می خواهم سؤالی بپرسم از منظر کسی که جامعهشناسی نمیداند اما این سبب نمیشود تا نکوشم تا پاسخ به این سؤال حالتی مشخص پیدا کند یعنی با پرداختن به خود سؤال به پاسخ روشنی بدهم تا مثل خیلی از بحثهای پیرامون ما حالت منبری پیدا نکند بنابراین این تفصیلی که در پست حاضر میبینید تفصیلی مربوط به پرسش است و نه پاسخ. اگر دوستان نظری دارند ممنون خواهم شد تا در کامنت این پست و یا اگر مفصلتر است در پستی جدید ارائه دهند.
آسیب چیست؟ یا به تعبیر دیگر یک مساله چه ویژگیهایی باید داشته باشد تا عنوان آسیب بر آن اطلاق شود؟ اساسا چه کسی تعیین میکند که چیزی آسیب است یا نه؟ پس با دو سؤال اولیه روبروییم:
1- ویژگیهای یک آسیب چیست؟
2- چه کسی تعیین میکند که یک آسیب چیست؟
قاعدتا در پاسخ به سؤال دوم خواهید گفت متخصصین علوم اجتماعی یا مددکاری و مانند آن، اما پرسش من ناظر به یک سطح پیشینی است یعنی مثلا چرا اعتیاد یک آسیب دانسته میشود آیا منشأ چنین تعبیری آن نیست که عرف آن را مضر تشخیص میدهد اما مثلا «سیگاری بودن» چنین عنوانی ندارد با آنکه امراض بسیاری را در پی میآورد؟ یعنی آسیب دانستن چیزی میتواند ناشی از یک تلقی عرفی باشد عوامل دیگری هم در این باره میتوانند دخیل باشند مثلا باورهای اخلاقی یا دینی هم میتواند تعیینکننده باشد.
اما در رابطه با سؤال اول:
آیا آسیب دانستن چیزی تعبیری ارزشگذارانه از لحاظ اخلاقی است؟ در صورتی که پاسخ مثبت باشد بنابراین اگر چیزی مانند فقر را یک آسیب بدانیم باید نتیجه بگیریم فقر از لحاظ اخلاقی بد است به نظرم این نتیجهگیری خوب نیست چون اراده در فقر مانند اعتیاد دخیل نیست و بار ارزشی نمیتوان بر آن نهاد شاید بتوان گفت که آسیب ضرورتا در تقابل با اخلاق نیست آیا طلاق یک آسیب است اگر چنین باشد باز نمیتوان بر آن عناوین اخلاقی مانند «بد» را نهاد چرا که خوبی و بدی طلاق به شرایط بستگی دارد و تنها چیزی که میتوان گفت آن است که آثار طلاق مطابق میل جامعه نیست
آیا آسیب دانستن چیزی به علت هزینههایی است که برای جامعه به بار میآورد یا به تعبیر دیگر به علت ناهنجاریهایی که به بار میآورد؟ در این صورت جنگ را باید یک آسیب به شمار آوریم چون نابهنجاری که به بار میآورد بسیار شدید است. اگر پاسخ مثبت باشد
اولا این نابهنجاریها چه هستند؟ آیا آثار بیرونی مانند جرم و جنایت و خودکشی و مانند آن مد نظر است و آیا از دست رفتن سلامت روحی و روانی و حتی سلامت جسمانی هم مد نظر قرار میگیرد؟
ثانیا آیا این نابهنجاریها در حوزه فردی هم مد نظرند یا تنها توجه به حوزه اجتماعی است؟ اگر حوزه فردی مد نظر باشد بنابراین باید سیگاری بودن را هم یک آسیب بدانیم چون آثار نا مطلوبی را بر روی فرد دارد مخصوصا اگر از دست رفتن سلامت جسمانی را هم در این شرایط نوعی نابهنجاری به حساب آوریم اما اگر حوزه فردی را در نظر نگیریم اعتیاد یک فرد حتی اگر بسیار شدید باشد هم در صورتی که آسیب مستقیمی به اجتماع وارد نکند نباید آسیب شمرده شود
