چندي پيش شهرام ناظري در كاري تحسينبرانگيز و شكوهمند اين شعر را اندر احوالات روزهاي پس از انتخصابات به زيبايي اجرا كرده است. من به لطف يكي از خويشان متن و صداي آن را خوانده و شنيدهام. شايد شما هم همگي يا برخي ديده و شنيده باشيد. البته صداي شهرام ناظري رو هم احتمالاً ميتونيد با جستجو در شبكه پيدا كنيد. حالا به هر صورت براي آنها كه نديدهاند و نشنيدهاند متن شعر زيباي آن را اينجا تقديم ميكنم:
اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو
اى بغضِ گل انداخته، فريادِ خطر شو
اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش
اى مشتِ برافراخته, افراخته ترشو
اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى
از خانه برون چيست كه از خويش به در شو
گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش
ور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو
خاكِ پدران است كه دستِ دگران است
هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو
د
يوارِ مصيبت كده ىِ حوصله بشكن
شرم آيدم از اين همه صبرِ تو، ظفر شو
تا خود جگرِ روبهكان را بدرانى
چون شير درين بيشه سراپاى،جگر شو
مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست
خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو
فرياد به فرياد بيفزاى، كه وقت است
در يك نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو
ايرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است
ايران ِكهن در خطر افتاده، خبر شو
مشتى خس و خارند، به يك شعله بسوزان
بر ظلمتِ اين شامِ سيه فام، سحر شو
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:28  توسط مجید
|
بچّههاي چلچراغي در اقدامي جالب فيلم بوف كور را گذاشتهاند روي وبلاگشان و علاقهمندان ميتونن دريافت كنند. براي من خيلي جالب بود و اطّلاعي از ساخت چنين فيلمي در سال 1353 نداشتم. البته من تازه دانلود كردم و هنوز نديدم. گفتني است اين فيلم در دو فايل حدوداً 50 مگابايتي آمادهي دريافت شما عزيزان است(قسمت اوّل و قسمت دوم)، هرچند كه با اين سرعتهاي پكيدهاي كه شماها داريد عمر نوح ميخواهد و صبر ايّوب تا گوسالهي مورد نظر گاو شود و فيلمها دانلود! امّا فكر ميكنم به هر حال ارزشش را دارد كه به خاطر آن يه بار به كافينت هم برويد. شايد فايل قسمت دوم يه كم بد قلقي كنه، ولي شما نااميد نشيد چون دانلود ميشه آخرش.
اميدوارم كه به واقع كار نسبتاً خوبي باشه
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:59  توسط مجید
|
اكنون كه ياران به كناري شده و ميدان سخن را وانهادهاند تا جاييكه گويي گرد خاموشي و سكوت بر دامن شريف علّابويز نشسته، اين حقير با بضاعت مزجات خويش و به بهانهي بحث اخير آقاي مصطفي ملكيان راجع به روشنفكري ديني، جهت گرم نگه داشتن وبلاگ به چوپاني اسب فصاحت! در ميدان بلاغت! ميپردازد(جلّ الخالق! عجب كاري!) و اميدوار است كه دوستان در اين بحث مشاركت فرمايند. آقاي ملكيان در مصاحبهي مورد بحث به طور كلّي طرح روشنفكري ديني را ناموفّق ارزيابي كرده و عمدهترين اشكالاتي را كه به كار روشنفكري ديني وارد ديده، مشكلات روشي دانسته و اساساً تعبير و تفسيرهاي اين روشنفكران را خواه ناخواه متكلّفانه و تصنّعي قلمداد كرده است. به عبارت ديگر، ملكيان با تأكيد بر روششناسي(يا به قول ايشان متدولوژي) در علم تفسير، روشنفكران ديني را نسبت به اين روششناسي ـ كه طبق فرض بايد بيطرفانه و عاري از پيشفرض(presuppositionless) باشد ـ غيرمتعهّد و ناپايبند دانسته و اين را مشكل بنيادي اين روشنفكري قلم داده است، به اين ترتيب كه گفته است: «اگر از روشنفکری دینی چیزی به ذهن شما متبادر شود که حاصل مواجهه و آشنایی و انس شما با روشنفکران دینی کشور ما باشد، نمیتوان بنده را روشنفکر دینی دانست. روشنفکر دینی به کسانی اطلاق میشود که مفاهیم و نظریات و آموزههای دنیای مدرن را از دل کتاب و سنت متون دینی استخراج میکنند. به زبان صریحتر روشنفکران دینی ریشه «همه چیز خوب» را که در مدرنیته میبینند، در مجموعه متون مقدس پیدا میکنند و به جامعه نشان میدهند و آن را جزو اصل و ذات دین معرفی میکنند. از