تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

کسالت ثانیه ها

چشمان بی حوصله ام را

خواب می کند

............

بی رمقی انگشتان

این نوشته را

خود به خود

کوتاه می کند

......................

صدای پرنده همسایه عذابم می دهد

انگار

که کارد بر استخوانم می نهد

................

مانده ام پشت تجربه های متورم

اینروزها تورم هم

امانم نمی دهد

.............................

اشک هایم هم در نمیاد

اینروزها

کمبود آب هم پیدا کرده ام

....................................

این سردرد هم

بیخیال نمی شود

آخرش یک روز ناکارم می کند

............................

از دست آنفلونزای نوعA

قسر در رفته ام

گمان نکنم ولی

این زمستان را تا بهار سر کنم

................

با خودم می گویم

هی بیخیال

می بینم ساعت هاست در خیالات سیر می کنم

.............................

خانمی در سیدنی گفت

بساط تفریح روی پل پهن است

من اینجا یک لحظه

بلیط اتوبوس یادم می رود

........................

 نه اینکه بگویم حکایت تمام است

نه ، کماکان باقیست

مانده ام ببینم حکایت

آخرش با ما چکار می کند

.....................

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 23:2  توسط کریم  | 

فقط سی متر ... یه خونه سی متری ... فقط سی متر بغل دستیم که بلند شد زود اومد نشست کنارم جلوی موهاش ریخته بود، یه تی شرت راه راه و یه شلوار جین پاش بود. انگشتاش از فرط کار با مواد روغنی مثل گریس و ... سیاه شده بود. از اون سیاهی هایی که هیچ سفیدکننده ای نمی تونه اون رو به حالت اولش برگردنه. هنوز چند لحظه نگذشته بود که شروع کرد به صحبت کردن. یه واحد سی متری ... یه واحد سی متری اگه آدم داشته باشه ... منم ساکت وایساده بودم نگاهش می کردم. ادامه داد: آقا دولت ما دولت نیست ... سی متر. فقط سی متر. آقا اجاره نشینی بیچاره مون کرده. سی متر کافیه. هر چی باشه از اجاره نشینی بهتره. بدن آلمانی ها بسازن. مث نواب. فقط سی متر. درسته سی متره ولی هرچی باشه از اجاره نشینی بهتره. بدنش رعشه داشت. مرتب به طور غیر ارادی تکون میخورد. بعد با حسی از لذت یا رویا یا خوش خیالی بقیه پروژ ش رو ترسیم کرد. مجموعه های چند طبق بسازن. عین کولیدور. وارد که میشی چند تا واحد. مرتب با دیوارهای سنگ شده خوشگل. کوچه هاش هم شماره داشته باشه. مث فیلما. کوچه یک ، دو، سه ... نه مث ایران خیابون مهین کوچه شهین. هفت تیر که رسیدیم بهش تذکر دادم که پیاده شه، چون قبلاً تو حرفاش گفت که هفت تیر ایستگاه داره؟ منم پیاده شدم. پشت سرش بودم. تو راه با خودش زمزمه می کرد: فقط سی متر ... یه خونه سی متری ... فقط سی متر
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 20:32  توسط کریم  | 

علا محل گرد آمدن ماست برای ادامه و حفظ آن دوستی که بنیان نهادیم عده‌ای نیامدند و برخی هم آمدند و رفتند و برخی دیر به دیر آمدند و برخی مانند مرتضی همراه دائمی شدند اما هر چند این فقط حلقه چند دوست معدود است اما در فضای اینترنت احیانا می تواند خوانندگان دیگری پیدا کند (گر چه این اتفاق به ندرت افتاده است و کامنتگذاران صرفا مبلغان سایت خود بوده‌اند) و شاید برخی از آنها چندان حسن نیت نداشته باشند.

وبلاگ ما قرار نبود سیاسی شود چون شاید تبعات خوبی نداشته باشد تا کنون دو نفر از دوستان تقاضای حذف پستهای خود را داشته‌اند اما چرا؟ اگر احیانا خطری متوجه شما یا ماست چرا از اول آن مطالب نوشته می‌شود و سپس بعد از مدتی هراس سراغ دوستان می‌آید؟ آیا باید منتظر باشم تا چندی بعد مرتضی هم تقاضای حذف پستهایش را بکند؟ وبلاگ ما گروه ایمیلی هم دارد بنابراین می‌توان برخی مطالب سیاسی را به جیمیل فرستاد اما برخی پستها مانند پست قبل مرتضی که البته به نقل از دیگران بود از لحاظ سیاسی تند هستند مخصوصا اینکه اسم افراد در آن آمده است همینجا از مرتضی به جهت حذف آن پست عذر می‌خواهم امیدوارم این سبب ناراحتی او نشود آن البته نوشته خود او نبود حالا که این بلاگ برد خاصی ندارد و محدود به این چند نفر است معنا ندارد که احیانا به جهت آن هزینه‌ای بپردازیم پس در حوزه سیاست آرامتر بنویسیم.

با تشکر از مرتضی

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 9:54  توسط عباس  | 

چندي پيش شهرام ناظري در كاري تحسين‌برانگيز و شكوهمند اين شعر را اندر احوالات روزهاي پس از انتخصابات به زيبايي اجرا كرده است. من به لطف يكي از خويشان متن و صداي آن را خوانده و شنيده‌ام. شايد شما هم همگي يا برخي ديده و شنيده باشيد. البته صداي شهرام ناظري رو هم احتمالاً مي‌تونيد با جستجو در شبكه پيدا كنيد. حالا به هر صورت براي آن‌ها كه نديده‌اند و نشنيده‌اند متن شعر زيباي آن را اين‌جا تقديم مي‌كنم:

اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو

اى بغضِ گل انداخته، فريادِ خطر شو

اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش

اى مشتِ برافراخته, افراخته ترشو

اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى

از خانه برون چيست كه از خويش به در شو

گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش

ور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو

خاكِ پدران است كه دستِ دگران است

هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو د

يوارِ مصيبت كده ىِ حوصله بشكن

شرم آيدم از اين همه صبرِ تو، ظفر شو

تا خود جگرِ روبهكان را بدرانى

چون شير درين بيشه سراپاى،جگر شو

مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست

خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو

فرياد به فرياد بيفزاى، كه وقت است

در يك نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو

ايرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است

ايران ِكهن در خطر افتاده، خبر شو

مشتى خس و خارند، به يك شعله بسوزان

بر ظلمتِ اين شامِ سيه فام، سحر شو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:28  توسط مجید  | 

واقعیت:

پیرمردی در سن هشتادسالگی، قد نسبتا کوتاه، دماغ کوفته و بدنی تحلیل‌رفته در گذر روزگار احتمالا با اندکی شکم برآمده و پست خمیده و ابروهایی فروافتاده.

لباسهای مندرس زندان و فضایی تاریک.

شاگردان به دور استادند و او دارد درباره جاودانگی روح سخن می‌گوید: رساله فایدون افلاطون

لحظاتی بعد جام شوکران را خواهد نوشید حاضر به فرار نمی‌شود و جام را سر می‌کشد. صحنه‌ای شکوهمند از تاریخ بشری که بارها از آن یاد شده و تحسین‌ گردیده است سقراط شهید راه حقیقت است او را کشتند به دو جرم:

یکی آنکه به خدایان اعتقادی ندارد

و دیگر اینکه جوانان آتن را فاسد می‌کند.

