تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

 

روزنامه‏ی خبر که از قضا روزنامه‏ی بدرد بخوری هم هست، کلکِ ژورنالیستی بسیار باحالی را زده است که بیا ببین.....

 داستان از این قرار است که آمده تیتر زده که چهره های اصـلاح طلــب یعنی همون( مـیر و شیـخ و سـید) در برابر تایید افراد ضــد نظـام چه پاسخی دارند؟

بعد آمده چند تصویر ازهمین آدم های ضد نظــامِ کذا گذاشته که یعنی اینها.......نکته‏ی جالب اینجاست که این آدم‏های ضد نظـــام بدجور آدم‏های مهمی هستند ....و  البته برای خالی نبودن عریضه صحنه هایی رو هم انتخاب کرده که این ادمها در اون در اوج مهمی هستند........مثلا عکس شیــرین نشـاط رو درست از لحظه ای  انتخاب شده که داره بوسه برجایزه‏ی جشنواره‏ی ونیز میزنه و یا شهره آغداشلو وقتی داره امی ِ بهترین بازیگر رو می‏گیره ....عکس دالایی لاما هم که معرکه است یعنی اینکه آی  مردم بدونین دالایی لامی خودمون هم این کاره است..... و البته نازنــین جان هم که ملــکه زیبایی جهان بودن.....اون بالا بالا هم که عکس بهمــن قبـــادیه یعنی همون کسی که تا حالا 2 بار کم مونده بوده که فیلماش اسکار بهترین فیلم رو بگیرن( البته عکس نــدی رو هم گذاشتیم که یهو فراموشش نکنین)..... بعله ......اون ور شیــرین عبـــادیه  ...دارنده‏ی نوبل.....و البته بانو گــوگــوش .....خوانـنده‏ی محبوب بسیاری از ایرانیان...... و همچنین رئیس کمیته‏ی داوران مونترال امسال رو فراموش نکنید جعفــر پنــاهی ...البته ما برای اینکه به شما نشون بدیم سبـــزها چقدر مهمن ..همه ی اینها رو وقتی شال با مچ بنــتد سبـــز دارن تصویر کردیم و البته یه نکته کوچیک اینکه بدونین تمام جشنواره های سینمایی امسال همه سبز بودن ....  این رضـــا پهــلوی بخت برگشته رو هم می ذاریم که بگیم  بابا بالاخره این اصــلاح طلــبا چه جوابی دارند؟؟ ها ؟؟؟؟ ... و هم اینکه بگیم این سبــز ها همه رو از همه طیفی ،یکی کردند  حتی این رضــا رو  کلا یعنی اینکه م الان تو مایه های بیشمار هستیم با یه عالمه آدم مهم.... اصلا چرا دارم اینهمه توضیح میدم خودتون عکس رو ملاحظه کنید......

پی نوشت: این تصاویر مشت محکمی است بر دهان کسانی که نازنین را پیرزنکی زشت شمردند...

پی نوشت 2: اگه گفتین او 2 تا جای خالی مال کیه؟؟؟؟

 

  عکس صفحه اول روزنامه خبر امروز

 همه اینها یه طرف متن این نوشته یه طرف..... حتما بخونید ....

این هم لینکش

متن

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 16:47  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:14  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 0:3  توسط مرتضی  | 

 

این تصنیف بدون اجازه شجریان منتشر شده و بنابر این از انتشار ان خودداری شود!

ای شادی ِ آزادی !

.

روزی که تو بازآیی
با این دل ِ غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد ؟

.

.
غم هامان سنگین است
دل هامان خونین است

.
از سر تا پامان خون می بارد
.

ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل ِ عاشق را
در راه ِ تو آماج ِ بلا کردیم

.
می گفتم :
روزی که تو بازآیی
من قلب ِ جوانم را
چون پرچم ِ پیروزی
بر خواهم داشت
وین بیرق ِ خونین را
بر بام ِ بلند ِ تو
خواهم افراشت

.
می گفتم :
روزی که تو باز آیی
این خون ِ شکوفان را
چون دسته گل ِ سرخی
در پای تو خواهم ریخت
وین حلقه ی بازو را
در گردن ِ مغرورت
خواهم آویخت


ای آزادی !
بنگر !
آزادی !
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است
این حلقه ی گل خون است
گل خون است ...


ای آزادی !
از ره ِ خون می آیی
اما
می آیی و من در دل می لرزم :
این چیست که در دست ِ تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی !
آیا
با زنجیر
می آیی ؟ ...

 

 

2- یک سوال از دکتر :

محمد  نامه نــوری زاد نویسنده و تهیه کننده که بین ذوب شدگان چهره نام اشنایی بود روز بعد از نماز جمعه 29 ام یه متن منتشر کرد که شگفتی خیلی ها رو بر انگیخت، ولی نامه ای که 2 روز پیش نوشته بحث زیادی به پا کرده ،  ( امیدوارم خونده باشی) کاوه میــر کاظـم امروز متنی رو تو سایت جــرس گذاشته با عنوان " لحظه ناب انکشاف یک ذوب در ولایت"، لطفا متن رو بخون و نظرت رو بگو، آیا موافقی با این روایت؟ منظورم لحظه ی انکشافه . ایا خودت چنین تجربه ای داشتی؟

متن میرکاظم :

http://173.45.67.4/30/browse.php?u=Oi8vd3d3LnJhaGVzYWJ6Lm5ldC9zdG9yeS8xNTI4Lw%3D%3D&b=13

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 18:9  توسط مرتضی  | 

1- یکی از بزرگترین هراس هایی که روز بعد از آن روز به وجود آمده بود این بود که نکند ماجرا شبیه 28 مرداد شود و نومیدی و یاس بر ذهن و قلم آنان که می اندیشند و می نویسند سایه سنگین کند، ولی حوادثی که پس از آن پیش امد، ماجرای دیگری را رقم زد و سرکنگبین این بار صفرا فزود و نه تنها از کمیت متن های تولید شده کاسته نشد که حتی افزونی نیز گرفت و البته به گمان من در بسیاری از اوقات بر کیفیتشان نیز افزوده شد. وبلاگ فکسنی خود ما هم بی نصیب نبود . تمام اینها به هر حال برای تاریخ باقی می ماند. یکی از جالب ترین کار هایی که انجام شده انتشار  مجموعه اشعاری است که تا به حال برای این جنبــش سروده شده است، منتشر کنندگان اسم مجموعه را گذاشتند غریـــو و تا به حال چهار شماره از ان را منتشر کرده اند و این کار را همچنان ادامه می‏دهند. جالب اینجاست که  نام بسیاری از شاعران  نامدار در این مجموعه ها به چشم می خورد از سیمــین بهبهانی گرفته تا فاطمه راکعی. شماره یک تا چهار رو می ذارم اینجا هر کس خواست دانلودش کنه.

شماره یک

شماره دو

شماره سه

شماره چهار

 

2-  این فایل هم مجموعه اشعار شمس لنگرودی است که بعد از 22 خــرداد  و برای مردم ایران سروده.

 اینجا

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:16  توسط مرتضی  | 

1-     نظریه بازی ها : امیل بورل( ریاضی دان فرانسوی) درسال ۱۹۲۱ به مطالعهٔ بازی‌های رایج در قمارخانه‌ها پرداخت  و سپس مقالاتی را درباره‏ی مشاهدات و بررسی های خود به رشته‏ی تحریر در اورد. او به این نتیجه رسیده بود نتایج این بازی‌ها را به طور منطقی میتوان پیش بینی کرد. پس از بورل، جان فون نیومن ( ریاضی دان مجارستانی) کار او را ادامه داده و نظریه ای را با عنوان نظریه بازی ها پروران و در سال ۱۹۲۸ به همراه  اسکار مورگنسترن(اقتصاددان اتریشی ) کتاب تئوری بازی‌ها و رفتار اقتصادی را به رشتهٔ تحریر در آورد. اگر چه این کتاب صرفا برای اقتصاددانان نوشته شده بود، کاربردهای آن در در روان شناسی، جامعه شناسی، سیاست، جنگ، بازی‌های تفریحی و بسیاری زمینه‌های دیگر به زودی آشکار شد. از آن پس پیشرفت این دانش با سرعت بیشتری در زمینه‌های مختلف پی گرفته شد .در سال ۱۹۹۴  جان نش( ذهن زیبا)به خاطر مطالعات بدیع خود در زمینهٔ تئوری بازی‌ها برندهٔ نوبل اقتصاد شد. در سال‌های بعد نیز برندگان جایزهٔ نوبل اقتصاد عموما از میان نظریه پردازان بازی انتخاب شده اند.

2-     بر طبق نظریه بازی ها تکرار پذیری روش و سیاست های بازی شرط بقای بازی است .یعنی روش باید قابل تکرار و قابل تداوم باشد.به بیان دیگر سیاست یا روش باید به گونه ای باشد که اگر اتخاذ شد و نتیجه بخشید باز بتوان آن را در یک موضع دیگر تکرار کرد. لذا بر طبق نظریه ی بازی ها می توان گفت که بازی های غیر قابل تکرار از پیش محکوم به شکست یا توقف بازی هستند.

3-     بزرگترین سیاستِ بازی دین، سیاست حذف است. دین تنها در صورتی میتوانسته به بقای خویش ادامه دهد که سیاست حذف پیوسته و پیوسته تکرار شود... خدا با حذف شیطان بازی را آغاز می کند..... و پیوسته سیاست حذفِ شر توسط خیر در تمام طول تاریخ دین ادامه می یابد....  و شر همیشه وجود دارد ...لذا سیاست حذف شر همیشه پی گرفتنی است و قابل تکرار .... اگر شر به تمامه حذف شود بازی تمام می شود ... خدا حذف می شود. (خدا شیطان را فریب می دهد و به او عمر جاودان می بخشد...تا خود عمری جاودان یابد)

4-     سیاست حذف، رمز بقای ج.ا : با آغاز شدن بازی ج.ا مهمترین سیاست در پیش گرفته شده سیاست حذف بود، سیاستی که از همان بهمن پنجاه و هفت با حذف همسنگر قدیمی مبارزان، شاپـــور بختــیار آغاز شد. و سپس ( تا هم اکنون) بار ها و بار ها این سیاست تکرار شد با مــجاهدیــن خـلق،باتــوده ایها با چریــک های فد ایـی با بـنی صـدر...با رجــوی ...با امیــر انتظام ...با مهــدی هاشـمی ..با منتظــری... با ملــی مذهبی ها..با نهضت آزادی...با فروهــر، با سعــید امامــی با گنجــی با سازگــارا با.....و ............ این سیاست اصلی ترین شیوه‏ی بازی ج.ا ( به مثابه یک کل که هرکدام از بازیگران شانس برابری برای قرار گرفتن در مقام فاعل یا مفعول این سیاست دارند) است. سیاستی با قابلیت تکرار پذیری که می توان آن را رمز بقای این سیستم در نظر گرفت.( سیاستی ناشی از دودویی شیطان_ خدا، )

5-     سیستم ناگهان دست به خود کشی زده است . سیستم با دست خود خود را آچمز کرده است. سیستم بازی تکرار پذیر حذف را با یک حذف سراسری به یک بازی غیر قابل تکرار تبدیل ساخته است. خدا در تله‏ی شیطان افتاده است... باری حذف دیگر قابل تکرار نیست.  در حالی که برای بقای خود نیازمند تکرار دوباره ی این بازی است. ولی بازی ها در اثر درک این نکته که یک سیاست دیگر قابل تکرار نیست متوقف نمی شوند، بلکه آن سیاست را  یک بار دیگر و برای آخرین بار اجرا می کنند. فردای مرگ پیشوا آغازِ آخرین اجراست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:21  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:55  توسط مرتضی  | 

استاد شجریان چند روزی هست که یه آهنگ جدید رو با نام زبان اتش  برای آخرین داستان  ایران خونده و تقدیم کرده به سبز ها، و گذاشته تو اینترنت. با یک شعر فوق العاده از فریدون مشیری، حتما دانلودش کنید حجم چندانی نداره 9/2 مگا بایت که تقریباً 15 دقیقه با اینترنت دایل آپ طول می‏کشه. بسیار زیباست.

در ضمن خریدن آلبوم رندان مست شجریان هم یادتون نره، هر کی هم پول نداره بگه تا خودم براش بخرم بفرستم.

 

زبان آتش( کلیک کنید)

 

برادر جان

 تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار

.

.

که من بیزارم از دیدار این خونبار ِ ناهنجار

.

