بقيه مطلب را در وبلاگ خوابگرد بخوانيد
دانشجويانم هفته قبل گفتند كه چهارشنبه اين هفته سر كلاس نميآيند چون خطرناك است
چطور ميشود از آسيبهايي كه چهارشنبهسوري ميآفريند اجتناب كرد؟
شهيد مطهري سخنرانياي عليه سيزدهبهدر كرده، آن را شنيدهايد؟ در آنجا گويي فراموش كرده كه بسياري از اعمال ما حالت نمادين دارند و بنا نيست كه معناي مستقيمي را برسانند جداي از اينكه حقيقتا معناي خرافي آن چندان مد نظر نيست و گويي بسياري از آداب مذهبي كه مردم انجام ميدهد حالت نمادين ندارد! سالها آن سخنراني پخش شد و در نهايت حالا سيزدهبهدر را روز طبيعت ناميدهاند كه البته كاري منطقي است
حالا اين جنگ ميان چهارشنبهسوري و نيروي انتظامي است تا روزي كه دريابند با آن نبايد به منزله يك جرم برخورد كرد من برخوردهاي شديد با اين مساله را ديدهام البته در اين سالها اوضاع بهتر شده است اما هنوز كار دارد تا مانند صدها چيز ديگر با اين هم كنار بيايند
با همه اينها بايد انصاف داد كه عناصر نامطلوب متعددي در چهارشنبهسوري فعلي ديده ميشود:
مردمآزاري و ذوق كردن از اذيت و ترساندن ديگران
آسيبهاي جسمي و احيانا روحي ناشي از آتشسوزي و مواد محترقه
نبايد جوگير شد و له يا عليه چهارشنبهسوري موضع گرفت مساله در اينجاست كه ما جشن و شادي و فعاليت جمعي كم داريم و اين خود يكي از عواما رونق اتفاقات جمعياي مانند مراسم عاشورا و حتي اخيرا پيادهروي عمومي است
اينها كه گفتم همگي تكرار مكررات بود اين را ميدانم و لذا آن را در حد يك پست ننوشتم فقط خواستم تا بدانم اگر كسي از دوستان ذهنيتي در اينباره دارد منتقل كند تا بخوانم
چند لینک را درباره اسیدپاشی ببینید
لینک 1
لینک 2
لینک 3
بد نیست کامنتها را هم ببینید
قبل از هر چيز سپاس صميمانه ميگذارم استاد فن كريم عزيز رو كه نظر مرا درخور توجّه ديد و مرا شرمنده و در عين حال خوشحال كرد. همين اوّل هم لازمه كه جانب انصاف رو فرو نگذارم، پس همونجوري كه در مورد قبلي گفتم كه به نحوهي انتقاد كردن كريم انتقاد دارم، حالا هم بايد بگم كه اون انتقاد رو در اين بحث اخير ندارم چون ميبينم كه اصولاً به مطلب پرداخته شده و كمتر به شخصيت نويسنده. پس تشكّر ميكنم. البته بگم كه من جنبهي زيادي در خودم احساس ميكنم(چه از خودراضي! هيش!) كه حتّي اگه لحن نوشتهي كريم هم متوجّه شخصيت من بود، باز هم پاسخ من به همين نحو بود كه به نظر خودم و نظر كريم بپردازم و حتّيالامكان به سمتي برم كه از برآشفتگي و داغ كردن و اينا به دور باشه كه چيزي ازش در نميياد. و امّا نظر من:
1. اصطلاح شلحجابي رو كه من با گذاشتن علامت تعجّب در جلويش آوردم، صرفاً براي نشون دادن نحو مسألهپردازي(يا به قول بر و بچ: پروبلماتيك!) افراد و گروههاي مذهبي ـ سياسياي بود كه روي اين قضيه(وضع حجاب زنان و دختران) از موضع نگراني ديني و از بالا مانوري دادند و به طور خاص تا جاييكه ميدونم صادق طباطبايي(سخنگوي دولت موقّت و موسوم به صادق خوشگله!) اين اصطلاح رو يكي دو سال پيش به كار گرفت. بنابراين لازمه كه حقّ مؤلّف ادا بشه و پيشينهي بحث روشن بشه.