 

تابلوی مرگ سقراط داوید (پست قبلی):

پیرمردی با بازوان تابیده و بدن تراشیده و قد رشید، انگشت خود را به سمت آسمان نشانه رفته است تا بقای روح را یادآور شود و اینکه ما ز بالاییم و بالا می‌رویم.

همه بدنی مشابه سقراط دارند حرکات همگی حتی غم کریتون نیز با ظرافت و زیبایی است کسی قوز نکرده کسی کج نیست کسی لک و پیسی ندارد. لباسها خوش‌تراش و زیبایند با رنگهایی متناسب. گویی به همه گفته‌اند تا ژستی مناسب بگیرند به زندان‌بان نگاه کنید: وقتی می‌گرید گویی آرنولد بر سر صحنه فیگور گرفته است.

همه چیز شکوهمند است در عین حال، حاکی از واقعیت؛ من درباره نقاشی چیزی نمی‌دانم اما احتمالا این از آن سبکهای رئال است اما شکوه محتوایی را در قالبی شکوهمند ریخته است

... اما شکوه محتوایی را در قالبی شکوهمند ریخته است

تابلوی مرگ سقراط برای من درخشان است شاید خیالپردازم شاید آرمانگرایم شاید ...

اما دوستان عزیز:

ابوالفضل نالنده در نگارش، که شکوهمندنویسی را مدتی است کنار گذاشته‌ای (به استثنای پست زیبایت درباره شاملو که بی‌نظیر بود و مشابه آن)

کریمی که الآن بهتر شدی و شکوهمند می‌نویسی اما پیش از این غالبا نگارنده خردشدن‌ها بودی.

مهراوه عزیز که هنوز شکوه را زیر تلخی وقایع پنهان می‌کنی.

و مرتضایی که مدتی است از امید سخن می‌گویی و هنوز انعکاس امید را به قدر کافی در قلمت نیافته‌ام.

مرگ سقراط را زیباتر بکشید

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 19:46  توسط عباس  | 

دیشب افشین به من زنگ زد و مضطرب بود به او گفتم که نتیجه هر چه بشود آرام باشد به او گفتم که آن نوشته‌های من را درباره «این صدهزار نفر» بخاطر داشته باشد بداند این خاصیت دموکراسی است که فقط یک انتخاب است و ما هم اقلیتیم.

حالا هم باید منتظر بمانیم که چهار سال دیگر و چهارسال‌های دیگر خوش‌شانس باشیم و انتخاب ما با انتخاب اکثر مردم مشابه شود فقط همین.

شاد باشید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 10:34  توسط عباس  | 

به حول قوه الهی کره شمالی رو 2-0 بردیم؛ مدارکش موجود است

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 9:1  توسط مصطفی  | 

این مطلب را مدتی قبل نوشته‌ام گفتم شاید قبلا پستش کرده باشم ولی در هر حال می‌فرستمش

بچه که بودم تلویزیون برنامه‌های کمی داشت و من بخشی از وقتم را پای رادیو می‌گذراندم صبح ‌به خیر کوچولو که ساعت ده صبح پخش می‌شد یک برنامه دیگر که اسمش خاطرم نیست مال طیف سنی بزرگتر بود و صبح زود پخش می‌شد بعدها شب برنامه شب‌ به خیر کوچولو را هم گذاشتند که من با آن که سنم بالا رفته بود اما موسیقی آن را بسیار دوست داشتم و این سبب می‌شد تا بنشینم پای آن تا دو بار در ابتدا و انتها آن را بشنوم «گنجشک لالا، سنجاب لالا، آمد دوباره مهتاب لالا...» الآن هم که دارم این متن را می‌نویسم دارم دوباره این موسیقی را می‌شنوم گذاشته‌ام پی در پی تکرار شود. دو هفته قبل از یکی از دوستان گرفتمش.

کدام یک از شما بخشی از کودکی‌تان را با قصه‌های شب رادیو گذرانده‌اید؟ ساعت ده شروع می‌شد تا ده و نیم. شنبه تا چهارشنبه یک داستان بود و پنج‌شنبه هم یک داستان دیگر که تا یازده ادامه می‌یافت. بسیاری از داستانهای زیبا را از طریق این برنامه اولین بار شنیدم حتی موقعی که خوب نمی‌فهمیدمشان اما تاثیر خوبی روی من داشتند دو بار سیذارتا اثر هرمان هسه را از آن شنیدم اثری که اکنون بسیار دوستش دارم زندگی بودا به روایت ولاسکوئز را از آن شنیدم و خیلی داستانهای دیگر.

وقتی به این فکر می‌کنم که چقدر از محدویتهای خود بهره گرفته‌ام از نداشته‌ها، از نبود امکانات، به حیرت می‌افتم در کودکی ناچار بودم کتابهای بزرگسالان را بخوانم چون کتاب کم داشتم و ...

نمی‌خواهم بیش از این به گذشته بپردازم اما احساس می‌کنم دلم برای آن آدمی که در کودکی و نوجوانی‌ام بوده‌ام تنگ شده است آدمی که قدرت لذت بردن بالایی داشت وجد و شعفی که از شنیدن موسیقی به من دست می‌داد و الآن دارم کمی از آن را تجربه می‌کنم کشیدن شیره تجربیات خوبی که برایم میسر می‌شد

کثرت تفریحات عمق لذت را پایین آورده است این را بتمامه درک می‌کنم کودکان اطراف من از یک چیز نمی‌توانند آنقدر که ما لذت می‌بردیم لذت ببرند حالا آنها به تنوعی از تفریحات نیاز دارند تا جای یک لذت ما را بگیرد چندین روز معطل می‌ماندیم تا پسر شجاع، سندباد، هاچ زنبور عسل و ... ببینیم اما از آن مختصر، خیلی لذت می‌بردیم اگر یک اسباب‌بازی داشتیم ارتباطی عمیق با آن برقرار می‌کردیم شش ساله که بودم یک ماشین داشتم خیلی ساده بود عملا یک پلاستیک بود با چهار چرخ بدون هیچ ظرافتی. به جلوی آن یک نخ آویزان کرده بودم و آن را یک سال به دنبال خودم کشیدم الآن کودکان اطراف من یک اتاق اسباب‌بازی دارند و با هر کدام از آنها مثل زن صیغه‌ای برخورد می‌کنند کمی آنها را نگه می‌دارند و بعد رهایشان می‌کنند سخت یکی را دوست می‌دارند و اگر علاقه‌ای به یکی نشان دهند غالبا کوتاه‌مدت و به علت حس مالکیت کودکانه و خست است تا رابطه‌ای عاطفی. این را جدی بگیرید دوستان من: اگر خواستید بچه‌دار شوید بجای آنکه برای فرونشاندن عقده‌های محرومیت‌های گذشته خود، او را در امکانات غرق کنید به او محدودیتی معقول بدهید تا تجربه‌هایی عمیق به دست آورد بگذارید آزادی درونی از درون این محدودیت متولد شود و آن وقت خود او خواهد توانست تا مرز آزادی بیرونی را درک کند.

آنچه مرا غصه‌دار می‌کند نوستالژی گذشته نیست برای من گذشته اهمیت کمی دارد به قول سهراب سپهری «پشت سر نیست فضایی زنده؛ پشت سر باد نمی‌آید، پشت سر مرغ نمی‌خواند» من غصه‌دار آن تازگی، رهایی و گشودگی هستم که قابل حصول است و ما در پی بدست آوردن آن نیستیم سه عنصری که در کودکی رشک‌برانگیزند. هنوز دنبال تازگی، رهایی و گشودگی هستم زندگی بدون این دو برایم ارزشی ندارد زندگی‌ای که آماده تجربیات تازه نیست و از آنها شگفت‌زده نمی‌شود و به وجد نمی‌آید.

