تبليغاتX
سخن تازه

سخن تازه

وبلاگ گروهی

والا گاهی نظریاتی می‌شنوم که احساس خودکم‌نظریه‌داده‌بینی به من دست می‌دهد از جمله این نظریاتی که درباره میزان نفوذ یهودیان در عالم است امروز مطلبی را که قبلاً از یکی از دوستان شنیده بودم در اینترنت خواندم مربوط به نظریات کسی به نام ناصر پورپیرار است که کل تاریخ ایران باستان را دروغ و ساخته یهود می‌داند و حتی این را به آثار باستانی هم تعمیم می‌دهد اگر نظریات این فرد را نخوانده‌اید نامش را جستجو کنید و نظریاتش را بخوانید تا دود از کله‌تان بلند شود تأکید می‌کنم حتماً بخوانید.

اما از این پس نظریات خودم را در این وبلاگ مطرح می کنم:

نظریه اول: زمین صاف است و نه گرد و این دست پلید یهودیان است که با استفاده از نر‌م‌افزارهایی زمین را گرد نشان می‌دهد این توطئه برای این بوده تا ایمان مردم به آموزه‌های کتاب مقدس درباره عالم سست شود. تنها کسانی به فضا فرستاده می‌شوند که حاضر شوند به دروغ بگویند که زمین گرد است عکسها و فیلمها قبلاً تهیه شده‌اند و به اسم تصاویر زنده پخش می‌شوند بخاطر همین است که ستارگان بخوبی در این تصاویر و با دقت مشخص نشده‌اند. علت کشته شدن یوری گاگارین اولین فضانورد جهان در یک حادثه هوایی این بوده که تصمیم گرفته بود پرده از این راز بردارد.

نظریه دوم: اوباما در‌ واقع سفیدپوست است لابی صهیونیست در آمریکا به او توصیه کرده تا با رنگ کردن خود توهم عدالت میان سیاه‌پوستان و سفیدپوستان را در ذهن مردم دنیا ایجاد کند. اگر باور نمی‌کنید یک اسکاچ با وایتکس بردارید و به صورت او بکشید البته فراموش نکنید که فرمول آن رنگ سیاه که به اوباما زده‌اند آنقدر قوی است که کار وایتکس کشیدن را باید برای مدت چند روز ادامه دهید اگر با این کار هم رنگ سفید واقعی اوباما آشکار نشد بدانید که صهیونیستها در فرمول وایتکسهای جهان دست برده‌اند تا نتوانند آن ماده سیاه‌کننده را در خود حل کنند

نظریه سوم: دانشمندان یهودی گازی را اختراع کرده و در جو زمین فرستاده‌اند که سبب می‌شود تا زنان فکر کنند که مرد هستند و مردان فکر کنند که زن هستند الآن اگر شما فکر می‌کنید که مرد هستید بدانید که اشتباه می‌کنید و گول صهیونیستها را خورده‌اید. برخی از دانشمندان قبلاً به این نکته رسیده‌اند و به همین جهت از بعد زنانه در مردان و بعد مردانه در زنان اسم برده‌اند (ر.ک. مطالعات روانشناسانه)

فکر می‌کنید این نظریات عجیب است؟ پس نظریات پورپیرار را بخوانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:40  توسط عباس  | 

گرچه قول داده بودم "علا بويز " را تحليل كنم ولي حيفم آمد گزارشم را از اولين روز بازگشايي مدرسه  اينجا نگذرام!!! هدف منقوش كردن لبخنديست بر لبان دوستان! شايد به قول دكتر "با حلوا حلوا كام تلخمان شيرين شد"

گفته بودم : "اگر  شده خودم رو در به در كنم ، پيش اون زنك كوتوله پرست  نمي مونم"! خوب اين اتفاق افتاد و در به در شدم!!! از بالاترين نقطه ي منطقه... ليز خوردم و در  جنوبي ترين نقطه ي منطقه سقوط كردم. درست زير خط هوايي مهرآباد .طوري كه  وقتي هواپيما ميخواد  بشينه ، همه ي پنجره هاي منطقه ي مذكور به رعشه ميافته! و من همواره به جان خود بيمناكم و منتظرم يكي از اون هواپيماها سر من بيافته و دردانه ام يتيم شود !!! ارتقا شغلي يافتم و مععععاون يك مدرسه ابتدايي  جمع و جور دويست نفره پسرانه شدم! هفت كلاس داريم كه تا خرخره از دانش آموز پر شده. در روز بازگشايي مدرسه سه كلاس از 7 كلاس معلم نداشت.( به علت كمبود نيرو هنوز كسي خودش رو معرفي نكرد)! در مراسم صبحگاه نوار سرود جمهوري اسلامي نداشتيم كه فرضا  اگر از مدارس همجوار قرض ميكرديم ، ضبط  نداشتيم و به فرض ميرفتم از خونه همسايه ضبط هم قرض ميكردم ميكروفون و بلند گو نداشتيم!!!!! خدمتگزاري هم كه نداشتيم مراقب جلوي در باشه تا اوليا وارد مدرسه نشوند .معاون پرورشي هم نداشتيم كه حداقل بياد و يه گوشه ي كار رو با من بگيره! خانم مدير جديد هم رفته بودند مدرسه سابقشون رو تحويل بدهند!!!دور از جون شما تا ساعت هشت  مدرسه عيييييييييين طويله شده بود!!!!!!

ساعت هفت و نيم بهت زده بودم و نميدونستم چكار كنم! اما ساعت 8 به خودم اومدم و با همه ي توان به قلب طويله حمله كردم! همچون قاطران مدهوش !عر عري كردم و همه ي مادران كره الاغ ها را بيرون راندم!!!!هنگامي كه همه اوليا ي محترمه را به بيرون از مدرسه تاراندم ، دست ِ  آخرين نفر  را  گرفتم و كشيدم تو مدرسه و گفتم پشت در بمان كه  نه كسي داخل بياد و نه كسي خارج بشه!!! يك لحظه حس زندانبان بودن به من دست داد! (راستي زندانبان ها هم هميشه زنداني اند...)

قدم بعدي طلب استمداد از 4 معلم حاضر بود كه فارغ از محشري كه در حياط مدرسه بر پا بود ، گل ميگفتند و گل ميشنفتند و سال تحصيلي جديد را به هم تبريك ميگفتند( نميدونم چه تبريكي داره؟)چون خرمگس معركه  محفل دوستانه و شادشان را بر هم زدم و همه را به وسط حياط مدرسه تاراندم!! كه هر معلم دانش آموزان پايه ي مربوطه را به صف كند! قدم بعدي جمع كردن همه ي توان در حنجره  بود .لحظاتي  خود را در كارزار ميدان انقلاب و آزادي و ولي عصر حس كردم . بي محابا نعره اي سر دادم و همه را وادار به سكوت كردم  !!!!!!( جدا مستبدان حق دارند اريكه ي قدرت را رها نكنند!)

 بسم اللهي و قرآني و شماره 1-2-3 همه با هم سرود جمهوري اسلامي خواندند!!!!( راستي حالا كه جمهوري تبديل شده به حكومت اسلامي بايد فكري به حال سرودمون بكنيم)!!

بعد از خواندن اسامي دويست نفر و كلاس بندي ، همه سر  كلاس رفتند و آرامش پيش از توفان برقرار شد! در اين هنگام  اندكي لاي  درِ مدرسه گشودم و براي شكار كمين كردم ! سه مادر ِ رهگذر ِ با عرضه بي خبر از همه جا در دامم اسير شدند و قبل از اينكه بفهمند چه بر سرشان آمده ،به  كلاس هاي فاقد معلم بردم! سپس  به آبدارخانه رفتم و وظيفه ي خدمتگزاري ايفا نموده و چايي خوش رنگ و عطر براي ساعت تفريح  دم كردم! و در  دلم هر چي فحش ركيك و نيمه ركيك  ميدانستم به  انتخابات و كوتوله و  طرفدار كوتوله و.... دادم و كمي عقده گشايي كردم! سپس به سرعت نور به  كلاس پنجم رفتم  و چند پسر بچه ي  درشت  هيكل كه ترجيحا قيافه خوف انگيزي هم داشتند انتخاب كردم كه ساعت تفريح بتوانم با نيروي قهريه  پسركان  افسار گسيخته ِ گريخته از خانه هاي قوطي كبريتي كه سه ماه انرژي ذخيره كردند رو مهار كنم!( راستي چرا قيافه ي برخي افراد از كودكي انگار براي قتل و جنايت و بزهكاري آفريده شده  است؟)

زنگ تفريح گرچه فقط سه  مورد كتك كاري  و  پنج مورد زمين خوردن و  يك مورد  جر خوردن لباس داشتيم  ولي شكر خدا  به خير و خوشي تموم شد. و كلا امروز به خير و خوشي تموم شد!!! فردا هم خدا بزرگه. قطعا از امروز بدتر نخواهد بود!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 22:38  توسط مهراوه  | 