طرف دیگر هرچیزی را که در متون مقدس با «چیزهای خوب» مدرنیته ناسازگار میبینند جزء عرضیات و فرعیات دین معرفی میکنند و میگویند که این اصول جهانشمول و فراتر از زمان و مکان نیستند و جزو امور مقطعی و موضعی هستند. من به رغم احترامی که برای روشنفکران دینی قایل هستم و میدانم که در کارنامه آنها چیزهای آموختنی به وفور وجود دارد، اما وقتی در اصل پروژه روشنفکری دینی تأمل میکنم، می بینم که روشنفکران دینی ما به واقع، مدرنیته را اصل گرفتهاند و برای هر چیز مقبولی که در آن یافت میشود ما به ازایی در قرآن و سنت هم پیدا کردهاند. ... ... آنها چیزی را که خود میخواهند، از متن مقدس بیرون میکشند. ... آنها آنچه را که از مدرنیته میپسندند از دل قرآن و روایات استخراج میکنند و به نظر من این کار تصنعی و متکلفانه و با زیر پا گذاشتن اصول تفسیر صورت میگیرد. به نظر من در یک صورت پروژه روشنفکری دینی میتوانست بسیار موفق باشد که البته این مطلوب هم در واقع امر تحقق پیدا نمیکند. مطلوب این بود که روشنفکران ما بدون ذرهای التفات به مدرنیته، یک متولوژی ارایه دهند که براساس آن قادر باشیم تا آیات و روایات جهانشمول (universal) و محلی (local) را از هم جدا کنیم. در این متدولوژی نباید به آنچه در مدرنیته خوب و بد تلقی میشود، توجه داشت. این متدولوژی باید مستقل باشد تا از ورای آن دریابیم که آیات و روایات ما کدامیک جزو اصول جهانشمول اسلام است و کدامیک به زمان و مکان خاصی اختصاص دارد. به این ترتیب باید چیزهایی را که در مدرنیته قابل دفاع است)ضروریات) از چیزهای غیرقابل دفاع (غیرضروریات) با یک متدولوژی که قابل ارجاع به متون دینی و مذهبی نباشد، جدا کرد. در مرحله بعد باید نگاه کرد و دید که آیا هر چیزی که در مدرنیته مطلوب است، در دین هم جزء امور جهانشمول است و صرفاً چیزهایی که در متون مقدس جزو موارد مقطعی تشخیص داده شد، یا با وجوه مطلوب مدرنیته سازگاری دارد یا خیر؟»
البته آقاي ملكيان اين حق و آزادي را دارد كه خود را روشنفكر ديني نداند يا بداند و من هم ميتوانم او را فارغ از اين موضعگيري صريح، روشنفكر ديني ندانم و بنابراين در اين زمينه بحثي لازم نميبينم. گفتن اين نكته هم شايد بد نباشد كه در اينجا نقد من به سخن ملكيان از سر هواداري يا تعلّق خاطر نسبت به روشنفكري ديني و بنابراين نوعي مدافعهگري نيست(هر چند كه احتمالاً چنين برداشتي هم از آن ممكن باشد!) بلكه توجّهام بيشتر معطوف به تناقضها، شكافها و ايراداتي است كه هم به موضع روشنفكران ديني و هم به موضع ملكيان ميتوان وارد نمود. روشنفكري ديني، چنانكه پرچمدار اصلي آن دكتر سروش، بارها تأكيد و ادّعا كرده، تنور انديشهي ديني را در جامعهي معاصر داغ نگه داشته است، امّا دريغ كه حاصل داغي اين تنور، ناني لذيذ براي ارباب بيمروّت دنيا! بوده است كه ناجوانمردانه مفاهيم را به كام خود مصادره ميكنند و با اينهمه فحش هم ميدهند و تكفير هم ميكنند! شايد قرار گرفتن روشنفكري ديني در موضع مخالف نظام ج.ا.ا باعث پارهاي سردرگميها شده به طوريكه اگر كسي همچون ملكيان هم بر طرح كلّي آن نقدي وارد كند، ممكن است برخي آن را به نفع نظام حساب كنند، همانطور كه مثلاً خبرگزاري فارس قضيه را با آب و تاب نقل كرده است. و امّا نقد من بر سخنان اخير ملكيان؛ اين گفتهي آقاي ملكيان درست است كه روشنفكران ديني مدرنيته را اصل گرفتهاند(البته انصافاً با ديدگاهي نقّادانه مدرنيته را اصل گرفتهاند)، امّا به نظر من اين امر مخلّ صحّت روششناختي كار آنها نيست. همانگونه كه آرش نراقي به درستي و با استدلال گفته است، دكتر سروش طرح يا پروژهي روشنفكري ديني را به پايان و به كمال خود رسانده است و از اين جهت من هر جا سخن از اين نحله در ميان است، كار صحيح را در اين ميدانم كه به او ارجاع داده شود. در اين صورت آنچه كه من از آثار و آراء سروش در مييابم اين است كه كارهاي نظري اصلي او كه كارهايي معرفتشناختي و در حوزهي تفسير است، بهويژه «قبض و بسط تئوريك شريعت»، كارهايي روشمند است كه البته قابل نقد و واجد اشكال هست، امّا اين نقد و اشكال بيش از آنكه متوجّه روششناسي آن باشد بر ابعاد نظري آن ناظر است. بنابراين برنامهي اصلي