.

تفنگ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

.
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان‌کن
ندارم جز

 زبان دل

زبان دل

دلی لبریز مهر تو

.

.

تو ای با دوستی دشمن!

.

.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست

.

.


تو از آیین انسانی

چه می دانی؟

 چه می‌دانی؟

.

.

.


اگر جان را  خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟

.

تفنگت را زمین بگذار،
تفنگت را زمین بگذار

تا از جسم تو
این دیو انسان‌کُش برون آید

.
تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را  خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟

.
چرا باید که با یک لحظه، غفلت،
این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

.
گرفتم در همه
احوال حق‌گویی و حق‌جویی...
و حق با توست

.
ولی حق را ــ برادر جان ــ
به‌زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست...

.
.

 

اگر این بار شد  وجدان خواب
آلوده‌ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار ..........

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:29  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:50  توسط مرتضی  | 

 

روزی رزوگاری خرسی بود که گرسنه بود و مردی که سردش بود، آن ها تصمیم گرفتند که بروند و در یک غار بی طرف پشت میز مذاکره بنشینند. بعد از ساعت ها بالاخره توافق حاصل شد. وقتی از غار بیرون آمدند مرد با یک لباس خز خودش را پوشانده بود و خرس هم دیگر گرسنه نبود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 11:10  توسط مرتضی  | 

به تعبییر مولوی علم بر دو نوع است

 علم تقلیدی

علم تحقیقی

ویژگی علم تقلیدی این است که قائم به مرجع تقلید است، حقیقت در نزد مرجع تقلید است و او اگر به راست رود باید به راست رفت و چپ را خطا شمرد و  بالعکس. اگر مرجع تقلید معتقد به باوری باشد و ناگهان از آن باور دست شوید ناگهان علم عالم تقلیدی نیز خطا از آب در میاید و معلوم می شود که او نیز خطا می پنداشته است.  آهی از نهاد می‏کشد و خدا را شکر می‏کند که مرجع تقلیدش  توانسته به خطا پی برد و نگذارد که گمراهی از این بیش ادامه یابد و البته آفرینی هم نثار ذکاوت مرجع تقلید می‏کند ، و از همه مهمتر اینکه هیچ عذاب وجدانی هم ندارد زیرا که مقلد تنها مقلد است و مسئولیت  خطا و صواب بر دوش مرجع تقلید است و تنها وظیفه ی مقلد که اتفاقاً تنها راه رستگار ی او نیز است تقلید است . باقی چیزها هم همه کشک است. ( بینش فقهی یک چیزی در همین مایه هاست)

  در این نوع از جهان بینی روش تغییر عقیده‏ی عالمِ تقلیدی ، تغییر در عقیده ی مرجع تقلید و بالطبع تغییر در فتوای مرجع تقلید است. در جامعه ای که  بینش مقلدانه حاکم باشد مهندسی اجتماعی افکار و عقاید از مسیر مهندسی عقاید چند فرد خاص میگذرد. ( جمله قصار :  فکر عباس آقا را عوض کن  فکر جمله جهان عوض می شود)

ولی ویژگی علم تحقیقی این است که قائم به هیچ مرجعی نیست جز مرجعی که در درون خود فرد است ، یعنی عقل ( البته نه لزوما اندیشه ، علم تحقیقی از تجربه نیز حاصل می شود، علمی که من به فقر خود دارم علمی تحقیقی است با اندیشه به دست نیاورده ام، آن را تجربه کرده ام، و اگر قرار باشد علم من در باب فقیر بودنم تغییر کند باید تجربه‏ی من تغییر کند. البته فقیر بودن به معنای تجربه ی فقر نیست بسیاری فقیرند ولی هرگز فقر را تجربه نمی کنند بلکه در عین حال  که فقیرند فقر را ارزش به شمار آورده خود را توانگر می دانند .. از همین  حرف ها که پولدار ها در اورده اند که فقیر ها را خر کنند...مثلا می گویند دولت فقر خدایا به من ارزانی دار....... یا مثلا فقر زینت مومن است...... این گونه از فقر در شمار فقر تقلیدی قرار می‏گیرد ....فقط فقیران تحقیقی به خاطر فقیر بودن جنبش میکنند فقرای تقلیدی دست های خود را به دیوار تکیه می‏دهند و سعی میکنند لذت ببرند  و سر جنبش هم گرد است . بنابراین راه تغییر عقیده‏ی یک عالم تحقیقی تغییر در عقیده‏ و یا تجربه‏ی خود اوست و نه هیچ کس دیگر. بنابر این در جامعه ای که بینش محققانه حاکم شود مهندسی اجتماعی افکار و عقاید پدر صاحب بچه را در می آورد : ( جمله‏ی قصار : عباس اقا رو بی خیال شو)

 

 دوستان عزیزِ ما و البته شما گمان برده اند که با نمایش تغییر عقیده‏ی نامداران جنبش می توانند عقیده‏ی بی نامان جنبش را تغییر دهند. که این خود نشان دهنده‏ی عمق بینش فقهی آنان است ( الان من دارم فکر میکنم که چقدر زیرکانه و از پشت تونستم مچ بازیگردان این نمایش رو بگیرم ) ممکن است بگویید خوب می توان حامیان این جنبش را  نیز از درون به دو دسته تقسیم کرد ، محققان و مقلدان ، که این بازی در محققان بی تاثیر است و در مقلدان موثر.  من اتفاقا معتقدم قضیه در اینجا برعکس است. یعنی این مقلدان با اون مقلدان فرق دارند و فرقشان در این است که این مقلدان مقلدان تحقیقی هستند، ( البته تحقیق از نوع تجربه).  ویژگی مراجع تقلید جنبش این بود که مخاطبانشان فقط محققان این جنبش بودند و مقلدان این جنبش ( همان مردم عادیِ فقر تجربه کرده) چه می دانستند پاتریمونیالیزم وبر چیست که حالا با پس گرفته شدنش توسط حجاریان آهی از نهاد بر آورند و خود را لعنت کنند که چرا فکر می‏کردند ایران سرزمینی پاتریمونیال است. آنها به خاطر فلاکت‏شان به خیابانها آمدند، و احتمالا برای فلاکتشان به خانه ها بر گشتند چون یک ماهی بود کار و کاسبی را ول کرده بودند و همون یه ذره فلاکتشان هم داشت از دستشان در می امد بنابراین گفتند بابا همون فلاکتمان را بدهید جنبش نخواستیم( نکته ی مهم در اینجا این است آنها مفلوکانی بودند که فلاکت را تجربه کرده بودند و از خدا نمی خواستند که دولت فلاکتشان را مستدام دارد یعنی در زمره‏ی تحقیقی ها قرار می‏گیرند) و نمایش های تلویزیونی هم که نتوانسته فلاکت‏شان را از آنها بگیرد . پس داستان همچنان باقی است.

مابقی( همان چند میلیونی که هنوز نجات دهنده‏ی در گور خفته شان را ندیده اند )  هم که احتیاجی به این بازی ها ندارند ، آنها همینجوری هم نزده می رقصند.

نتیجه گیری : عارف باشین مشتی ها خیلی ها اصلا نمیدونستن تو تهران چه خبره خودتون سر شوخی رو باز کردین.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:21  توسط مرتضی  | 

مادر من یک برادر ناتنی دارد در یکی از روستاهای استان آذربایجان، قلبش مریض است. دیروز با دختر سی ساله اش آمده بودند خانه ما تا برود بیمارستان بستری شود....شب دور هم نشسته بودیم ..یکدفعه دخترش از من پرسید.....

 اینتیخابات دا کیم چیخدی؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 18:13  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 17:32  توسط مرتضی  | 

من تو زندگی قبلیم یه شاگرد آهنگر انگلیسی بودم تو قرن چهارده...... تقریبا سه یا چهار ماه بعد از این‏که جنگ های صلیبی تموم شده بود یه بار تو جنگل از یه پیرمرد که داشت شاخ های یه گوزن مرده رو می برید پرسیدم که چرا کشیش ها همش از چیزهایی حرف میزنن که پشت سر ماست ، جواب داد چون تو هر چقدر که بچرخی پشت سرت همیشه پشت سرته ......

اینو همین الان یادم افتاد..........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 23:2  توسط مرتضی  | 

قبول کنید که حتی ترک سیگار هم کار زمانبریه ..چه رسد به ترک لینک در پست گذاری....شما باید به من فرصت بدین ..یعنی باید اول دز مصرف منو بیارین پایین ...

دو سه تا لینک فعلا این جا میذارم ....تا کم کم سم زدایی بشم..

 

http://www.yasaksiz.org/browse.php?u=Oi8vd3d3LmV0ZW1hZGVtZWxsaS5pci9wdWJsaXNoZWQvMC8wMC82Ny82NzQ0Lw%3D%3D&b=13

این مربوطه به خشم شیخ ..

 

http://www.yasaksiz.org/browse.php?u=Oi8vYWhyaW1hbi1hemFkaS5ibG9nc3BvdC5jb20vMjAwOC8xMi9ibG9nLXBvc3QuaHRtbA%3D%3D&b=13

این هم یه چیزی از صادقه...

 

http://www.yasaksiz.org/browse.php?u=Oi8vd3d3LnJldXRlcnMuY29tL2FydGljbGUvSXJhbi9pZFVTVFJFNTdEMTRSMjAwOTA4MTQ%3D&b=13

این هم یه مطلبه که موجبات شادی دکتر خودمون رو فراهم میکنه...

البته سر زدن به کامنت پست قبلی رو فراموش نکنید ...راز های سر به مهر زیادی اونجا باقی مونده...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:13  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 23:57  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 19:47  توسط مرتضی  | 

برای این تصویر هیچ شرحی نتوانستم بنویسم... فریاد یکجای تمام درد بود...کریم لطفا شرحی بر این تصویر بنویس.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 22:55  توسط مرتضی  | 

پنج چیزی که باید درباره جنبش سبز بدانیم

 

۱- مردم ایران بار دیگر به پا خاسته‌اند. جنبش 22 خرداد آن‌چنان آشکارا سیاسی است که به راحتی می‌توان بر اساس آن، و با گوشه چشمی به برخی نوشته‌ها و گفته‌ها و رخدادهای سیاسی چهار سال گذشته، این حقیقت را بار دیگر تکرار کرد که: آری مردم فکر می‌کنند؛ که سیاست یعنی خطر کردن، باور کردن، دفاع کردن، و بسط حقیقتی معین در وضعیتی معین، هرچند که این حقیقت در چارچوب زبان و معرفت مسلط و رسمی چیزی است بیان‌ناپذیر و ناشناختنی و نهایتاً ناموجود و "ناچیز" (خارجی، حاشیه‌ای، رسانه‌ای، شمال شهری)؛ که فرایند سیاسی "چیزی" است فراتر از منافع، مطالبات، هویت‌ها، و تفاوت‌های خاص یا جزیی؛ که سیاست بدون سرکوب تفاوت‌ها حقیقتی کلی را دنبال می‌کند و با این کار هر فرد و هر گروهی را دو نیم کرده، در برابر انتخابی میان امر کلی و منافع جزئی قرار می‌دهد.

2- جنبش سیاسی مردم ایران در منطقه‌ای رخ می‌دهد که مردمان‌اش از فقرای پاکستانی تا ثروتمندان اماراتی جملگی منفعل و غیرسیاسی‌اند، منطقه‌ای انباشته از قربانیان بی‌زبان که یگانه عوامل فعال آن عبارتند از دولت‌های مستبد و دست‌نشانده، قدرت‌های خارجی اشغال‌گر و مداخله‌جو و گروه‌ها و سازمان‌های تروریستی بنیادگرای مبتنی بر انواع هویت‌های مذهبی و قومی. با توجه به قیام‌های سیاسی پی در پی مردمان ایران می‌توان بی‌هیچ نشانی از ناسیونالیسم اعلام داشت که ایران به واقع فرانسه خاورمیانه است. جنبش‌های سیاسی راستین همواره در تقابل با بدیل‌های ممکن، امر ناممکن را طلب می‌کنند و بدین‌سان چارچوب وضعیت را درهم می‌شکنند و راه جدیدی باز می‌کنند. به همین سبب جنبش 22 خرداد نیز با نفی چارچوب امنیتی مسلط بر سیاست موجود که همه چیز را در انتخاب میان هژمونی سرمایه‌داری نولیبرال یا بنیادگرایی ارتجاعی خلاصه می‌کند، هم طرح آمریکاییِ صدور دموکراسی به خاورمیانه بزرگ از طریق جنگ را کنار می‌زند، و هم واکنش تروریستی و ارتجاعی امثال القاعده و طالبان به این طرح را. ایران که تا چندی پیش استثنای شرّ محسوب می‌شد، اکنون به مدد این جنبش یگانه راه‌حل واقعیِ دموکراتیزه‌شدن خاورمیانه اسلامی از درون به شمار می‌رود و می‌توان آن را در تقابل با تصویر سیاه رسانه‌ها (و رمان‌ها و فیلم‌های "هنری" جشنواره پسند) یگانه استثنای خیر، تجسم زنده و مشهود سیاست رهایی‌بخش جهان‌شمول، و کلید صلح منطقه یا حتی صلح جهانی دانست.