گيرم كه بلاگ ما كمي پنچر بيد
اين جمع عزيز را كجا بتوان ديد؟
بوفضل و كريم و مرتضي و افشين
مهراوه و مصطفي و مهدي و مجيد

***********
در كارگه بلاگفا رفتم دوش
ديدم دو هزار و شصت وبلاگ خموش
خوشحال شدم كه لااقل علابويز
دارد سه نويسنده پر جوش و خروش

***********
گر دل بدهي نوشتنت سهل شود
چون روبه سنت اگزوپرس اهل شود
چون پست تو را حق ز ازل مي‌دانست 
پست ار ندهي علم خدا جهل شود
(منظور روباه داستان شازده كوچولوي سنت اگزوپري و اهلي شدن او براي شازده كوچولو است)

***********
وبلاگ بهانه‌اي است تا بدانيم از هم
باشد سخني اگر بخوانيم از هم
اميد كه بهره‌اي بگيريم اي دوست
زين فرصت خوب تا توانيم از هم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:30  توسط عباس  | 

می‌دانید که اسکاتلندی‌ها به خساست مشهورند می‌گویند یک اسکاتلندی به یک مجله انگلیسی نامه تهدیدآمیزی نوشت که «اگر از این به بعد به چاپ جوک درباره خست اسکاتلندیها ادامه دهید دیگر مجله شما را برای خواندن از همسایه‌ام قرض نخواهم گرفت»

مدل ایرانی این جوک:

روزی تعدادی ایرانی گفتند که «برای جریمه کردن مخابرات به دلیل قطع اس‌ام‌اس‌ها، دیگر اس‌ام‌اس نمی‌فرستیم» با این کار آنها مجبور شدند تا کارهای خود را از طریق تماس عادی که چند برابر بیشتر هزینه داشت دنبال کنند و از این طریق مخابرات سود بیشتری نصیبش شد.

در این مدت برخی دعوتها به مبارزه منفی برایم جالب و خنده دار بوده‌اند برخی بیش از آنکه مبارزه منفی بکنند خودزنی و دیگرنوازی می‌کنند

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 22:22  توسط عباس  | 

آن کس که می‌خندد احتمالا خبر هولناک را شنیده است

عباس

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اصرار برای رفتن به کوچه بن‌بست (با عرض معذرت) یا آن بیست نفر

حکایت: متفکری را حکایت کنند که هر روز به کوچه بن‌بست رفتی و بیست نفر ترتیب او را دادندی، باری صاحبدلی او را گفت تو چرا از کوچه دیگر نروی تا اینگونه مزاحمت نبینی گفت سر این را از مرتضی بپرس

یکی از دوستانم می‌گفت انگلیسیها می‌گویند اگر در یک کوچه بن‌بست یک نفر به تو حمله کرد و خواست به تو تجاوز کند مقاومت کن اما اگر بیست نفر ریختن سرت و خواستند به تو تجاوز کنند سعی کن لذت ببری

بعدها این بین ما یک ضرب‌المثل شد ضرب‌المثل «سعی کن لذت ببری»

ایران در یک مقیاس وسیع محلی برای سعی برای لذت بردن است اما من لب لباب بن‌بستهای ایران را شهر تهران می‌دانم که در آن سالهای زیادی را زندگی کرده‌ام تهران بزرگترین و مهمترین بن‌بست ایران است فقط در همان مسیر کوتاه خوابگاه تا دانشکده آنقدر اتفاق و پوستر و اعلامیه و ... بود که این بن‌بستگی را به تو حالی کند هیچوقت عذابی را که درتهران می‌کشیدم از یاد نخواهم برد و واقعا فقط دوستانم بودند که مرهمی بر دل ریشم می‌شدند

اینجا هم بن‌بست است اما چون دیوار یک مقدار کوتاهتر است گاهی می‌توانی از سر آن بپری و فرار کنی.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 23:35  توسط عباس  | 

موقعيت‌هاي زير را تصور کرده و گزينه درست را انتخاب کنيد.

الف) داريد چند گيگ مطلب را براي دوستتان مي‌ريزيد توي فلش، ولي خيلي طول کشيده؛ يکي يکي داريد رفتن فايلها رو تو فلش دنبال مي‌کنيد وقتي يک فايل چندصد مگي تا نود درصد رفته تو فلش يکدفعه پيام مياد که فلشتون پره و .....
1- اون چيزي که زياد داريم وقته، اين معطليا تو زندگي ما به حساب نمياد. اتفاقا اعصابم هم از اين معطليا خورد نميشه، مثل موندن پشت ترافيک لذت‌بخشه
2- از يه نرم‌افزار که سرعت انتقال اطلاعات رو بيشتر مي‌کنه و امکانات بيشتري براي کنترل اين کار ميده استفاده مي‌کنم.

ب) چند تا فيلم بالاي هجده سال توي کامپيوترتون هست مي‌خواهيد از ديد اطرافيانتون که احتمال مي‌ديد کمي هم تو کامپيوتر واردن دور نگهداريدشون.
1- در عمق چند تا پوشه مي‌گذاريدشون و دعا مي‌کنيد که متوجه نشن
2- کليک راست مي‌کنيد و فايلها را به صورت عادي مخفي کرده و به خدا توکل مي‌کنيد که اونا متوجه نشن
3- اصلا براتون اهميتي نداره، بذار ببينن حالشو ببرن.
4- از يک نرم‌افزار قوي مخفي‌کننده استفاده مي‌کنين که عقل جن‌هاي عادي بهش نميرسه

ج) داريد يه سي‌دي يا دي‌وي‌دي فيلم رو تو کامپيوتر کپي مي‌کنين. کلي معطل شدين، تا نود و نه درصدش رفته، يه دفعه پيام مياد که نميتونه اونو بخونه و همه چيز مي‌پره.
1- دوباره ميرم از يکي اون فيلمو مي‌گيرم
2- سي‌دي رو ميشکنم و عصبانيتم رو سر اولين کسي که به من بر بخوره خالي مي‌کنم
3- با نرم افزار کپيش مي‌کنم که اگه نتونست همش رو بگيره لااقل تا اونجايي رو که بشه حفظ ميکنه و ديليت نميشه

د) اهل فضليد و دانش و کلي فايلهاي متني و پي‌دي‌اف و مثل اون تو کامپيوترتون هست مي‌خواهيد يه فايل رو پيدا کنيد از جستجوي خود ويندوز استفاده مي‌کنيد و بعد از نيم ساعت معطلي تازه مي‌بينيد که جستجوي مناسبي انجام نداده‌ايد و دوباره بايد از نو جستجو کنيد و با مشت مي‌کوبيد روي ميز کامپيوتر
1- همه پوشه‌هايي رو که حدس مي‌زنيد فايل تو اون هست يکي‌يکي مي‌گرديد و دعا مي‌کنيد که زودتر پيداش کنيد
2- از نرم‌افزاري استفاده مي‌کنيد که در بير ثانيه نتيجه رو تحويلتون ميده

ه) دارين يه فايل حجيم رو دنلود مي‌کنين. سه ساعته به اينترنت وصل شدين تا دانلودش کنين و الآن نود و نه درصدش دانلود شده، يک دفعه يه پيام خطا مي‌آد و کل سه ساعت دانلودتون مي‌پره
1- به بخت بد لعنت مي‌فرستيد و به اين فکر مي‌کنيد که آن روز چه گناهي انجام داده‌ايد که خدا چنين حالي از شما گرفته.
2- به اينترنت و کامپيوتر و مملبکت و. سياست و ... فحش ميدين تا کمي دلتون خنک بشه
3- دوباره از نو ميزنين تا دانلود بشه و هزار تومن نذر ميکنين که اين بار قطع نشه
4- از يک نرم‌افزار استفاده مي‌کنين که هم سرعت رو خيلي بالاتر مي‌بره و هم اگه قطع شد دوباره از همون جايي که قطع شد ادامه ميده

و) هي فلشتون ويروسي ميشه و فايلهاش مي‌پره و پوشه‌ها مخفي ميشن و مستقيم باز نميشه و ...
1- مي‌برين يه نفر درستش کنه و اون هم يه منتي سر شما ميزاره
2- يه نرم‌افزار ساده نصب مي‌کنين که مانع از ورود اين نوع ويروسها به فلش ميشه

براي کساني که در جواب به سؤالها معمولا گزينه آخر را انتخاب مي‌کنند توصيه مي‌کنم به پستهاي مختلف نرمجان نظري بيندازند پستهاي قديمي هم به حالتان مفيد است حتي اگر برايتان مهم نباشد که نرم‌افزار پولي است يا مجاني، هم باز خيلي از آن نرم‌افزارها بدردتان خواهند خورد البته به نظر مي‌رسد حتي مجيد و مرتضي هم ديگر علاقه‌اي به گزينه‌هاي نرم‌افزاري ندارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 14:56  توسط عباس  | 

این رو یکی تو کامنت وبلاگ از زندگی گذاشته بود

گفتم بد نیست شما هم بخوانید

به یکی مي گن نظرت راجع به خدا چيه؟ مي گه: خيلي باحاله خيلي با معرفته خيلي مشتيه خيلي با مرامه انشاءالله ابولفضل نگه دارش باشه!

