تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

فداييان اسماعيلي به فرمان حسن صباح بسياري از بزرگان زمان خودشان را ترور كردند خواجه نظام الملك طوسي از قربانيان آن‌ها بود كار آن‌ها بسيار وحشت‌آفرين بود به نحوي كه حتي پادشاهان هم از آن‌ها مي‌ترسيدند و با آن‌ها از در مماشات در مي‌آمدند و كار آن‌ها جز با حمله هلاكو پايان نگرفت.

فداييان اسماعيلي مي‌دانستند كه بعد از ترور به احتمال بالا كشته خواهند شد اما باز هم فداكارانه  حكم حسن صباح را اجرا مي‌كردند در كتابها نوشته‌اند كه حسن صباح براي آنكه آن‌ها را سرسپرده خود كند تا هر كاري براي او انجام دهند به آن‌ها شربتي از حشيش مي‌خوراند تا بيهوش شوند سپس آن‌ها را به باغي مي‌برد كه در آن زيباروياني با نعمتهاي فراوان بودند سپس آن‌ها با شربتي ديگري از حشيش دوباره بيهوش مي‌شدند و سپس كه به هوش مي‌آمدند به آن‌ها گفته مي‌شد كه در بهشت بوده‌اند و با اين حيله آن‌ها حاضر ميَدن براي رسيدن به بهشتي كه ديده بودند دست به هر كاري بزنند و جان خود را فدا كنند مساله حشيش خوردن آن‌ها آنقدر بر سر زبانها بود كه بر آن‌ها نام حشاشين نهادند و در انگليسي هم واژه ترور كردن از نام آن‌ها برآمده است: assassinate

گويي مردم آن زمان نمي‌توانستند تصور كنند كه چگونه كسي حاضر است اينطور جان خود را فدا كند و در كشتن مردم بي‌گناه ابايي نداشته باشد.

اما ما كه عملياتهاي انتحاري را بدون مدد حشيش مي‌بينيم نيازي به اين افسانه‌پردازي‌ها نداريم

فرقه اسماعيليه كه حسن صباح از داعيان آن بود تاكيد زيادي بر ناتواني عقل در تشخيص حق از باطل داشتند و مي‌گفتند رسيدن به حق جز از طريق فردي واصل به حق كه از نگاه آن‌ها امام اسماعيليان بود ممكن نخواهد شد متابعت محض از سرسلسله‌گان مذهب، از اصول آن‌ها بود و ما چه خوب مي‌دانيم كه تربيت اعتقادي انسان را تا به كجا به پيش مي‌برد. نه! هيچ نيازي به حشيش نيست.

هر جا به انديشه‌اي برخورديد كه به تحقير و تخفيف عقل و خردورزي مي‌پردازد؛

ولو آنكه چهره روشنفكرانه‌ای داشته باشد.

ولو آنکه از متفکران غربی باشد.

ولو آنکه رنگ و لعاب نظریه‌های جدید را به خود گرفته باشد.

ولو آنکه به زبان عرفانی یا علمی بیان شده باشد.

از آن پرهيز كنيد. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 10:0  توسط عباس  | 

 مدتي از عمرم را در خوشنويسي صرف كردم به كلاسي رفتم با استادي قدرتمند كه به نظر من جايگاه بالايي دارد و خطي قوي. يكي بود دوستدار خوشنويسي. بيش از مقدار لازم در كلاس مي‌ماند و توضيحات خوبي درباره تاريخ خوشنويسي و استادان آن مي‌داد استادي درجه اول كه اكنون با كارهاي پراكنده‌اي چون تابلونويسي روزگار مي‌گذراند.

خوشنويسي را بعد از مدتي رها كردم نمي‌خواستم به شكل حرفه‌اي دنبالش كنم

ساليان بعد نرم‌افزارهاي خوشنويسي آمدند نرم‌افزار كلك و چليپا و اكنون فونت نستعليق هم در خدمت شماست شما همگي خوشنويس شده‌ايد هر چند اين خوشنويسي خلاقيت نوشتن دستي و ابداع آن را ندارد و هر چند به آن اندازه به انسان نزديك نيست

قصدم ياد ايام گذشته نبود مي‌خواهم بدانم كه آيا بايد براي حفظ خوشنويسي هزينه كرد؟ آيا اگر كم‌كم خوشنويسي نتواند خود از لحاظ اقتصادي سراپا بايستد بايد بودجه براي آن تخصيص داد؟ يا بايد آن را به حال خود رها كرد تا اگر كسي خواست به هزينه شخصي آن را حفظ كند و يا اشاعه دهد؟

قصدم بحث از خوشنويسي نيست، بلكه كارهاي دولت‌محور درباره مسائلي در حوزه فرهنگ است كه مشابه چنين مشكلي را دارند يعني به علت مخاطب كم نمي‌توانند به خوبي به كار خود ادامه دهند آيا دولت بايد از آنها حمايت كند تا عده‌اي كه بازخورد كارشان به مردم نمي‌رسد بتوانند به سرگرمي يا كار مورد علاقه‌شان برسند؟

قصدم فقط ايران نيست. فرانسه از فيلمهاي كوتاه و يا فيلمهاي خاص كم‌مخاطب حمايت مي‌كند البته شايد اين كار را در مقابل سينماي قاهر هاليوود انجام مي‌دهد تا نامي براي سينماي خود دست و پا كند ولي در هر حال توجيه اقتصادي ندارد و از محل هزينه هاي عمومي است. آيا بايد از سينمايي كه مخاطب ندارد حمايت كرد؟ آيا اگر كتابها مخاطب ندارند بايد سوبسيد داد؟

مرز اين حمايتها و يا سوبسيدها تا كجاست؟ برخي دهانشان مانند جوجه پرنده هميشه باز است و منتظر چنين بودجه‌هايي هستند. كتابهاي كم‌فايده بسياري با سوبسيد چاپ مي‌شود. فيلمهاي عجيب و غريب با اين بودجه‌ها ساخته مي‌شود تئاتر در كشور ما با اين بودجه سرپاست. اما آيا واقعا ضرورتي دارد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 10:22  توسط عباس  | 

آنچه در ذهن داشتم تا بنويسم پيش از خواندن متني بود كه مرتضي به من پيشنهاد خواندنش را داده بود الآن هم همان را مي‌نويسم در حالي كه متن مذكور را خوانده‌ام.

تحول در عقيده از نظر من به سه شكل صورت مي‌گيرد و معمولا دو شكل اول و گاه شكل سوم آن را تجربه مي‌كنيم:

تحول تدريجي كه در آن عامل تحول به تدريج ذهنيت فرد را عوض مي‌كند.

تحول بعد از مقاومت كه در آن عوامل تغييردهنده تا مدتي مانند آب پشت سد باقي مي‌مانند اما زماني فرا مي‌رسد كه ديگر سد تعصبات و ترس‌ها و ... در برابر آنهمه علت يا دليل مقاومتش را از دست مي‌دهد و فرو مي‌ريزد.

تحول ناگهاني كه در آن فرد دچار شوك ذهني مي‌شود و ناگهان مانند آنكه از خواب بيدار شده باشد يك عامل جرقه تغيير را در او مي زند و ناگهان راهي را كه مي‌بايست به تدريج طي مي‌شد به سرعت طي مي‌كند.

خود من معمولا در بسياري از تفكراتم دچار تحول بعد از مقاومت شده‌ام يعني به علتهاي مختلفي در برابر دلايل مقاومت كرده‌ام تا آنكه ديده‌ام كه ديگر نمي‌توانم خودم را از لحاظ اخلاقي در بقاي بر آن عقيده توجيه كنم.

مبناي من يكي اخلاق باور بوده كه بر اساس آن عقيده‌اي را نبايد بي‌دليل پذيرفت و در مقايسه و انتخاب ميان عقايد بايد آنچه را دلايل قويتري دارد پذيرفت و ديگري را به كناري نهاد و ديگر اينكه مخصوصا درباره عقايد مذهبي و بر اساس اصل عدالت خداوند باور داشتم كه اگر از روي تفكر و با بررسي به عقيده جديدي برسم اين نه تنها گناه نخواهد بود بلكه بر ايماني كه از روي تقليد است شرف دارد و بنابراين با نوعي اطمينان قلبي به بررسي عقايد مي‌پرداختم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:52  توسط عباس  | 

در نوشته‌هاي ميثم که به حق خواندني و تامل‌برانگيزند مدتهاست شيوه نگارشي که نزد داريوش آشوري مي‌ديديم ديده مي‌شود ميثم آنچنان بر استفاده از اين شيوه تاکيد مي‌ورزد که حتي در کامنتهايش هم کسره‌هاي آشوريانه را مي‌گذارد البته اينکه من اين نحوه نگارش را به آشوري نسبت مي‌دهم بر اساس حدس خودم است وگرنه شايد ميثم شيوه‌اي خاص خود داشته باشد اگر يادتان باشد در پستي که در آن به شيوه هاي نگارشي پرداخته بودم عنوان اين بود که «طرق الکتابه بالفارسيه هي بعدد انفاس الخلايق الايراني» بنابراين امکان هر گونه نگارش شخصي را هم نمي‌توان منتفي دانست.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من چيز زيادي درباره زبان نمي‌دانم فقط يک دريافت دروني است درباره اينکه آيا در عمل مفيدترند يا نه. برخي متون بايد خودشان را نشان دهند مانند شعر حافظ و نثر مسجع گلستان؛ در آنها قرار نيست فقط به محتوا برسيم بنابراين آماده مي‌شويم که گاهي به فرهنگ لغتي مراجعه کنيم و براي فهميدن آنها زور بزنيم سهراب اهل زمانه ماست ولي بدون خواندن کتاب شميسا و مشابه آن، به دشواري مي‌توان به معاني برخي از اشعار آن دست يافت گاهي واژگان ثقيل هم دارد. اخوان هم دارد حتي همين الآن سيمين هم دارد در اين موارد حضور نويسنده حس مي‌شود
اما اگر در ترجمه متني حضور مترجم را حس کنم (مگر در مواقعي که قدرت ترجمه را تحسين مي‌کنم) اين مايه آزردگي من است مترجم براي من يک واسطه است هر چند ترجمه‌اي کاملا دقيق ممکن نباشد اما دوست دارم کمترين اثري از مترجم را در متن ببينم من
ستايشگر ترجمه‌هاي مهدي سحابي بوده‌ام
ستايشگر ترجمه آشوري از شهريار و چنين گفت زرتشت
ستايشگر ترجمه فولادوند از جامعه باز و دشمنان آن
ستايشگر ترجمه بشيريه از لوياتان
ستايشگر ترجمه دريابندري از پيامبر و تاريخ فلسفه راسل
ولي بر من سخت گذشته است با
ترجمه آشوري از کاپلستن (از فيشته تا نيچه)
ترجمه‌هاي دقيق اعلم که گاه روان نبوده‌اند
و هر ترجمه‌اي که خود هم باري بر دوش خواننده مي‌گذارد
سنجش خرد ناب اديب‌سلطاني، که بايد يک فرهنگ باستاني ايراني داشته باشي تا بخوانيش
ترجمه جمادي از هستي و زمان هايدگر، که غالبا انسان را ترغيب مي‌کند که به متن انگليسي روي آورد؛ دقت به بهاي نفهميدن و شايد به تعبير بهتر واژه‌آفريني به بهاي نفهميدن.
هر کس با نوشتن به دنبال هدفي است و قاعدتا زبان متناسب با هدفش را انتخاب مي‌کند ممکن است لازم باشد که خواننده حضور او را عميقا حس کند.
ولي اي کاش معياري براي سنجش سرعت افراد در گذر از روي متنها بود فرض کنيد چند صفحه روبروي شماست هر کدام از صفحات سيصد کلمه دارند و هر کدام از آنها به موضوعي متفاوت با ديگران پرداخته‌اند کدام‌يک را سريعتر خواهيد خواند؟
شايد بگوييد آني را سريعتر مي‌خوانم که مثلا داستان باشد يا اخبار باشد و آنچه را تخصصي‌تر و عميق‌تر است و يا نظريه‌اي در آن ابراز شده را کندتر مي‌خوانم. اين سخن هر چند در کل درست است ولي موارد استثنايي نيز دارد برخي متنها عميق و يا عميق‌نمايند ولي از کنار آنها به سرعت رد مي‌شويد شايد به اين خاطر که در آن موقعيت و يا محتوا انتظار نداريد تا با متني با آن شکل و هيات روبرو شويد.
سرآمد چنين متنهايي مواردي هستند که شما خط يا خطوط و گاه صفحه‌اي را جا مي‌اندازيد و نخوانده از کنار آن رد مي‌شويد اما نمي‌فهميد. خود من هنگام خواندن برخي رمانهاي سبکهاي غريب، دچار اين مشکل مي‌شدم يعني گاهي يک صفحه را جا مي‌انداختم اما احساس مي‌کردم دارم ادامه صفحه قبلي را مي‌خوانم

اينها که گفتم البته ربط مستقيمي به غناي مطلب نوشته شده ندارد اما اگر هدفِ نوشتن، بيشتر خوانده شدنِ نوشته است بايد مانع از سرعت غيرمناسب خواننده شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

ميثم بسيار خوب مي‌نويسد و من از خوانندگان دائمي نوشته‌هاي اويم الآن با نوشته‌هاي او خيلي بهتر ارتباط برقرار مي‌کنم بنابراين نقد بالاي من به او مربوط نمي‌شود هر چند با نام او آغاز شده است من زماني نوشته‌هاي او را با سرعت مي‌خواندم ولي الآن نه. او گاهي هنوز به سبک زبان انگليسي، جملات طولاني و چندخطي دارد گاهي هنوز صفات يا اضافات متعددي را پشت سر هم مي‌چيند اما نوشتارش الآن برايم بسيار شيواتر و زيباتر شده و از آن لذت بيشتري مي‌برم زماني از او در اين باره انتقاد کردم ولي اکنون لازم ديدم که از او تشکر کنم هم بخاطر اينکه مي‌نويسد هم بخاطر اينکه خوب مي‌نويسد و هم بخاطر اينکه از چيزهاي خوب مي‌نويسد (در اينجا خوب به معناي مفيد است نه خوشايند)
+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 17:4  توسط عباس  | 

فوتبال ما سالهاست که کامياب نيست پس از دوره‌اي که مايلي‌کهن مربي تيم ملي بود و در آن دوره شاهد بازي‌هاي بسيار درخشاني در تيم ملي بوديم و اندکي پس از آن، يعني حدود 11 سال پيش، تعداد بازي‌هاي خوب تيم ملي از نظر من به تعداد انگشتان يک دست هم نمي‌رسد
مشکل در چيست؟
مربي ناممناسب؟ تدارکات کم؟ امکانات مالي اندک؟ بازيهاي اندک تدارکاتي؟ حاشيه‌ها و خرابکاري‌هاي خارج از زمين فوتبال؟ فدراسيون ضعيف؟
در طي اين سالها همه اين پاسخها را به تناوب شنيده‌ايم اما من يک پاسخ ثابت داشته‌ام و آن را بالاتر و فراتر از همه اين پاسخها نشانده‌ام
در طي اين سالها هميشه گفته‌اند که ما بهترين بازيکنها را داريم بهترين استعدادها در اختيار ما هستند و مشکلات فقط چند تا از آنهايي است که در بالا آمد.
اما من مي‌گويم بعد از نسل فوتباليستهايي مانند عزيزي، مهدوي‌کيا، باقري و دايي آن زمان و کريمي، ما به ندرت بازيکن خوب داشته‌ايم فوتبال ما دچار فقر بازيکن است و تا آن هنگام که اين مشکل را باور نکنيم مشکل خواهيم داشت.
بعد از دايي جوان ديگر مهاجم خوبي نداشته‌ايم هاشمياني که فقط يک گل در اين فصل بوندس‌ليگا زده حالا از اعضاي تيم ملي است و غالبا ثابت بازي مي‌کند زندي که در قبرس بازي مي‌کند جزو تيم ملي است مهدوي‌کيا که در اينتراخت ذخيره است در تيم ملي ثابت است چند بازيکن تکنيکي داريم که تکنيکشان فقط به درد عمه‌شان مي‌خورد و نه تيم ملي. علي کريمي با سن بالايش هنوز نجات‌بخش ماست و گل او خارج از تاکتيک تيمي و بر اساس نبوغ فردي ما سبب پيروزي بر امارات شد وگرنه کارمان تمام بود.
دفاعهاي ما فوق‌العاده کندند شايد به راحتي بتوان گفت که حدود ده سال است بازيکن سطح اولي در فوتبال ما ظاهر نشده است.
حالا با شانس در امارات به امارات نمي‌بازيم
با شانس در عربستان به عربستان نمي‌بازيم
با شانس در کره به کره نمي‌بازيم و
در ايران به عربستان مي‌بازيم
و در گروه پنج تيمي فعلا چهارميم.
موقعي که تيم ملي بازي مي کند همه‌مان دست به دعاييم بازي‌هاي ضعيف تيم ملي سبب شده تا ارتباط ما با خدا قويتر شود چون از درون بازي آنها نمي‌شود اميدي داشت و فقط بايد به توفيق الهي و رحمت او فکر کرد خيلي وقت گذشته که من نتوانسته‌ام با آسودگي بازي ايران را با تيمهاي طراز اول آسيا ببينم بگذريم که تيمهاي رده دوم و سوم آسيا هم ديگر از ما نمي‌ترسند و به قابليتهاي فوتبال ما پي برده‌اند!

چهار باشگاه ما با فضاحت از گردونه مسابقات آسيايي حذف مي‌شوند استقلال مقتدر در ليگ ما با امتيازي تحقير آميز کنار مي‌رود و پرسپوليس در ايران به تيم ازبک مي‌بازد.

بازي تک‌ضرب در تيم ملي تقريبا به افسانه مي‌ماند تعداد پاسهاي صحيح در هنگام حمله را بشمريد!


زماني مي‌گفتم ما هنري را از دست داده‌ايم و آن هنر ساده انديشيدن است. بعضي راه حلها ساده‌اند و ما فکر مي کنيم اگر آنها را بيان کنيم مايه خجالت است و دون شان ماست اين معضل از دست دادن هنر ساده انديشي هم در عرصه ورزش مي‌تواند باشد و هم در اجتماع و فرهنگ و اقتصاد و سياست.
دوستان عزيز! در کنار معلم بد، مدير بد، کتاب سخت و.... چيزي به عنوان دانش‌آموز خنگ هم وجود دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:29  توسط عباس  | 

مدتی از این بحث گذشته است اما کلیت آن بر سر جای خود باقی است

سروش به دولت‌آبادی گفت: «سست‌نثر». به یکی از مشهورترین رمان‌نویسان معاصر ایران و دولت‌آبادی هم سروش را متهم کرد به اینکه در مجموعه‌ای که آزادی‌های فکری و فرهنگی را محدود کردند شیخ آنها بوده است به کسی این حرف را زد که خود رنج‌کشیده این محدودیت‌هاست و اکنون در شبه‌تبعیدی به سر می‌برد که خود و از روی ناچاری خواسته است.

می‌خواهی به فیلسوفی فحش بدهی؟ لازم نیست به او بگویی مادرفلان. کافی است به او بگویی که متعصب است و به دنبال حقیقت نیست. این بدترین فحش بری کسی است که مهمترین داشته‌اش را حقیقت‌جویی می‌داند.

می‌خواهی به شاعری فحش بدهی؟ لازم نیست به او بگویی خواهرفلان. کافی است به او بگویی که ذوق ادبی ندارد.

می‌خواهی به رمان‌نویسی فحش بدهی؟ لازم نیست به او بگویی دخترفلان. کافی است به او بگویی که سست‌نثر است.

می‌خواهی به پزشکی فحش بدهی؟ لازم نیست به او بگویی زن‌فلان. کافی است به او بگویی که عمه تو درمانهایش از مال او مؤثرتر است.

آری هر کسی داشته‌هایی دارد که مانند ناموس اوست و نباید با آن درافتاد این داشته‌ها در افراد مختلف متفاوتند و باید مراعاتشان کرد چون این نقطه حساس آنهاست و واکنشهای آنها در این‌باره می‌تواند تند بشود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 1:29  توسط عباس  | 

به قول سعدی «دشمن دانا که غم جان بود ـ بهتر از آن دوست که نادان بود» این را ما شنیده‌ایم اما در میان دشمنان کدام بدتر است: دشمن دانا یا دشمن نادان؟
البته در اینجا یک مساله مهم است و آن این است که دشمن دانا آیا اهل خدعه هست یا نه؟ پس ما با سه گونه روبرو می‌شویم:
دشمن نادان: مانند ابن‌ملجم برای امام علی.
دشمن دانای حیله‌گر (و یا بطور کلی غیرمقید به اخلاق): مانند عمروعاص برای امام علی.
دشمن دانای مقید به اخلاق: مانند گاندی برای انگلستان.
به نظر من تردیدی نیست که دشمن دانای حیله‌گر از همه بدتر است و اوست که از دشمن نادان به نفع خود بهره می‌گیرد بنابراین باید از او ترسید.
بعد از آن دشمن نادان است که بیشترین خطر را دارد چون رفتار او تابع منطق خاصی نیست.
اما دشمن دانایی که رفتارش حیله‌گرانه نباشد عملی قابل پیش‌بینی دارد و این به ما امکان می‌دهد که مواجهه خود را با او از قبل بررسی کنیم.
این مساله به نظر ساده است اما اگر آن را با کسانی که در کشور ما در تقابل با آزادی و حقوق بشر در نظر می‌گیرند تطبیق کنید می‌توانید دریابید که از چه کسانی باید بیشتر ترسید

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 23:53  توسط عباس  | 

استادی داشتیم بسیار مذهبی. روزی سر کلاس خوست شوخی‌ای برای از خشکی درآوردن کلاس بکند گفت به یکی گفتند (دقت کرد که نام طایفه‌ای نباشد تا گناه نشد) با لواط جمله بساز. گفت بر محمد صلوات! از این گفته او به حیرت افتادم یکی از دوستان به من گفت اینها امتیاز انحصاری برای شوخی با مقدسات دارند و هیچ مشکلی نیست اما اگر کسی خیلی کمتر از اینها را بگوید همینها کفن‌پوش می‌شوند

الآن اخراجیهای 2 در حال پخش شدن است من فیلم را ندیده‌ام فقط قطعه‌هایی از آن را در یک فایل بلوتوثی دیده‌ام. در همین مختصر جمله چوب تو ... کردن بکار رفته است البته لفظ نهایی بیان نمی‌شود یا در جایی وقتی اکبر عبدی در حال کتک خوردن از میان عراقی‌ها رد می‌شود می‌گوید گردن به بالا خطاست اگر دوستان با این تمثیل آشنا باشند می‌دانند که هر وقت کسی به آلت خود بازی می‌کند و آن را در دست گرفته است می گویند گردن به بالا خطاست (با عذرخواهی از دوستان) اینها شوخی‌های سطح پایین و بدون وجه داخل این فیلم است مثل همین شوخی باد در کردن و بمب شیمیایی در قسمت اول این فیلم. اینها جایگاهی در محتوای فیلم ندارند فقط جوک سینمایی‌اند و من سزاوار نمی‌دانم که نام طنز بر آنها نهاده شود اینها هزل است البته فقط با حذف کلمات جن.سی و حفظ مفاهیم مربوطه و فقط برای خنداندن مردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:32  توسط عباس  | 

اگر با کودکی برخورد کنید و از طریق علم غیب و بطور قطعی بدانید که این کودک در آینده هیتلر خواهد شد و شصت‌ میلیون نفر را به کشتن خواهد داد و شما نیز می‌توانید حالا که او کودک است به راحتی او را سر به نیست کنید و بکشید چه می‌کنید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 21:24  توسط عباس  | 

روزی می رسد که گرگ و گوسفند در کنار هم زندگی کنند البته در آن روز گوسفندها زیاد عمر نمی کنند

من اهل قصارنویسی نیستم (برعکس مرتضی) ولی این یکی را که تو وبلاگ کافه نادری دیدم خوشم آمد گفتم شما هم بی‌نصیب نمانید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 1:33  توسط عباس  | 

به عنوان كسي كه وقتي نه چندان اندك را براي نوشتن متن زير صرف كرده مي‌خواهم به اين نكات توجه كنيد:

1- مطلبي كه نوشتم تنها يك ذهنيت است و نه يك مطلب علمي چون من در حوزه آيين نگارش تسلطي ندارم (البته اين به معناي بِي‌وجه بودن نيست)

2- خواهش مي‌كنيم نوشته‌هاي مفصل را بُزخوان نكنيد (بر وزن بُزخر) يعني اگر حوصله خواندن درست و حسابي چند صفحه را نداريد اصلا نخوانيدشان. اگر فعلا وقت نمي‌كنيد و يا مي‌ترسيد هزينه اينترنت شما زياد شود آن را ذخيره كرده و در فرصت بخوانيد. اين را نه از باب مهم تصور كردن نوشته‌هاي خود مي‌گويم بلكه از باب احترام به دوستاني است كه براي شما وقت صرف مي‌كنند.

3- شايد به برخي از آنچه نوشتم خودم هم عمل نكنم فراموش نكنيد كه بحث درباره نگارش جدي است و نه وبلاگ‌نويسي.

حالا نوشته‌ام را در ادامه بخوانيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:52  توسط عباس  | 

محیط که عوض می‌شود گاه پرسشهای جدیدی مطرح می‌شود و گاه برای پرسشهای پیشین پاسخهای جدیدی پیدا می‌شود شاید تجربه من در این‌باره خیلی غلیظ‌تر از تجربه شماها باشد من سالیانی را در کنار شما ماندم و چیزهایی یاد گرفتم و به همین دلیل است که اکنون به قوت باور دارم که دیدگاه‌های دینی، فلسفی و مانند آن بدون توجه به علوم اجتماعی (در حد معقول) دچار جزمیت و یکسونگری می‌شوند. البته مساله در اینجا بر سر تغییر عقاید نیست بلکه درباره برانگیختن توجه است نوعی از جزمیت و یکسونگری محصول ننگریستن است بخاطر همین است که راسل یکی از مهمترین اتفاقات زندگی‌اش را سفر به دور اروپا در دوره جوانی می‌داند زیرا سبب شد تا او بفهمد چقدر از چیزهایی که پیش از این، به آنها باور داشته بی‍‌‌‌‌پایه بوده اند‌. گاهی حتی طرح یک مساله و نه ضرورتا پاسخ به آن می‌تواند جهشی برای فرد باشد. سخن را کوتاه می‌کنم و چند نمونه برای شما می‌آورم

با زن چکار می‌شود کرد؟ پیش از اینکه پیش شما بیایم این اصلا برای من یک پرسش نبود همه چیز عادی می‌نمود تا اینکه فهمیدم مساله‌ای با نام خشونت با زن وجود دارد که معنایی متفاوت با ضرب و شتم و یا توهین و تحقیر دارد و آن بهره‌برداری جنسی بدون رضایت فرد مقابل است چه درباره آغاز رابطه و چه درباره کیفیت آن.