3- همه‌ی حملات به جنبش 22 خرداد، چه حملات ارتجاعی بیرونی و چه نقدهای درونی، عملاً با نادیده گرفتن اولویت سیاست، از این جنبش قرائتی فرهنگی ارائه می‌دهند: «انقلاب مخملی» که خود چیزی نیست مگر تناقضی مفهومی و نشانه‌ی فروپاشی فکر در جهان سیاست‌زدوده‌ی پست‌مدرن، از یک سو، و از سوی دیگر، نقدهایی که هنوز به نظریه‌های دگم گذشته بیش از واقعیت بدیهی و شهود سیاسی مردم بها می‌دهند و می‌کوشند به یاری انواع تفاسیر تئوریک دلبخواهی و خوانش‌های فرهنگی، بریدن خویش از سیاست و درغلطیدن به ورطه‌ی کین‌توزی‌های حقیر شخصی را به‌نحوی توجیه کنند.

در تقابل با همه‌ی این دیدگاه‌های فرهنگی، این در واقع اولویت سیاست بود که نه فقط ما را از بن‌بست انحطاط فرهنگی نجات داد بلکه خود فرهنگ را نیز احیا کرد. ملتی که تا همین چند ماه پیش به لطف سرکوب و انزوای فرهنگی و فساد و انحطاط اخلاقی به جایی رسیده بود که جز مازوخیسم فرهنگی و تکرار کلیشه‌هایی چون «ما که فرهنگ رانندگی نداریم نباید اتومبیل سوار شویم» برایش باقی نمانده بود، به ناگهان با شور و شعوری جمعی بنیان فرهنگ خود را دگرگون می‌کند (تغییر ماهیت عمل "بوق زدن" از نوعی جنون مدنی به شکلی از مبارزۀ سیاسی خود بهترین مثال است) و درغالب تظاهرات چند میلیونی منضبط و خودانگیخته به صحنه می‌آید، کاری که ملل متمدن دنیای آزاد نیز به احتمال قوی از انجام‌اش ناتوان‌اند و ناخودآگاه حسرت‌اش را می‌خورند. ساخته شدن فرهنگ توسط سیاست خود را در این واقعیت طنزآمیز نیز جلوه‌گر می‌کند که جنبشی که متهم بود صرفاً ساخته و پرداخته‌ی رسانه‌هاست، پس از سرکوب و اخراج رسانه‌ها به دلیل اوج‌گیری جنبش، عملاً فرهنگ ژورنالیسم و کار رسانه‌ای را دگرگون ساخت و شکلی مردمی، دموکراتیک، غیروابسته به پول از تولید و توزیع خبر توسط خبرسازان را ابداع کرد که نقطه‌ی مقابل فرهنگِ رسمیِ رسانه‌های سرمایه‌سالار و بوروکراتیک جهانی است.

4- جنبش 22 خرداد به واسطة خصلت سیاسی‌اش عملاً کل تاریخِ معاصر ایران، به ویژه تاریخ سی سال گذشته، را در یک فاصله زمانی فشرده و به لحاظ سیاسی بسیار غنی گرد آورده است، طوری که تقریباً همه‌ی فرازها و ایده‌های برجسته‌ی این تاریخ به نحوی در نمادها و شعارها و رخدادهای این پنجاه روز تکرار و نقل قول شده‌اند. تاآنجاکه به سی سال گذشته مربوط می‌شود، جنبش 22 خرداد عملاً شکلی از رستگاریِ امیدها و آرمان‌های بربادرفته‌ی این دوره است، و از این رو نه فقط تکرار طنزآمیز انقلاب 57 نیست بلکه تداوم و تحقق پتانسیلِ حقیقتاً سیاسیِ رخداد 57 است. تاکید مکرر و به‌غایت هوشمندانه‌ی رهبری جنبش بر کنش و تفکر و خلاقیت مردم، و اشاره مداوم و صبورانه به پیوند جنبش با ارزش‌ها و آرمان‌ها و توان‌های حقیقی رخداد انقلاب 57 گویای اولویت سیاست بر همه‌ی تفاسیر فرهنگی و فقهی و کلامی است، زیرا فقط قدرت نجات‌بخش سیاست است که به ما اجازه می‌دهد حتی عنوان "انقلاب اسلامی" را نیز دگرباره معنا کنیم.

جنبش 22 خرداد که بر اساس درایت و شهود سیاسی مردم عملاً شعارها، نهادها و نمادهای مصادره شده‌ی انقلاب را یک به یک از آنِ خود کرده است، فی‌الواقع نوعی حرکت درجهت عکس، نوعی به عقب بازگرداندنِ نوار تاریخ است که در طی آن، توان‌های بالقوه‌ی رخداد 57 دوباره احیاء می‌شوند، و آن انرژی مازادی که توسط حاکمان در مسیر ساختِ دولت استبدادی مصادره گشته بود یا به ناگزیر در مسیر دفاع از کشور در برابر حمله صدام صرف شده بود، بار دیگر به دست خود مردم آزاد می‌گردد، تا بدین‌سان انتخاب‌های قدیمی دوباره انتخاب شوند و گذشته‌ی از دست‌رفته از نو به شکلی صریح‌تر و کلی‌تر، و فارغ از سلسله‌مراتب و تمرکز کاریزماتیک، دوباره تجربه شود.

5- تحقق این تجربه بی‌شک مستلزم درایت، صبر، و پایداری است. زیرا اگرچه پیروزی جنبش در عرصه‌ی نمادین واقعیتی انکارناشدنی است و هیچ ترفندی نمی‌تواند این واقعیت را محو یا حتی کمرنگ سازد و مشروعیت از کف‌رفته را احیا کند، اما تبدیل این پیروزی به واقعیت تجربی (یعنی همان فرایندی که به رغم هراس مرتجعان، و در واقع به میانجی هراس و اشتباه‌کاری آنان، همراه با گذشت زمان ضرورتاً تحقق خواهد یافت) از دیدگاه امروزی ما مستلزم تحقق شروطی معین است. برخی از این شروط عبارتند از: برجسته کردن خصلت مردمی، و در نتیجه مسالمت‌آمیز، جنبش؛ تثبیت پیروزی و دستاوردهای نمادین جنبش در قالب نهادها، به‌ویژه نهاد سراسری جبهۀ مردمی که پیش‌تر رهبران جنبش و شمار کثیری از مردم به ضرورت فوری و فوتی آن اشاره کرده‌اند؛ حفظ قدرت خلاق و استقلال سیاسی جنبش به مثابه منشاء و نیروی برسازندۀ هر شکلی از آزادی و عدالت و دموکراسی، و جلوگیری از تبدیل آن به ابزار صرف هر شکلی از کشورداری، در عین باز گذاشتن فضا برای مذاکرات کسانی که کارشان کشورداری و "سیاستمداری" است؛ پافشاری بر آزادی‌های قانونی و مقاومت در برابر سرکوب غیر قانونی اعتراضات مردمی و ادامه تلاش برای آزاد ساختن زندانیان سیاسی و رسیدگی قانونی به جنایات – که البته ادامه صبورانه‌ی جنبش و گسترش اعتقاد همگانی به پیروزی آن در ورای حوادث و ترفندهای تبلیغاتی و نمایش عاجزانۀ قدرت سترون یا همان زور عریان، خود بهترین شکل تحقق چنین تلاشی است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 16:18  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 13:9  توسط مرتضی  | 

همیشه حس خاصی نسبت به اشعار عبدالجبار کاکایی داشتم و همیشه لذت عجیبی از نحوه ی شعر خوندنش می بردم وقتی شعر " باز مثه هر شب کسلم ..غصه نشسته تو دلم " رو می خوند تا عمق جانم نفوذ می کرد.... ولی هیچ وقت تکلیفم باهاش مشخص نبود، همیشه علاقه ام همراه باحسی از شرمساری بود مخصوصا زمان هایی که می‏دیدم داره از ساختمان جام جم شعر میخونه.... هر چه می کردم نمی تونستم  ازش متنفر باشم .....ولی این داستان های اخیر" آزمون بزرگی بود که خیلی ها توش مردود شدن" و خیلی ها مثل سیاوش از آتش گذشتند و سربلند و رستگار شدن ..... شجریان ها،فرمان آراها، پناهی‏ها، و.... البته کاکایی قصه‏ی ما.......

 

این دومین شعریه که تقدیم کرده به سبزهای سرزمینش:

پابه پای قصه در راهیم

 پا به پای کینه ی کاووس

 پا به پای مکر سودابه

 برستیغ کوه چون آرش

 یا سیاوش در دل آتش

 یا حسین تشنه بر صحرای تف تنها  

یا چو یوسف در ته چاهیم

 ما چو دریا های بی پایاب بسیاریم

 ما چو طوفان های نا آرام در راهیم

 پا به پای اندوهان تلخ

 پا به پای بزم و شادی ها

 نام زال پير چون پر سیمرغ در آتش

 نو شداروی شگفت نامرادی ها

ذوالفقار مرتضی دردست

  بی امان پا در رکاب رخش

 ازکویر و کوه  

در پناه سایه سار نخل و گردو

 گرم پیکاریم

ما چه بسیاریم ، بسیاریم ، بسیاریم  

از زلال جاری اروند

 تا سپید تارک الوند

 از سیاکوه تا دماوند

از ارس تا تنگه ی هرمز

 زیر سقف نقره کوب آسمان از عشق سرشاریم

ما چه بسیاریم بسیاریم بسیاریم .....

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 12:39  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 20:6  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 9:31  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 20:55  توسط مرتضی  | 

 

اگر لینکی باز نشد چنذ باره و چند باره امتحان کنید ژهنای باند رو به شدت آوردن پایین چون کلکی که امروز صبح زدن بدجوری لو رفت.........

 

http://gmuosavi.blogspot.com/2009/08/blog-post.html

http://174.129.8.110/permlink/2009/8/1/1683148

http://www.mowjcamp.com/article/id/2684

http://174.129.8.110/permlink/2009/8/1/1683110

http://mhmonline.blogspot.com/2009/08/blog-post_01.html

http://namaandan.blogspot.com/2009/08/blog-post.html

http://weblog.atighe.ir/1388/05/10/bidadgah/

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:47  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 20:53  توسط مرتضی  | 

بیانیه  مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم درباره زندان‌های غیرقانونی و شهادت تعدادی از دستگیرشدگان

انقلاب مورد تعرض قرار گرفته؛ ملت به تجمع‌های خود ادامه دهند؛ مراجع نگران و در کنار ملت ایران‌اند

مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم با صدور بیانیه‌ای از ملت خواست بر اساس قانون اساسی که به آزادی‌های مشروع و حق تجمع تاکید دارد، به حرکت خود ادامه دهند و تصریح کرد که مراجع تقلید هم از حوادث اخیر نگران و ناخشنودند و نظر توجیه‌گران در خطابه‌های نماز جمعه، نظر مراجع بزرگوار و علمای بزرگ و مدرسین حوزه‌ها نیست.


بسمه تعالی


إِيَّاكَ وَ الدِّمَاءَ وَ سَفْكَهَا بِغَيْرِ حِلِّهَا فَإِنَّهُ لَيْسَ شَيْ‏ءٌ أَدْعَى لِنِقْمَةٍ وَ لَا أَعْظَمَ لِتَبِعَةٍ وَ لَا أَحْرَى بِزَوَالِ نِعْمَةٍ وَ انْقِطَاعِ مُدَّةٍ مِنْ سَفْكِ الدِّمَاءِ بِغَيْرِ حَقِّهَا. (نامه 53 نهج البلاغه)

از خون‌ریزی ناحق پرهیز کن، هیچ چیز به اندازه خون ناحق کیفر الهی را نزدیک نمی‌کند و مجازات را شدت نمی‌بخشد و نعمت‌ها را نابود نمی‌کند و خون ناحق زوال حکومت را نزدیک نمی‌سازد.