مساله دیگر مرز آماری است یعنی آیا ما یک آسیب را مطلقا آسیب میدانیم حتی اگر یک نفر به آن دچار شده باشد و یا اینکه تنها موقعی چیزی را آسیب به حساب میآوریم که تعداد مبتلایان به آن از یک حدی که آن را نرمال میدانیم فراتر برود؟ اگر مورد اخیر صحیح باشد این نشان دهنده آن است که ما در بحث آسیب اساسا دیدگاه فردی نداریم و تنها موقعی که بر اساس معیارهایی خاص احساس کنیم چیزی از حد خود فراتر رفته آن را آسیب تلقی میکنیم در این صورت آسیب بودن جزو ماهیت یک چیز نخواهد بود بلکه عنوانی است که به تعدادی خاص از آن اطلاق میشود مانند واژه خرمن که تنها با رسیدن مقدار گندمها به حدی خاص بر آن اطلاق میشود
حالا کمی بحث را آنگونه که خود اهل این بحث میگویند پیگیری میکنم (مرجع من مراجعه به اینترنت است)
1- آسيب اجتماعي هر نوع رفتاري است كه با ارزشهاي شناخته شده جامعه در تعارض باشد و باعث اختلال در كاركرد فرد، خانواده يا جامعه بشود.
2- پديده و مسئله اجتماعي هم گاهي آسيب اجتماعي تلقي ميشود به عنوان مثال جمعيت جوان كشور ما يك پديده اجتماعي است، بيكاري جوانان يك مشكل اجتماعي است ولي هنوز آسيب نيست اما اگر اين بيكاري منجر به اعتياد جوان بشود آن وقت با آسيب اجتماعي رو به رو هستيم، اين مسير نشان ميدهد كه آسيب اجتماعي زماني است كه كاركرد فرد دچار اختلال شود و دوم اينكه هنجارهاي اجتماعي شكسته شود.
3- طلاق، زنان روسپي، دختران فراري و به طور كلي فرار از منزل، بي خانماني، تكدي، كودكان خياباني، خشونتهاي خانوادگي، خودكشي، كودك آزاري و اعتياد جزو آسيبهاي اجتماعي هستند. (تا اینجا به نقل از رئیس بهزیستی بود)
4- آسيب يا كجروي اجتماعي به هر نوع عمل فردي يا جمعي اطلاق ميشود كه در چارچوب اصول اخلاقي و قواعد عمل جمعي عام رسمي يا غيررسمي جامعه محل فعاليت كنشگران قرار نميگيرد و در نتيجه با منع قانوني و يا قبح اخلاقي و اجتماعي روبرو ميگردد.
5- آسيبهاي اجتماعي پديدههايي متنوع، نسبي و متغيراند. پرخاشگري و جنايت، خودكشي، اعتياد و قاچاق مواد مخدر، روسپيگري، جرائم مالي، اقتصادي و سرقت نمونههايي از آسيبهاي اجتماعي جامعه امروزي ايراناند كه كم و كيف آنها برحسب زمان و مكان (يعني حال نسبت به گذشته و در شهرها نسبت به روستاها) تغيير ميكنند. بنابراين آنچه امروز در يك جامعة خاص، آسيب يا كجروي تلقي ميشود ممكن است فردا در همين جامعه و يا همين امروز ولي در جامعهاي ديگر به عنوان آسيب يا كجروي شناخته نشود. (از سایت امیر پریزاد)
در تعریف شماره 1 میبینیم که تعیینکننده جامعه است و البته با تغییر ارزشها در طول زمان آسیبها هم تغییر پیدا میکنند مثلا ممکن است روسپیگری قاعدهمند شود و دیگر آسیب تلقی نگردد. اما البته تعیین نمیشود که جامعه را در چه حدی در نظر میگیریم و من هم نمیخواهم فعلا در اینباره پرسش کنم.