روشنفكري ديني استخراج اصول و مباني مدرن از بطن دين نيست، كه دكتر سروش نيز به تكلّفآميزي اين كار واقف است، بلكه دشواري اصلي اين پروژه، كه مايهي تكلّفآميز شدن آن از وجهي ديگر ميشود، در جايي ديگر است و آن دشواري همساز كردن امر قدسي(وجه غالب دنياي ديني) و امر عرفي(وجه غالب دنياي مدرن) است. بنابراين من هم تصنّعي و متكلّفانه بودن بسياري از كوششهاي نظري در طرح روشنفكري ديني را ميپذيرم و حتّا ميتوانم در آثار خود سروش اين اعتراف به تكلّفآميز شدن و گلايهي بياختيار او از آن را نشان دهم كه ، ولي اين موضوع را چنانكه توضيح دادم متوجّه جنبهي روششناختياش نميدانم، چون قبول دارم كه بنا به تعريف كسي كه در راه روشنفكري گام ميزند محقّ است كه مدرنيته را اصل بگيرد و روشنفكر ديني باكي از اين اتّهام، يعني اصل گرفتن مدرنيته، ندارد(البته اين اصل گرفتن به هيچ وجه معادل مطلق و بيچون و چرا گرفتن نيست، بلكه اصل گرفتني نقّادانه است). نكتهي روششناختياي كه مطلوب نظر ملكيان است (و آن را در واقع امر ناممكن دانسته!)، يعني ارائهي يك روششناسي جهت بررسي ضروريات و غيرضروريات مدرنيته و خوب و بد آن فارغ از ارجاع به دين، و بررسي امور جهانشمول(= ذات يا گوهر؟) از امور محلّي(= مقطعي يا عرضي؟) دين بيالتفات به مدرنيته و آنگاه مقابلهي اين دو، البته اگر ممكن باشد چيزي است كه راست كار دانشمند و فيلسوف برجعاجنشين هست(و البته كاري ارزشمند است و من علاقهي زيادي هم به اين كار دارم!)، امّا نخست اينكه روشنفكر در عين حال كه سروسرّي يا سروكاري با عالم علم و فلسفه دارد، عالم و فيلسوف صرف نيست، بلكه برنامههاي اجتماعي، فرهنگي و سياسي نيز در سر دارد و اين او را مجاز ميدارد كه از پايگاهي كه برگزيده است، يعني روشنفكري و به تبع مدرنيته، به امور بنگرد و اهداف مورد انتظار را دنبال كند و اين كجا و شيرتوشيري(آنارشيسم) روششناختي كجا؟ دوم اينكه به اعتراف آقاي ملكيان چنين مطلوبي در روششناسي در واقع امر ممكن نيست و در اين صورت ديگر اشكال ايشان را چگونه ميتوان وارد دانست؟ البته ملكيان بر اين عدم امكان دليل نياورده است و به نظر من دليلي هم ندارد كه اجراي چنين روشي(بهويژه در دنياي علم) محال باشد. وانگهي من حتّا گمان ميكنم كه اين مطلوب نظر آقاي ملكيان به نحوي تلويحي در طرح روشنفكري ديني نيز تا حدودي لحاظ شده است، به اين معني كه روشنفكر ديني، آنگونه كه از سروش در مييابم و پيشتر گفتم، تماميت مدرنيته را اصل نگرفته و نميگيرد و خوب و بد آن را از مقبول يا مطرود بودن اين و آنش نزد خود و ديگران نميگيرد؛ اينكه فيالمثل حقوق بشر را وجه مثبت مدرنيته قلمداد ميكند و تمامتخواهي(توتاليتاريسم) يا خشونت مدرن را وجه منفياش، همينطور از سر شكم حرف زدن و اللهبختكي نيست و نشان ميدهد كه معياري در كار آن است و آن انسانگرايي است كه باز امري مدرن است و باكي از اتّخاذ اين معيار هم نيست. از سوي ديگر بحث روشنفكر ديني(سروش) در خصوص ذاتي و عرضي دين هم بحثي روشمند است كه در آن هرچند مجمل امّا نسبتاً مكفي به تفكيك امر جهانشمول از امر مقطعي دين(تا حدود زيادي بيالتفات به مدرنيته) پرداخته شده است( براي مثال دكتر سروش در بسط تجربهي نبوي(پاورقي ص 80) ذاتيات دين را در سه اصل به اين شرح مطرح كرده است:«1. آدمي خدا نيست، بلكه بنده است(اعتقاد). 2. سعادت اخروي مهمترين هدف زندگي آدمي و مهمترين غايت اخلاقي دين است(اخلاق). 3. حفظ دين و عقل و نسل و مال و جان مهمترين مقاصد شارع در حيات دنيوي است(فقه)») و اين بحث به نظر من از جمله مباحثي است كه شخص آقاي ملكيان نيز از آن استفادهي مطلوب را كرده و گوهر اديان را معنويت قلمداد كرده است(ر.ك: كتاب «راهي به رهايي» ملكيان).
سخن كوتاه كنم؛ با كلّيات سخن ملكيان در خصوص عدم توفيق پروژهي روشنفكري ديني موافقم، امّا از وجهي ديگر كه بيانش مجال طولانيتري ميطلبد، و فكر ميكنم كه اين نبود آنچه كه از ملكيان در نقد پروژهي روشنفكري ديني انتظار ميرفت. البته حرفها و مدّعيات خوب و قابل قبولي هم در اين مصاحبهي او هست، امّا به نظرم ملكيان با آنكه تجربهي زيسته با روشنفكري ديني دارد، از زاويهي مناسبي به طرح موضوع نپرداخته است.