ملت بزرگ ایران این روزها به مصائب بزرگی مبتلا هستند که شنیدن آنها دل هر مسلمان و انسان آزادیخواهی را به لرزه در می‌آورد.


انقلاب اسلامی برای حراست از حقوق مردم بود، و اجرای قانون برای آزادی‌های مشروع جامعه و از بین بردن زندان‌های غیر قانونی و غیر شرعی و شکنجه‌های غیر انسانی و تهمت‌زدن‌های ناروا، و بالاخره برای اجرای احکام اسلام بود. حضرت امام رحمة الله علیه در اوائل شروع نهضت در سال 1342 به شاه نصیحت می‌کرد که قانون اساسی را عمل نماید و از مرز قانون خارج نشود که اگر او به قانون عمل می‌کرد، سرنوشت حکومتش غیر از آن بود که رقم خورد.


امروز پس از سالیان دراز مبارزه ملت ایران که حاصل خون دهها هزار شهید و شکنجه و زندانی شدن مردان آزاده و تلاش‌های مراجع بزرگ به ویژه رهبری داهیانه رهبر کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی (ره) است، اهداف مقدس انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی مورد تعرض قرار گرفته است و عده‌ای جز به نابودی دستاوردهای نظام به چیزی راضی نمی‌شوند.


هر روز خبر شهادت یکی از فرزندان این مرز و بوم را می‌شنویم و با کمال وقاحت اعلام می‌کنند، دستگیرشدگانی که پس از مدتی جسم بی‌جان آنها تحویل خانواده‌ها داده می‌شود. زندان‌های غیر قانونی و بدون امکانات اولیه و رعایت اصول انسانی دایر شده است.
خبرهای شکنجه غیر انسانی و ناجوانمردانه هر روزبه نوعی فاش می‌شود، برای دفن کشته‌شدگان و برگزاری مراسم عزاداری اجازه نمی‌دهند و همه اینها به نام اسلام و قرآن و ولایت فقیه انجام می‌گیرد.


عده‌ای مدیحه‌سرا بدون توجه به آثار تخریبی آن به توجیه این همه جنایات پرداخته‌اند، ملت عزیز ایران باید بدانند که نظر توجیه‌گران در خطابه‌های نماز جمعه یا غیر آن اگرچه به نام حوزه‌ها باشد، نظر همه مراجع بزرگوار و علمای بزرگ و مدرسین معظم حوزه‌ها نیست. بلکه قلوب بزرگان از حوادث اخیر نگران و ناخوشنود است و در کنار ملت بزرگ ایران و دردکشیده‌ها خواهد بود.


ملت ایران حرکت خود را بر مدار قانون اساسی استوار و برطبق اصول مصرح در آن که تضمین آزادی‌های مشروع است و تجمع‌های آنها را تضمین نموده است، ادامه دهند و در کنار داغداران، یاد و خاطره‌ی مبارزان در راه حق را پاس بدارند.


نصیحتی هم به حاکمان و دولت و قوه قضائیه از زبان امیرالمومنین داریم:

وَإِنَّمَا يُؤْتَى خَرَابُ الاَْرْضِ مِنْ إِعْوَازِ أَهْلِهَا،إِنَّمَا يُعْوِزُ أَهْلُهَا لاِِشْرَافِ أَنْفُسِ الْوُلاَةِ عَلَى الْجَمْعِ، وَسُوءِ ظَنِّهِمْ بِالْبَقَاءِ وَقِلَّةِ انْتِفَاعِهِمْ بِالْعِبَرِ. (نامه 53 نهج البلاغه)

زمین جز با فقر ساکنانش خراب نمی‌گردد. مردم زمانی به فقر دچار می‌گردند که والیان به جمع مال برآیند و به بقای حکومت خود مطمئن نباشند و از تجربه‌ها عبرت نگیرند.


مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 17:30  توسط مرتضی  | 

 

Many Unhappy Returns

The anniversary of Neda Soltan's death shows why Iran's Green Wave won't die.

It's tempting to think that protesters may have finally given up on overturning Mahmoud Ahmadinejad's disputed election. At points it has seemed like the broad base of support they once enjoyed had gone and that demonstrators were now merely wealthy secularists. At others, it seemed like the fierce official response—and government attempts to limit movement and assembly—was thwarting organizers of the opposition. But a funeral Thursday showed not only that the Green Wave lives on, but that we can expect regular revivals well into the future.

Today is the chehelom, the 40-day anniversary, of the death of Neda Agha Soltan, a young woman who was shot at a post-election protest on June 21. Her final moments were captured in a shaky, bloody, cell-phone video (viewer discretion advised) that became a rallying point for the opposition. To mark their grief, thousands of Iranians flocked to the Behesht e Zahra cemetery south of Tehran today, where they clashed with security forces (dozens were wounded and many were also arrested) and chanted "death to dictator." Mir Hussein Mousavi, the presidential candidate disputing the election results, was turned away from the cemetery by security forces.

The chehelom has deep symbolic significance in Iran and among Shiites around the world. The origins of the practice can be traced to the martyrdom of Imam Hussein, a grandson of the prophet Mohammed. In Iran, the chehelom has also taken on political significance. During the Islamic Revolution in 1979, these anniversaries were used as an excuse to mount protests against the Shah and to keep up the momentum of street rallies. The same thing is happening today. Except now that they're in the government, the revolutionaries will have a hard time telling chehelom participants not to grieve without looking like hypocrites.

Which is not to say they haven't tried: since post-election violence broke out last month, security forces have prevented the families of people killed in protests from holding large funeral ceremonies, infuriating mourners. Families have also been blocked from burying their family members in Tehran so protesters wouldn't have a fixed gathering site.

Today's gathering was a clear sign that the opposition still has the ability to rally crowds, despite the threat of violence. Farsi news sites report that hundreds of riot police and plainclothes Basiji surrounded the cemetery, which is about 10 miles south of the Tehran city center. Still, protesters began gathering in the early afternoon and attempted to reach Neda's burial site. Amateur videos posted on YouTube show large crowds surrounding Mousavi's car and chanting, "Ya Hussein, Mir Hussein." "People inside Iran know that the world is watching and listening to them," says Akbar Ganji, a prominent dissident who attended an Iran rally in New York last week.

Neda's murder 40 days ago drew out today's throng of dissidents. But she wasn't the only protester to die: in the past week, Tehran has announced the death of four detainees, including Mohsen Ruholamini, the son of an adviser to conservative presidential candidate Mohsen Rezaie. (Authorities claim that there was an outbreak of meningitis in Evin, a notorious prison where many political prisoners are being held, but Farsi news sites report that most of these detainees died after beatings in custody.) Roughly one month from now will mark their chehelom, and the protests—which were only just beginning to peter out—will return again to challenge the regime. Every protester killed will breathe more life into the Green Wave.

چند لینک

https://www.ina-newsagency.com/Report-Details.aspx?reportId=2510&back=1

http://ourvotes.wordpress.com/2009/07/30/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA/

http://kavehp.wordpress.com/2009/07/30/شجاعت-در-برابر-تو-سر-تعظیم-فرود-می‌‌آو/

http://174.129.8.110/permlink/2009/7/30/1680624

http://www.mizanpress.net/index.php?option=com_content&view=article&id=3532:2009-07-30-14-08-26&catid=6:2009-04-01-10-24-33&Itemid=66

http://soshyans1969.persianblog.ir/post/4/

 

http://174.129.8.110/permlink/2009/7/31/1681196

http://freedom4iran2009.blogspot.com/2009/07/blog-post_30.html

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 9:31  توسط مرتضی  | 

قطعه‏ای که فرامرز اصلانی چند لحظه بعد از دیدن پرواز ندی آن را سروده و با گیتارش آن را در گوشه ای از اتاقش به طرزی جادویی خوانده است. و خوشبختانه ضبطش کرده. مجموعه‏ی وجود آتش زنی شده.

 

برای آنان‏که دیگر نیستند لیک همیشه خواهند بود، ترانه پیش‏کَشِ ناچیزی است در برابر خون.

از ته تاریکی، از ته تاریکی، چه صدایی برخاست

در سکوتی بودیم که،..............ندایی برخاست

نه ز یک جا که، همه اهل جهان فهمیدند

کاین گل پرپر  باغ  ز چه جایی برخاست

آن‏که افتاد به خاک، آن که در گوشه‏ی میدان جان داد

عاشق مام وطن بود، بدان، جان خود بهر تو و ایران داد

همه‏ی دنیا را مرگ تو افسون کرد

درد این ملّت را باز هم افزون کرد

خون سرخی که تو را گلگون کرد

همه دل‏های جهان را خون کرد

آن‏که افتاد به خاک، آن که در گوشه‏ی میدان جان داد

عاشق مام وطن بود، بدان، جان خود بهر تو و ایران داد........

خون سرخی که تو را گلگون کرد

همه دل‏های جهان را خون کرد

 

(به یاد محسن)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 0:21  توسط مرتضی  | 

باران  همه‏ی کثافت ها را شست

اما ناودان گرفته بود و سقف ویران شد.....

این شعر را مـحـسـن فـولـادی  برایم خواند، تکه ای از شعر خودش بود، چند سال پیش ، همان موقع که در خیابان پشتی دانشکده‏ی علامه با هم قدم می زدیم..... این غروب ،چهلمین غروبی است که سر می‏رسد و محسن از پشت میله های زندان نظاره اش می‏کند....امروز هر چه گوش کردم اخبار رادیو هیچ از محسن نگفت....

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 16:22  توسط مرتضی  | 

دیگر همه ی نگرانی ها تمام شد،  آسودگی پیشه کنید ، زیرا که در همین لحظه‏ی اکنون توانستم تخمی با زرده های متعدد بگذارم و رایانه‏ی جواب شده توسط تمام متخصصان جهان را با دستان توانای خودم ( تصویرش را همین پایین گذاشته‏ام، تکیه داده بر مانیتوری کهن سال) درست کنم، هر چند که در این راه ناخن انگشت اشاره‏ی خود را قربانی کردم........... ولی به هر حال به شادباش این چنین حادثه ای، الان دارم آش دوغ بدون نخود می خورم و آهنگ شب سپید گوگوش را گوش می دهم.

 آخرین تصاویر ارسالی از دستان توانمند خودم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 19:9  توسط مرتضی  | 

متاسفانه، امروز بعد از سه روز که به وبلاگ مراجعه کردم ، متوجه شدم که احتمالا یکی از دوستان از طرف من چند کامنت در جواب به خانم مهراوه گذاشته، البته این اتفاق سال پیش هم یک بار افتاده بود ، که همونجا همه باهم به توافق رسیدیم که این کار کاملا غیر اخلاقیه، ولی متاسفانه این ماجرا دوباره تکرار شد.  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 21:24  توسط مرتضی  | 

پیشتر من و یک خر نقش اول این پست را ایفا می کردیم. بدلیل مسائل امنیتی من و خر همزمان حذف فیزیکی شدیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:52  توسط مرتضی  | 

 آیا گربه به دره سقوط خواهد کرد؟

هنگامی که حکومتی خودکامه به بحران آخرین خود نزدیک می‌شود، مراحل اضمحلالش قاعدتاًً در دو مرحله اتفاق می‌افتد. پیش از فروپاشی نهایی، گسستگی اسرار آمیز به وقوع می‌پیوندد: به یکباره مردم در می‌یابند که بازی تمام شده است، آنها به سادگی دیگر نمی‌ترسند. قضیه فقط این نیست که رژیم مشروعیتش را از دست می‌دهد، بلکه اعمال قدرتش به خودی خود به عنوان واکنشی از سر ناتوانی و ترس تعبیر می‌شود. همه ما با این صحنه کلاسیک کارتونی آشنایی داریم: گربه به پرتگاهی می‌رسد، اما به راه رفتنش ادامه می‌دهد، و این حقیقت را که دیگر زمینی زیر پایش نیست نادیده می‌گیرد؛ فقط هنگامی افتادنش آغاز می‌شود که به پایین نگاه می‌کند و ژرفای دره را می‌بیند. رژیمی که اقتدارش را از دست می‌دهد، شبیه همان گربه بالای پرتگاه است: برای افتادن فقط کافیست که یادش بیاندازید به پایین نگاهی بیاندازد...