پیش از آن درباره تمکین خوانده بودم و می‌دانستم فقط در موارد خاصی مانند بیماری، زن می‌تواند تمکین نکند و البته در آن زمان در این مساله خشونتی نمی‌دیدم فقط شاید بحثی که درباره وطی از دُبُر بود کمی دشوار می‌نمود برخی از علما اعتقاد داشتند که هر گونه لذت بردن از زن جایز است و برخی دیگر آن را دارای کراهت شدید می‌دانستند و نیازمند رضایت زن.

درباره رابطه والدین با فرزندان هم همینطور. پیش از آنکه با فضای مددکارانه برخی دوستان آشنا شوم خشونت برای من دوباره در همان ضرب و شتم و تحقیر و توهین خلاصه می‌شد اما اکنون می‌دانم که تحت فشار گذاشتن دیگری برای رسیدن به خواسته خود می‌تواند نوعی خشونت باشد البته معمولا باید بر خواسته‌های نامعقول تاکید شود و البته در اینجا تعریف خواسته‌های نامعقول معمولا به عرف و سیره‌ عقلا بر می‌گردد.

بر تفکیک این دو تاکید دارم عرف گسترده‌تر است و معمولا بطور جزئی در همه حوزه‌های زندگی ما نظر دارد اما عقلا طیف محدودتری هستند و به طبقات جلوتر از لحاظ فکری و فرهنگی قابل اطلاق است این هم البته یک تعریف دقیق نیست اما کارگشاست من هم بنا به سلیقه خودم و بدون مطالعه این تفکیک را صورت میدهم چون اعتقاد دارم در مواردی که باید به حرف عرف اعتنا کرد هیچ‌وقت نباید رای عرف در تعارض با سیره عقلا قرار بگیرد.

خیلی دشوار است که بدون برخورد با این محیط مساله‌ای با نام ادالت ابیوز (خشونت با بزرگسال) برای انسان مطرح شود با خشونت علیه کودکان آشناییم اما اینکه کودکی و یا حتی نوجوان و جوانی، پدر و مادر خود را تحت فشار بگذارد تا به خواسته نامعقول او عمل کنند را معمولا در قالب خشونت نمی‌بینیم. اینها صرفا مجموعه‌ای از کلمات نیستند. خیلی فرق می‌کند که نام این کار را توقع زیاد بگذاریم و یا خشونت. واژه‌ها سنگین‌تر از آن چیزی هستند کا ما فکر می‌کنیم و من خیلی از این واژه‌ها را از محیط شما گرفتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 14:23  توسط عباس  | 

امروز کارتون پاندای کونگ‌فوکار از تلویزیون پخش شد داستان و پرداخت آن عالی بود و واقعا در حد و اندازه اسکار است پیش از این پیش‌درآمد آن را دیده بودم و انتظار داشتم که به این خوبی باشد. مضمون آن البته تکراری بود تکراری در حد تاریخ بشری. نزاع خیر و شر که همیشه هست و خواهد بود.

چقدر فیلم و کارتون دیده‌اید که یک طرف خیر بوده و طرف دیگر شر؟ چرا در اکثر آنها این خیر است که در نهایت پیروز می‌شود؛ امری که با واقعیت تاریخ بشری و زندگی ما تناسب ندارد؟

چرا شر همیشه قویتر است و خیر باید به زحمت و با لطائف‌الحیل بر آن غالب آید؟ این مساله مهمی است که همیشه شر قویتر است حتی بروس‌لی هم هر چند شخصا قویتر بود اما عده عمال شر در برابر او آنقدر زیاد بود که باز کفه ترازو به نفع شر بود. در طول تاریخ هم معمولا شر پیروز بوده است شاید به دلیل آنکه ابزار بهتری در اختیار داشته و یا در استفاده از ابزار رقابت دستش بازتر بوده است. مثلا اگر کسی به فردی که مبادی آداب است توهین کند بی‌تردید پیروز می‌شود چون آن فرد نمی‌تواند از حدی در دشنام و ناسزا فراتر رود ولی طرف مقابل دستش باز است حتی کلی‌تر می‌خواهم بگویم انسان اخلاقی معمولا در جامعه مغلوب است

اما در عین حال باید اخلاقی بود چون پیروزی ضرورتا فضیلت نیست.

در بازی‌های کامپیوتری معمولا ما چهره خیر را داریم و البته بازی تمام نمی‌شود مگر با پیروزی تو، بنابراین در نهایت این خیر است که پیروز می‌شود البته استثناهایی هم مانند بازی فی‌ير وجود دارد که در نهایت پیروزی نیست. اما گاه ما نقش شر را داریم در بازی‌های خاصی مانند کانتر که می‌توانیم تروریست باشیم یا جی‌تی‌ای که در آن جنایتکاریم یا همسایه جهنمی که در آن یک مردم‌آزاریم اما دیروز و امروز که بازی ندای وظیفه 5 را بازی می‌کنم در قالب نیروهایی که علیه هیتلر و فاشیسم می‌جنگند گاه اجازه داریم شرارت هم بورزیم البته می‌توانیم این کار را نکنیم فقط یک انتخاب است امروز برادرم چند اسیر گرفت گفتم با نارنجک منفجرشان کند اما نپذیرفت و همرزم ما با کوکتل آنها را سوزاند این یک انتخاب است گاهی می‌توانی نقش شر را بر عهده گیری و در عین حال در کل خیر بنمایی.

شخصیت و موقعیت شر در فیلم، کارتون و بازی برایم همیشه جالب بوده است گاهی تجلی آرزوهای ما در غلبه بر شر است گاه نشاندهنده نومیدی ما از غلبه بر آن و گاه هم ابزاری برای تخلیه روحی و روانی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 20:23  توسط عباس  | 

ذهنیت کافی برای نوشتن پیدا نکردم بنابراین به اختصار چند مطلب را مطرح می‌کنم

یا بخش زیادی از حرف ملکیان موافقم مخصوصا در این‌باره که در اینجا ملاک و معیار خیلی روشنی درباره ذاتی و عرضی وجود ندارد البته مجید به نمونه‌های خوبی اشاره کرد اما اینها تنها نمونه‌اند و باید روش رسیدن به آنها هم مدنظر قرار گیرد آیا توجه به اینکه با کدام حداقلها می‌توان کسی را مسلمان نامید برای این منظور کفایت می‌کند؟ به نظر نمی‌رسد، چون این بیشتر به سمت تلقی فقهی گرایش دارد. به نظرم توسل به نوعی نگاه نظام‌مند اخلاقی و سپس مراجعه به دین در اینجا راهگشاست اخلاقی که به حوزه باور نیز تسری پیدا می‌کند

اما روشنفکری دینی:

گاهی اوقات ما چیزی را تعریف می‌کنیم تا آن را بشناسانیم و گاهی اوقات چیزی را تعریف می‌کنیم تا خود حدودی را برای آن مشخص کنیم در صورت اخیر آنچه تعریف می‌شود تابع محدوده‌هایی است که ما برای آن تعریف می‌کنیم (در اینجا به محدودیتهای تعریف واقفم بنابراین جو پست‌مدرنیستی شما را نگیرد) مثلا وقتی می‌خواهیم شیر را تعریف کنیم می‌گوییم مایعی است به رنگ سفید که .…الخ. این تعریف از نوع اول است اما گاهی می‌گوییم «مسلمان کسی است که فلان و بهمان باشد» یا «فیلسوف کسی است که می‌داند که نمی‌داند» و موارد مشابه که ما در آنجا اشیا و امور را می‌تعریفانیم و این کار جهات مختلفی دارد از جمله ارائه مدل و نمونه آرمانی.

در مورد روشنفکری دینی چه اتفاقی افتاده؟ آیا ما در پی تعریف چیزی مشخص هستیم و یا آنکه نمونه مطلوب خود را تحت عنوان روشنفکری دینی تعریف می‌کنیم؟ و یا ناممکن می‌دانیم؟ به نظر من ملکیان دچار این مشکل شده است که خود را در مقام کسی که امری دارای محدوده مشخص را تعریف می‌کند می‌بیند و بنابراین با در نظر گرفتن اینکه این تعریف دارای عناصری ناهماهنگ و متضاد است در تقابل با آن قرار می‌گیرد اما شاید این خود ملکیان است که روشنفکری دینی را طوری تعریف می‌کند که اجزای آن ناسازگار با هم به نظر می‌آیند و شاید این خود سروش است که روشنفکری دینی را به نحوی تعریف می‌کند که از نظر او پذیرفتنی بنماید

تعریف روشنفکری دینی مثل تعریف «جیوه» نیست بلکه مثل تعریف «شیعه واقعی» است چیزی که بیشتر ناظر به یک آرزو و خواسته است تا معرفی و تشریح چیزی.

نکته دیگر اینکه روشنفکر یک تعریف آرمانی دارد و نمونه‌هایی واقعی و شاید هیچوقت نمونه یک روشنفکر کامل تحقق پیدا نکند بنابراین هیچوقت ما بر مبنای مصداق نباید تعریف روشنفکر را واجد امور متضاد بدانیم همچنین است درباره مفهوم دینی بودن چیزی و نیز دیندار بودن. اگر به فرض بپذیریم که روشنفکری دینی معنای محصلی دارد نباید ضرورتا دغدغه عمل کسانی را داشته باشیم که این عنوان را بر دوش می‌کشند.

اولا می‌توان روشنفکری دینی را در قالب روشنفکر دیندار ملاحظه کرد. همانطور که بسیاری فلسفه اسلامی را فلسفه در سرزمینهای اسلامی می‌دانند و نه فلسفه‌ای که از بطن اسلام بر آمده است روشنفکری دینی نیز روشنفکری‌ای است که از ناحیه فردی که هنوز تعهد دینی دارد صادر می‌شود و بنابراین لازم نیست که به سرعت به مقایسه و بررسی تقابل میان دیندار بودن و روشنفکر بودن بپردازیم بدین جهت شاید شایسته باشد از تعبیر روشنفکر مسلمان بجای روشنفکردینی استفاده کنیم چیزی که خود من هم بدان تمایل دارم

و نکته نهایی اینکه باید میان مقام داوری و گردآوری تفاوت نهاد اینکه روشنفکران ایده‌های خود را از کجا بیرون کشیده‌اند مربوط به مقام گرداوری است در حالی که آنچه اهمیت پیدا می‌کند دلایلی است که آنها بر عدم تقابل میان آموزه‌های دینی و یافته‌های خود ارائه می‌کنند فراموش نکنیم که هرداوری درباره تعارض یا عدم تعارض ایده‌ای با آموزه‌های دینی خود نیازمند بررسی مستقل است و ضرورتا سخن یک عالم قرن چهارم از سخن یک روشنفکر مسلمان قرن چهاردهم به آموزه‌های دینی نزدیک‌تر نیست و اتفاقا به همین جهت است که واقعا هم امکان بدست آوردن منابع همگرا با ایده‌های روشنفکری در دین وجود دارد و زحمات روشنفکرین در قرون اخیر نیز موید این نکته است این ظرفیت کمابیش در دین وجود داشته است همانطور که ظرفیت مقابل آن نیز وجود دارد علمای قدیم نیز به علل دیگری به باورهای دیگری گرایش داشتند و هماهنگی و تعارض با آموزه‌های دینی را در پرتو آن می‌فهمیده‌اند شاید نمونه مناسب در اینجا نگاه به حقوق زنان در طی چهارده قرن پس از ظهور اسلام باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 2:11  توسط عباس  | 

اكنون كه ياران به كناري شده‌ و ميدان سخن را وانهاده‌‌اند تا جايي‌كه گويي گرد خاموشي و سكوت بر دامن شريف علّابويز نشسته، اين حقير با بضاعت مزجات خويش و به بهانه‌ي بحث اخير آقاي مصطفي ملكيان راجع به روشنفكري ديني، جهت گرم نگه داشتن وبلاگ به چوپاني اسب فصاحت! در ميدان بلاغت! مي‌پردازد(جلّ الخالق! عجب كاري!) و اميدوار است كه دوستان در اين بحث مشاركت فرمايند.
آقاي ملكيان در مصاحبه‌ي مورد بحث به طور كلّي طرح روشنفكري ديني را ناموفّق ارزيابي كرده‌ و عمده‌ترين اشكالاتي را كه به كار روشنفكري ديني وارد ديده‌، مشكلات روشي دانسته و اساساً تعبير و تفسيرهاي اين روشنفكران را خواه ناخواه متكلّفانه و تصنّعي قلمداد كرده است. به عبارت ديگر، ملكيان با تأكيد بر روش‌شناسي(يا به قول ايشان متدولوژي) در علم تفسير، روشنفكران ديني را نسبت به اين روش‌شناسي ـ كه طبق فرض بايد بي‌طرفانه و عاري از پيش‌فرض(presuppositionless) باشد ـ غيرمتعهّد و ناپايبند دانسته و اين را مشكل بنيادي اين روشنفكري قلم داده است، به اين ترتيب كه گفته است:
«اگر از روشنفکری دینی چیزی به ذهن شما متبادر شود که حاصل مواجهه و آشنایی و انس شما با روشنفکران دینی کشور ما باشد، نمی‌توان بنده را روشنفکر دینی دانست. روشنفکر دینی به کسانی اطلاق می‌شود که مفاهیم و نظریات و آموزه‌های دنیای مدرن را از دل کتاب و سنت متون دینی استخراج می‌کنند. به زبان صریح‌تر روشنفکران دینی ریشه «همه چیز خوب» را که در مدرنیته می‌بینند، در مجموعه متون مقدس پیدا می‌کنند و به جامعه نشان می‌دهند و آن را جزو اصل و ذات دین معرفی می‌کنند.
از طرف دیگر هرچیزی را که در متون مقدس با «چیزهای خوب» مدرنیته ناسازگار می‌بینند جزء عرضیات و فرعیات دین معرفی می‌کنند و می‌گویند که این اصول جهانشمول و فراتر از زمان و مکان نیستند و جزو امور مقطعی و موضعی هستند. من به رغم احترامی که برای روشنفکران دینی قایل هستم و می‌دانم که در کارنامه آنها چیزهای آموختنی به وفور وجود دارد، اما وقتی در اصل پروژه روشنفکری دینی تأمل می‌کنم، می بینم که روشنفکران دینی ما به واقع، مدرنیته را اصل گرفته‌اند و برای هر چیز مقبولی که در آن یافت می‌شود ما به ازایی در قرآن و سنت هم پیدا کرده‌اند. ...
... آنها چیزی را که خود می‌خواهند، از متن مقدس بیرون می‌کشند.  ... آنها آنچه را که از مدرنیته می‌پسندند از دل قرآن و روایات استخراج می‌کنند و به نظر من این کار تصنعی و متکلفانه و با زیر پا گذاشتن اصول تفسیر صورت می‌گیرد. به نظر من در یک صورت پروژه روشنفکری دینی می‌توانست بسیار موفق باشد که البته این مطلوب هم در واقع امر تحقق پیدا نمی‌کند. مطلوب این بود که روشنفکران ما بدون ذره‌ای التفات به مدرنیته، یک متولوژی ارایه دهند که براساس آن قادر باشیم تا آیات و روایات جهانشمول (universal) و محلی (local) را از هم جدا کنیم. در این متدولوژی نباید به آنچه در مدرنیته خوب و بد تلقی می‌شود، توجه داشت. این متدولوژی باید مستقل باشد تا از ورای آن دریابیم که آیات و روایات ما کدامیک جزو اصول جهانشمول اسلام است و کدامیک به زمان و مکان خاصی اختصاص دارد. به این ترتیب باید چیزهایی را که در مدرنیته قابل دفاع است)ضروریات) از چیزهای غیرقابل دفاع (غیرضروریات) با یک متدولوژی که قابل ارجاع به متون دینی و مذهبی نباشد، جدا کرد. در مرحله بعد باید نگاه کرد و دید که آیا هر چیزی که در مدرنیته مطلوب است، در دین هم جزء امور جهانشمول است و صرفاً چیزهایی که در متون مقدس جزو موارد مقطعی تشخیص داده شد، یا با وجوه مطلوب مدرنیته سازگاری دارد یا خیر؟»

البته آقاي ملكيان اين حق و آزادي را دارد كه خود را روشنفكر ديني نداند يا بداند و من هم مي‌توانم او را فارغ از اين موضع‌گيري صريح، روشنفكر ديني ندانم و بنابراين در اين زمينه بحثي لازم نمي‌بينم. گفتن اين نكته هم شايد بد نباشد كه در اين‌جا نقد من به سخن ملكيان از سر هواداري يا تعلّق خاطر نسبت به روشنفكري ديني و بنابراين نوعي مدافعه‌گري نيست(هر چند كه احتمالاً چنين برداشتي هم از آن ممكن باشد!) بلكه توجّه‌ام بيش‌تر معطوف به تناقض‌ها، شكاف‌ها و ايراداتي است كه هم به موضع روشنفكران ديني و هم به موضع ملكيان مي‌توان وارد نمود. روشنفكري ديني، چنان‌كه پرچمدار اصلي آن دكتر سروش، بارها تأكيد و ادّعا كرده، تنور انديشه‌ي ديني را در جامعه‌ي معاصر داغ نگه داشته است، امّا دريغ كه حاصل داغي اين تنور، ناني لذيذ براي ارباب بي‌مروّت دنيا! بوده است كه ناجوانمردانه مفاهيم را به كام خود مصادره مي‌كنند و با اين‌همه فحش هم مي‌دهند و تكفير هم مي‌كنند! شايد قرار گرفتن روشنفكري ديني در موضع مخالف نظام ج.ا.ا باعث پاره‌اي سردرگمي‌ها شده به طوري‌كه اگر كسي همچون ملكيان هم بر طرح كلّي آن نقدي وارد كند، ممكن است برخي آن را به نفع نظام حساب كنند، همان‌طور كه مثلاً خبرگزاري فارس قضيه را با آب و تاب نقل كرده است.
و امّا نقد من بر سخنان اخير ملكيان؛
اين گفته‌ي آقاي ملكيان درست است كه روشنفكران ديني مدرنيته را اصل گرفته‌اند(البته انصافاً با ديدگاهي نقّادانه مدرنيته را اصل گرفته‌اند)، امّا به نظر من اين امر مخلّ صحّت روش‌شناختي كار آن‌ها نيست. همان‌گونه كه آرش نراقي به درستي و با استدلال گفته است، دكتر سروش طرح يا پروژه‌ي روشنفكري ديني را به پايان و به كمال خود رسانده است و از اين جهت من هر جا سخن از اين نحله در ميان است، كار صحيح را در اين مي‌دانم كه به او ارجاع داده شود. در اين صورت آن‌چه كه من از آثار و آراء سروش در مي‌يابم اين است كه كارهاي نظري اصلي او كه كارهايي معرفت‌شناختي و در حوزه‌ي تفسير است، به‌ويژه «قبض و بسط تئوريك شريعت»، كارهايي روشمند است كه البته قابل نقد و واجد اشكال هست، امّا اين نقد و اشكال بيش از آن‌كه متوجّه روش‌شناسي آن باشد بر ابعاد نظري آن ناظر است. بنابراين برنامه‌ي اصلي روشنفكري ديني استخراج اصول و مباني مدرن از بطن دين نيست، كه دكتر سروش نيز به تكلّف‌آميزي اين كار واقف است، بلكه دشواري اصلي اين پروژه، كه مايه‌ي تكلّف‌آميز شدن آن از وجهي ديگر مي‌شود، در جايي ديگر است و آن دشواري همساز كردن امر قدسي(وجه غالب دنياي ديني) و امر عرفي(وجه غالب دنياي مدرن) است. بنابراين من هم تصنّعي و متكلّفانه بودن بسياري از كوشش‌هاي نظري در طرح روشنفكري ديني را مي‌پذيرم و حتّا مي‌توانم در آثار خود سروش اين اعتراف به تكلّف‌آميز شدن و گلايه‌ي بي‌اختيار او از آن را نشان دهم كه ، ولي اين موضوع را چنان‌كه توضيح دادم متوجّه جنبه‌ي روش‌شناختي‌اش نمي‌دانم، چون قبول دارم كه بنا به تعريف كسي كه در راه روشنفكري گام مي‌زند محقّ است كه مدرنيته را اصل بگيرد و روشنفكر ديني باكي از اين اتّهام، يعني اصل گرفتن مدرنيته، ندارد(البته اين اصل گرفتن به هيچ وجه معادل مطلق و بي‌چون و چرا گرفتن نيست، بلكه اصل گرفتني نقّادانه است). نكته‌ي روش‌شناختي‌اي كه مطلوب نظر ملكيان است (و آن را در واقع امر ناممكن دانسته!)، يعني ارائه‌ي يك روش‌شناسي جهت بررسي ضروريات و غيرضروريات مدرنيته و خوب و بد آن فارغ از ارجاع به دين، و بررسي امور جهانشمول(= ذات يا گوهر؟) از امور محلّي(= مقطعي يا عرضي؟) دين بي‌التفات به مدرنيته و آن‌گاه مقابله‌ي اين دو، البته اگر ممكن باشد چيزي است كه راست كار دانشمند و فيلسوف برج‌عاج‌نشين هست(و البته كاري ارزشمند است و من علاقه‌ي زيادي هم به اين كار دارم!)، امّا نخست اين‌كه روشنفكر در عين حال كه سروسرّي يا سروكاري با عالم علم و فلسفه دارد،  عالم و فيلسوف صرف نيست، بلكه برنامه‌هاي اجتماعي، فرهنگي و سياسي نيز در سر دارد و اين او را مجاز مي‌دارد كه از پايگاهي كه برگزيده است، يعني روشنفكري و به تبع مدرنيته، به امور بنگرد و اهداف مورد انتظار را دنبال كند و اين كجا و شيرتوشيري(آنارشيسم) روش‌شناختي كجا؟ دوم اين‌كه به اعتراف آقاي ملكيان چنين مطلوبي در روش‌شناسي در واقع امر ممكن نيست و در اين صورت ديگر اشكال ايشان را چگونه مي‌توان وارد دانست؟ البته ملكيان بر اين عدم امكان دليل نياورده است و به نظر من دليلي هم ندارد كه اجراي چنين روشي(به‌ويژه در دنياي علم) محال باشد. وانگهي من حتّا گمان مي‌كنم كه اين مطلوب نظر آقاي ملكيان به نحوي تلويحي در طرح روشنفكري ديني نيز تا حدودي لحاظ شده است، به اين معني كه روشنفكر ديني، آن‌گونه كه از سروش در مي‌يابم و پيش‌تر گفتم، تماميت مدرنيته را اصل نگرفته و نمي‌گيرد و خوب و بد آن را از مقبول يا مطرود بودن اين و آنش نزد خود و ديگران نمي‌گيرد؛ اين‌كه في‌المثل حقوق بشر را وجه مثبت مدرنيته قلمداد مي‌كند و تمامت‌خواهي(توتاليتاريسم) يا خشونت مدرن را وجه منفي‌اش، همين‌طور از سر شكم حرف زدن و الله‌بختكي نيست و نشان مي‌دهد كه معياري در كار آن است و آن انسان‌گرايي است كه باز امري مدرن است و باكي از اتّخاذ اين معيار هم نيست. از سوي ديگر بحث روشنفكر ديني(سروش) در خصوص ذاتي و عرضي دين هم بحثي روشمند است كه در آن هرچند مجمل امّا نسبتاً مكفي به تفكيك امر جهانشمول از امر مقطعي دين(تا حدود زيادي بي‌التفات به مدرنيته) پرداخته شده است( براي مثال دكتر سروش در بسط تجربه‌ي نبوي(پاورقي ص 80) ذاتيات دين را در سه اصل به اين شرح مطرح كرده است:«1. آدمي خدا نيست، بلكه بنده است(اعتقاد).   2. سعادت اخروي مهم‌ترين هدف زندگي آدمي و مهم‌ترين غايت اخلاقي دين است(اخلاق).   3. حفظ دين و عقل و نسل و مال و جان مهم‌ترين مقاصد شارع در حيات دنيوي است(فقه)») و اين بحث به نظر من از جمله مباحثي است كه شخص آقاي ملكيان نيز از آن استفاده‌ي مطلوب را كرده و گوهر اديان را معنويت قلمداد كرده است(ر.ك: كتاب «راهي به رهايي» ملكيان).

سخن كوتاه كنم؛ با كلّيات سخن ملكيان در خصوص عدم توفيق پروژه‌ي روشنفكري ديني موافقم، امّا از وجهي ديگر كه بيانش مجال طولاني‌تري مي‌طلبد، و فكر مي‌كنم كه اين نبود آن‌چه كه از ملكيان در نقد پروژه‌ي روشنفكري ديني انتظار مي‌رفت. البته حرف‌ها و مدّعيات خوب و قابل قبولي هم در اين مصاحبه‌ي او هست، امّا به نظرم ملكيان با آن‌كه تجربه‌ي زيسته با روشنفكري ديني دارد، از زاويه‌ي مناسبي به طرح موضوع نپرداخته است.

****

در انتها (و البته در حاشيه)  عرض كنم كه برخي از علاقه‌مندان به آقاي ملكيان، دو وبلاگ براي نشر آراء و سخنان ايشان احداث! كرده‌اند(اين يكي، و اون يكي) كه البته كار فوق‌العاده ارزشمندي است و بنده از همين تريبون از زحمات اين دوستان ناديده قدرداني مي‌كنم. امّا از گفتن نكته‌اي نيز دريغ نمي‌كنم و آن اين‌كه بايد بپرهيزيم از مطلق كردن و بت‌تراشيدن از افراد، كه اين پرهيز در واقع امر مطلوب نظر چنين برزگواران انديشمندي نيز هست. اشكالي نمي‌بينم كه آدم از انديشه و نظر كسي خوشش بيايد و حتّا ستايش‌گرانه همدلي كند با او، امّا لازمه كه در ذهن و گفتار خود جايي هم براي طور دگر انديشيدن(و بهتر انديشيدن حتّا) در نظر بگيريم و لااقل اگه مثلاً كاري رو زير عنوان انتقادي انجام مي‌ديم و در معرض ديد قرار مي‌ديم، لفظ «انتقادي» فقط نقش ويترين و تشريفات نداشته باشه. اين‌هايي كه گفتم همه به خاطر اين بود كه در يكي از اين دو وبلاگ مزبور مطلبي با عنوان «بررسي انتقادي آراء و انديشه‌هاي مصطفي ملكيان» ديدم و يه جوري شدم از عنوان اين نوشته! حالا خودتون مي‌تونيد بخونيد و داوري كنيد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 11:24  توسط مجید  | 

گاهی مطالبی می‌نویسم تا بعدها در وبلاگ پستشان کنم اما در طی زمان فراموشم می‌شود و یا گمشان می‌کنم و یا تردید می‌کنم که آیا قبلا پستشان کرده‌ام یا نه و حوصله گشتن در بلاگ و تحقیق در این‌باره را هم ندارم امیدوارم این مطلب تکراری نباشد اگر بود بگویید تا حذفش کنم

پشت نيساني ديدم نوشته بود

آنچه هستي باش

و زير آن نوشته بود: نيچه

من نمي‌دانم اين سخن از نيچه است يا نه، ولي حتي اگر از نيچه باشد كلي گويي بيمعنايي بيش نيست البته در استعداد معناسازي دوستان ترديدي ندارم اما اگر منظور آن حكايت خود بودن يا به قولي خود باش اگزيستانسياليستي باشد اين تعبير خطايي از آن سخن است و به قول ياسپرس انسان بودن انسان شدن است يعني اگر آنچه هستي باشي اتفاقا از انسان شدن دور شده‌اي و اگر مراد آن است كه صرافت طبع خود را حفظ كن باز اين جمله مراد را نمي‌رساند و اگر معنای دیگری داشته باشد هم این جمله آنقدر کلی است که در واقع تنها آن توضیحی که از نوشته‌های دیگر نیچه برداشت می‌شود اصل مطلب است و این یکی از حیز انتفاع ساقط می‌شود.