2. من وقتي نظر قبليام را ميدادم احتمالاً متوجّه نبودهام كه بحث مورد نظر كريم در واقع و در ذهنش چيست ولي خب به هر حال بر اساس دركي كه از مطلب نوشتهشده برام ايجاد شد نظرم رو دربارهي موضوع گفتم. پس اينكه كريم گفته بحث او اين نبود حق داره، ولي من هم حق داشتم كه دربارهي برداشتي كه از نوشتهي كريم و كلّاً موضوع به ذهنم مياومد، نظري بدم. امّا بر اساس چيزي كه در اين نوشتهي اخير آمده ميتونم بگم كه كريم جان اگر به هر حال ميپذيري كه ما در اين زمينه با يك مسألهي فرهنگي(يا به قول خودت بحران) رويارو هستيم، پس تالي اون رو هم لازمه بپذيري و اون اينكه صرفاً از دريچهي سياسي و ايدئولوژيك به قضيه نگاه نكني كه سيستم و دستاندركاران چماقبهدست اين كار رو به اندازهي كافي انجام ميدهند. از هيچجاي حرف من اين سخن در نميآد كه اين به اصطلاح شُلحجابي يا بدحجابي صرفاً مال عده ایی از زنان ساختار شکن است و اين عدّه قليلاند. من حرفم اين بود كه آزادي پوشش زنان يا نداشتن حجاب خواست عمومي زنان (و مردان) نيست و اين رو بر اساس دركي كه از مردم و جامعه در تماميتش داشتم گفتم. البته اين حرف من ارزش استناد نداره و فقط درك منه از اين خواست، همونجوري كه حرف تو هم بر اساس درك تو از قضيه است. واقعيتش اينكه خواست عمومي دقيقاً چيست رو نه من تعيين ميكنم، نه كريم، نه دكتر و نه هيچ شخص ديگهاي. براي پي بردن دقيق به اين موضوع لازمه يه همهپرسي يا حدّ اقل يه پيمايش علمي بيطرفانه صورت بگيره(حالا كي ميره اينهمه راه رو؟!) كه اين هم تازه به نظر من چندان ممكن نيست چون همونجوري كه گفتم اين موضوع به خاطر داشتن وجوه سياسي امكان بررسي درست و دقيقش نيست. البته لازمه كه بگم من فقط هم به احساس يا درك خودم مستظهر نبودم در اين حرف و خوبه بدونيد كه اين رو بر اساس كار علمي همكلاسي و دوست به تمام معنا فوقالعادهام ميثم ميگم كه پاياننامهاش راجع به موضوع پوشش زنان بود و تا چند وقت ديگه دفاع ميكنه به سلامتي. او بر اساس مصاحبههايي كه با دوستان و آشناياني از خانمهاي مورد بحث(شُل حجابهاي مجيد! يا زنان مورد نظر مجيد! بابا بيخيال ما رو چه به اين كارا؟!) داشته اين موضوع رو ميگفت و حتّي ميگفت كه همين برخوردهاي برادران و خواهران زحمتكش نيروي انتظامي براي امنيت اجتماعي! به طرز ناباورانهاي خواست بسياري از خانمهايي است كه عرفاً و ظاهراً شيكپوش و تيتيشماماني هم هستند، يعني اونايي كه با تأخير دنباله رو هستند و نه پيشرو و خط شكن.