یکی زنگ ميزنه اداره هواشناسي ميگه آقا دستتون درد نكنه امروز هوا خيلي خوب بود!

فلان نامزد ریاست جمهوری در پی حمایت خود از جبهه زنان اعلام کرد در صورت برنده شدن در انتخابات, مدت بارداری را از 9 ماه به 5 ماه کاهش خواهد داد!

طرف داشته راديو پيام گوش ميداده،گزارشگره ميگفته: راه بهارستان به امام حسين بسته است، راه انقلاب هم به امام حسين بسته است..... طرف ميگه: باشه بابا بستس كه بستس، ديگه چرا هى قسم ميخورى!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 22:0  توسط عباس  | 

دیالوگ‌های فرضی زیر را بخوانید و به پرسشهای طرح شده پاسخ دهید:

 

دیالوگ اول:

مادر داماد: پسرم تو دارغوزآباد علیا مشغول به کاره و همونجا هم قصد داره زندگی بکنه.

مادر عروس (اهل دارغوزآباد سفلی): دخترم یا باید تو تهرون زندگی کنه یا تو دارغوزآباد سفلی والا دختر بهتون نمیدیم.

تعلیقه: فاصله دارغوزآباد سفلی با دارغوزآباد علیا 50 کیلومتر است و فاصله آن با تهران 2000 کیلومتر.

سؤال: در اینجا وجه تشابه دارغوزآباد سفلی با تهران چیست؟

 

دیالوگ دوم:

نوه: بابابزرگ چی شد اومدی تهرون؟

بابابزرگ هفتاد ساله (که در 20سالگی از شهرستان به تهران آمده): بابا جون امکانات تهرون خیلی زیاده سینما داره، تئاتر داره، موزه داره، پارک داره، کنسرو داره (منظور همان کنسرت است)، خلاصه همه چی داره؟

نوه: بابابزرگ تو این سالها چندبار اینجاها رفتی؟

بابابزرگ: باباجون مگه این زندگی لامصب و گرونی می‌ذاشت که بریم اونجاها. صبح تا شب باید مثل اسب کار می‌کردیم چند ساعت هم تو ترافیک می‌موندیم آخرش خسته و کوفته می‌رسیدیم خونه. زور می‌زدیم فقط می‌تونستیم جمعه بریم پارک سر خیابون.

نوه: خب حالا که کار نمیکنی چرا نمیری؟

بابابزرگ: دیگه جون رفتن و گشتن رو ندارم.

سؤال: چگونه می‌توان با حلوا حلوا کردن، دهان را شیرین نمود؟

 

دیالوگ سوم:

اپیزود اول [پیش دوست دختر]

پسر: بیا یه حالی به ما بده

دختر: نمیشه

پسر: ببین! متخصصای علوم اجتماعی میگن که بیشتر از 50٪ زوجین تو مسائل جن.سی مشکل دارن و این باعث شده تا آمار طلاق خیلی افزایش پیدا کنه. بالاخره من و تو باید بدونیم که آیا تو مساله‌ای به این مهمی با هم هماهنگ هستیم یا نه تا بعدا به مشکل برنخوریم.

اپیزود دوم [همان پسر در مسیر خانه، خواهرش را می‌بیند که کیسه آشغال به دست، سر کوچه دارد با پسر همسایه حرف می‌زند و بعد از هم جدا می‌شوند]

پسر (با عصبانیت): به پسر همسایه چی میگفتی؟

خواهرش: هیچی می‌گفت که چرا آشغالا رو دم خونه ما می‌ریزین می‌گفت که اگه دوباره آشغالامون رو اونجا بریزیم شکایت می‌کنن.

پسر (با داد و بیداد): دروغ می‌گی کیسه آشغال رو بهانه کردی که با اون پسر ... [به جهت حفظ آداب نگارش این قسمت را حذف کردم] حرف بزنی. دیگه حق نداری آشغالا رو بیاری سر کوچه. میزارین خودم می‌آم آشغالا رو میبرم.

اپیزود سوم [همان پسر در خانه]

مادر: این دختر همسایه روبرویی که تازه اومدن این محله چطوره برات بریم خواستگاریش؟ همونطور که می‌خواستی چادری هم هست.

پسر: نه بدرد من نمیخوره. یه بار دیدم که شست پاش از جورابش زده بود بیرون. شست پای زن رو که نمیشه مرد نامحرم ببینه.

سؤال: آیا نشان دادن شست پا به صورت غیرعمدی به نامحرم برای زن اشکال دارد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 14:7  توسط عباس  | 

خبر سوخته اینکه

هنوز بیداریم و سرحالیم

نفسی میاد میره

مث همیشه بیخیالیم

زندگی یعنی سیب پرتغال خیار

کیوی یادت نره لاش بزار 

بارونم که زد

برید پی کارتون، دیگه چی میخواید

سال جدید اومده

بپا تو برنامه ریزیات نزایی

تو آیینه یه نگا به خودت انداختی

بابا بیخیال خیلی باحالی

خیلی زور نزن

بیخیال وعده‌های توخالی

راستی شبا تا ساعت چند بیداری

احوال ما رو اکه میپرسی

فعلن که هستیم تو خماری

خوب دیگه بسه

اینجوریاس دیگه ، مدل سرکاری

خیلی باحالی

 

بدون روتوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 10:33  توسط کریم  | 

1- یک پیشنهاد: فیلم کونگ‌فوی خنده را چند روز پیش از تلویزیون می‌دیدم شاید شما هم یک بخش مشهور آن را که جنگ مردی با یک گاو که فنون رزمی را بلد است نشان می‌دهد، دیده باشید. در صحنه‌ای از آن گاو (که ماده است) از پستان خود به سمت مرد شیر می‌پاشد (شبیه فیلم ماتریکس) این صحنه سان.سور شده است با دیدن حذف صحنه پستانِ گاو نزدیک بود پنج شاخ در آورم در ادامه جنگ در فیلم اصلی مرد با حمله به پستان گاو و دوشیدن مکرر از آن، گاو را از پای در می‌آورد که این صحنه هم حذف شده است و فقط پایان آن که گاو کاملا لاغر و چروکیده شده است را نشان می‌دهد. با دیدن این سان.سورها به مسؤولین آفرین گفتم که اینقدر به فکر تحریک نشدن من و جوانهای دیگر هستند امیدوارم با خواندن این متن فکر بد و خطا به ذهن شما راه نیفتد شاید گمان کنید که من قصد انتقاد دارم نه، برعکس، قصد دارم پیشنهادی ارائه کنم: با توجه به حضور گاوها در روستاها (مخصوصا گاوهای محلی که در طی روز آزادند) و آشکار بودن پستان آنها، تهیه یک پستان‌بند برای گاوها ضروری می‌نماید.

2- پیشنهادی دیگر: کارتون ماشینها را از تلویزیون می‌دیدم در یک صحنه یک ماشین قدیمی که به او وعده سوار شدن به بالگرد داده شده است با شادی برای خود آواز می‌خواند که «دارم میرم به آسمون، آسمون چقدر قشنگه» و در فقره دیگری وقتی که سوار بالگرد است می‌خواند «از اون بالا عاشق می‌آیه). در چند فیلم دیگر هم تعابیری چون «مرو تنها نذار» با آواز متناسب و  مانند آن را شنیده‌ام پیشنهاد من این است که جایزه‌ای با نام «جایزه تجاهلُ العارف» تهیه کرده و به مسؤلین بدهند مخصوصا صدا و سیمایی‌هایش، به دلیل نادیده گرفتن اینکه اکثر مردم موسیقی‌های مرتبط با این فقرات را می‌شنوند و می‌شناسند و علاقمند به آنها هستند و اتفاقا به همین دلیل است که مترجمین و دوبلورها از آنها در فیلمها استفاده می‌کنند

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 13:20  توسط عباس  | 

مكان: تهران

زمان: چهار هزار سال بعد

(مرتضي به دليل كه آن را به عنوان آغاز باز داستان ناگفته مي‌گذارم زنده مي‌شود او كه در زمان حيات خود به انساندوستي مشهور بوده قرنها پس از مرگ به يك قديس تبديل شده است حال او پس از زنده شدن قدم در شهر مي‌گذارد شهري كاملا مدرن كه به جهت اختصار از ارائه تصويري از آن معذورم)

مرتضي: مي‌بخشي مثل اينكه من حافظه‌ام رو از دست دادم اينجا كجاست؟

عابر: اين چه سؤاليه خب اينجا تهرونه ديگه!