مرتضی با اینکه خود اهل کامپیوتر است از اینکه کارت گرافیک یا سی‌پی‌یوی قوی‌ای به بازار می‌آید طوری صحبت می‌کند که انگار اولین بار یک ماشین به روستایش آمده باشد «عادی شدن» یک فرایند بزرگسالانه است کودک همیشه تعجب می‌کند. این همان عنصر تازگی است. قدرت مرتضی در تعجب کردن شگفت انگیز است هیچ وقت در این‌باره دقت کرده‌اید که کودکان چقدر زیاد تعجب می‌کنند؟

افشین می‌تواند خود را در تجربیات رها کند شاید بهترین نمونه‌اش رهایی او در دوستی‌ای بود که با هم داشتیم دوستی ما کودکانه بود دعوا و قهر هم داشت و این از نهایت رهایی آن بود از بس در آن آزاد بودیم آن همه اتفاق عجیب در طی آن رخ داد هیچگاه در زندگی‌ام نتوانستم تجربه مشابهی را در زمینه دوستی در این سطح داشته باشم رها بودن خیلی سخت است افشین آن را به صرافت طبع داشت و من به زحمت. البته این رابطه در سنین بالاتر نمی‌تواند یک‌طرفه باشد.

مجید به سوی تجربیات گشوده است حتی در کامنتهای او هم می‌توانید نوعی شور و شوق را ببینید که در برخی دوستان ما مرده است هنوز برایش مهم است که کتاب خوب و موسیقی خوب چیست هنوز می‌شود به او یک کتاب خوب معرفی کرد و از او بی‌اعتنایی ندید وقتی سایتی را به او معرفی می‌کنی به آن به عنوان یک تجربه نگاه می‌کند و بنابراین با آن می‌آمیزد گشودگی درباره آنچه می‌توان آن را فرصت نامید هنوز در او هست. گشودگی در تعارض با آن حساب‌گری‌ای قرار می گیرد که پیشاپیش میزان تجربه‌ را تعیین می‌کند وقتی ما از پیش میزان تجربه کردن رادیو را در حد شنیدن تعیین می‌کنیم کودک آن را می‌گشاید تا ببیند درون آن چیست.

اینها تنها چند نمونه درباره دوستان بود تا معنایی را که از تازگی، رهایی و گشودگی در ذهن داشتم توضیح دهم و این البته در سطوح مختلف در دوستان دیگر هم هست و البته نمی‌خواهم اسم ببرم. این سه نفر از کودکی‌ای که می‌کنند شرمسار نیستند اما ترسیدم برخی دیگر از دوستان از مقایسه خلقیاتشان با کودکان چندان خوششان نیاید.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 1:14  توسط عباس  | 

هایدگر فیلسوف آلمانی به حزب نازی پیوست، از فاشیسم دفاع کرد، به یهودیان حمله کرد و آزار و اذیت آنها را مجاز دانست، در باب عظمت هیتلر سخنرانی کرد، در زمان انقلاب فرهنگی نازی‌ها رئیس دانشگاه شد و ناظر بر اخراج استادان یهودی و یا ناموافق با حزب بود و تا پایان عمر خویش هم از آن اعمال عذرخواهی نکرد.

کاری به ضرب و زور کسانی ندارم که سعی می‌کنند با تخفیف چنین کارهای سخیفی از این فیلسوف دفاع کنند در هر حال او متفکر بزرگی است اما انسان بزرگی نیست.

مساله در اینجاست که آیا این اعمال برخاسته از تفکر او برخاسته بودند؟ زمانی به این فکر می‌کردم که اینها ناشی از شخصیت اوست اما به تدریج و با دقت در نظرات و اعمال کسانی که در کشور ما علم او را بر سینه می‌زنند کم‌کم به این فکر کردم که این آن نحوه تفکر است که آن اعمال را می‌سازد. اکنون به این معتقدم که کسی که هایدگری فکر می‌کند (نه اینکه صرفا تقریرکننده آرای هایدگر باشد) حتی اگر آن تفکر به حوزه سیاست هم تعمیم نیابد مستعد حمایت از استبداد و فاشیسم است. خود هایدگر هم تحت تاثیر تفکرات خودش چنین اعمالی انجام داد هر چند شخصیت هم بی‌تاثیر نیست.

و اساسا معتقدم هر فلسفه‌ای که زبان مبهمی دارد مستعد استبداد است (منظورم زبان دشوار نیست، تفاوت است میان ابهام و دشواری) هر چند خود فیلسوفی که چنین زبان مبهمی دارد مروج استبداد نباشد. در كشور ما مخصوصا اعتقاد دارم كه عرفان استعداد فراواني براي استبدادپروري دارد (هر چند يك عارف خاص طرفدار استبداد نباشد) همينطور فلسفه‌هايي كه رنگ و لعاب عرفاني را بر خود گرفته‌اند مانند فلسفه ملاصدرا يا سهروردي. همه اينها داراي قطعات مبهمي هستند درباره عرفان كه روشن است اما درباره آن فلسفه‌ها نيز برخي از اصول اوليه مبهمند گرچه مسائل ديگر استدلالي‌ باشند. به عنوان نمونه گرايش عجيب فرديد و فرديديان به زبان عرفاني بي‌وجه نيست اين را به وضوح مي‌توانيد در آثار آنها ببينيد

شاید مساله‌ای که من مطرح کردم خیلی ساده به نظر برسد اما اینطور نیست همین الآن در بین دوستانم که همگی مخالف استبدادند من شیوه‌های نگارشی و گفتاری‌ای را می‌بینم که مستعد استبدادآفرینی است (البته فعلا چنین کسانی در این وبلاگ نیستند) واضح نوشتن (و نه ضرورتا صریح نوشتن) اسلحه‌ای بران است. بارها بر روان‌نویسی تاکید کرده‌ام شاید برخی فکر کنند که این را به جهت آسانتر شدن فهم خودم می‌گویم اما اینطور نیست بلکه کلا به این باور رسیده‌ام مبهم‌نویسی و مبهم‌گویی پناهگاه استبداد است

آنچه نوشتم يك دريافت ناقص است فقط مي‌خواستم اين مساله را طرح كرده باشم تا بدانم آيا كسي ايده‌اي در اين مورد دارد يا نه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:37  توسط عباس  | 

ما گناه داریم


ما اینجا داریم له می شویم

ما دچار احساس له شدگی هستیم

و البته از طریق حکمت شادان

بر این له شدگی لبخند می زنیم

ما گناه داریم

چون خیلی هم زنده نمی مانیم

خیلی هم چیز زیادی نمی خواهیم

ما گاهی بدجوری اخساس خفگی بهمان دست می دهد

آسم هم نداریم

ما گاهی دلمان می گیرد

راستش اخیران دست به فحشمان هم خوب شده

ما به جای سیگار کشیدن و تف انداختن فحش می دهیم

ما از طریق حکمت شادان کماکان حفظ روحیه میکنیم

ما اخیران احساس به گروگان گرفته شدن بهمان دست داده

ما می خواهیم آدم معمولی باشیم مثل توی فیلم ها

اما این روزها آدم معمولی هم کم پیدا می شود

ما دچار شادخواری مفرط شده ایم از بس چایی تلخ خورده ایم

ما زیر سبیلمان که دندانمان باشد زرد شده از فرط شادخواری

ما همه تبدیل به حکمت دان شده ایم

اما در حکمت کار خود مانده ایم

ما گناه داریم

ما که تقصیری نداریم

ما که از اول نبودیم

بعدش آمدیم، اولش کسان دیگری بودند

ما بعدش رسیدیم، ما که تقصیری نداریم

کسی که از ما نپرسید

حالا که ما دیر آمده‌ایم تقصیر ما چیست

ما گناه داریم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 0:50  توسط کریم  | 

بیتوته‌ء کوتاهی است جهان
در فاصله‌ء گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی برمی‌آید
و روز
شرمساری جبران‌ناپذیری‌ست
آه، پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی

درختان
جهل معصیت‌بار نیاکانند
و نسیم
وسوسه‌ای است نابکار
مهتاب پاییزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلاید

چیزی بگوی، پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
هر دریچه‌ء نغز
بر چشم‌انداز عقوبتی می‌گشاید
عشق
رطوبت چندش‌انگیز پلشتی است
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشت خویش
گریه ساز کنی
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی
هرچه باشد

چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگواران ژولیده آبروی جهانند

عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندترانند

خامش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چیزی بگوی

....................................................................