3. من با اينكه توي علوم اجتماعي درس خوندم و با جامعهشناسي بيگانه نيستم، ولي جامعهشناس نيستم تا نظريهپردازي(بخوانيد عملگي!) جامعهشناسي نظم مورد نظر سيستم رو انجام بدهم(و سيستم هم به بركت نيروهاي مخلصي كه تربيت كرده از اين جامعهشناسها كم نداره! از پرفسور رفيعپور كه در حال بازنشسته شدنه بگيرين تا جناب دكتر كچوييان(كه بايد يادداشتش رو در واكنش به هاشمي رفسنجاني توي روزنامهي ايران بخونيد تا از گند اين جامعهشناسي بالا بياريد) و الي ماشاءالله). من مطالعاتكن فرهنگي! هستم و شما هم با مسائل اين حوزهي بينرشتهاي و رويكردهاي نظري ـ فرهنگي و آميخته با دغدغههاي سياسي و روشنفكرانهي اون بيگانه نيستين. من از اين زاويه گفتم كه ما در اين موضوع مورد بحث(حجاب و پوشش زنان) با نوعي مسألهي فرهنگي مواجه هستيم و تمام بحثهاي كريم هم دقيقاً در جهت نشون دادن اينه كه اينجا يه مسألهاي هست. اين مسأله به نظر من پر نمودترين جايي است كه شيزوفرني يا چندپارگي فرهنگي رو ميتونيم مشاهده كنيم. امّا اينكه من و كريم اينجا مسألهاي ميبينيم و سيستم هم مسألهاي ميبينه به سادگي هيچ دليلي براي اشتراك نظر ما و سيستم نيست! خيلي ساده است اين. براي تفكيكش لازمه كه بگم سيستم با نوعي سادهانگاري مسأله رو به نوعي انحراف يا آسيب اجتماعي تقليل ميده و دنبال راه حلهاي عاجل ميگرده كه كنترل كنه تا امورات توي دستش باشه و الخ. امّا ما كه اين رو يه مسأله، معضل يا بحران فرهنگي ميبينيم (و من باز تأكيد ميكنم كه شيزوفرني فرهنگي) به اين وضعيت انتقاد داريم ولكن از موضعي ديگر!(همه با هم، همه ...!). من شخصاً از اين موضع كه چرا اين موضوع را اينهمه به سياست و ايدئولوژي آغشته ميكنن و با رويكردهاي غيرانساني در صدد قالب زدن مردم بر ميآيند و از همه مهمتر خواست ولو عدّهي قليلي را هم تحريك و هم سركوب ميكنند، شاكيام. در ضمن ميدانم كه وقتي اين موضوع وجوه مختلف داره(از وجوه فرهنگي ـ هويتي ناظر بر سياست بدن كه مصطفي شرحش داده بگيرين تا همين وجوه سياسي كه حالا ما بخواهيم يا نخواهيم به خودش گرفته) نميتوان يا نبايد اين وجوه رو ناديده گرفت تا مسأله براي ما ساده بشه و خيالمون راحت بشه كه آخيش چه خوب پس حل ميشه انشاءالله! نه موضوع پيچيدهس لامصّب! اصلاً معناي شيزوفرني يا چندپارگي فرهنگي چي ميتونه باشه؟ به نظر من توي اين مورد خاص معناش اينه كه ما به اين راحتيها نميتونيم قضاوت كنيم كه خواست عمومي چيه و از اون گذشته مصداق بيروني و ظاهري افراد هم ملاك خيلي متقني براي قضاوت نيست و اصلاً بسياري از افراد با خودشون مشكل (يا دعوا) دارن! و از دوگانگيها و چندگانگيهاي فرهنگي ـ رواني و دروني رنج ميبرند. من كه شخصاً در بسياري از موارد اين رنج شديد رو حس ميكنم.
4. اين مسألهي چندپارگي فرهنگي البته همونجوري كه كريم هم تلويحاً اشاره كرده همش هم مربوط به تحوّلات مدرن ما نيستها! هرچند كه توي دورهي معاصر و با مدرن شدن بغرنجتر شده امّا نگاهي به زمينههاي تاريخي ـ فرهنگي ما نشون ميده كه فرهنگ ما شديداً مستعد بوده از اين لحاظ!. من هم در مورد سفت نبودن عموم مردم ايران در ديانت و سياست وغيره و ذلك و البته شُلنگاري، با كريم و دكتر همداستانام و اصلاً همنشيني شراب و سجّاده در فرهنگ و ادب ما استعاره و نشونهي همينه. گذشته از اون اصلاً اين تز كه همهچيزمون به همهچيزمون ميياد كه ثابت شده است و مو لاي درزش نميره! درست به همين خاطر من فكر ميكنم كه بسياري از اين شُلنگاريها(شُلحجابيها!) رو نبايد جدّي گرفت و فكر كرد كه در پس پشتش فكري يا آگاهياي و ... نهفته است.