در کتاب شاه شاهان، که شرح کلاسیکی از انقلاب خمینی است، ریژارد کاپوشینسکی لحظه دقیق این گسست را نشان می‌دهد: بر سر چهارراهی در تهران، هنگامی که پلیس بر سر تظاهرکننده‌ای داد کشید که حرکت کند و او از جایش تکان نخورد، پلیس شرمنده صرفاً از خیر او گذشت؛ یکی دوساعت بعد، همه تهران این داستان را می‌دانستند و اگرچه درگیری‌های خیابانی هفته‌های متمادی ادامه داشت، همه به نوعی می‌دانستند که بازی دیگر تمام شده است. آیا اکنون هم اتفاق مشابهی در حال وقوع است؟

روایت‌های مختلفی از اتفاقات تهران وجود دارد. برخی در این اعتراضات اوج "حرکت اصلاح‌گرایانه" هوادارغرب را می بینند که در همان جهت انقلابهای "نارنجی" در اوکراین، گرجستان و غیره بود - واکنشی سکولار به انقلاب خمینی. ایشان این اعتراضات را به عنوان نخستین گامها در جهت ایرانی جدید، سکولار و لیبرال دمکرات می بینند که از بنیادگرایی اسلامی آزاد شده است. این تعبیراز سوی شکاکانی خنثی می‌شود که باور دارند احمدی‌نژاد واقعا برنده شده است: او صدای اکثریت است ، در حالی که هواداران موسوی از میان طبقه متوسط و فرزندان نازپرورده آنان می‌آیند. به طور خلاصه می‌گویند: بیایید توهم‌ها را به کناری بگذاریم و با این حقیقت روبرو شویم که، با احمدی‌نژاد، ایران رییس جمهوری دارد که لایق آن است. در مرحله بعد، کسانی هستند که موسوی را به‌خاطر تعلقش به نظام روحانی حاکم رد می‌کنند که تنها قیافه ظاهری‌اش از احمدی‌نژاد بهتر است: موسوی هم قصد دارد برنامه انرژی هسته‌ای را ادامه بدهد، مخالف به رسمیت شناختن اسرائیل است، به علاوه به عنوان نخست وزیر درسالهای جنگ با عراق از حمایت کامل خمینی برخوردار بوده است.

دست آخر، غم‌انگیز ترین این مواضع متعلق به "چپ گرایان" طرفدار احمدی‌نژاد است: مهمترین مسئله برای ایشان استقلال ایران است. احمدی نژاد برای این پیروز شد که برای استقلال کشور ایستادگی کرد، فساد نخبگان سیاسی را نشان داد و سرمایه نفت را درجهت ارتقای درآمد اکثریت فقیر به کار برد - احمدی نژاد واقعی این است ، یا اقلا به ما این‌گونه می گویند، که زیر تصویرمتحجر و منکرهولوکاست که رسانه‌های غربی از او ساخته‌اند، ‌پنهان است. بر اساس این دیدگاه، آنچه اکنون در ایران در حال وقوع است تکرار واقعه برکناری مصدق در۱۹۵۳ است - کودتایی با خرج غربیان برعلیه رییس‌جمهورمشروع و قانونی. مشکل این دیدگاه فقط انکار مستندات نیست: مشارکت بالای راًی‌دهندگان ازمیزان معمول ۵۵ درصد به ۸۵ درصد را فقط می‌توان به عنوان رأی اعتراضی تعبیر کرد. به علاوه،‌ این دیدگاه عدم درک خود را از نمایش اصیل اراده مردم به نمایش می‌گذارد، و قیم مآبانه می‌پندارد که برای ایرانیان عقب‌مانده، همان احمدی‌نژاد مناسب است - اینها هنوز آنقدر به بلوغ نرسیده‌اند که چپ سکولار بر ایشان حکومت کند.


این روایتها، با وجود تعارضات شدیدی که با هم دارند، همگی بر اساس محور تقابل بین تندروهای اسلامی با اصلاح‌گرایان لیبرال غرب‌گرا بنا شده‌اند. به همین دلیل است که نمی توانند جایگاه موسوی را تعیین کنند: آیا بالاخره موسوی اصلاح طلبی با پشتوانه غرب است که به دنبال آزادی فردی بیشتر و بازار آزاد است، یا عضوی از نظام روحانی حاکم که نهایتاً پیروزی‌اش هیچ تأثیر جدی در تغییرطبیعت رژیم ندارد؟ چنین نوسانات فاحشی در این تحلیل‌ها نشانگر آن است که همگی از درک طبیعت حقیقی این اعتراضات عاجزند.


رنگ سبزی که هواداران موسوی اختیار کرده‌اند، فریاد‌های الله اکبری که از پشت‌بامهای تهران در تاریکی شب طنین انداز می‌شود، به وضوح نشان می‌دهد که ایشان این عمل خود را تکرار انقلاب ۱۹۷۹ خمینی می‌دانند، ‌بازگشت به ریشه‌های آن و شرایط پیش از انحراف انقلاب . این بازگشت تنها شامل برنامه‌ها نمی‌شود؛ حتی بیش از آن شیوه فعالیت جمع را مد نظر دارد، اتحاد راسخ مردم، اتفاق نظر و یکپارچگی فراگیرشان، خود-سازماندهی ابتکاری‌شان، شیوه‌های فی‌البداهه‌ برگزاری اعتراضاتشان، ترکیب منحصر به فردخود انگیختگی و نظم اشان، یا آن راهپیمایی تهدید آمیز هزاران-هزارشان در کمال سکوت. ما اینجا با خیزش مردمی اصیلی از طرفداران مغبون‌شده انقلاب خمینی سروکار داریم.

چندین پیامد مهم از این دیدگاه نتیجه می‌شود. نخست، ‌احمدی نژاد قهرمان اسلام‌گرایان فقیر نیست، بلکه یک پوپولیست واقعا فاسد اسلامو-فاشیست است، یک یرلوسکونی ایرانی که ترکیب رفتارهای دلقک‌ مآبانه و اقتدارگرایی سیاسی ظالمانه‌اش حتی اکثریت آیت‌الله‌ها را هم معذب می‌کند. نان پخش کردنهای عوام‌فریبانه‌اش به فقرا نباید ما را بفریبد: پشت سراو نه فقط سازمانهای سرکوب‌گر پلیس ودستگاههای بسیار غربی شده روابط عمومی ، بلکه یک طبقه تازه به‌دوران رسیده ثروتمند قوی ایستاده که در نتیجه فساد رژیم به‌وجود آمده است ( سپاه پاسداران ایران نیروی شبه نظامی طبقه کارگر نیست، بلکه نهادی فوق‌العاده فاسد و قدرتمندترین مرکز ثروت در کشور است).

ثانیاً، باید بتوان تفاوتی مشخص میان دو کاندیدای اصلی مقابل احمدی‌نژاد، یعنی مهدی کروبی و موسوی، قائل شد: کروبی عملاً یک اصلاح طلب است، او اساساً نسخه ایرانی از هویتی سیاسی را ارئه می‌دهد که به همه گروهها قول مساعدت می‌دهد. موسوی کاملا با او متفاوت است:‌ نام او مترادف بازدمیدن در رویایی عمومی است که انقلاب خمینی را به پیروزی رساند. حتی اگر این رویا یک "آرمانشهر" بود، باید در آن آرمانشهر اصیل انقلاب را جستجو کرد. این بدان معنی است که انقلاب ۱۹۷۹ خمینی را نمی‌توان به جریان تندروی اسلامگرایی که قدرت را در دست دارد تقلیل داد - این انقلاب بسی فراتر از آن بود. اکنون زمان به یاد آوردن شور وشوق باورنکردنی سال اول پس از انقلاب است، به همراه انفجار نفس گیر خلاقیت سیاسی و اجتماعی، تجربه‌های تشکیلاتی و بحثهای میان دانشجویان و مردم عادی. این حقیقت که چنین انفجاری باید خاموش می‌شد، گواه آن است که انقلاب خمینی واقعه سیاسی اصیلی بود، یک "گشایش" موقتی که نیروهای بی سابقه تغییر اجتماعی را آزاد می‌ساخت، لحظه‌ای که در آن "هر چیز ممکن به نظر می‌رسید". آنچه به دنبال آن واقع شد، بسته شدنی تدریجی بود که از طریق به‌دست گرفتن کنترل سیاسی توسط نظام اسلامی حاصل شد. به زبان فرویدی،‌ باید گفت حرکت اعتراضی این روزها "بازگشت سرکوب‌شد‌گان" انقلاب خمینی است.

و دست آخر، این بدان معناست که در اسلام پتانسیلی حقیقی وجود دارد - برای یافتن یک "اسلام خوب" لازم نیست به قرن دهم بازگردیم، آن را همین‌جا در مقابل چشمانمان می‌توانیم ببینم.

آینده نامشخص است - بسیار ممکن است آنان‌که بر اریکه قدرتند جلوی انفجار توده‌ها را بگیرند، و گربه ما هم به قعر دره سقوط نکند،‌ بلکه دوباره خود را بر زمین استوار بیابد. در هر صورت، رژیم ایران دیگرنه همان رژیم قبلی، بلکه قدرت خودکامه فاسدی میان بقیه خواهدبود. نتیجه هر چه شود، بسیار مهم است که به خاطر بسپاریم که هم اکنون شاهد واقعه‌ عظیم رهایی‌بخشی هستیم که در قالب جدال میان لیبرالهای غرب‌گرا و بنیاد‌گرایان ضد غرب نمی‌گنجد. اگر واقع‌بینی منفی نگرمان سبب شود ظرفیت درک بعد رهایی بخشی آن را از دست بدهیم، باید گفت که ما در غرب عملا در حال ورود به دوره پسا-دموکراتیکی هستیم که در آن به انتظار احمدی‌نژاد خودمان نشسته‌ایم. ایتالیایی‌ها اکنون نام او را میدانند: برلوسکونی. سایرین هم در صف منتظرند.

 

برگرفته از :  

http://bahmanhatefi.blogspot.com/2009/06/blog-post_25.html

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 2:0  توسط مرتضی  | 

گفت آهویی به شیر سگی، در شکارگاه

چون گرم پویه دیدش، اندر قفای خویش

 

کای خیره سر! به گرد سمندم نمی رسی

رانی وگر چو برق به تک، بادپای خویش

 

چون من پی رهایی خود می‏کنم تلاش

لیکن تو بهر خاطر فرمانروای خویش

 

با من کجا به پویه برابر شوی، از آنک

تو بهر غیر پویی و من از برای خویش

 

بازی هنوز تمام نشده است. فقط  وزیرمان را زده اند. همین...

سالیان درازی پیشاروی ماست......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 21:6  توسط مرتضی  | 

چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می بافت ... ولی به فکر پریدن بود..............

 

این روزها هفتاد ملیون ایرانی پاک و خوب و نیکو در برابر مظهر زشتی بدی و پلیدی قرار گرفته اند، در برابر احمدی نژاد، تمام کفر در برابرتمام ایمان. از این دست اتفاق فراوان در سرزمین ما رخ داده است، و چقدر همه‏ی آنها شبیه این اتفاق اکنون  است.

این سرنوشت ماست .... گذشته و گویا آینده مان.... سرنوشتی تکرار شونده .. هر از چند گاه آنقدر از کثافات لبریز می‏شویم که در جنون ـ رقصی جمعی یکی از خودمان را  از میان خودمان به قرعه انتخاب می کنیم و در آن هنگام که خورشید رو به کسوف می‏گذارد قربانی می‏کنیم و تمام آلودگی‏های خود را با خونش می‏شوییم از گناه اولین تا آخرین  و بدین گونه رستگار می‏شویم..... تاریخ ما نیز از همین‏گونه است... هزار ها هزار از این نژاد‏ها قربانی شده اند  تا شاید خون‏شان، این همه آلودگی را که بر پیکره همه‏مان نشسته است بشوید... متنفرم از تمام این مردمی که با شادی سقوط یک فرد را که سقوط همه‏شان را می خواست به نظاره نشسته اند بی آنکه در اندرونشان هیچ حزنی باشد... آنها شادند از فتح بی‏هیچشان... فتحی که اگر حزنی را با خود نداشته باشد چون همه ی فتوحات پیشین است که به هیچ جا نرسید...  باید محزون باشند از سرنوشت‏شان که اینگونه انسانها را بدین روز می‏اندازد ... مگر احمدی نژاد کیست؟ یکی چون خودشان که به قید قرعه انتخابش کرده بودند .....باید غمگین باشند که اینگونه دارند تمام حقوق انسانی ، انسانی را که تمام حقوق انسانی‏شان را زیر پا نهاده و دارد می نهد ، زیر پا می‏گذارند، ولی غمگین نیستند نه در ظاهرشان و نه در باطنشان...  نمی گویم نکنند ، نه بکنند ، چون گویا چاره ی دیگری نیست ولی  این شیهه‏های مستانه نوید خوشی برای من نیست...... کشتن یک دشمن، یک انسان، با شادی ولو آن‏ هنگام که لاجرم است، کشتن انسانیت خویشتن است. ای کاش همه ی این آدمها  اندوهگین بودند درهنگام هلهله‏ی شادی‏شان.... و در آن لحظه رستگاری چه نزدیک بود.