اگر فریادم را نمی شنوید از بی هوشیتان است

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:31  توسط کریم  | 

احمدی نژاد و پرولتاریای نگون بخت؛ در جستجوی وعده‌های از دست رفته

مادرم قدیما می‌گفت فصل بهار، سیاه فصل است. یعنی اینکه در این فصل خبری از میوه نیست.حداقل در دو ماه اول. ولی اینروزها به مدد اقتصاد جهانی ما و در قالب مبادلات بشر دوستانه با قاره سیاه و سبز این معضل هم حل شده است. سیب‌های سبز چشمک می‌زنند، به فروشنده که آشنایی مختصرص با هم داریم می‌گویم چند؟ می گوید 3تومن. می‌گویم مال کجاست.می‌گوید فرانسه. خوشحال شدم که در کنار تفال و توتال به لطف دولت خدمتگزار از سیب سبز فوقانسوی هم بی‌بهره نمانده‌ایم.کنارش پرتغال‌های یک دست که از لحاظ فرم و اندازه دست کمی از تولیدات ماشینی مدرن ندارند چشمک می‌زنند. می‌گویم چند می‌گوید 2تومن. از کجا تشریف آورده اند؟ از مصر . تامسون و معمولی. زن مسنی که می‌پرسد این آلوهای سیاه یکدست چند؟ می‌گوید 6تومن . خارجیه. داخل ظرف‌های کوچکی انگورهای زیبایی خود نمایی می کنند که فی آنها 5تومن است. و...

زمان جنگ و آن حوالی یادم می‌آید پنیر کم بود و پنیر دانمارکی پر رونق. به هر حال در سال‌های پس از جنگ علیرغم همه انتقادها به نوسازی و بازسازی دست کم در حال حاضر خوشمزه یا بی مزه پنیر کاله و کالبر و پگاه و دامداران و... فراوان است. میوه اما حکایت دیگریست. شمال و جنوب و غرب و شرق دست کم به قدر کفایت میوه بود؟؟ از آن سو در برخی شهرها سیب زمینی انبار شده و مانده به رایگان توزیع می گردد.

سخن کوتاه کماکان در مدیریت سیب و سیب زمینی مانده‌ایم.

اما حکایت دیگر حکایت رویاهای بر باد رفته‌ایست که سخن از برابری می‌راند و در فردای پیروزی انقلاب بر آن بود که دنیا و آخرت ملت را تامین نماید.

حال کارگران پیشرو انقلاب که دانسته و نادانسته در پاسخ به نطق‌های آتشین دوستان چپ و ملایان برافروخته دست از کار می‌کشیدند وضعیتشان به سختی می‌گذرد.

از کارگران نیشکر هفت تپه می گویم و از کارگران جهنم عسلویه.

و نیز معلمان . و بقیه جیره بگیران مملکت.

البته در این میانه دوستان رفیقمان افشین عهده‌دار تجارت‌اند و از پرتغال اسرائیلی هم دریغ نمی کنند. و مدام نگران اصول اصولگراییشانند.

بیژامه ملت از کمرگاه پاییین کشیده شده و عورت به در افتاده و دوستان به ضرب طلای سیاه و سفید و قرمز و خلاصه از همه رنگش سوار بر گرده خم شده جماعت دستی بر محاسن کشیده و از حفظ آرمان سخن می‌رانند.

جالب آنکه دوستی از دوستان خودشان پرده می‌درد و از حاکمیت قله‌های معنویت بر قله‌های ثروت سخن می‌راند.

در این میان حکایت محمود هم به طنزی تلخ می‌ماند. چندان که بیخ گلویت را آزار می‌دهد و چیزی تلخیش را نمی‌کاهد مگر این قزره‌های ریز و درشت باران و این نعره‌های رعد و برق که نمی‌توان زیر چکه چکه هایش بی طراوت ماند.

به گمان من گناه بر مردمان نیست. آنها را چه میانه با ماکیاول و نظریه هایش. آنها فقط می‌خواهند زندگی که نه زنده بمانند.

آنچه چه می‌دانند که به قول گرامشی حکومت چگونه از طریق به دست گرفتن دولت و اعمال نفوذ سرکوبگرانه بر مدارس، رسانه‌ها و دیگر نهادهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی اقتدار هژمونیک خود را هم از طریق نهادهای مدنی و هم از طریق سرکوب نطامی حاکم می‌کنند.

سخن شیخ درست است که در این مملکت 100000نفر اندیشه‌مند موجودند و لاغیر. به گمان من همین 100000تا هم رقم زیادیست.

احساس غرق شدن در لجن آرمانها و توهمات  انقلابی که در قالب ایدئولوژی حتی در ناخودآگاه ما هم حضور دارند و همچون سایه که چه بسا جلوتر از سایه ما حرکت می‌کند، چه می‌شود کرد؟

سوال بی‌پاسخ است و شاید نخ نما. اما کلیشه ها همواره منبع نوآوری هم بوده‌اند.

آن چیزی که من درک می‌کنم اینکه در ساخت کلی آن میل به مدرنیته و نظم دیده نمی‌شود. میل به حرکت. و حرکتی هم اگر هست درهم برهم و بی‌هدف. اگر غایت مدرنیته تسلط بر طبیعت بود غایت ما نامعلوم است . شاید از دید حاکمان ایده ظهور باشد. نمیدانم در نزد خودشان تا چه حد به این ایده باور داشته باشند، اما دست کم تا حال که بر مبنای آن هر ایده مخالف دیگر از از ریشه قلع و قم کرده‌اند.

هیچ صدایی به گوش نمیرسد الا صدایی که دارد به جای شما حرف می‌زند، فکر می‌کند و تصمیم می‌گیرد.

حرف زیاد دارم انقدر که نمی توانم منسجمش کنم. آنقدر که بغزم بگیرد. من از تیپ شیخ نیستم که به کناری بنشینم و گذر عمر ببینم.

اگر هم حرفش را زده ام ادا بوده. سعی در فراموشی سایه ایی که فراموش نمی‌شود. راستش هزار راه هست که خوش باشی. اما همین بیراه مرا به خود مشغول داشته.