جداي از اين نکته، حالا اگر از نيچه باشد چه اتفاقي مي‌افتد؟ نيچه معصوم نيست كه هر چه از او روايت شد را كلام قصار بدانيم و نقل كنيم فرض كنيد نيچه در دستشويي بوده و كسي خواسته وارد شود و نيچه گفته وارد نشو تا آن فرد متوجه حضور نيچه شود آن وقت بايد پشت دستشويي‌ها ببينيم كه نوشته وارد نشو و زير آن نام نيچه آمده باشد؟ من از اين همه خودباختگي در برابر متفكران غربي در حيرتم نيچه و هايدگر الآن براي برخي در حد معصوميتند و هر كلام را كه از آنان مي شنوند و مي‌بينند بي توجه به اينكه با جدا شدن نام اين آدمها از آن كلام آيا هنوز وجهه‌اي خواهد داشت آنرا طوري براي ديگران نقل مي‌كنند گويي آيه‌اي از قرآن را فرا مي‌خوانند مخصوصا هایدگر که اگر نقدي به او وارد کنی بر مي‌آشوبند و بعد از متهم كردن تو به اينكه نمي‌فهمي و درك نمي‌كني و استعدادش را نداري و آي‌كيوي تو كم است دركي مضحك را براي تو چندباره شرح مي‌دهند كه خود هم توان بازگويي آن را به زبان فارسي معقول و مفهوم ندارند و در جواب اعتراض شنونده ادعا مي‌كنند كه زبان توان انتقال اين معاني بلند را ندارد سخني كه اگر آن را جايز بدانيم در حد و اندازه عرفان است و نه فلسفه و كسي كه محدوده مخاطبين خود را عده‌اي خاص با فضايل فكري خاص معرفي مي‌كند و آن كس كه آن را در نمي‌يابد متهم به كج‌فهمي مي‌كند شبيه خياط داستان اندرسن است كه مي‌گفت هر كس پيراهني را كه دوخته‌ام نبيند حرامزاده است. فلسفه در تمام تاريخ ادعاي عقلاني بودن داشته درست است كه برخي فقرات آن دشوار است اما اين دشواري از نوعي ديگر است زبان براي خود روال عادي را در پيش مي‌گيرد اما برخي مفاهيم نياز به توضيح و مقدمات بيشتر دارند ولي در اينجا زبان تخريب مي‌شود تا تو نفهمي. اين بحثي مفصل را مي‌طلبد كه بعدا به آن خواهم پرداخت درباره دشواري و دشوارنويسي. البه آثاری که تا حدی روشنی دارند درباره این فیلسوف وجود دارد مانند کار آقای احمدی و خاتمی، ولی بعد از مفهوم شدن کلام می‌بینی که چندان چیز پیچیده‌ای نبوده و آن همه طبل و سنج کوفتن نداشته است چهره هایدگر در جامعه ما به دست اکثر افراد مخدوش شده است من درباره شخص خاصی انگیزه‌خوانی نمی‌کنم والا مقاصد مختلف سیاسی و یا شهرت‌طلبی و تنبلی فکری می‌تواند سبب این مشکل شده باشد

مدتي قبل بين دو نفر از انديشمندان مشهور حال حاضر ایران، بحث شديدي در گرفت تا حدي كه به بدگويي و فحش و فضيحت كشيد در اين باره كه آيا وقتي نيچه مي‌گويد وقتي به سوي زن مي‌روي تازيانه را فراموش نكن منظورش ظاهر كلام است يعني خود تازيانه و يا بايد آن را تاويل كنيم و تازيانه را آلت مرد بدانيم واقعا باعث تاسف است براي فضاي فكري جامعه كه انديشمندانش اينقدر تعصب به يك فيلسوف داشته باشند آن هم نه در يك حرف فلسفي او، بلكه در يك حرف عاميانه‌اش. نيچه هر چه بگويد ولو آنكه درباره گرفتن دماغ باشد هزار نفر دهانشان را با حيرت باز مي‌كنند كه وه كه چه كلام شگفتي و چه حكمت مطنطني. گمان نمي‌كنم حتي اگر در قرآن هم آيه‌اي بدين مضمون مي‌آمد چنين تاويلهاي و نزاع هايي سر آن مي‌شد به شما اطمينان مي‌دهم اگر با انديشمندي به مثابه يك انديشمند برخورد شود و نه يك رهبر و كاريزما و مانند آن، هيچوقت چنين بحثهايي يا چنين تندرويها و بددهنيها ايجاد نمي‌شود نيچه براي آنان يك متفكر نيست يك امام است آنها را آن روي سكه كساني بدانيد كه مي‌گويند اگر رهبر بگويد ماست سياه است ما هم مي‌گوييم ماست سياه است فقط بجاي آن نيچه نشسته است و البته اين شيفتگي با اسلوب متفكرمآبانه مدرن است كه قيافه ظاهرالصلاحتري دارد. آيا اگر كسي نقدي از ابن‌سينا بكند من بايد نارحت و عصباني شوم؟ اگر اينطور شود به نظر شما من به تفكر ابن‌سينا اهميت مي‌دهم يا شخصيت او را مي‌پرستم؟

اين را به عنوان يك قاعده داشته باشيد نوع بيان شما از كسي و نظريات او، محفوظ نماندن كيفيت كلامي با برداشته شدن نام نويسنده و عصباني شدن شما در صورت مورد نقد واقع شدن آن فرد، نشان‌دهنده تعصب شما به آن شخص است و نه اهميت به تفكر او. حتي قبول داشتن نظرات يك متفكر نمي‌تواند توجيهي براي چنين عكس‌العملهايي باشد. اين را هم فراموش نكنيد كه اسامي مهم نيستند كيفيت رفتار شما مهم است فكر نكنيد اگر كسي نسبت به يك عالم ديني شيفتگي‌اي شخصيت‌محورانه‌اي را بروز مي‌دهد كه شما نسبت به نيچه و هايدگر نشان مي‌دهيد رفتار آن فرد اُمّلانه و رفتار شما متامّلانه است.

كار به جايي رسيده كه پشت نيسان سخن نيچه نقل مي‌شود فكر مي‌كنم بايد منتظر ديدن افاضات هايدگر پشت كاميونها باشم مثلا بنويسند دازاين در مصمميت پيشدستانه به سوي مرگ هستن است يا هيچ مي‌هيچد و زيرش بنويسند هايدگر

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:11  توسط عباس  | 

زمانی حاتمی‌کیا گفت گه ما با تماشاگر ایرانی توافق کرده‌ایم که زن در خانه و حتی در بستر خود با لباس کامل و حجاب است این البته یک توافق نانوشته است. بر اساس همین توافق است که ما فیلمها و سریالها را می‌بینیم و با آنها ارتباط برقرار می‌کنیم بدون آنکه باور به تصنعی بودن پوشش زن در آنها، ما را پس بزند.

خوب مشابه این توافق در تمام دنیا هست کودکان بعد از اینکه از سنین بسیار پایین گذر کردند می‌دانند که بابانوئلی در کار نیست و آنکه در کفش‌های آنان هدیه می‌گذارد بستگان آنها هستند اما به خود می‌باورانند و یا به عبارت بهتر تظاهر می‌کنند که این بابانوئل است که برایشان هدیه گذاشته است پدر و مادر هم اینطور تظاهر می‌کنند که آنها نبوده‌اند که هدیه را داخل کفش آنها گذاشته‌اند و قیافه متعجب به خود می‌گیرند. از این نمونه‌ها زیاد است. این توافقها ضرورتا بد نیستند بلکه اتفاقا در زندگی همه ما تا حد زیادی هستند و وجودشان لازم است ما توافق کرده‌ایم که در مراسم عزاداری کس دیگر غمگین بنماییم ولو آنکه در درون غمگین نباشیم ما هنگام دیدن فیلم و کارتون و تئاتر و مانند آن توافق می‌کنیم که انگار همه چیز دارد واقعا اتفاق می‌افتد و خود را غرق در آنها می‌کنیم اینها طبیعی است اما این توافق غالبا راه افراط را هم پیش می‌گیرد و بجای آنکه در ضمن شرایط و به جهت مصالح عقلانی و اخلاقی باشد شیوه‌ای متزورانه و ریاکارانه به خود می‌گیرد.

اکثر مردم جاهل نیستند و می‌دانند روش اخلاقی و خردمندانه زندگی چیست زنان رفتارهای یانگوم و دکتر مایک را می‌بینند پدر و مادرها رفتار پدر و مادرهای مهربان و منطقی را می‌بینند و با آنها ارتباط نیز برقرار می‌کنند آنها می‌دانند حسادت بانوچویی خوب نیست می‌دانند رفتار برخی آدمها در آن سریالها منطقی نیست اما باز وقتی سروقت زندگی عادی خود می‌آیند رفتار مشابه با شخصیتهای منفی داستان را از خود بروز می‌دهند.

چرا در اینجا به مساله توافق فکر می‌کنم؟ چون باور دارم که اکثر مشکلات ما از رفتارهای توافقی است تا رفتارهایی که از روی سوءنیت انجام می‌پذیرند. اما باز در این میان حکایت زنان جامعه ما چیز دیگری است آنها استادان چنین توافقی هستند سراسر زندگی آنها این توافقات است از کودکی تا دم مرگ. می‌خواهم زمانی مفصل به توافقات زنانه بپردازم اما فعلا در این حد اکتفا می‌کنم که عمده چیزی که به عنوان معایب و ضعف زنانه از آن یاد می‌شود و حتی متاسفانه به علت رواج آن، حتی این عبارات به شکل خصوصیات زنانه درآمده‌اند چیزی جز تظاهر و توافق نیست. زن توافق کرده تا ضعیف بنماید تا رضایت و حمایت شوهرش را بدست آورد زن توافق کرده که حساس بودن جزو خصوصیات زنانه است تا کمتر با سخنان یا رفتاری انتقادآمیز روبرو شود و از این قبیل:. حسود بودن جزو خصوصیات زنانه است دوست داشتن طلا جزو خصوصیات زنانه است چشم و هم‌چشمی جزو خصوصیات زنانه است و هزاران خصوصیت دیگر که برخی از آنها به راحتی قابل کنار گذاشتن‌اند حتی اخیرا هم برخی از دختران، تظاهر به تجدد و روشنفکر بودن می‌کنند این هم یک توافق است حتی تاکید زنانه بر حجاب هم عمدتا یک توافق است و متناسب با خواست مردان شکل می‌گیرد.

رفتار خردمندانه و رفتار اخلاقی غالبا شناخته‌شده‌اند عده‌ای هم بخاطر سوءنیت آنها را کنار می‌گذارند اما غالبا اینها به جهت توافق زیر پا نهاده می‌شوند چرا می‌گویم توافق؟ چون ما مردان نیز بر سر این نکات با زنان به توافق رسیده‌ایم با آنکه خودمان هم می‌دانیم اینها معمولا قابل کنترل‌اند غالب این خصوصیان زنانه اگر به دقت نگریسته شوند مورد تمایل اکثر مردان‌اند ضعف زنان خواست مردان است و زن قوی هراس‌انگیز است. بنابراین توافق همیشه دوجانبه است.

درباره دینداری هم در اکثر موارد اوضاع به همین منوال است شدت گرفتن ظواهر دینی مانند مراسمهای پرطمطراق در ایام محرم به جهت این است که مردمان با اینکه می‌دانند که دیندارانه عمل نمی‌کنند با اینکه اگر از آنها بپرسی دینداری چیست خود اذعان دارند که به عمل صالح است و دینداری با عمل غیراخلاقی نمی‌شود اما با یکدیگر توافق کرده‌اند که غذادادن را عملی از روی دینداری بپندارند زنجیرزدن نشاندهنده علاقه به پیشوایان دینی است دسته‌روی برای دینداری است و الخ، با آنکه در درون خود می‌دانند که دیندار نیستند (ولو اینکه همواره بکوشند که این دانایی جلوی چشم نیاید و مورد غفلت قرار گیرد) حاجی می‌داند که برای خدا به حج نرفته اما تظاهر به آن می‌کند و مردمان هم به نحوی با او مواجه می‌شوند که انگار کار را برای خدا انجام داده است هیچکس حتی خود آن حاجی نمی‌خواهد نیت واقعی عملش حتی برای او و حتی در ذهن او با صراحت مطرح شود همه خود را به تظاهر عادت داده‌اند اما تظاهری دوجانبه که توافق نام دارد ما هم به آن حاجی در تظاهرش کمک می‌کنیم ما همگی با هم دیندار هستیم من طوری عمل می‌کنم و سخن می‌گویم که هم به خودم و هم به دیگری احساس دیندار بودن دست بدهد او هم مقابله به مثل می‌کند و هر دو راضی و خشنود هستیم. اگر اعمال ما دیندارانه نیست چه باک؟ وقتی که دیگران ما را دیندار می‌خوانند و می‌بینند پس حتما دیندار هستیم. در واقع دیگران نمی‌گذارند ضربه وجدان به ما کارگر شود تایید دیگران و صحه گذاشتن دیگران بر دینداری ما، سپاه درون ما را در هم می‌شکند. من بر این فرایند نام «حمایت اجتماعی برای دیندارنمایی» می‌گذارم. 

بابانوئل توافق والدین و کودکان است اگر یکی از آنها این توافق را به هم بزند بساط این تظاهر برچیده می‌شود. مثلا بچه کمی که بزرگتر می‌شود دیگر دون شأن خود می‌داند که تظاهر به چنین موجود خیالی‌ای بکند و به آن می‌خندد بنابراین دیگر هدیه‌ای داخل کفش او گذاشته نمی‌شود بلکه هدیه را مستقیما و داخل کادو به او می‌دهند اما کودک از مدتها پیش این درک را پیدا کرده لیکن هنوز طرف مقابل توافق که به احساس شخصیت کودک بر می‌گردد آنقدر قوی نشده تا این توافق را به هم بزند اما اگر کودک مدتی پیش از حد متعارف به این بازی بابانوئل ادامه بدهد پدر و مادرش حتما به او متذکر می‌شوند که او دیگر بزرگ شده و نباید به این چیزها باور داشته باشد و این بار پدر و مادر این توافق را به هم می‌زنند.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 1:14  توسط عباس  | 

چند نکته پیش از خواندن این متن:

الف) آنچه می‌نویسم به قواعد منطق مربوط می‌شود و مورد اتفاق منطق قدیم و جدید است اگر به کتب غربی در بحث مغالطات مراجعه کنید هم می‌توانید به این مطالب برسید بنابراین گمان نکنید که من یک چیز شکمی نوشته‌ام و مربوط به خودم است.

ب) امیدوارم به تفاوت منطق و فلسفه آگاه باشید و به سادگی به قواعد منطقی حمله‌ور نشوید مساله در اینجا نظر فلانکس و بهمان‌کس نیست بلکه بازگویی شیوه تفکر است منطق به هر نوع تفکری در هر علمی و بلکه در هر سطحی تعلق دارد و ابزار آنهاست.

ج) اگر می‌خواهید به زبان دیگری سخن بگویید و از قواعد زبانی به اسم مبارزه با خواست قدرت و مانند آن طفره بروید به خودتان زحمت خواندن این متن را ندهید این نوشته برای آن کسی است که می‌خواهد با توجه به این نکته دقیق که بکارگیری ناقص و واژگونه زبان به خطای فکری می‌انجامد، از ساخت منطقی زبان تبعیت کند نوشته شده است و متاسفانه پذیرفتن این شیوه، یعنی اینکه برای فکر کردن باید زحمت بکشید و دیگر نمی‌توان از شکستن ساخت منطقی زبان برای پوشاندن آگاهانه و یا ناآگاهانه برخی خطاها استفاده کرد.

د) در این چند سالی که با دانشجویان رشته‌های علوم اجتماعی سر کردم دو مورد زیر را از مهمترین عوامل خطای فکری در برخی از آنها دیدم. می‌دانم که شاید در این‌باره با مقاومت مواجه شوم که البته طبیعی است چون اگر این مطالب به درستی درک شوند می‌تواند برباددهنده کاخ معرفتی باشد که تا کنون بنا نهاده‌اند و سرآغاز راهی پرزحمت که در آن اندیشه با کندی و با اطمینان کمتری به پیش می رود. مطلب چندان دشوار نیست میتوانید موارد داخل کروشه را هم نخوانید.

1- وقتی می‌گوییم «الف ب است» در این جمله «ب» نقش محمول را بر عهده دارد همیشه در محمول، مفهوم مد نظر است (در مقابل مصداق). برعکس درباره «الف» باید گفت که [جز در موارد قضایایی که موضوع جزئی دارند (قضایای شخصیه) و قضایای طبیعیه که خیلی معدودند و معمولا هم کاربردی ندارند] همیشه مصداق مطرح است

مثلا وقتی می‌گوییم: «انسان فانی است»  ما با مفهوم انسان کاری نداریم بلکه با مصادیق انسان از جمله خودمان سر و کار داریم. [به همین جهت است که در منطق ریاضی همه قضایای حملی را به شکل شرطی در می‌آورند به این صورت که موضوع قضایای عادی را محمول مقدم یک قضیه شرطی قرار می‌دهند مثلا جمله بالا تبدیل می‌شود به «اگر چیزی انسان باشد آنگاه فانی است». خوب ما چندان با بحث موضوع کاری نداریم بنابراین در این حد اکتفا می‌کنم]

اما درباره محمول گفتم که همیشه مفهوم مد نظر است بنابراین محمول همیشه حالت وصفی دارد یعنی چیزی است که به موضوع اسناد داده می‌شود و بنابراین هیچوقت نمی‌توان امری جزئی و یا اسم علَم را محمول قرار داد همینطور آن کلمه‌ای را که نمی‌تواند نقش وصفی به خود بپذیرد [مگر آنکه چیزی به آن اضافه شود و به اصطلاح مشتقی از آن گرفته شود]

البته وضع شعر و ادبیات متفاوت است چون در آنجا بنا بر این نیست که حرف علمی و یا دقیق بیان شود بلکه بیان ادبی مطرح است مخصوصا درباره استعاره و مجاز که این قواعد در آنجا رعایت نمی‌شوند مثلا وقتی می‌گوییم مرتضی شیر است یعنی اینکه شجاع است و این از باب تشبیه است که در ادبیات و خطابه بکار می‌رود و یا وقتی می‌گوییم علی عدل است یعنی علی عادل است. بنابراین با درک تفاوت حوزه ادبیات و حوزه علم، نباید ایندو را با هم خلط کرد و البته خلط این دو با هم منشأ مغالطات فراوانی است که متاسفانه مخصوصا در حوزه علوم انسانی رواج پیدا کرده است.

2- «تجوهر» از کلمه جوهر می‌آید شاید اگر بخواهم آن را به ذهن شما نزدیک بکنم باید بگویم جوهریزه کردن یا جوهرانیدن؛ یعنی اینکه چیزی را که جوهر نیست به منزله جوهر نمایش دادن. خب شاید بگویید این یک بحث فلسفی قدیمی است و یا بگویید ذاتگرایی فلان است و جوهر بهمان و ریشه اینها زده شده و ... ولی همه اینها متاسفانه ربطی به موضوع مورد بحث من پیدا نمی‌کنند من اصلا کاری به فلسفه ندارم بحث جوهر در فلسفه چیز دیگری است و اینجا جوهر در وجه منطقی آن مطرح است که اساسا قابل نفی نیست چون بدون آن اصلا تفکر و تکلم ممکن نیست بنابراین این موضوع را با بحث فلسفی جوهر خلط نکنید

اینجا صحبت بر سر این است که ما همیشه صفت را بر موصوفی حمل می‌کنیم و آن موصوف یا خود صفتی است و یا نه. اگر خود صفت نباشد ما آن را هم از لحاظ تفکر و هم از لحاظ تکلم تکیه‌گاه آن وصف قرار می‌دهیم آن تکیه‌گاه را جوهر می‌نامیم حالا اینکه این جوهر واقعا وجود دارد و یا ندارد و کیفیت آن چگونه است به فلسفه مربوط می‌شود اما چون این در زبان بطور مطلق استعمال می‌شود منطق به آن می‌پردازد از آن گریزی نیست حتی برای کسی که به مفهوم فلسفی جوهر هیچ اعتقادی نداشته باشد.

مثلا اگر کسی بگوید که «سفید را دیدم» ما انتظار ذهنی داریم که او چیزی سفید را دیده باشد بنابراین اگر از او بپرسیم چه چیز سفیدی را دیدی و او بگوید هیچ چیزی را بلکه من فقط سفید را دیدم احتمالا در سلامت روانی او شک خواهیم کرد چون برای انسان غیر قابل تصور است که صفتی بدون موصوف آن وجود داشته باشد

حال اگر کسی صفتی و یا یک امر عرضی را به شکل یک جوهر بکار ببرد می‌گوییم دچار مغالطه تجوهر شده است مثلا اگر کسی فکر کند که ما چیزی به عنوان خانواده داریم به عنوان یک موجود مستقل غیر از افراد یک خانواده با مجموعه روابطی که در این مجموعه وجود دارد، دچار این مغالطه شده است و یا مثلا فکر کند که خوشبختی موجودی مستقل است که گاهی در خانه‌های برخی افراد وارد می‌شود و زندگی آنها را متحول می‌کند همینطور.

در اینجا هم وضع ادبیات متفاوت است مثلا در فضای ادبیات می‌گویید خوشبختی در خانه او را زد و این مجاز است اما اگر در یک بحث فلسفی چنین حرفی را بزنیم دچار این مغالطه شده‌ایم خلاصه اینکه در یک بحث علمی و دقیق نباید دچار مغالطه تجوهر شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 19:49  توسط عباس  | 

مسجد خانه خداست و متعلق به هیچ کسی نیست اگر کاری در ارتباط با خداست اگر نمازی است دعایی است در آنجا برقرار می‌شود در آنجا کنار هم می‌آیند و قرآن می‌خوانند و واعظ سخن می‌گوید

اما چه اتفاقی می‌افتد که این محل اجتماعِ به جهت طاعت خدا رقیب پیدا می‌کند؟ چرا درویشان خانقاه را بنا نهادند؟ چه کاری بود که از مسجد بر نمی‌آمد و آنها را ناچار ساخت تا نهادی به نام خانقاه ایجاد نمایند؟

آیا اعمالی که انجام آنها دون شأن مسجد بود مانند بکارگیری موسیقی و سماع؟

آیا نیاز به منبع مالی مستقل و در اختیار گرفتن موقوفاتی برای گذران زندگی درویشان؟ (از طریق منابعی که مردم وقف خانقاه می‌کردند)

آیا به جهت آن بود که عده‌ای دیگر مساجد را در اختیار گرفته بودند و آنها را بدانجا راه نمی‌دادند؟ و در عین حال نیاز به محلی برای گرد آمدن را نیز احساس می‌کردند؟

چه کارکردهای دیگری می‌توان برای خانقاه در نظر گرفت که از مسجد بر نمی‌آمده است؟

چرا تکیه، حسینیه و ابوالفضلی در مناطق مختلف ایران ساخته شده‌اند؟ عزاداری در مساجد امکان‌پذیر است و عزاداری عاشورا هم چند روز بیش نیست (حداقل تا پیش از این جو فعلی) پس چه نیازی بود تا نهادی مستقل ایجاد شود؟ مسجد چه چیزی برای اجرای مراسم عاشورا کم دارد؟ چه کسانی متولیان گسترش حسینیه‌ها وامثال آن بوده‌اند و چرا؟ آیا مانند بحث خانقاه اینجا هم عده‌ای در مقابل نهاد غالب بر مساجد (شیخ و مفتی و ملا) این نهاد را گسترش دادند؟ آنها چه مصالح و یا منافعی را دنبال می‌کرده‌اند؟

(درباره استفاده‌ام از واژه نهاد عذر مرا بپذیرید شاید واژه مناسبی نباشد ولی نخواستم تا خانقاه و حسینیه و مانند آن را مانند یک مکان جدید معرفی کنم خواستم تا بر نقش فرهنگی‌ای که دارند نیز تاکید کرده باشم.)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 17:34  توسط عباس  | 

گاهی شرایط به گونه ایی پیش می رود که دیدن به مثابه امر مصیبت بار و بدون راه گریزی تبدیل می شود. چیزی که در بدو امر انگیزه ایی برای این نوشته شد فشار دادن دکمه تلویزیون و مشاهده برنامه ایی با مضمون انقلاب 57 بود.انتظارش را نداشتم.لااقل از امروز. پس بایستی در یک پروسه فرسایشی به مدت یک ماه یا بل بیشتر بایستی هر روز چشم و ذهن و حواسمان را متوجه بازنمایی نه چندان دقیقی از انقلاب 57 کنیم. نه اینکه مدام به صفحه تلویزیون خیره شده باشم بلکه هر آن که هوس دیدن تلویزیون کنی با این تصاویر مواجه ایی. تازه از تلویزیون غرق شده توسط محرم رسته ایی که در دام فجر می افتی. این داستان همینطور دوار ادامه دارد. اگر تنها این آلودگی بصری منحصر به تلویزیون ملی بود که اصلا بازش نمیکردی. مسئله حل شده بود.تمام. اما مشکل آنجاست که از خانه که پایت را بیرون می گذاری این امور نه چندان خوشایند سایه به سایه تعقیبت می کنند. از یک ماه قبل همه جا سیاه پوش می شود. کاش مشکل همین یک ماه بود. دو ماه طول می کشد تا آثار این یک ماه از در و دیوار شهر برچیده شود. اغتشاش بصری به شکل پیش رونده ایی هر امر ناهنجاری را به مرور به هنجاری ناخوشایند بدل می نماید. دیگر از آگهی های چسبیده شده بر در و دیوار نمی گویم که قدمت برخی به دیوار نوشته های انقلاب می رسد. معماری هم که در این میانه حکایت خود را دارد. آجرهایی که بر سر هم نهاده شده و بدون هیچ فکر از پیش اندیشیده ایی بالا آمده اند و الونک های 50-60متری را پدیدآورده اند. معماری های بی تناسبی که به قول آن معمار ارمنی طوری ساخته شده اند که گویا تنها برای بیست سال برنامه ریزی شده اند. معماری بی هویتی که هیچ تفسیری از آن بدست نمی آید .الا بی نظمی و روحیه منفعت طلبانه فاقد اخلاقی که این بناهای متزلزل را به بهایی گزاف به خواهندگانه ناگزیر قالب می کند. طنز کار اینجاست که شخصی مقیم آمریکا که خانه ایی 60 متری در محله ایی از محلات تهران داشت مدعی بود با پول این آلونک می تواند خانه ایی بسیار مناسب و بزرگ در آمریکا تهیه کند. قطار ماشین های یک شکل ایران خودرو و سایپا که مثل کلافی سردرگم بهم پیچیده اند نیز از همین قسم است. موضوع آنقدر بیخ پیدا کرده که حتی تصاویر مضحک بازیگران طنز تلویزیون که اکنون بروی پرده سینما جا خوش کرده اند نیز به امری تهوع آور تبدیل می گردد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:22  توسط کریم  | 