من باز غمگینم،......( غمگین تر از تمام آن لحظاتی که در راهروهای بیدادگاه های کشورم هزار بار آرزوی مرگ می‏کنم و باز خواهم کرد،... غمگین تر از تمام لحظاتی که خانواده‏ی کوچکم را فقیر میبینم و خودم را بیکار، غمگین تر از  لحظه هایی که در  خیابان های تاریک تهران فلاکت عریان آدمها را  درد می‏کشم).... این سرزمین  باز آنی را که ندارد، نجسته است،..... امشب برای احمدی نژاد، یکی از همین میلیونها آدمی که بیرون دارند غسل تعمیم می‏کنند، غمگینم . برای این قربانی، که هزار‏ها چون من را قربانی ساخته .. و برای این سرزمین که هزار ها چون او را و من را.

می‏بینم فردای روزگار را که اگر احمدی نژاد بر قدرت باقی نمانده باشد، همین آدم‏ها که می خواهند منشور حقوق بشر را در جریده شان بگنجانند تمام انسانیت این انسان بد را نابود خواهند ساخت (و اگر باقی مانده باشد او نیز همین را خواهد کرد). آن روز باید نکنند... تنها این گونه است که می توان از این هزار توی تاریخی مرگبار گریخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 22:33  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:48  توسط مرتضی  | 

دلارا صبح امروز تو زندان رشت اعدام شد.

زندگی ما حتی ارزش شاشیدن توش رو هم نداره.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:18  توسط مرتضی  | 

همیشه آرزو داشتم ای کاش دختر بدنیا آمده بودم فقط برای اینکه بکارتم را از دست بدهم .... امروز شناسنامه ام را برداشتم و توی صفحه‏ی دوم جلوی مشخصات همسر با یک خودنویس آبی رنگ اسم یک دختر را نوشتم البته در انتخاب اسم خیلی وسواس به خرج دادم چون برایم مهم است، تاریخ تولدش را هم دو سال از خودم کوچکتر انتخاب کردم چون من معتقدم  همسر آدم باید حداقل یکی دو سالی از خودش کوچک‏تر باشد، تاریخ عقد را هم زدم  همین امروز یعنی پنج شنبه  سوم اردیبهشت...بالاخره خودم را به آرزویم رساندم....

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 0:30  توسط مرتضی  | 

آنچه باید بدانید

1- مهمترین لحظه‏ی زده شدن مخ یک دختر جمله‏ی اول است، ( می دانم که با این جمله تقریباً ویران‏تان کردم ولی اشکالی ندارد تمامی گنج ها در زیر ویرانی ها یافت می شود) جمله‏ی اول هرگز نباید جمله‏ای باشد که شما دوست دارید بگوئید، بلکه باید جمله ای باشد که او دوست دارد بشنود ( حالا فهمیدید اشکال کارتان کجا بود)

2- به نظر شما اولین چیزی که باعث زده شدن مخ یک دختر می شود چیست؟ ظاهر شما؟ قیافه‏ی شما؟ طرز صحبت کردن شما؟ قد شما؟تیپ شما؟ ماشین زیرپایتان؟ صدای شما؟ ...نه هیچ کدام ....فقط و فقط بوی شما....بله بوی شما....کپ کردید؟ حق دارید، به اینجایش فکر نکرده بودید، دلیلی کاملا روانشناختی دارد، که حوصله‏ی توضیح دادنش را ندارم، من معلم دختر بازیم نه استاد روان شناسی.

3- حتی نمی توانید تصورش را بکنید دخترها چقدر  شیفته‏ی نجابت نگاه پسر ها هستند، به گمانم این احمقانه ترین جمله ای است که تا بحال شنیده‏ام ( شاید هم یکی مانده به احمقانه ترین) هرگز به هنگام تلاش های مذبوحانه تان برای زدن مخی از مخ ها سعی نکنید خود را انسانی نجیب نشان دهید که به صورتی کاملا عادی به صورت طرف مقابل  نگاه می کند ....حتی نمی توانید تصور کنید که حیز بودن چشمان شما ( که اصطلاحاً  در ادبیات دخترهای چند تا پیراهن  وچیز های دیگر بیشترپاره کرده برق حیزی نامیده می شود) چه معجزه ای می تواند بکند. پس بنابرین به هنگام زدن مخ سعی کنید هر از چندی نگاهی کوتاه به اعضای دم دستی تر طرف بیاندازید البته بسیار کوتاه ....و فراموش نکنید این مرحله از خطر ناک ترین مراحل‏ست و مثل راه رفتن روی لبه ی تیغ است... ذره ای اگر خطا کنید برق حیزی‏تان تبدیل می شود به صاعقه‏ی هرزگی و با همان تیغی که داشتید رویش راه می رفتید پشم هایتان ریخته می شود.

4- دختری که آنقدر احمق باشد که که مخش را تقدیم شما کند شایسته‏ی بودن با شما نیست.پس به محض این که  احساس کردید مخ طرف در حال  زده شدن است، بلافاصله قضیه ر ابی خیال شوید و عذر خواهی کنید ازبابت جسارت‏تان  و سریع بروید پی کارتان. می دانم گیج شدید حقیقت این است که این نکته خیلی فنی است و برای فهمیدنش شما قبلا باید حداقل شش واحد پیش نیاز پاس کرده باشد که نکرده اید ولی نگران بشید خیلی طول نمی کشد که حکمت کار را می فهمید .

5- نکته ی بسیار مهم : بی توجهی حتی به یکی ذره از آموزه های من شما را به گا خواهد داد.....خیلی احتیاط کنید ....نماز هم بخوانید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:10  توسط مرتضی  | 

چگونه به دختر مورد علاقه‏ی خود پیشنهاد بدهیم ؟

در موقعیت های گوناگون مکانی، فضایی و زمانی نحوه‏ی پیشنهاد دادن به دخترها متفاوت است.ولی چند نکته‏ی مشترک برای همه مکان‏ها و همه‏ی زمان‏ها و همه‏ی فضایا و کلاً همه‏ی اعصار و قرون وجود دارد که واقف بودن به آن‏ها پیش شرط اولیه‏ی پیشنهاد دادن به یک دختر و یا یک پسر ( اگر هم جنس باز هستید، در غیر این‏صورت هرگز این کار را نکنید چون طرف ممکن است این درس گفتار ها را نخوانده باشد اگر دیر شده است و شما قبلاً این کار را کرده‏اید بلافاصله به درس‏گفتار شماره‏ی 47 با عنوان چگونه کـــونِ  پاره‏ی خود رابدوزیم ،مراجعه کنید) است.

نکته‏ی مشترک اول : شما این کاره نیستید ، برای همین است که الان دارید این متن را می خوانید ، در حقیقت شما برای این، این متن را می خوانید بلکه بتوانید نکته‏ای، چیزی یاد بگیرید که دفعه‏ی بعد حداقل ضایع بازی دفعه‏ی قبل را تکرار نکنید ـ دانستن اینکه شما این‏کاره نیستید بسیار مهم است چون اگر لحضه‏ای تصور کنید که اینکاره هستید هیچ احترامی به آمیزه های من نمی گذارید و می روید گند می زنید پس از همین امشب تا آخر عمر هر شب قبل از اینکه کپه‏ مرگتان را بگذارید صدو یک بار با خود بگوئید من اینکاره نیستم

نکته‏ی مشترک دوم : هنگامی که قصد پیشنها دادن به یک دختر را دارید هر گز و هرگز در باب چگونه پیشنها دادن به او تخیل نورزید و خیالبافی نکنید که چگونه می خواهید به او پیشنهاد بدهید، مطمئناً تا بحال بیش از از ده ها بار این کار را کرده‏اید، اگر می خواست جواب بدهد همان ده بار قبلی جواب داده بودید، دلیلش یک چیز علمی ست که شما ازش سر در نمی آورید اگر در می آوردید که می‏رفتید سراغ علم و اینجور چیزها و نمی آمدید اینجا مثل بچه ببو ها تا من به شما دختربازی یاد بدهم.

نکته‏ مشترک سوم : پیشنهاد دادن به یک دختر هیچ ربطی به مجرد بودن یا نبودن شما ندارد کلاً مجرد یا متاهل بودن یک قضیه دیگر است، ولی زنها این را نمی فهمند و در اثر تلقینات آنها ما گمان می کنیم که این دو مقوله ربطی چیزی به هم دارند ، کلاً زن ها همه چیز را با هم قاطی می کنن ( و این درست همان نکته ی است که به ما کمک خواهد کرد تا با همه‏ی دست و پا چلفتی‏امان از پس تور کردن یک دختر بر آییم، پس به آن من این‏کاره نیستم اضافه کنید زنها همه چیز را قاطی می کنند شبی دو سه بار بس است چون به هرحال شما چه بگویید و چه نگویید آنها خودشان قاطی می کنند)

نکته‏ی مشترک چهارم : در دنیا دو دسته دختر وجود دارند دسته‏ی اول، دختر هایی که شما را تخم خودشان هم حساب نمی کنند و دسته‏ی دوم دخترهایی که خودشان را تخم شما هم حساب نمی کنند. هرگز به سراغ دختر های دسته‏ی دوم نروید..... اگر می خواهید بدانید چرا؟ ...کافیست به خودتان و تجربه هایتان فکر کنید ...درست است شما همیشه به دنبال دختر های دسته‏ی دوم رفته اید برای همین است که تا بحال اینجوری عاطل و باطل مانده اید. دلیلش هم ساده است به نکته‏ی مشترک سوم مراجعه کنید ...دختر ها اغلب قضیه‏ی پبچیده ی تخم ها را قاطی می کنند.....

نکته‏ی مشترک پنجم: برای تصاحب مغز دخترها نروید برای تصاحب قلبشان بروید، بدیهی است به هنگام تصاحب قلب، زبان کم کارترین عضو بدن است.....منظورم این است که مزخرفاتی که در کتاب ها خوانده‏اید را تحویل دختر ها ندهید.

نکته‏ی مشترک ششم : حتماً در جلسه‏ی اول یک کار خاص انجام دهید......چه می دانم یک بادی چیزی از خودتان در بکنید و بلافاصله بگویید ببخشید از دهنم در رفت......درست است که حتماً دختر فوق الذکر را از دست می دهید ولی عوضش ترستان می ریزد ...چون بالاتر از سیاهی که دیگر رنگی نیست....

نکته‏ی مشترک هفتم : تا می توانید دروغ بگویید ...چون دروغگو دشمن خداست.

در اینجا نکته های مشترک تمام شد. در پست بعدی به تفصیل درباب نکته های غیر مشترک صحبت خواهم کرد. و به سوالاتتان اگر و فقط اگر در کامنت دانیِ همین پست مطرح کنید پاسخ خواهم گفت...


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 1:44  توسط مرتضی  | 

1-  همین اواخر یک مدعی استادی داشتیم که اتفاقا پست مهمی هم در دانشگاه داشت و البته برو بیایی و صد البته ادعایی که یک از قسمت های بدن خر را پاره می کرد .... این بنده خدا چند صباحی گذارش به  سرزمین انگلو ساکسون ها افتاده بود و چونان اغلب اساتیدعظام خارج رفته ی ما بود  که خارج می روند بی آنکه هنوز از داخل چیزی بدانند و داخل بر می گردند بی آنکه چیزی ازخارج فهمیده باشند ، البته پایین بودن ضریب هوشی را هم به همه ویژگی های این  جماعت بیافزایید و کمی هم شیادی چاشنی کنید تا ببینید چه معجونی از آب در می آید . این استاد معتقد بود که در انگلستان دولت بسیار در کار شهروندان دخالت می کند و به شدّت تمام ابعاد زندگی شهروندان را تحت کنترل دارد و استدلالی که برای این کارداشت این بود که در تمام اماکن عمومی دوربین های نظارتی نصب کرده اند.........!