(مرتضي طي گفتگويي كه به جهت اختصار آن را هم نمي‌آورم در مي‌يابد كه اوضاع از چه قرار است و او چهار هزار سال بعد زنده شده است اما مي‌داند كه كسي حرف او را باور نخواهد كرد او در طي جستجوي خود در شهر تاريخداني را مي‌يابد كه با شنيدن و ديدن قرائن و شواهد، سخن او را باور مي‌كند. تاريخدان به او مي‌گويد كه اتفاقا صدا و سيما الآن دارد سريالي را بر اساس زندگي او پخش مي‌كند با نام مرتضاي انسان‌دوست.)

مرتضي: آخه من كه عددي نبودم چرا درباره زندگي من سريال ساختن؟

تاريخدان: تو اين چهارهزار سال اونقدر درباره شخصيتها فيلم و سريال ساختن كه حالا نوبت به تو هم رسيده.

(سريال شروع مي‌شود)

[پيرمردي دوان‌دوان به پيش مرتضي مي‌آيد

پيرمرد: بزرگمردا! مويم سپيد گشته و دندانها ريخته و هنوز نتوانسته‌ام همسري مناسب اختيار كنم. مرحمتي نما و مرا جوان كن تا جستجوي همسر مناسب را از سر بگيرم.

مرتضي: بس است ديگر مرا صبر به آخر رسيده اينك تو را جوان خواهم كرد اما به شرطي كه يكي از اين دختران را برگزيني و به جستجوي خود پايان دهي (مرتضي به جمعي از مردان سبيل‌كلفت اشاره مي‌كند)]

مرتضي: ولي تو جمعيت كه دختري نيست! راستي اون پيرمرد هم كيه؟

تاريخدان: خب يه كمي بايد توضيح بدم. درباره اون پيرمرد روايتهاي متعددي نقل شده بعضيا ميگن اسمش عباس بوده و بعضي ميگن كريم هست فعلا كه كارگردان روايت اول رو پذيرفته.

اما درباره اينكه چرا تو جمع دختري نيست بايد بگم كه یه کارگردانی بود تو زمان شما به اسم حاتمی‌کیا. یادت میاد؟

مرتضي: آره يادمه

تاريخدان: خب من يه مصاحبه با اون رو خوندم كه توش ميگه ما با تماشاگر ايراني بصورت نانوشته توافق كرده‌ايم كه زن تو خونه حجاب داره و با مانتو تو رختخوابه.

مرتضي: اين چه ربطي به اين موضوع داره؟

خب از اون موقع تا الآن اين توافقها اضافه شده. حالا مردا كاملا نقش زنها رو بازي مي‌كنن؛ يعني كارگردان با تماشاگر ايراني به توافق رسيده كه اين مردها زن هستن. از حدود هزار و دويست سال پيش هم فقط مردا فيلم بازي مي‌كنن.

مرتضي:خب لااقل ريش و سبيل براشون نميذاشتن و يا روسري سرشون مي كردن.

تاريخدان: انگاري تو از احكام بي‌خبري!

مرتضي: قبول اما لااقل صداي زن براشون ميذاشتن

تاريخدان: ميگن مكنه عده‌اي با صداي زنها تحريك بشن به همين خاطر از حدود هفتصد سال پيش كلا صداي زنها رو تو فيلمها ممنوع كردن

مرتضي: حتي پيرزنها رو؟

تاريخدان: مگه دوره شما پيرزنها هم مجبور نبودن حجاب داشته باشن؟

مرتضي: چرا؟

تاريخدان: اينجا هم همين حسابه

مرتضي: پس شما چطوري مي‌فهمين كه اينها زن هستن؟

تاريخدان: كارگردان هميشه يه نشونه‌هايي ميذاره مثلا اگه كسي به طرف مقابلش بگه ضعيفه، مشخص ميشه كه اون زنه.

اين گفتگو سبب مي‌شود تا مرتضي نتواند داستان سريال را دنبال كند

مرتضي: حالا بالاخره عباس توي داستان زن ميگيره؟

تاريخدان: تواريخ در اينباره مبهم حرف زدن توي قسمتهاي بعدي معلوم ميشه كه كارگردان كدوم روايت رو قبول داره

حالا هر دو به ادامه سريال توجه مي‌كنند:

[مردي وارد مي‌شود و دست مرتضي را مي‌بوسد

مرتضي: مجيد جان چه خواسته‌اي داري؟

مجید: مدتهاست كه در وبلاگ علا مي‌نويسم و نوشتن در آن چنان وقتم را گرفته است كه از كسب مال باز مانده‌ام

مرتضي: به تعداد پستهايي كه به علا فرستاده است به او سكه طلا بدهيد

دقايقي بعد وانتي با بار سكه طلا سر مي‌رسد و مجيد سوار آن مي‌شود و مي‌رود]

بابا اين دروغه بيچاره عباس هر چي زور زد نتونست بيشتر از چند تا پست ازش دربياره

تاريخدان: مگه بقيه داستان راست بود؟

مرتضي: اونا هم خيلي راست نبود اما اين يكي ديگه خيلي شاخدار بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

*  می‌بخشید من استعداد داستان‌نویسی ندارم فقط خواستم شوخی‌ای کرده باشم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 16:0  توسط عباس  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 9:42  توسط مجید  | 

چند ضرب المثل که برای علابویز بومی کردمشان تا متناسب با فضای این بلاگ باشند.

عباس موند و علابویز (بر وزن: علی موند و حوضش).

اگه مرتضی ساربونه می‌دونه وبلاگو کی بخوابونه. [موقعی بکار می‌رود که مرتضی ندتی غائب می‌شود و وبلاگ می‌خوابد]

وبلاگ خیلی هم شلوغ بود، کریم هم گذاشت رفت (بر وزن: عروس خیلی هم خوشگل بود (به کنایه یعنی زشت بود) آبله‌رو هم شد.

اگه پشت گوشتونو دیدید رضا رو هم تو وبلاگ می‌بینید.

نظرفرستِ صرف، هیچوقت پست‌فرست نمی‌شود (بر وزن: تخم‌مرغ‌دزد شتردزد می‌شود).

نظر نمی‌دادند ازشون می‌خواست پست بفرستند (بر وزن موشه تو سوراخ نمیرفت جارو به دمش می‌بست).

دم دایناسور رو باور کنم یا ادعای دوستان رو درباره کمبود وقت و شلوغ بودن سرشون (بر وزن: دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو).

وبلاگهای دیگه چقدر خوبن ( بر وزن: مرغ همسایه غازه).

یکی نبود یکی نبود هیچکس تو این وبلاگ نبود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 19:53  توسط عباس  | 

اگر شما در موقعیتی مشابه با حضرت یوسف بودید در مقابل درخواست زلیخا چه می‌کردید؟

فرض اول (مدل کریم):

کریم: ببین زلیخا من منکر غرایز جن.سی و نیازهای خودم و تو نیستم اما فکر نمی‌کنی ارتباطات رو بشه به نحو دیگه‌ای گسترش داد؟ مخصوصا که شوهرت پوتیفار آزادی من و تو رو خیلی محدود کرده و الآنه که سر برسه و حق هر دومون رو کف دستمون بزاره.

زلیخا: خوب پیشنهاد تو چیه؟

کریم: بیا در حد چت و ایمیل ارتباطمون رو محدود کنیم.

اما زلیخا پیشنهاد کریم را نمی‌پذیرد کریم هم چون تازه لباسش را خریده است دلش نمی‌آید که نه از جلو و نه از عقب پاره شود بنابراین فرار نمی‌کند اما به درخواست زلیخا هم جواب مثبت نمی‌دهد. زلیخا هم که اعصابش خورد شده از فرط عصبانیت پیراهن خود را جر می‌دهد. ناگهان پوتیفار از در وارد می‌شود و می‌بیند که پیراهن زلیخا جر خورده و کریم هم کنارش ایستاده است اینکه پوتیفار پس از آن با کریم چکار می‌کند را به عنوان پایانی باز برای خواننده رها می‌کنم.

فرض دوم (مدل مرتضی):

زلیخا به سمت در می‌دود و مرتضی از پشت پیراهن او را می‌گیرد و پیراهن زلیخا جر می‌خورد.

زلیخا: بابا این چه وضعیه! مثلا من بودم که پیشنهاد دادم. اگه اعتراض و مقاومت نمی‌کنی، لااقل بذار کنترل اوضاع دست من باشه.