مداحی با طعم راک اند رول

اگر بخواهیم یک وجه ممیزه میان انچه موسیقی امروز(حالا می خواهد پاپ، راک،رپ یا هر چیز دیگری هست) با آنچه موسیقی دیروز(موسیقی سنتی،اصیل،ایرانی،هر چه که ریشه در گذشته ایرانی دارد) نامیده می شود قائل شویم وضعیت مخاطب است. در موسیقی سنتی(مصطلح تر است) مخاطب در هنگام اجرای اثر اگر نگوییم در خلسه ایی رویایی فرو می رود؛میان وی و گروه موسیقی(منظور خواننده و نوازنندگان) کنشی در نمی گیرد. بهترین وضعیت مخاطب سکوت است تا لذت بیشتری ببرد. اصولا گوش دادن موسیقی سنتی در میان همهمه و شلوغی امر شاقیست. در مقابل موسیقی امروز که تنها موسیقی نیست و ترکیبی از موسیقی و نور و حرکات و اداهای گروه است.در یک اجرای زنده نسبت موفقیت یک گروه به میزان همدلی و هم آوایی مخاطبان با آن برمی گردد. اجرای  اثر حالتی رفت و برگشتی میان گروه و مخاطبان دارد. برخی از قسمت های ترانه را خواننده سکوت می کند تا مخاطبان به جای وی بخوانند و از این طریق همدلی بیشتری ایجاد گردد. با هر حرکت اعضای گروه مخاطبان به وجد آمده و جیغ و داد می کشند. همین جا کات می زنیم و به داخل یک هیات یا تکیه یا هر چه که شما نامش می گذارید می رویم. مداح]خواننده[  در میان جمعیتی از جوانان قرار گرفته است. و مابقی بر کرد وی حلقه زده اند. مداح]خواننده[

با ابیاتی کوتاه و با حرکات دست که نمونه اش تنها در کنسرت های موسیقی مدرن دیده می شود جمعیت را تشویق به همراهی می کند. مثل هر اجرای موسیقیایی مداحی نیز یک نقطه آغاز با ریتم کند و در انتها یک تیک اوج دارد. که مخاطبان در آن حالت به اوج هیجان می رسند. وای وای وای سین سین سین سین از کلمات معروف این مواقع است. رادیکال ترین وضعیت در اجرای کنسرت در این لحظات اینست که نوازنندگان اقدام به شکستن سازهایشان کنند و در مقابل مداحان با کوبیدن محکم دست بر سر و در شکل حاد تر میکروفون به اوج هیجان میرسند. در حقیقت دلیل استقبال از مجالس مداحی این دوستان علیرغم نداشتن شناخت درستی از موضوع مداحیشان ،توانایی آنها در همراه کردن مخاطب با خود است. بیشترین استقبال از این مداحان را هم جوانان دارند همان گروه سنی که سالنهای کنسرت ها را پر می کنند. این وضعیت دور از ذهن نیست.پس از انقلاب موسیقی امروزی بکلی به محاق رفت. موسیقی که مخاطبانش را به وجد آورد از خود بیخود کند.جیغ بکشند . بالا و پایین بیرند. و مداحان راک اند رول این کار را به خوبی انجام می دهند. مداحی[ترانه  ]اکثرا مربوط به کارهای روزند. جملاتی کوتاه که بیش از آنکه بار معنایی داشته باشند دارای بار عاطفی اند. نکته جالب اینکه شبکه سوم سیما در برنامه فرهنگ سرخ به نقد اینگونه مداحی ها می پردازد. حال آنکه در ساعت های دیگر از همین نمونه ها پخش می کند. معممین و مداحان سنتی به مثابه همان موسیقی سنتی هستند. چندان مخاطب را برنمی انگیزند. گر چه گاهی برای تفنن بد نیست همانگونه که گهی موسیقی سنتی گوش دادن خالی از لطف نیست. مخاطبی که اگر چه در این دهه به تمامی سیاه پوش شده،زنگ موبایلش را نیز محرمی کرده ولی در 11ماه دیگر آنچه می بیند و می شنود موسیقی امروزی(راک پاپ رپ و...)است. اینهم الصاقیه ایی به پست قبلی... اما باز این همه داستان نیست.

v       به باور من همانقدر که پارتی های دوستان عزیز ظفر و میرداماد و... کیس های مناسبی برای مطالعات فرهنگی هستند. روزه و نوحه و علم و زنجیر هم می توانند حائز اهمیت باشند. گر چه که به قول آن کارکتر دختر انمیشنی اونا   کلاس داره

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 0:1  توسط کریم  | 

خطر عقلانی شدن مناسک یا دعوت به دیدن نمایش یا دعوت به دیده شدن

در تمام دنیا مناسک خاصی وجود دادرد که قدمت برخی از آنها به نوعی نامعلوم است. اروپا،آفریقا،آمریکا و به طور کلی در بسیاری از نقاط جهان هرساله مناسکی برپا می کردد.برخی شاد برخی غمگین،برخی با ساز و برگ برخی ساده. اما آن چیزی که پیوند دهنده میان این همه است و یا به عبارتی همچون رشته ای آنها را بهم متصل کرده، حالت احساسی یا قرار گرفتن بر بستر احساس است. پیوندی که ریشه در احساس دارد و نه منطق. شاید بتوان در این زمینه منطقی بودن را سمی برای آنها دانست. زیرا منطق همواره با حسابگری سر و کار دارد و سود و زیان را دخیل می داند. اما برای سویه احساسی همواره مجال رنگ عوض کردن و از شکلی به شکلی درآمدن وجود دارد. در اینجا مهم به جای آوردن مناسک است.چرایی اش مهم نیست. مناسک ها در همه دنیا مجالی برای دیده شدن هستند. آدم ها شرکت می کنند تا به مثابه عضوی فعال دیده شوند.در این میان همواره تماشاگرانی نیز وجود دارند که بازیگران را به تماشا می نشینند. عاشورا نیز در زمره این مناسک است. در هر نقطه ایی از ایران و بسا جهان رنگ و بوی آن ناحیه را به خود گرفته است. به عنوان مثال در گذشته در منطقه غرب ایران (هنوز هم وجود دارد) در هنگام سوگواری زنان و مردان با مشتی گِل شانه های خود و گاهی سر خود را گِل اندود می نمودند.حال همین مثله به صورت جالبی تبدیل به استخری از گِل شده که دسته های عزاداری تک تک خود را در آن غوطه ور می کنند. به نحوی که سراپا پوشیده از گل می گردند. در شمال غرب قمه زنی رایج است که گمان نکنم سنتش تنها محدود به پس از اسلام باشد. در جنوب با نوسیقی زار آمیخته شده و... (به نظرم دوستان مطالعات فرهنگی شاخه میرداماد و ظفر می بایست بیشتر در این زمینه اظهار فضل کنند. البته به شرطی که لباس هایشان خاکی و کثیف نشود و پاهایشان از پیاده روی درد نگیرد). راز ماندگاری این مناسک تنها در حس جمعی است که در این نمایش بروز می کند. هر چند که گاهی به راستی فاقد هیچ و دقیقا هیچ جنبه معنوی نباشد. نمایش دیده شدن و نمایش بازی کردن شاید مهمترین هسته این آیین ها باشد. نمایش جمعی که با هیجانی خاص برگزار می شود. به نظرمن که شاید نظر کسی دیگر باشد که ناخودآگاه من آن را دزدیده ام مسئله دیده شدن امر بسیار مهمی است. هر چه بر جزییات و زرق و برق و حواشی این آیین ها افزوده گردد.مسئله دیده شدن مهم تر می گردد. حضور در خیابان های شهر خود اصلی ترین دلیل بر قوت وجه نمایشی آن است. اگر در ابتدا این آیین در شکل سووشون و تعزیه در مکانی مشخص بوده امروز شکلی کارناوالی یافته که تمام اتمسفر شهر را پوشانده. در این میان تز هر چه عظیم تر بهتر همیشه از مقبولیت بیشتری برخوردار است. عموما هر چه مناسکی با رنگ و لعاب بیشتری برگزار گردد شکل توریستی و نمایشی تری به خود می گیرد. در این وضعیت تعداد بازیگران بیشتری به صحنه آمده و به تعداد بازیگران نیات های متنوع تری از حضور در آن شکل می گیرد. در بازی میان عظمت و اصالت، پیوسته اصالت بازنده است. نکته جالب اینکه اگر تا پیش از این نقش زنان در حد بازیگران منفعلی بود که حتی برای روضه های خود هم نیاز به خطیب مرد داشتند؛ محدود بود. در حال حاضر آنان نیز به آهستگی در حال به عهده گرفتن نقشی می گردند. بازی شمع روشن کردن در میدان محسنی یکی از آنهاست. سنت چهل منبر بدین صورت است که زنان و دختران مسیری در شهر با پای برهنه  برای روشن کردن چهل شمع که در جاهای مختلف شهر قرار دارند طی می کنند تا مرادشان برآورده گردد.بازی جالبی است نه. از سوی دیگر تسلط بی چون و چرای مداحان بر این مناسک حائز اهمیت است. جایی که آنان هیجان و شور و لذت را با خود می آورند.چیزی که معممین توانایی برآوردن آن را ندارند. با توجه به اهمیت و جایگاه مداحان در این آیین در پست مستقلی در این باره سخن خواهم گفت، قصد دارم در این باره به موضوعی اشاره کنم که قسم میخورم هیچ متخصص مطالعات فرهنگی اصالتا انسان شناس یا مردم شناس یا جامعه شناس یا سیاست مدار به آن نپرداخته...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 15:20  توسط کریم  | 

فرزندان محمد یا فرزندان کوروش( تراژدی یا حماسه)

بی گمان فاتحان انقلاب 57 خود نیز به خوبی مید انستند که هویت ایرانی از دو پاره مجزا تشکیل شده است. تضادی میان روحیه شاهنشاهی که سمبل آن غرور و فخر تاج و تخت و تایخ ایران از آمودریا تا نیل است و از سوی دیگر وجه مذهبی که مظلومیت نماد باز آن در تفکر شیعی است. به عبارت بهتر تنشی میان سویه تراژیک روان ایرانی و سویه حماسی(لغتی بهتر نیافتم) آن است. شکل نماد قسم اول در عاشورا متبلور است. نبردی نابرابر و پایانی تراژیک. البته این وضعیت خاص سرزمین ما نیست.در همه فرهنگ ها کم و بیش قهرمانانی عدالت خواه که در نهایت قربانی یکرنگی و صداقت خود می گردند فراوان است. برخلاف آنچه تصور می گردد، یا سعی در نشان دادن آن می شود این واقعه نه به مثابه یک حماسه و نه به خاطر خماسی بودن بل که بخاطر تزاژیک بودن آن است که تا این حد تاثیر گذار به نظر می رسد. کسانی که در این باره چه روضه و چه مداحی می کنند نیز غالبا برای برانگیختن احساسات مستمعین سعی در تصویرسازی و روایت پاره های از واقعه می کنند. چگونگی کشته شدن یاران امام به نحوی روایت می گردد که گویی تصویری مستند گونه از حادثه را با ذکر جزییات بیان می دارد. بسیار شنیده ایم از دوستان روشنفکر مذهبی که می بایستی به پیام این واقعه توجه کرد.گاه از غلوهای مداحان شکوه می کنند. گاهی هم برخی از معممین از این به انتقادی می پردازند.اما جالب آنکه آنان نیز خود در پایان سخنرانی هایشان مداحی نیز می نمایند. به هر حال باید این اشک ها را درآورد. به هر حال ماندگاری این واقعه در طول تاریخ با هر توجیهی در نوع خود منحصر به فرد است. قوی ترین تاثیر و تصویر این واقعه نبردی نابرابر است که حاصل آن شکل گیری و برجسته شدن آن به صورت نماد مظلومیت است. از سوی دیگر وجه پادشاهی ایرانی دستی در اسطورها و پهلوانان دارد و شرح لشگر کشی و کشورگشایی است. پرسپولیس به عنوان نماد این عصر به صورت ناموس جماعت درامده و کمترین توهین یا زیر سوال بردن آن  با واکنش تند مواجه می گردد. نیروهای مذهبی هم حتی هر گاه که نیاز دارند نمادهای از اقتدار عظمت ایران را نشان دهند همواره گوشه چشمی به این بنای به جای مانده از گذشته دارند. تقابل تاریخ شاهنشاهی به مثابه غرور، شکوه و عظمت از یکسو و در مقابل آن تاریخ مذهبی (از اسلام به بعد،آنچه در حال حاض هست) با قوی ترین نماد آن عاشورا و مفهوم مظلومیت و مظلوم  از سوی دیگر وضعیتی نامتعادل را فراهم ساخته که خط سومی که امتزاج این دو باشد عملاً مزاحی بیش به نظر نمیرسد(ایران از پیشروان خط سوم نه این نه آن بل هر دو است که هماره در حرف باقی می ماند)پهلوی اول در بازسازی و هویت بخشی ملی بسیار بسیار از شمار بیشمار روش اندیشان موثر بود. و انقلاب اسلامی هم در تکوین تلقی خاصی از دین که خود مروج آن هستند بسیار موثر بوده اند. در این کشاکش مدرنیته نیز همچون سیلی شبانه که ساحل نشینان را شب هنگام گرفتار سازد بازی را پیچیده تر نموده است. در این میان تضاد میان این هرسه و سهم خواهی هریک انسان ایرانی را به اشباح سرگردان فاقد انسجام و ریشه ایی بدل ساخته که نه دل در گرو سنت دارند نه دل در گرو ملیت و نه وقعی(توجهی) بر ارزش های مدرن می گذارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 20:38  توسط کریم  | 

چون می دانستم خیلی نمی‌توانم به پاسخ دوستان امید داشته باشم نظر خودم را مستقلا می‌نویسم تا ببینم نظر دوستان چیست اینکه می‌نویسم بر اساس مطالعه و تحقیق نیست بلکه صرفا یک ذهنیت نسبت به مساله مورد بحث در چند پست قبلی است.
1- علت آسیب اگر از حد نرمال بگذرد خود آسیب اجتماعی است. بنابراین طلاق اگر از حد نرمال جامعه‌ای فراتر برود یک آسیب اجتماعی خواهد بود همینطور فقر و مانند آن. این مساله بنا بر استعمال است یعنی اینها عملا آسیب دانسته می‌شوند. اینکه چه چیزی علت است و چه چیزی معلول خود جای بحث دارد آیا طلاق علت آسیب است و یا خود یک آسیب است؟ طلاق می‌تواند معلول فقر مادی یا فرهنگی باشد و ... حتی خود فقر می‌تواند معلول فساد سیاسی و اقتصادی در جامعه باشد. آیا فساد سیاسی و اقتصادی در یک جامعه آسیب نیستند؟ بنابراین مرزها آنقدر روشن نیستند علاوه بر این در واقع طلاق و مثلا روسپیگری از لحاظ علت تبعات منفی بودن از یک سنخ هستند یعنی هر دو علت آسیب‌هایی در جامعه می‌شوند مثلا از هم پاشیدن بنیان خانواده (که ممکن است به صیغه یا زن دوم نیز بسط داده شود) اگر چه در جامعه ما روسپیگری عنوان اخلاقی هم پیدا می‌کند ولی این عنوان اخلاقی تا هنگامی که تبعات منفی در حد زیادی موجود نباشد برای آسیب دانستن چیزی کفایت نمی‌کند بنابراین حتی روسپیگری هم می‌تواند علت آسیب قلمداد شود (مگر آنکه آن را معلول فقر بدانیم که در اینصورت درباره طلاق هم حرف‌های مشابهی را می‌توانیم بزنیم)
2- جوامع متفاوتند مفهومی با نام جامعه جهانی را نیز می‌توان مطرح کرد که بر اساس آن برخی چیزها که ممکن است در جامعه‌ای خاص آسیب قلمداد نشوند را در کل آسیب بدانیم و به همین ترتیب وقتی جامعه کوچکتر می‌شود آسیبهای جوامع بالاتر، رنگ خود را از دست نمی‌دهند. به این ترتیب کار کودک و منع دختران از تحصیل می‌تواند آسیب باشد ولو اینکه در جامعه‌ای خاص آسیب نباشد.
3- اینکه چه چیزی آسیب است در اصل به سیره عقلای هر جامعه برمی‌گردد و نه ضرورتا به خود جامعه، زیرا ممکن است جامعه چیزی را آسیب بداند ولی در نزد اهل فضل آسیب دانسته نشود.
4- آسیب نمی‌تواند در حوزه باورها وارد شود بلکه آسیب در سطح عمل مد نظر است آنکه در عمل کاری می‌کند که مطلوب جامعه نیست و عقلا هم آن را تایید می‌کنند می‌تواند بسته به اینکه این نامطلوبی در چه اندازه باشد نام آسیب بر آن اطلاق شود.
5- آسیب معمولا در حوزه عمل غیر اخلاقی، عمل غیرقانونی و عمل منافی با باورهای مشترک جمعی (عرفی، دینی و مانند آن) مطرح می‌شود.
6- آسیب عامل اختلال در زندگی فرد، خانواده و یا اجتماع است اما اختلال چنانچه ناشی از یک آسیب نباشد خود آسیب نیست اختلال در اینجا می‌تواند به هم خوردن تعادل روانی و سلامت جسمانی (در حوزه فردی) و افزون بر این در حوزه خانواده او اجتماع بر هم زدن نوعی تعادل و انتظام در رفتار و روابط اجتماعی باشد
تعریف اختلال ارتباط مهمی با تعریفی که از بهداشت روانی در فرد یا اجتماع ارائه می‌دهیم دارد.
7- آسیب دانستن امری با تبعات حاصل از آن تعیین می‌شود و نه زمان ایجاد آن تبعات و یا مخفی ماندن آنها از چشم مردم، بنابراین سیگاری بودن هر چند تاثیر نامطلوب خود را بسیار دیرتر از اعتیاد نشان می‌دهد اما یک آسیب است و یا نفوذ نامحسوس تفکر بیمار عرفانی در جمعیت اهل مطالعه و گاه روشنفکر یک آسیب است هر چند در محیط اجتماع و در نزد مردم مغفول مانده باشد.
8- آسیب‌دیده بودن نه به اختیار فرد آسیب‌دیده ربط دارد و نه به عنوان اخلاقی منفی داشتن برای آن آسیب. بنابراین ممکن است کسی آسیب ببیند بدون آنکه در آسیب دیدن از خود اختیاری داشته باشد مثلا اگر کار کودک یا منع تحصیل دختران و یا بسیاری از موارد ترک تحصیل را آسیب اجتماعی بدانیم در این صورت کودک یا دختر در این عمل مختار نیست همینطور لازم نیست که عنوان اخلاقی بدی روی عمل باشد مثلا فقر یا طلاق فی‌نفسه از لحاظ اخلاقی بد نیستند هر چند مطلوب نباشند یا اگر شرکتهای زیادی به علت بحران اقتصادی کارکنان خودشان را بیکار کنند بیکاری در اینجا امری اختیاری نیست و عنوان اخلاقی بدی هم ندارد اما چون از یک حدی گذشته به آسیب اجتماعی بدل می‌شود.
 9- و در نهایت آنگاه که می‌گوییم اگر فلان چیز از حد بگذرد یک آسیب است سخنی است مربوط به متولیان امر در جامعه و نه مربوط به واقع؛ یعنی وقتی مثلا طلاق از حدی گذشت مشهود می‌شود و متولیان را به فکر می اندازد که کاری کنند و لذا آسیب بودن آن در سطح جامعه مطرح می‌شود اما حتی یک طلاق هم می‌تواند آسیب باشد حتی یک نفر فقیر یا بیکار هم می‌توانند آسیب دیده باشند در واقع عنوان آسیب می‌تواند بر موارد منفرد هم اطلاق شود هر چند به علت فراگیر نبودن نام آسیب اجتماعی بر آنها گذارده نشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 12:23  توسط عباس  | 

آیا کشتن بیگناه جایز است؟
قاعدتا جواب شما منفی است اما شاید ندانید که ما یک وجه در فقه برای جواز کشتن بیگناه داریم و آن تَتَرُّس است یعنی اینکه اگر دشمن عده‌ای بیگناه را سپر قرار دهد بطوری که دسترسی به دشمن جز از طریق شکافتن این سپر و در نتیجه کشتن این افراد بیگناه میسر نباشد آنگاه کشتن آنها جایز خواهد بود بحث من در رابطه با این موضوع نیست در باب پذیرش این حکم و یا محدوده آن می‌شود بعدا بحث کرد
اما موارد دیگر: فرض کنید کسی از شما بخواهد تا یک آدم بیگناه را بکشید و در غیر اینصورت بمبی را در یک منطقه پرجمعیت منفجر خواهد کرد که به مرگ هزاران نفر خواهد انجامید و شما با توجه به سابقه‌ای که از جنایات آن فرد دارید می‌دانید که او این کار را انجام خواهد داد آیا مرتکب قتل آن بیگناه می‌شوید؟ و آیا اگر مساله بر سر قتل نبود و مثلا آسیب رساندن در وجوه دیگری مانند علیل کردن بود چه خواهید کرد؟ مساله بر سر این است که آیا ما برای خود قتل بی‌گناه، ارزش‌گذاری اخلاقی می‌کنیم و یا اینکه تعداد هم در اینجا اهمیت دارد و مثلا کشتن دو نفر بیگناه از لحاظ اخلاقی (و نه عرفی یا اجتماعی یا سیاسی یا قانونی) بدتر از کشتن یک نفر بیگناه است.
کار ما در رابطه با دو فعل متفاوت راحتتر است اما وقتی یک فعل واحد را می‌خواهیم بررسی کنیم به مشکل بر می‌خوریم.
شهرهای ایران در طول جنگ بمباران شد و تعداد زیادی انسان‌های بی‌گناه و البته غیرنظامی کشته شدند (بحث نظامیان جداست چون آنها در ضمن قواعد جنگ کشته می‌شوند) ما هم در مقابل برخی شهرهای عراق را بمباران کردیم و عده‌ای انسان بی‌گناه را کشتیم مثلا خاطرم است که یک بار یکی از این بمبها به یک مدرسه اصابت کرده بود قاعدتا نمی‌خواهید بگویید که آن کودکان گناه‌کار بودند.
نمی‌خواهم بطور مستقیم درباره ارزش اخلاقی این عمل متقابل قضاوت کنم سؤال من چیز دیگری است:
اگر شما جای مسؤولین بودید و عراق شهرهای ما را بمباران می‌کرد در مقابل چه می‌کردید؟ قبل از جواب دادن، شرایط جنگی را در نظر بگیرید:
1- بمباران شهرهای روحیه مبارزه را در مردم تضعیف می‌کند و سبب هراس آنها می‌شود با عمل متقابل می‌توان روحیه را به آنها برگرداند و حس انتقام‌جویی را تشفی داد کنار گذاشتن عمل متقابل سبب می‌شود تا یک حس ضعف و شکست کشور، در بین مردم ایجاد شود گویی ایران ضعیف‌تر است که اینطور مورد هجمه قرار می‌گیرد. 
2- کنار گذاشتن عمل متقابل سبب می‌شود تا دشمن در عمل خود جری‌تر شود چون هیچ مقابله‌ای را نمی‌بیند اما با عمل متقابل و ایجاد وحشت در بین مردم کشور مخاصم می‌توان این فشار را به دشمن وارد کرد تا دست از بمباران بردارد.
شما چه دلایل دیگری برای مجاز دانستن این عمل دارید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 1:1  توسط عباس  | 