به نوشته‌های دوستی فکر می‌کنم که نوشته بود:

«کسانی با چراغ آنسوی جاده در تاریکی ایستاده‌اند.»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 18:50  توسط کریم  | 

زندگی خوابیست یا رویایی

یا چیزی میانه فرو بردن دود غلیظ سیگاری و واپس زدن ته مانده آن

یا چیزی شبیه لغزش یک قطره از روی یک برگ

و سقوط در انزوای عدم

به قول شاعر آه

فرصت یگانه زیستن و از آن پس دم فرو بستن

و به انکار

مثنوی هفتاد من نوشتن

که در هیات بامبوی آفریقایی یا وزغی زهرآلود در حاشیه آمازون

 دوباره خواهم بالید

یا نعشه سرزمین شیر و عسل شدن

و عمری با طلسم گناه

 رو گرفتن از همه چیزی

و صلیب وحشت بر پشت کشیدن

و حتی لذت یک قهقه مستانه از خود گرفتن

که مبادا نگاهبانان مرا بر پشت دروازه بهشت باز دارند

به جرم نداشتن اوراق گواهی تصدیق

ببین چگونه بر سر چهار راههای تردید

جمعی با کیسه های انباشته از پاسخ‌های از پیش در نبشته ایستاده‌اند

تا تردید جوانه‌هایی سرمازده باشد در فصلی بی موقع

سوار بر درشکه مرد پیر خنزپنزری

از راهی به بی‌راهی شدیم

عاقبت چنین بود

و این نیک سرانجام بایسته قومی بود

 که از هراس رعد

از دامنه به میانه دره هجوم آوردند

و تیرگی ابرهای غضب‌آلود را

از پس پشت  نعره‌های رعد دلیل نگرفتند

بر سیلی که از پس پشت این نعره ها

در نا آگاهی ما در می رسید

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:21  توسط کریم  | 

 

آنچه مراسم قربانی کردن برای دیونیزوس را به تراژدی تبدیل کرد، افراط در ترحم نبود ، بلکه آغازِ تردید در تقدّس آن بود !

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 14:19  توسط مرتضی  | 

گفتم شايد برخي به كامنتها ننگرند و متن جالب ابوالفضل را نبينند بنابراين بخشي از آن را از قسمت كامنت به يك پست مستقل تبديل كردم 

دلم چقدر برای آن گربه ی فک شکسته ی دوست داشتنی خوابگاه که هروقت نوبت شام گرفتن می شد با شنیدن صدای دستگاه تغذیه خودش را از پشت دیوار سه سوته به صف قابلمه بدستان خوابگاه می رساند، تنگ شده است. دلم برای آن آشپزخانه ی فکسنی با آن کابینت زرد سوخته واجاق گاز کثیف و حضور لاینفک احمد چقدر تنگ شده است. دلم همین جور الکی حتی برای بیدار شدن های ساعت 12 و سلانه سلانه پس از یک چایی پررنگ روانه شدن به سوی سلف زیرزمینی دانشکده و انباشتن شکم از محتویات سینی های براق آن هم تنگ...)
دکتر جان، زندگی تف سربالاست. و البته عده ی قلیل دیگری هم معتقدند زندگی رسم خوشایندی است و مثل سیب و شقایق است و باید گاز زد با پوست و این عادت یابوست و ... ببخشید!! قاطی کردم. داشتم چی می گفتم؟ اصلاچی می خواستم بگم؟ 
ها یادم آمد: نمی دانم کدام نویسنده یا فیلسوفی گفته: برای دو چیز نمی توان غایت و نهایتی متصور شد، یکی برای وسعت بی کران کیهان و دیگری برای حماقت بشری.
این جمله ی قصار خیلی بی ربط همین جور الان آمد توی ذهنم. خواستم با تو در میان بگذارم تا بلکه ذره ای به سوی بی خیالی طی کردن و خوشباشی زیستن کمک اتکرده باشد. ایام به کام.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 23:0  توسط عباس  | 

اگه چه دیره بخاطر مشکلات شخصیه

اما عزیزان دوست داشتید شما هم این freedom را داشتید که کفش پرتاب کنید؟؟؟

گرفتید که..........

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 23:41  توسط مصطفی  | 

کامنت من به پست کریم کمی طولانی شد بنابراین در یک پست مستقل میآورمش

آنچه باعث ناراحتی و گاه عصبانیت من می‌شود توهین آشکار، تمسخر و یا مغالطات عمدی است و نوشته کریم هیچکدام از آنها نبود بنابراین برخلاف تصور مرتضی مقدمات جوابیه‌ای را آماده نکرده‌ام گر چه از نوشته کریم کمی جا خوردم و این بیشتر به جهت غافلگیری بود چون:
1- به اعتقاد من تحلیل یک تجربه زیسته به مانند گزارش آن مجاز است و ایرادی ندارد. بخشی از سخنان من درباره آثار چنین تجربه‌هایی بود که این نه تنها مجاز است بلکه پسندیده نیز هست و سبب میشود تا فقط نقش تماشاگر را در زندگی خود و دیگران بازی نکنیم و بهتر وضع خود را بفهمیم و اگر خواستیم احیانا آن را بهبود دهیم.
2- اما بخش دوم کامنت من توصیه‌ای بود که البته مستقیما مربوط به بحث کریم نبود چون کریم از آثار چنین تجربه‌هایی نگفته بود بلکه این خود من بودم که برخی آثار فرضی را آوردم و بعد گفتم که این آثار ولو ماندگار ولی قابل کنترلند بنابراین کریم نباید این بحث را به خود می‌گرفت اینجا بیان تجربه خودم از کسانی بود که از حواشی جنگ آسیب دیده بودند و اینکه نظر شخصی خودم را درباره امکان تغییر وضعیت آوردم و این اصلا مستقیما به بحث کریم مربوط نمی‌شد.
3- چرا ما از توصیه بدمان می‌آید؟ آیا توصیه اساسا بد است و هر وقت در نوشته‌ای یا  کتابی توصیه‌ای می‌خوانیم و یا توصیه‌ای می‌شنویم باید واکنشی ناشی از انزجار نشان بدهیم؟ من خودم از خیلی توصیه‌ها خوشم نمی‌آید قدیمی‌ها و مخصوصا پیرها به خودشان حق می‌دهند تا همواره ما را نصیحت کنند نصیحتهایی که معمولا از تجربه آنان بر می‌خیزد ولی به درد امروز ما نمی‌خورد نصیحتهایی که ناشی از بی‌اطلاعی آنان از بسیاری مسایل فکری، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی است اما آنها نمی‌دانند که نمی‌دانند و این سبب آزردگی ما می‌شود. سردمداران دینی و سیاسی ما هم همواره و از صبح تا شب به ما توصیه تحویل می‌دهند و این خود عاملی می‌تواند بر دلزدگی ما باشد. اما من از خود توصیه بدم نمی‌آید هر چند گاه بطور ناخودآگاه دربرابر آن موضع می‌گیرم چون آنقدر فضا آزاردهنده است که خشک و تر را با هم می‌سوزاند کاری که ما می‌توانیم بکنیم این است که خشک و تر را از هم جدا کنیم تا با هم نسوزند و این تفاوت آدمی است که به وضعیت خود می اندیشد و کسی که فقط واکنش نشان می‌دهد

دنیا پر از توصیه‌های خوب است:
توصیه سقراط که زندگی نیندیشیده ارزش زیستن ندارد.
توصیه رواقیون که وقتی نمی‌توانیم خیلی چیزها را در بیرون تغییر دهیم تحول درونی را پیش بگیریم.
توصیه ابن‌سینا برای آنکه بدانیم آنجا که دانش افزونی می‌گیرد تازه می‌فهمیم که نمی‌دانیم.
توصیه علی بر اینکه حق را بشناس تا اهلش را بشناسی و باطل را بشناس تا اهلش را بشناسی.
توصیه گاندی برای در پیش گرفتن صلح بدون خونریزی.
توصیه کاهنان تولتک برای آنکه با کلام خود گناه نکنیم، هیچ چیزی را به خود نگیریم، تصورات باطل نکنیم و همیشه بیشترین تلاش خود را بکنیم.
و البته عمل افراد توصیه‌های بهتری هستند.