مرتضی: تقصیر خودته. می‌خواستی پیشنهاد ندی.

زلیخا: غلط کردم. الآنه که پوتیفار سر برسه و پوست از سر ما بکنه.

مرتضی: نترس همه درها رو قبلا قفل کردم

اما مرتضی در محاسبات خود اشتباه کرده است چون ناگهان پوتیفار سر می‌رسد و در را باز می‌کند و با دیدن پیراهن جر خورده زلیخا، چوبی در می‌آورد و در آستین مرتضی می‌کند.

فرض سوم (مدل عباس):

این بخش را به علت آنکه شائبه خودخواهی و خودستایی و خودپسندی در آن بود حذف کردم

می‌بخشید که مدل دوستان متاهل را بررسی نکردم چون ممکن بود خانمها با خواندن نوشته مربوط به آنها، دچار شک و بدگمانی شوند بنابراین در همین حد اکتفا کردم.

ضمنا مطلب طنز است و بحث توهین به مقدسات و این حرفها نیست جوگیر نشوید

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:46  توسط عباس  | 

روزها از پی هم میگذرند

مثل ابرهای سرگردان یک بعدظهر بهاری

و به تو می گویند خداحافط

بهار تابستان پاییز و البته روزهای کوتاه زمستان

خداحافظ، خداحافظ دوست عزیز من

خداحافظ

شب ها از پی هم می گذرند

و به تو می گویند خداحافظ

خداحافظ ، خداحافظ ببخش اما من معشوق ابدی تو نخواهم بود و نبوده ام

خداحافظ

علف های سبز وقتی که طراوت شبنم مدهوششان کرده

درخت وقتی در ظهر تابستان چرتش برده

خیابانی که تمام دوران مدرسه از سربالایی آن بالا رفتم

ناودان هایی که روزهای بارنی

آب و قیر را روی سرم می ریختند

کوچه مان آه کوچه خاکی

ناظم گنده دماغمان با چوب دستی اش

خداحافظ خداحافظ

خداحافظ پیرمردی که تنها روی صندلی تکیه داده‌ایی

و از دست غرغرهای عروست جیم شده ایی

برگ ها خشک می شوند

پشم های گوسفندها بلند

ولی خوب چه اهمیتی دارد

برگ های تازه

پشم های تازه

ولی من چی

من میرم به درک

اتوبوس های قراضه همانها که ازشان آویزان میشدم

تاکسی ها که به زور دو نفر صندلی جلویشان می چیدند

دست کم این آهنپاره های مسخره

امیدی هست که بازیافت شوند

کاغذهایی که حروم کردم توی همه این سالها

دبستان مدرسه دبیرستان دانشگاه

بیچاره درخت هایی که خرج احمقی مثل من شدن

کارتون های کتابی که جز جابجا کردنشون کاری بکارشون نداشتم

حتی همه این ات و آشغالهایی که می خوریم

این آشغال هایی که رو هم تلنبار می کنیم

دست کم میشه یه چیزهای بدردبخوری توشون پیدا کرد

همون چیزای که توی کیسه زباله دزداست

مسخره است اون بسته های نامطبوعی که روزی چند بار از معده مون تخلیه می کنیم

اونام به یه دردی میخورن

بهترین گلایول ها رو میشه باهاش پرورش داد

خداحافظ خداحافظ

بارن های بهاری که خبری ازتان نیست

خداحافظ روزهای بدون برف زمستان

خداحافط محبوب من

قسم می خورم که چه شب های که برایت از ته دل گریه نکردم

چه روزایی که مثل دیونه ها برایت شعر نگفتم

هیچ مهم نیست حالا با یکی دیگه ایی

هیچ مهم نیست که لبهایت روی لبهای یکی دیگه ست

هیچ مهم نیست که چندتا نخ سیگار دود کردم به پات

هیچ مهم نیست که خیلی دلم میخواست یه بار دستاتو بگیرم

یا یه بار تو آغوشت بگیرم

خداحافظ خداحافظ

خداحافظ روزهاٰ، شب ها، برگهای خشک و تر

خداحافظ، خداحافظ

برای همه یه روز یه جوری تموم میشه

خوب لابد برای من اینجوری

خداحافظ شبنم های لطیف روی چمن

که وقتی برویت غلت میخوردیم

خیس می شدیم و مست

خداحافظ راننده تاکسی سیگاری

یادت باشه صد تومنمو پس ندادی

فکر نکن که ای بابا بیخیال حالا که گذشته

فکر نکن مگه همین صدتومنه

هیچ وقت نمی بخشمت

خداحافظ پیرمردی که راه پله رو آپارتمان رو امروز نظافت کردی

راستش می خواستم سه تا از اون دلمه های خوشمزه رو که مادر درست کرده بود به تو بدم

حتی تو خیالاتم آوردمت تو و با هم گپ زدیم

اما نشد. یادم رفت.تو رفته بودی

شایدم عمدا خودم رو زدم به خنگی

لعنت به این شکم لعنتی

هیچ وقت خودمو نمی بخشم

خداحافظ زنی که امروز جلومو گرفتی و گفتی جوراب بخر

و نخریدم

راستش پول کافی نداشتم

اما اگه میدونستم به این سرعت دست بکار میشم...

هیچ کس از یه ساعت بعد خودش خبر نداره...

هیچ وقت خودمو نمی بخشم

خداحافظ دفترچه یادداشت روزهای داغ دانشگاهی

متاسفم که نتوانستم، نشد خواسته ات را برآورده کنم

If you want

You can win

به هر حال جمله قشنگیه

اما توصیه می کنم زیاد زمزمه اش نکنید

خداحافظ دوست معتادی که ازم کیک نگرفتی

و گفتی پول داری و خودت می گیری

اما می دونستم نداری و فقط به ویترین کیک ها زل زدی

هیچ وقت خودمو نمی بخشم

هیچ وقت

البته اگه وقتی برای بخشیدن یا نبخشیدن مونده باشه

انتظارشو نداشتم. انگار زودتر از اون چیزی که فک میکردم اومده سراغم

یه توصیه احمقانه بکنم. این یکی رو نادیده بگیرید

فرصت رو از دست ندید

لااقل واسه من این توصیه که خیلی کاریه

وای خدا لبم خشک شده نفسم درنمیاد

باید به ذهنم فشار بیارم

لعنتی

سه تا کتاب که از مدرسه گرفته بودم پس ندادم

گمونم دست کم 20سال گذشته

بیست سال از اون روزی که کتاب گربه سانان مدرسه رو امانت گرفتم و پس ندادم

ببخش، ببخش منو محبوب من

اگه از ته دل یه بار داد نزدم که دوستت دارم

نمی دونم چرا هی میایی جلوی چشمم

فرصت بده به چیزای خوب دیگه هم فکر کنم

آه خدایا دون دون های عرق

چشام تار می بینه

متاسفم که توی وصیت نامه من خبری از پول و پله نیست

تازه یه چیزهای هم بدهکارم

قبض موبایل

قسط بانک

قرض رفیق

این یکی امکان نداره منو ببخشه

چون تا حالا پودر شده. نه البته از نوع لباس شویی‌اش

ببخش آقای اصغری .منو به خاطر کلوچه هایی که موقعی‌ایی برق رفت ازت دزدیم ببخش

کلوچه های فله ایی کوچیک به شکل حیوانات بودن

کلی باهاشون بازی کردم و بعد هم ریختموشون توی شکمم

امیدوارم اون دنیا جات راهت باشه

اونقدی که هوس کنی منو ببخشی

البته من تو رو به خاطر اینکه شیرهای بسته بندی رو ماستشون میکردی نمی بخشم

هر وقت اومدم گفتی شیر تموم شد

وای خدا سردمه ،سردمه. عینهو یخ شدم یخ

احمد آقا منو ببخش

اون روز منو سعید پولهای جلوی داشبورد تاکسیتونو زدیم

کلی کیک و نوشابه خوردیم.جاتون خالی

البته همون بهتر که جات خالی بود. در غیر اینصورت میزدی له و لوردمون میکردی

تازه یه مقدارشم موند

روز بعد که از مدرسه برگشتیم کلک بقیه پولتو کندیم

با اینحال بد نیست ما رو ببخشی

لعنتی دستام جم نمیخوره

انگار راستی راستی آخرشه

سازمان انتقال خون از توهم عذر میخوام

این مایع رنگینی که اینطوری داره از آبراه میره پایین میتونست به یه دردی بخوره

قسم میخورم نه ایدز دارم نه هپاتیت و نه رفتار پر خطر

ولی خوب من چند بار اومدم و هر بار گفتی فشارت پایینه

زباله،برگ، کاغذ همه به یه دردی میخورن الا من

بازماندگان عزیز این خط های آخر مربوط به شماست

لطفا غیرتی نشید و روی قبرم یه سنگ گرانیت درجه یک نذارید

نیاز به هیچ حکاکی هم نیست

یه تقاضای ساده دارم

اینجوری خرجتون هم کمتره

خواسته زیادی هم نیست.درسته که کلاس قبرم میاد پایین

درسته چشم هم چشمی هست.درسته که شاید جامو گم کنید

فقط روم خاک بریزید

کفن هم نمی خوام. میخوام خیلی زود تجزیه شم. قبل از اینکه موریانه ها سر برسن

فقط یه مشت تخم چمن بریزید

به خاطر یه مشت تخم چمن

حالا اصراری نیست که از همونها باشه که تو استادیومه

شبدرم بد نیست

گمونم نشونه خوبیه

کودش با من . ولی یه مقدار آبم لازمه

خوب اینطوری دست کم به قد اون بسته های که از معده مون خارج میشه ارزش دارم

فک کنم کسی نمونده که ازش طلب بخشش کنم

پس

خداحافظ

خداحا..