می خواهم سؤالی بپرسم از منظر کسی که جامعه‌شناسی نمی‌داند اما این سبب نمی‌شود تا نکوشم تا پاسخ به این سؤال حالتی مشخص پیدا کند یعنی با پرداختن به خود سؤال به پاسخ روشنی بدهم تا مثل خیلی از بحثهای پیرامون ما حالت منبری پیدا نکند بنابراین این تفصیلی که در پست حاضر می‌بینید تفصیلی مربوط به پرسش است و نه پاسخ. اگر دوستان نظری دارند ممنون خواهم شد تا در کامنت این پست و یا اگر مفصلتر است در پستی جدید ارائه دهند.
آسیب چیست؟ یا به تعبیر دیگر یک مساله چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد تا عنوان آسیب بر آن اطلاق شود؟ اساسا چه کسی تعیین می‌کند که چیزی آسیب است یا نه؟ پس با دو سؤال اولیه روبروییم:
1- ویژگیهای یک آسیب چیست؟
2- چه کسی تعیین می‌کند که یک آسیب چیست؟
قاعدتا در پاسخ به سؤال دوم خواهید گفت متخصصین علوم اجتماعی یا مددکاری و مانند آن، اما پرسش من ناظر به یک سطح پیشینی است یعنی مثلا چرا اعتیاد یک آسیب دانسته می‌شود آیا منشأ چنین تعبیری آن نیست که عرف آن را مضر تشخیص می‌دهد اما مثلا «سیگاری بودن» چنین عنوانی ندارد با آنکه امراض بسیاری را در پی می‌آورد؟ یعنی آسیب دانستن چیزی می‌تواند ناشی از یک تلقی عرفی باشد عوامل دیگری هم در این باره می‌توانند دخیل باشند مثلا باورهای اخلاقی یا دینی هم می‌تواند تعیین‌کننده باشد.
اما در رابطه با سؤال اول:
آیا آسیب دانستن چیزی تعبیری ارزش‌گذارانه از لحاظ اخلاقی است؟ در صورتی که پاسخ مثبت باشد بنابراین اگر چیزی مانند فقر را یک آسیب بدانیم باید نتیجه بگیریم فقر از لحاظ اخلاقی بد است به نظرم این نتیجه‌گیری خوب نیست چون اراده در فقر مانند اعتیاد دخیل نیست و بار ارزشی نمی‌توان بر آن نهاد شاید بتوان گفت که آسیب ضرورتا در تقابل با اخلاق نیست آیا طلاق یک آسیب است اگر چنین باشد باز نمی‌توان بر آن عناوین اخلاقی مانند «بد» را نهاد چرا که خوبی و بدی طلاق به شرایط بستگی دارد و تنها چیزی که می‌توان گفت آن است که آثار طلاق مطابق میل جامعه نیست
آیا آسیب دانستن چیزی به علت هزینه‌هایی است که برای جامعه به بار می‌آورد یا به تعبیر دیگر به علت ناهنجاری‌هایی که به بار می‌آورد؟ در این صورت جنگ را باید یک آسیب به شمار آوریم چون نابهنجاری که به بار می‌آورد بسیار شدید است. اگر پاسخ مثبت باشد
اولا این نابهنجاری‌ها چه هستند؟ آیا آثار بیرونی مانند جرم و جنایت و خودکشی و مانند آن مد نظر است و آیا از دست رفتن سلامت روحی و روانی و حتی سلامت جسمانی هم مد نظر قرار می‌گیرد؟
ثانیا آیا این نابهنجاری‌ها در حوزه فردی هم مد نظرند یا تنها توجه به حوزه اجتماعی است؟ اگر حوزه فردی مد نظر باشد بنابراین باید سیگاری بودن را هم یک آسیب بدانیم چون آثار نا مطلوبی را بر روی فرد دارد مخصوصا اگر از دست رفتن سلامت جسمانی را هم در این شرایط نوعی نابهنجاری به حساب آوریم اما اگر حوزه فردی را در نظر نگیریم اعتیاد یک فرد حتی اگر بسیار شدید باشد هم در صورتی که آسیب مستقیمی به اجتماع وارد نکند نباید آسیب شمرده شود
مساله دیگر مرز آماری است یعنی آیا ما یک آسیب را مطلقا آسیب می‌دانیم حتی اگر یک نفر به آن دچار شده باشد و یا اینکه تنها موقعی چیزی را آسیب به حساب می‌آوریم که تعداد مبتلایان به آن از یک حدی که آن را نرمال میدانیم فراتر برود؟ اگر مورد اخیر صحیح باشد این نشان دهنده آن است که ما در بحث آسیب اساسا دیدگاه فردی نداریم و تنها موقعی که بر اساس معیارهایی خاص احساس کنیم چیزی از حد خود فراتر رفته آن را آسیب تلقی می‌کنیم در این صورت آسیب بودن جزو ماهیت یک چیز نخواهد بود بلکه عنوانی است که به تعدادی خاص از آن اطلاق می‌شود مانند واژه خرمن که تنها با رسیدن مقدار گندمها به حدی خاص بر آن اطلاق می‌شود
حالا کمی بحث را آنگونه که خود اهل این بحث می‌گویند پیگیری می‌کنم (مرجع من مراجعه به اینترنت است)
1- آسيب اجتماعي هر نوع رفتاري است كه با ارزشهاي شناخته شده جامعه در تعارض باشد و باعث اختلال در كاركرد فرد، خانواده يا جامعه بشود.
2- پديده و مسئله اجتماعي هم گاهي آسيب اجتماعي تلقي مي‌شود به عنوان مثال جمعيت جوان كشور ما يك پديده اجتماعي است، بيكاري جوانان يك مشكل اجتماعي است ولي هنوز آسيب نيست اما اگر اين بيكاري منجر به اعتياد جوان بشود آن وقت با آسيب اجتماعي رو به رو هستيم، اين مسير نشان مي‌دهد كه آسيب اجتماعي زماني است كه كاركرد فرد دچار اختلال شود و دوم اينكه هنجارهاي اجتماعي شكسته شود.
3- طلاق، زنان روسپي‌، دختران فراري و به طور كلي فرار از منزل، بي خانماني، تكدي، كودكان خياباني، خشونتهاي خانوادگي، خودكشي، كودك آزاري و اعتياد جزو آسيبهاي اجتماعي هستند. (تا اینجا به نقل از رئیس بهزیستی بود)
4- آسيب يا كجروي اجتماعي به هر نوع عمل فردي يا جمعي اطلاق مي‌شود كه در چارچوب اصول اخلاقي و قواعد عمل جمعي عام رسمي يا غيررسمي جامعه محل فعاليت كنشگران قرار نمي‌گيرد و در نتيجه با منع قانوني و يا قبح اخلاقي و اجتماعي روبرو مي‌گردد.
5- آسيب‌هاي اجتماعي پديده‌هايي متنوع، نسبي و متغيراند. پرخاشگري و جنايت، خودكشي، اعتياد و قاچاق مواد مخدر، روسپيگري، جرائم مالي، اقتصادي و سرقت نمونه‌هايي از آسيب‌هاي اجتماعي جامعه امروزي ايران‌اند كه كم و كيف آنها برحسب زمان و مكان (يعني حال نسبت به گذشته و در شهرها نسبت به روستاها) تغيير مي‌كنند. بنابراين آنچه امروز در يك جامعة خاص، آسيب يا كجروي تلقي مي‌شود ممكن است فردا در همين جامعه و يا همين امروز ولي در جامعه‌اي ديگر به عنوان آسيب يا كجروي شناخته نشود. (از سایت امیر پریزاد)
در تعریف شماره 1 می‌بینیم که تعیین‌کننده جامعه است و البته با تغییر ارزشها در طول زمان آسیبها هم تغییر پیدا می‌کنند مثلا ممکن است روسپیگری قاعده‌مند شود و دیگر آسیب تلقی نگردد. اما البته تعیین نمی‌شود که جامعه را در چه حدی در نظر می‌گیریم و من هم نمی‌خواهم فعلا در اینباره پرسش کنم.
اختلال در کارکرد فرد و شکسته شدن هنجارهای اجتماعی در مورد 2 مشخصه آسیب اجتماعی دانسته شده است اگر بخواهیم هر دو را مستقلا در نظر بگیریم باید افسرگی را نیز که اختلال در کارکرد فرد ایجاد می‌کند یک آسیب اجتماعی بدانیم و یا در بحث شکسته شدن هنجارها، اصلاحاتی را که مثلا پیامبران می‌خواستند انجام دهند و مثلا بت‌پرستی را براندازند جزو آسیب‌های اجتماعی بدانیم اما اگر هر دوی آنها با هم در نظر گرفته شوند بنابراین اگر به چیزی بر بخوریم که هنجارشکن باشد ولی فرد را از کار نیندازد مثلا مشروبخواری و رابطه جنسی آزاد در حدی که اختلال در کارکرد فرد و جامعه ایجاد نکند می‌باید آسیب شمرده نشود ولو آنکه با هنجارهای جامعه در تعارض باشد و اگر هنجار شکن نباشد ولی فرد را از کار بیندازد مانند صوفیگری و درویشی و افسردگی و مانند آن را آسیب ندانیم ضمنا چیزهایی که خیلی با هنجارهای جامعه ما در تعارض نیستند مانند کار کودک که بیشتر تحت تاثیر بحث حقوق کودک و در سطحی وسیعتر حقوق بشر در بین اهل فضل بد تلقی می‌شود را آسیب ندانیم.
در همه اینها خود فرد به رسمیت شناخته شده است البته اختلال در کارکرد تعریف نشده است اما اگر احیانا اختلال در کارکرد از لحاظ جسمانی هم مد نظر باشد باید دوباره پای سیگاری بودن را به این مبحث باز کنیم. خود من با توجه به لیست آسیبهای اجتماعی متوجه معنای اختلال در کارکرد نشدم.
مواردی که رئیس بهزیستی به عنوان آسیب بر می‌شمرند یک ایراد اساسی دارد و آن اینکه آسیب به عمل و رفتار و یا یک وضع و حالت اطلاق می‌شود و نه فرد، بنابراین زنان روسپی آسیب نیست بلکه روسپیگری آسیب است از این نمونه اشتباهات در مثالهای ایشان هست
ایشان بی‌خانمانی را یک آسیب دانستند و این یعنی آنکه علت را به جای معلول گرفته‌اند اگر علت آسیب را بتوان آسیب نامید بناببراین دست ما برای آسیب نامیدن پدیده‌ها باز می‌شود فقر و طلاق هم همینطورند یعنی اگر اعتقاد داشته باشیم که اینها آسیبند نشاندهنده آن است که ما علت آسیب را هم آسیب می‌دانیم و این البته می‌تواند یک بحث در حوزه تعریف باشد یعنی ما آن را بنابر تعریف بپذیریم البته ایشان گفته‌اند که پدیده‌ها و مشکلات اجتماعی را تنها موقعی که از حدی فراتر رود می توان آسیب دانست پس شاید نظر ایشان آن باشد که بیکاری و فقر و طلاق و بیخانمانی اگر از حدی فراتر رود آسیب است و نه آنکه خود آنها آسیب باشند
باید تکلیف خودمان را در اینجا روشن کنیم:
آیا آنچه می‌تواند نابهنجاری بیافریند مانند فقر، طلاق، بی‌خانمانی، کار کودک و ... اگر از حدی فراتر رود خود آسیب اجتماعی است؟
افشین این سؤال آخری را بی‌پاسخ نگذارد.
می‌بخشید اگر مطلب از نظر شما سطحی به نظر برسد چون من به کتابی در این حوزه دسترسی نداشتم و نیز اینکه این پرسش است و نه یک تحقیق.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 14:40  توسط عباس  | 

همه انسانها می‌توانند فکر کنند لااقل آنهایی که دیوانه نیستند همانطور که همه انسانها می‌توانند حرکت کنند مگر آن عده قلیلی که فلج کامل هستند اما همانطور که انسانی که می‌تواند حرکت کند برای انجام حرکات پیچیده‌تر و تقویت قوای بدنی نیازند حرکت بیشتر و احیانا ورزش است برای فکر کردن نیز تنها اکتفا به قابلیت ابتدایی فکر کردن کافی نیست. همه ما فکر می‌کنیم که درست فکر می‌کنیم زمانی سقراط آمد و به بسیاری نشان داد که درست فکر نمی‌کنند و ارسطو آمد و علم منطق را تدوین کرد تا ما شیوه فکر کردن خود را بهتر در کنترل خود درآوریم یکی از رساله‌های ارسطو سوفسطیقا بود یعنی مغالطه.
من سالها با بحث مغالطه درگیر بوده‌ام کتابهای متعددی در این باره خوانده‌ام حتی کارم به خواندن کتابهای انگلیسی در این‌باره کشیده است مغالطات شناخته شده و مشهور معمولا تحت بیش از صد و پنجاه عنوان کلی قرار می‌گیرند. بسیاری از آنها را می‌شناسم هنگام خواندن کتابها، روزنامه‌ها، مقالات و موقع بحثها به آنها توجه داشته‌ام هر چند اکثر اوقات بیان نکرده‌ام چون معمولا مقاومت فرد مقابل را به دنبال دارد و البته خود این عبارت که سخن تو مغالطه است می‌تواند یک مغالطه باشد. این را که گفتم بیان یک تجربه است هر چند ممکن است مغرورانه به نظر برسد ولی اینها همانطور که آگاهی از اوزان شعری چنان در من ریشه دوانده که با شنیدن شعری بلافاصله متوجه وزن آن می‌شوم با خواندن متون و البته در مقیاس ضعیفتر در هنگام بحث متوجه این نواقص می‌شوم (چون در هنگام بحث شفاهی، ورود احساسات مانع تفکر درست می‌شود) اینها همه دلیل نمی‌شود که خود را فارغ از خطا بدانم این یک راه بی‌پایان است اما احساس میکنم شاید در اینباره به جهت فرصت و مطالعه ای که داشته‌ام تجربه‌ام موفقتر بوده است. نکته دیگر اینکه شیوه اندیشیدن غیر از شیوه زیستن است و البته من در هماهنگ کردن تفکرم با زندگی واقعی‌ام شاید از همه دوستان ناموفق‌تر عمل کرده باشم و به این شکست خودم در بسیاری از حوزه‌های زندگی معترفم.
فکر کردن یک فن است و نیاز به تمرین دارد بی‌تردید در طی تفکرات و مطالعات روزمره خود دچار مغالطه می‌شویم خودآگاه یا ناخودآگاه مغالطه می‌کنیم و یا تحت تاثیر مغالطه قرار می‌گیریم و خلاصی از این وضعیت جز با آگاهی از آن ممکن نخواهد بود.
بزرگترین مشکل در حل این مشکل، ناباوری افراد به این است که:
1- فکر کردن یک کار تماما غریزی نیست و با تمرین، تقویت و با سستی، ضعیف می‌شود.
2- خطای در فکر تنها ناشی از مواد فکری خطا نیست بلکه روش نادرست اندیشیدن هم می‌تواند سبب خطا شود.
3- اینکه ممکن است خود ما درست فکر نکنیم و خودآگاه یا ناخودآگاه دچار مغالطه شویم. (ایستادن در برابر خودشیفتگی فکری)
4- اینکه ممکن است در برابر مغالطات عمدی یا غیرعمدی دیگران فریب بخوریم (مقابله با نوع دیگری از خودشیفتگی فکری)

و بالاخره مشکل حادّ در اینجا تنبلی فکری است چون یاد گرفتن شیوه اندیشیدن زحمت دارد برای فهمیدن برخی چیزها باید به ذهن فشار آورد و برای برخی دیگر باید وقت کافی گذاشت و آن را بر مواردی که در زندگی پیش می‌آید تطبیق کرد.

اینهایی که گفتم همگی درباره «درست فکر کردن » بود و نه «به نتیجه درست رسیدن » چون آن یک بحث جداگانه است بنابراین مرا به این متهم نکنید که او فکر می‌کند بیشتر میداند یا به نتایج بهتری رسیده است. بحث اصلا در این مورد نیست درست فکر کردن یک شکل صوری دارد و اینکه از چه موادی استفاده کنید و اطلاعات از کجا به شما برسد و چه عوامل دیگری بر تفکر شما تاثیر می‌گذارند که می‌تواند به روانشناسی و جامعه شناسی نیز برگردد بحث مفصل و جداگانه‌ای است در اینجا صحبت صرفا روشی بود و بس و بنابراین در بحث صحت و سقم آرا و افکار وارد نمی‌شود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 12:21  توسط عباس  | 

این ادامه مطلبی است که در چند پست قبلی دیدید به نظر من مساله‌ای که در پست فعلی مطرح می‌کنم بسیار مهم است البته شاید دوستان نظر مرا نپذیرند اما امیدوارم در اینکه این مساله مهم است و بر زندگی بخشی از جامعه ما بطور مستقیم و عده‌ای دیگر (از جمله خانواده این افراد سختگیر و مخصوصا زنان و دختران) تاثیرات غیرمستقیم بدی دارد با من همدل باشند

ادامه از پست قبلی: ...اما گروه اول یعنی آنان که دین و اخلاق را جدی می‌گیرند معمولا هزینه‌پردازند آنها نفع خود را به آن دنیا و بهشت حوالت داده‌اند بنابراین می‌توانند به امید پاداش اخروی هزینه‌هایی را در این دنیا بپردازند که گروه اول نمی‌پردازند خصوصیات این گروه عبارت است از:

جزمیت در باور که ریشه آن در تخفیف دادن و عدم بهره‌گیری از تعقل و نیز فقدان نگاه تاریخی به دین است.

قاطعیت در عمل ولو اینکه با عقل سازگار نباشد (تحت عنوان عمل از روی ایمان)

درک نادرست از مکانیسم تربیتی دینی و حذف نابجای عناصر تسهیل‌کننده زندگی اجتماعی و فردی (حذف سوپاپ‌ها) در دین و کاسه داغ‌تر از آش شدن. مخصوصا به رسمیت نشناختن حوزه شخصی و منع تجسس در زندگی خصوصی.

خلط کردن گناه به عنوان امری فردی و گناه به‌مثابه بزه‌کاری در عرصه اجتماع و سعی خام در حذف اولی با مکانیسم‌های بازدارنده اجتماعی با توهم به صفر رساندن بزهکاری.

به رسمیت نشناختن انسان در معنای عادی و متعارف (با ضعفها و قوتهایش)، در تربیت اخلاقی و اخلاق و فرد اخلاقی را به‌مثابه امری مطلق و غایی تعریف کردن.

این گروه در برابر سختگیریهایی که روز به روز و تحت عنوان حفظ اخلاق اجتماعی و فردی و شرع و ... در سیما افزایش می‌یابد خود نیز روز به روز مساله را جدی‌تر تلقی کرده و سخت‌گیرتر می‌شوند این مساله تا حدی به فقدان حافظه کافی در آنها نیز برمی‌گردد آنها از یاد می‌برند که همینها چند سال پیش پخش می‌شده‌اند و آنها بدون آنکه ایرادی به آنها ببینند آنها را مشاهده می‌کرده‌اند در واقع بسته شدن در صدا و سیما بر برخی مسایل سبب شده تا افراد نیز توقع مذهبی‌شان بالاتر برود اگر زمانی آستین برهنه زنی نمایش داده می‌شد و آنها  هم می‌دیدند بدون آنکه احساس مشکل جدی‌ای کنند حالا که چند سالی است در این مورد سخت‌گیری می‌شود حساسیت این عده هم بالا می‌رود و دیگر تحمل نخواهند کرد که سیما چنین چیزی را نشان دهد اگر پیش از این لوک خوش‌شانس با کلماتی مانند ابله و کله‌پوک پخش می‌شد و ما احساس نمی‌کردیم مشکلی دارد حالا که این کلمات سانسور می‌شود اگر بار دیگر در کارتونی آن را بشنویم فریاد بر می‌آوریم که اینها بدآموزی دارد و چرا پخششان می‌کنید؟

این را من سخت‌گیری پیش‌رونده می‌نامم که روز به روز در حال جلو رفتن خواهد بود هم گریبان سیمایی‌ها را می‌گیرد چون مجبور می‌شوند روز به روز سانسور بیشتری را اعمال کنند تا رضایت این عده را جلب کنند و نیز این عده از مردم را نیز به صورت اتوماتیک و ناخودآگاه به دنبال خود می‌کشد و ظرفیت پذیرش آنچه را پیش از این می‌پذیرفتند از آنها می‌گیرد و سبب می‌شود تا هم به خود سخت بگیرند و هم به دیگران.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 23:25  توسط عباس  | 

هر کسی عمرش بیش، مشاهده‌اش مر پیشرفت خزنده سختگیری‌های ظاهری اخلاقی‌اش بیش.

چند سال است تلویزیون می‌بینید؟ آیا خاطرتان هست که در ازمنه قدیم، تلویزیون آیا در پخش موسیقی و ظاهر بازیگران آزادتر بود یا نه؟ به وضوح جواب مثبت است یعنی روز به روز فضا سختگیرانه‌تر شده است محدودیتها بیشتر شده است در عین آنکه در اجتماع هزاران اتفاق می‌افتد اما این قاعده شده است تا هیچوقت از حقایق نامطلوب نامی برده نشود تصویری که از جامعه در سیما ارائه می‌شود کمترین تطابق را با واقعیت جامعه دارد و به یک فضای کاملا پاک و مقدس شبیه است که البته اندک عناصر نامطلوبی هم در آن هستند که قابل کنترلند. اشتباه نکنید من نمی‌خواهم بگویم که صحنه‌های خلاف نشان بدهند و یا فحش پخش کنند بلکه می‌خواهم که نشان بدهند که برخی مشکلات را پذیرفته‌اند.

تا قبل از آنکه دوزاری این آقایان بیفتد که بحث ایدز جدی است برنامه‌های مشاوره‌ای اجتماعی و درمانی صدا و سیما طوری برخورد می‌کردند که گویی ایرانی‌ها همگی خواجه‌اند و هیچ معضل جنسی‌ای در کشور وجود ندارد!

انتقاداتی که به برنامه‌های طنز می‌شود که بدآموزی‌دارند و مانند آن اینطور القا می‌کند که انگار در محیط اجتماعی همه دارند با سلام و تهیت با یکدیگر برخورد می‌کنند بنابراین کودکان و نوجوانان نباید حرفهای بدی از تلویزیون بشنوند که اخلاقشان آسیب ببیند!

این واقعیت که تعداد غیرمذهبی‌ها در حال افزایش است لاپوشانی می‌شود

این واقعیت که روبط جنسی نامشروع در حال افزایش است لاپوشانی می‌شود

این واقعیت که در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که رعایت اخلاق در آن از کشورهایی که نه ادعای مذهبی بودن دارند و نه سردمداری جهان اسلام را، بسیار عقبتر است لاپوشانی می‌شود

این واقعیت که اکثر موسیقی‌هایی که در داخل کشور شنیده می‌شود غیرمجازند لاپوشانی می‌شود

این واقعیت که شو و فیلم به وفور در اختیار مردم است لاپوشانی می‌شود

همه اینها شاید ناشی از این نوع تفکر است که مطرح کردن وجود امور غیر اخلاقی، خود غیر اخلاقی است در مواجهه با این جو که سیما ایجاد می‌کند ما دو گروه مردم داریم (روشنفکران و متفکران و کسانی را که می‌توانند مستقلا درباره این موضوعات بیندیشند و منفعل محض نباشند را از این مجموعه خارج می‌کنم):

1- مردمان مذهبی یا سنتی-مذهبی که در اقلیت‌اند.

2- دیگر افراد جامعه که اکثریت را شکل می‌دهند.

گروه دوم راه خودشتان را می‌روند آنها در طول تاریخ یاد گرفته‌اند با عناصر غالب در جامعه از جمله حاکمان و مذهب چگونه مواجه شوند حکایت یکی به نعل بزن و یکی به میخ است و یا اینکه نه سیخ بسوزد و نه کباب. آنها هم مذهبی‌اند و هم نیستند. هم اخلاقی‌اند و هم نیستند و برای اینها برآوردی از هزینه و یا نفع کیفیت مذهبی یا اخلاقی بودن را تعیین می‌کند برآوردی که غالبا منفعت‌جویانه است. عناصر ظاهری دین معمولا در قبال منافعی که مخصوصا از جهت اجتماعی می‌رسانند خیلی هزینه‌بردار نیستند حتی من روزه را هم با توجه به فشار جسمانی که بر انسان وارد می‌کند چندان دشوار نمی‌دانم (دلیلش بماند برای رمضان بعدی) حکایت مابقی ظواهر که بسیار روشن‌تر است مخصوصا این جو زیارت‌روی و حج که خیلی جامعه ما را گرفته است و معمولا با کلی سر و صدا و اعلام و در بوق کردن همراه است این هزینه‌ها در برابر وجهه اجتماعی به دست آمده به چشم نمی‌آیند. اینها هم دنبال رضایت درونی از مذهبی بودن و احیانا پاداش اخروی‌اند و هم در پی منزلت اجتماعی، البته تا آنجا که به منافع آنها لطمه جدی نخورد و لذایذ آنها هم بیش از حد محدود نشود.

این گروه در برابر نگاه وارونه سیما از خود عکس‌العمل چندانی نشان نمی‌دهند.

ادامه دارد......

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 0:47  توسط عباس  | 

وقتی گرد و غبار طرفداری و خصومت برمی‌خیزد بدترین زمانی است که بخواهی به نقد بنشینی، چون یا دیده نمی‌شود و یا انگ تعصب خواهد خورد و به کناری نهاده خواهد شد.

اریش فروم تبیین زیبایی در کتاب داشتن یا بودن از دو مفهوم «آزادی از» و «آزادی به» ارائه کرده است. آنچه معمولا در اطراف خودمان تحت عنوان طلب آزادی می‌بینیم طلب آزادی از چیزهاست یعنی از محدودیتها، سنتها و ... اما هیچگاه این آزادی به سمت چیزی نیست. از دیدگاه فروم تعداد کسانی که در پی «آزادی به» هستند بسیار اندک است. مخصوصا جوانان که در آزدی‌طلبی و قیدشکنی در صف اول قرار دارند وقتی از تب و تاب اولیه می‌افتند تنها خود را در یک حالت نامشخص و نامعین می‌یابند که آنها را آشفته می‌کند ثمره این تشویش جستجوی عجولانه و غالبا ناموفق برای پیداکردن جاپای استواری در زندگی است و البته آن هنگام در اطراف ما عده زیادی مبلغ مکاتب و تفکراتی‌اند که مدعی ارائه این جاپای محکم هستند

رجعت بسیاری از دوستان (ظاهرا خوشفکر) ما به دینداری از نوع خرافی‌اش بعد از ورود به زندگی عادی، گرایش روزافزون به معنویت دم‌دستی و سطحی در بین مردم مخصوصا دختران و زنان و مرفهان و برخی فیلمسازان، همگی جستجویی هستند برای پیدا کردن این جاپا.

بارها به برخی دوستانم گفته‌ام که آنها به زندگی مذهبی سابق خود برخواهند گشت چون همواره در مواجهه با آنها این احساس به من دست داده است که آنها فقط به یاری محیط دانشگاه و دوستان خود موفق به گریز از محدودیتهای سابق شده‌اند اما این آزادی را در خود نپرورانده‌اند (این معضل البته در باور به آزادی در سطح اجتماعی و دموکراسی هم وجود دارد اما اینجا جای پرداختن به آن نیست اما فقط این عبارت مطایبه‌آمیز مرا در خاطر داشته باشید که به دوستان می‌گفتم که من از همه شما دموکرات‌ترم. شاید روزی برگشتم و در این‌باره نوشتم) بخاطر همین است که باور دارم باید «آزادی از» و «آزادی به» در کنار هم پرورش داده شوند مخصوصا در کودکان که در آنجا حتی معتقد به تقدم جدی «آزادی به» البته به صورت غیرمستقیم هستم.

مساله در اینجاست که آنانی که با آزادی از بندهای پیشین، آرزوها و امیدهای بزرگی را پیاروی خود می‌بینند غالبا دچار نومیدی می‌شوند مگر آنکه این تحول درونی را هم از سر بگذارنند تحولی که شاید بتوان بر آن نام آزادی درونی را نهاد.

شاید نمونه خوبی از کسی که در بند «آزادی از» گرفتار شده است شخصیت اول انیمیشن پرسپولیس باشد مرجان دغدغه آزادی دارد اما نمی‌داند برای چه. فقط می‌خواهد آزاد باشد مساله جالبی که در خود انیمیشن هم بر آن تاکید شده است موسیقی‌هایی است که او در سن نوجوانی گوش می‌دهد کارهای abba و گیتاربرقی و مانند آن. اینجا می‌خواهم نظری شخصی را بیان کنم و قبل از آن از همه دوستان به خاطر استفاده از حق بیان نظر شخصی خودم پوزش می‌طلبم در منطق شخصی من، کسانی که این نوع موسیقی‌ها را گوش می دهند و غالبا آن را موسیقی اعتراضی می‌نامند برای شکستن این مرزها وسدها (بدون آنکه بدانند برای چه)؛ یعنی آزادی‌ای که نمی‌دانند به کجا ختم می‌شود و فقط آزادی است، دست و پا می‌زنند. دوستانی که احیانا موسیقی راک و جاز و مانند آن گوش کنند به اشتباه نیفتند منظور من موسیقی‌های خشنی مانند متالیکا و سیستم آف ا دَون است.

