يك سؤال: از چه موسيقياي براي زنگ همراهتان استفاده ميكنيد؟ و يا تا الآن استفاده كردهايد؟ اگر تعدادشان زياد است حداقل اسم چند تا را بياوريد.
الآن زنگ همراه من قطعه forgotten اثر ساترياني است
برخي از قطعاتي كه تا كنون براي اين منظور از آنها استفاده كردهام:
Caravansary اثر كيتارو
Against the wind اثر جان انگليش
اثري از حسين دهلوي
قطعه بهار دلكش از قرباني
Movement اثر ونجليس
Sacral niryama
سرو سيمين افتخاري
Shape of my heart
شكار بابك بيات
موسيقي جام ملتهاي اروپاي 2008
جاده ابريشم اثر كيتارو
پاپيون اثر گلداسميت
تسليم عشق اثر ليبرت
برخاستن به احترام اینترنت
اینترنت به من و به شما کمک بسیاری کرده؛ هم از لحاظ علمی و هم از لحاظ آگاهیهای سیاسی و اجتماعی و ....... به اینترنت احترام بگذاریم و آن را تقویت کنیم با فعالتر بودن؛ با نقشآفرینی کردن و یا با انتقال آنچه اینترنت به ما میدهد به کسانی که به هر علتی به اینترنت دسترسی ندارند برخی از دوستان این وبلاگ واقعا اینترنتی نیستند این سخن را برای آن دوستان میگویم اکنون اینترنت تنها ابزاری است که شما را میتواند. در جریان و زنده نگه دارد اگر کار و کاسبی و ... مانع از این میشود که به اینترنت رو بیاورید به زودی خودتان هم به مردمان اطراف خود میپیوندید و روزی فرا خواهد رسید که توجیهات کافی برای خیلی از باورها و کارها خواهید یافت آنوقت دیگر دیر است.
فید
آیا از فیدریدر استفاده میکنید؟ مشهورترینش گوگل ریدر است اگر نه، پس به احترام اینترنت از جای برنخاستهاید
رفع یک سوء تفاهم
گاه از تعبیر چوب در آستین کردن استفاده میکنم اما برخی دوستان که متاسفانه ذهنشان به سمت تفاسیر نامناسب گرایش دارد از آن تلقی خوبی ندارند و جن.سی در نظرش میگیرند برای مزید اطلاع این دوستان این فقره را از سایت سارا شعر نقل میکنم تا از خطا در بیایند:
در ازمنه قدیم برخی مجازاتها عبارت بود از: چوب و تازیانه بر کف وکفل محکوم زدن ، وارونه از درخت آویزان کردن ، وارونه روی دو دست ایستادن ، روی یکپای ایستادن و بالاخره چوب توی آستین محکوم کردن و مدتی او را به آن شکل وهیئت برپای داشتن بوده است.
طرز و ترتیب کار این بود که دو دست محکوم را به شکل افقی نگاه می داشتند و آنگاه چوب محکم و غیر قابل انحنایی را به موازات دستهای محکوم از آستین لباسش عبورمی دادند و از آستین دیگر خارج میکردند . سپس مچ دستها و انتهای آستین محکوم را با طنابی محکم به آن چوب می بستند به قسمی که دستها به حالت افقی باقی بماند و نتواند آن را به چپ و راست و بالا و پایین حرکت دهد.
محکوم را با توجه به کیفیت واهمیت خلافی که از او سرزده باشد مدتی به این شکل و هیئت در فضای باز نگاه می داشتند تا پشه ومگس و سایر حشرات مزاحم و چندش آور بر سروصورتش بنشینند و او نتواند آنها را از خود دفع کند.
مجازات چوب توی آستین کردن اگر چه مرگ آور نبود و موجب نقص عضو نمی شد ولی پیداست که دستهای محکوم بر اثر سکون و بی حرکت بودن رفته رفته کرخت وبی حس می شد و مخصوصاً هجوم و حملات پشه ها و مگسها برسروصورتش چنان ناراحت کننده و چندش آور بود که دیر زمانی نمیگذشت که فریادش به آسمان بلند می شد و ازعمل خلافش اظهار ندامت و پشیمانی کرده طلب عفو و بخشش میکرد .
پنهان کردن خدا
گاهی چندین روز را فقط به شنیدن یک موسیقی اختصاص میدهم البته عمدی نیست احساس میکنم فعلا آن موسیقی را میتوانم بشنوم و بارها و بارها آن را میشنوم تا آنکه این حس من افت میکند و به شرایط عادی موسیقی گوش کردن بر میگردم این روزها به شعر شاملو گوش میکنم: دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم. گمان میکنم نام قطعه «در این بنبست» باشد.
منار
سان.سور عکس یا فیلم برای من همیشه سؤال بوده؛ یعنی اینکه چطور میشود که قالبی طراحی کرد که عکسهای ضایع را از غیر آن تشخیص دهد و آنها را فیل.تر کند البته تکنولوژی در حال پیشرفت است و روزی این اتفاق خواهد افتاد حداقل درباره عکس که احتمالش بالاست اما فعلا این سیستم خوب کار نمیکند مدتی پیش خوانده بودم که سیستم فعلی که روی اماماس هم ظاهرا امتحان شده عکس مناره را با چیز دیگری اشتباه میگیرد و فیل.تر میکند. به امید روزی که این اشتباهات کاهش یابند.
اتفاق جومونگی
اگر از بینندگان افسانه جومونگ هستید توجه شما را به نکته ظریفی جلب میکنم:
ارباب یونتابال که پدر سوسانو است (پدرزن کنونی جومونگ) وقتی کنار ساحل مینشیند کلاهی بافته شده از حصیر را بر سر خود میگذارد که اگر با دقت به آن نگاه کنید یک مجموعه ستاره داوود به هم دوخته است (نماد صهیونیسم). عجیب است که این کلاه سانسور نشده و جالب اینکه نمادهای صهیونیستی تا کجا به پیش رفتهاند که ردپای آنها در سریالهای کرهای هم پیدا میشود!
اختلاف ده برابر
اخبار ورزشی بانوان را نگاه میکردم در بسکتبال قهرمانی بانوان کشور تیم تهران پنجاه بر پنج تیم قزوین را برده بود در حیرت افتادم که آنان که بودند یا اینان که هستند و اینجا کجاست و من اینجا چکار میکنم؟
حال مرتضی
پست قبلی که در آن دو لینک را معرفی کردم برای کلکل با مرتضی بود بدین امید که لینکها را در درون کامنتها بگذارد و آن را به شکل پست درنیاورد این با اسلوب بلاگ سازگارتر است لینکهای او بسیار خوبند و من اکثرشان را میبینم اما بهتر است پست نشوند و در کامنتها بیایند یا قسمت پیوندهای روزانه
من عباسم
گاهی مطالبی را به صورت جدی مینویسم ولی مرادم طنز است شاید کسی که مرا نمیشناسد این را در نیابد مثلا همین تکه ای که درباره جومونگ نوشتم کنایهای است به کسانی که در همه چیز دنبال رد پای صهیونیسم میگردند و بعید نیست که اگر دقت میکردند همین حرفی را که من به طنز نوشتهام به جد مینوشتند بنابراین پیش از آنکه جوگیر شوید با به یاد آوردن اینکه من عباسم و چگونه فکر میکنم از سوءتفاهم بپرهیزید
رئال: در فصل نقل و انتقالات خوب عمل کرده. من رمز موفقيت بارسلون را هميشه در اين ميدانستم که چند بازيکن دفاع به هم ريز دارد که مانع از تمرکز کار دفاعي حريف ميشوند رئال پارسال فقط روبن را داشت اما حالا با خريد چند بازيکن دفاع به هم ريز ميتواند به بازي تيم خود اميدوار باشد هر چند دفاع ضعيف رئال مانع از اين خواهد شد که امسال نتيجه بگيرد ال کلاسيکو و کاپ اسپانيا امسال هم مال بارسلون است.
بارسلونا: گوارديولا بازيکنشناس خوبي است به موقع رونالدينيو را فروخت و الآن هم دارد خري را با اسبي تعويض ميکند ابراهيموويچ ده برابر اتوئو ميارزد و اينتر دارد ضرري اساسي ميکند که شايد به قيمت از دست رفتن کاپ ايتاليا برايش تمام شود آنها سمت چپ خود را هم که نقطه ضعف آنها بود دارند درست ميکنند حالا مکسول بجاي آبيدال ميآيد بارسلونا از پارسال هم بهتر شده است.
منچستر: عجيب است اگر امسال قهرمان شود دو بازيکن خوب خود رونالدو و توز را از دست داده است و جايگزينهاي درجه يکي را نياورده است هر چند ميتوان هنوز به اوون اگر آسيب نبيند اميد داشت و از والنسيا هم يک بازي خوب ديدهام. فرگوسن کارهاي بزرگي ميکند اما امسال ابزار خيلي بزرگي ندارد
منچسترسيتي: خيلي خوب مهاجم خريده است اما خط هافبک آن هنوز خوب نيست فعلا با توجه به ضعيف شدن منچستر و آرسنال شانس خوبي براي بالا رفتن در ليگ را دارد ولي قهرماني برايش سخت است هنوز شخصيت قهرماني پيدا نکرده
آرسنال: فقط يکي دو تا بازيکن خوب دارد نميدانم سياستشان چيست حالا که آدبايور را هم فروختند کلاهشان پس معرکه است
ليورپول: بازيکنهايش را حفظ کرده اگر مثل پارسال بازيکنند کاپ انگليس از آن آنهاست.
چلسي: تري هم دارد به منچسترسيتي ميرود اما آلکس ميتواند جاي او را در دفاع وسط بگيرد اتفاق خاصي براي چلسي نيفتاده اما من به آنجلوتي اميد زيادي ندارم البته خرشانس است اما مربي خوبي نميدانمش
اينترميلان: يک بازيکن داشت به نام ابراهيموويچ که آن را به بارسلونا فروخت تنها شانس اين تيم افت ديگر تيمهاي ايتاليايي است فقط همين. اميدي به اينتر امسال ندارم.
آث ميلان: مدرسه پيرمردها امسال چه ميتواند بکند؟ کاکا را هم که فروخت.
يونتوس: تنها نکته مثبت خريد ديگو آن هم با يک قيمت خوب است بازيساز خوبي است شايد بتواند عامل قهرماني يووه شود مخصوصا با کنار رفتن مربي ضعيف قبلي.
بايرن مونيخ: هر چي پول بدي آش ميخوري حکايت بايرن است اين تيم شايد بتواند شصت سال پيدرپي در بوندس ليگا قهرمان بشود اما با اين بازيکن خريدنش هم تيمهاي ديگر آن ليگ را ضعيف کرده و هم خودش را از قافله تيمهاي بزرگ اروپايي عقب انداخته است.
2- ميگويند در اين هواپيماي توپولوفي که سقوط کرده و اعضاي تيم ملي نوجوانان جودو نيز به رحمت خدا رفتهاند سه جودوکار سالها با شناسنامه تقلبي در مسابقات نوجوانان شرکت ميکردهاند تا در عرصههاي بينالمللي با مبارزه با کساني که چندين سال (حدود 6 سال) از آنها کوچکتر بودهاند رقابت کنند دو نفر از آنها با شناسنامه پسرعمويشان عازم سفر به ارمنستان و سپس مسابقات جهاني بودهاند خدايشان بيامرزاد
3- سال قبل که پيش از فصل نوشتم پرسپوليس تيم مزخرفي است و قطبي اشتباه کرده که مربيگري آن را پذيرفته دوستان به من حمله آوردند که پرسپوليس بازيکنان خوبي جذب کرده و چرا چنين ميگويي. ببينيد با عنوان آيا ملخک براي دومين بار ميجهد که ديديم نجهيد حالا درباره امسال بگويم که اين تيم پرسپوليس دو برابر از پارسالي ضعيفتر است البته گمان نميکنم به دسته پايينتر سقوط کند ولي اگر بتواند در نيمه بالاي جدول يعني جزو نه تيم بالاي ليگ باشد بايد به مربياش جايزه داد چون واقعا بازيکنهاي چرتي دارد
4- در حاشيه مطلب بالا بايد گفت که مسؤولين پرسپوليس به دنبال نعلگر بسيار ماهري براي يک خر مرده هستند و مدتهاست که در پي مربياي برجستهاند اما اي کاش براي بازيکن خوب هزينه ميکردند و نه مربي بگذاريد ترکيب چند سال بعد پرسپوليس را حدس بزنيم زماني که بازيکنهاي زير متوسط در اين تيم هستند و مربي مثلا مورينيو يا کاپلوست
5- به مبارکي شنيدم که مبلغ واقعي (نه مکتوب) قرارداد رحمتي براي سپاهان هفتصد و هفتاد ميليون تومان است و عقيلي که بازيش به رحمت خدا هم نميارزد هفتصد ميليون اين آمارها را در کنار بازيهاي افتضاح تيمها در ليگ ما، نرفتن به جام جهاني، حذف تحقيرآميز چهار تيم بالاي ليگ ما از ليگ قهرمانان آسيا و فقدان تاکتيک و تکنيک و اخلاق و .... در فوتبال ايران بگذاريد اي کاش به بيست سال قبل بر مي گشتيم انصافا فوتبالمان با هزينه کمتر قويتر بود
در باب آداب فروتنی
جدال دو اهل قلم زمینه مناسبی فراهم آورد تا دوستان هر یک نظری در اینباره دهند. اما همانگونه که دوست دیر رسیدهمان مجید گفت، این بحث به چیزی فراتر از یک کامنت نیاز دارد.
سخنان این هر دو (دولتآبادی و سروش) را پیرامون موضوع منازعه خواندیم یا به احتمال جملگی خواندهایم. یکسو خالق رمان کلیدر است و سوی دیگر شارح اندیشه مدارا. فیلسوفی که سری در احوال مولانا دارد و سری و دلبستگی به اندیشه های پوپر یا پاپر در باب آزادی و جامعه باز. تنها به صفت فیلسوفیش نیست که ما و کسان دیگر به وی توجه دارند، بلکه اندیشههای سیاسی و به عبارتی موضعگیریهای سیاسی وی درباره جامعه نیز از دلایل جدی گرهخوردگی سروش به جامعه دانشجویی بخصوص در سنوات پیشین است.