خدا....

خ......

.

.

.

26.10.1387

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 0:25  توسط کریم  | 

دو علاف يکي نظر دادی و ديگري به زحمت پستی فرستادی. باري نظردهنده گفت پست‌فرستنده را که چرا فقط نظر ندهی تا از مشقت پست فرستادن برهي؟ گفت تو چرا چیزی نمی‌نویسی تا از تنبلی نظر دادن رهايي يابي، که خردمندان گفته‌اند: پست خود فرستادن به که صد بار نظر دادن.
<عمر گرانمايه در اين صرف شد>
تا که بخوانی و نظر در کنی
اي که دفاعت به سلامت گذشت
نوبت آن شد که سخن سر کنی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شتربانی را گفتند از خود کم‌پست‌تر دیده‌ای یا شنیده‌ای؟ گفت بلی، چهل سال بر کنار صحرا نظر دادمی و پستی نفرستادمی تا روزی به صحرا به حاجتی برون رفتم یکی را دیدم بر گوشه‌ای غنوده و لپتاپی گشوده. او را گفتم چه پست می‌کنی؟ گفت: ای پست که وگفتی ای یعنی چه؟* من او را در پست‌گریزی از خود برتر دیدم.
بیت:
طالب هیچ نباشم ز تو الا لبخند
گر چه پستی ننوشتی و شد ایامی چند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستی را شنیدم که دفاع کرده بود و تصفیه نموده. همچنین از سربازی رسته بود و عقد ازدواج بسته و به کاری مشغول و زندگی مقبول. شبی در خیال خام خویش نزد او به یزد رفتم. همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان مقاله‌ام در تهران چاپ شد و آن یک به کاشان و این پروژه را نوشتم و آن طرح را هِشتم.** عاقبت گفت که مرا کاری در پیش است که اگر کرده شود بقیت عمر در خانه با رایانه نشینم و نظر به پست بدل کنم و مشکل دوستان حل. گفتمش آن چه کار است؟ گفت: دکترا خواهم گرفتن که شنیدم شأنی بس عظیم دارد پس از آن هزار مقالت نویسم و به مجلات ایرانی و فرنگی فرستم که امتیاز آورد و کلاس بالا برد و صد رساله را راهنمایی کنم تا به مقام استادی رسم پس آنگه همچون مردی آزاد، مر شما را پست فراوان خواهم فرستاد. انصاف از این ماخولیا چندان فرو گفت که بیشتر طاقت گفتنش نماند. گفت ای مشتی! تو هم سخنی بگوی از آنچه دیده‌ای و شنیده‌ای. گفتم:
آن شنیدستی که بعد از شصت سال
چون بخواهی پست دادن، نیست حال؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکی پرسید از آن مرد خردمند
که ای کرده دفاع و رسته از بند
زمانی بحث پایان‌نامه‌ات بود
و یا داغانی رایانه‌ات بود
کنون که فارغی از این مصائب
چرا پست تو در علاست غائب
<بگفت احوال ما برق جهان است>
که همواره ز چشم تو نهان است
عموما در پی پولیم و گاهی
پی اندیشه‌هاییم اشتباهی
زمان کاسبی دَریاب و دُر یاب
که غیر از آن، همه باد است در خواب***
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*با لهجه برره‌ای خوانده شود.
**یعنی رها کردم
***ظرافتی در این مصرع است که در آن غیر از کاسبی همه چیز هم باد است و هم در خواب، که نهایت بی‌ارزش بودن را نشان می‌دهد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. هر گونه تداعی ذهنی میان شخصیتهای این حکایات و مجید تصادفی است و نویسنده هیچ مسؤولیتی در قبال آن ندارد.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 14:21  توسط عباس  | 

ظاهرا طرح ما خیلی دوستان را ترسانده است مشکلی نیست پاکش می کنیم

این یک مطلب طنز بود اگر به طبقه‌بندی موضوعی هم نگاه می‌کردید این را در می‌یافتید وقتی افشین که چند سال است مرا می‌شناسد اینطور مطلب را جدی گرفته پس خدا رحم کرد که مرتضی و کریم این مطلب را ندیدند والا حکم قتل مرا صادر می‌کردند. ضمنا دوستان عزیز بدانند این طرح‌ها سالهاست در ذهن دوستان اون‌طرفی هست بنابراین زیاد نگران نباشید اگر انجام نمی‌دهندش به علت محدودیتهایی است و نه اینکه به ذهنشان نرسیده باشد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 13:34  توسط عباس  | 

در این ایام که جشنهایی بر پا بود یکی از شبکه‌ها گروه‌های موسیقی‌ سنتی آورده بود معمولا در این موارد فقط خواننده را نشان می‌دهند ولی این بار تصاویر نوازندگان را پشت انبوهی از گل دیدیم گلهایی که سدی در برابر سازهای موسیقی بود کمانچه و نی و مانند آن دیده نمی‌شدند ولی صدایشان می‌آمد حرکات سر و دست نوازندگان هم نشان می‌داد که این آنها هستند که می‌نوازند چند بار بخشی از نی و کمانچه ناخواسته جلوی دوربین آمد که امیدوارم برای تهیه‌کنندگان این برنامه یا فیلمبردار مربوطه ایجاد مشکل نکند.
نتیجه‌ای که می‌خواهم از این نوشته بگیرم آن است که گل که یکی از زیباترین نعمتهای خداوند است کاربردهای فراوانی دارد و تنها نباید به جنبه زیبایی آن اکتفا کرد این یکی از مواردی است که در بحث روش اندیشه نیز می تواند مورد بحث قرار گیرد چون گاه غلبه یکی از جنبه‌های یک چیز ما را از دیگر جنبه‌های آن غافل نگه می‌دارد مثلا جنبه زیبایی گل آنقدر برجسته است که ما به جنبه‌های پوششی آن دقت نمی‌کنیم.
پس از زمان آدم و حوا که آن هنگام که از میوه ممنوعه خوردند و دریافتند که برهنه‌اند، از برگها برای پوشش استفاده کردند حالا ما استفاده از گلها را هم برای پوشش می‌بینیم پیش از این استفاده از چوب هم که جنبه عادی کاربرد آن به ساخت وسائل چوبی یا خانه مربوط می‌شود را در مورد آستین دیده‌ایم اگر دوستان پیشنهاد خاصی برای استفاده متفاوت از میوه و یا ریشه گیاهان و درختان دارند بد نیست مطرح کنند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 17:20  توسط عباس  | 

باشگاه مبارزان
براي اولين بار در ايران آموزش تخصصي انواع ورزشهاي رزمي و فنون دفاع شخصي به همراه حركات كاربردي نظير كله، زير زانو، آرنج، جفت لگد، كف گرگي و... همزمان با آموزش فوتبال !
خداداد عزيزي و همراهانش

آگهي مناقصه
انجمن خبرنگاران جوان و ميانسال و كهنسال در نظر دارد براي تأمين امنيت جاني اعضاي خويش از خطر كوبيدگي سر به ديوار، پرتاب از پله، مشت و لگد و خطراتي مشابه كه همواره از سوي مربيان و بازيكنان تيمهاي فوتبال، آنان را تهديد مي كند، تعداد چند هزار كلاه كاسكت، سپر دفاعي، زانو و آرنج بند، و لباس ضد حريق خريداري نمايد، لذا از تمامي شركتهاي خصوصي فعال در اين زمينه دعوت به عمل مي آيد از تاريخ انتشار آگهي طي مدت 3 روز در ساعات اداري براي دريافت اسناد مناقصه و پيشنهاد قيمت به اين سازمان مراجعه فرمايند!
انجمن حمايت از خبرنگاران مضروب

گمشده
طوطي دست آموز اينجانب كه بسيار زيبا و قيمتي مي باشد، روز گذشته پس از اجراي يك نمايش درام و تأثيرگذار با حضور و همكاري دوستان هندي اش از مقابل ديدگان من به پرواز درآمد و از قفس گريخت، لذا از تمامي عزيزاني كه او را ديده اند و يا خبري از او در دست دارند، تقاضا مي شود كه ما را در جريان بگذارند و يك خانواده چشم انتظار را از نگراني نجات دهند !
بازرگان و دخترانش

این آگهی‌ها را از جای دوری برایتان نقل نکرده‌ام اگر به پایین و سمت چپ بلاگ نگاه کنید لینکهای آی‌طنز را خواهید دید که همیشه هم به روز می‌شوند و مجموعه خوبی از طنزها اینترنتی را گرد آورده و منتشر می‌کند این را از لینک تایتانیک در اینترنت نقل کرده‌ام به عنوان نمونه به به لینک‌هایی مثل این نیز در پایین صفحه نگاه کنید:

باشگاه اندیشه در مترو

راهکارهایی برای دیوانه کردن هیلاری و...