توصیه بد نیست فقط از اینکه این احساس به شما دست می‌دهد که من می‌خواهم نقش منجی را بازی کنم عذرخواهی می‌کنم شاید مشکل در این اعتقاد من باشد که گفتن از خوبی، خوبی‌آفرین است و هم فرد گوینده را متعهد می‌کند که به سمت آنچه بدان پند می‌دهد حرکت کند و هم به شنونده که تمام روز و هفته و ماه و سال از زشتی‌ها و بدی‌ها می‌شنود و یا آنها را می‌بیند این فرصت را می‌دهد تا اندکی از دنیای درون بشنود از جایی که هنوز زشتی و زیبایی آن تا حد زیادی در اختیار خود ماست. 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 17:6  توسط عباس  | 

شايد آنچه تا كنون نوشته‌ام و گفته‌ام اين احساس را در شما پديد آورده باشد كه نويسنده يا گوينده از راهي كه رفته مطمئن است و با نگاهي از بالا و مانند يك هدايتگر سخن مي‌گويد اما اين درباره كسي كه خود شايد بيشترين تحول را در ميان دوستان به خود ديده است منصفانه نباشد من هميشه سعي كرده‌ام در باورهايم صادق و جدي باشم اما اين جدي بودن به معناي مطمئن بودن نيست سالهاست كه فهميده‌ام كه آن اطمينان كامل هيچگاه حاصل نخواهد آمد ما معمولا به حقايقي در مرتبه‌هاي مختلف مي‌رسيم اما بهتر شدن هميشه ممكن است شايد نتوان همه باورهاي خطا را زدود ولي اصلاح اندك‌اندك ممكن است من اين كار را در مورد خودم كرده‌ام با اينكه صادقانه باور دارم كه هنوز بسياري از باورهاي خطا را در ذهن خود دارم (برخي را مي‌شناسم و هنوز بر آنها غلبه نكرده‌ام و به برخي هنوز نپرداخته‌ام) اما به هيچ وجه از راهي كه طي كرده‌ام پشيمان نيستم و به هيچ وجه فكر نمي‌كنم كه از لحاظ فكري عقبگرد كرده‌ام
چرا بايد فكر كنم كه شرايط مرا به اين شكل درآورده است؟ بله بي‌ترديد شرايط بسيار مهم بوده است و بدون آن من، من نبودم اما هيچوقت نمي‌توانم منكر اراده و اختيار خودم بشوم (خلط ضرورت فلسفي با شرايط محيطي روا نيست) شما هم انتخابهاي بسياري در زندگي خودتان كرده‌ايد و اين انتخابها شخصيت شما را شكل داده است نمي‌خواهم به جبر و اختيار بپردازم فقط مي‌خواهم بگويم كه جبر اجتماعي ربطي به جبر فلسفي ندارد و به همين خاطر است كه در شرايط مشابه انسانهاي متفاوتي بيرون مي‌آيند
برخي از شرايطي كه شما از آن سخن مي‌گوييد محدوديتند مانند آنكه اگر امكانات آموزشي بهتري در اختيار ما بود شايد وضع ما بهتر بود و اگر برخي نيازهاي عاطفي و غريزي ما برآورده مي‌شد شايد وضع روحيمان بهتر بود و مانند آن، اما برخي از آنچه شما آن را شرايط مي‌ناميد در واقع فرصتند من مختار بودم در جاي ديگري دكترا بخوانم و يا در دانشگاه شما و حقيقتا شما درك نخواهيد كرد كه اگر من آن جاي ديگر را انتخاب كرده بودم الآن چقدر وضع فكري و روحي‌ام متفاوت بود توصيف آن هم دشوار است چه برسد به دركش. پيدا كردن برخي دوستان براي من يك غنيمت بود و استفاده‌اي كه از فضاي دوستانه شما در 4 سال كردم در طول مدت دوبرابر آن در دانشگاه قبلي نكردم. اين يك انتخاب بود مشورت كردم و در حالت ترديد، تجربه‌اي جديد را بر تكرار تجربه قديمي برگزيدم و الآن اين را نعمتي عظيم در حق خودم مي‌دانم. اين يك فرصت براي من بود شما هم فرصتهاي مشابهي را به دست آورديد شايد هم قدرش را ندانيد اما اگر از اين فرصتها استفاده كنيد ديگر سخن از ماندگاري و در جا زدن نخواهيد گفت من فرصتي بودم براي دوستان تا اطلاعات ديني‌شان را افزايش دهند و اين از نوع جديدي بود كه در كتابهاي متعارف نمي‌توانستند جستجو كنند اما غالبا رغبت نشان ندادند من هم شايد از برخي فرصتها كه دوستان در اختيار من گذاشتند استفاده نكرده باشم اما استفاده اخلاقي، فكري، عاطفي و روحي خوبي كرده‌ام همين كريم كه از نوعي انسداد فكر سخن مي‌گويد جرقه يكي از تحولهاي عميق زندگي‌ام را در حوزه عمل براي من روشن كرده است و افشين باور به خوبي در عرصه روابط با ديگران در من زنده كرد نوعي از رابطه كه داشتم كم‌كم از برقرار كردن آن نوميد مي‌شدم و مرتضي كه هنوز بخشي از كودكي را درخود زنده نگه داشته و كودكي مرا از تنهايي در آورده است مرتضي حتي اگر بتواند همين كودكي را زنده نگه دارد كار شگفتي كرده است. چرا بايد تحول را حتما در حوزه انديشه ببينيم. بهتر شدن در روحيه، اخلاق، فكر، رابطه با خدا، خود، ديگران و طبيعت؛ اينها همگي پيشروي هستند و هيچكدام از دوستان نزديكم را در اين موارد ساكن نديده‌ام فقط اميد به آينده كمرنگ است محدوديتها فرصتها را كمرنگ كرده‌اند و فشارهاي بيروني ذهن را براي حركت آزاد نمي‌گذارد خود من هم اين حالت را دارم اما اميدم را از دست نداده‌ام.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 15:24  توسط عباس  | 

 

تقدیم به دوستان گرمازده برق رفته و شاید تب کرده

و تقدیم به دوستان اهل دریا و دریاچه رودخانه استخر لااقل حوضی چیزی لامصب

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 15:59  توسط کریم  | 

می نویسم پس هستم
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:15  توسط کریم  | 

يكي آن‌قدر گرم درس و بحث بود كه نفهميد انگار كار و زندگي ندارد.

يكي آن‌قدر گرم كار بود كه نه از زندگي درسي گرفت و نه از آن چيزي فهميد.

يكي آن‌قدر گرم زندگي(= زنده بودن، بقا) بود كه اصلاً نفهميد براي چه بايد زندگي كند، چه درسي مي‌تواند از آن بگيرد و چه كاري بايد پيش گيرد.

همه زنده بودند، امّا كدام‌شان مي‌توانست از زندگي و از انساني كه خودش باشد چيزي بفهمد.

يكي هم بود كه آن‌قدر گرمش مي‌شد كه تاب گرم شدن در چيزي را نداشت!