این مطلب را نوشتم تا به تفسیری از گزارشی که گلشیفته فراهانی از زندگی خود و آن نوع آزادی که تجربه کرده است ارائه می‌دهد، بپردازم اما در حین نوشتن منصرف شدم و با خودم گفتم که این بحث کلی را به احتمال جدالی که بر سر آن بحث جزئی پیش می‌آید نیالایم اما فقط این را بگویم که ثمره آن آزادی‌هایی که جوانان عصر جدید ما تجربه می‌کنند بیش از آنکه شکوفایی باشد نومیدی و پشیمانی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 0:23  توسط عباس  | 

زماني اين جمله را بسيار دوست داشتم: «فكرها عوض نمي‌شوند بلكه آدمهايي كه فكرهاي قديمي‌ دارند مي‌ميرند و كساني با فكرهاي جديد جاي آنها را مي‌گيرند» نمي‌دانم مال چه كسي است اما هر گاه كه از اصلاح مردم نوميد مي‌شدم و مي‌ديدم تفكرشان را نمي‌توان تغيير داد اين جمله به من نوعي آرامش مي‌داد. ابتداي دوره خاتمي‌ كه دوستان اصلاح‌طلب با اطمينان از آگاهي مردم حرف مي‌زدند با آنها مخالفت مي‌كردم و مي‌گفتم كه مردم تصميمهاي لحظه‌اي مي‌گيرند و اين اشتباه است كه فكر كنيم آگاهي‌اي در كار است آنها در ساليان بعد كم‌كم با من همراه شدند.
در زبان محلي ما ضرب‌المثلي هست با اين مضمون كه «آن كسي كه پيرها را تربيت مي‌كند در بغداد است» من به اين باور دارم و هيچوقت هم توقع ندارم تا نسل قديمي‌ تفكرشان را اصلاح كنند هر چند اين را وظيفه هر انساني در هر سني مي‌دانم كه در افكار خود بازنگري كند و درست را از نادرست بازشناسد اما در هر حال بي‌ترديد اولويت با آنها نيست چون قابليت تغيير پاييني دارند.
در اينجا مي‌خواهم به اشتباهي اعتراف كنم من فكر مي‌كردم كه اين تفكر ناقص و آگاهي ناكافي در سطحي كه هست باقي مي‌ماند و دغدغه ما بايد افزايش اين آگاهي باشد اما اكنون اعتقاد دارم كه بايد از خير اصلاح گذشت و سعي كرد تا مردم حداقل همين سطح ضعيف آگاهي را حفظ كنند فكر نكنيد كه دارم درباره قديمي‌ها سخن مي‌گويم نه آنها كه جاي خود را دارند ولي منظورم بيشتر تحصيلكردگان و جوانان است حتي همين كساني كه آنها را به عنوان روشنفكر مي‌شناسيم و حتي خود ما.
انتخاب رئيس جمهور فعلي هر چند براي من قابل پيشبيني بود (و پيشبيني هم كردم) اما چند چيز غيرقابل پيشبيني براي من به همراه آورد:
همراهي روشنفكران با رقيب او كه خود از نگاه آنان مطلوب نبود يعني انتخاب ميان بد و بدتر كه نوعي عملگرايي است و البته از نگاه من مثبت.
راي دادن بسياري از تحصيلكردگان و دانشجويان به رئيس‌جمهور فعلي، صرفا بر اساس مخالفت با رقيب او.
راي دادن بسياري از تحصيلكردگان و دانشجويان به رئيس‌جمهور فعلي، با باور به شعارهاي او مخصوصا شعارهاي مربوط به عدالت و بقاي آزاديهاي اجتماعي، آوردن نفت بر سر سفره و ادعاي ساده‌زيستي.
اين سه براي من غافلگيركننده بود اولي را مثبت مي‌دانم اما فكر نمي‌كردم كساني كه زماني خود اصلاح‌طلب بودند حالا با يك سري شعارهاي تكراري يا عقده‌هاي دروني راي بدهند مي‌گويند ملتي كه تاريخ خود را نخواند اشتباهات گذشته را تكرار خواهد كرد تحصيلكردگان ما در نيافتند كه شعار عدالت با عدم اجراي آن ملازمه دارد و اينكه آزادي اجتماعي در حرف پديد نمي‌آيد و تيپ فكري آدمها از قبل مشخص است ولو آنكه حرفهاي خلاف آن زده شود.
اينها در بعد سياسي بود اما در بعد ديني هم عقبگرد شديدي را در ميان تحصيلكردگان در اين سالها ديدم كه بيشتر خود را در خرافه‌پرستي و دوري از عملگرايي نشان مي‌داد اكنون گمان مي‌كنم علت اين عقبگرد مي‌تواند اين موارد باشد:
1- مطالعه ناكافي يا فقدان آن: اعم از اينكه كتاب باشد يا روزنامه و مانند آن. غالبا افراد گمان مي‌كنند كه بعد از خاتمه تحصيل ديگر نياز به مطالعه ندارند ولي ذهن هم مانند بدن نياز به تمرين و تقويت دارد وگرنه تحليل مي‌رود، اما تحصيلكردگان ما بعد از تحصيل، مطالعه را كنار مي‌گذارند
2- وضع بد اقتصادي خود فرد: فقر ارتباط مستقيمي‌ با خرافه پيدا مي‌كند چون خرافه براي وضع بد انسان مي‌تواند توجيهاتي بياورد و به او آرامش دهد. باورهايي كه بقاي بر وضع موجود را قابل تحملتر مي‌سازند و نيز حتي وضع بد را صاحب ترجيح بر وضع خوب اقتصادي قرار مي‌دهند تا فرد گمان برد كه درست است كه از آن نعمتها بهره‌مند نيست ولي در عوض فوايد ديگري براي او كه عمدتا اخروي هستند در پي خواهد بود.
3- حساسيت به اختلافات طبقاتي: سالهاي حضور در بين بچه هاي علوم اجتماعي به من نشان داد كه حساسيت آنها به اختلاف طبقاتي به حدي افراطي است كه چشم آنان را بر ده‌ها مساله ديگر بسته است فضايل انساني در حوزه تفكر و اخلاق در برابرحس كينه ناشي از اختلاف طبقاتي خرد مي‌شوند اين سبب مي‌شود تا در تصميم‌گيريها نتوانند جانب عقلانيت را بگيرند به همين دليل است كه حاضرند پاي كسب عدالت اجتماعي و رفع اختلاف طبقاتي، آزادي و اخلاق را قرباني كنند در حالي كه عدالت اجتماعي با تقويت آن دو حاصل خواهد آمد و عدالت بدون آزادي توهمي‌ بيش نيست.
4- درك نادرست از رابطه ميان امور ماورايي با باورها و امور طبيعي: در فضاي سنتي ما روابط متعددي ميان امور ماورايي و امور طبيعي برقرار مي‌شود مثلا زلزله را به گناه ربط مي‌دهند و مانند آن، بجاي آنكه مثلا در تقويت ساختمانها بكوشند تا خسارت كمتري پيش آيد. اين البته در ابتدا براي افراد تحصيلكرده ايجاد توهم نمي‌كند آنها وقتي تلاقي اين دو را با همديگر مي‌بينند در وهله اول واكنش زيادي نشان نمي‌دهند اما اگر مشكلات ادامه يابد و در شرايطي تصادفي برخي از اين مشكلات با اين باورها، با راه‌حلهايي توام شوند دچار ترديد مي‌شوند. همچنين مسائلي مانند كرامات و معجزات اگر به نحوي براي آنها يا اطرافيان و دوستانشان رخ دهد كه به آن اطمينان پيدا كنند نوعي دريافت اشتباه را در آنان موجب مي‌شود كه بر اساس آن فكر مي‌كنند كه آن معجزات و كرامات دلالت بر صدق باورهايي دارد كه صاحبان آن كرامات به آنها باورمندند اين خطايي رايج در ميان ماست. اگر يك هندو بيماري را شفا دهد من به هندوئيسم ايمان نمي‌آورم چون دلايل باور در هر جايي سنخ خاص خود را دارند باور به هر ديني مجموعه‌اي از دلايل را دارد ليكن معجزه وجه اقناعي دارد و نه استدلالي.
5- شكست در حل مشكلات زندگي روزمره از طرق عادي: در محيط ما وقتي راه حلهاي عادي نتواند كاري از پيش ببرد راه‌حلهاي غيرعادي راه خود را باز مي‌كنند مشكل آنجا آغاز مي‌شود كه راه‌حلهاي غيرعادي تصادفا جواب بدهند در آن صورت باوري نسبت به آنها ايجاد مي‌شود كه چون خود مبتني بر استدلال نيست با استدلال هم رفع نمي‌شود و بدين جهت مقابله با آن دشوار است. جالب اين است كه اگر يكي دو راه حل عادي جواب ندهند افراد هميشه آن را به خاطرمي‌آورند اما اگر صدها راه غيرعادي جواب ندهد هيچكس آنها را به خاطر نمي‌آورد در واقع در مقايسه ميان راه‌حلهاي عادي و غيرعادي هيچگاه جانب عدالت رعايت نمي‌شود.
6- احساس خلا معنوي و ناتواني در پر كردن آن با تفكر صحيح ديني يا معنوي: ايمان پيراهن نيست كه بتوان به راحتي آن را از تن به در آورد اگر به خطا به چيزي ايمان داشته باشيم و آن ايمان را رها كنيم دچار نوعي خلا مي‌شويم مانند آنكه بخشي از وجودمان از ما كنده شده باشد اما راه حل اين خلا اين نيست كه دوباره به باورهاي بي‌دليل و ناموجه رو بياوريم بلكه بايد جايگزينهاي مناسبي كه براي آن باورها وجود دارد را در نظر بگيريم يعني باورهاي درست‌تر و نگاههاي معنوي و اخلاقي را جايگزين آن كنيم اين فرايند ممكن است كمي‌ طول بكشد ولي بسيار پرارزش است و فوايد بسيار بيشتري از ايمان‌هاي خام دارد.
7- وجه انحصاري تلويزيون در زندگي افراد و نزول كيفي برنامه‌هاي آن: اين ديگر توضيح ندارد چون تماشاي تلويزيون به صورت ناخودآگاه و مرموزي سليقه‌ها و انديشه‌ها را نازل مي‌كند مخصوصا برخي برنامه‌هاي خرافي مانند سريال كليد اسرار يا اكثر سريالهاي مناسبتي مانند سريالهاي ماه رمضان.
8- همرنگي با جماعت: داستان پادشاه و وزيرش كه از آب ديوانه‌كننده نخوردند را شنيده‌ايد؟ ايستادن در بربر باورهاي عاميانه دشوار است و برخي ترجيح مي‌دهند تا ظاهرا با آن همراهي كنند اما اين همراهي ظاهري كمكم تفكر آنها را تحليل مي‌برد تا خود نيز به آن باور پيدا مي‌كنند.
9- ازدواج: اكثر افراد با ازدواج به باورهاي عاميانه متمايل مي‌شوند اين تمايل دو بعد دارد يكي در آغاز ازدواج است و ديگري در ادامه آن. در آغاز به افراد مي‌آموزند كه در برابر هر تصميم مزخرفي كه گرفته مي‌شود با اين تفكر كه همين يك بار است و همين يك شب است و مانند آن مقاومت نكنند اما هيچ چيز در زندگي روزمره يك بار و يك شب نيست و همواره توقعات عاميانه ادامه مي‌يابد در واقع در تمام ازدواجها گربه عقلانيت را درهمان شب اول مي‌كشند و كم هستند كساني كه بتوانند زير بار اين فشار سر بلند كنند اما در ادامه ازدواج خلا فكري و تاخير فرهنگي‌اي كه غالبا زنها نسبت به مردها دارند (جز موارد استثنايي) سبب مي‌شود تا شوهر براي همدلي يا همراهي و يا اجتناب از كشمكش، سطح خود را ظاهرا تنزل دهد ولي متاسفانه در حيطه ذهن، تنزلهاي ظاهري زود جاي خود را به تنزل واقعي مي‌دهند اين مكانيسم ذهن است كه مي‌خواهد براي كم كردن فشار، خود را هماهنگ كند نه اينكه هميشه با مشكل همراهي ظاهري و مقاومت دروني مواجه باشد.
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 20:59  توسط عباس  | 

آنگاه الميترا به سخن در آمد و گفت: درباره زناشويي چه ميگويي؟
او در پاسخ گفت: شما همراه زاده شديد و تا هنگامي كه بال هاي سفيد مرگ روزهاتان را پريشان ميكند همراه خواهيد بود.
اما در همراهي خود حد فاصل را نگاه داريد و بگذاريد بادهاي آسمان در ميان شما به رقص در آيند. به يكديگر مهر بورزيد اما از مهر بند نسازيد. بگذاريد كه مهر درياي مواجي باشد در ميان دو ساحل روح هاي شما. جام يكديگر را پر كنيد اما از يك جام منوشيد. از نان خود به يكديگر بدهيد اما از يك گرده نان مخوريد. با هم بخوانيد و برقصيد و شادي كنيد ولي يكديگر را تنها بگذاريد. همان گونه كه تارهاي ساز تنها هستند، با آن كه از يك نغمه به ارتعاش در مي آيند. دل خود را به يكديگر بدهيد اما نه براي نگه داري، زيرا كه تنها دست زندگي ميتواند دلهاتان را نگه دارد. در كنار يكديگر بايستيد اما نه تنگاتنگ. زيرا كه ستونهاي معبد دور از هم ايستاده اند. درخت بلوط و درخت سرو در سايه يكديگر نمي‌بالند.
پيامبر، جبران خليل جبران

مرتضي درباره خواستگاري نوشت من بين جهان‌بيني و باورها فرقي نمي‌بينم بنابراين سعي مي‌كنم بحث مرتضي را با دريافت خودم اصلاح كنم البته روشن است كه بحث ما نه به حوزه ظاهري مربوط مي‌شود و نه به بحث سلامتي جسماني و مانند آن كه آن موضوعي ديگر و به جاي خود مهم است اما در اينجا ما با ذهنيت طرف مقابل كار داريم.
بررسي سلسله‌مراتبي: پيش‌زمينه روابط عشقي و سپس ازدواج
1- جهان‌بيني فرد
2- باورهاي عملي او: چه بايد كرد؟
3- نظام ترجيحات و اولويت‌هاي او
مرتضي در اينجا بسيار دقيق سخن گفته است شايد برخي از دوستان اين نگاه يعني در نظر گرفتن اين سه مورد را افراط بدانند اما بدانند كه آنچه افراط است شيوه نادرست بررسي اين سه و تعيين اولويتهاست و نه صرف طرح اين سه موضوع.
بسياري از اختلافات در زندگي زناشويي افرادي چون ما، به همين سستي و كاهلي درباره اين سه موضوع بر مي‌گردد بسياري از دوستان من ازدواج كرده‌اند و برخي از آنها مشكلات زندگي مشترك خود را به من گفته‌اند و اين را به تجربه مي‌گويم كه به شدت از ساده‌انديشي درباره ازدواج ضربه خورده‌اند آن هم در جامعه‌اي كه شكستن پيمان زناشويي در آن هزينه زيادي دارد و قاعدتا بعد از ازدواج در هر شرايطي بايد ماند و ساخت.
اين حرف مرا به جد بگيريد: برخي از ما آدمهاي عجيبي هستيم و به همين دليل شوهرهاي خوبي براي دخترهاي عادي نمي‌شويم اين عجيب بودن نه يك عيب است و نه يك حسن. بلكه به طرف مقابلي بر مي‌گردد كه با او رابطه برقرار مي‌كنيم عجيب بودن كريم و مرتضي براي من يك حسن است اگر چه براي آنها ضرر باشد نيمه‌عجيب بودن مجيد و افشين هم براي من جذاب است چون مي‌توانند دوستاني از هر دو طيف جذب كنند اما كساني كه عجيب نباشند و خوب باشند براي مردم قابل تحمل‌ترند مثل مهدي. من با آدمهاي عجيب زودتر دوست مي‌شوم شايد در يك جلسه صحبت كردن بتوانم با آنها رابطه دوستي ايجاد كنم اما با آدمهاي غيرعجيب به سختي اعتماد مي‌كنم و مدتي بايد در كنار آنها بگذرانم تا با آنها همدل شوم مدتي طول كشيد تا با مهدي دوست شوم اما اين دوستي اگر رخ بدهد دوام بيشتري از دوستي با آدمهاي عجيب دارد چون آدمهاي عجيب گاهي پيش‌بيني‌ناپذير مي‌شوند و ممكن است اين به قطع دوستي بينجامد.
قصد من از طرح مساله عجيب بودن اين است كه بگويم به نظر من آدمهاي خوب غير عجيب شوهرهاي خوبي مي‌شوند نيمه‌عجيب‌ها هم توان سازگاري خوبي دارند هر چند رضايت دروني هم نداشته باشند اما عجيب‌ها بايد خيلي احتياط كنند چون ممكن است به ديگران آسيب بزنند البته دوستان من حداقل تا الآن عجيبهاي خوب بوده‌اند يعني در حد قابل تحملي به اخلاق پايبند بوده‌اند ولي اگر اين تعهد حداقلي نباشد به هيچ وجه ارزش دوستي نخواهند داشت چون قدرت توجيه عجيبي براي هر رفتاري دارند.
از نظر من زنها غالبا متوسطند نه خيلي بد و نه خيلي خوب. آدمهاي غيرعجيب و نيمه‌عجيب مي‌توانند با اين طبقه متوسط سازگار شوند بنابراين
در بعد جهانبيني: نوعي نگاه عرفي، مذهبي و سياسي معتدل كه معمولا تعهدآور است و نيز خرافه‌پذيري كم مي‌تواند براي اين دو قشر مناسب تلقي شود.
در بعد باورهاي عملي: داشتن باورهاي اخلاقي و به تبع آن عمل به آنها در سطح متعارف و نداشتن عيوب جدي اخلاقي مانند دروغگويي و وسواس، مهرباني و تعهد به زندگي زناشويي از باب وقت گذاشتن براي آن و دغدغه آن را داشتن، مي‌تواند مثبت باشد. نگاه اخلاقي به رفتار اقتصادي در حدي نزديك به همديگر هم بسيار مهم است.
ترجيحات: در اينجا از اين باب اهميت مي‌يابند كه زنهاي طبقه متوسط اهميت فراواني به جزئيات مي‌دهند و اختلاف در جزئيات مهم را بايد جدي گرفت شايد بهتر باشد در حوزه‌هايي مانند روابط با خانواده‌هاي همديگر، مقدار و نوع تفريحات، محل زندگي و مانند آن، دقت لازم صورت گيرد.
اما درباره آدمهاي عجيب يا بايد افرادي كه از نظر آنها خوب تلقي مي‌شود و يا طبقه متوسط به بالا (باز از نظر خودشان كه قاعدتا امري شخصي است) را انتخاب كنند وگرنه احتمالا به مشكل بر مي‌خورند بنابراين وقتي از قرابت در بعد جهان‌بيني و باورهاي عملي سخن مي‌گوييم در اينجا ديگر نمي‌توانيم قاعده كلي بدهيم بلكه اين به خود فرد عجيب بستگي دارد اما اين اعتقاد كلي من است كه در صورت امكان، حفظ آنچه در مورد قبلي گفته شد در حوزه جهان‌بيني و باورهاي عملي و ترجيحات بسيار خوب است. آنچه در اينجا لازم است آن است كه بعد از در نظر گرفتن موارد گفته شده در بالا بايد نظام خاص فكري فرد عجيب در حوزه جهان‌بيني، باورهاي عملي و ترجيحات در حد معتدل در نظر گرفته شوند فراموش نكنيد كه در ازدواج نمي‌توان به دنبال كسي همسان با خود بود بلكه نزديكي و قرابت مهم است.
يك نكته نهايي و آن اينكه براي امثال ما كه تجربه زندگي خوابگاهي را داشته‌اند ديدن كساني كه با آنها مي‌توانسته‌اند زندگي كنند مي‌تواند نسبت به پيدا كردن افرادي از جنس مخالف كمك كند هر چند نمي‌توان از برخي اختلافات ميان زن و مرد كه عمده آنها از نظر من ناشي از تربيت خانوادگي و اجتماعي‌اند گذشت
ولي يك چيز را به عنوان نظر شخصي مي‌گويم: عقلاني انديشيدن و عقلاني عمل كردن، هميشه خوب است و مرد و زن ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 18:23  توسط عباس  | 

اين مطلب به صورت پرسش و پاسخ و فارغ از ارزشگذاري شخصي نوشته شده و بيشتر نگاه سنتي و عرفي را در نظر آورده است

س: شهوت خوب است يا بد؟
ج: شهوت نه خوب است و نه بد، چون خوب و بد در حوزه افعال مختارانه انسان معنا پيدا مي‌كنند و نه درباره يك امر عيني. شهوت هست فقط همين و تنها مي‌توان با از بين بردن اعضاي جنسي از آن خلاص شد.
س: پس كي شهوت را بد مي‌دانيم؟
ج: وقتي بروز پيدا مي‌كند اين بروز هم در چند ساحت است: ذهن، زبان، نگارش و هر گونه بيان هنري و نيز در عمل.
س: مگر در ساحت ذهن تخيل شهواني مختارانه است؟
ج: در يك سطح مختارانه نيست زيرا اساسا آگاهي ما به شهوت‌مند بودنمان بر  اين بروز ذهني مبتني است حتي ميل انسان به ازدواج و برقراري رابطه جنسي و مانند آن از اين مسأله نشأت مي‌گيرد نمي‌توان از اين سطح از تخيل جنسي خلاص شد مگر با خلاص شدن از خود اعضاي جنسي. اما اين بروز ذهني مي‌تواند تقويت شود و شكل خيال‌پروري جنسي در حد افراط را بگيرد در اين سطح كه عمل به وضوح مختارانه است صفت بد بر اين فعل يعني تقويت تخيل جنسي بار مي‌شود.
س: تحت چه شرايطي بروز شهوت بد تلقي نمي‌شود؟
ج: بشر گاه شهوت را مطلقا بد تلقي كرده و نهايتا در حد اضطرار و براي بقاي نسل انسان به آن رضايت داده است در چنين شرايطي سركوب شهوت مثبت است و بروز شهوت امري ناپسنديده است كه تنها به ضرورت روا دانسته مي‌شود.
اما جداي از اين سطح كه از اصل، با شهوت گلاويز مي‌شود ما سه نحوه بروز ديگر هم داريم: 1- ارضا 2- شهوت‌بارگي (افراط در ارضا) 3- فرافكني
ارضا و شهوت‌بارگي به بعد عملي مساله جنسي باز مي‌گردند شهوت‌بارگي كه همان افراط در ارضاي شهوت است در هر صورت بد تلقي مي‌شود اما ارضا خود مي‌تواند به شكل خودارضايي، رابطه با جنس مخالف، همجنس‌بازي و با حيوانات باشد كه از اين ميان تنها رابطه با جنس مخالف (البته در حوزه قواعد اجتماعي و اخلاقي‌اي كه براي آن وضع مي‌گردد) مجاز در نظر گرفته مي‌شود.
فرافكني در ساحت ذهن معمولا با پرداختن به مقوله‌هاي فرعي مانند عشق و عرفان و... كه ذهن انسان را به خود مشغول مي‌دارند و در ساحت عمل با مواردي مانند پرداختن افراطي به كار و مطالعه و رياضت كشيدن و... انجام مي‌پذيرد. فرافكني هم در نگاهي كه از اصل، بروز شهوت را منفي مي‌داند در هر حال مثبت خواهد بود اما در نگاهي كه مشكل بنيادين با شهوت ندارد ارضا با جنس مخالف در سطح بالاتري از آن قرار مي‌گيرد.
س: بروز زباني، نگارشي و هنري تخيل جنسي چگونه ارزشگذاري مي‌شوند؟
ج: پرداختن به مساله جنسي به عنوان متعلق يك بحث مانند مباحث علمي از مورد بحث ما جدايند اما بروز تخيل جنسي به صورت مستقيم روا دانسته نمي‌شود از اين ميان اشارات تلويحي و كنايه‌آميز معمولا تحمل مي‌شوند و چه بسا پرداختن به مقولات مرتبط با مساله جنسي اما در قالبي متفاوت، مانند زيبايي و مانند آن مثبت هم تلقي شود. در واقع زيبايي‌دوستي انسان هم در نگاه به جنس مخالف و گاه جنس موافق شايد هميشه خالي از شائبه جنسي نباشد و اين البته نوعي پرداخت غيرمستقيم به مساله جنسي است و به آن چهره فاخرتري مي‌بخشد و آن را براي انسانهاي اخلاقي‌ و مبادي آداب قابل تحمل مي‌كند‌. توجه كنيد كه اين با فرافكني كه مبتني بر نپرداختن به مساله جنسي است تفاوت دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 10:23  توسط عباس  | 