سروش قدری فیلسوف شفاهی است، (گفتم قدری نه جملگی) و سخنرانی بسیار دارد. که توزیع و تکثیر نیز گردیده. از این منظر با مرحومین شریعتی و فردید هم داستان است. شاید به سبب گرمی خطابه گویی های این سه باشد. چیزی که در هر سه مشترک است و معروف. قابلیتی که هرکسی دارای آن نیست و خود قابلیتی خاص است و مخصوص طبع روان.
من نیز اول بار شیفته کلام وی شدم. صدایش گیرایی خاصی داشت که در جان مینشست. موضوع سخن وی نیز درباره مرگ بود، در مراسمی که به خاطر فوت پدر عبدی بر پا شده بود. سی دی سخنرانیهای وی دست به دست میشد در دوره هیجان و اضطراب سال های 76،77 و 78 و بسیار در میان دانشجویان دارای هواخواه و چه بسا بسیار پیش از آن. دورانی که آرمانهایمان را لابلای سخنان اینان جستجو میکردیم. نوشتههایشان را دست به دست میکردیم. چه شبهایی که درباره ایدههایشان تا دم صبح بحث نکردیم.
چرخ گردون به هر حال در این حیات سی ساله انقلاب بر مراد بسیار کسان نچرخیده. بسیار کسان بیآنکه جرمشان دریابیده شود به تیغ کین مومنان در خون خود غلطیدند و کار تا آنجا بالا گرفت که سایه وار در کنار دیوار به آواز مسلسل همچون ساقه های نازک شقایق شکستند و بر سینه خاک غلطیدند، بیآنکه محکمه ایی در کار باشد و جرمی به اثبات رسیده باشد. بیهیچ ترحمی. جانشان ستانده شد و در میان غریو الله اکبر و باران گلوله و خمپاره دفتر زندگیشان بسته شد. از بخت یاری اینان جسدهاشان نیز که نه به طریق مسلمانی و با غسل میت احترام که گله وار در کانالهایی در خاوران تهران انداخته شده نیز از آسایش محروم است. دیگر سو کسانی را میبینم که سالیان سال بیهیچ اثبات جرمی در بند پوسیدند. یا به خاطر فریاد آزادیشان دیر زمانیست که پشت میله های زندان درماندهاند. به یاد آرید دانشجویان دربند را میگویم.
کسان دیگری که در روز مراد در ابتدای انقلاب چرخ این مملکت را در دست گرفتند و کوشیدند، از جان و دل. صادقانه. دست آخر پاداششان محرومیت از هر گونه فعالیت سیاسی شد. زندان شد. رد صلاحیت شد. و حتی اجازه نمییابند در سالروز مرگ بازرگان فاتحهایی بخوانند. دفتر باز است و مثال بیشمار بر رنجی که بر اعضای کانون نویسندگان رفت. قتلهای زنجیره ایی هنوز آنقدر از زمانش نگذشته که از حافظه ناتاریخی مان پاک شود.
این همه مثال آوردم تا از میزان رنجی که بر کسان بیشمار رفته است شاهد آورم. که ما خود نیز همه لحظه هامان در ملال کوتاه قامتان کم بینش به تباهی می رود و این خود رنج اندکی نیست.
حال باز به فیلسوف عزیز قصه باز میگردم. وی پس از انقلاب با اتمام تحصیل به شغلی دولتی رویآورده و به زعم خود در کار تلاش برای بازگشایی دانشگاهها همت گماشته است. از در مخالفت با رویه آنجا کنار کشید و از آن پس یک چند سالی به تدریس و تشریح پرداخته و در حلقه کیان نظر ورزی نموده است. در همین ایام سخنان انتقادی وی نشتری شد بر جان جریان محافظه کار حاکم.تلاطمات سیاسی که شاخصه کشور ما شده است در روزگاری عرصه را بروی تنگ آورد و وی پس چند برخورد با گروههای متنسب به گروه فشار و ممنوعیت تدریس و مشکلاتی که برای وی در سخنرانیهای انتقادیش بوجود آمد به ناچار به اشتیاق دانشگاههای فرنگ پاسخ گفت و جریان نظرورزی خود را آن سوی آبها اغلب در مصاحبت انجمن اسلامی دانشجویان خارج از کشور پی گرفت. به فضل دانش خود هر کجا که رفته بر صدر نشسته و قدر دیده است و کرسی و بازار نظرورزیش در جمع مریدان گرم بوده و هست. در این میان در باب روشنفکری دینی دست و پنجه نرم نموده و تزهای ارائه داده است که در میان اهل نظر به بحث گذاشته شده است.
از باب اندیشه و اندیشیدگی وی مرا بحثی نیست، که من نه تخصص و اجتهادی در این باب دارم و صاحبنظر، تنها میماند حسرتی ناشی از دلبستگی که گاهی پیش ميآید. اینکه کسی در میانه هیاهو بر جایگاهی بنشانی که اینگونه سخن گفتن و سخن شنیدن از وی برایت گران آید. درشتگویی در طریقت پاکبازان نبوده و نیست.
در مقام مجلس سخن خود به مولوی و شمس و قمار عاشقانه مزین ساختن و در تنگنا به شیوه مربیان کم مایه فوتبال و بل بسیار بدتر و سخیف تر سخن گفتن. با خود میپندارم که هر که سخن بزرگان در جان وی اثر بخشید توان درشت گویی و دشنام در وی نماند. خاصه آنکه هم پیاله مولانا و شمس گردی و سودای معرفت اندیشی دینی و غیر دینی داشته باشی. که هیچ معرفتی کسی را مجاز نساخته که در پاسخ به سخنان تحریک آمیز، دروغ و یا حتی دشنام دیگری اینگونه افسار زبان از دست بدهی و از کیلومترها آنسوتر اینگونه برافروخته جواب دهی.
در مناظره از کوره در رفتن ادم کم طاقت عجیب نیست. اما در انشاء و نامه نگاری بدلیل فرصت تامل آنقدر مجال هست تا با بزرگ منشی خطای دیگری را تذکر داده و طریق بزرگی و مروت به ایشان بیاموزی. که در این فقره من خود بسیار از شیخ شرزه خودمان آموخته ام گرچه آنقدر شاگرد خوبی نبودهام که به وقت به کار گیرم. بسیار وقتها بر شیخ درشتی کردهام و در مقابل هیچ ندیدم الا طریق روا داری و مروت. بسیار زمانها بیخردی خود به رخ کشیده در موضوعاتی که کمترین دانش از آن داشته ام اظهار فضل نمودهام و وی بیهیچ ترش رویی طریق صواب را بر من معلوم داشته است. شعله های آتش نادانیم را با آب دانایش خاموش ساخته و هیچ ندیدم رگ غیرتش با دلیل و بیدلیل یا در میانه بحثی داغ از کوره در رود. آری شیخ ما طریق میانه داری و آداب بحث را بر من و دیگر مریدان آشکار ساخت.
قصدم دفاع از پیر ادبیات از اهالی غاری در دولت آباد نبود که آنچه وی بدان اشاره داشته است گوشه بغضیست که در این سالیان گذشته در حق اهل قلم و منجمله خود سروش رفته است. حکایت آن سالهای تاریک که همچنان سایه ظلمتش مستدام است بسیار رنجآور تر از آنچه است که وی بدان اشاره نموده است. میزان رنجها به سان کوه یخیست که تنها اندکی از آن هویداست و مابقی در زیر آب پنهان. آنچه از این رنج ها هویداست چهره سیلی خورده یک ملت است و آنچه ناپیدا درون رنجور و بیمارش.
ختم کلام را با سخنی از خالق فیلم جنگ ستارگان جورج لوکاس به پایان میبرم " مواظب باشیم معلم خوبی باشیم زیرا که چشمهای بسیاری ما را میبینند".
«زندگی نیندیشیده ارزش زیستن ندارد.» سقراط
مسائل نظری بسیاری در این وبلاگ مطرح شدهاند بسیاری از آنها را خود مرتضی مطرح کرده است اما چه اتفاقی میافتد که ناگهان بر سر پرسشی که یکی از عمیقترین مسائل حوزه فلسفه اخلاق را در ضمن یک مثال مطرح میکند بحث از این میکند که اینها برای فاطی تنبان نمیشود و فکر نان کن که خربزه آب است و پای اینها یک دسته سبزی هم نمیدهند؟ چرا بر سر یک مثال که قطعا منظورش را در مییابد ایراداتی ظاهری میگیرد؟
چرا بحث از اینکه افراد درباره نحوه زندگیشان چگونه میاندیشند اینهمه برای کریم هراسآور است؟ به این جملات او نگاه کنید:
«بازم همون انگاره های قدیمی»
در اینجا چه حکمی داده شده است؟ قدیمی بودن به معنای نادرست بودن است؟ و آیا اندیشیدن درباره اینکه چرا مسیری خاص را برای زندگی خود برگزیدهاید قدیمی و از مدافتاده است؟
چرا محض رضای خدا یکی از این دوستان نمیگوید مشکل محتوایی کجاست و نقدی در اینباره نمیکنند؟ چرا سعی نمیکنیم بجای کنایه زدن و تحقیر کردن و استفاده از الفاظی که بدرد محکوم کردن میخورند و نه نظر دادن، سخنی درباره خود آن مطلب بگوییم؟
کجای مطلبم درباره کسی که از امکانات سخن میگوید و از آن بیبهره است خطاست؟ آیا من درباره کسانی سخن گفتهام که از تهران بهره میبرند؟ و چرا اصلا آخرین بخش نوشتهام که اتفقاقا طولانیتر هم هست اصلا به چشم نیامده و فقط قسمت تهران ماندنش جدی گرفته شده؟ غیر از این است که آدمها وحشت دارند که درباره تصمیماتشان فکر کنند و به سرعت کسی که بخواهد اندک تلنگری به آنان بزند را پس میرانند. تهران برای بعضی یک نعمت است و از آن بهره میبرند و این بعضی زیاد نیستند و درک این مطلب فقط اندکی انصاف میخواهد و نیاز به مشاهده چندانی ندارد اگر احساس میکنید که از جمله آن بعضی هستید دلیلی ندارد که از این سخن برآشوبید چون به شما ربطی پیدا نمیکند و اگر از خواندن این مطلب حس بدی به شما دست داد بد نیست کمی درباره آن فکر کنید. نترسید فکر کردن آنقدر خطرناک نیست.
من یک بار به مرتضی گفتم که او پشتوانه نظری برای اخلاقی بودنش ندارد حتی خاطرم هست که دقیقا کجا این حرف را به او زدم و این البته جدای از این مطلب است که او به زعم من غالبا اخلاقی عمل میکند اما همان چیزی که سبب این تلقی من از او شده بود میتواند مرا به این درک برساند که چرا از میان این همه بحث ناگهان در این یکی که به حوزه اخلاق مربوط میشود با جملاتی که نه در حد کسی چون اوست و انتظاری است که از یک بازاری میرود روبرو میشویم.
«ول کن این حرف رو یه خورده با لالایی هات بخواب ....... تقابل قواعد اخلاقی و شرایط خاص رو ول کن... بچسب به خود زندگی»
من این تقابلها را ول کردهام آنها مرا ول نمیکنند من حتی تصوری ذهنی هم از اینکه چگونه میشود این تقابلها را رها کرد ندارم خوشحال میشوم تا کسی راه حلی به من نشان دهد که چطور میشود از این تقابلها رها شد. شاید منظور این است که اصلا به اخلاقی بودن فکر نکنیم. نمیدانم. ما هکذا الظن بک
کجای این سؤالها نخنما شده است؟ از چه سالی، کتاب و مقالهای در رابطه با سؤالهای مشابه بیاورم او باور خواهد کرد که این سؤالات همواره تر و تازهاند؟
تصمیمگیری اخلاقی برای کسی چون او تعهدآور است چون او ناخودآگاه به اخلاق باور التزام دارد و میدانم که چقدر افرادی از این دست در برابر نتیجهگیریهای اخلاقی مقاومت میکنند
بر اساس یک احساس شخصی و بدون مطالعه، فکر میکنم معضل اصلی علم اقتصاد، برقراری تعادل میان عدالت و انگیزه باشد به این معنی که
1- سیستم اقتصادی نباید به بیعدالتی بینجامد.
2- انگیزه کار و تولید باید پابرجا باقی بماند.
اصل دوم برای این است که اصل اول آنقدر به افراط نگراید که افراد دیگر برای بدست آوردن امتیازات و پیشرفت و مانند آن بیانگیزه شوند. مثلا اگر افراد درآمد برابر داشته باشند چرا کسی باید تلاش بیشتری بکند؟
جدای از نزاع تاریخی بر سر مفهوم عدالت، شاید بتوان تقریبا بر چند نکته کلی توافق داشت
1- عدالت به معنای تساوی نیست و به اصطلاح باید عدالت را «وضع شیء فی موضعه» تعریف کرد یعنی آن کس که شایستگی بیشتری دارد (به علل مختلفی که این شایستگی را اثبات میکنند مثلا کار بیشتر و یا تحصیل بیشتر و مانند آن) میباید بهره بیشتری هم ببرد.
2- برای تعدیل اصل قبلی و برای اینکه فاصله میان بهرهمندیها آنچنان زیاد نشود که رابطه آن با شایستگی افراد محل سؤال قرار گیرد باید مکانیسمهای کنترلی جدی طراحی شود. (مانند مالیات)
3- توزیع عدالت در برخی حوزهها که فراهمآورنده شایستگیها هستند (مانند تحصیل) باید حتیالمقدور برابر باشد. بنابراین ابزار شایستگی را نمیتوان باز بر اساس شایستگی تقسیم کرد چون این یک دور است. خلاصه اینکه امکان رشد باید برای همه برابر باشد.
4- نیازهای اولیه هر فرد باید عادلانه و در حد پایه فراهم شود و این باز به شایستگی مربوط نمیشود. خوراک، پوشاک، مسکن و امکانات درمانی باید برای کسانی که توان تامین مالی هزینههای این بخش را ندارند تامین شوند.
اما چگونه میتوان حد تعادلی را تعیین کرد که افراد بیش از حد معقول از شایستگی خود درآمد کسب نکنند (تا از عوارضی مانند اختلاف طبقاتی و ایجاد تنش میان آنها و طبقات فقیر) اجتناب شود؟ ظاهرا شیوه متناسبی در دست نیست بنابراین تنها میتوان درآمد به دست آمده را کنترل کرد مانند مالیات، عوارض و ...
