از فضاها شناور کنی

me: اونقد که جا کم بیارم و بهت اعتراض کنم

اینو قبول دارم گر چه از مفهومش خیلی سر در نیاوردم

shaikh shabzi: خوب مشتی من صبح بادی برم تدریس کنم و باید برم بخوابم وگرنه بیشتر پای صحبتت مینشستم اگه کاری نداری خداحافظی کنیم

me: شب یا به عبارتی صبح خوش

البته هنوز شبه

Sent at 1:16 PM on Sunday

shaikh shabzi is offline and can't receive

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 21:55  توسط کریم  | 

چند روز پیش با ذوستی رفته بودیم چهارراه استانبول،خرید لباس.پس از طواف محل؛ اماده رفتن به مقتل شدیم.دوست چرب زبان همینطور جنس بیرون می کشید آنقدر که دیگر نمی شد،در رفت.طعمه در دام افتاده بود و سرگرم پرو.در این گیر و دار جوانی به همراه بانویی وارد شد. در حین گفتگو در باب کمربند مورد نظرش و چانه زنی بر سر کاهش قیمت برای بالا بردن موقعیت چانه زنی اش گفت هم صنفیم. و بعد ادامه داد که در بازار تولیدی پیراهن دارد. و ادامه داد که پیراهن های که آنها به قیمت 1700تومان بله دقیقن 1700 تومان تولید می کنند در پاساژ پلاسکو 30000تومان و نه 3000تومان به فروش می رسد. فروشنده در این گیر و دار و با توجه به حضور ما کمی هنگ کرده بود.بهرحال طرف پس از دادن کارت خود به هم صنف شریفش رفت. ما هم پس از چانه زنی البته بی حاصل خرید خود را انجام داده و بیرون آمدیم. در راه داشتیم حساب می کردیم با توجه به اظهارات آن عزیز قیمت واقعی خرید های ما چقدر است. دوست من جلوتر وارد یک بوتیک پولیور فروش شد. آنجا هم دوست عزیز پولیوری انتخاب و در گیر و دار پرداخت پول به دلیل خراب بودن کارت خوان لختی معطل شدیم. در همان اوقاتی که ما آنجا بودیم مرد بلند قامت جنوبی  نیز آنجا بود که پس از چانه زنی زیاد دست آخر به دلیل اندازه نبودن هیچ یک از پولیورها به تن وی ناچار فروشنده از قضا خوش صحبت ما بلوزی را به قیمت 28000 به وی قالب کرد. پس از رفتن مرد جنوبی صندوق دار خطاب به فروشنده فریاد برآورد که بابا ما نباید لااقل 20درصد سود ببریم.این چه فروشی است. فروشنده هم که بهش برخورده بود گفت:جلوی این آقا یعنی من اشکال ندارد قیمت واقعی را بگویم . و پیش از آنکه صندوق دار به زبان بیاید گفت بابا این بلوز 10000تومنیه بود.پس از آن من فهمیدم لابد مراد از 20 درصد همان 300 درصد است ما نمی دانیم. دیروز همان پولیور خریده شده به قیمت 18000تومن را که میگفت ما تولیدی عمده فروش هستیم را در جایی دیگر دیدم گفتم چند؛گفت8000تومن.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 22:6  توسط کریم  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 0:3  توسط کریم  | 

معاون مطبوعاتی و اطلاع رسانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی گفته است که هفته نامه شهروند امروز "به دليل رعايت نکردن زمينه انتشار توسط هيات نظارت بر مطبوعات، توقيف شده است."بی بی سی

رهبر انقلاب اسلامي با اظهار ناخرسندي شديد از فضاي تبليغاتي و مطبوعاتي کشور افزودند: اين فضاي بي‌بند و باري در حرف زدن و اظهارنظر عليه دولت، مسائلي نيست که خداوند به آساني از آنها بگذرد. حضرت آيت‌الله خامنه‌اي تأکيد کردند: تفضلات و رحمت الهي تا زماني است که ما مراقب گفتار، رفتار، و عملکرد خود باشيم زيرا خداوند با ما خويشاوندي ندارد. ايشان در پايان خاطرنشان کردند: برخي کارها و ظلم‌ها، فتنه‌اي به پا مي‌کند که دامن همه، اعم از ظالم و غيرظالم را مي‌گيرد؛ بنابراين همه بايد مراقب اظهارنظرها، تبليغات، و اقدامات خود باشند.ایسنا
تلاش هایم در رابطه با یافتن متن سخنرانی .... در سال 78 که در روز بعد 14 نشریه ودر طی سال های بعد به 100نشریه رسید را نیافتم.
ساسان آقایی درباره توهم شهروند بودن ما خوب نوشته است. خسته می شود آدم و فرسوده.محمد هم نوشته که رهبر فرزانه ايران فرمودند خداوند از كساني كه دولت را با بي بند و باري نقد مي كنند به اين راحني ها نمي گذرد آقای خام... خدا از شما خواهد گذشت؟ 
حوصله ام نمی شود ادامه دهم. شما اگر حوصله تان می شود چیزی بگویید
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 1:10  توسط کریم  | 


خواب مارتین لوتر کینگ به حقیقت پیوست
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 13:23  توسط کریم  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 21:55  توسط کریم  | 

امروز دیدم در تلویزیون شادیانه ایی برپاست و مرتب مکان مذهبی از قم را نشان می دهد. و زیر نویس تلویزیون هم اشعاری در مدح حضرت معصومه. لابد اینجا هم قرار است رونقی از آن دست که مشهد از آن بهره مند است یابد. اسمش را هم میگذاریم گردشگری مذهبی.جمکرانش که خوب جواب داده.توی کتاب های درسی ما که از حضرتی به نام معصومه یاد نشده بود. شنیدم که این روز را روز دختر نیز نامگذاری کرده اند. حکمت این حضرات را نمی دانم. بر سجاده ایی نماز می بریم که قبله اش را نمی دانیم. شخصیت پردازی میکنیم. این بحث بسیار در میانمان در گرفته است. اینهمه امامزاده. حالا اینهم یکی اش. همین ها که نیست. اخیران در شمال جایی راه افتاده به قیاس جمکران. همان هم هیچ ادله ایی برآن نمی توان آورد که حالا شعبه شماره دو اش راه افتاده است. به گمانم همانقدر که مک دونالدو شعبه دارد در سرتاسر گیتی ما هم امامزاده. معلوم نیست این همه ادم خیر سرشان دنبال چه بوده اند. گرچه که در بودشان شک است. می گویم امامی در اینجا سکونت داشته آنهم بیست سال.بیست هزار امامزاده به دنبال چه بوده اند. از چه تاریخی تا چه تاریخی. طی بیست سال.زاده کدام امام بوده اند این همه امامزاده. هر کوی و برزنی که بروی یکی هست.بر بالای بلند ترین قلل. نمی دانم آن بالا به چه کار مشغول بوده اند. قتل عام اینها که از نازی ها هم بدتر است. چطور عراق که مدفن اکثر امامان شیعه است از این فیض محروم است. فیض این همه امامزاده. لابد نسخه اصل را داشته اند به بدل چکار.عجب قلع و قمی شده اند اینها. از خوزستان تا شمال. شیخ می گوید عزاداران با مناسک عزاداری مرده خود را فراموش می کنند . مناسک این همه امامزاده چه خصلتی دارد. این مراد دهندگان خاموش
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 2:46  توسط کریم  | 

مطالب قدیمی‌تر
 
Grazr