****
در انتها (و البته در حاشيه) عرض كنم كه برخي از علاقهمندان به آقاي ملكيان، دو وبلاگ براي نشر آراء و سخنان ايشان احداث! كردهاند(اين يكي، و اون يكي) كه البته كار فوقالعاده ارزشمندي است و بنده از همين تريبون از زحمات اين دوستان ناديده قدرداني ميكنم. امّا از گفتن نكتهاي نيز دريغ نميكنم و آن اينكه بايد بپرهيزيم از مطلق كردن و بتتراشيدن از افراد، كه اين پرهيز در واقع امر مطلوب نظر چنين برزگواران انديشمندي نيز هست. اشكالي نميبينم كه آدم از انديشه و نظر كسي خوشش بيايد و حتّا ستايشگرانه همدلي كند با او، امّا لازمه كه در ذهن و گفتار خود جايي هم براي طور دگر انديشيدن(و بهتر انديشيدن حتّا) در نظر بگيريم و لااقل اگه مثلاً كاري رو زير عنوان انتقادي انجام ميديم و در معرض ديد قرار ميديم، لفظ «انتقادي» فقط نقش ويترين و تشريفات نداشته باشه. اينهايي كه گفتم همه به خاطر اين بود كه در يكي از اين دو وبلاگ مزبور مطلبي با عنوان «بررسي انتقادي آراء و انديشههاي مصطفي ملكيان» ديدم و يه جوري شدم از عنوان اين نوشته! حالا خودتون ميتونيد بخونيد و داوري كنيد.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 11:24  توسط مجید
|
اين مطلب رو در پاسخ به مطلب قبلي كريم كه در واقع پاسخ به نظر(كامنت) قبلي من بود مينويسم و در واقع حكم كامنتي براي اون كامنت داره(عجب كامنتبازاري شدها!) قبل از هر چيز سپاس صميمانه ميگذارم استاد فن كريم عزيز رو كه نظر مرا درخور توجّه ديد و مرا شرمنده و در عين حال خوشحال كرد. همين اوّل هم لازمه كه جانب انصاف رو فرو نگذارم، پس همونجوري كه در مورد قبلي گفتم كه به نحوهي انتقاد كردن كريم انتقاد دارم، حالا هم بايد بگم كه اون انتقاد رو در اين بحث اخير ندارم چون ميبينم كه اصولاً به مطلب پرداخته شده و كمتر به شخصيت نويسنده. پس تشكّر ميكنم. البته بگم كه من جنبهي زيادي در خودم احساس ميكنم(چه از خودراضي! هيش!) كه حتّي اگه لحن نوشتهي كريم هم متوجّه شخصيت من بود، باز هم پاسخ من به همين نحو بود كه به نظر خودم و نظر كريم بپردازم و حتّيالامكان به سمتي برم كه از برآشفتگي و داغ كردن و اينا به دور باشه كه چيزي ازش در نميياد. و امّا نظر من: 1. اصطلاح شلحجابي رو كه من با گذاشتن علامت تعجّب در جلويش آوردم، صرفاً براي نشون دادن نحو مسألهپردازي(يا به قول بر و بچ: پروبلماتيك!) افراد و گروههاي مذهبي ـ سياسياي بود كه روي اين قضيه(وضع حجاب زنان و دختران) از موضع نگراني ديني و از بالا مانوري دادند و به طور خاص تا جاييكه ميدونم صادق طباطبايي(سخنگوي دولت موقّت و موسوم به صادق خوشگله!) اين اصطلاح رو يكي دو سال پيش به كار گرفت. بنابراين لازمه كه حقّ مؤلّف ادا بشه و پيشينهي بحث روشن بشه. 2. من وقتي نظر قبليام را ميدادم احتمالاً متوجّه نبودهام كه بحث مورد نظر كريم در واقع و در ذهنش چيست ولي خب به هر حال بر اساس دركي كه از مطلب نوشتهشده برام ايجاد شد نظرم رو دربارهي موضوع گفتم. پس اينكه كريم گفته بحث او اين نبود حق داره، ولي من هم حق داشتم كه دربارهي برداشتي كه از نوشتهي كريم و كلّاً موضوع به ذهنم مياومد، نظري بدم. امّا بر اساس چيزي كه در اين نوشتهي اخير آمده ميتونم بگم كه كريم جان اگر به هر حال ميپذيري كه ما در اين زمينه با يك مسألهي فرهنگي(يا به قول خودت بحران) رويارو هستيم، پس تالي اون رو هم لازمه بپذيري و اون اينكه صرفاً از دريچهي سياسي و ايدئولوژيك به قضيه نگاه نكني كه سيستم و دستاندركاران چماقبهدست اين كار رو به اندازهي كافي انجام ميدهند. از هيچجاي حرف من اين سخن در نميآد كه اين به اصطلاح شُلحجابي يا بدحجابي صرفاً مال عده ایی از زنان ساختار شکن است و اين عدّه قليلاند. من حرفم اين بود كه آزادي پوشش زنان يا نداشتن حجاب خواست عمومي زنان (و مردان) نيست و اين رو بر اساس دركي كه از مردم و جامعه در تماميتش داشتم گفتم. البته اين حرف من ارزش استناد نداره و فقط درك منه از اين خواست، همونجوري كه حرف تو هم بر اساس درك تو از قضيه است. واقعيتش اينكه خواست عمومي دقيقاً چيست رو نه من تعيين ميكنم، نه كريم، نه دكتر و نه هيچ شخص ديگهاي. براي پي بردن دقيق به اين موضوع لازمه يه همهپرسي يا حدّ اقل يه پيمايش علمي بيطرفانه صورت بگيره(حالا كي ميره اينهمه راه رو؟!) كه اين هم تازه به نظر من چندان ممكن نيست چون همونجوري كه گفتم اين موضوع به خاطر داشتن وجوه سياسي امكان بررسي درست و دقيقش نيست. البته لازمه كه بگم من فقط هم به احساس يا درك خودم مستظهر نبودم در اين حرف و خوبه بدونيد كه اين رو بر اساس كار علمي همكلاسي و دوست به تمام معنا فوقالعادهام ميثم ميگم كه پاياننامهاش راجع به موضوع پوشش زنان بود و تا چند وقت ديگه دفاع ميكنه به سلامتي. او بر اساس مصاحبههايي كه با دوستان و آشناياني از خانمهاي مورد بحث(شُل حجابهاي مجيد! يا زنان مورد نظر مجيد! بابا بيخيال ما رو چه به اين كارا؟!) داشته اين موضوع رو ميگفت و حتّي ميگفت كه همين برخوردهاي برادران و خواهران زحمتكش نيروي انتظامي براي امنيت اجتماعي! به طرز ناباورانهاي خواست بسياري از خانمهايي است كه عرفاً و ظاهراً شيكپوش و تيتيشماماني هم هستند، يعني اونايي كه با تأخير دنباله