دوستي داشتم در دوره خدمت واقعاً مقدّس سربازي! كه هر وقت وعده‌ي اندك آسايش و خوشي(مثلاً مرخصي) يا معاف شدن از كاري سخت و ضدّ حال‌‍زن(مثل رژه رفتن) را به ما مي‌دادند، شنگولانه مي‌گفت: «آخ جون! زندگي مي‌كنيما!!» و اين اصطلاح را براي هر كسي كه حال و روز خوشي در انتظارش بود به كار مي‌برد؛ «زندگيه‌ها!! زندگي مي‌كني‌ها!!»  راستش زندگي جز اين هم نبايد باشد. شور و شر سرمستانه‌ي (به قول نيچه) ديونيزوسي است كه همان زندگي واقعي است. گرم شدن در اين زندگي است كه خود درس و كار و زندگي مي‌آفريند و به آدم مجال مي‌دهد تا از آن چيزي بفهمد. گرماي اين زندگي آدمي را سر حال مي‌آورد تا اين‌كه از حال ببرد؛ در فهم از زندگي نوازنده است تا اين‌كه فهم را از كار بيندازد.

اگر لختي در اين دقايق ظريف بينديشي ناگه ندايي از غيب بشنوي كه پيغام سروش‌‌آهنگ آن حكيم را به يادتان آورد؛ «عارف باش مشتي»

پ.ن: اين افتخار را داريد كه اوّلين پست من(مجيد) را در بچّه‌هاي علّا مي‌خوانيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:28  توسط مجید  | 

امروز سرودی را از تلویزیون می شنیدم که یکی از بخشهایش این بود:

ایران کنام شیران

به یاد این شعر از فردوسی افتادم که فکر می کنم در کتابهای ابتدایی ما بود

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

حالا سرودی را می شنوم که به خلاف آن افتخار می کند. چرا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:0  توسط عباس  | 

 

پست قبلی را با ناراحتی حذف کردم می‌خواستم این وبلاگ محلی باشد برای آنکه دوستان حرف خودشان را بزنند حالا یا به قول کریم از خودشان بگویند و یا اینکه از چیزهای دیگر

اما البته در اینترنت چیزهای جالبی هست که ارزش نقل کردن را دارد برای آنها هم
موضوعی تحت عنوان به نقل از دیگران را گذاشتم اخلاق ایجاب می‌کند که اگر مطلبی
را از جایی نقل می‌کنیم به آنجا ارجاع بدهیم این حداقل کاری است که باید بکنیم اما
درست‌تر و بلکه درست آن است که اساسا به آنجا لینک بدهیم و متن را نیاوریم به
پست مربوط به راسل دقت کنید در آنجا با اینکه من مطلب راسل را کمی اصلاح
کرده بودم اما متن آن را در آنجا نگذاشتم ابتدا به لینک اصلی اشاره کردم و سپس
به صفحه‌ای که خودم درست کرده بودم تا اگر کسی خواست از مطلب پرینت بگیرد
کار راحتتری داشته باشد

دوستان عزیز وقتی کسی زحمتی می‌کشد و مطلبی می‌نویسد امیدوار است که وبلاگش خواننده پیدا کند وقتی ما حتی با ذکر منبع عین مطلب را در وبلاگ خودمان بگذاریم باز به آن طرف اجحاف کرده‌ایم چون خواننده شاید دیگر لزومی به مراجعه به آن وبلاگ احساس نکند بیایید اخلاقی عمل کنیم اگر مطلب جالبی دیدیم نقل کنیم بصورت توضیحی کوتاه و سپس لینک اصلی را بگذاریم اگر کسی علاقمند به خواندن آن باشد اینقدر به خود زحمت خواهد داد که صفحه جدیدی باز کند

دوست من آیا حق دارم به عنوان کسی که طالب اندکی حساسیت اخلاقی از طرف
دوستانش هست از این ناراحت باشم که مطلبی را عینا و فقط با تغییر جزئی تیتر از
وبلاگی دیگر نقل کرده‌ای؟ آیا حداقل شایسته نبود لینک آن را می‌آوردی؟ و شایسته‌تر
اینکه اصلا فقط لینک را با توضیحی کوتاه می‌آوردی

امیدوارم از آنچه نوشتم ناراحت نشوی بگذار رودررو همدیگر را نقد کنیم نه مانند دیگران که بر زبان چیزی دارند و در دل چیزی دیگر
بیاییم با هزینه اندکی ناراحتی، بهتر بشویم 
امیدوارم این نوشته سبب نشود تا کنار بروی: بمان چون دوستت داریم اما بهتر بمان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 2:36  توسط عباس  | 

صفحه وبلاگ را همینطوری باز کردم. ایده خاصی توی ذهنم نیست.مطالب نوشته شده دوستان را مرور کردم. روایت شخصی در آن نیست. ما آدم هایی که دوره ایی در کنار هم بودیم. تجربیات مشترکی را از سر گذراندیم و حالا پرت شده ایم در دل جامعه. با شرایط متفاوت.

بیایم قصه های خود را بازگو کنیم. از دنیای خودمان حرف بزنیم.دیگران به قدر کفایت گفته هاشان را گفته اند. حال نوبت ماست. دنیایت را چگونه می بینی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:45  توسط کریم  | 

بالاخره  چشمه نوشتنم که مدتی خشکیده بود جوشید . لطفا از اینکه من در وبلاگتان مینویسم هیجان زده نشوید.اما اصل مطلب ارائه چند توصیه دیگر در پی توصیه های افشین است:
1- سعی کنید تک دختر بگیرید چرا که از شر هر نوع  باجناقی به دور خواهید بود و به عنوان تک داماد حکومت خواهید کرد.
2- از خانواده ای دختر بگیرید که تابع قوانین مرد سالارانه بوده باشد تا زوج محترمه شما به راحتی حکومت شما را پذیرا باشد.
3- سعی کنید زوجه تان شاغل نباشد چرا که بعد از فروکش کردن هیجان اولیه مقایسه شما با انواع همکارانش شروع خواهد شد.

ادامه دارد ...

(بحث جالبی است که به درد اکثر بچه های گروه مان میخورد ادامه اش دهید شاید فرجی شود)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:23  توسط   | 

و لا تقف ما لیس لک به علم ان السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا

بحث‌های اخیر دکتر سروش درباره قرآن و پیامبر و کیفیت وحی، عکس‌العمل‌های متفاوتی را در این چند روز به دنبال داشته است قاعدتا چیزهایی در این باره  شنیده‌اید متن سخنان دکتر سروش در سایتش موجود است و البته جای نقد و بررسی دارد مانند هر نظریه کلامی دیگری. مطلب آیت‌الله سبحانی را هم در نقد دکتر سروش می‌توانید در اینترنت بیابید خوب البته در این باره حرفی نیست که ایشان اهل علم کلام هستند و صحبتشان در این باره محترم است این مساله البته چندان عجیب نبود و من هم با خواندن مطلب آقای سبحانی بواسطه سابقه ایشان در مباحث کلامی احساس کردم که در هر حال این فضای نسبتا طبیعی در این مباحث در کشور ماست اما متاسفانه چند روز پیش یکی از کارگردانان سینمای ما به خودش اجازه داده تا با ورود به بحثی که به هیچ وجه شایستگی آن را ندارد به توهین به دکتر سروش بپردازد و او را متهم به کفر کند پیش از این احساس کرده بودم که برخی از کارگردانهای ما که به حوزه مسایل معنوی می‌پردازند دچار خودشیفتگی‌اند و احساس می‌کنند در این حوزه صاحب‌نظرند اما انتظار این اندازه نادانی را نداشتم منصفانه بگویم که من بجز فیلم آواز گنجشکها که آن را ندیده‌ام اعتقاد دارم بهترین فیلم مجیدی همان فیلم پدر بود و بچه‌های آسمان و بعد از آن دیگر فیلم خوبی ارائه نکرده و نقدهای خودم را درباره ضعف کارهای مجیدی برای دوستانم بارها مطرح کرده‌ام و حاضرم با هر کسی که فکر می‌کند کارهایی مانند رنگ خدا، باران و مانند آن کارهای قوی‌ای از لحاظ سینمایی‌اند بحث کنم اما جو معنویت‌زده فعلی در کشور ما و حتی بعضی نقاط جهان که در تقابل با دین مطرح شده‌اند به چنین فعالیتهایی پا داده‌اند پرداخت بسیار کلیشه‌ای به طبیعت‌گرایی هندی که بطور کامل در آثار مجیدی مشهود است از نمونه‌های این تاثیرپذیری‌اند جالب این است که او مدعی است این توفیق را در مکتب پیامبر اسلام بدست آورده در حالی که تماما آثار معنویت زدگی از نوع غربی دوران جدید و هندی در آثار او دیده می‌شود پرداخت سطحی به عشق در فیلم باران و رخدادهای تکراری‌ای مانند فرار نکردن پرندگان از پیش پسر عاشق (در فیلم باران)، گرفتن ماهی‌های دور پای پسر را (در فیلم بچه‌های آسمان)، شنیدن صداهای وحشتناک و عجیب و غریب از جنگل و هماهنگی پسر نابینا با طبیعت مانند صحنه ضعیف گذاشتن پرنده افتاده در آشیانه خود و یا صحنه نسبتا خوب لمس خوشه‌های گندم همگی تحت تاثیر نگاه عرفان هندی به طبیعت‌اند (در فیلم رنگ خدا). در هر حال چیزی که من بسیار کم در فیلم‌های او می‌بینم اثر پذیری از اسلام است. در بین شعرای ما سهراب سپهری به دور از این کلیشه‌ها فهم زیبایی از این طبیعت‌گرایی دارد (برای فهم بهتر نگاه سهراب می‌توانید به شرح آثار او نوشته شمیسا مراجعه کنید). چنانچه دوستانی علاقمند به فهم این نوع نگاه هستند می‌توانند به کتابهای این حوزه که اکنون به فراوانی در کشور موجودند و آثاری درباره معنویت و عرفان هندی و یا حتی معنویت و عرفان غربی جدید مراجعه کنند تا ببینند که آیا مجیدی از مکتب پیامبر اسلام بهره برده یا از مکتب هندیان و رومیان. ولی در کل بگویم چه مدافع دین باشید و چه مخالف آن و چه ممتنع، اگر اندکی باهوش باشید در خواهید یافت که آنچه در فیلم‌هایی امثال فیلم‌های مجیدی است عملا در تقابل با دین است و فقط ظاهر معنوی و قشنگ آن باعث می‌شود تا فراموش کنیم که اینها هیچ ریشه‌ای در اسلام ندارند و در واقع دارند کم‌کم جای دین را در ذهن بخش عظیمی از جامعه ما می‌گیرند چیزی که من آثارش را دیده‌ام و شما هم به زودی خواهید دید و اگر نبود کم‌هوشی و کج‌فهمی مسؤولان فرهنگی در این کشور، جلوی این فیلم‌های به اصطلاح معناگرا گرفته می‌شد.

و باز جالب‌تر این است که این آقا درباره عقاید اسلامی به گونه‌ای حرف می‌زند که گویی خود پیامبر است و دارد عقاید را بیان می‌دارد و اینقدر خام و جاهل است که حتی پیش از چنین سخنرانی‌ای نمی‌رود در این‌باره بپرسد که آیا علمای شیعه و نه دکتر سروش، بلکه حتی علمای مشهور شیعه و بلکه علمایی که نزدیک به زمان ائمه بوده‌اند درباره این مسایل به قول ایشان قطعی (که می بایست پیش از این جلوی طرح آنها به زعم ایشان گرفته می‌شد) اختلافی داشته‌اند یا خیر و البته از ایشان در مقام کارگردان توقع نمی‌رود به مطالعه درباره تاریخ شیعه و تاریخ عقاید بنشیند اما بهتر است کسی که اطلاعاتش را فقط از پای منابر گرفته و مشخص است که حتی یک کتاب جدی در این حوزه نخوانده و بلکه حتی بعید می‌دانم ذره‌ای حرف دکتر سروش را فهمیده باشد پا را از گلیم خودش فراتر نگذارد تا روزی به پشیمانی خبطی که کرده افسوس نخورد چون سخن مانند تیری است که وقتی از کمان خارج می‌شود دیگر باز نمی‌گردد و پیامدهایش قابل کنترل نیست و اگر توفیق الهی شامل حال این فرد شود و بفهمد که از روی نادانی و بی‌اطلاعی چه خبطی کرده نمی‌دانم که چه آرزویی خواهد کرد.

برای مزید اطلاع دوستان عرض کنم که مراجعه به آثار کلامی اولیه و یا کتابهایی که به این آثار و آرای علمای اولیه شیعه (در زمانی که بحث غلو و عدم غلو در شیعه مطرح بوده و پیش از آنکه یک جریان متعادل از علمای شیعه به تدریج حذف شوند) پرداخته‌اند مشخص خواهد کرد که تا چه اندازه درباره عصمت و کیفیت آن و علم غیب ائمه در میان علمای شیعه اختلاف بوده است به عنوان نمونه به کتاب مکتب در فرایند تکامل نوشته مدرسی طباطبایی و مخصوصا ضمایم عربی آن مراجعه کنید تا ببینید که بحث به جاهایی کشیده شده است که حتی تصورش را هم نمی‌توانید بکنید ضمنا اگر درباره اعتبار و شهرت برخی از علمای آن دوران شک دارید می‌توانید توصیف مابقی علما از آنها را ببینید و چطور چیزی که علمای مطرح دوران نزدیک ائمه به آن قائل بودند می‌تواند کفر تلقی شود؟!! امثال مجیدی اگر قدرت استفاده از این منابع را ندارند لااقل می‌توانند به بحثهای معاصر در این باره میان حوزویان مراجعه کنند نمونه‌اش بحثهای صالحی نجف‌آبادی با دیگران است که در آثار متعددی جمع شده و اگر اینقدر همت هم ندارند بهتر است سر جای خودشان بنشینند و زاویه دوربین تنظیم کنند و با بلغور کردن حرف خودِ غربی‌ها و هندی‌ها به جشنواره‌های خارجی رفته و جایزه بگیرند و البته اگر او آنچه مکتب اسلام به او داده بود را ارائه می‌کرد مشخص بود که تا چه اندازه دوستان خارجی تحویلش می‌گرفتند!!!

خلاصه اینکه من در این متن نه کاری به دکتر سروش داشتم و نه نظریه‌اش، و نه مدافع نظر اویم فقط ناراحتی من از این است که هر کسِ بی‌اطلاع و نادانی وقتی تریبون در اختیارش می‌افتد نباید در آنچه نه مربوط به اوست و نه درباره آن اطلاع درستی دارد سخنسرایی کند آنهم در حالی که طرف مقابل که حتی خود اهل این فن است آن رسانه بزرگ را برای دفاع از خود در اختیار ندارد. مجیدی با این حرفهایش نشان داد که در حد یک فرد عامی از دین اطلاع دارد و اینکه چرا به خود اجازه داد که چنین خبطی بکند و چه کسی توانست چنین سوءاستفاده‌ای از بی‌اطلاعی او بکند خدا عالم است.  

حرف‌های مجیدی

موفق و مؤید باشید

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 19:45  توسط عباس  | 

 
Grazr