چند نکته هم نظر شخصی من است که البته برپایه مطالعه در باب اقتصاد نیست:
1- گردش پول باید بر اساس کار، کالا و خدمات باشد و آنچه ورای این موارد باشد ایجاد آسیب اقتصادی میکند بنابراین بنگاههایی مانند بورس (حاقل به سبک ایرانی) که گردش پول را در جهات دیگری قرار میدهند (به جهت عدم توازن در اطلاعات) را ضداقتصادی میدانم.
2- گاه درک غیرطبیعی بودن یک درآمد و در نتیجه غیرمجاز بودن آن، بسیار آسان است با هیچ روال منطقی اقتصادی کسی در یک سال نمیتواند به ده برابر سرمایه اصلی خود دست یابد و گاه باید به شیوه کسب درآمد هم نگاه کرد تا دریافت که آیا درآمد غیرطبیعی است یا نه.
3- در کشور ما نمیتوان از طریق عادی تعادل اقتصادی را برقرار کرد جدای از کارمندان دولت که اتفاقا اکثرشان نباید مالیات بپردازند ولی مالیات از درآمدشان کسر میشود و کسانی که گریزی از مالیات ندارند دیگر مردمان با بحث مالیات کنار نمیآیند مگر با زور و قوه قهریه. درآمدها و ثروت غیر قابل توصیف بسیاری از مردم (مخصوصا تهرانی)، ثمره فقدان چنین اراده و نیروی قهریهای است. بسیاری از درآمدها هم به شکل دلالی است که باید کنترل و یا حذف شود.
میگویند دموکراسی هند، موفقترین دموکراسی جهان سوم است اما آیا ترجیح میدهیم تحت دموکراسی هندی باشیم یا اقتدارگرایی چینی؟ من از طرفداران آزادی و دموکراسیام اما معتقدم اینها نیازمند شرایط در هر جامعهایاند و جامعه ما از این شرایط بهرهمند نیست چون اکثر مردم از آگاهی لازم برخوردار نیستند و حقیقتا طالب آزادی و دموکراسی هم نیستند و تنها تا نوک دماغشان را میبینند در چنین شرایطی بهترین کار آن است که از ظرفیتهای اقتدارگرایی برای بهبود شرایط اقتصادی استفاده شود چون اقتدارگرایی از قدرتی بهرهمند است که دموکراسی نیست مثلا گرفتن مالیات با قوه قهریه، از دموکراسی بر نمیآید (منظورم در کشورهایی مانند ایران است)
اينها برخي از حيواناتي هستند كه خودم و يا نسل قبل از من در منطقه ما (البته در دشت و نه كوه) با آنها مواجه شدهايم. متني است كه محض تفنن نوشتهام خيلي جدي نگيريد.
خرس: نسل قبل از من خرسها را در جنگلهاي نزديك روستاها هم ديدهاند اما اكنون هيچ خبري از آنها نيست.
گرگ: زماني كه هنوز گاوها و اسبها در دشت رها ميشدند زياد پيش ميآمد كه قرباني گرگها شوند اما معمولا به مناطق مسكوني نزديك نميشدند.
شغال: بچه كه بودم بارها جنازه آنها را كه بر سطح جادهها پخش ميشدند ديدهام اما حالا خيلي كم اين اتفاق ميافتد شايد تعداد شغالها خيلي كم شده باشد و يا عبور از خيابان را بهتر ياد گرفته باشند.
گاو: گاوها را صبح ميدوشيدند و رها ميكردند تا در دشت و جنگل بچرند آنها از گياهان مختلفي استفاده ميكردند و البته شير كمي هم ميدادند گوسالهها را در ايام سرما داخل خانهها نگه ميداشتند ولي الآن به گردن همه آنها ريسماني آويزان است و با كاه و اندكي مواد افزودني آنها را سير ميكنند آنها معمولا در تمام عمر خود در يك جاي ثابت بسته ميشوند و حركت چنداني ندارند.
اسب: تعداد اسبها خيلي كم شده است ديگر كسي از جنگل هيزم نميآورد چون هم ممنوع است و هم ضرورتي ندارد چون نفت هست.
خر: بچه كه بودم گاهي تعدادي از آنها را ميديدم ولي الآن نسل خر در منطقه ما تقريبا منقرض شده است.
پلنگ: يكي از نسل قبل مدعي ديدن پلنگ بوده و جاي زخمي هم بر پشت خود دارد كه مدعي است كار پلنگ است هر چند به باور تقريبا قاطع نسل پلنگ مدتهاست كه منقرض شده است و احتمالا آن مرد گربه وحشي را با پلنگ اشتباه گرفته است.
قرقاول: قديميها آن را ميديدند و در كودكي يك بار خودم پر يكي از آنها را ديدم ولي فعلا كه در فواصل نزديك خبري از آنها نيست. حكايت كبك هم مثل قرقاول است.
ايّا: نميدانم اسم فارسي آن چيست ولي مانند بسياري از پرندگان در زمان قديم ميآمدند و مدتي را در منطقه ما ميگذراندند پرندهاي با نوك دراز و باريك كه من آن را نديدهام ظاهرا پيش از اين پرندگان مهاجر زيادي به مناطق ما ميآمدند.
كلاغ: كلاغهاي بزرگ منطقه ما زماني براي روستاييان مشكلات زيادي را فراهم مياوردند آنها جوجهها را برميداشتند و ميبردند مخصوصا جوجههاي غاز را كه از تحرك كمتري برخوردار بودند صداي آنها هم غروبها در منطقه ما ميپيچيد الآن ديگر اين خبرها نيست و نميدانم چرا تعدادشان اينقدر كم شده است.
خارپشت: خارپشتها حتي به روستا هم داخل ميشدند ميگويند از شير گاوها هم تغذيه ميكردند البته كوچكتر از اين حرفها هستند بچه كه بودم يكي از آنها را ديدم ولي مدتهاست در فواصل نزديك مناطق مسكوني ديده نميشوند.
جوجهتيغي: تيغهاي جوجهتيغي در جنگلهاي اطراف روستاها زياد بود اما حالا مدتهاست كه حتي يك تيغ آنها را نديدهام قديميها حتي در نزديكي خود مستقيما با آنها روبرو ميشدند.
گربه وحشي و دله (يك نوع راسو) را فقط از نسل قبلي شنيدهام و هيچ كدام را خودم نديدهام
سگآبي: هيچ تلاشي براي حفظ اين گونه كه حتي در روستاها در دشت هم ديده ميشدند نشده است البته من اين را از نسل قبلي شنيدهام و خودم نديدهام بعيد نيست كه آنها راسوي آبي را با سگ آبي اشتباه گرفته باشند وقتي در تلويزيون برنامههاي مستند متعددي را در باره تلاش براي حفظ اين حيوانها در سراسر جهان ميبينم متاسف ميشوم.
مگس: تعداد مگسها خيلي كم شده است در دوران كودكي مصيبتي بودند ولي الآن به علت بهداشت بيشتر كنترل شدهاند.
پشه: تعداد زياد پشه در زمان قديم آنقدر آزاردهنده بود كه نميشد بدون پشهبند در ايام تابستان خوابيد الآن تعدادشان خيلي كم شده است اما به نظرم باهوشتر شدهاند و كشتنشان دشوارتر شده است به هر حال تقريبا جز در زمانهاي خاص از پشهبند استفاده نميكنيم.
پشه مالاريا: اين اسمي است كه مردم روي آن ميگذارند ولي مطمئن نيستم پشه آنوفل باشد در هر حال كه مالاريايي در اطراف ما نيست اما اين پشه بسيار بزرگ و ترسناك است گاهي شايد اندازه آن بيش از ده برابر پشه عادي باشد.
ملخ: ملخهاي سبز بزرگ كه شايد بيش از ده سانت طول دارند تماما سبزند و تنها رنگ متفاوت در آنها دو چشم ورقلمبيده سياه است كه چهره ترسناكي به آنها ميدهد من كه از آنها خيلي ميترسم ميتوانند انسان را بگزند ولي گزش آنها خطرناك نيست.
جيرجيرك: اين لغت براي من ابهام دارد يك نوع آن كه شما هم ميشناسيد در منطقه ما فراوان است و لابلاي درختان زندگي ميكند تعداد زيادي از آنها چنان صداي كركنندهاي توليد ميكنند كه قابل تحمل نيست اما طرف ما نوعي حشره سوسكمانند خالخالي با صدايي مانند جيرجيرك را هم جيرجيرك ميخوانند كه سالهاست ديگر آن را نميبينم نمي دانم چه بر سر آنها آمده است.
سوسك: در منطقه خودمان خيلي كم سوسك ديدهام هر چند زندگي آپارتماني بر تعداد آنها افزوده است ولي تفاوت با تهران از زمين تا آسمان هفتم است
سنجاقكها دو گونه بودند يك نوع كه قطر دمش در تمام جاهاي آن يكسان بود و معمولا رنگ سياه و يا آبي سير را داشت و ديگري كه دم آن با ضخامت بيشتري شروع ميشد و تا نوك آن به تدريج نازكتر ميشد و معمولا به رنگ زرد بود هر دوي آنها به شدت از تعدادشان كاسته شده است در حدي كه ديدنشان حالتي تصادفي پيدا كرده است.
عنكبوت طرف ما خيلي زياد است يك نوع ريز آن اگر بر پوست شما راه برود يا نيش بزند (نظرها متفاوت است) چنان زخم شديدي ايجاد ميكند كه اگر در ناحيه صورت يا گردن باشد باعث وحشت ميشود البته زخم آن طي چند هفته خوب ميشود اما چون اين اتفاق معمولا در تابستان و فصل عرقريزان ميافتد عذابدهنده است زمان كودكي عنكبوتهاي درشتي با رنگ زرد و سياه و ترسناك در منطقه ما بودند كه خوراكشان سنجاقك بود حالا كه سنجاقك هم كم شده سالهاست كه ديگر آنها را نميبينم.
گراز: وضع گرازها توپ است بر خلاف بقيه حيوانات آنها از حمايت خاص برخوردارند كشتن آنها جرم است و مجرمين را مجازات ميكنند بعد از سالها و با همت مسؤولين محيط زيست آنقدر تعداد آنها زياد شده كه آسيب شديدي به زمينهاي زراعي وارد كرده و كشاورزان را به ستوه در آوردهاند من كه دليل اين عنايت خاص را نميدانم.
زینباکس: اول اینکه اگر کسی از دوستان بخواهد به من ایمیل بزند یک راه حل ساده برایش گذاشتهام در قسمت بالا و چپ بلاگ نوشته تماس با من. با کلیک بر آن وارد صفحهای میشوید که اولا بسیار سبک است و سریع بالا میآید و ثانیا به راحتی از طریق آن میتوانید برای من ایمیل بزنید در اینصورت دیگر نیازی به فرایند ورود در ایمیل انتظار برای باز شدن آن و صفحه نامهنگاری و مانند آن نیست کار بسیار سریعتر است امتحان کنید امیدوارم این ترفند سبب شود تا دوستان برای فرستادن ایمیل سرعت کم را بهانه نکنند. اگر به لینک نگاه کنید میبینید که به اسم من (abbas) است بنابراین اگر میبینید مشخصاتی در آن صفحه نیست تردید نکنید در آدرس وب نام من نوشته است و نامه هم به دست من میرسد
دوم اینکه با تمام اهتمام به کنار گذاشتن بحث سیاسی در بلاگ سؤالی را میخواهم مطرح کنم:
حضور کروبی از رأی چه کسی خواهد کاست؟ خاتمی یا پرزیدنت؟ قبل از اینکه با عجله جواب بدهید خوب است یادآوری کنم که:
دکتر سروش در دوره قبل توصیه به رأی دادن به کروبی کرد و به معین رأی نداد.
برخی از روشنفکران دیگر هم از کروبی حمایت کردند.
کروبی سیاستهای خاصی دارد تا عوام فکری را به سمت خود بکشد مثلا آن پولی که دوره قبل وعده داده بود.
به نظر شما آیا کروبی از رأی خاتمی خواهد کاست؟ چه کسانی به خاتمی رأی خواهند داد؟
اگر به قانون صدهزار نفر من باور داشته باشید پس نباید سخن از روشنفکران به میان بیاورید.
گمان نمیکنم که تصور کنید ما در این کشور بیش از پنج میلیون اصلاحطلب هم داشته باشیم.
در نهایت خاتمی هم برای رأی آوردن به همین عوام نیاز دارد.
1- پست قبلی از یک جهت رکورد این بلاگ را شکست چون از زمان ارسال آن تا اولین ملاحظه دوستان، حدود چهل و دو ساعت طول کشید
2- مطالب طنز خواننده میخواهد. کاری که درباره نرمافزارها میکنم هم همینطور، چون هدف من گسترش استفاده از آن نرمافزارهاست، اما درباره مطالب جدی آنچه مینویسم حتی اگر یک خواننده هم نداشته باشد برای خود من از جهات مختلف خوب است.
3- روشن است که نمیخواهم حضور دوستان در بلاگ از سر اکراه باشد من کارم را درباره نرمافزار در نرمجان ادامه خواهم داد چون شخصا به آن علاقمندم اما شاید کمکم باید این بلاگ برچیده شود.
4- مطلب قبلی را که به غیر از مجید کسی ندید مطلب جدید نرمجان را هم شاید نبینید
5- این لینک را هم ببینید بد نیست
من به بازیهای خشن علاقمندم
وقتی انتخاب با من است دوست دارم نقش مثبت بازی کنم مثلا در بازی کانتر که هم میتوانی تروریست باشی و هم پلیس، من هیچ وقت نقش تروریست را بر عهده نمیگیرم اما وقتی انتخابی در کار نیست مانند بازی جیتیای که در آن باید نقش جنایتکار را بازی کنی، به راحتی آن نقش را میپذیرم.
در ضمن بازی از کشتن بیگناهان ابائی ندارم و شدت عمل را ترجیح میدهم استفاده از نارنجک برایم جالبتر از تفنگ است و البته اسلحههای سنگینتری مانند آرپیجی و حتی تانک خیلی برایم جالباند مخصوصا اگر گرافیک خوبی گذاشته باشند و طرف مقابل پنجاه متر به هوا پرت شود اما دوست ندارم بدن طرف مقابل به شکل قطعهقطعه نشان داده شود به استثنای موردی که با تفنگ دوربیندار به سر کسی شلیک میکنم در آن موقع کمی هم بد نیست مغز طرف به اطراف بپاشد.
