تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

شمع در دست از اين ديوار به آن ديوار در برابر باد

نوستالژيا-تاركوفسكي

جوك ترك و لر

پايان آژانس شيشه‌اي

بازي با خوشه‌هاي گندم

رنگ خدا

رقصيدن روي خشتهاي خام

رقص خاك-جليلي

هديه كردن شمايل دست

رقص خاك

فيلمبرداري از بالا هنگام عوض كردن كفشها

بچه‌هاي آسمان

يادآوري خاطره سواري بر پشت گاري با خواهر

كودكي ايوان-تاركوفسكي

چهره سرد و بي‌روح ايوان و ميشا (مرگ عشق و كودكي در جنگ)

كودكي ايوان

دوباره بر سر گذاشتن شنل زرد توسط دختر نابينا

روستا-شيامالان

نوشيدن از درخت زندگي

چشمه-آرونوفسكي

رقص پاياني زوربا و اربابش

زورباي يوناني

تركيدن لامپهاي ريسه

بوي پيراهن يوسف

صحنه پرتاب استخوان توسط ميمون انسان‌نما

اديسه فضايي 2001

صحنه عبور پدر از كنار مخفيگاه پسر

پايان فيلم زندگي زيباست-بنيني

صحنه رقص

از كرخه تا راين

هديه آلبرتو به توتو

پايان فيلم سينما پاراديزو-تورناتوره

گرم شدن با شعاع آفتاب

شهر فرشتگان-دسيكا

گريه زامپانو

پايان فيلم جاده-فليني

گريه ماتيلدا هنگام پناه آوردن به لئون

لئون-بسون

خرد شدن شمع بر روي تمثال مسيح و اشك شمع

فرمان اول-كيشلوفسكي

ايستادن روي ميز هاي كلاس

انجمن شاعران مرده

شكلات خوردن شهردار

شكلات

رد نشدن ويلچر كشيش از پله‌ها

درياي درون-آمنابار

گذر زمان بر صندلهاي چوبي

افشانه جودو-كوروساوا

صحنه برداشتن عينك عمرمختار از روي زمين

عمرمختار-عقاد

صحنه پاياني پاپيون

پاپيون

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:26  توسط عباس  | 

اولين موسيقي كه  دوستش داشتم و به تكرار مي‌شنيدمش، اثري بود از استاد جواد معروفي با نام خزان، روزگار من در دستگاه هاي دشتي و ابوعطا

اين آشنايي حتي زودتر از آشنايي با خوابهاي طلايي بود ژيلا و بعدها عاشورا هم دل‌انگيز بودند.

اما هنوز موفق نشده‌ام تا فايل صوتي خزان را پيدا كنم حالا سالهاست كه ديگر آن را نشنيده‌ام به ديگر قطعات هم فعلا گوش نمي‌كنم به اصطلاح در مود آنها نيستم فقط يك قطعه است كه هنوز هر بار كه بتوانم مي‌شنومش.

در نوار جان عشاق شجريان قطعه‌اي با اجراي پيانوي معروفي و صداي استاد  وجود دارد با اين شعر حافظ:

 

هماي اوج سعادت به دام ما افتد

اگر تو را گذري بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط کلاه

اگر ز روي تو عکسي به جام ما افتد

شبي که ماه مراد از افق شود طالع

بود که پرتو نوري به بام ما افتد

به بارگاه تو چون باد را نباشد بار

کي اتفاق مجال سلام ما افتد

چو جان فداي لبش شد خيال مي بستم

که قطره اي ز زلالش به کام ما افتد

خيال زلف تو گفتا که جان وسيله مساز

کز اين شکار فراوان به دام ما افتد

به نااميدي از اين در مرو بزن فالي

بود که قرعه دولت به نام ما افتد

ز خاک کوي تو هر گه که دم زند حافظ

نسيم گلشن جان در مشام ما افتد.

 

پيانوي معروفي خاص مذاق ماست متفاوت از كارهاي كساني چون كلايدرمن و يا حتي لاچيني، پيانوي او حس ايراني دارد مثل تار و سه‌تار. شايد نتوانم علت آن را دريابم اما حتي اگر اثري از او را براي اولين بار هم بشنوم خواهم شناخت.