به نظرم حیف است که این طنزهای خواندنی را از دست بدهید این پست را برای این گذاشتم تا تاکیدی کرده باشم درباره لینکهایی که دوستان به علت بی‌حالی و رخوت حتی حال باز کردن آنها را هم ندارند 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 17:28  توسط عباس  | 

شاید فکر کنید که من هر چیزی را که برای وبلاگ مینویسم پست میکنم اما اینطور نیست گاهی از پست آنچه نوشته ام پشیمان می‌شوم  و گاهی هم به دلایلی مدتی پستم به تاخیر می‌افتد نمونه‌اش یکی از نوشته‌های چند هفته قبل من بود که بعد از مدتی رخوت در وبلاگ و ننوشتن و حضور نیافتن دوستان و به عنوان گله نوشتم اما تا خواستم آن را بفرستم کسی از شما پستی جدید فرستاد و من آن را نفرستادم

امروز برای از دست نرفتن آن نوشته و اینکه شاید اگر الآن نفرستم گمش کنم آن را پست می‌کنم هرچند فعلا وجه کافی برای پست آن موجود نیست

کسي اينجا ندارد حس و حالي
ندارد مطلبي، نقدي، سؤالي
کجا رفتند ياران قديمم
که قبلا مي‌زدند از دوستي دم
نيامد مدتي افشين و ديگر
نخواهد زد به علابويز ما سر
اگر بيني تو پشت گوش خود را
ببيني نام مهدي را در علا
نيامد مصطفي و شاد هم نيست
بگو اين کاهلي را مايه از چيست
گذشت از مهلتي که خون شود شير
کنون ترشيده شد گرديد تخمير
نيامد مرتضي او کار دارد
ندارد فرصتي تا سر بخارد
من از برنامه‌هايش هستم آگاه
که بر مي‌خيزد او اندر سحرگاه
خروس خانه‌ را بيدار چون کرد
خورد صبحانه‌اي بي‌مزه و سرد
زند بيرون ز خانه، تا به تهران
ترافيک است جانا قاتل جان
تمام روز درگير است و مشغول
گهي از بهر دانش گاه هم پول
شبانگاهان به خانه مي‌رسد ليک
خراب است از شلوغي و ترافيک
رسد آن دم که جغدان هم به خوابند
بخوابد تا سحرگه ساعتي چند
حضور او اگر کم شد ملالي
نباشد گر چه وبلاگ است خالي
که او با ماست حتي آن زمانه
که پستي نيست از او در ميانه
کريم ما چو همراهي نمايد
نبود دوستان را صبر شايد
مجيدا از تو هم ممنون که گاهي
براي ما نظر کردي تو راهي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 23:48  توسط عباس  | 

خدایا!مارا در معرض آزمایش های عظیم خودت قرار بده.از همان آزمایشاتی که بندگان بزرگ خود مثل یوسف را قرار دادی.البته توقع موفقیت هم نداشته باش!

از بندگان تو کف

خدایا!شرمنده ام به خدا.اگه ممکنه یه لحظه روتو اونور کن من با این منشی شرکت یه کار خصوصی دارم! این یه دفعه رو ندید بگیر.بعدش زودی توبه می کنم.

از قبل نادم

خدایا!میدانی که من از زندگی بدون عشق بیزارم.پس کاری کن که عاشق دختر رئیسم بشوم و او هم عاشق من بشود و با هم ازدواج کنیم.

بی عشق هرگز

خدایا!بنده جسارتا باید عرض کنم این پولهایی که هرازگاهی از سر دلسوزی میان فقرا پخش می کنید فقط جنبه ی درمان موقت داشته و اثر تورمی دارد.لطفا برای جلوگیری از افزایش نقدینگی در جامعه،پولها را در صنایع مادر سرمایه گذاری کنید.

منتقد اقتصادی-مدیر عامل یکی از صنایع مادر

خدایا! تو که غریبه نیستی.اگه کمک کنی یه بار این نرگس رو آدم رباها بخوان بدزدن و من تصادفا اونجا باشم و باهاشون درگیر بشم و بزنمشون و خودم هم یه کم زخم و زیلی بشم-البته آسیب جدی بهم نیاد یا اگه میاد تو زود خوبم کنی-بعد خودش عاشقم بشه و بابا مامانش ازم خوششون بیاد و با هم ازدواج کنیم و باباش چند وقت بعدش بمیره و من بشم مدیر کارخونه ش و پول پارو کنم،به جون مادرم پنج هزار تومان صدقه در راه تو می دم.

 اهل معامله

 

چند روز پیش مسابقه‌ طنز مکتوب انجام شد و به کسانی در حوزه‌های مختلف طنز وبلاگی جایزه دادند یکیشان هم خالق دعاهایی طنز است که چند نمونه از آن را در بالا دیدید این هم آدرسش: دعاهای برگزیده

امیدوارم کریم (ادام الله پیونده) شرح مفصلتر برخی لینکهای خوب را تحمل کند و آنها را به قسمت پیوندهای روزانه حوالت ندهد
ضمنا اسکریپ سایت بسیار خوب آی طنز را در وبلاگ گذاشتم از این پس با مراجعه به سمت چپ و پایین وبلاگ لینکهای به روز شده آن را خواهید دید جالب هستند حتی الامکان از دستشان ندهید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 11:23  توسط عباس  | 

گفتم محض تنوع بعد از اینهمه مطلب سیاسی اعصابخردکن کمی هم مطلب طنز برایتان بگذارم البته نیمه‌سیاسی‌اند ولی بالاخره از اصل مطلب خیلی بهترند توصیه اکیذ می‌کنم از دستشان ندهید و تا آخر بخوانیدشان
شعر ملانصرالدین برای نبوی
مثنوی مامور و مورد
مطلب قبلی ما خیلی مورد توجه دوستان قرار نگرفت در حقیقت از رنج خواندن دشوارتر از از رنج نوشتن است چون آنکه مینویسد تا حدی خود را تخلیه می‌کند و آنکه می‌خواند تازه پر می‌شود
شاید باید بیشتر مطالب شاد در وبلاگ بگذارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 23:57  توسط عباس  | 

توجه کنید که چون اشعار به سرعت گفته می‌شوند کیفیت لازم را شاید نداشته باشند.
من: 
از سیاست کم نویسید ای مهان
این‌همه چیز است جالب در جهان
پس دل یاران خود پرخون مکن
از سیاست مرتضی کم گو سخن
مرتضی:
چونکه صد آمد نود هم پیش ماست
این سیاست درخور اندیشه‌هاست
گر سیاست در دلت مسکون بود
تا ابد جان من و تو خون بود
من:
ای دوصد لعنت بر ای بحث سیا...
...سی که کرده درب و داغان جمع ما
چونکه از دستم نیاید هیچ کار
پس چرا از آن بگویم شصت بار؟
مرتضی:
جمع ما دیریست که داغان شده
آشیانه‌مان پر از زاغان شده
کار تو خفتن نباشد ای رفیق
چون ببینی موج طوفان و غریق
من:
ما غریقیم ای رفیق و هیچکس
نیست ما را منجی و فریادرس
تو دری جانا بگو دیوار را 
تا ز چشم ما در آرد خار را
با کریمان کار من دشوار هست
تو بگو او را که با تو یار هست
آنچنان می‌گو نگیرد او به دل
تا نماند کشتی علا به گل
مرتضی:
بعد از این باشد، مدارا می‌کنیم
ظلم می‌بینیم و حاشا می‌کنیم
من به آن دیوار حالی می‌کنم
غم مخور حال تو عالی می‌کنم
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:8  توسط عباس  | 