5. شايد بد نباشه كه كامنت من به مطلب مصطفي اينجا كامل بياد(براي اونايي كه مطلب رو خوندند و احتمالاً كامنت رو نخوندند):
تحليل جامعهشناختي شستهرفته و قابل قبولي از مسألهي پوشش و حضور زنان امروزي در جامعهي ايران ارائه كردي، امّا دربارهي نتيجهاي كه گرفتي و اينكه لازمه «به مسائل هويتي بيش از پيش اهميت دهيم»، بايد بگم كه اگه منظور اينه كه هويت به عنوان متغيّري تعيينكننده در پس اين مسأله(حضور بيش از پيش بدن زنان در جامعه همراه با بروز مظاهر سياست شخصي آنها بر بدن در قالب پوششهاي جديد و آرايشهاي غير متعارف) وجود داره، خب درست به نظر ميآد چون تحليلت هم بر همين اساسه و پذيرفتنيه، امّا اگه منظور توصيه و پيشنهاد به سيستم و دستاندركارانه كه مسائل هويتي رو در اين خصوص بيشتر اهمّيت بدهند، به نظر من چيز زياد يا چيز جديدي مطرح نكردي، چون اونا هم دقيقاً ميدونن و اونا هم سياست بدن دارن امّا از موضعي فرمانفرمايانه و تحميلي و براي اشخاصي كه دوست دارن خودشون سياستگذار بدن خودشون باشن
البته به نظر من از اين گذشته، حتّا نميتوان مدّعي شد كه تمام تحوّلي كه در ظهور و بروز بدن زنان(پوششها و آرايشهاي جديد) در جامعهي امروز ايران ميبينيم ناشي از هويتيابي و سياست بدن زنان از سوي آنان است، بلكه بخش زيادي از اين موضوع ناشي از خلقيات مبتني بر چشموهمچشمي در بين زنان و دختران ايراني است كه وقتي ميبينن فلاني فلانجور تيپ زده و جالبانگيزناكه، به خودشون ميگن مگه ما چيمون از اون كمتره كه پز نديم و قس عليهذا ...
6. من پيشاپيش حس ميكنم كه ايدههاي كريم راجع به ميل به ديده شدن تا حدود زيادي برام پذيرفتنيه، پس منتظريم تا از تنور در بياد
7. كريم جان در ضمن دوم من رو در كامنت قبلي جواب نداديها!، منظورم صورتگر هژموني بودن گرامشي است.
باز هم از لطف و توجّه كريم و دوستان ممنونام
احترام به جنازه فرد متوفي با اينكه اين جنازه در واقع يك جماد است
به خوبي ياد كردن از مرده و بد نگفتن پشت سر او در حالي كه ديگر بر حال او نفع و ضرري ندارد
تجمل روزافزون در مراسم مربوط به تدفين و گورآرايي با اينكه هيچ خاصيتي ندارد
شلوغ كردن مراسم بعد از وفات از غذا دادن گرفته تا ختم و مانند آن
بيش از آنكه براي تذكر و تفكر باشد براي آن است كه هر چه كمتر به مرگ فكر كنيم و اين البته دو بعد دارد يكي فراموش كردن مصيبت مرگ ديگري و ديگري فراموش كردن اين واقعيت كه خود نيز روزي خواهيم مرد.
بنابراين با هر مرگي كه براي افراد معنيدار است يعني مرگ دوستان و نزديكان آنها، دو مصيبت بر آنها فرود ميآيد يكي مصيبتي كه بر آن به آنها تسليت گفته ميشود و ديگري مصيبت به ياد آوردن مرگ خود است كه از آن نميتوان تسلي يافت مگر با طي مراحلي سخت و يا فرار از انديشيدن به آن كه راحتتر است و خلايق آن را بيشتر برگزيدهاند و به جهت آن آيينهاي فراوان قرار دادهاند
زمانه نشان داده است كه راه حل منحرف كردن ذهن از مرگ بسيار كارآمد است و از اين روست كه هر روز بر شاخ و برگهاي حول و حوش مرگ افزوده ميشود تا به خود آن كمتر پرداخته شود
عكسالعملهاي افراطي، گريههاي طولاني و معمولا همآهنگ با حضور ديگران در مجلس (كه متاسفانه در ميان زنان رايج است به اين صورت كه تا فرد داغديده كمي آرام ميشود زني از در وارد ميشود و جيغي ميكشد و زن داغديده دوباره ناچار ميشود تا همراهي كند و اين سير تا چند روز ادامه مييابد)
حفظ ظاهر غمآلود تا مدتي كه عرف مقرر ميدارد (مثلا براي جوانان تا يك سال و براي پيران تا چهل روز) تا نشان علاقه به متوفي باشد.