در ضمن بازی خشونت از نوع شکنجه را دوست ندارم ترجیح میدهم طرف مقابل سریع و بدون درد بمیرد بنابراین اگر دشمنی در حال جان کندن باشد او را سریع خلاص میکنم.
در زندگی واقعی حتی از کمترین خشونتها هم بیزارم و نسبت به برخی از آنها اعتراض کردهام با آنکه امکانش بارها برایم فراهم بوده اما هیچوقت حیوانی را نکشتهام مگر پشه و مگس را. البته بچه که بودم تعدادی مورچه هم کشتهام. فیلم ترسناک و یا خشن نمیتوانم ببینم و سعی کردهام هیچوقت از قدرتی که در برابر کمسنتر از خودم دارم سوءاستفاده نکنم.
اینها مقدمهای بود تا چند سؤال بپرسم:
خشونت در بازیهای کامپیوتری در چه شرایطی مضر است و باعث خلق رفتارهای خشن در افراد میشود؟ چه استانداردی برای این موضوع وجود دارد؟ آیا سیستمهای تعیین سن کاربر کارآمدند؟ در آن صورت مواقعی که کودکان در کنار ما بازیها را مشاهده میکنند چه باید بکنیم؟
چه تفاوتی میان بازی خشن و فیلم خشن وجود دارد؟ [من خود به این تفاوت (در ایجاد خشونت) اعتقاد دارم] این تفاوت از کجا بر میخیزد؟ آيا به علت آن است که ما در بازی خود فعال و بازیگریم و در فیلم تماشاگریم؟ فعال بودن چه تاثیری میتواند بر ما بگذارد؟ آیا تماشاگر بودن بدون آنکه هیچ سهمی در ایجاد و یا کنترل خشونت داشته باشی سبب نمیشود که انسان نسبت به خشونت تساهلی ناروا پیدا کند و نسبت به آن برخوردی عادی نشان دهد؟
ـــــــــــــــ
*اشاره به این نگاه مولوی که هر کس در درون خود فرعونی دارد که هر وقت موقعیتش
فراهم شد سر به طغیان بر میآورد و ادعای خدایی میکند.
میخواستم پولی به داخل صندوق صدقات بندازم به اولین صندوق که رسیدم دیدم که سوراخش کردهاند به این صورت که میلهای فلزی را از سوراخ آن داخل کرده و آن را مانند یک اهرم به سمت پایین کشیده بودند بدین ترتیب سوراخ گشادتر شده و راه برای برداشتن پول هموار گشته بود دیدم فایدهای ندارد چون پولم در معرض برداشت مستقیم نیازمندان قرار میگرفت به سمت صندوق بعدی رفتم دیدم درش را دوباره با اهرمی کج کردهاند پولهای این یکی را با دستان غیر مسلح نیز میشد برداشت قدمزنان به سمت صندوق سر کوچهمان رفتم اما ناگهان به خاطر آوردم که پرده آن صندوق نیز دریده شده است بنابراین با هدف اینکه روزی دیگر صندوقی سالم پیدا کنم و پول را داخل آن بیندازم پول را در جیبم گذاشتم.
پ.ن.1. از اینکه گاهی امّلبازی در میآورم و گاهی پول داخل صندوق میریزم پساپس عذرخواهی میکنم.
پ.ن.2. از اینکه جریان سادهای که هیچ هیجانی نداشت و صحنه اکشنی در آن نبود را نقل کردم پوزش میطلبم.
پ.ن.3. امیدوارم که جوگیر نشده و حس «آندزدراژانوالژانبینی» به شما دست ندهد و مرا با بازرس ژاور مقایسه نکنید.
مراسم اختتامیه جشنواره فجر را میدیدم منتظر بودم که آیا زنهای جایزهبگیر را نشان میدهند یا نه. اسم اولی را که اعلام کردند فقط یک صحنه از پشت سر او را نشان دادند درباره دیگران هم وضع بهتر نبود اکثر آنان را از فاصله دور نشان میدادند با استفاده از دورترین دوربین و بدون هیچ زومی، که سبب میشد شما حمیده خیرآبادی را نتوانید از نیکی کریمی تشخیص بدهید در مورد لیلا حاتمی که جایزه بهترین بازیگر را گرفته بود البته کمی تخفیف قائل شدند و مختصری از نیمنیمرخ او را از فاصله ده متری نشان دادند
خوشبختانه با این تدبیر سازندگان برنامه از خطر گمراهی و غلبه هوس بر نفس خودم رستم. خدا میدانست نشان دادن تصویر این زنها با آن چهرههای آرایش کرده و چند خال موی بیرون آمده چه غوغایی میتوانست در دل من و جوانهای دیگر بیندازد
وقتی مصاحبه میکنند برای انقلاب و نظام و مانند آن، زنهایی را نشان میدهند که ... اما حالا برای نشان دادن چند بازیگر ...
1- او (خطاب به ما): هي
ما: ببين طرف ما را چطور خطاب ميكند؟! ادب و احترام از ميان رفته است وضع ديگر از اين بدتر نميشود.
2- او (خطاب به ما): هي يارو
ما: ببين طرف ما را چطور خطاب ميكند؟! ادب و احترام از ميان رفته است وضع ديگر از اين بدتر نميشود.
3- او (خطاب به ما): فلانفلانشده فلانكاره
ما: ببين طرف چطور به ما فحش ميدهد؟! اخلاق و شعور از ميان رفته است وضع ديگر از اين بدتر نميشود.
4- او (خطاب به ما): پوستتو ميكّنم
ما: ببين طرف چطور ما را تهديد ميكند؟! فرهنگ و شعور از ميان رفته است وضع ديگر از اين بدتر نميشود.
5- او ما را ميزند.
ما: ببين طرف چه رفتار خشني با ما دارد؟! انسانيت و حقوق انساني از ميان رفته است وضع ديگر از اين بدتر نميشود.
6- او چوب در آستين ما ميكند.
ما: ببين طرف چه رفتار غير انساني با ما دارد؟! وجدان و حقوقبشر از ميان رفته است وضع ديگر از اين بدتر نميشود.
7 الخ- او .......
ما .......
دوستان عزيز من! هميشه وضع امكان بدتر شدن را دارد بنابراين تصور نكنيد كه ديگر از اين اوضاع فعلي بدتر نميشود. اين را براي كساني ميگويم كه فكر مي كنند هر كسي بعد از پرزيدنت فعلي بيايد بهتر خواهد بود
هميشه دعا كنيد وضع در اينجا بدتر از قبل نشود و به فكر بهبود نباشيد.
برخي از مديران و مربيان باشگاههاي پرسپوليس حرف از سيميليون طرفدار ميزنند و گاه در يك وضع متواضعانه به بيست ميليون طرفدار براي تيمشان اشاره ميكنند ديشب هم فردوسيپور ميگفت برنامه نود بين 15 تا 20 ميليون نفر بيننده دارد!
بياييد كمي محاسبه كنيم:
30 ميليون استقلالي+30 ميليون پرسپوليسي=60 ميليون
اما حالا ببينيد در اطراف خودتان چند نفر مي شناسيد كه حتي اساسا به فوتبال علاقهاي ندارند؟ پيرمردها و پيرزنها، اكثر زنها، كودكان و .... آيا جمعيت اين عده با طرفداران تيمهاي ديگر جمعا ده ميليون نفر است؟
ساعت پخش برنامه نود بسيار دير است
علاوه بر بيعلاقگان به فوتبال اين افراد را اضافه كنيد:
كساني كه بايد شب زود بخوابند و سر كار بروند
اكثر زنان و كودكان كه بايد زود بخوابند
آيا بيست ميليون نفر آن ساعت بيدار ميمانند تا برنامه نود را ببينند؟ چند نفر از اين عده موبايل دارند؟ چرا در بيشترين آمار ديشب دوميليون و اندي شركت كردهاند بيست ميليون نفر يعني از هر هفت نفر دو نفر آن ساعت بيدارند و اين برنامه را ميبينند اين را قول مي دهم كه در كل همسايههاي ما حتي دو نفر هم اين برنامه را نگاه نميكنند
من خودم از طرفداران جدي نود هستم اما فكر مي كنم شايد لازم باشد كمي در آمارهاي خودمان تجديدنظر بكنيم
اما امروز دیدم که سایت هفتان را که به نظر من مفیدترین سایت فارسی در اینترنت بود بستهاند باورم نمیشد که این سایت را بسته باشند نمیدانم علتش چیست ولی اگر به جهت سیاسی باشد بدون تردید تصمیم بستن این سایت تنها از ذهنی بیمار که از حداقل فهم و شعور در حوزه اینترنت برخوردار نیست صادر شده است بنابراین از امروز اعلام میکنم که استفاده از فیل.تر.شکن لازم و بلکه واجب است و من به جهت انجام این واجب در خدمت دوستان هستم
اینروزها فضای وبلاگستان تحت تاثیر شروع به کار تلویزیون فارسی بی بی سی است.(
تلویزیون فارسی بیبیسی و چالشهای پیشرو ، تلویزیون فارسی بی بی سی رسانه ای تحریک کننده است ،)
بقیهاش را خودتان بگردید پیدا کنید.جالب آنکه شمسالواعظین مشاور آنست و بهنود هم دستی در کار دارد)به نظر خوشایند ملت بوده است این میهمان جدید. به هر حال بازیگران امروز سیاست ایران در کنار هزار عامل دیگر می بایست دست کم از این رسانه ممنون باشند.به خاطر تلاش بی وقفهاش در خبررسانی در اوج تظاهرات انقلابی سال 57.آنروزها که روزنامه ها در اعتراض به سانسور منتشر نمی شدند و بی بی سی خبررسان گروههای انقلابی بود. سالها بعد زمانی که پسر بچه ایی ده یازده ساله بودم نمی دانم از کجا و چطور جمعه ها حول و حوش ساعات یک و دو مرتب با رادیوی دو موج پارسمان ور میرفتم بلکه برای لحظاتی به برنامه روز هفتم بی بی سی(اگر اشتباه نکرده باشم) که بیشتر پخش موسیقی بود گوش دهم. بی بی سی کماکان در سایه حرکت می کرد و آرام تا رسید به بزنگای انتخابات سال 84. در یک شب نزدیک یک میلیون نفر برای گرفتن خبر انتخابات از سایت بی بی سی بازدید کرده بودند. یک میلیون رقم کمی نیست. رونق سایت بی بی سی برپا بود و نظر سنجی های آن را اگر رفته باشید چندین صفحه کامنت گذار دارد. در این میانه وقتی که نزدیک به صد روزنامه و مجله توقیف شده بود، این رونق بی بی سی علیرغم سیاست محافظه کارانهش را برخی خوش نیامد و از انقلاب نرم و گرم و توطئه و تزویر کفتند و گفتند تا سایت فیلتر شد. اما در این میان به دلیل نبودن صدای دیگر(و نه صدای مخالف) در فضای رسانه ایی این ملک کماکان عطش جستجو برای دیدن و شنیدن صداو تصویر دیگر پا برجا بود. شاهدش رشد قارچ گونه شبکه های درپیت ماهوارهایی است. همین وی او ای که مالی هم نیست شبها ملت علاقمند به خبر(عجیب این ملت به خبر علاقه دارند این یکی را نمی دانم چرا.البته از نوع تصویریش.نه حوصله موج گرفتن رادیو را دارند نه حال روزنامه خوندن)و حیف که آماری وجود ندارد و آماری نمی توان گرفت(به جرم تحیقیق درباره ایذر هم ملت به زندان می افتند چه برسد به انقلاب نرم آمار گیری) که رشد بهره مندی ملت همیشه در صحنه از ماهواره چگونه بوده است.اما دیده ها و شنیده های نامعتبر من از ایل و تبارم که میانه چندانی با نوجویی ندارند و محافظه کارند نشان می دهد که حال اگر نگویم همگی ولی خانواده های زیادی این وسیله ارتباطی را مهمان خانه شان کرده اند. در این فضای فقر اطلاعات بی بی سی فارسی خوب خودش را جمع و جور کرد و سریع برنامه تلویزیونیاش را راه انداخت. سریع که می گویم دو سه سالی هست که دست بکارند. آگهی استخدامش هم یکی دو سال پیش روی وب سایت بود. دیروز به خانه دوستی رفتم تا در دومین روز فعالیت زیارتش کنم که مهمان ناخوانده مریض احوالی آمد و نشد. توی لیست نبود. صبح مجدد یک جستجوی کانال زدم و پیدایش کردم.ولی خوب صبح برنامه ندارد.گذاشتم و آمدم خانه که دوستان حالش را ببرند. خلاصه مهمان جدیدیست. من هم به نوبه خودم افتتاح این شبکه را به ملت غیور ایران تبریک می گوییم. دوستانی که دسترسی دارند قضاوت بهتری می توانند بکنند. فعلن که ما باید مثل قدیم ها که از هر چند خانه یکی تلویزیون داشت دسترسی نداریم مگر گهگاهی به کرم دوستان.
این نوشته درباره اضمحلال است. اضمحلال رویاهای سردرگم.سردرگمی آری.مثل من.مثل تو. مثل مرتضی در کامنت. مثل شیخ که مرتب عده آدم های مسئله دار را صد هزار نفر اعلام می کند. احساس پوچی فزاینده.احساس رنج.احساس تنهایی. احساس رنج. شاید ما هم اگر زنی بگیریم و بچه ایی پس بیاندازیم و حقوق تقاعدی. همه چیز روبراه شود و از شر این صد هزار نفر خلاص شویم. راستش هیچ رغبت به نوشتن ندارم. مرتضی خوب گفته در رفتن. ولی یا ما عرضه اش را نداشتیم یا راهش را بلد نبودیم یا پولش را نداشتیم یا جراتش را نداشتیم. اینروزها روزهای بازخوانی تهوع آور اتفاقیست که اگر پس از سی سال از آن رویداد ماحصلش شرایط کنونی و قهرمانی مثل رییس جمهور فعلی باشد می بایست در همه آن اعمال به ظاهر قهرمانانه شک کرد. راست است که تاریخ تاریخ پیروزمندان است. چه حال چه گذشته. دروغ است اگر خیال کنیم اینهمه بمباران تبلیغاتی اثری نداشته. اگر دنبال اثریم باید جایی زیر لایه های انباشته شده وضعیت متناقضمان به دنبالش بگردیم. از کجا شروع شد به کجا کشید. تاریخ را نمی گویم این نوشته بی سر و ته را می گویم. دستانم قادر به لغزیدن روی کلیدها نیست. نوشتم چون احساس اضمحلال را در وبلاگ هم دیدم. تیر خلاص را مرتضی زد . بیهوده به دنبال سوژه سازی نباشیم. این درست ترین جمله است. چرا باید مهم باشه چه جوری بوجود اومدن اینا ....می تونه واسه کسایی مهم
باشه دنبال یه راهی واسه تغییر اوضاع می گردن ...لذا می رن اوضاع رو ریشه
یابی می کنن.... گمان نکنم شیخ یا ما قصد همچین ... را داشته باشیم.