2-  فکر می کنم چند وقت پیش بود که خبر جالبی را از تلویزیون شنیدم قضیه از این قرار بود  که قرار است پلاک های  تمام خانه های شهر تهران تعویض شود و پلاک های جدید به گونه ای ست که تمام مشخصات خانه و صاحبخانه و کلاً بسیاری اطلاعات دیگر از خانه در هولوگرامی که بر روی پلاک تعبیه شده ثبت شده است......

آنچه در این قسمت می نویسم تنها نگاهی است به آنچه درحال اتفاق افتادن است و نه به معنای رد یا تائید آن، در ضمن فرایند های اجتماعی آنگاه که اتفاق می افتند لزوماً آگاهانه نیستند ، ولی بایست دید نتیجه ای که دارند چیست ؟ و و چینش اتفاق های پشت سر هم چه  عامدانه باشد و چه از روی سهو چه پیامدی برای چه کسانی دارد .......

3-   چند سالیست  که پروسه‏ای ( و یا شاید پروژه‏ای، کسی چه می داند) در چند فاز متفاوت  در حال اجرا شدن در کشور است.

4- فاز اول : فکر می کنم 3 یا چهار سال پیش طرحی درکشور پیاده شد با نام طرح پلاک دار کردن موتور سیکلت ها، که در یک طرح ضربتی نیروی انتظامی اقدام به توقیف موتورسیکلت ها  کرد و تمام صاحبان آنها را موظف به پلاک دار کردن موتورسیکلت خود کرد و آز آنجا بود که دیگر تمام موتور سیکلتها شخصیتی حقوقی پدا کردند و تمام اطلاعات خودشان و صاحبانشان در کامپیوتر مرکزی ثبت شد و این اتفاقی بزرگ بود عملا موتور سیکلت ها که بلاترین قدرت مانور شهری را دارند تحت شدیدترین کنترل نظارتی درآمده بودند و  البته به صورت کاملا قانونی، دیگر عملا موتور سیکلتها تمام آن توانایی های عملیاتی خود را از دست داده بودند فاز دوم : این اتفاق دقیقا در مورد اتوموبیل ها نیز به اجرا در آمد تمام اتوموبیل‏ها دارای پلاک شخصی شدند پلاکی که تمام مشخصات راننده‏ی خودرو اعم از آدرس و غیره در آن موجود است، و در حقیقت هر اتوموبیل گاویست پیشانی سفید .. نتیجه این بار نیز مانند دفعه‏ی پیش است عملاً دیگر هیچ اتوموبیلی توانایی ِ انجام عملی بدون یافته شدن را ندارد...اتوموبیل ها همه دائماً تحت کنترلند، و این یعنی پایین آمدن شانس هرگونه عملی بر خلاف میل نهاد کنترل...فاز سوم: این اتفاق برای آدمها نیز افتاد تمام ادمهای ایران دارای پلاک شخصی شدند پلاکی که تمام مشخصات فرد در آن حک شده است و یک نسخه از این پلاک را به خود فرد دادند و یک نسخه‏ی دیگر در کامپیوتر های نهاد کنترل نگاه داشته شده است، یک مجموعه‏ی اطلاعاتی عظیم که عکس آدرس سکونت گاه و تمام مشخصات تمام ایرانیان در ان موجود است در اینجا وجود داشتن عکس تمام افراد یک کشور در دسترس یک نهاد به همراه محل سکونت آنها دارای اهمیت بسیاری‏ست ، ( شناسنامه هرگز چنین کارکردی نداشت) و برای اینکه هیچ کس نتواند هویت خود را پنهان نگاه دارد همه‏ی فعالیتهای حقوقی و حتی حقیقی منوط به داشتن این پلاک یا کارت ملی شده است، البته وجود شماره‏ی ملی مهمترین مطلب این کنترل است در همه جا از افراد طلب شماره‏ی ملی می شود و دقیقا زندگی بدون شماره ملی غیر ممکن شده است . شماره‏ی ملی همان کد بازیابی اطلاعات هر فرد در کامپیوتر مرکزی نهاد کنترل است ، و تو هر روز و در هر جایی باید شماره‏ی ملی کنترل خود را بر زبان آوری ـ مثل امضایی که تبعیدی ها هر عصر باید بروند و در پاسگاه محل تبعید تحویل دهند ـ فاز چهارم : اتوموبیل ها اکنون همه زیر ذره بین بودند ولی حتی در زیر ذره بین هم می شو دحرکت کرد و جابجا شد و احیانا کاری کرد...نظارت بر گلوگاه هر اتوموبیل یعنی مخزن سوخت یکی از ثمر بخش ترین انواع کنترلی است که بر هر ماشین می توان داشت ـ همان طور که با کنترل غذای روزانه‏ی یک انسان می توان او را به هر کاری واداشت ( البته استثنا هم وجود دارد ولی استثنا اسمش رویش است ) جیره بندی بنزین به همراه کارت سوخت هر خودرو به این امر دست می یازد ...در صورت کوچکترین تن به کنترل ندادنی می شود شانس کشته شدن خودرو افزایش داد ...  و  رانندگان عزیز استفاده از کارت سوخت خودروی دیگر جرم محسوب شده و در صورت بمشاهده برخورد قانونی به عمل خواهد آمد.....( یک سوال از تمام کسانی که معتقدند جیره بندی بنزین خلق الساعه رخ داد. ایا بدون رخ دادن فاز دوم یعنی پلاک های ملی جیره بندی بنزین ممکن بود؟)فاز پنجم : طرح پلاک خانه ها : هر پلاک دارای هولوگرامیست که مشخصات صاحب خانه و خانه به تمامه در آن حک شده است و عسسان کنترل خانه با رد شدن از جلوی هر خانه و نگاهی به پلاک نصب شده در جلوی درب هر خانه می فهمند که خانه متعلق به چه کسی با چه مشخصاتی ست این یعنی آشکار شدن هر چه پنهان است ، این یعنی عرصه‏ی قدرت عرصه‏ی خصوصی را دریده است......فاز ششم: طرح امنیت اجتماعی : میلیونها پسر و دختر حکم مشروط دارند یعنی در حکمشان نوشته شده است این بار می بخشیمتان ولی یک بار دیگر تکرار کنید حسابتان رسیده است . و این هزار بار بدتراست از اینکه بگویند همین الان حسابتان رسیده است...چون این بار قدرت هرگونه کنشی از فرد سلب می شود و پیوسته سایه‏ی رسیده شدن حساب را بر بالای سر دارد پس با ترس و لرز هیچ گونه کنش مشکوکی انجام نمی دهد مانند داموکلس که عمری بی حرکت نشست تا تار موی دم اسب پاره نشود..و این اوج کنترل است...... فاز هفتم : امنیت روانی..........................................فاز هشتم : طرح تنظیم خودرو :............................فاز نهم ............................

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 23:2  توسط مرتضی  | 

دکتر جان اولا : گفتم حالا که خودمان می نویسیم و خودمان می خوانیم هیچ کس هم نمی کند یک سَری، ته‏ای، چیزی ، به وبلاگ بزند... پس اصلا چرا صبر کنیم ... اگر قرار بر خواندن من است .... خوب من که خواندم مگر تو این وبلاگ پرنده پر می زند....برای همین نوشتم تا جوی ناطقه خشک نشده......

دوم : این جملات هم مال من است هم مال من  نیست، قصه دقیقا همان است که سروش در بسط تجربه‏ی نبوی می گوید همان که جدیداً هم عَلَمَش کردند ،  یعنی درست است که من این جملات را گفته ام ولی از جانب شیخ به من وحی شده است ولی چیستی و کجایی ِ من نیز در چیزهای وحی شده موثر بوده است یعنی دیالکتیکی از من و شیخ.... ( می بینی دکتر جان قضیه همان قضیه‏ی ترجمه است که من با تو اختلاف دارم ، به گمان من پیامبر حرف های خداوند را ترجمه کرده است، ولی نه دقیق، بلکه صحیح،  برای همین حرفهای خدا کاملا این جهانی و بلکه کاملا عربی شده است ، به قول سروش ما در قران خرما داریم و اگر قران در آفریقا نازل می شد موز داشتیم جای خرما ........ اگر پیامبر حرف های خدا را دقیق ترجمه می کرد  هیچ کس نمی فهمید دارد چه می گوید.... یعنی خدا یک چیزی می خواسته بگوید  و گفته ..و پیامبر به خاطر ظرفیت و قدرت خاصی که در زندگی به کف آورده بوده (  توانایی فهم مطلب و تر جمه‏ی ان )  آن پیام را توانسته بفهمد و به زبان آدمیان در آورد بهنظر من پیامبری یعنی همین  توانایی درک مطالب و ترجمه‏ی‏ان.. برای همین شمس می گوید  محمد پیامبری بود و کتابی داشت ..من نیز کتاب خود را دارم....... اصلا در ترجمه دقت غیر ممکن است آنچه ممکن است صحت است، می دانی که در یونان قدیم هر چیز خدایی داشت( و دارد)  خدای ترجمه چیست؟ به گمان من خدای ترجمه دیونیزوس است، نه آپولون. دیونیزوس خدای صحت  است(به گمان من) ولی آپولون خدای دقت، وحشتناکترین چیز در ترجمه این است که کسی از دقت سخن بگوید، ترجمه هرگز و هرگز  نمی تواند  دقیق باشد زیرا که ترجمه هرگز برگردان واژه ها و جمله ها به هم دیگر نیست، ترجمه برگردان دو زبان به هم است ، و زبان یعنی جهان پس ترجمه بر گردان دو جهان به‏هم است با تمام جهانیت آن جهان  و با تمام انباشته های آن جهان ، برگردان واژه ها به هم دیگر غیر ممکن است ، هیچ واژه‏ای معادل دقیقی در یک زبان دیگر ندارد چون جهان ها گونه‏گونند ، شاید بگویی واژه های دال بر اشیا دارای معادلند ، شاید باشند ( هر چند  بیشتر می پندارم که نیستند) ولی حتی اگر باشند فقط اشیا هستند که اینگونه اند، پس سخن گفتن از دقت به گمان من ، باد در هاون کوبیدن است، ترجمه‏ی دقیق فقط یک پارودی است ( تقلید هجو آمیز)  در تر جمه تنها می شود از صحت صحبت کرد ، تو هر گز نمی توانی چیزی را با دقت تر جمه کنی تنها کار ممک نبا صحت ترجمه کردن است، و این پیش شرط اصلی ست و هنگامی که بتوانی صحیح تر جمه کنی هنوز متر جم نیستی، هنگامی که توان صحیح تر جمه کردن را بدست آوردی تازه هنگامی است که می توانی به این بیاندیشی که آیا می توان مترجم بود؟ )

سوماً : در باب کار درست را انجام بده هر چه شد شد... .. منظورم ان چیزی نبود که تو برداشت کردی.. البته موافقم با چیزی که گفتی چون اصلا توجه به پیامد کار یکی از شروط تعیین کنندگی درست بودن کار است... احتمالا کار درست را باید توضیح بیشتری می  دادم ...

چهارما ً : منظورم از جمله‏ی هرکه در ذهن تو باشد..... منظور شیخ چیز نبود ...کس بود........هر که ..........

اخراً : انصافا به نکته‏ی مهمی اشاره کردی ... خدا را شکر که همیت الان فهمیدیم و سریع اصلاحش می کنیم ... تصور کن اگر نمی فهمیدیم...هزار و چند سال بعد اصلا دادن تبدیل به یکی از اصلی ترین مناسک شیخَیان می شد... و  می نشستند به انحا مختلف این جمله را که در حال ِ دادن به دیگران به خودت هم فکر کن تاویل می کردند.. ولی قدر مسلم اینکه در اصل ِ دادن کسی شک نمی کرد چون نص صریح بود دیگر....فقط کیفیاتش مورد اختلاف واقع می شد... مثلا عده‏ای می گفتند اینجا منظور از به خودت فکر کن یعنی اینکه دل به کار بده....عد‏ه‏ای دیگر می گفتند نه  اینجا منظور تاکید بر اهمیت و قدر ِ فکر کردن بوده که حتی در هنگام امر مهمی چون دادن باز امر به آن شده است.............