قرار دادن علائمي مانند عكس براي آنكه همواره فرد متوفي را به خاطر بياوريم يا گذاردن نام او بر فرزندان، يا از سر خودعلاقمندنمايي است و يا همگي براي آن است كه مرگ را نميخواهيم باور كنيم
با همه آنچه گفته شده است و مردمان هم بدان ايمان دارند اما اطمينان قلبي وجود ندارد و از اين روست كه مردمان بعد نقد مرگ را كه دوري، نيستي و فراموشي است بيشتر در ذهن ميپرورانند تا بعد نسيه مرگ را كه حضور موقتي در عالم و پيوستن به همان انسانهايي است كه هماكنون بر آنها گريه ميكنيم.
قشر كمدرآمد را قانع ميدانيم و نه فقير
بخشي از سخن او را در همين جا ميآورم: «نيازى نيست، عزت مردم را خراب كنيم و مرتبا كرامت آن ها را زير سوال ببريم. مسئوليت نداريم، عزت ها را بشكنيم و حق نداريم، مهر فقر را بر پيشانى كسى بزنيم.خدا هم ما را نمى بخشد، اگر جامعه اى را نشاندار كنيم و بگوييم تو «فقيرى». آن فرد زندگى و بچه دارد!!! نمى دانم، چرا بعضى ها اصرار دارند با كرامت و عزت انسان ها بازى كنند؟ وى ادامه داد: مسئوليت داريم، در جايى كه احساس كنيم، درآمد فردى با هزينه زندگيش يكى نيست و من به او فقر نمى گويم، چرا كه هزينه زندگى بعضى ها پايين است، كمك كنيم. پس اين فرد، فردى باقناعت است. ارزش قناعت در دين ما بيشتر از ميلياردها ثروت است، بنابراين پايين بودن هزينه زندگى اين ها حرمت دارد.»
خوب انصافاً كلام تاملبرانگيزي بود و به نظر من يكي از نمونههاي خوب به كارگيري الفاظ است من البته درباره مفهوم دقيق فقر چيز زيادي نميدانم و به رشتهام مربوط نميشود افشين بهتر ميداند اما گمان نميكنم كه اين تصورم خيلي اشتباه باشد كه
الف) فقر گاه به معناي محروميت از حوايج اوليه زندگي در سطحي است كه حيات را مستقيما به مخاطره ميافكند مانند فقر گرسنگان در آفريقا و شايد حتي بتوان گفت كساني كه در كشور ما به دليل فقر دچار سوءتغذيه ميشوند من محروميت از دارو و يا پزشك را هم جزو اين سنخ ميدانم
ب) فقر گاه به معناي محروميت از نيازهاي اوليهاي چون پوشاك و مسكن و امكان ازدواج و مانند آن است كه همه انسانها در همهجاي دنيا به آن نيازمندند (به جز موارد استثنايي مانند اقوام بدوي كه پوشش ندارند)
ج) فقر نسبي به اين معنا كه آدم از يك سري چيزها بيبهره باشد كه شايد زماني نداشتن آنها فقر محسوب نميشده است بنابراين اين فقر به شرايط زماني و مكاني برميگردد مثلا شايد كسي را تمكن مالي ندارد تا فرزندش را به باشگاه ورزشي يا كلاسهاي تابستانه بفرستد، آنكس كه نميتواند پول بنزين ماشينش را درآورد آنكه نميتواند فرزندش را براي تحصيل به دانشگاه بفرستد يعني مثلا حتي پول هزينههاي جانبي تحصيل دختر خود را در يك دانشگاه روزانه در شهر ديگر و يا يك واحد پيام نور را ندارد اينها را ميتوان فقير دانست و نيز كسي را كه نميتواند در حد استاندارد، استعدادهاي خود را به جهت عدم تمكن مالي برآورد
آري هزينههاي زندگي اين هر سه نوع فقير پايين است اما كدام يك از اينها را ميتوان قناعت ناميد؟ من قسم اول و دوم را نميتوانم به تعبير ايشان قانع بنامم گر چه از اصل اين استعمال را اشتباه ميدانم و در زير آن را توضيح دادهام اما گروه سوم ناچارند كه در حد درآمدي كه دارند اكتفا نمايند و چيزي كه از روي ناچاري و جبر باشد نميتوان نام يك فضيلت اخلاقي مانند قناعت را بر آن نهاد قناعت در مقابل زيادهخواهي و حرص است و نه ناشي از مجبور بودن به اكتفا به حداقلها. باز هم عذرخواهي ميكنم چون در اين مورد مطالعهاي نداشتم و به تلقي خودم و شايد آنچه چند سال قبل از افشين شنيده بودم و الآن به خاطر نداشتم اكتفا كردهام
حال به سخن ايشان ميپردازم:
1- منظور از ميدانيم همان ميخوانيم است چون در فقر و قناعت، دانستن ما مساله نيست. اگر من كسي را كه نان بر سر سفره ندارد به هر دليلي فقير ندانم اتفاقي براي او نميافتد.