رو هستند و نه پيشرو و خط شكن. 3. من با اينكه توي علوم اجتماعي درس خوندم و با جامعهشناسي بيگانه نيستم، ولي جامعهشناس نيستم تا نظريهپردازي(بخوانيد عملگي!) جامعهشناسي نظم مورد نظر سيستم رو انجام بدهم(و سيستم هم به بركت نيروهاي مخلصي كه تربيت كرده از اين جامعهشناسها كم نداره! از پرفسور رفيعپور كه در حال بازنشسته شدنه بگيرين تا جناب دكتر كچوييان(كه بايد يادداشتش رو در واكنش به هاشمي رفسنجاني توي روزنامهي ايران بخونيد تا از گند اين جامعهشناسي بالا بياريد) و الي ماشاءالله). من مطالعاتكن فرهنگي! هستم و شما هم با مسائل اين حوزهي بينرشتهاي و رويكردهاي نظري ـ فرهنگي و آميخته با دغدغههاي سياسي و روشنفكرانهي اون بيگانه نيستين. من از اين زاويه گفتم كه ما در اين موضوع مورد بحث(حجاب و پوشش زنان) با نوعي مسألهي فرهنگي مواجه هستيم و تمام بحثهاي كريم هم دقيقاً در جهت نشون دادن اينه كه اينجا يه مسألهاي هست. اين مسأله به نظر من پر نمودترين جايي است كه شيزوفرني يا چندپارگي فرهنگي رو ميتونيم مشاهده كنيم. امّا اينكه من و كريم اينجا مسألهاي ميبينيم و سيستم هم مسألهاي ميبينه به سادگي هيچ دليلي براي اشتراك نظر ما و سيستم نيست! خيلي ساده است اين. براي تفكيكش لازمه كه بگم سيستم با نوعي سادهانگاري مسأله رو به نوعي انحراف يا آسيب اجتماعي تقليل ميده و دنبال راه حلهاي عاجل ميگرده كه كنترل كنه تا امورات توي دستش باشه و الخ. امّا ما كه اين رو يه مسأله، معضل يا بحران فرهنگي ميبينيم (و من باز تأكيد ميكنم كه شيزوفرني فرهنگي) به اين وضعيت انتقاد داريم ولكن از موضعي ديگر!(همه با هم، همه ...!). من شخصاً از اين موضع كه چرا اين موضوع را اينهمه به سياست و ايدئولوژي آغشته ميكنن و با رويكردهاي غيرانساني در صدد قالب زدن مردم بر ميآيند و از همه مهمتر خواست ولو عدّهي قليلي را هم تحريك و هم سركوب ميكنند، شاكيام. در ضمن ميدانم كه وقتي اين موضوع وجوه مختلف داره(از وجوه فرهنگي ـ هويتي ناظر بر سياست بدن كه مصطفي شرحش داده بگيرين تا همين وجوه سياسي كه حالا ما بخواهيم يا نخواهيم به خودش گرفته) نميتوان يا نبايد اين وجوه رو ناديده گرفت تا مسأله براي ما ساده بشه و خيالمون راحت بشه كه آخيش چه خوب پس حل ميشه انشاءالله! نه موضوع پيچيدهس لامصّب! اصلاً معناي شيزوفرني يا چندپارگي فرهنگي چي ميتونه باشه؟ به نظر من توي اين مورد خاص معناش اينه كه ما به اين راحتيها نميتونيم قضاوت كنيم كه خواست عمومي چيه و از اون گذشته مصداق بيروني و ظاهري افراد هم ملاك خيلي متقني براي قضاوت نيست و اصلاً بسياري از افراد با خودشون مشكل (يا دعوا) دارن! و از دوگانگيها و چندگانگيهاي فرهنگي ـ رواني و دروني رنج ميبرند. من كه شخصاً در بسياري از موارد اين رنج شديد رو حس ميكنم. 4. اين مسألهي چندپارگي فرهنگي البته همونجوري كه كريم هم تلويحاً اشاره كرده همش هم مربوط به تحوّلات مدرن ما نيستها! هرچند كه توي دورهي معاصر و با مدرن شدن بغرنجتر شده امّا نگاهي به زمينههاي تاريخي ـ فرهنگي ما نشون ميده كه فرهنگ ما شديداً مستعد بوده از اين لحاظ!. من هم در مورد سفت نبودن عموم مردم ايران در ديانت و سياست وغيره و ذلك و البته شُلنگاري، با كريم و دكتر همداستانام و اصلاً همنشيني شراب و سجّاده در فرهنگ و ادب ما استعاره و نشونهي همينه. گذشته از اون اصلاً اين تز كه همهچيزمون به همهچيزمون ميياد كه ثابت شده است و مو لاي درزش نميره! درست به همين خاطر من فكر ميكنم كه بسياري از اين شُلنگاريها(شُلحجابيها!) رو نبايد جدّي گرفت و فكر كرد كه در پس پشتش فكري يا آگاهياي و ... نهفته است. 5. شايد بد نباشه كه كامنت من به مطلب مصطفي اينجا كامل بياد(براي اونايي كه مطلب رو خوندند و احتمالاً كامنت رو نخوندند): تحليل جامعهشناختي شستهرفته و قابل قبولي از مسألهي پوشش و حضور زنان امروزي در جامعهي ايران ارائه كردي، امّا دربارهي نتيجهاي كه گرفتي و اينكه لازمه «به مسائل هويتي بيش از پيش اهميت دهيم»، بايد بگم كه اگه منظور اينه كه هويت به عنوان متغيّري تعيينكننده در پس اين مسأله(حضور بيش از پيش بدن زنان در جامعه همراه با بروز مظاهر سياست شخصي آنها بر بدن در قالب پوششهاي جديد و آرايشهاي غير متعارف) وجود داره، خب درست به نظر ميآد چون تحليلت هم بر همين اساسه و پذيرفتنيه، امّا اگه منظور توصيه و پيشنهاد به سيستم و دستاندركارانه كه مسائل هويتي رو در اين خصوص بيشتر اهمّيت بدهند، به نظر من چيز زياد يا چيز جديدي مطرح نكردي، چون اونا هم دقيقاً ميدونن و اونا هم سياست بدن دارن امّا از موضعي فرمانفرمايانه و تحميلي و براي اشخاصي كه دوست دارن خودشون سياستگذار بدن خودشون باشن البته به نظر من از اين گذشته، حتّا نميتوان مدّعي شد كه تمام تحوّلي كه در ظهور و بروز بدن زنان(پوششها و آرايشهاي جديد) در جامعهي امروز ايران ميبينيم ناشي از هويتيابي و سياست بدن زنان از سوي آنان است، بلكه بخش زيادي از اين موضوع ناشي از خلقيات مبتني بر چشموهمچشمي در بين زنان و دختران ايراني است كه وقتي ميبينن فلاني فلانجور تيپ زده و جالبانگيزناكه، به خودشون ميگن مگه ما چيمون از اون كمتره كه پز نديم و قس عليهذا ... 6. من پيشاپيش حس ميكنم كه ايدههاي كريم راجع به ميل به ديده شدن تا حدود زيادي برام پذيرفتنيه، پس منتظريم تا از تنور در بياد 7. كريم جان در ضمن دوم من رو در كامنت قبلي جواب نداديها!، منظورم صورتگر هژموني بودن گرامشي است. باز هم از لطف و توجّه كريم و دوستان ممنونام