كامنتم به پست قبلي مرتضي طولاني شد بنابراين به صورت يك پست جديد مي‌فرستمش.
احساس مي‌كنم كه پيش‌بيني‌ام درست بوده و با مرتضي اختلاف در لفظ دارم و نه در محتوي. اما چند نكته:
1- در اينكه استعمال لفظ در چه معنايي مجاز است بحث نمي‌كنم به هر حال هر كسي مي‌تواند الفاظ جديد بيافريند و يا به الفاظ موجود، معاني جديد بدهد اما البته بايد نگران درك مخاطب از سخنش باشد و نيز موظف است تا معناي آن را روشن سازد تا سبب بدفهمي نشود.
2- در فهم معناي واژه‌اي كه در يك زبان سابقه دارد بهترين راه، مراجعه به استعمال كساني است كه آن واژه را بكار گرفته‌اند يعني اهل آن زبان.
3- من در يك متن كه قبلا به گروه فرستاده بودم برخي از ويژگيهاي منفي عشق را بيان كرده‌ام كه همه آنها تحت عنوان رفتار غيرعقلاني قرار مي‌گيرند از جمله نديدن عيب معشوق.
4- وقتي براي درك معناي متداول عشق (و نه معناي اختراعي آن) به ادبيات فارسي مراجعه كنيم و نمونه‌هاي اتم و اكمل و مورد تحسين آن را نگاه كنيم چه مي‌يابيم؟ بگذاريد چند نمونه بياورم:
الف) ليلي و مجنون: قيس عاشق دختري از قبيله ديگر مي‌شود دختر را به او نمي‌دهند و او از عشق آن دختر سر به بيابان مي‌گذارد و با وحوش دم مي‌گيرد با اينكه ليلي ازدواج مي‌كند اما اين در حال او تاثيري نمي‌گذارد. او مي‌گويد كه اگر كسي در چشم او بنشيند به جز خوبي ليلي نمي‌بيند در نهايت وقتي ليلي مي‌ميرد آنقدر سر قبر او گريه و زاري مي‌كند كه همانجا مي‌ميرد.
ب) شيرين و فرهاد: شيرين همسر خسروپرويز است مهندسي كه مدتي پيمانكار خسرو مي‌شود شيرين را مي‌بيند و عاشق او مي‌شود هر چقدر آن شوهر بدبخت ميكوشد تا فرهاد را منصرف كند نمي‌شود و در آخر هم فرهاد در سر اين عشق جان مي‌دهد.
در تمام اين داستانهاي عشقي چند عنصر واحد وجود دارد
1. مخالفت با عقل
2. نديدن عيب معشوق
3. جنگيدن با اوضاعي كه امكان تغيير آنها وجود ندارد و پند ناشنيدن در آن‌باره
4. رنج و تعب فراوان عاشق
5. حساسيت شديد به رقيبان
6. تحقير و هيچ شمردن شخصيت عاشق در برابر معشوق
فكر نمي‌كنم كه ضرورتي داشته باشد كه براي اينها از ادبيات نمونه‌هايي بياورم چون مرتضي خود اهل اين مباحث است و مي‌داند و ديگران نيز شنيده‌اند
اما عشقي كه در زمان حاضر مطرح مي‌شود اين تفاوت اساسي را با عشق در كتابهاي عرفاني دارد كه در اينجا اتفاقا شخصيت عاشق اهميت افراطي مي‌يابد و او به فردي استيلاطلب و تصاحب‌كننده بدل مي‌شود غرض جنسي هم در اينجا بسيار پررنگتر است و بلكه در برخي محيطها همراه با مختصري احساس عشق از اين گونه، ذهن سريعا به سمت مسائل جنسي و عمل جنسي كشيده مي‌شود.
5- حالا سؤال اين است كه آيا مرتضي به معاني رايج عشق در قديم و جديد اشاره دارد؟ من چنين چيزي از نوشته او نمي‌فهمم. او مفهومي جديد ابداع كرده اما نمي‌خواهد از واژه متداول عشق دست بكشد و سقراط‌وار دست به تغيير بزند. من نمي‌توانم سابقه‌اي از چنين عشقي در ادبيات خودمان بيابم و اگر هم باشد بي‌شك بسيار اندك است حفظ قواعد و محاسبه عقلاني كه او آن را بسيار بجا و درست مطرح مي‌كند دقيقا چيزي است كه مدعيان عشق منكر و مخالف آنند و اين چيزي نيست كه بر مرتضي پوشيده باشد.
6- چيزي كه من درك نمي‌كنم اين است كه
اولا چرا مرتضي بر استفاده از اين واژه تاكيد مي‌ورزد آيا براي بهره‌برداري از برخي منافع معنايي آن است و يا براي تقريب به ذهن مخاطب، اما در هر حال آنقدر مفهوم عشق در اذهان مردم از برداشت مرتضي متفاوت است كه مساله تقريب به ذهن و بهره‌برداري معنايي منتفي است بهتر بگويم اساسا مرتضي عشق را به ضد آن تعريف كرده است و اين بي‌ترديد براي مخاطبي كه هميشه با معناي ديگري از عشق روبرو بوده نامفهوم و ناپذيرفتني خواهد بود
ثانيا چه هنگام ما بايد به اين نتيجه برسيم كه واژهاي كه گمان مي‌كرديم براي رساندن حرف ما كارآمد است ديگر نمي‌تواند آن معنا و محتوا را انتقال بدهد و به ناچار از واژه جديدي استفاده مي‌كنيم و يا از واژه‌اي موجود، بجاي آن بهره مي‌گيريم؟ چرا سقراط بجاي واژه سوفيست كه به معناي حكيم است از فيلسوف كه به معناي دوستدار حكمت است استفاده كرد؟ در فلسفه وقتي مي‌بينيم كه دو واژه عيني و ذهني محتواي كار كانت را انتقال نمي‌دهند همان واژه‌هاي اصلي يعني نومن و فنومن را بكار مي‌گيريم. اما اين مرز را چگونه مي‌توان تعيين كرد؟ قطعا فاصله محتوايي سهم مهمي در اين تصميم دارد و به نظر من بستن مفاهيمي چون عقلانيت و قاعده‌مندي به عشق، مانند بستن زيورآلات و آرايش پير زنان است و بنابراين كاملا معتقد به اين هستم كه فاصله محتوايي ميان تلقي مرتضي از عشق و تلقي ديگران آنقدر زياد است كه بكارگيري اين واژه ديگر روا نيست و مخالفت من هم با آن به خاطر معاني متداول آن است و الا كاري به معاني خاصي كه هر كدام از دوستان مي‌توانند در ذهن داشته باشند ندارم.
7- من در قاعده‌مندي و حسابگري در مهر (فعلا از اين واژه استفاده مي‌كنم) با مرتضي موافقم اما درباره ديگر خصوصيات مهر از ديدگاه او بحث است. توجه كنيد كه من با بكارگيري واژه مهر مي‌خواهم به عشق مثبت از ديدگاه مرتضي بپردازم والا حساب عشق به معناي متعارف از اين قسمت بحث جداست و درباره آن صحبت نمي‌كنم.
اينكه «عشق از جنس لذته نه رنج» را امري ضروري و جزو صفات اصلي مهر نمي‌دانم هر چند وجود اين لذت بسيار مثبت است اما اين حوادث است كه در بسياري از اوقات رنج و لذت را رقم مي‌زند روشن است كه نزديكي ماهر و ممهور (اين دو اصطلاح را از روي طنز به عاريت مي‌گيرم) مايه شادي و فرح است و دوري آنها از هم مايه رنج و حسرت و اين امري كاملا طبيعي است خود من اگر كسي را بسيار دوست داشته باشم از دوري او در رنج خواهم بود و اگر او را در كنار خود ببينم شاد خواهم شد اما اگر صحبت تو درباره ماهيت خود مهر است يعني اينكه ماهر از مهري كه دارد شاد است و يا كسي كه ماهر شد شادتر مي‌شود و اين را به صورت كلي و فارغ از اوضاع و شرايط از صفات عشق مثبت تلقي كردن، با تو بسيار موافقم با اين وصف من حافظ را عاشق مي‌دانم و مولوي را ماهر: شاد باش اي عشق خوش‌سوداي ما - اي طبيب جمله علت‌هاي ما.
بحث دوم و سوم درباره شاكله حسي و رفتاري و نيز رازآميز نبودن را به معناي متعارف آن مي‌پذيرم و نيز اين سخن را كه «اکثر انسانهاي اطراف ما عاقل و آگاه نيستن ( هر چند ممکنه بسيار باهوش باشن ) لذا خيلي هاشون نمي تونن اين قواعد رو رعايت کنن و لذا جمله هايي مثل عشق کاره دله نه عقل بوجود مي ياد  که من واقعا نمي دونم منظورشون از اين حرف چيه ؟ اتفاقا در عشق حسابگري عجيبي نهفته است» و اين يعني تقابل با نگاه كساني كه عشق را اتفاقي و غير محاسباتي مي‌دانند از اين همفكري مرتضي ممنونم
بحث بعدي مرتضي درباره خواستگاري است كه با توجه به تمايز آن از بحث عشق، در پستي ديگر به آن مي‌پردازم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 3:8  توسط عباس  | 

چند روز پيش كريم لينكي داده بود درباره مراجعه هكرهاي شيعه به يكي از مراجع.
من فقط در حيرتم از اين كه به اين كارشان مي‌نازند و مي‌روند تحسين مي‌شوند و هديه مي‌گيرند مجموعه‌اي از سايتها را كه برخي دانشگاهي بوده‌اند هك كرده‌اند و هم يظنون انهم يحسنون صنعا
در فضايي كه صبح و شب حرف از وحدت شيعه و سني زده مي‌شود هر كدام از ما منتظر آنيم كه چطور پوز ديگري را بزنيم. جالب اين است كه در صفحه اول سايتهايي كه هك ميشده‌اند مي‌نوشته‌اند:
 "فمن اعتدى علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدى‏ علیکم؛ پس هر کس بر شما تعدى کرد مانند همان تعدى، بر او تعدّى کن"
جالب است از شدت كم‌فهمي اين هكران كه اگر هكري چند سايت شيعه را هك كند آنها تمام اهل سنت را در مقابل خود و اعتداكننده مي‌بينند و به سايتهاي اهل سنتي كه دستي در اين عمل نداشته‌اند حمله مي‌كنند مثل اين مي‌ماند كه يك انگليسي ماشين مرا داغان كند و بعد از آن من به ماشين هر انگليسي حمله كنم و بگويم به مصداق آيه فمن اعتدى علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدى‏ علیکم عمل كرده‌ام يا الف با ب زنا كند و بگوييم براي اينكه جواب او داده شود ب هم بايد با الف زنا كند يعني اساسا ملاك درستي و غلطي كار بهم خورده است آنها چرا بايد متضرر شوند؟ بر اساس كدام اصل اخلاقي يكي را به جرمي كه ديگري انجام داده  است مجازات مي‌كنند؟ و باز بنا بر كدام اصل اخلاقي، يك فعل خطا كه ضرر رساندن به ديگري بدون دليل موجه است روا شمرده مي‌شود؟ و آيا اثري كه اين كار در بدبيني اهل سنت نسبت به ما و تشديد اختلافات مي‌گذارد كافي نيست تا اين افراد را به مجازات برسانيم و از آن سايتها عذرخواهي كنيم؟
جالب اين است كه يك متن ديگر هم كه در آنجا گذاشته‌اند قسمتي از زيارت عاشوراست كه به لعن ابوبكر مي‌پردازد به اين فكر كنيد كه روي صفحه اول چندصد سايت بزرگ اهل سنت عبارتي را بگذاري كه لعنت بر خليفه اول آنان است «اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد» اينها آنقدر جاهلند كه فكر مي‌كنند كه اهل سنت اين را نمي‌دانند كه اين لعنت به كيست آنهم در سايتهاي بزرگ اسلامی و دانشگاهي و به گوش آنهايي كه حتي اين را نميدانند نخواهد رسيد. آيا ما حاضريم دست وحدت به كسي بدهيم كه امام اول ما را لعنت كند؟ پس چه توقعي از اهل سنت مي‌رود؟
اگر به دست من بود اين هكرها را چنان مجازات مي‌كردم كه هم كساني كه در برابر آنچه به آن علاقه و يا اعتقاد دارند هيچ اصل اخلاقي را محترم نمي‌شمارند درسي داده باشم و هم حس بي‌اعتمادي و بدبيني ميان اين دو مذهب باز هم افزايش نيابد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 9:46  توسط عباس  | 

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

٭٭٭
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم

٭٭٭

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
٭٭٭
از بخت یاری ماست شاید که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد

٭٭٭
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

٭٭٭
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
!
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد

٭٭٭
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین
...
آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری

٭٭٭
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
...
استواری امن زمین را زیر پای خویش

٭٭٭
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
!
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
...
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه

٭٭٭
هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
!
و به تو
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید

٭٭٭
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من

٭٭٭
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

٭٭٭
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملاله ها از راز ما سخن تواند گفت

٭٭٭
به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم
و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود

٭٭٭
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
!
فریاد می کشم که ترکم گفتند
:
چرا از خود نمی پرسم
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟

!آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود

٭٭٭
بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن
از رخنه هایش تنفس می کنیم

٭٭٭
تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشاییم
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست

!راهی به جز اینم نیست

٭٭٭
ازکسی نمی پرسند
جه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمی پرسند ، ازخویشتنش نمی پرسند
زمانی به ناگاه
باید با آن رودرروی درآید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فروریختن را
تا دیگربار
بتواند که برخیزد

٭٭٭
گذشته می گذرد
حال ،طماع است
آینده هجوم می آورد

بهتراست بگویمت
برگذشته چیره شو
حال را داوری کن
وآینده را بیاغاز

٭٭٭
وقتی که مرگ مارا برباید
-
تورا و مرا-
نباید که درپایان راهمان
علامت سوالی برجای بماند
تنها نقطه ای ساده
همین وبس
چرا که ما
درحیات کوتاه خویش
فرصت های بی شماری داریم
که دریابیمشان

سکوتم سرشار از ناگفته هاست 

 



سایت رسمی احمد شاملو
احمد شاملو در ویکی پدیا

٭ پانویس شماره یک: این شعر از مارگوت بیگل شاعر آلمانی است که احمد شاملو از آن ترجمه ایی آزاد کرده است. شاملو این شعر را در قالب آلبومی با صدای سحرآمیزخود و موسیقی جذاب بابک بیات شایدبیست سال پیش یا بیشتر به بازار ارائه کرد.
٭ پانویس شماره دو: این متن بلند که متن تقریبن کامل آلبوم سکوت سرشار از ناگفته هاست را تقدیم میکنم به مرتضی عزیز در ابتدا که ابراز علاقه کرد به تکه های از شعر شاملو در پست های گذشته و بعد به دوستان دیگر. اگر از محتوی این متن که من دیوانه وار همچون مانیفستی برای زندگی دوستش دارم خوشتان آمد،حتمن آلبوم صوتی یش را هم گوش کنید.
٭ پانویس شماره سه: شاملو مجموعه های متعددی را با صدای خودش بازخوانی کرده است. (چیدن سپیده دم،دشنه در دیس،ابراهیم در آتش،کاشفان فروتن شوکران،خیام،حافظ و...)گذاشتن متن کامل این آلبوم صرفن تلاشی برای آشنایی دوستان با این مرد گرامیست؛امیدوارم انگیزه ایی برای پیگیری آثار وی گردد.


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 23:15  توسط کریم  | 

كريما!
1- اينكه گفتي آنچه گفتم بر همگان عيان است كاملا درست است من نمي‌خواستم به شما اطلاعات جديدي بدهم. اين تصور اشتباهي است كه فكر كنيم تحليل حتما بايد يك محتواي جديد بياورد تحليل مي‌تواند فهم جديدي داشته باشد چيزي كه باعث شده است ما در حد مترجم آثار غربيها در جا بزنيم همين است كه فكر مي‌كنيم وقتي چيزي را مي‌دانيم پس گفتن ندارد اما من در بسياري از تحليلهايي كه خوانده‌ام بيشتر روش بر من تاثير گزارده است تا محتوا و به اصطلاح مشكل ما بيشتر روشي است و نه محتوايي. ما نمي‌توانيم به خوبي آنچه را كه مي‌دانيم تحليل كنيم و تلقي‌هاي جديد بيافرينيم مثلا پست قبلي كه درباره قناعت بود مي‌توانست در حد چند بد و بيراه به وزير رفاه و چند فرمول قالب‌بندي‌شده درباره ساختارهاي قدرت تمام شود اما چرا به اين امر بديهي كه در سخنان او مغالطاتي بكار رفته نپردازيم تا خطاي اجمالي را بطور مفصل و دقيق جلوي چشم خودمان بياوريم؟ مساله سر اجمال و تفصيل است مي‌دانم كه ساده است ولي هر ساده‌اي مبتذل نيست و اساسا من پيچيده‌انديشي را مبتذل‌تر مي‌دانم چون بيشتر خواهان ابهام است تا روشني. ما اكثر مغالطات را نمي‌شناسيم حتي اگر بتوانيم حدس بزنيم كه مغالطاتي در آن بحثها وجود دارند و اين مشكل كمي نيست
2- تفكيك و تقسيم بنيان تحليل‌اند شايد در كلام من هيچ چيز تازه‌اي نبينيد ولي اين تقسيمات راه را براي فكرهاي جديد مي‌توانند باز كنند بگذاريد بجاي منبر رفتن و روضه‌خواني روشي را كه تحليلي‌ها بكار مي‌برند كمي ياد بگيريم. به دوستان فوق‌العاده تاكيد مي‌كنم تا كتاب درآمدي به تحليل فلسفي نوشته هاسپرس  و ترجمه اكرمي را بخوانند چون ما فوق‌العاده از لحاظ روشي عقبيم اين كتاب بسيار ساده است و حداقل چيزي كه از آن مي‌توانيد بفهميد آن است كه براي درست فكر كردن لازم نيست پيچيده فكر كنيد و پيچيده بگوييد و پيچيده بنويسيد اصطلاح سير بي‌ سلوك كه خرمشاهي بكار برده بسيار در خور بحث اينجاي ماست اسم نمي‌برم ولي مي‌شناسيم كساني را كه صبح تا شب سرشان توي كتاب است و صدها نظريه مي‌دانند اما قوه تحليل ندارند. در مقابل فكر مي‌كنم كه اگر برخي از كارهاي آقاي ملكيان را بخوانيد فكر مي‌كنيد (و درست هم فكر مي‌كنيد) كه اكثر آنها را قبلا مي‌دانستيد اما اگر دقت كنيد در مي‌يابيد كه حالا مساله روشن‌تر شده است همين. اين مطلب را از ايشان درباره وظيفه نخبگان ايراني در انتخابات بخوانيد تا ببينيد نحوه پرداختن ايشان به مقوله انتخابات را و بعد مقايسه بكنيد با تحليلهاي ديگران.
مدتي قبل ايرادي به مصطفي گرفتم درباره وبلاگش و از او خواستم تا تفكيكها و شماره‌گزاريها را مدنظر قرار دهد و نتيجه را به شكل مشخص مدون سازد من از او نخواستم چيز جديدي بنويسد بلكه فقط خواستم همان نوشته را به روشي روشن‌تر بنويسد
به ندرت در اين سالها يك پرسشنامه درست در اين دانشكده شما ديدم استادان كه وضعشان از دانشجويان بدتر بود من اين مشكل را در فقدان ذهن تحليلي و نبود آموزش تفكر نقدي در اين محيط ديدم البته بايد بي‌استعدادي عده‌اي را هم اضافه كنم كه با آموزش اصلاح نمي‌شود
بياييد بجاي اينكه فكر كنيم بايد چيز خاصي بنويسيم، همان چيزهاي عام را خوب، دقيق و با در نظر گرفتن شقوق مختلف و توضيح آنها بنويسيم
3- جواب روشن، سؤال روشن مي‌خواهد تو چيزي را مطرح كردي كه من هم عينا شاهد آن بودم يك برنامه تلويزيوني كه به خوردن و آشاميدن در ملأ عام در رمضان پرداخته بود برخي از سؤالاتي كه مي‌شد درباره اين مساله مطرح كرد اينها بودند:
الف) چرا اين برنامه پخش شد؟ (در چه راستايي، با چه پيشفرضهايي و پيش‌زمينه‌هايي و ....)
ب) آثار پخش چنين برنامه‌هايي چه خواهد بود؟
ج) اين افراد چرا به خوردن و آشاميدن در ملأ عام مي‌پرداختند؟ (عوامل فردي، عوامل اجتماعي)
د) آيا اين افراد حق دارند به خوردن و آشاميدن در ملأ عام بپردازند و آيا ديگران حق دارند از آن ممانعت كنند و يا تذكر بدهند؟ (نگاه شرعي، قانوني و عرفي) كه به آن در كامنت قبلي به پست كريم پرداختم.
ه) در صورتي كه ممانعت صورت بگيرد چرا عده‌اي به خود اين حق را مي دهند كه ديگران را در اين‌باره كنترل كنند و براي آنان ايجاد محدوديت كنند. (عوامل فردي، عوامل اجتماعي)
و) عكس‌العمل احتمالي قشر محدودشده در اينجا چه خواهد بود؟
فكر مي‌كنم از لحن سخن كريم آن چيزي كه بر مي‌آمد بررسي مساله (ج) بود كه من به آن پرداختم و حتي آنچه در پانويس نوشته هم جز آن قسمت كه درباره فرويد است و من درباره آن اطلاع چنداني ندارم در ضمن همان كامنت قرار مي‌گرفت اما ظاهرا كريم به سؤالات ديگري نظر داشته است در هر حال من نه جامعه‌شناس‌ام و نه مطالعات فرهنگي‌اي و نه روانشناس كه عقده‌هاي افراد را واكاوم اما دوست دارم بدانم كه كريم به كدام‌يك از سؤالاتي كه برشمردم نظر داشته است و نيز دوست دارم كه مرتضي جوابي بيشتر از اي بابا ........ ارائه كند

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 4:48  توسط عباس  | 

1- مرتضي! اصلا زيبايي بلاگ ما به اين است كه بحثهاي پرطمطراق در آن نيست همين طوري
حرف زدن را عشق است من هم در مورد خير بودن وجود بحث نكردم بلكه فقط به آن اشاره كردم
2- خير بودن وجود را در اينجا به معناي فلسفي‌اش نگير. من مفهوم عادي‌اش مد نظرم بود يعني
همين كه هستيم و وجود داريم نه وجود به معناي عام كلمه. نمي‌توان از خير بودن وجود  با ترس از مرگ و يا دوست داشتن ما مر زندگي‌مان را دفاع كرد چون وجود يافتن غير از ادامه دادن وجود است.
3- بعد هم اينكه هر كس تو را به نافهمي متهم كند بايد دليل بياورد و اين واژه را نمي‌توان به سادگي بكار برد و در اكثر موارد كاربرد آن بي‌انصافانه است و بلكه جنايت‌كارانه. اگر دليل نياورد بايد از تو عذرخواهي كند. مثلا مدتي است كه گنجي مطالبي در حوزه دين مي‌نويسد و انصافا زحمت هم مي‌كشد مساله سر درستي و يا غلطي حرفهاي او نيست بلكه سر اين است كه يك عده‌اي بعد از هر مطلبي كه او مي نويسد به او توهين مي‌كنند و مي‌گويند تو كه سواد بحثهاي ديني نداري تو فلسفه نمي‌فهمي و مانند آن، بدون اينكه هيچ دليلي بياورند خوب يك آدم بيسواد هم مي‌تواند فرد ديگر را به نافهمي متهم كند مساله سر دليل آوردن است حتي اگر دليل هم بياورند نمي‌شود به كسي كه مطالعه مي‌كند و با مدرك و مستند حرف خودش را مي‌زند از واژگان توهين‌آميز استفاده كرد چون در فهم اين مسائل آنقدر اختلاف هست كه هر كسي كس ديگر را مي‌تواند به نافهمي متهم كند چيزي كه بيش از آنكه ناشي از تفكر باشد ناشي از عصبيت است حتي يك نفر هم كه عليه او دليل آورده متاسفانه لحنش علمي نيست. اين مثال را آوردم چون وضوح كافي براي ديدن اين برخوردها را دارد برخوردهايي كه من آن را جنايت در حق تفكر مي‌دانم، حال چه آن تفكر را درست بدانيم و چه نادرست.
4- در بحث پدر و مادر با مرتضي موافقم قبول دارم كه علاوه بر نيت درست، آن دو موردي كه مرتضي گفته حايز اهميت است البته حرف كرتضي به صورت تلويحي نيت درست را در خود دارد و بنابراين شايد كفايت كند در هر حال ناقص بودن كلام خود را مي‌پذيرم.
5- درباره بحث پدرخواندگي و مادرخواندگي شديدا با مرتضي موافقم و ممنونم از او كه اين بحث را مطرح كرده چون خودم هم مي‌خواهم زماني درباره آن بنويسم.
6- درباره مثال اهداي خون هنوز بر سر حرفم هستم چون منظور من آن است كه افراد در آن
شرايط نمي‌توانسته‌اند كار ديگري كنند اهداكننده و اهداشونده چگونه مي‌توانند از آلدودگي خون اطلاع پيدا كنند وقتي كه (در شرايط مفروض ابتداي مطرح شدن ايدز) امكان تشخيص آن براي تشخيص‌دهندگان يا مطرح و يا ممكن نبوده است؟ بله اگر مي‌توانستند و كوتاهي كرده‌اند با نظر مرتضي موافق خواهم شد ولي فرضي كه من مطرح كردم مرادم وجهي بود كه الآن مطرح كردم و البته شايد بهتر بود دقيقتر مي‌گفتم تا ايجاد اشكال نكند.
موافقم كه بكارگيري عقلانيت تنها راه تسلي و كاستن از رنج در اين دنياست.
7- اما در مفيد بودن شكرگذاري مي‌توان گفت كه براي خدا بنا به فرض سودي ندارد چون خدا
نيازي به آن ندارد.

اما سودي كه براي ما مي‌تواند داشته باشد باز به دو معنا مي‌تواند باشد
7-1- اينكه براي خود الفاظ قائل به تاثير گذاري باشيم يعني اينكه مثلا لفظ الحمدلله اصلا خودش خاصيتي مخصوص دارد كه با اداي آن حاصل مي‌شود براي اينكه دوستان از حرف من تعجب نكنند آنها را ارجاع مي‌دهم به تقدس خود آيات قرآن به صرف الفاظ آن (مثلا اينكه بدون وضو نمي‌توان به آنها دست زد) و ثوابهايي كه براي خواندن قرآن مطرح مي‌شود (حتي بدون فهميدن آن) و اينكه اسم اعظمي كه مطرح مي‌شود به تلقي گويندگان در اختيار هر كسي باشد ميتواند هر كاري بكند اگر چه فقط در اختيار خواص است و تاكيد بر استفاده از واژگان عربي در دعاها و مانند آن گويي اگر همان معنا به فارسي ادا شود بيفايده خواهد بود.
7-2- اينكه تاثير را بر كيفيت شكرگذاري با نظر به شكرگذار ببريم مثلا آن كسي كه خدا را بر ثروت شكر مي‌گويد و از آن در راه خير و كمك به انسانها و حتي ترقي خود و خانواده‌اش بهره نمي‌گيرد شكرگذار نيست در واقع در اينجا شكرگذار تنها كسي است كه شكر فعال انجام مي‌دهد و بحث لفظي مطرح نيست ممكن است كسي حتي زبانا شكر نگويد ولي قلبا شاكر باشد. چنين شاكر بودني براي فرد فايده دارد اما البته كمي از معناي متعارف شكر فاصله مي‌گيرد فردي كه از آنچه در اختيار اوست براي انسان‌تر شدن و بهتر شدن بهره مي‌گيرد شاكر است و شكر او مفيد است مر او را. البته شايد حتي اين شكر او آگاهانه هم نباشد اما باز او را شاكر مي‌دانم به قول مولوي
خود همان الله تو لبيك ماست
در واقع اگر بخواهيم كمي عرفاني صحبت كنيم همين شاكر بودن هم به وجهي كه گفتم مال خود خداست اگر كسي مي‌تواند از آنچه دارد بهره درستي بگيرد كه من آن را شكر مي‌دانم خداوند او را شاكرانده است. با اين تعبير الآن غربيها از ما شكرگذارترند مر خداي را.
اما مجيدا: من تاكيد دارم كه دوستان بايد در آن نگاه سنتي درباره خدا و رابطه او با انسان بازاننديشي
كنند و كمي به عرفان نزديك شوند تا بسياري از اين مشكلات برخيزد و البته اين با دينداري معمول فاصله دارد ولي خود را به اين عادت دهيد تا از نگاه‌هاي انسانوار نسبت به خدا فاصله بگيريد قدرت، علم و اراده در يك نگاه عرفاني با نگاه‌هاي انسانوار تفاوت دارد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 20:15  توسط عباس  | 

چون كمي از پست مرتضي دور شديم من اين مطلب را به صورت پست مستقلي مي‌فرستم اما در حقيقت كامنتي بر مطلب قبلي مرتضي است
بحث مرتضي درباره پدر و مادر نشاندهنده آن است كه او به دنبال دفاع از پدر و مادر نيست او آنها را هم مقصر مي‌داند و بنابراين آنها را هم سزاوار شكر نمي‌داند او با بيان آداب و واژگاني كه همواره دست و پاي ما را بسته‌اند مي‌خواهد نشان دهد كه استفاده من از مثال پدر و مادر نبايد ما را احساساتي كند و در بازانديشي نسبت به مفهوم شكرگذاري دچار ترديد كند
البته كلام او صحيح است و نيت من هم اين نبوده تا از بار عاطفي اين دو واژه بهره ببرم
مساله اين است كه واقعا آن تفكيكي كه من مطرح كردم يعني خلق نياز به شكل مستقيم و خلق نياز نه از روي اراده بر خلق نياز، بلكه خلق چيزي كه مستلزم نياز است بسيار جدي است يعني خلق فرزند توسط پدر و مادر متفاوت است با خلق مرض از سوي آن صاحب كارگاه. اين يك تمايز جدي است و شما بايد نشان دهيد كه آنكه تاثير غير مستقيم مي‌گذارد نيز مقصر است يك توضيح اضافي هم بدهم:
تاثير غير مستقيم بر چهار نوع است:
فعل بدي كه تاثير غير مستقيم بد دارد با علم به تاثير غير مستقيم بد آن كه عامل، صد در صد مقصر خواهد بود.
فعل بدي كه تاثير غير مستقيم بد دارد بدون علم به تاثير غير مستقيم بد آن مثلا سيگار كشيدن شوهر در محيط خانه كه سبب شود تا فرزند او ناقص به دنيا آيد او نمي‌خواسته اين اتفاق بيفتد اما مقصر است چون عمل او از اساس بد بوده است
فعل خوبي كه اثر غير مستقيم بد دارد بدون اطلاع عامل، مثلا كسي خون اهدا مي‌كند بدون  آنكه بداند مبتلا به ايدز است بر اثر تزريق خون او به كسي او بيمار مي‌شود در اينجا هيچ تقصيري متوجه فرد اهدا كننده نخواهد بود
فعل خوبي كه اثر غير مستقيم بد دارد با اطلاع عامل، پزشك مي‌داند كه اگر زن باردار را معالجه كند فرزند او خواهد مرد اما معالجه آن زن متوقف بر مرگ فرزند اوست
حالا بايد ديد نيت پدر و مادر از خلق فرزند چه بوده، اگر اين نيت قابل دفاع نباشد آنها مقصر خواهند بود مگر اينكه فكر كنيم صرف به دنيا آوردن بچه خوب است كه لااقل من به آن اعتقاد ندارم
اما درباره خلق ما توسط خدا
1- قصد خدا در خلق عالم قابل دفاع باشد
2- خدا دخالت مستقيم در خلق انسان نداشته باشد
3- و نيز او در خلق نيازها دخالت مستقيم نداشته باشد
اشكال مرتضي دچار مشكل مي‌شود
و نيز اگر ما صرف وجود را خير بدانيم و اينكه بودن ما به هر حال بهتر از نبودن ماست باز اشكال مرتضي مرتفع مي‌شود
مرتضي مساله خير بودن وجود را در نظر بگيرد چون اگر تلقي ما اينطور باشد كه وجود يافتن ما خير كثيري است كه در برابر رنجهاي ما كه شر قليل است قابل توجه است، مي‌توان گفت خلق خدا قابل دفاع است
اما اگرخلق خدا مر انسان را اگر آنگونه كه متدينين باور دارند به شكل مستقيم باشد بحث جدي‌تر مي‌شود چون اين سؤال مطرح مي‌شود كه آيا خدا نمي‌توانست كاري كند كه توابع شر خلق انسان در عالم كاهش پيدا كند حال چه شرور ناشي از اراده انسانها و چه شرور طبيعي.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:24  توسط عباس  | 