اگر كسي خزان و روزگار من را به صورت فايل صوتي بدست آورد خبرم كند

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 12:0  توسط عباس  | 

سقراط با یک بدن تراشیده و ورزیده و با بازوانی برجسته شوکران را در دست گرفته و آماده نوشیدن آن است کریتون روی برگردانده تا این صحنه را نبیند و زندان‌بان نیز دست بر روی چشمانش گذاشته و می‌گرید

تابلوی مرگ سقراط اثر ژاک لوئی داوید

[Image]

مسیح را از صلیب به زیر کشیده‌اند و مریم با چهره‌ای غمگین و آرام، پیکر مسیح را در آغوش گرفته است گردن مسیح به عقب برگشته و باید از بالا نگاه کنی تا چهره مسیح را ببینی

مجسمه پیتا از میکل‌آنژ


ترزای آویلیایی در حالت خلسه فرو رفته است فرشته‌ای خندان به او نزدیک می‌شود و نیزه‌ای را که در دست دارد چندین بار به قلب او فرو می‌کند ترزا لذتی وصف‌ناپذیر می‌برد می‌گویند برنینی برای ترسیم چهره ترزا در این حالت از لحظات لذت ... الهام گرفته است

مجسمه خلسه ترزا اثر برنینی


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 23:23  توسط عباس  | 

قرار بود گاهی تاثیرگذاران بر خود را معرفی کنیم من چند پستی در موضوعات مختلف فرستاده‌ام یکی از آنها درباره دو قطعه از بنان بود: توشه عمر و دگر چه می‌خواهی. از زیبایی آنها گفتم و اینکه زمانی چطور با آنها مواجه می‌شدم. الآن هم می‌خواهم قطعه‌ای دیگر را معرفی کنم

قبل از معرفی این قطعه دلم می‌خواهد یادی از الهه ناز بکنم من پس از دوران راهنمایی تا بعد از آمدن به دانشگاه شما، بنان گوش نمی‌کردم اما اتفاق عجیبی که برای من می‌افتاد این بود که در ایام دانشگاه قبلی و در یکی از آن سالها،  گاهی هنگام تماشای تلویزیون خوابگاه، آهنگ قطعه الهه ناز را (بدون کلام) در ضمن یکی از آگهی‌های تبلیغاتی می‌شنیدم نمی دانم تبلیغ فرش بود یا چیز دیگر، ولی تقریبا بدون استثنا هر وقت آن موقع آن را می‌شنیدم ناخودآگاه گریه می‌کردم الآن دیگر آن حس را ندارم شاید بخاطر اینکه خیلی این قطعه را شنیده‌ام و دیگر برای من عادی شده است. الآن بعد از گذر از دوره طولانی توشه عمر که شاید بیش از یک سال طول کشید اکنون دیوانه‌وار به دو قطعه دگر چه می‌خواهی و بهار دلنشین گوش می‌دهم الآن که این متن را می‌نویسم شاید بیش از بیست بار است که دارم بطور پیوسته به آن گوش می‌سپارم البته آن را به سبکی بریده‌ام که مستقیما به قطعه اصلی برسم از آنجایی که ریتم اصلی موسیقی آغاز می‌شود:

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من
تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان
تا نسیم از سوی گل آمد بیا دامن کشان
چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی
چون سرشکم در کنار بنشین نشان سوز نهان
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ویران من
باز آ ببین در حیرتم
بشکن سکوت خلوتم
چون لاله تنها ببین
بر چهره داغ حسرتم
ای روی تو آیینه ام
عشقت غم دیرینه ام
باز آ کنون در این بهار
سر را بنه بر سینه ام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 1:11  توسط عباس  | 

سر زباله های ما چه می آید.خیلی هنر کنیم؛ می ریزیمشان توی یک کیسه نایلونی و بدو سر کوچه و خدا کند سطل زباله بزرگی باشد. خدا کند ماشین پیک تنظیف بیاد. خدا کند سر موقع آشغالمان را دم در خانه بگذاریم. حتمن دیده اید خانه را که دو سه روزی حواسمان بهش نیست چه بلای سرش می آید. جوراب ها گوشه ایست، روزنامه های چند روز گوشه دیگر. خرده نان کف خانه را مثل میدان مین کرده، کتاب ها اینور آنور ولوند و خلاصه هزار جور شلوغی دیگر. این یعنی اینکه اگر نجنبیم خانه تبدیل به یک آشغالدانی می شود. یک آشغالدانی واقعی. تبدیل شده ایم به ماشین های تولید زباله برای خریدن کوچکترین چیزی یک کیسه نایلونی می دهند دستت. خوب حالا آشغال ها را گذاشتیم سر کوچه یا توی زباله. بعد چه می شود. می آیند و جمع می کنند لابد. بعدش چی... متاسفانه هیچی... یا دست کم نزدیک به هیچی... در یک جایی دور از چشم ما تلنبار می شوند. بهران زباله ها در ایتالیا یادتان هست. فعلن که وضعیت ما شبیه کسی است که دوپینگ کرده یا فعلن با مصرف مواد نیروزا فعلن یال و گوپالی بهم زده. هر چه ریخت و پاش و ندانم کاری می شود، دوستان با سبیل چرب نفت عزیز خم به ابرو نمی آورند. دوپینگ نفتی. شنیده ام برخی از این کسانی که دوپینگ می کنند و یا مواد نیروزا مصرف می کنند دچار عوارضی می شوند. در سنین بالا. برخی از دوستان تزهایی در باب مدیریت جهانی ارائه می دهند.خوب است. اما راستش اگر یک تزی هم برای دفن زباله بدهند و مهم تر بازیافت آن بسیار کاراتر خواهد بود. 8میلیون آدم در تهران خدا می داند روزی چند تن زباله تولید می کنند. ببخشید که در کوران مباحث مهمی مثل اسید پاشی و عدل و انصاف به موضوع بی اهمیت زباله ها پرداختم. دست دوستان زباله دزد هم درد نکند که لااقل حجمی از این طلای کثیف را بازیافت می کنند...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 23:41  توسط کریم  | 