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 17:37  توسط مجید
|
گويند روزي ملّا نصرالدّين در راهي ميرفت و پاي وي از بيكفشي و سختي راه تاول زده و زخم شده بود. با اين حال ملّا در هر قدم شكر خداي به جاي آوردي و گفتي كه الحمدلله! درويشي ملّا را در اين حال بديد و مر او را گفت كه اي ملّا عجب بندهي كاردرستي هستي، بنده به نيكي و شكوري تو نديدهام كه اينهمه در حال نزار خود شاكر باشد. ملّا في الفور پاسخ همي گفت كه اگر خداي حواسش باشد اين شكرهاي من مر او را از صد فحش خوار(خواهر) ـ مادر بدتر و دشوارتر خواهد آمد!!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 15:33  توسط مجید
|
ديشب اگه اخبار 20:30 شبكهي دو را ديده باشيد، توي گزارشهاي ويژه خبري از جنجال اخيري كه در مورد محسن نامجو ايجاد شده(در مورد شكايت خادمان قرآني و ...) دادند بدون اينكه نامي ازش بيارن! و البته از ندامتنامهي او هم ذكري كردند. نميدونم ندامتنامه رو ديديد و خونديد يا نه، اگه نه از اينجا ميتونيد دنبال كنيد. چقدر اين بشر كارهاش جالبانگيزناكه! من خيلي از آثارش رو خوب و جالب و حتّي در حدّ شاهكار ديدم كه خيلي خيلي جاي بحث و تحليل داره. يادمه خيلي تو كَت رضا نميرفت(علاقهي يونس كه جاي خود داره!)، ولي من بازنمودهاي خيلي گويا از مسائل فرهنگي و فكري زمون حاضرمون رو در كارهاش ميديدم كه به نظرم اون رو خيلي با اوضاع و احوال كنونيمون متناسب ميكنه و جذّابيتش براي من غير از ادا و اطوارهاي خندهدارش بيشتر اينهاست. به نظرم استعداد فوقالعادهاي داره و خيلي خوب ميتونه كارهاي جالب و مفيدي بسازه. يكي از امتيازاتش اين بوده كه در عين حال كه كارهاش به عنوان موسيقي زيرزميني مطرح بود، ولي خيلي برازندهي عنوان خوانندهي پاپ نيست، چون به هر حال كارهاي او بيشتر نخبهگرايانهس تا عامّهپسند، ولي نكتهي جالب اينه كه توي اخبار 20:30 اون رو به عنوان خونندهي پاپ معرّفي كردند!! دكتر پيشنهاد دومين ويژهنامه رو با عنوان محسن(بهبه آقاي محسن) داده بود، نميدونم كسي چيزي نوشته يا نه، پيشنهاد من اينه كه يه ويژهنامه رو به محسن نامجو اختصاص بديم و انصافاً بيحال بازي درنياريم و بنويسيم دربارهش كه خيلي جاي بحث راجع بهش هست، مخصوصاً كه بخشي از آواها و نواهاي ماندگار علّابويزيا از نامجو گرفته شده: عدد بده عدد بده!! ببين ببين ببين ببين، ببين چگونه پول ميدهيم نفت و آب و برق را، ببين احاطه كرده است عدد ... فكر خلق را! گذر گذر گذر گذر ... آي مرد سامري خفن شدي! در سهراه آذري كفن شدي! واسكازين و وازلين و ... عقايد نوكانتي از آن من، شقايق نرماندي از آن تو ... خيابان شهيد قندي از آن ما، كوكوي دو شبمانده از آن ما، كپي پدرخوانده از آن ما، خلقت ناخوانده از آن ما، دولت شرمنده از آن ما، كلفتي پرونده از آن ما، انتقاد سازنده از آن ما، شا...يد كه آينده از آن ما! يك روز از خواب پا ميشي، ميبيني رفتي به باد(در روايت بعضيها: ميبيني رفتي به يه چيزي ديگه!) (البته در اينجا داخل پرانتز بد نيست كه ذكري هم از يكي ديگه از آواها و نواهاي ماندگار علّابويزيه بشه: كي مسواك منو گذاشته تو سوراخش؟ هر سوراخ مال يه نفره!) در صورت موافقت دكتر، لطفاً توي كامنتها دربارهي ويژهنامهاي كه گفتم نظر بديد و اگه اعلام آمادگي كرديد بالاغيرتاً و خواهشاً!! مشاركت كنيد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 9:17  توسط مجید
|
در ابتدا لازم است كه از
نيكوييهاي انكارناپذير و سودمندي كه در نظريهي "آداب نقد [ ِ سازنده]"
وجود دارد ياد كنم؛ بسيار شايسته است كه اگر قصد ورود به قلمرو نقّادي داريم،
قبلاً از آداب و اخلاقيات لازم براي اين كار آگاهي يافته و آنگاه مفعول نقد [ ِ
سازندهي] خود را بنوازيم تا نقدمان طرف را بسازد. از اين نظر نوشتار "آداب
نقد" و "تتمّهي آن" دست كم از اين لحاظ كه گشايشي در اين زمينه
نموده قابل ستايش و نوعي غنيمت است(دكتر عزيز ما ميتوانست در قسمتي با عنوان مرور
ادبيات! از اين داد سخن بدهد كه «تا آنجا كه جستجو كرديم، در اين زمينه تحقيق
علمي يا فلسفي دقيق و نظاممندي صورت نگرفته و بنابراين كار ما در اين زمينه نوعي
نوآوري محسوب ميشود»!). امّا نكات نقدگونهاي به نظر من رسيده كه البته بدون
جسارت(تأكيد ميكنم بدون جسارت) عرض ميكنم:
1. دكترجون نوشتهاند
كه: «همواره به ما توصيه ميشود كه به انتقاد سازنده روي بياوريم»(نخستين خطّ
"آداب نقد سازنده")، اين در حالي است كه همواره چنان توصيهاي نشده و
مثلاً در مقدّمهي كتاب "عقل افسرده"(اثر مراد فرهادپور، انتشارات طرح
نو) به شكلي بنيادي از اين فكر دفاع شده كه انتقاد اساساً مخرّب است و انتقاد
سازنده به تعبيري بيمعنا و مهمل است. البته ميتوان ديدگاه نويسندهي "عقل
افسرده" را با انتقادي [ ِ سازنده] نواخت، امّا به هر حال چه خوب بود اگر كه
دكترجون قضيه را به شكل موجبهي كلّيه مطرح نميكرد تا صدق ادّعايش شاملتر ميشد.