فعلن که اوضاع خراب است. تلخ.طنزش اینجاست که قبلا هم خبری نبود . ولی این نقطه نقطه سر ریز است. سرریز احساس نه سرریز تهوع. استفراغ.بالا آوردن. این شعر شاملو رو شاید قبلا هم گذاشتم برای ارضای خودم هم که شده بازم می زارمش.
در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
ما بیرون جهان ایستاده ایم
با دشنه های تلخی بر گرده هامان
هیچکس با هیچکس سخن نمی گوید
که خامشی به هزار زبان در سخن است
بر مردمان خویش نظر می افکنیم با طرح خنده ایی
نوبت خویش را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ایی
ادامه مطلب
برای آنان که در میان هیاهوها بیصدا میمیرند(2)
در نوشتار پیشین تاریخ را به اشارتی کوتاه گواه گرفتم بر جنگ بی حاصل مقدسی که تاریخ را ساخته است. اکنون برانم تا قدری موشکافانه تر بدان بپردازم. نقبی به تاریخ می زنم. آنچه در پی می آید نه همانست که در دل بدان موافقت دارم،بل همان است که در چشم بدان همراهم. خاصه آنچه در دل به آرزویی ماننده است تا به حقیقتی بینا بدل گردد دشوار راهی پر کلوخ را بهمراه دارد. بسیار پیش می آید که در دل رویایی می پرورانیم که چندان امید نداریم که بدان جامه حقیقت پوشانده شود. نیکان از آن به آرزوی محال یاد کردند. به نزد بسیاری از جنگاوران فلسطینی حکایت از آنگونه است. تقلا و جد و جهدی که در باطن امیدی بر ظفرمندیش نیست و هر چه بیشتر بدین رویا چنگ میازند از حقیقت که همان است که به چشم دیدنی دورتر و دورتر می گردند. خاصه از همین قسم است رویای دموکراسی در بلاد خودمان،که مجالش اینجا نیست.
به تاریخ برگردیم تا بتوانیم با اشارت های آن چه بسا مرهمی بر زخم ها بنهیم و کور سوی امیدی در دل های ناامید. راه دور نمی روم . به خودمان.به تاریخ خودمان نگاهی بیندازیم. چگونه است که تاریخ شیعه پر است از تقیه در برابر به اصطلاح خصم،اما حالا که نوبت به این بیچارگان رسیده چپ و راست حکم جهاد صادر می کنند. مگر نمی گویند بسیار کسان نزد امامان آمده اند و تقاضای جنگ و قیام کرده اند و همواره رد شده از سوی ایشان. حق دارند. همین عاشورا فکر کنم برای اثبات نعره زنندگان توخالی بس باشد. آیا مگر نه اینست که هر حالا مال و جان و همه چیز مسلمانی به مخاطره افتاد برای بقاء خود سکوت و تقیه جایز است. کی و کی باید این حکم را صادر کند. هر وقت دوستان دلشان خواست. هر وقت پای خودشان جای دیگری گیر بود. چرا کسی نمی گوید ای قوم درمانده.امید یاری از کسی نداشته باشید. برای بقا خودتان هم که شده دست از مخاصمه بردارید. که شما هماورد رقیب نبوده و نیستید. چگونه هنگامی که سرزمین ایران زیر سم ستوران اقوام مهاجم است همه با افتخار دم از سکوت و تقیه به خاطر باقی ماندن هویت و فرهنگ می زنند.حال که رسید به همسایه همه هولش می دهند برود وسط معرکه گاوبازی. حالا هریک به نیتی. بابا طرف گاو باز نیست. بیخود شیرش نکنید. گاهی سکوت تسلیم گر چه در ظاهر بسیار خفت بار است.اما بقای آینده نسلی را به همراه دارد. ارتش آزادیخواه ایرلند چه شد.سرانجام سلاح برزمین نهادند(فیلم بوکسور بسیار در این زمینه دیدنیست). بله بودند مردمانی که دلیری کردند و توان آن داشتند که حق خود بازستانند یا طرف مقابل کوتاه آمد. اما در این مورد داستان دیگریست. داستان رویای بر باد رفته است که برای گروهی همه موجودیتشان در آن خلاصه شده و لاغیر. کاش می شد از اینان پرسید آیا موشک اسباب بازی که پرتاپ می کنی حاصلی،عایدی دارد.داشته. جز بیدار کردن اژدهای خفته. همین چهار کلاشینکف را هم بیندازید دور و بعد فریاد برآورید. بیایید بیایید شکم های ما رابدرید. ما سنگ هم نداریم. هیچ چیز نداریم. تنها قدری خسته ایم. محتاج طبیبی هستیم تا زخممان را مرحم نهد. آموزگاری که راه را از دامچاله نشان دهد. خیشی که زمین را بارور کند. خشتی که سرپناهی سازد. دستی که به یاریم برخیزد. تا آن هنگام که پدری رودرروی فرزندش می ایستد و از او می پرسد چه کردی پدر بگوید: رویاهای بزرگ را نتوانستم،نشد،برآورده کنم. تنها توانستم مامنی برایت فراهم آورم باقی را تو دانی و تاریخ.من به جایت تصمیم نمیگیرم. همین و بس.
«که بودن به از نبود شدن است»
اینروزها فضای وبلاگستان که نه جهان رسانه ای معطوف به غزه است. اینروزها نیز بگذرد با هیاهوی تو خالی چند و خاکستری بر جای. خاکستری از از رنج های مردمانی که دیر زمانیست که رنگ آرامش به خود ندیده اند. پر بیراه نیست اگر بکویم با همین وضعیت به دنیا آمده اند و بزرگ شده اند و می میرند. درباره مردم ساکن در نوار کوچکی به نام غزه سخن می گویم. چه بسیار آسان است دور از مهلکه، در حلی که پاهایمان را روی هم انداخته ایم و غضب مذهبی مان دزش بالا رفته از مقاومت سخن بگویم. به به و چه چه بگویم و بر زنان و کودکان بی دفاعی که در میانه این معرکه تنها بازیگرانی بی اراده اند که به جبر جغرافیا در آنجا گرفتار آمده اند را تحسین کنیم. می توانیم از تاریخ شروع کنیم. بگویم که سرزمین هایشان را به تاراج بردند. از صبرا و شتیلا بگویم. چه کسی هست که گواهی بدهد در طول تاریخ وجب از وجب خاکی تغییر نیافته. چه قوم ها که در گذر تاریخ نیست و نابود نشده. چه خونها که بر سر جابجایی مرزها ریخته نشده. تاریخ جهاد مقدس تاریخ جابجایی مرزهاست. فلسطین امروز گذرگاه و محل تلاقی ادیان بزرگ است. چه تعداد انسان در جهاد مقدس مسیحیان و مسلمانان در همین سرزمین خونشان ریخته شد. چه تعداد.چند قرن. به توجیه واقعه ننشسته ام بل به توصیف آن نشسته ام. 50سال پیش که هنوز اسرائیل به این مایه توانمند نبود و دول عربی تا بدین پایه بی خاصیت. در اوج شور عربی جمال عبدالناصر چه شد. تنها 6 روز کفایت کرد تا اگر فرجام کار آن صلح حقیرانه نبود چه بسا اسرائیل به همسایگی ما درآمده بود. پس به خاطر هر چیزی که مقدس می پنداریدش بیاید بپذیریم از این 4موشک دست ساز و 4کلاشینکوف چیزی عاید کسی نمی شود. مگر آنکه نابودی یک سرزمین و ویران شدن خانه و کاشانه و همه چیز یک ملت را افتخار بدانیم و کوس پیروزی سر دهیم از آنگونه که حزب الله سر داد که من از تحلیل آن عاجزم و سخن نمی توانم گفت مگر آنکه با این نظریه در هر حالی ما پیروزیم. بوی همین نظریه از همین حالا در رسانه ملی با روزشمارش به مشام می خورد. بنابراین بهتر است فعلا بیخیال نبرد حربی شویم. در حال حاضر غزه تبدیل به گودی شده که بیشمار کسان برگرد آن به نیات های مختلف گرد آمده اند. از یکسو دولت ها و از سوی دیگر خبرگزاریها و رسانه ها. به هر حال اطلاق گوشت قربانی به مردم آنجا دور از واقعیت نیست. یکی غزه را به کربلا پیوند می زند. در این کمتر شبهه ایی هست که توافقی خاموش درباره روی آرامش ندیدن این منطقه میان دولت های درگیر در این منطقه وجود دارد. رهبران اسرائیل،رهبران فلسطین،رهبران سوریه،ایران. منطقه ایی که تلاقی سه دین بزرگ است به جای آنکه نماد مدارا و تساهل باشد.نماد کینه و عداوت است. گفتم که دستاویز شدن به حرب حداقل در این 50-60ساله حاصلی جز نگون بختی برای مردم فلسطین به بار نیاورده. این یعنی باید موجودیت اسراییل را پذیرفت. به جستجوی راهی دیگر بود. آیا اگر ایران با آمریکا میز مذاکره بنشیند حقوقش بیشتر استیفا می شود یا حال که بازی موش و گربه در جریان است. آیا مذاکره میان دول عربی هماهنگ با هم و البته هماهنگ با آمریکا رهبر دنیا موثرتر است یا حال که به ارسال غذا و دارویی اکتفا نموده اند. آیا تلاش برای اجماعی جهت به آرامش رساندن این منطقه موثرتر است یا خطابه های آتشین کم فایده. می گویند ما پشتیبان شما تا آخرین لحظه. کدام پشتیبان. چگونه فرزندان غزه بزرگ می شوند. با چه رویایی. خانه محقرمان را به رویای داشتن کاشانه ای بزرگتر به ویرانه ایی بدل نسازیم. یک حاکمیت نیمبند بسیار کاراتر از وضعیت موجود است. آنکه فریاد هواداری سر می دهد. آتش را بنشاند. بذری بپاشد. خشتی بنهد. تا رویای کوچکی شکل گیرد. اگر در کردارمان صداقتی هست آن سطل های آب که خواستم اسراییل را با آن بشوییم را روانه زمین مردهای کنیم تا امید زنده ای شکل پذیرد.
وقتی عرصه تنگ می شود
روضه ها در ابتدای پیدایش(یعنی از زمان پیدالش ما) مجالسی ساده بودند و محقر. به سختی در هر محله یک نفر را می یافتی که مجلسی را برپا داشته. معممی فرتوت بر صندلی می نشست و روایت های از واقعه را نقل می نمود و اشکی چند ریخته می شد و در نهایت چای و خرمایی.دست آخر صاحب روضه 10تومان در مشت معمم می گذارد و وی نیز دوان دوان از آن روضه قصد منزل دیگر می کرد. مثل حالا نبود که یک خانه در میان همه روضه دارند و روضه خوان و روضه شنونده جملگی با هم از این خانه به درآمده به خانه دیگر می روند.جملگی مستمع و صاحب سخن.
از آن سال تا به امروز قریب به بیست سال گذشته. پس از موفقیت های فمنیستی نسوان در عرصه های چند و سنگین شدن وزنه کنکوریان و پذیرفته شدگان به سود نسوان. در عرصه روضه نیز نسوان توفیق های چند کسب نموده اند. از آن جمله استقلال و خود بسنده شدن در امور روضه است. دیگر بازار معممان فرتوت پیشن و چاق و چله امروزی از این منظر بی رونق شده، که این خود فتنه ایی برای اسلام است. زنان روضه خوان عرصه را بر معممین تنگ نموده اند. وامصیبتا آنجاست که مداحان گردن کلفت نیز در بخش مردان به مراتب توفیق بیشتری داشته اند و مجالسشان پر رونق تر است. پس بی راه نیست اگر جمعی از این دوستان از سر بیکاری دستی در آش اقتصاد دارند.برخی فیلسوف شده اند. برخی جامعه شناس و برخی دیگر روان شناس. برخی گامی فراتر نهاده و رییس جمهور شده اند یا داعیه اش را دارند.
شما جای این دوستان باشید چه می کنید. حتی پیش نمازها هم حالا دیگر همه معمم نیستند. بندگان خدا اگر دستی در صادرات و واردات دارند. اگر کارخانه دارند و به کمتر از پژو قانع نیستند، تقصیر از ایشان نیست. نزدیکی حکایت می کرد که در عهد قدیم. حالا خیلی قدیم هم نه.50سال پیش.زمانی که آن نزدیک دامدار بود و کوچ نشین این معممان فرتوت به عموم سوار بر الاغی از منزلی به منزل دیگر می گشتند و ایلیاتیان نیز به ترحم درهمی چند و غذای می دادند و بدینسان روزگار می گذراندند. همان نزدیک می گفت پس از آنکه درهای مدرنیتی بر ما گشوده شد و شهر نشین شدیم، همان مععم عزیز در لباس فاخر حکمیت و داوری با ملزمانی چند در نزدیکیشان سکنی گزیده بود.