2- قناعت داراي يك مفهوم اخلاقي است اما فقر چنين نيست و اين سخن، دادن عنواني اخلاقي بر وضع بد بيروني است و در نتيجه خلق نوعي رضايت مصنوعي است.
3- فقر به وضع بيرون برگردد و قناعت به وضع دروني. بنابراين مقايسه آنها بيوجه است.
4- بين كمدرآمد بودن و قانع بودن هيچ ارتباط مشخصي وجود ندارد ممكن است كسي كمدرآمد باشد و قانع نباشد و يا ثروتمند باشد و قانع باشد به دليلي كه در شماره قبل گفتم.
5- وقتي دو جمله از يكديگر مستقل باشند اما اگر ما با بكارگيري واژههاي ارتباط دهندهاي مانند: بلكه، چون، اما و مانند آن بكوشيم تا آن دو را مرتبط به هم و موقوفالمعاني نشان دهيم دچار مغالطه ميشويم
مثلا در اينجا ما با دو جمله مستقل روبروييم:
1- ما قشر كمدرآمد را فقير نميدانيم.
2- ما قشر كمدرآمد را قانع ميدانيم.
اين دو جمله مستقلاند و هر كدام مستقلا بايد مورد بررسي قرار گيرند همان كاري كه در بالا كرديم اما وقتي اين دو جمله در هم ادغام ميشوند يعني: «قشر كمدرآمد را قانع ميدانيم و نه فقير» در اينجا «و نه» كار را خراب ميكند چرا كه اينطور القا ميكند كه اين دو تعبير در مقابل هم قرار ميگيرند و انگار با قانع دانستن آن قشر در مقابل فقير دانستن آنهاست در حالي كه هيچ ارتباط مشخص و از پيش تعيينشدهاي بين آنها نيست و علاوه بر اين با استفاده از بار اخلاقي مفهوم قناعت هم اينطور القا ميشود كه اطلاق لفظ فقير بر كسي بار اخلاقي منفي دارد و پشتوانهاي اخلاقي نيز براي ديگر بكار نبردن واژه فقير ايجاد ميكند تا ديگر نتوان با استفاده از واژه فقير از آنان توقع رسيدگي و عدالت داشت.