2. نوشتهاند كه: «براي
اينكه حق نقد داشته باشيد حتما بايد در سطح كسي باشيد كه از آنها نقد ميكنيد »(بند
نخست "آداب نقد سازنده") امّا به نظر بنده ضرورتي ندارد كه حتماً در
سطح كسي باشيم كه از او نقد ميكنيم، و شايد براي همين باشد كه به خود اجازه دادهام
كه نظر دكتر را به نقد ناچيزم بنوازم و با اينكه بي هيچ فروتنياي بسيار پايينتر
از سطح دانش و انديشهي دكتر عزيز هستم و از آن گذشته بسياري دانستهها و انديشهها
را مديون او و بزرگواريهايش هستم، در اين نقد كردن جسارتي نديده و نميبينم. اگر
چنين حقّي براي مفعول نقد قائل شويم، آنگاه لازم ميآيد كه يك نهاد حقوقي بسازيم
كه مجوّز نقد از افراد حقيقي و حقوقي صادر ميكند. البته انكار نميكنم كه بسيار
شايسته و بهجا(و يا شايد حتّا ضروري) است كه ناقد اهليت يا شايستگي يا صلاحيت
لازم را در زمينهي مورد بحث خود داشته باشد، امّا به هر حال ملاك اين شايستگي را
ضرورتاً نبايد در امور ظاهري از قبيل مدرك تحصيلي يا "دود چراغ خوردن" دانست.
در اين صورت به قول دكتر سروش ميتوان از خَلط انگيخته با انگيزه پرهيز كرد و نقد
هيچ منتقدي را صرفاً به اين بهانه كه "از روي حسادت" است از دست نداد.
"آداب نقد سازنده" با در نظر گرفتن اين نكته بسيار كارآمدتر و عمليتر
ميشود.
3. به نظر من شرط
منصفانه بودن نقد اين نيست كه از نظر مفعول نقد درست و بهجا باشد. محدودهي نقد
را نبايد به درك طرف از درست و نادرست محدود كرد، چرا كه در اين صورت تا حدودي راه
نقد مسدود خواهد شد، چون مفعول نقد آنچه را كه به نظرش درست آمده بيان كرده و از
آنچه كه به نظرش نادرست بوده دوري جسته، و اگر اين كفايت ميكند كه پس ديگر چه
حاجت به نقد؟ بيت:
نقدها را بود آيا كه
عياري گيرند؟
تا همه صومعهداران پي
كاري گيرند؟
4. ممكن است سخن كسي
درست باشد، امّا احدالنّاسي هوادار او و سخنش نباشد. "مردمان" ملاك
معتبري براي صحّت و صدق نيست. با شناختي كه از دكتر دارم اين را بعيد ميدانم كه
نظر واقعيشان همين بوده باشد. يا نوعي شوخي در كار بوده، يا مسامحه، و يا منظور
ديگري پشت بيان اين ادّعا بوده است كه حقير درنيافته و ممنون ميشود اگر كه به او
بگويند(شايد مثلاً منظور اين بوده كه بايد حواستان را جمع كنيد؛ برخي افراد هستند
با چنان افكار مزخرفي كه كمتر كسي حاضر به دفاع يا هواداري از آنهاست. اين افراد
اگر هم نقدي بكنند از سر خالي كردن دقّ دلي و عقدهي خودكمبيني و غرضورزيشان
است. امّا اين سخن پاك چيز ديگري است و نميتوان از آن مادّهاي براي آداب نقد
سازنده ساخت! نقد غرضورزانه خود پيداست از پيشانياش! پس خوب است كه در اينجا
وضوح كافي به كار رود).
5. بزرگان يك قوم يا يك
فن و علم نيز ممكن است بر خطا باشند. بيت:
دكترا راه خطا بسته به
روي چه كسي است؟
تو بفرماي كه من چاكر
دربست وي ام!