از آن زمان سی سالی گذشت و من روزی همان فرد را دیدم که همراه دلبرکانی چند (نمیدانم عروسانش بودند یا دختران) از پرادویی پیاده شدند و قدم در برج و باروی نیم ساخته ایی نهادند که در حال احداث بود. اینهم از معضلات بیکاری و آسیب های از دست رفتن مشاغل سنتی و تنگ شدن عرصه بر ایشان است دیگر. الحمدالله و النعمه یا منه نمیدانم کدام درست است که این روزها لاقل اگر رنج گرانی داریم ، رنج مریض داری داریم، رنج بیکاری داریم، رنج تورم داریم، رنج غزه داریم، رنج حقوق بشر داریم دست کم رنج بیکاری این قشر عزیز را نداریم که من یکی طاقت دیدن این عزیزان را بیکار و علاف، مثل این جوانان موسیخ سیخی دم هیات ها ندارم، پس الحمدالله منعه یا نعمه
در کوتاهمدت کشته شدن عدهای از انسانها و معلول شدن آنهاست. خرابیها بر جای میماند و هزینهای که باید برای برگراندن اوضاع به پیش از جنگ پرداخته شود.
اما من به فکر بدترین چیزها در درازمدت هستم و در نهایت بدترین بدترینها، و آنچه خواهم نوشت ربطی به این ندارد که چه کسی پیروز میشود این نتایج در هر حال برقرارند:
1- این جنگ حس نفرت و کینه میان یهودیان و مسلمانان و در نتیجه تندروی را تقویت خواهد کرد.
2- راه حلهای صلحآمیز روز به روز ضعیفتر قلمداد شده و سبب میشود تا بهانه به دست کسانی بیفتد که اساسا به دنبال صلح نیستند و ایدهها را برتر از انسانها مینشانند.
3- اخلاق بزرگترین مغلوب این جنگ خواهد بود نوع استفاده تبلیغاتی که بخاطر این جنگ علیه آزادی و دموکراسی و حقوق بشر میشود سبب میشود تا ارزش اینها نزد مردمی که هیچوقت به دقت به این امور نیندیشیدهاند تضعیف شود اینها دستاوردهای بزرگ بشر در طول تاریخاند اما در طی این جنگ و امثال آن به شکل ناجوانمردانهای مورد حمله قرار میگیرند مانند اینکه اگر کسی ادعای خدامحوری بکند و درست عمل نکند خود خدا زیر سؤال برود. ارزش اینها بخاطر سوءاستفاده برخی زیر سؤال نخواهد رفت اما با در نظر گرفتن سطح فکر مردم میتوان تاثیر این تبلیغات را در ذهن و روان آنها حدس زد.
و در نهایت بدترین بدترینها: بدترین چیز برای اسرائیل، یک زندگی همراه با آرامش و برآورده شدن نیازهای اولیه زندگی برای فلسطینیان است. سیاستی که اسرائیل در طول 60 سال گذشته دنبال کرده این بوده است که با سخت کردن شرایط زندگی بر ای فلسطینیان آنها را وادار به مهاجرت کند که تا حدودی هم موفق بوده است بنابراین صلح بزرگترین ضربه به خود اسرائیل است و کسانی که فکر میکنند حفظ فضای متشنج در نهایت به نفع فلسطین است سخت در اشتباهند خود اسرائیل طالب چنین چیزی نیست و اساسا نحوه عملش مانند نگه داشتن استخوان در زخم است ایدئال اسرائیل این است که وضعیت زندگی برای فلسطینیان سخت شود والا حملات جسته و گریخته ماهیت کشور اسرائیل را تهدید نمیکند و آن چیزی که معمولا در میان مخالفان اسرائیل نام فتح و پیروزی را به خود میگیرد چیزی نیست به جز حفظ مواضع خود با هزینههای بسیار انسانی و مالی و نه نفوذ به داخل خاک اسرائیل.
اگر به نحوه برخورد با فلسطینیها در زمان صلح هم نگاه کنید میبینید که هدف حذف آرامش از زندگی فلسطینیان، همیشه برقرار است هر چند با خشونت جدی همراه نشود بنابراین بزرگترین مقاومت، بهبود شرایط زندگی و امنیت و آرامش برای آنان است اما آن چیزی که میبینیم شعار محو اسرائیل و حفظ دائمی التهاب و تشنج برای رسیدن به این هدف است هدفی که هیچ کس تصوری روشن و عملی از آن ندارد و در نهایت به نتیجهای میانجامد که مطلوب خود اسرائیل است.
1. دستهروی، سینهزنی و زنجیرزنی هیچ سابقهای در نحوه عزاداری امامان ندارد نگاهی به نحوه عزاداریای که به صورت حدیث در اختیار ماست نشاندهنده نهایت سادگی آن است البته شاید بگویند که آنها مجال بروز نداشتند اما این پاسخ مناسبی نخواهد بود چون کسانی که دست به این اعمال میزنند باید دلیلی ایجابی برای عمل خود بیاورند و نه اینکه برای هر عملی که انجام میدهند این توجیه را بیاورند که چون ائمه تقیه میکردند آن را انجام نمیدادند خود اینکه ائمه در موردی تقیه کردهاند بینیاز از دلیل نیست ضمنا چون واقعه عاشورا به دست بنیامیه اتفاق افتاد نقل آن دربرخی از دوران بنیعباس چه مشکلی میتوانست داشته باشد؟ (البته عزاداری در برخی دوران مانند دوره متوکل ممنوع بود) بعد از امام باقر نیز تا چندین سال به خواست ایشان بعد از مراسم حج برای ایشان علنا عزاداری برگزار کردند آنهم در آن شلوغی حج چه برسد به حالت عادی.
2. قمهزنی: منع آسیب رساندن به بدن و مخصوصا در زمان عزاداری مسالهای واضح است و بر آن در روایات تاکید شده است و قطعا اگر چنین چیزی روا میبود خود ائمه عزادارتر از این چند نفر افراطی بودند. اما جالب این است که عدهای از علما با توجیه اینکه این کار در حالت بیخودی و … است آن را روا دانستهاند!
3. تعزیه و شبیهخوانی: مخالفت طولانی و مفصل علما با تعزیه و حرام دانستن آن ظاهرا دیگر بطور قطعی شکست خورده، تا حدی که دیگر بطور رسمی از صدا و سیما تبلیغ میشود و سریال برای آن میسازند
4. آلات و ادوات موسیقی (طبل و سنج و …) احتمالا خبر دارید که پیش از این همه اینها حرام بودند و این خود جلوهای از شکست روحانیت در برابر مردم برای آن است که آنها را از استفاده از این آلات باز دارند اخیرا که دیگر پای سازهای متنوعی به مراسمهای عزا باز شده است ساکسیفون و ترومنپت هم مخصوصا رونقی در مراسمهای باکلاس دارند.
5. عَلَم که معمولا با تعدادی مجسمه حیوان بر سر آن دیده میشود اخیرا درازتر از قبل شده و بر تعداد حیوانات آنها نیز افزوده شده است من از مخالفت علما با عَلَم خبرهایی دارم اما کو گوش شنوا.
6. آواز و تحریر: اگر حس و حالش را دارید به برخورد علمای قدیم به مقوله آواز و تحریر نگاهی بیندازید و ببینید که اگر از قبر بر میخواستند و نحوه آوازخوانی عزیزان مداح را میدیدند چه حالی به آنها دست میداد جدای از اینکه الآن مداحیها به شکل جاز درآمده و از هممیهنان لوسآنجلسی هم برای آهنگ کمک میگیرند.
7. استفاده از تصویر: حرمت نقاشی از انسان از قدیم در فقه مطرح بوده است و در نهایت تساهل، لااقل این حرمت درباره صورت ائمه و معصومین مورد اتفاق بوده است اکنون میتوانید تصاویر بسیار بزرگی را از ائمه و ... بر سر خیابانها ببینید این تصاویر در سالیان اخیر با ترکیبی از قیافههای زیبای جوانان رعنای غربی و مقداری ریش آفریده میشوند خلاصه اینکه این به سلیقه نقاشان برمیگردد و ظاهرا شکست دیگری را برای روحانیون در مبارزه با یک اراده جمعی دیگر شاهد هستیم.
8. استفاده از مجسمه: به مجسمههای روی علمها در دوران سابق که معمولا پرندگانی از جمله کبوتر بودند شتر و شیر و اسب و ... نیز افزوده شده است تا آن پرندگان احساس تنهایی نکنند. درباره حرمت مجسمه و مجسمهسازی هم نیازی به توضیح نميبینم.
9. قربانی برای غیر خدا: حرف بسیار ضعیفی است که ما قربانیهایی را که مردم به نیت های مختلف می کنند به خدا نسبت دهیم مساله قربانی برای کسی یا چیزی به نیت واسطهگری برای خدا را هم قابل دفاع نمیدانم قربانی فقط برای خداست و آن هم شرایط خاص خودش را دارد.
10. غذا دادن: من نمیدانم که این غذا دادن از کجا نشأت گرفته و وجه آن چیست و اساسا چه ربطی به عزاداری دارد و این سنت عجیب که در حجم زیاد و زمان طولانی و بریز و بپاش مفصلی در این مراسمها میشود چه سابقهای در دوران ائمه دارد.
11. طولانی کردن زمان عزاداری: عزاداری تاسوعا و عاشورا حالا به عزاداری دوماهه و بلکه بیشتر بدل شده است مردمی که حتی نمی توانند یک روز عادی را بخاطر حوادث عاشورا متاثر و غمگین باشند قاعدتا فقط ظاهر مراسمها را طولانیتر میکنند تا صورت جمعی آن را بدون توجه به عمق آن حفظ کنند. بحث اربعین که استاد مطهری آن را جعلی میدانست خود جداست اما خودِ کِش دادن زمان عزاداری خالی از آثار زیانبار نیست علاوه بر این باید درباره میزان جواز دخالت مردم در اضافه کردن بر آنچه در دین بوده نیز بحث کرد آیا صرف اینکه عزاداری عاشورا و تاسوعا پسندیده است راه را برای جواز کش دادن آن به مدت دو ماه باز میکند؟
پیوست 1:
به جز موراد 11-9 که بحثی مستقل دارد و در واقع معمولا با مقاومتهای جدی روبرو میشود موارد 8-1 جای بحث ندارد البته علمای جدید درباره اینها کوتاه آمدهاند و این به سه دلیل میتواند باشد
1- یکی اینکه آنها را کار مباحی بدانند و بنابراین اضافه شدن آنها را به مراسم عاشورا را مباح بپندارند مانند پختن غذا
2- اینکه آن را در شرایط عادی مجاز ندانند اما چون برای عزای امام است استثنا قائل شوند مانند قمهزنی و زنجیرزنی منجر به جرح
3- مواردی که اساسا با آنها موافق نبودهاند و آنها را حرام میدانستهاند اما در طی زمان با مردم درباره آنها کنار آمدهاند تا اندازهای که شاید دیگر در آن حتی مانند گذشته قبحی هم نبینند مانند استفاده از آلات موسیقی و مجسمه و تصویر
پیوست 2:
توجه کنید که مطالبی که گفتم به نظر علما در زمانهای قل برمیگردد و الا در زمانه ما تساهل کمی زیاد شده مثلا حکم تعزیه دیگر آن چیزی نیست که نوشتم و مثلا میگویند اگر وهن دین و ائمه نباشد اشکالی ندارد. بنابراین کسی نگوید فتوای فلان مرجع این نیست و ... چون اصلا من با فتاوی فعلی که گاه رنگ خواستههای مردم را میگیرند کاری ندارم
در درونمان شخصيتهاي متعددي هستند كه ما آنها را به مرور زمان خفه كرده ايم. و نوشتن كمك مي كند تا آنها را بازيابيم. اري دلوکا
عمل نوشتن شاید سخت ترین کار باشد. گر چه در ظاهر بسیار سهل بنظر می رسد. بارها این جمله را شنیده یا گفته ایم"حالا مگه چی نوشته"... اما به راستی نوشتن بسیار دشوار است. شاید و حتمن هستند کسانیکه مقالات علمی خوبی می توانند بنویسند. مقدمه بی نقص بعد بدنه اصلی مقاله با ارجاع مناسب. بین پاراگراف ها ارتباط منطقی و در نهایت پایان بندی.اما شاید نتوانند چند خط از زندگیشان را بگویند. در حقیقت راوی خوبی نیستند. نمی توانند رویدادهای روزمره را بازنویسی کنند.اما می توانند از نوشته های دیگران به نوشته جدیدی برسند. اینجور نوشته ها نوشتن از هیچ است. نه نظریه ایی نه پیشینه تحقیقی. هیچ چیزی نیست. تازه می تواند به شدت شخصی هم باشد. می تواند توی توالت اتفاق بیفتد یا در خیابان یا در ذهنتان. اگر در طول زندگیمان دفترچه خاطراتی داشته ایم که خوب.حالا مهم نیست که چیزی در آن ننوشته ایم. مهم اینست که احساس کرده ایم در زندگی روزمره ما چیزهایی هستند که ارزش ثبت کردن دارند. حتی اگر به نظر دیگران بی اهمیت یا حتی ابلهانه باشند. وبلاگ در اصیل ترین شکل خودش ثبت همین دغدغه هاست. دغدغه های به طاهر کم اهمیت. چیزهایی که مال زندگی من هستند.بگذریم که در حال حاضر انواع و اقسام وبلاگ داریم.تا جایی که سایت های خبری هم اهمیت آن را احساس کرده اند. اما هنوز وبلاگ هایی که دغدغه های واقعی ما در جهانی که در آن زیست می کنیم را نمایش می دهند خواندنی ترند. اگر حتی توصیفی از قورمه سبزی است که دیشب خورده شده.از اصل مطلب دور شدم. احتمالن که نه یقینن ایده این مطلب پست قبلی شیخ باشد. بنابراین اصرار شیخ و من بر مجید و افشین بیهوده است. این موضوع به نوع نگاه آدم ها به زندگی هم برمی گردد. اصلن قرار نیست شاید که همه روای باشند چند نفری هم برای گوش دادن به روایت نیاز هست.شنوندگان فعالی که اهل جدلند و صندوق های کامنت را پر می کنند.خدا کند که صندوق هیچ کس خالی نباشد.هی سر می زنی ببینی کسی چیزی در صندوق انداخته یا نه. حالا جوابیه اش یک کلمه است یا حوصله کرده و چند خطی مرقوم نموده. سینما بدون تماشاگر وجود ندارد لابد وبلاگ بدون کامنت گذار وجود ندارد...البته یه چندتایی هنوز هست
نگران از دست دادن اخبار نباشید.ما همه را یکجا آورده ایم.