در پست قبلی که به همین موضوع اختصاص داشت درباره معلم ریاضی مدرسه مان آقای بسطامی نوشتم. بعد با خودم فکر کردم که تا دوم راهنمایی چه بر من گذشته.چه اتفاق تاثیر گذاری بوده که من از آن ناغافل شده ام. فهمیدم آلزلیمرم عود کرده لابد که جنگ یادم رفته.اینکه جنگ به شهرها کشیده شد.اینکه اوایل که دبستان ما پناهگاه نداشت و به کوه نزدیک دبستان بود پناه می بردیم. اینکه پناهگاهها ساخته شد و ما هر چند روز یکبار یکی دو ساعتی در پناهگاه بودیم. اینکه بلکل آخرای سوم ابتدایی مدرسه تعطیل شد و ما به حالت جنگزده به روستا رفتیم. اینکه مدتی در تنگه ایی نزدیک شهر چادر زده بودیم و زیر چادر زندگی می کردیم. اینکه برای اینکه از درس و مشق عقب نیفتیم بچه های فامیل دختر و پسر با وانت یکی از اقوام که بیشترشان همان اطراف چادر زده بودند می رفتیم شهر خانه یکی از اقوام تا درس را از طریق تلویزیون پیگیری کنیم. اینکه بازی ما شده بود تفنگ بازی و قلک های جنگی که باید به زور پر می کردیم. اینکه هواپیماهای سوخوی شکاری عراقی را با چشم خود ببینی که بالای سرت مانور می دهند و بعد دیوار صوتی بشکنند و قلبت از موج صدا از جا کنده شود. اینها را فراموش کردم.شاید تیتر غلط انداز است.و به عبارتی مرتبط نیست. از عنوانش پیداست که درباره آدم هاست.اما همانطوری که شیخ هم گفتند و من هم اشاره ایی قبلن داشتم خیلی چیزها هست در زندگی آدم که تاثیرگذارند و فقط آدم نیست.اینکه شب با کابوس حمله سربازای عراقی به دبستان از خواب بپری. اینکه همه جای شهر ضدهوایی کار گذاشته بودن و مابا یکی از اونها که بالای تپه نزدیک خانه مان بود دوست بودیم.اینکه بعداً که نبودش فهمیدیم کشته شد. اینها یادم رفته بود و خیلی چیزهای دیگر. آلزایمر است دیگر،کاریش هم نمی توان کرد. ما کوچک بودیم اما جنگ آنقدرها بزرگ بود که ذهنمان را تسخیر کند. آدم است دیگر یادش می رود.یادش می رود که شبها از ترس می رفتم وسط دو برادر دیگرم می خوابیدم. نمیدانم اثر فیلم های کماندویی آن موقع ها بود یا چیز دیگر . شب ها کابوس می دیدم که کماندوها با چتر وارد حیاط مدرسه شده اند. بعد در این گیر و دار خودم را می چپاندم وسط برادرهایم. ترس بود دیگر.ترس.تا صدای دیوار صوتی هواپیما رانشنویی باورت که نمی شود چه وحشتی دارد.آن بالاست .می بینی یک چیزهای از زیرش دارد رها می شود.یک لحظه است دیگر.فقط تو شانس آورده ایی که آنجا نیستی و حالا یک ناظری.یک چیزهایی که اسمش بمب است. و بعد شیشه مغازه پشت سرت می لرزد و فرو می ریزد. ضدهوایی مرتب به سمت آنها شلیک می کند اما فقط اثری از سفیدی گلوله ها در دل آسمان باقی می ماند و حسرت بر دلت می ماند که یکی از آنها را بزنند. جنگ بود دیگر. بعدن شنیدم اسمش شد دفاع مقدس. انموقه اسمش جنگ بود. یادت رفت.همه چی از یاد آدم می رود. همین از یاد رفتن هاست که خیلی چیزها را قابل تحمل می کند.موقعه هایی که با وانت به شهر برمی گشتیم تا از تلویزیون درس را دنبال کنیم. بین درس ها کارتون پلنگ صورتی می گذاشت.آنموقه دیگر حواسمان به پلنگ صورتی بود و دیگر هیچ. ببخشید که یادم رفته بود...
+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 1:35  توسط کریم  | 

 
Grazr