اختلال در کارکرد فرد و شکسته شدن هنجارهای اجتماعی در مورد 2 مشخصه آسیب اجتماعی دانسته شده است اگر بخواهیم هر دو را مستقلا در نظر بگیریم باید افسرگی را نیز که اختلال در کارکرد فرد ایجاد میکند یک آسیب اجتماعی بدانیم و یا در بحث شکسته شدن هنجارها، اصلاحاتی را که مثلا پیامبران میخواستند انجام دهند و مثلا بتپرستی را براندازند جزو آسیبهای اجتماعی بدانیم اما اگر هر دوی آنها با هم در نظر گرفته شوند بنابراین اگر به چیزی بر بخوریم که هنجارشکن باشد ولی فرد را از کار نیندازد مثلا مشروبخواری و رابطه جنسی آزاد در حدی که اختلال در کارکرد فرد و جامعه ایجاد نکند میباید آسیب شمرده نشود ولو آنکه با هنجارهای جامعه در تعارض باشد و اگر هنجار شکن نباشد ولی فرد را از کار بیندازد مانند صوفیگری و درویشی و افسردگی و مانند آن را آسیب ندانیم ضمنا چیزهایی که خیلی با هنجارهای جامعه ما در تعارض نیستند مانند کار کودک که بیشتر تحت تاثیر بحث حقوق کودک و در سطحی وسیعتر حقوق بشر در بین اهل فضل بد تلقی میشود را آسیب ندانیم.
در همه اینها خود فرد به رسمیت شناخته شده است البته اختلال در کارکرد تعریف نشده است اما اگر احیانا اختلال در کارکرد از لحاظ جسمانی هم مد نظر باشد باید دوباره پای سیگاری بودن را به این مبحث باز کنیم. خود من با توجه به لیست آسیبهای اجتماعی متوجه معنای اختلال در کارکرد نشدم.
مواردی که رئیس بهزیستی به عنوان آسیب بر میشمرند یک ایراد اساسی دارد و آن اینکه آسیب به عمل و رفتار و یا یک وضع و حالت اطلاق میشود و نه فرد، بنابراین زنان روسپی آسیب نیست بلکه روسپیگری آسیب است از این نمونه اشتباهات در مثالهای ایشان هست
ایشان بیخانمانی را یک آسیب دانستند و این یعنی آنکه علت را به جای معلول گرفتهاند اگر علت آسیب را بتوان آسیب نامید بناببراین دست ما برای آسیب نامیدن پدیدهها باز میشود فقر و طلاق هم همینطورند یعنی اگر اعتقاد داشته باشیم که اینها آسیبند نشاندهنده آن است که ما علت آسیب را هم آسیب میدانیم و این البته میتواند یک بحث در حوزه تعریف باشد یعنی ما آن را بنابر تعریف بپذیریم البته ایشان گفتهاند که پدیدهها و مشکلات اجتماعی را تنها موقعی که از حدی فراتر رود می توان آسیب دانست پس شاید نظر ایشان آن باشد که بیکاری و فقر و طلاق و بیخانمانی اگر از حدی فراتر رود آسیب است و نه آنکه خود آنها آسیب باشند
باید تکلیف خودمان را در اینجا روشن کنیم:
آیا آنچه میتواند نابهنجاری بیافریند مانند فقر، طلاق، بیخانمانی، کار کودک و ... اگر از حدی فراتر رود خود آسیب اجتماعی است؟
افشین این سؤال آخری را بیپاسخ نگذارد.
میبخشید اگر مطلب از نظر شما سطحی به نظر برسد چون من به کتابی در این حوزه دسترسی نداشتم و نیز اینکه این پرسش است و نه یک تحقیق.