قالیباف میاید. نیکبخت ماشینش را می فروشد.احمدی نژاد کریسمس را به ملکه تبریک گفت.کانون حقوق بشر تعطیل شد.خاتمی می آید.عسگراولادی می غرد. لاریجانی شب یلدا را به مصباح تبریک گفت. سوریه با اسراییل رفیق شد.آیا یوزارسیف می تواند از مهلکه بگریزد.چارچنگولی فاتح گیشه سینماها.ابتذال در سینما از نوع فرهنگی. الهام در دانشگاه امام صادق. ..........................
ترمز را کشیدم . خوب که چی . گیرم هر روز پی جوی اخبار مملکت بودم.گیرم هم که نبودم.که چی. گیرم چند خبر تلخ هم که شنیدیم.گیرم که گلو هم دریدیم. که چه بشود. مگر چه شد. من این دغدغه های عزیز را وا گذاشتم به همانها که برایش سر و دست می شکنند.نخواستم.
من فقط می خواهم گاهی فیلم دلخواهم را ببینم و گاهی نبینم.گاهی به موسیقی گوش دهم گاهی نه.گاهی پشت چراغ بایستم گاهی نه. گاهی قصه های قدیمی را از مادرم بشنوم گاهی نه. گاهی تنها در خیابان قدم برنم. در اتوبوس های لبریز از آدم ها گاهی به مردم زل بزنم.گاهی کتابی بخوانم.گاهی شعر نیم بندی بگویم بی وزن و قافیه.گاهی داستانی بی آغاز و انجام.گاهی به آسمان نگاه کنم گاهی نه.از پیرزن آدامس فروش ولیعصر آدامسی بخرم. طرحی بکشم. نانی بخرم. گاهی غذای خوشمزه ایی بپزم. به اخبار ورزشی گوش کنم. و بپذیرم که زندگی سراسر راز نیست.که انسان خود رازی بود.از دیگران شکوه نمی کنم که چه نکردند از خود می پرسم که چه کردم................
اینو وقتی به سقف زل زده بودم با خودم زمزمه می کردم.
بالاخره همه چیز یه روز تموم میشه
اینو وقتی به ساعت زل زده بودم با خودم زمزمه می کردم.
بالاخره یه روز همه چی تموم میشه
اینو وقتی یه روز تمام نخوابیده بودم با خودم زمزمه می کردم.
بالاخره همه چیز یه روز تموم میشه
اینو وقتی که هیچ پولی تو جیبم نبود با خودم زمزمه می کردم
بالاخره یه روز همه چی تموم میشه
اینو وقتی پنج بار توی کنکور شرکت کردم و فهمیدم نمیشه قبول شد با خودم زمزمه می کردم
بالاخره همه چیز یه روز تموم میشه
اینو وقتی فهمیدم که با تمام وجود می خوندم و همه گوشاشون گرفته بودن
بالاخره یه روز همه چی تموم میشه
اینو وقتی فهمیدم که طرف مرتب به ساعتش نگاه می کرد و زورکی لبخند می زد
بالاخره یه روز همه چی تموم میشه
اینو وقتی فهمیدم که سه ساعت از قرارمون گذشته بود
بالاخره همه چیز یه روز تموم میشه
اینو وقتی یه ماشین داشت می اومد طرفم می خواستم زمزمه کنم
بالاخره یه روز همه چی تموم میشه
اینو وقتی لای چرخ یه ماشین کله ام له شده بود با خودم زمزمه نمیکردم
چون نمی تونستم زمزمه کنم
چون همه چی تموم شده بود...
با احترام تقديم به شل سيلور استاين
از کنار کاناپه ایی که مرد روی نشسته بود گذشت و به اتاق خواب رفت. مرد لم داده بود به کاناپه و دستش زیر سرش بود. پاهاش رو روی عسلی جلوش انداخته بود روی هم و به نقطه ایی نامعلوم در روبرو خیره شده بود. از دستگاه پخش موسیقی سمفونی شماره 40 باخ پخش می شد. اتاق در حالتی نیمه تاریک با دو آباژور قدیمی روشن شده بود.
زن وارد اتاق خواب که شد یک لحظه جلوی آیینه میز توالت مکثی کرد.حدود 30سال داشت.گرچه کمی جا افتاده تر به نظر می رسید. زردی آرایش موی که یکی دو هفته ایی از آن می گذشت ته موهای کوتاهش پیدا بود. شلوار جین آبی و پیراهن مردانه سبز رنگ چهار خانه پوشیده بود. به حالت نامتعادلی خودش را بروی تخت انداخت. کمی بعد پاهایش را هم جمع کرد. کتاب نیمه خوانده شده ایی که به رو بروی میز توالت بود را برداشت و جلوی صورتش شروع به خوندن کرد. این یکی خیلی کش اومده بود. یه ماهی می شد اونو دستش گرفته بود. مجموعه داستان کوتاهی به نام الف از خورخه لویس بورخس بود.چند لحظه بعد کتاب را روی صورتش گذاشت. کتاب به آرامی روی صورتش بالا و پایین می آمد. هق هق هایی بی صدا.
چهار سال پیش ازدواج کرده بودند. زن در مراسم ازدواجشان اگر بشود نام آن را مراسم گذاشت.چون هیچ کس حضور نداشت به غیر از پدرش مهریه اش را 1000جلد رمان گذاشته بود. مرد هم تعهد داده بود اگر زن هزار داستان را بخواند به او حق جدایی می دهد. تا آنروز یعنی روز ازدواجشان زن 273 رمان و داستان کوتاه و داستان یک خطی و...خوانده بود.
در ماه عسلشان نزدیک بود بمیرند. با موتورسیکلت تا یزد رفته بودند. از آنجا هم زده بودند به کویر.آنقدر رفته بودند که راه برگشت را گم کنند. شانس آورده بودند که به یک گروه آماتوری نجوم برخورده بودند.
مرد رفت کنار پنجره.بیرون زیر نور چراغ برق خیابان حشره ها از سر و کول هم بالا می رفتند. مرد همیشه به زن به شوخی می گفت عاشق چشم و ابروت شدم. مونگولم اگه بودی مهم نبود.
توی دانشکده با هم آشنا شده بودند. البته از یک دانشکده نبودند. همینطوری اتفاقی همدیگه رو دیده بودن. مرد دوباره رفت نشست روی کاناپه. بعد پاهایش را از روی زمین بلند کرد و به حالت درازکش روی کاناپه ولو شد. مرد به سقف زل زده بود.زن به سقف زل زده بود. حشره ها دور نور لامپ تیرک چراغ برق از سرو کول هم بالا می رفتند.
هیچ چیزی درباره اون شنیده؟
قبلنا هر یکی دو روز سر میزد
نمی اومد خونه ولی در میزد
یعنی که هیچ پستی نمیفرستاد
اما نظرهای قشنگی میداد
مجید اگه پست منو میخونی
وظیفه شرعیهتو میدونی
جواب بده چرا نمیبینمت
زود بگو علت حضور کمت
اون خط مجانیو از دس دادی؟
یا پول تلفن اومد زیادی؟
بیخیال ما شدی مثل رضا
کریم و افشین و من و مرتضی؟
فک کنم اقتصاد ما یه چییزیه مث تعارفات ما. بفرما...اقا بفرما...نه خواهش میکنم شما بفرماید...اختیار دارید ائل شما بفرماید...و این تعارفات میتونه تا صب ادامه داشته باشه.حتی اگه فقط برای گذشتن از در یه در باشه.(اين بحث تعارفات خودش میتونه یه پست باشه)خوب حالا دخلش به اقتصاد چیه. اقتصاد ما هم تعارفیه... البته توی پیشرفت.یعنی اینکه ترکیه و امارات و قطر و یواش یواش افغانستانو و برونئی هم دارن میزنن جلو.از ما. دیگه کسی نمونده دور و ورمون بزنه جلو. ما هم راه می افتیم. اما این سیاست لامصب مث رانندگی مونه. این میزنه جلو اون یکی.یکی یه طرفه رو خلاف میره.یکی از چراغ قرمز رد میشه. یه جا چراغ قرمز کوتاه نمیاد ئ سبز نمیشه.خلاصه کلاف سردرگومه. هر موقعه ملت از این ترافیکه جون بدر بردن سیاست مون هم یه چیزی میشه.
بعضی وقتها فکر میکنم که بیخیال این مساله بشوم و چیزی نگویم و گاه وقتی تصور میکنم که ممکن است سخن دقیق آنان با خطایی نگارشی یا کلامی ضعیف تلقی شود این به من انگیزه میدهد که تذکر بدهم ولی ایراد در چند کلمه است؟ خدا میداند. تنها راه حل شاید این باشد که کتابی نوشته شود و این خطاها در آنها گوشزد شود اما آیا کسی از دوستان حال خواندن آن را خواهد داشت؟
بگذارید چند نمونه از گفتارها و نوشتههای شما بیاورم که مربوط به غلط تایپی هم نیست چون تکرار میشوند.
بهران به جای بحران
خلط به کسر خ بجای خلط با فتح خ
خبط به کسر خ بجای خبط با فتح خ
و موارد دیگر ...
به نظر شما راه حل چیست؟
اگر جای برای نوشتن نیست دست کم خطابه ایی برای اهالی خانه،محل کار،همکلاسی ها،همخانه ایها ایراد کند.
از این نظر افلاطون و ارسطو و مابقی فلاسفه به ما مباهات می کنند. از فوتبال تا فلسفه تا هوش مصنوعی.
لااقل بلدید که یک بنده خدایی را که آدرسش را بلد نیست با نگاهی حکیمانه که انگار نقشه راهنمای متحرکیت به ناکجا آبادی هدایت کنید.
آخی یک نفس اینها را نوشتم.یک دفعه بود.خوب است که جای برای تخلیه آدم داشته باشد. حالا هر چه که باشد. شده توی خیابان احساس تخلیه به شما دست بدهد و ندانید چه گلی بر سر بگیرید.
لابد همه جای دنیا آسمان همین رنگ است و همه صاحب نظر. بدی ما شاید آنجایی باشد که احساس صاحب نظر بودنمان به زندگی خصوصی دیگریی ها هم کشیده می شود. گاهی تجویز پزشکی و گاهی روانشناسی.
همین احساس در دوستان ژورنالیست هم هست. یک چیزی قلقلکشان می دهد که هم نقدی بر قطبی داشته باشند و هم نقدی بر آثار کوبریک.یک موقعی با خودم فکر میکردم ما چقدر منتقد درجه یک داریم . اما نه خیلی هم درجه یک نیستند.اما گزاره اول به جای خودش باقیست. یعنی کلی منتقد داریم.می توان این را هم اضافه کرد که این مملکت۷۰میلیون پادشاه دارد و هفتاد میلیونهای دیگری که نمی دانم جز یکی که آن هم هفتادمیلیون منتقد است منهای ۱۰۰۰۰۰نفر.شکلی کمیک از آتن عصر افلاطون و ارسطو.سخنوری در حد اعلا.فقط کسی نیست کاری انجام دهد.لابد به مانند دوستان آتنی از ارزش پایین تری نسبت به سخنوری قرار دارند. یکی از ورژن های جدید سخنوری هم مدیریت مملکت با نفت ۵دلاری است که اخیرن حکیمی ایراد فرمود. راستی این سیب های وارداتی قرمز ظاهر جالبی دارند و داخلشان خراب.لابد شرایط فریزشان خوب رعایت نشده و از بس حجمش در گمرک زیاد بوده سی چهل روزی در نوبت بوده اند تا به دست من نگون بخت برسند. این دوست سخنور سخنورهای بسیار دیگر هم دارد که هیچیش یادم نیست. ولی خوب کلن اهل سخنوریست. آهان حس سخنوریش آنقدر گل کرده و مث من احساس تخلیه پیدا کرده که این مملکت ۱میلیون ۶۹۸هزار و ۱۹۸متر ی برایش کم است دوست دارد بر سر همه دنیا خالیش کند. بعضی وقت ها جا کم می آید دیگر.از این دوستمان که بگذریم مسئله کماکان پا برجاست. او هم اهل همین کوچه ها و خیابان هاست.خوب
دلیلش چیست؟یک چیزی که یک پست جداگانه می طلبد و این کار را خواهم کرد.اسمش را می شود گذاشت چشم و هم چشمی.بی مزه است نه.کمی صبر کنید تا بپزمش بعد ببینیم چه می شود.
نام فیلمنامه: 1404
این داستان خیالی در سال 1404 اتفاق می افتد و هر گونه تشابه فضا و شخصیت ها با مسائل و شخصیت های روز اتفاقی می باشد.
فصل اول: تماشای تلویزیون
شب،داخلی،مردی در حال تماشای تلویزیون،نما از پشت سر،لانگ شات،گوشه سمت چپ تصویر زنی در حال شستن ظرف ها؛فاصله دوربین تا سر مرد به نحویست که صفحه تلویزیون دیده نمی شود و تنها شعاعهای آبی رنگ از نور در اطراف سر وی پیداست.
- آقایون خانمها خدمت شما سلام عرض میکنم، با خبرهای بیست سی از یران و سایر نقاط جهان همراه باشید. نخست خبرهای یران.
- رییس جمهور امروز با حضور در جمع مردم ساوجکلاغ ضمن محکوم کردن توطئه های رژیم های زورگوی جهان خطاب به مردم ساوجکلاغ اعلام کرد که ما در برابر همه توطئه ها همچون 57سال اخیر ایستاده ایم و تا بر حقوق مسلم خود پافشاری خواهیم کرد. وی همچنین از یک اتفاق بسیار خوشحال کننده که بزودی رخ خواهد داد خبر داد.در جریان این سفر 346طرح عمرانی در ساوجکلاغ افتتاح یا کلنگ زده شد.
صدای زن از آشپزخانه
- بزن شبکه 14مون جونگه.
مرد کانال را عوض می کند.
- به حول و قوه الهی چرخه سوخت هسته ایی در حال کامل شدن است و در صورت رسیدن سوخت هسته ایی از کشور دوست و برادر مروسیه ظرف 6 ماه آینده نیروگاه هسته ایی بوشهر راه اندازی خواهد شد.
- گفتم بزن سریال مون جونگ
مرد کانال را عوض می کند.
- خدمت شما بینندگان عزیز و ارجمند سلام عرض میکنم. پیروزی انرژی هسته ایی رو تبریک میگم و اما میشینیم به تماشای مسابقه حساس لیورپول و چلسی. همکارانم بعد از این مسابقه بازی منچستر رئال رو پخش خواهند کرد. پس از اون از سری آ یووه – اینتر و در ساعت سه بامداد پخش با تاخیر میلان – رم
زن با عجله از آشپزخانه می آید و کنترل را از مرد می گیرد
- بدش من . مگه نمیگم مون جونگه.