اين را همه شنيدهايم مثلا ميگويند در ماه رمضان جرايم چهل درصد كاهش پيدا ميكند فكر ميكنيد علت آن چيست؟ ابتدا ببينيم در كل چه عواملي ميتوانند وجود داشته باشند:
1- علل ناظر به جرم
2- علل ناظر به مجرم
3- علل ناظر به فضاي خانوادگي يا اجتماعي
اما توضيح:
1- در ماه رمضان ارتكاب برخي جرايم دشوارتر ميشود البته من اطلاع دقيقي ندارم كه كاهش مربوط به كدام جرايم است بنابراين با حدس و گمان مينويسم مثلا دزدي از خانهها به اين دليل كه مردم غالبا بخشي از شب را به جهت سحري بيدارند و يا اينكه معمولا مسافرت در اين ماه كاهش مييابد و لذا خانهها كمتر خالي ميمانند سخت ميشود به همين دليل از جرايم رانندگي هم كاسته ميشود چون مقدار سفرها كم است
2- فكر نميكنم ماه رمضان در مجرمان حرفهاي تاثيري داشته باشد اما درباره بقيه مجرمان ميتوان گفت كه با نظر به طبع تناقضآميز ايراني بعيد نيست كه مجرمان غير حرفهاي حداقل در ماه رمضان به نماز و روزه روي بياورند بيترديد اين بر عمل آنها هم تاثير مستقيم خواهد داشت مساله احترام به ماه رمضان حتي در صورتي كه فرد، خود اهل روزه هم نباشد مساله شايعي است كه البته تجلي جدي آن را ميتوان در احترام به روز تاسوعا و عاشورا در نزد اكثر مردم ديد. درباره مجرمان اتفاقي يعني آنان كه ابتدائا قصد مجرمانه ندارند فضاي اين ماه در به كنترل درآوردن خود در شرايط جرمزا كمك ميكند در كل همراهي با مردم در روزه و آيينهاي اين ماه نقش مهمي ميتواند در پر كردن خلاهاي رواني فرد داشته باشد.
3- ايام مذهبي خاص مانند محرم و رمضان، در نزد عموم صاحب احترامند و آنها اين احترام را در فضاي اطراف خود نيز ميگسترانند بارها شنيدهايد كه مثلا در هنگام دعوا و يا خشم، افراد را به احترام اين ايام دعوت به آرامش ميكنند روابط اجتماعي هم در اين ماه گسترش مييابد دعوتها براي افطار و نذر و نياز و مانند آن، ايجاد نوعي همبستگي اجتماعي ميكند و اين خود ميتواند مانع از جرايمي شود كه تنهايي، خشم، بياعتمادي و روابط بد اجتماعي از عوامل محرك آنند.
1- در يكي خانهاي يك ميليارد تومان فروخته شده اما معلوم نيست پول كجاست و وارثان دنبال پولند
2- در ديگري حاج رضا ميخواهد يك ميليارد تومان از كسي وام بگيرد اما او سود ثابت ميخواهد و حاج رضا چون اين را ربا ميداند نميپذيرد
3- در يكي ديگر كاشفي به عبادي يك ميليارد تومان وام داده كه چون تاخير در پرداخت داشته از او شكايت ميكند
4- آقايي ثروتمند كه كارگاه و انبار و ... داشته ميميرد و حالا وارثان سر فروختن يا نفروختن آنها درگيرند.
به قول محسن گويي اينجا سوييس است جوري از ميليارد صحبت ميشود كه انگار صد هزار تومان است واقعا اين سريالها چقدر انعكاسدهنده وضعيت مردمند؟ سالهاست كه در خانههاي آنچناني كه مانند كاخند سريال ميسازند و بسياري از سريالها به مشكلات طبقه مرفه و درگيريهاي آنها ميپردازند گروهي كه اقليتاند و پشت ماهواره مينشينند نه اين تلويزيون زپرتكي تا مشكلات خودشان را ببينند. اما مردم طبقه متوسط و فقير پشت سر هم از ميليارد تومان ميشنوند
اينكه الآن كمي حساسيتم برانگيخته شده است به اين خاطر است كه چهار سريال كه همزمان در اين ماه پخش ميشوند هر چهارتا چنين مضموني دارند.