یکی بعد از اخراً : جمله‏ی ازدواج و بچه دار شدن.در ذیل مدخل ازدواج آمده است و مطمئنا  شیخ آنقدر ها حالی ‏اش بوده که نیاید مثلا  در ذیل مدخل ازدواج بگوید سر کلاس دانشگاه های سرزمین پارس رفتن  به هیچ دردی نمی خورد.... البته  من معتقدم این جمله را شیخ به کسانی گفته یا آدم مشکل داراطراف خود دارند و می گویند اگه زن بگیره درست می شه و یا زن و شوهری که اختلاف دارند و بقیه می گویند اگه بچه دار بشن درست می شه....(واقعاً احمقانه تر از این  سخن نشنیده ام ـ البته شنیده ام )

 فاینالی .........سقط جنین هم که دکتر جان تو خودت شاهدی من چقدر درگیر بدبختی ها هستم ...نوشتن در این وبلاگ هم یکجور تخلیه‏ی روح یاست ...یک چیزی مثل اســــــــــــتمنا ...........

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:7  توسط مرتضی  | 

 قسمت اول  : نامه های شیخ به فرزندش

( متنی که پیش روی شماست را هزار سال بعد نویسندگان این وبلاگ که احتمالا یک دوتایشان هم فرزند زادگان بسیار دور یکی دو تا از ماها هستند روی وبلاگ  علاف بویز () قرار داده اند و مدعی هستند که دریکی از صندوقچه های اجدادی خویش کاملا تصادفی به این نوشته ها دست یافته اند  و از فرط خوشحالی این نوشنه هارا روی وب قرار می دهند ولی حقیقت اینجاست که این  نوشته ها فقط برای تسویه حساب های شخصی ِ  برخی از اعضای وبلاگ با دیگران  و برای نشان  دادن اینکه شیخی که اینهمه در طول این هزاران سال برایش تقدس آفریده اند چگونه سخنان اش و پندهایش بی معنا بوده و بی چیز ، روی وبلاگ قرار گرفته ولی همین نوشته ها و پندهایی که شیخ زنده‏یِ امروز و مرده‏یِ آنروز  بر زبان رانده است .....ببینید که چقدر برای ما (بر خلاف آنها) با چیز و پر معناست .........)

 ( اما پیش از پرداختن به متن نامه لازم به ذکر است ( در همین جا خود لازم به ذکر است که این من هستم که دارم این تذکر را می دهم  و در این زمان و نه آنها و در آن زمان) که شیخ هرچند در طول زندگی‏اش هرگز ازدواج نکرده و صاحب فرزندی نشد ولی این دلیل نمی شود که اگر کسی ازدواج نکرده و صاحب فرزند نشده باشد وقتی مرد هم این اتفاق هابرایش نیافتد ، اصلا خود شیخ معتقد بوده و در بسیار جاهانگاشته که تصمیم دارد بعد از مرگ صاحب فرزندانی شود ولی خوب همه تردید ها از این جا ریشه می گیرد که کسی نمی داند این نامه ها را شیخ قبل از مرگ نوشته یا بعد از مرگ)

( حق اعتراض  به تک تک این اندرزها برای شیخِ شهید  از آن دنیا محفوظ است  )

اما متن نامه...

(چند خط اول آنچنان پوسیده  خواهد شد که آنان نخواهند توانست  سر از آن در آورند کلاً نقطه چین یعنی موریانهها خورده اند ان قسمت را.........)

-           

در باب  ازدواج

·         فرزندم دو چیز دوای هیچ دردی نیست   1- ازدواج 2- فرزند دار شدن

·         ...............

·         ازدواج تنها قماری است که هرکدام از طرفین اگر ببازند بلافاصله طرف مقابل هم می بازد

·         هنگامی که ازدواج کردی همسرت نفر اول زندگی تو خواهد شد لذا حق نخواهی داشت درباره زندگی مشترکت هیچ چیزی را در هیچ جایی برای هیچ کسی بدون رضایت  همسرت باز گو کنی ... و هم اینکه به هیچ کس در هیچ جا و هیچ وقت اجازه نده درباره زندگی  مشترک تو بدون آگاهی همسرت هیچ اظهار نظری کند.... ( روانشناسان خانواده معتقدند بزرگترین عامل تیرگی روابط در خانواده ها دخالت اطرافیان است)

·         در وابستگی سه چیز وجود ندارد : عشق ، صمیمیت و محبت

·         اگر با یک زن شمالی ازدواج کردی هرگز از اینکه او چرا نمی تواند ترکی حرف بزند خشمگین و ناراحت مشو چون تو با یک زن شمالی ازدواج کردی نه با یک زن ترک .........

در باب قدرت تفکیک

·         تفاوت است بین عشق به حقیقت داشتن و ترس از دروغ گفتن ( از بس اینو گفتم که دیگه خودم هم حالم بهم می خوره)

·         تفاوت است بین نجابت و  مرد هراسی

·         دنیا جای بدی نیست برای زندگی ولی  دنیا بر مدار ظللم می چرخد نه عدل

در باب آرامش

 

·         فرزندم آرامش هنگامی معنا دارد که در حرکت  باشی و در تکاپو و در راه مقصد و آنگاه آرام باشی.... نه اینکه  مرده باشی و بی حرکت و سپس ادعای آرامش کنی

در باب آزادی

·         آزادی هنگامی معنا پیدا می کند که  من به تو آزادی ِ مثل من نبودن را بدهم ...

·         آزادی یعنی انتخاب زندان درست

در باب اداره زندگی

·         اساس مدیریت بر برنامه ریز ی و پیش بینی است پیش بینی کن و آنگاه  برنامه ریزی

·         نگذار دیگرا ن فریبت دهند و لازمه این کار اینست که خودت خود را فریب ندهی

·         در زندگی میان بهانه و دلیل تفاوت وجود دارد( excuse and reason)

·         فرزندم لذتی را انتخاب کن که منجر به رنج دیگری نشو و به یاد داشته باش که در زندگی انسانها  واحد لذت مساوی  با واحد رنج نیست  اگر مثلا از چیزی  n  وتحد لذت می بری و فرد دیگری از همانچیز  n واحد رنج می برد هرگز گمان مکن که مساوی هستی وتو حق داری به قیمت رنج او به لذت بردنت ادامه دهی نه بلکه تنها هنگامی اجازه داری به لذت خود ادامه دهی که لذت تو بیش از بیست برابر از رنج او باشد در این صورت مجازی

·         در حال دادن به دیگران به خودت هم کمی فکر کن ...خودت را آتش نزن تا دوستت یک مسافرت بتواند ببرد

·         امکانات خودت را بشناس

·         واقع بین باش

·         تو کار درست را انجام بده هرچه شد شد

·         وقتی انسانی گرسنه باشد بعید است ،بشود با صحبت کردن او را متقاعد کرد که تو گرسنه نیستی  البته تا بحال که نمی شده است حالا تومی خواهی یه چند باردیگر امتحان کن ( توضیح اینکه شیخ می خواسته در اینجا متسامح بودن خود را به رخ رقبا بکشد)

·         دو چیز را رها کن باوری که  نتیجه ای از آن  نمی‏گیری، و نتیجه‏ای را که باوری بدان نداری 

·         به جای اینکه قلبی سرد داشته باشی و زبانی آتشین ،زبانی سرد داشته باش و قلبی آتشین

·         هر که در ذهن تو باشد بیگمان در زندگی تو نیز هست

·         فرزندم بزرگوار اوست که بزرگوارانه عمل می کند نه او  که سخنان بزرگ بر زبان میراند

·          

 

در باب نرم افزار

·         ................

در باب فوتبال

·         فرزندم  رونالدینیو بهترین نیست ولی اعجوبه است پس  بدان که میان اعجوبه بودن و بهترین بودن تفاوت است پس اگر بازیکنی بهترین نبود هنوز می توان او را دوست داشت ( توضیح یکی  از مریدان شیخ : این یه ربطی هم به ازدواج دارد )

 

 

در باب شکست

·         فرزندم سرمایه مترسک هیچ نیست الا حماقت کلاغ، پس  ریشه پیروزی دشمنانت را در خودت نیز جستجو کن و نه  فقط در آنها و اگر می بینی دشمنانت بر تو سروری یافته ند خود تو نیز در سروری و تاجوری آنان نقش داشته ای و خشت های کاخ سروری آنها به دستان تو نیز چیده شده است .

·         ........

·         ........

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 22:4  توسط مرتضی  | 

ای مفتی شهر از تو بیدار تریم

با این همه مستی ز تو هشیارتریم

تو  خون کسان نوشی و ما خون رزان

انصاف بده کدام خونخوار تریم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 16:24  توسط مرتضی  | 

با یک دوست و زن آن یک دوست در ساندویجی ِ هایدا......

آن دوست رفت کنار پیشخوان برای حساب پول ساندویج هایی که تا انتها، خورده شده بودند......

زن آن دوست  رو به من ........" من لب و لوچه‏ام سسی ِ؟"

نه نیست!

ما اغلب همین کار را می کنیم، ما اغلب با اضافه کردن یک تکّه به تکّه‏ی دیگر تمام آشکارگی ِتکّه‏ی اول را محو می کنیم، ما با این کار خود آن تکه‏ی اول را هم محو می کنیم.

شما چه تصوری از لوچه دارید؟چرا لب یک زن شرمگاه اوست؟ که اینگونه با افزودن یک واژه‏یِ دیگر ناشرمگاهش می سازد؟  چرا یک زن در هنگام سخن گفتن از لبش ابتدا به محو ساختنِ موضوع سخن‏اش اقدام می کند آنگاه  مرا به  بازدید دقیق ِ همان موضع فرا می خواند؟ مگر یکی از ویژگی های شرمگاه پنهان داشتن کیفیت اش از چشم دیگری نیست، آیا حقیقت لب  تنها در نام‏‏اش نهفته است و با استتار واژه‏ی لب در میان لوچه، عمل پنهان داشتن دیگر به انجام رسیده است و اکنون می توان دعوت به تماشای شرم گاه کرد؟ لوچه به معنای لبی ست که در اثر خشم ستبر شده باشد، دعوت به تماشای شرم گاه با اشارتی به خشم. اشاره به مفهوم خشم یک درخواست است، یک دستور است، دستور به انجام یک عمل، ولی نه آنگونه که دستور به انجام‏اش شده است،  دستور کشف سس بر روی لب ، بدون نگاه کردن به لب ، سس روی لب نیست روی لوچه است و لب تنها نام مکانی است که برای سریع تر پیدا کردن مختصات لوچه به آن اشاره می شود. لوچه ، هاله ای است به دور لب که مانع دیده شدن لب می شود و  لب همچنان مقدس و مستورباقی می ماند ، لب دیده نمی شود، لب فقط شنیده می شود. اکثر آنچه تا کنون فقط از آن‏ها شنیده‏ایم اینگونه اند.........

حساب کردی ؟ بریم.................

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 1:16  توسط مرتضی  | 

فقط نادان ها در جستجوی حقیقتند، زیرا که حقیقت از جنس دانایی‏ست!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 20:41  توسط مرتضی  | 

 

آنچه مراسم قربانی کردن برای دیونیزوس را به تراژدی تبدیل کرد، افراط در ترحم نبود ، بلکه آغازِ تردید در تقدّس آن بود !

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:19  توسط مرتضی  | 

-  سر کار من ساعت ده نیم شعبه دو وقت دارم ...الان وقتم می گذره باید شش ماه دیگه وایسم نوبت.....

-  گفتم که نمی ذارم ( با لهجه‏ی غلیظ کردی)

-  بابا در و باز کن بزار برم تو ، این هم برگه احضاریه‏ام این هم ساعتش ...

-  برو عقب ..می زنم تو گوشِت... ها

-  بابا صلا کی به تو گفته این جا جلوی مردم رو بگیری....؟

- خیلی حرف نزن ..نخور به آن خانم ....بازداشتت می کنم ...ها .... اصلا برای چی پرو بازی  درمی آری ... من باید تو رو بازداشت کنم.... من اگه تو رو باز داشت نکنم تخم بابام نیستم...

-  ..................

-   این حرف زیادی زده بازداشتش کنید الان .....

-   واسه چی پر رو بازی درآوردی...

-   پر رو بازی چیه آقای قاضی.. من الان وقت رسدگی دارم این آقا وایستاده دم در نمی ذاره  کسی  بیاد تو دادگاه...

-   با من بحث نکن من سرباز نیستم ها....

-  ببرش سرکار ... یه پرونده براش تشکیل بده...

-     .......

-    ( عصر فردا ) بیا بیرون برات سند گذاشتن .... بیچاره شدی... حالا می فهمی.....

-   با عرض معذرت فراوان از مهدی ..........   همان شب برایش آرزوی خوشبختی کردم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 0:55  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 18:6  توسط مرتضی  | 

مطالب قدیمی‌تر
 
Grazr