6. نوشتهاند كه: «اگر
كسي واقعا صاحب دانش و مهارتي است حتما مورد تاييد ديگران قرار مي گيرد. اعتبار
نقدكننده بايد در ابتدا از جانب عدهاي كه شهرت و اعتبار كافي دارند مورد تاييد
قرار گيرد اگر فرد منتقد اهل زدن حرف حساب بود حتما از پيش عدهاي او را
مورد تاييد قرار ميدادند و اگر حرف استادي مقبول ميبود در تلويزيون دعوت ميشد»،
در اينجا شوخي بودن پارهاي از بندهاي اعلاميه تابلو ميشودJ
7. اصلاً قابل قبول نيست
كه: «يك انسان بايد جامعالاطراف باشد و به شكل متعادلي در زندگي خود به پيش رفته
باشد تا حرفش پذيرفتني باشد»؛ چه بسا افراد مانعالاطرافي كه زندگي غير متعادلي
داشته، يا حتّا با زن خود اختلاف داشته! و يا ترياك كشيده، ولي نقد او بسيار بهجا
و وارد است.
8. اصلاً درست نيست كه
نقد منصفانه و عالمانه را به نقد پاچهخارانه! و بيخطر تقليل دهيم. بيت:
در نقّادي ببستند دكتر
جان مپسند
كه در خانهي خاراندن پا
بگشايند!
9. نوشتهاند كه: «يكي
از مواردي كه اگر رعايت شود بسيار خوب و مطلوب خواهد بود آن است كه اگر قرار باشد
انتقادي از ما منتشر شود ابتدا به سمع و نظر ما برسد، ما بتوانيم آن را حك و اصلاح
كنيم يا به همراه آن، جواب آن انتقاد را چاپ كنيم تا خداي ناكرده انتقاد آن منتقد
به گمراهي خوانندگان مخصوصا قشر جوان منجر نشود»، بله اين بسيار خوب و مطلوب است،
امّا نكته اين است كه "ما" در اين بند چه كسي است و چه ارتباطي با جلوگيري
از گمراهي قشر جوان دارد!!
10. اين نيز ادب قابل
دفاعي از "آداب نقد سازنده" است كه فرد ناقد نبايد از نقد خود هيچ سودي
ببرد، امّا به هر حال مگر اين ناقد بينوا زندگياش خرج ندارد و مگر سر گنج نشسته
است؟ بنابراين، بند نهايي آداب نيز نبايد به صورت موجبهي كلّيه قلمداد شود كه هر
ناقدي كه از نقدش پولي به دست آورد نقدش غير منصفانه و بنابراين نشنودني و مغرضانه
است.
11. نويسنده در تتمّهي
آداب ديگر سنگ تمام گذاشته و پاك منظور از نقد سازنده را بيان كرده؛ نقدي كه به
طرف بسازد، يعني طرف را بسازد و او را سر حال بياورد! نقدي انوشيروانپسند!!
به نظر ميرسد كه
نويسنده در اين آدابنويسي، به شكل طنّازانهاي سعي در نقّادي از وضعيت نقد در
جامعه و فرهنگ ما داشته كه در پس ذهنيت گفتمان رسمي آن چنين معادلهاي در كار است:
نقد خوب و سازنده = نقد خنثي و بيخاصيت (!)
نتيجهگيري 1: دكتر در
اين مطلب قصد طعن زدن مر نقد خوب از ديدگاه رسمي را داشته است.
نتيجهگيري2: فرهنگ
نقد(بر وزن فرهنگ ترافيك، فرهنگ فلان، فرهنگ بهمان، فرهنگ ...) در جامعهي ما
پايين است و بايد آن را بالا كشيد تا افراد نقد را تخريب شخصيت يا پنگول كشيدن به
چهرهشان از سوي ناقد نپندارند و خود تشنهي نقد باشند و ناقد را سپاس گويند.
توضيح: كسي جز دكتر حقّ
نقد اين مطلب را ندارد.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:37  توسط مجید
|
يكي آنقدر گرم درس و بحث بود كه نفهميد انگار كار و زندگي ندارد.
يكي آنقدر گرم كار بود كه نه از زندگي درسي گرفت و نه از آن چيزي فهميد.
يكي آنقدر گرم زندگي(= زنده بودن، بقا) بود كه اصلاً نفهميد براي چه بايد زندگي كند، چه درسي ميتواند از آن بگيرد و چه كاري بايد پيش گيرد.
همه زنده بودند، امّا كدامشان ميتوانست از زندگي و از انساني كه خودش باشد چيزي بفهمد.
يكي هم بود كه آنقدر گرمش ميشد كه تاب گرم شدن در چيزي را نداشت!
دوستي داشتم در دوره خدمت واقعاً مقدّس سربازي! كه هر وقت وعدهي اندك آسايش و خوشي(مثلاً مرخصي) يا معاف شدن از كاري سخت و ضدّ حالزن(مثل رژه رفتن) را به ما ميدادند، شنگولانه ميگفت: «آخ جون! زندگي ميكنيما!!» و اين اصطلاح را براي هر كسي كه حال و روز خوشي در انتظارش بود به كار ميبرد؛ «زندگيهها!! زندگي ميكنيها!!» راستش زندگي جز اين هم نبايد باشد. شور و شر سرمستانهي (به قول نيچه) ديونيزوسي است كه همان زندگي واقعي است. گرم شدن در اين زندگي است كه خود درس و كار و زندگي ميآفريند و به آدم مجال ميدهد تا از آن چيزي بفهمد. گرماي اين زندگي آدمي را سر حال ميآورد تا اينكه از حال ببرد؛ در فهم از زندگي نوازنده است تا اينكه فهم را از كار بيندازد.
اگر لختي در اين دقايق ظريف بينديشي ناگه ندايي از غيب بشنوي كه پيغام سروشآهنگ آن حكيم را به يادتان آورد؛ «عارف باش مشتي»
پ.ن: اين افتخار را داريد كه اوّلين پست من(مجيد) را در بچّههاي علّا ميخوانيد.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:28  توسط مجید
|