نميدانم چرا مدال گرفتن و نگرفتن اينقدر مهم شده بطوري كه ما اصلا نميتوانيم از خود المپيك لذت ببريم همواره در التهابيم اما چرا؟ قبل از المپيك رئيس سازمان تربيتبدني ادعاهاي زيادي داشت اما بعد از اين شكستها او چه خواهد كرد مطمئنا او خود را مقصر نخواهد دانست در حالي كه هست او در اين چند سال به شدت جو مدالطلبي را راه انداخته بود يادتان هست كه بحث بر سر اين بود كه رشتههايي را كه مدال نميگيرند نفرستند؟ به نظر من در هيچ دورهاي در سالهايي كه من به خاطر ميآورم اينقدر بر فدراسيونها براي كسب به اصطلاح افتخار فشار وارد نيامده كه البته اثر معكوس آن را ميبينيم من منكر اين نيستم كه اين فشارها در نهايت ميتوانند نتيجه بخش باشند تجربه كشورهاي بلوك شرق نشان ميدهد كه آنها هم اين توهم را داشتند كه با ورزش براي خودشان جايگاه جهاني و محبوبيت كسب ميكنند بر سر آن بسيار هزينه كردند حتي به ورزشكارانشان مواد نيروزا دادند كه الان آثار آن مواد آن ورزشكاران را رنج ميدهد ما هر چقدر جايگاه جهانيمان را از دست ميدهيم به همان اندازه شهوت اينكه نام خود را به زور ورزش بر سر زبانها بيندازيم افزايش مييابد كره شمالي و كوبا را به ذهن بياوريد كه با وضع اقتصادي نابسامان و شرايط سياسي بد چقدر به آب و آتش ميزنند تا در ورزش موفق باشند
ورزش قهرماني و مدال آوردن خيلي خوب است اما چرا و به چه قيمت؟ به نظرم اهداف سياسي از ورزش داشتن، حد و اندازهاي دارد كه اگر از آنها گذر كند خفتبار است
ديروز تكهاي از سريال آينههاي نشكن را ديدم البته تصادفي يعني تلويزيون را كه روشن كردم ديدم دو نفر را در حال مكالمه تصويري نشان ميدهد كه آنلاين دارند با هم حرف ميزنند و تصوير همديگر را هم ميبينند (چت تصويري) و جالب اينجاست كه روي مانيتوري كه جلوي بازيگر بود و تصوير طرف مقابل بر آن ديده ميشد در واقع داشت فيلمي پخش ميشد كه زمانش دو دقيقه و دوازده ثانيه بود كاملا يك پلير را باز كرده بودند و سير گذر فيلم تا آخر نمايش داده ميشد يعني كارگردان ميخواست القا كند كه اينها دارند همين حالا چت ميكنند اما به خودش اينقدر زحمت نداده بود كه يك چت ايجاد كند احتمالا فرصتش را نداشته و كار بايد زود روي آنتن ميرفته و تازه علاوه بر اين اقلا كاري نكرده تا نوار پلير نمايش داده نشود و مشخص نشود كه يك فيلم دارد پخش ميشود اين همه توهين به مخاطب و اهميت ندادن به او واقعا نوبر است
ببخشيد نوبر نيست عادي است
نظر شما چيست؟ در حالي كه اكثر خوانندگان اين مطالب را خود روشنفكران مذهبي و يا موافقان با آنها تشكيل ميدهند پس چگونه است كه اكثر كامنتها آن طرفياند آن هم با اين همه شدت و حدت؟ احتمالا برخي هميشه به صورت تصادفي به اين وبلاگها بر ميخورند و تصادفا ميخواهند كامنتي هم بگذارند اكنون بعد از مدتها وبگردي براي من مشخص شده است كه اين كار برنامهريزيشده است يعني يك عده فيسبيلالله كامنت ميگذارند تا هم دق دلي خودشان را خالي كرده باشند و هم شايد به اين خيال باطلند كه با چند حرف سطحي بتوانند نظر خوانندگان را برگردانند استدلالهاي آنها در كامنتهايشان گاه مرغ پخته را به خنده وا ميدارد مساله سر اين نيست كه حرف چه كسي درست است بلكه بيشتر بر سر اين است كه اين نوع حملهها و توهينها بسيار ناجوانمردانهاند كه البته من خود بارها ديدهام كه افراد به انگيزههاي سياسي و گاه به ظاهر مذهبي دست به چه كارهايي ميزنند اينها كه سهل است كامنتها را اگر ببينيد خودتان هم احساس خواهيد كرد كه يکی دو نفر نفر پشت سر هم و در زمانهاي مختلف با اسامي مختلف كامنت ميدهد تا اين نكته را القا كند كه چقدر مخالفت با نظر نويسنده متن وجود دارد براي مشاهده عيني آنچه كه نوشتم ميتوانيد به وبلاگهايي كه در حوزه روشنفكري ديني مينويسند مراجعه كنيد