سعی می کند با دستانش که پوشیده با دستکش است کانال را عوض کند که موفق نمی شود و از مرد می خواهد تا کانال دلخواه ش را بیاورد.
مرد رو به زن
- شام چی داریم
- هیچی
- هیچی که نشد شام
- یه چیزی درس کن. مگه من مسوول شامم
- دست از این فمنیست بازیات بردار زن طلاقت میدم
- موقعه ایی که داشتی مخمو میزدی که عند فمنیست بودی چی شد.خرت که از پل گذشت یادت رفت
مرد کانال تلویزیون را عوض می کند
- در خدمت آقای عبادی هستیم با موضوع حذف تعدادی صفر از پول ملی در برنامه 90اقتصادی
- آقای دکتر اصولن صفر چه اهمیتی داره.صفر که صفره
- بله با تشکر از شما که منو مرتب به برنامه هاتون دعوت می کنید.عرض کنم که بله صفر که صفره. مسئله اینه که چندتا صفر
- آقای دکتر برخی منتقدین دلسوز معتقدن 6صفر کافیه. حداقل تا یکی دو سال دیگه
- خوب من نظری خلاف شما دارم
- بله بینندگان عزیز هانطور که می بیند رسانه ملی مال همه ست.ببینید داره انتقاد میکنه. پس چندتا آقای دکتر.
- 9تا
- چرا 9تا
- ببینید الان در هر حال حاضر هر 1میلیون تومان ما برابر است با 1دلار.تجربه 57 ساله نشون داده که باید آینده نگر بود.سال 87.یعنی خیلی قدیم ها سه صفر رو برداشتن از 1000ریال شد یه تومن.حالا باید 6صفر برداریم تا یه میلیون تومن بشه یه تومن. اگر بخوایم در راستای طرح چشم انداز ایران1504که همین دیروز طرح و بررسی و کارشناسی و تصویب و قانون شد حرکت کنیم بهتر است جهت پیش گیری از نوسانات و کوبیدن مشت محکمی بر دهن استکبار پیش دستی کنیم و 9 صفر کم کنیم
مرد کانال را عوض می کند
- تورم در سال جاری به سه درصد رسید
کانال مجدداً عوض موشود
- جهش بزرگ...
کانال مجدداً عوض موشود
- در برنامه سینما امروز مروری داریم بر آثار گیمیایی و فیلم فیصر را پخش می کنیم
- ناهید...ناهید...کجایی بیا . فیلم فیصرو میخواد نشون بده
...ادامه دارد
|
| ||
|
|
یک ماجرای جالبی رو که این روزها نقل محافل سیرجان شده رو
بخونید بد نیست.
از ابتدای سال تحصیلی رئیس آموزش و پرورش سیرجان که در دولت
جدید از یک بخش کوچک به چنین ریاستی رسیده، طی دستوری به مدارس برگزاری نماز جماعت
رو برای تمام مدرسه ها اجباری اعلام می کنه. بخاطر همین موضوع دانش آموزان باید
بعد از پایان ساعت آموزشی باالجبار در مدرسه بمونن و با وضو گرفتن صحیح!!!! در
نماز شرکت کنند(من خود که در این دبیرستانها تدریس می کنم نحوه مقابله خاموش بچه
رو زیاد دیدم مخصوصا در وضو گرفتن). اما یکی از جالبترین و در عین حال قابل تأمل
ترین واکنشها به روزی بر می گرده که امام جمعه سیرجان به اتفاق مسئولین دیگر از
جمله همین جناب رئیس آموزش و پرورش برای برگزاری نماز به معتبرترین و بزگترین
دبیرستان شهر مراجعه می کنند. بعد از آماده شدن بچه ها و شروع نماز یکی از دانش
آموزان صف های آخر صدایی مهیب از اندرون خویش خارج می کنه که همراه می شه باخنده و
هوو کشیدن جمع زیادی از دانش آموزان.........خودتون ادامه مراسم رو حدس بزنین.
خلاصه روزهای بعد مسئولین نگون بخت دبیرستان جهت ارائه توضیحات به اداره احضار شده
و با توبیخ سفت و سخت رئیس مواجه می شن.....و به این جهان متغیر اضافه کنید پست ها
و مسئولیتهایی رو که یه یک باد شکم بند است.
هر چی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن ... هر چی صادق تر باشی بیشتر بهت دروغ میگن... هر چی دلسوزتر باشی بیشتر سرت کلاه میذارن... هر چی قلبتو آسونتر در اختیار بذاری راحت تر لهش میکنن... هر چی آرومتر باشی فکر میکنن آدم ضعیفی هستی... هر چی بیشتر به فکر دیگران باشی، بیشتر حقتو میخورن... هر چی خودتو خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلن.
با همه اینها باز سعی كن اینطوری باشی
بنابراین یک راه (و نه البته راه صد در صد) برای فهم اینکه بین انجام یک فعل و یا ترک آن کدامیک اخلاقیاند میتواند مراجعه به این معیار باشد که از کدام بیشتر خوشمان میآید این البته ملاک خوبی نیست اما تاملبرانگیز است بخاطر اینکه اخلاقی بودن معمولا دشوارتر و نامطبوعتر است مگر برای کسانی که اخلاق را قلبا دوست دارند که ما از آنها نیستیم.
چندین سال است با رواج موبایل، فیلمهایی از زندگی خصوصی افراد به سادگی در بین مردم پخش میشود و معمولا اگر مساله حاد یا فرد مشهور باشد در کل کشور پخش میشود:
فیلم جشنهای دانشجویان دختر و رقصشان
فیلم امیرابراهیمی
فیلم مومنزاده
فیلم جشنهای خصوصی افراد مانند جشن تولد و ...
و...
مدتی است که یک فیلم درباره رابطه جنسی یک آخوند (که در یکی از شهرهایی که یکی از دوستان ما هم اهل آنجاست کارهای هم بوده است در اینترنت پخش شده است) من از صحت و سقم آن خبر ندارم میگویند با یک زن شوهردار بوده است و البته نام آن آخوند هم کامل در سایتها آمده است
سوال من این است: آیا پخش چنین فیلمهایی مجاز است؟
درباره امیرابراهیمی که دوستان بحث اختلاف طبقاتی و بازنمایی فلان و رونمایی بهمان و دگرگونی ساختارها را مطرح میکردند شاید در اینجا هم سخن بر سر آن باشد که چون آخوند است پس مجاز است و اینها حقشان است و ...در اینکه بر فرض صحت خبر فرد مذکور باید به مجازات برسد حرفی نیست در اینکه بسیاری از آدمهایی که بیهوده و سر روابط به جایی رسیدهاند ناپاکند در اینکه در میان کسانی که مدعی دیناند و لباس تبلیغ دین را میپوشند فریبکارانی هم هستند حرفی نیست اما آیا همه اینها دلیل میشود تا برخوردی بیش از آنچه قانون طلب میکند با فردی بکنیم؟ و او را از هستی ساقط بکنیم؟ و آبروی او را بریزیم؟ هر وقت توانستیم با دشمنانمان عادلانه برخورد کنیم میتوانیم ادعای عدالت کنیم وگرنه عدالت با دوستان سخت نیست.
سالیان طولانی است که حریم خصوصی زندگی افراد به رسمیت شناخته نمیشود تجسس فراوان است حمل بر صحت که یک وظیفه دینی و اخلاقی بوده جایش را به تجسس و بررسی زندگی خصوصی و درونیات افراد داده است این را درک کنیم که حق نداریم حتی درباره کسانی که دشمن میداریم با طرح این مسائل انتقام بگیریم
البته اگر دیدیم قانون به وظیفه خود عمل نمیکند و آن افراد با استفاده از نفوذ خود، تاوان عمل خود را پس نمیدهند هزینه عمل آنها باید با استفاده از امکاناتی که تحت کنترل آنها نیست بر آنها تحمیل شود من در این فینفسه ایرادی نمیبینم اما همیشه باید جانب اعتدال را رعایت کرد مثلا آنچه درباره یکی از مداحان اتفاق افتاد به نظر من حق او بود بلکه هنوز حق او در حد کافی کف دستش گذاشته نشده است و از این نشان قویتر چه چیزی میتواند باشد که او هنوز با کمال پررویی به مداحی ادامه میدهد گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است
فراموش نکنیم که رفتارمان باید به گونهای باشد که دوست داشته باشیم که تعمیم بیابد.
رهبر انقلاب اسلامي با اظهار ناخرسندي شديد از فضاي تبليغاتي و مطبوعاتي کشور افزودند: اين فضاي بيبند و باري در حرف زدن و اظهارنظر عليه دولت، مسائلي نيست که خداوند به آساني از آنها بگذرد. حضرت آيتالله خامنهاي تأکيد کردند: تفضلات و رحمت الهي تا زماني است که ما مراقب گفتار، رفتار، و عملکرد خود باشيم زيرا خداوند با ما خويشاوندي ندارد. ايشان در پايان خاطرنشان کردند: برخي کارها و ظلمها، فتنهاي به پا ميکند که دامن همه، اعم از ظالم و غيرظالم را ميگيرد؛ بنابراين همه بايد مراقب اظهارنظرها، تبليغات، و اقدامات خود باشند.ایسنا
تلاش هایم در رابطه با یافتن متن سخنرانی .... در سال 78 که در روز بعد 14 نشریه ودر طی سال های بعد به 100نشریه رسید را نیافتم.
ساسان آقایی درباره توهم شهروند بودن ما خوب نوشته است. خسته می شود آدم و فرسوده.محمد هم نوشته که رهبر فرزانه ايران فرمودند خداوند از كساني كه دولت را با بي بند و باري نقد مي كنند به اين راحني ها نمي گذرد آقای خام... خدا از شما خواهد گذشت؟
حوصله ام نمی شود ادامه دهم. شما اگر حوصله تان می شود چیزی بگویید

خواب مارتین لوتر کینگ به حقیقت پیوست
1- در سالنی بود کوچک با سقف کوتاه، چند بار توپ هم به سقف خورد.
2- سالن مثل سالنهای کوچک شهرستانها آجری بود. در دو طرف سالن که در دید ما بود اصلا جای تماشاگر وجود نداشت و آنقدر فاصله با دیوار کم بود که چند تا تشک گذاشته بودند تا اگر بازیکنی دوید تا به توپ برسد ضربه مغزی نشود و نهایتا استخوانهایش بشکند.
3- جایگاه داور اصلا به شکل بازیهای رسمی نبود از این نردبان دوپایههای چرخدار بود که برای نظافت سقف سالن یا عوض کردن چراغها از آن استفاده میکنند.
4- زمین بازی چهلمنظوره بود اینقدر خط و خطوط بازیهای مختلف بود که نفمیدم چند بازی در این سالن انجام میشود بیچاره خطنگهدارها که تشخیص اوت برایشان خیلی دشوار بود.
5- ایران سه بر یک بازی را برد.
6- احتمالا میتوانید حدس بزنید که تیم کدام دانشگاه بود: دانشگاه آزاد اسلامی.
7- فکر میکنید اعضای تیم ما چه کسانی بودند؟
جوابش ساده است چند نفر از اعضای تیم ملی فعلی ایران، چند نفر از تیم ملیهای سابق ایران و چند بازیکن لیگ برتری برجسته.
7.5- وقتی بردند جوری خوشحالی کردند که گویی برزیل را در فینال المپیک بردهاند دلم برای دانشجویان رقیب سوخت احتمالا نمیدانند که در برابر چه تیمی بازی کردهاند والا به بازی خود افتخار میکردند.
8- البته همه آنها احتمالا دانشجو هستند هزار جور قانون و تبصره وجود دارد که قهرمانان ملی را میدانشجواند. اسم نمیبرم ولی حکایت مدرک گرفتن قهرمانان ما غالبا از اتفاقی که برای وزیر کشور افتاد غریبتر است فقط آنجا در بوق نمیشود فرقی نمیکند حتی اگررشته تربیتبدنی باشد چون به هر حال تحصیل قواعدی دارد که بحمدالله آنها از آن آزادند و اتفاقا همیشه دو قورت و نیمشان هم باقی است نه کلاس درست و حسابی نه امتحانی و ....
9- کمکم تعداد دانشجو در ایران دارد با تعداد جوانان برابر میشود در این صورت دیگر هیچ قهرمان ملی نخواهد ماند که دانشجو نباشد و همه قهرمانیهای دانشجوهای جهان به ما خواهد رسید.
10- یادتان هست که چند سال پیش سایپا چند بازیکنش از جمله علی دایی را برداشت و برد به مسابقات فوتبال دانشجویان جهان و با چه فضاحتی قهرمان شد. چند بازی لیگ تاخیر افتاد انهم برای بازیهایی که خودتان دیدید در چه سطح و امکاناتی بود
11- بیچاره دانشجویان کشورهای دیگر از سر کلاس که میآیند کمی تمرین میکنند درس هم باید بخوانند بعد میآیند مسابقات کشوری و بعد از آن قهرمانی قاره یا جهان و ناگهان با تیم دانشجویاملّی ایران روبرو میشوند راستی اگر روسیه هم حتی به تیم دوم ملیاش هم دانشجویی عطا میکرد ایران میتوانست یک نیمگیم از آنها ببرد؟ چطور بود برزیل هم تیم سومش را در دانشکده تربیتبدنی دارقوزآباد برزیل میدانشجواند و سپس به این بازیها میآورد تا ایرانلوله تولید میکرد.
12- واقعا خجالت هم خوب چیزی است این همه بیانصافی و بیوجدانی شاهکار است در فضایی که برای نزدیکی و همدلی دانشجویان تشکیل میشود اعضای تیم ملی را بفرستیم!!! آیا اعضای تیم ملی ما در مسابقات عادی دانشجویی ما در سطح شهر و منطقه و استان و کشور شرکت میکنند؟ یا نه در تیمهای لیگ برتری خود هستند تا در موقع لزوم تحت عنوان دانشجوی دانشگاه آزاد در رشته تربیتبدنی به مسابقات جهانی اعزام شوندو یک عده دانشجوی عادی را شکست دهند؟!