چند نقد درباره سريال يوسف پيامبر خواندم هر چند به نظرم اين سريال بسيار ضعيف است و نقدش باعث اعتبار بخشيدن به آن مي‌شود اما چيزهايي در نقد آن مي‌خوانم كه دود از كله من بلند مي‌شود
يكي اينكه گفته مي‌شود چرا نشان مي‌دهد كه يعقوب همزمان با دو خواهر ازدواج كرده است
ديگر اينكه چرا چهره يعقوب نوراني‌تر نيست و از اين قبيل حرفها
اينكه چرا خيلي از قسمتها اضافه شده در حالي كه سند تاريخي ندارد

آدم با خواندن اين نقدها يك كمي به حال آن سريال ضعيف دل مي‌سوزاند سريالي كه ضعف فيلمنامه بازيگري و ... فراواني دارد گيرش تنها در استناد است اما آنهمه معجزه‌سازي ايرادي ندارد؟؟؟؟
چند سؤال از منتقدين مي‌پرسم:
1- آيا اين يك سريال تاريخي است و يا به تصوير در آوردن يك داستان قرآني
اگر به تصوير در آوردن يك داستان قرآني است براي نگارش يك داستان كه بتواند به فيلم تبديل شود نياز به پرداختهاي فراواني است ماده خام اين پرداختها از كجا بايد فراهم آيد؟ از خود قرآن كه نمي‌شود چون به چند تيتر و سرفصل پرداخته است از احاديث هم كه اگر مراجعه كنيد مي بينيد كه پر از اسرائيليات است اساسا معيار شما براي تشخيص اسرائيليات از غير آن چيست آيا هر چيز كه موافق با تورات باشد دروغ است؟ انتساب اسرائيليات به كتب مسيحيان و اهل سنت، آيا به معناي آن است كه در كتب ما اثري از آنها يافت نمي‌شود؟؟؟؟ خوب بود تنها يك فيلم كوتاه بر اساس قرآن ساخته ميشد تا اين بحثها پيش نيايد گر چه من اعتقاد دارم اين كار تقريبا ممكن نيست.
اگر اين يك سريال تاريخي است بگذاريد اسلوب خاص علم تاريخ را در پيش بگيرد و تابع اختلافات نظري در حوزه مذهب نباشد بي‌ترديد به جهت قدمتي كه همين تورات تحريف شده دارد و به زمان آن حوادث نزديك‌تر است از يك نگاه تاريخي (و نه ديني) قابل استفاده است علاوه بر اين ساخت يك سريال مستلزم برخي افزودني‌هاست كه شايد استناد تاريخي نداشته باشند ولي اگر در خور و بجا باشند ايرادي نخواهند داشت
2-آيا نظريات ديني و فقهي مقدم بر تاريخند يا مؤخر بر آن؟ مثلا الآن برخي امور واجبند و برخي حرام. آيا همواره اينطور بوده است؟ روايت گرفتن همزمان دو خواهر در تورات هست و البته مي‌گويد كه بعد از يعقوب تحريم شد اما سؤال در اينجاست كه آيا ابتدا بايد ببينيم الآن از نظر ما چه چيزي حرام است و بعد بگوييم پس در تمام زمانهاي قبل حرام بوده و هيچ پيامبري به آن دست نيازيده است؟ در اسلام حتي شراب هم از ابتدا حرام اعلام نشد و در سه مرحله حكم بر حرمت آن شد مگر رابطه با زنها در شبهاي ماه رمضان حكمش در همين قرآن عوض نشد آنهم بخاطر اعتراض برخي بر دشوار بودن آن؟ چرا و از كجا اين فكر غلط در ذهن برخي افتاده كه امكان ندارد چيزي در زماني مباح باشد و در زمان ديگر حرام، مانند حرمتي كه نسبت به گوشت برخي حيوانات براي بني‌اسرائيل ايجاد شد و يا كار نكردن در روز شنبه.
مشكل در اينجاست كه عده‌اي سرنا را از سر گشادش مي‌زنند
علاوه بر اين چه قبحي در نشان دادن اين وجود دارد كه يعقوب با دو خواهر هم‌زمان ازدواج كرده بود آنهم با تاكيد بر اينكه در آن شرايط مجاز بوده است و الآن نه؟ الآن كه حرام است پس چه خطري از ناحيه آن مي‌تواند وجود داشته باشد؟ غير از اينكه دينداران ساده و مطالعه‌نكرده كه هميشه فكر مي‌كرده‌اند كه احكام از ازل تا به ابد يكدست و ثابت بوده‌اند اندكي در دلشان ترديد افتد و جايگاه مقتدرانه احكام متزلزل شود؟ اگر اعتقاد داريد اين مساله در زمان پيامبري مجاز بوده از بيان آن نترسيد چرا بايد از بيان اين حقيقت ترسيد كه اين مساله در آن زمان گناه نبوده است؟ به اعتقاد من تا موقعي كه مردمان اجمالا در نيابند كه صدور احكام چه ساختاري داشته و دارد و احكام چه تغيير و تحولهايي را در طول تاريخ و در اديان و مذاهب مختلف از سر گذرانده‌اند نمي‌توان اميد داشت كه دين چهره‌اي انساني به خود بگيرد زيرا اگر مردم اين نكات را دريابند طيف روحانيت ناچار خواهند شد تا مداراي بيشتري را در پيش بگيرند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:22  توسط عباس  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:32  توسط کریم  | 

در اعتماد مطلبي درباره مرگ به تاريخ بيستم تيرماه به چاپ رسيده كه البته كاري عمومي در اين حوزه است عنوان مطلب من بيداري است كه در پيوندي كه برايتان مي‌گذارم مي‌توانيد آن را ملاحظه نماييد البته اگر مايل بوديد ببينيد 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:17  توسط عباس  | 

 چند روزیه که هر شب توی یه برنامه تلویزیونی از بی خطر بودن امواج  آنتن های زمینی موبایل  و خود موبایل صحبت میشه... چند دقیقه بعد موقعه نمایش تبلیغات تلویزیونی یک تولیدی پوشاک مدعی میشه که به نظر کارشناسان امواج موبایل خطرناکه؟ بر این مبنا چند فرضیه از سوی ناسا مطرح شده

 ۱.امواج موبایل و آنتن های موبایل خطرناکه از کت و شلوارهای اون تولیدی بخرید

۲. امواج آنتن های موبایل خطرناک نیست. پس بذارید دوستانمون هر جا که دلشون خوست آنتن هوا کنن حتی اگه روی...

۳.به جای این آنتن های بیریخت بهتره که از شبکه ماهواره ایی استفاده بشهُ همونطوری که در بورکینافاسو انجام میشه تا دیگه با فحش هایی مثل مشترک مورد نظر در دست رس نیست(رفته دست به آب) و یا اصلا توی شبکه نیست و بدتر برو به جهنم مواجه نشویم

۴.به جای نتیجه ماهواره زهره که شب شد و هنوز هوا نرفته به ایتالیا منتقل شد.خوب میگید چرا؟چون این روس های عزیز زیاد بهش نمیرسیدند.داشت اوراق میشد. اینو روزنامه گفت من نمیگم. کاشکی به جای زهره اسمش رو میزاشتیم رستمی گیوی چیزی بالاخره بلاد کفر و لابد هی چپ و راست دستمالی میشه

حیفم میاد این یه جمله رو نگم . اسمشم میزارم پیوست

«کمال فقط در ذهن وجود دارد نه در واقعیت» ژان رنوار-به نقل از روزنامه اعتماد 

جمع بندی و نتیجه گیری اخلاقی

سخت نگیر بیخیال

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:8  توسط کریم  | 

فرشته بیکار

 

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای  پرسید، شما چکار می‌کنید؟!
فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد،
گفت: این جا بخش دریافت است وما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.
مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟!
یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بیکار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟! 

 فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند *خدایا شکر*

این مطلب برگرفته شده از صفحه نمایش فیلتر سرویس خدمات اینترنتی سپنتا است. فیلتر که شدید لا اقل یه دستان بخونید

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 15:51  توسط کریم  | 

متني كه مي‌نويسم نه روشنفكرانه است و نه بر پايه دموكراسي و آزادي بيان و مانند آن. اطلاعات من هم از وضع اقليتهاي مذهبي به شنيده‌هاست و اطلاعات دقيقي ندارم در هر حال اگر ايرادي مي‌بينيد بازگو كنيد
من در اينجا مي‌خواهم به اين بپردازم كه حتي با فرض آنكه اعتباري براي باورهاي ديگران قايل نباشيم و حتي وقتي آنها را دشمن مي‌داريم چگونه بايد با آنها برخورد كنيم سخن من درباره اقليت‌هاي مذهبي است اعم از اينكه آيا در قالب اديان ابراهيمي هستند يا نه، اينكه  به نوعي ماوراءالطبيعه از سنخي ديگر معتقد باشند مانند بودايي‌ها و يا اصلا به هيچ جنبه ماورايي در عالم باور نداشته باشند مانند برخي ماركسيستها و باز اعم از اينكه در قانون كشور ما به رسميت شناخته شوند چون مذهب اهل تسنن و يا به رسميت شناخته نشوند مانند اسماعيليه.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:0  توسط عباس  | 


 احتمالا تبليغات سريالي كه بر اساس داستان يوسف ساخته شده را ديده‌ايد. به نظر شما چقدر اين سريال با يوسف قرآن همخواني خواهد داشت؟ بايد ديد اما در تبليغ چيزهايي را مي‌بينيم كه دود از كله آدم بلند مي‌شود مانند يوسفي كه در چاه انداخته مي‌شود و فكر مي‌كنم سن او زيادتر از آن چيزي است كه بايد باشد. سوره يوسف را خوانده‌ايد؟ به نظر شما يوسف در آن زمان چندساله بوده است؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:41  توسط عباس  | 

مهران مدیری آدم پیچیده‌ای است در این سالها هم کارهای خوب، هم کارهای متوسط و ضعیف، هم کارهای انتقادی و هم کارهای صرفا طنز ارائه کرده است البته کارهای او چندان از لحاظ فنی پیچیده نیستند که کارگردانی او را بسنجیم مخصوصا وقتی که مجموعه‌های او به سرعت و گاه روزانه ساخته می‌شوند حقیقت مطلب این است که کارهای چند سال اخیر او بر دوش نویسندگان خوبی از جمله قاسم‌خانی استوار است البته سرعت عمل بر کیفیت کار آنها نیز تاثیر گذاشته است اما من در کل اعتقاد ندارم که موفقیت برخی کارهای اخیر او را با اذعان به توانایی های مدیری به خود او نسبت بدهم اهمیتی که سناریو در این نوع کار طنز دارد از بقیه عوامل بیشتر است والا همین بازیگران در مجموعه‌های مزخرفی مانند باغ مظفر هم بودند اما فقدان فیلمنامه مناسب کمر آن مجموعه را شکست الآن مجموعه مرد هزارچهره از او پخش می‌شود و تشویقها و انتقادهای متعددی را به دنبال داشته است من این سریال را در حد متوسط می‌بینم و این بیشتر ناشی از سیاست نعل و میخ مدیری است کار او مقداری طنز خوب دارد تا مردم راضی شوند مقداری چاپلوسی دارد تا بالانشینان راضی شوند مقداری انتقاد دارد تا اهل فکر و نقد راضی شوند تبلیغات را گاه تا حدی که به شعور بیننده توهین می‌شود دارد تا جیب‌پرکن باشد البته او در این مجموعه به شیوه لگد به افتاده هم روی آورده است، آنجایی که به اهل ادبیات می‌پردازد. اما در کل او چیزی می‌گوید تا بالانشینان را خوش آید و نه بادنجان را و این در فضای نقدناپذیر فعلی و با نظر به مقدس بودن از ما بهتران، ناگزیر می‌نماید
خلاصه اینکه برای آنکه مختصر نقدی به وضع موجود در سطوح بالا بکنی باید کلی از روشنفکران و متفکران و استادان و غیرهم را بکوبی تا بتوانی به بالانشینان بگویی بالای چشم شما ابروست و این شرح عنوان بالاست: یک بمب اتم به اینوری‌ها، یک سوزن به از ما بهترون؛ که یادآور این ضرب المثل است که یک سوزن به خودت یه جوالدوز به دیگران
نکات مثبت: مجموعه مدیری در انتقاد به مدیریت هردمبیلی، قهرمان‌سازی از افراد، افراط درباره شخصیت‌ها، انتقاد به وضع نیروی انتظامی هر چند تحت عنوان سرهنگ تقلبی (اما کیفیت خود را در حدیث نفس مدیری جلوی آینه نشان می‌داد)، انتقاد به نگاه پول‌محور پزشکان ومانند آن، کار خوبی ارائه داده است
نکات منفی: در بحث نکات فنی مثل کشدار بودن برخی قسمتها مثل قسمت گانگستری زیاد وارد نمی‌شوم چون برای مدیری این کارها که کاسبی محض است عادی است در همین قسمت اول گانگستری از ورود شصت‌چی به حیاط خانه مافیایی تا اولین صحنه‌ای که قزاقه‌مندیان را می‌بینیم نزدیک هشت دقیقه است مدیری هشت دقیقه پول می‌گیرد برای هیچ. در این هشت دقیقه از چند نفر آدرس می‌پرسد، راه رفتن او را دنبال می‌کنند و فقط یک صحنه خوب اسلحه کشیدن بر روی او وجود دارد شاید این بخش می‌بایست در حد یک دقیقه تمام می‌شد اما البته پولش کمتر می‌بود جالب این است که این قسمت فوق کشدار در قسمت بعدی هم ادغام شده و به خورد بیننده داده می‌شود کاری به بازیهای بد برخی در این مجموعه هم ندارم واقعیت این است که نبود طنز خوب و شاید عدم تحمل طنز خوب در رسانه‌ها سبب شده است تا مردم ضعف کارهای مدیری را چندان درک نکنند
نقد تند مدیری به اهل ادبیات هم منصفانه نیست هر چند واقعا فضای شعر و ادبیات جدید در کشور ما چندان مطلوب نیست و یک عده در شب‌های شعر و حلقه‌های ادبی خود می‌گویند و خود می‌خندند هرچند اوضاع معنویت‌گرایی و عرفان‌زدگی چرت مخصوصا از نوع زنانه‌ای که عموما در نزد برخی زنان شکم‌سیر شمال‌شهری راه افتاده و نقاشی و مجسمه‌سازی مدرن که در واقع تفسیرانده می‌شوند تا معنایی از آنها بدر آید را می‌پذیرم اما وقتی این نحوه انتقاد در سطح گسترده‌ای در برنامه مدیری از شبکه سه پخش می‌شود دودش به چشم همه می‌رود و عوام دستاویزی برای به سخره گرفتن خشک و تر حوزه ادبیات و هنر پیدا می‌کنند
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 16:15  توسط عباس  | 

ایام نوروز فیلمهای جدید هالیوودی از تلویزیون پخش شد و مرا بار دیگر به این باور رساند که دیگر فیلم‌های محبوبم از آنجا نخواهند بود خوب البته همیشه جرقه‌هایی هست اما احساس می‌کنم آنها دچار کمبود سوژه شده‌اند کمبود سوژه‌های انسانی، کمبود سوژه‌های فکری و فلسفی، کمبود سوژه‌های اخلاقی، کمبود سوژه‌های معنوی ووو
نمی‌دانم چرا هری پاتر و دزدان کارائیپ و اسپایدرمن و فیلم‌های مزخرفی از این دست اینقدر مورد توجه قرار می‌گیرند و پرفروش می‌شوند نمی‌دانم چرا وقتی انیمیشن خلاقانه شرکت هیولاها به اسکار می‌رود مغلوب داستان تکراری-ترکیبی شرک می‌شود چرا شخصیت‌های منفی در فیلمهای جدید به قهرمان تبدیل می‌شوند و از بیننده بطور غیر مستقیم خواسته می‌شود تا طرفدار آنها باشد و برایشان دل بسوزاند در حالی که در همان فیلم انواع جنایات سبعانه آن جنایتکاران را نشان می‌دهند گویی قربانیان انسان نیستند چرا به بینندگان می‌آموزند تا یکی از بزرگترین عطایایی که به بشر داده شده یعنی قوه تخیل خود را به کار نیندازند فقط از دریچه دوربین به قهرمان فیلم و خواسته‌های او بپردازند و لختی نتوانند خود را بجای شخصیتهای فرعی داستان قرار بدهند و بسیاری چراهای دیگر
تخیل، تخیل و تخیل؛ بارها تکرارش کنید شاید به اهمیت‌اش پی ببرید اگر نتوانید خود را جای کس دیگر بگذارید یعنی آنکه تخیل ضعیفی دارید هرچقدر کمتر تخیل کنید هر چقدر کمتر بتوانید خود را جای دیگری بگذارید بیشتر از انسان بودن فاصله می‌گیرید بارها دیده‌ام که افراد در روابطی که با دیگران دارند هر چه کمتر از تخیل خود بهره می‌گیرند تا بتوانند منافعی هر چند موقتی بدست آورند فراموش نکنیم تخیل در رابطه انسان با دیگران مهمترین عاملی است که می‌تواند هنوز وجدانمان را سر پا نگه دارد
سالهاست که فیلمهای محبوبم ساخت اروپا هستند فیلمهای زیبایی مانند دریای درون، زندگی زیباست، فیلمهای کیشلوفسکی و مانند آن. اگر طالب فیلمهای خوب هستید کم‌کم می‌فهمید که باید چشمتان به اروپا باشد آنها هنوز چیزی برای ارائه دارند هنوز ارزشهای انسانی، هنوز دغدغه‌ها و مسائل بشری در فیلمهایشان دیده می‌شود اما هالیوود، فقط چشمتان به در باشد تا شاید سالی یک فیلم خوب از آنجا ببینید
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 21:3  توسط عباس  | 

هر سال لحظه عید نوروز در منطقه ما این رسم است که کسی و در بعضی جاها کسانی از خانه بیرون می‌روند و لحظه عید را پشت در خانه سپری می‌کنند با شاخه‌هایی از درخت همیشک که هیچگاه سبزی خود را از دست نمی‌دهد. ولو آنکه جدا شود و بپوسد، ولی باز سبز باقی می‌ماند. وقتی اعلام می‌شود که سال نو آغاز شده مارمه‌کر (کسی که این کار را انجام می‌دهد یعنی مارمه‌کننده) با پای راست و با گفتن بسم‌الله از در خانه وارد می‌شود و مراسم‌هایی را در ادامه انجام می‌دهد که یکی از آنها ورود به هر اتاقی با بسم‌الله، پاشیدن آب به اطراف هر اتاقی و  گذاشتن شاخه‌ای از همیشک در هر اتاقی است در نهایت مارمه‌کر وارد اتاقی می‌شود که بقیه در آن نشسته‌اند با آنها روبوسی می‌کند معمولا عیدی‌ای هم به او می‌دهند مارمه‌کر در طول این مراسم می‌تواند دعا کند یا اذکاری بگوید که به هر حال ضرورتا جزو مراسم نیستند. معمولا بزرگ خانه یا کسی که با استخاره انتخاب می‌شود مارمه را بر عهده دارد.
رسانه‌ها مخصوصا تلویزیون آنقدر روی هفت‌سین تاکید کرده‌اند که حتی در شهرهای ما هم دیگر مارمه بسیار کمتر انجام می‌شود به نظرم جای بحثی نیست که هفت‌سین در برابر مارمه و معانی که در بطن آن و اعمال آن می‌توان دید و تمثیل‌های زیبایش چیزی در چنته ندارد و رنگ می‌بازد هفت سین می‌توانست هفت شین و هف قاف و هفت نون باشد وجود کلمه هفت با معنای خرافی‌اش و موادی که معلوم نیست جایگاهشان را در سفره هفت‌سین از کجا بدست آورده‌اند البته احتمالا فقط بخاطر اینکه با سین شروع می‌شوند. به هر حال این هم نوعی از تنقیه فرهنگی است که با رسانه قوی‌ای مانند تلویزیون توسعه یافته است.
برخی که یک مقدار مترقی شده‌اند همه این مراسم‌ها را به سخره می‌گیرند البته بحثی نیست که این مراسم‌ها به واقع ریشه‌ای در واقعیت ندارند و تصوری که برخی از عوام و مخصوصا مسن‌ترها از آن دارند خطاست مثلا اینطور نیست که مثلا اگر کسی با پای چپ داخل خانه آمد آن سال اتفاقی‌بیفتد اینها توهم است و من هم که خود بیش از بیست سال است که مارمه‌کر هستم به هیچ وجه به اصالت از نوع حقیقی‌اش برای این مراسم‌ها اعتقادی ندارم، اما همیشه این باورم بوده که باید به سنت‌ها و رسومی که رنگ خرافی بر ظاهرشان نیست (هرچند تعبیرات خرافی از آنها بشود) به این وجه نگاه کرد که حاوی چه معانی‌ای هستند و از آنها چه بهره‌ای می‌توان برد نه اینکه آیا ریشه در واقعیت دارند و یا اینکه مستقیما بر جهان تاثیری از نوع ماورایی دارند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 19:21  توسط عباس  | 

می‌گویند اسکندر و لشکرش به همراه خضر، با سختی بسیار از ظلمات گذشتند تا به آب حیات برسند خضر زودتر به آب حیات رسید و از آن نوشید و به این خاطر هنوز زنده است اما اسکندر پیش از رسیدن به آن با تعدادی پیرمرد سالخورده روبرو شد که پیری آنها را در هم شکسته بود و در وضع رقت‌باری به سر می بردند از آنها پرسید چرا به این حال و روز افتاده‌اند آنها جواب دادند که از آب حیات نوشیده‌اند و حالا آرزوی مرگ می‌کنند تا از این وضع خلاص شوند اما نمی‌میرند. اسکندر با دیدن آنها از قصدش منصرف می‌شود و عطای آب حیات را به لقایش می‌بخشد.

این داستان در برابر این باور قرار می‌گیرد که اصل مرگ چیز بدی است البته منظور از مرگ در اینجا مرگ خود ماست و نه مرگ دیگران. شما چه فکر می‌کنید آیا مرگ بد است؟ قبل از اینکه به این سؤال فکر کنید باید بدانید که میان اصل مرگ و کیفیت آن تفاوت وجود دارد ما در زبان عادی گاه می‌گوییم فلانی مرگ بدی داشت مثلا در مورد کسی که سالها زمین‌گیر باشد و بعد بمیرد و درباره کس دیگر می‌گوییم مرگ خوبی داشت مثلا اگر در سن هشتاد سالگی هنوز سر پا بوده و بدون زمین‌گیر و محتاج دیگران شدن ناگهان با سکته‌ای می‌میرد. نمونه‌های بسیاری از این دست را می‌توان بیان کرد همه ما دوست داریم در وضع خوبی به این معنا بمیریم یعنی با پذیرش اینکه باید روزی بمیریم دلمان می‌خواهد که جور خاصی بمیریم و جور دیگری نمیریم. این خوب مردن معانی متعددی می‌تواند داشته باشد شریعتی در نیایشش می‌گوید «خدایا تو چگونه زیستن را به من بیاموز؛ چگونه مردن را خود خواهم آموخت». من هم به این اعتقاد دارم که چگونه مردن را می‌توان آموخت البته اگر معنای خوب مردن را کمی وسعت بدهیم و از معنای عادی آن گذر کنیم. همین وسعت بخشیدن به معنای خوب مردن و بد مردن است که انسان را برای جان‌فشانی برای مقاصد متعدد آماده می‌کند. برای آن انسان، مرگ در راه یک هدف خاص می‌تواند آنقدر خوب باشد که حتی به پیشواز آن نیز برود.

حالا جدای از بحث خوب مردن یا بد مردن، آیا اصل مرگ بد است؟ خوب مردن و بد مردن تا حدی در اختیار ماست مخصوصاً آنجایی که خوب مردن را می‌توان آموخت؛ چگونه مردنیْ که نه به جسم ما، بلکه به درون ما ربط پیدا می‌کند. اما اصل مرگ امری گریزناپذیر و خارج از اراده و اختیار ماست. شاید برخی بگویند درباره امری که در اختیار ما نیست ارزش‌گذاری نباید کرد ولی به هر حال اندیشیدن درباره مرگِ «خود» در ما احساسی بر می‌انگیزد که قابل توصیف با واژگان ارزشی است. مدتی قبل فیلمی از سینما چهار پخش شد که به این مسأله می‌پرداخت دکتر مولر در صحنه‌ای از فیلم می‌گوید اگر مرگ نباشد زندگی بی‌معنا می‌شود و در نهایت خودش را قربانی می‌کند تا راز جاودانگی‌ای که بدست آورده فاش نشود و پلیسی که تلاش بسیاری کرده تا زنی را نجات دهد در نهایت وقتی می‌فهمد که او تنها کسی است که این راز را می‌داند و می‌خواهد از طریق آن جاودانه شود او را می‌کشد. سهراب خیلی خوب این مسأله رابیان کرده: و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می‌گشت.

اگر ما نمی‌مردیم زندگی‌مان خیلی چیزها کم داشت. مرگِ «من»، مسأله‌ای است و چگونه مردن مسأله‌ای دیگر و هر کسی پس از آنکه مرگ خود را پذیرفت می‌تواند و باید تا آنجایی که مقدور است برای بهتر مردن بکوشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 17:23  توسط عباس  | 

 
Grazr