این شعر را قبل از پست آخری کریم می‌خواستم بفرستم که کمی صبر کردم در مورد عدم مراجعه دوستان به بخش پیوندهای روزانه است مرتضی در یک تماس تلفنی توضیح داد که او هم از لینکگذاران است که البته من نمی‌دانستم لیکن شعر گفته شده بود و می‌دانید که مؤلف مرده است بنابراین، حال آنکه نام او را در بیتی اضافه کنم نداشتم شما مرتضی را هم در دل خودتان به پیوندفرستندگان اضافه کنید
به نام خداوند پیوند ده
که پیوندهایش نه فیلطر شده
بسی رنج بردم در این ماه هفت 
کسی نی به دنبال پیوند رفت
ز پیوند روزانه i dont think
کسی رفته باشد به جز یک دو لینک
کریم است تنها رفیق رهم
که پیوند بگذارد او بیش و کم
بود روشن از دیدن نرمجان
که نبود کسی جز دو تن لینک‌خوان
نخستین مجید و دگر مرتضی
که او نیز کم‌کم شد از ما جدا

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 16:21  توسط عباس  | 

ديشب بعد از مدتها تصادفا بخشي از اخبار بيست و سي را ديدم به جنجال خبري رسانه هاي بيگانه درباره موضوعي که خيلي مهم نيست پرداخته بود جالب اين بود که وقتي زنهاي مجري شبکه‌هاي خارجي را نشان مي‌داد سعه صدري را درباره ديده شدن سر و سينه مجريان به خرج داده بود و کمي مانده بود تا شکاف ميان دو ... آنان را نشان دهد در حالي که صد در صد در ديگر برنامه هاي تلويزيون سانسور مي‌شدند و يک برچسب رنگي روي آنها قرار مي‌دادند يا در حدي زوم مي‌کردند که فقط از چانه به بالاي آنها معلوم باشد نمي‌دانم که اين لطف صدا و سيما به بينندگان براي چه بود شايد براي اينکه نشان دهد آي ملت ببينيد اونهايي که عليه ما حرف مي‌زنند تا کجايشان باز است
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 12:20  توسط عباس  | 

روزی جوانکی که در خامی به تخم مرغ نپخته ایی ماننده سته بود و در کم نزاکتی به شترمرغ های مجید مجیدی راه بر شیخی بست و او را تنه ایی زد.(فیلم به صورت روایت های موازی پیگیری می شود. حالا از زاویه دانای کل ناظر بر شیخ)
روزی شیخی تنها از پیاده رویی حوالی پارک شریعتی می گذشت. از قضا آن روز از مریدان کس با وی همراه نبودی. شیخ که تند گام بر می داشت لختی درنگی کرد و دلش هوس پارک کرد. شاید هم چشمم چیزیی دیده بود که عقلش ندیده بود. اینجا نکته پدیدار شناسی دارد
حالا چطوری آن جوانک را به این شیخ وصل کنم که به بی مزگی اپیزودهای فیلم دعوت حاتمی کیا نشود.
جوانک هم همعرض با دکتر از خیابان گذر کرد و البته خیلی سریعتر از دکتر که تا بحال غیر از پل عابر پیاده هرگز چنین بی مبالاتی نکرده بود. جوانک خیلی زودتر از شیخ از عرض خیابان گذشت.(اینجا نکته هرمنوتیکی دارد).
آن سوی خیابان جوانک نپخته شترمرغ صفت لختی بعد دست در دست زیبارویی مغالطه می نمود.
سکانس پایانی:شب داخلی خوابگاه دانشجویی طبقه سوم
شیخ و مریدان گردهم آمده بساط چای نیز برپاست و در این میانه سخنی از عشق در جمع در گرفته...شیخ نیز در این میان خطابه ایی سحرآور نمود.
سکانس پایانی
دو تن از مریدان طاغی شیخ که به وساطت پی سی به دیدار هم شتافته اند در باب شیخ سخنی مبتنی بر بداخلاقی به میان می آورند و بعد کرکر می خندند.
دیدار کوتاه ست و سخن ناتمام که اینجا آمدم تمامش کنم.گر چه تمامی ندارد. سخن من نه.این را یکی از مریدان گفت.سخن شیخ.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 20:42  توسط کریم  | 

اين چند دوبيتي را به دوستاني تقديم مي‌كنم كه حاضز نيستند دست از سياست بكشند

ز دست دوستانم داد و فرياد
كي از دست سياست گردم آزاد؟
«بسازم خنجري نيشش ز فولاد»
زنم بر مرتضي و مهدي و شاد
(چون جرأت ندارم آن را به ديده خودم بزنم)
(انتخاب اين دوستان هم به علت وزن و قافيه بوده است)
______________
غم دولت بيابون‌پرورم كرد
سياست خاك عالم بر سرم كرد
چه گويم مرتضي؟ از دست افشين
دل ديوانه ديگر بار رم كرد
____________
خوشا آنان كه هر از بر ندونند
سياست را به غير از زر ندونند
خوشا آنانكه اخباري نبينند
و آن را غير شر و ور ندونند
___________
دلم با بحثتان شادي نبيند
اميدي بهر آزادي نبيند
رها مي‌كن سياست را و خوش باش
كه دل همراهش آبادي نبيند
___________
سه غم آمد به دل نوبت به نوبت
سياست و سياست و سياست
نمك بر اين دل زخمي چه پاشي؟
مگو!  گفتن از آن باشد جنايت
____________
به صحرا بنگرم بحث سياسي است
به دريا بنگرم بحث سياسي است
روم بر قله قاف و دگر بار
به هر جا بنگرم بحث سياسي است
___________
اين چند دو بيتي هم كمي قديمي‌اند و پندي به يكي از دوستان سياسي‌نويس بوده اميدوارم شما را نيز به كار آيد

رها كن پست‌هاي پرخطر را
مده بر باد، آن پرمايه سر را
بوره غافل مشو وقت نوشتن
بگو تا بشنود ديوار، در را
________
گهي از چاه و گه از راه بنويس
ز نعل و ميخ تو همراه بنويس
نسوزد تا كباب و سيخ جانا
كدو را هم ببين آنگاه بنويس
(اشاره به پند مولوي است)
_______
تو كه ناديده‌اي چوب مقامات
چگونه مي‌رود در آستين‌هات
«تو كه سود و زيان خود نداني»
نمي‌خواهي مگر جبران مافات؟
______
يكي چوب و يكي زندان پسندد
يكي آجر شدن مر نان پسندد
نمي‌خواهم از اينها هيچيك را
پسندم آنچه را عرفان پسندد
(منظور كناره‌گيري و گوشه‌نشيني است)
______
هميشه پيرو اين پند مي‌باش
برو فكر زن و فرزند مي‌باش
عدالت چيست؟ آزادي كدام است؟
چو مشتي فارغ از اين بند مي‌باش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 2:27  توسط عباس  | 

صد دهان باز فردا بسته است
معده يك ماهي ز خوردن خسته است
لب ببستي از طعام و از شراب
چند ساعت، مابقي شد خورد و خواب
چند خوردي چرب و شيرين از طعام
اندر اين مهمانيِ ماه صيام
طفل جان از مرغ و ماهي گشت سير
چند روزي معده را گشتي اسير
حال فردا عيد فطر است و دگر
رخوت شب، ضعف روز آمد به سر

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 23:25  توسط عباس  | 

گويند روزي ملّا نصرالدّين در راهي مي‌رفت و پاي وي از بي‌كفشي و سختي راه تاول زده و زخم شده بود. با اين حال ملّا در هر قدم شكر خداي به جاي آوردي و گفتي كه الحمدلله! درويشي ملّا را در اين حال بديد و مر او را گفت كه اي ملّا عجب بنده‌ي كاردرستي هستي، بنده به نيكي و شكوري تو نديده‌ام كه اين‌همه در حال نزار خود شاكر باشد. ملّا في الفور پاسخ همي گفت كه اگر خداي حواسش باشد اين شكرهاي من مر او را از صد فحش خوار(خواهر) ـ مادر بدتر و دشوارتر خواهد آمد!!
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 15:33  توسط مجید  | 

اخبار تازه حاکی از دستیابی به مذاکرات سازنده و تعاملی میان هیات اعزامی ایران و خدا است. در نشست امروز که به میزبانی خدا برگزار شد،هیات ایرانی از حضور در مراصم ضیافت شام خدا که با حضور تعدادی حوری کار درست سرباز زد. رییس هیات همراه ایرانی دلیل عدم حضور در این ضیافت را حوریان بهشتی که از پوشش مناسبی برخوردار نبودند دانست.  همچنین به احترام هیات همراه ایرانی در هنگام سرو شام از شیر و عسل به جای شراب که معمول میهمان خداست استفاده شد.
آخرین خبرها حاکی از آن است که بسته پیشنهادی از سوی هیات ایرانی به خدا تسلیم شد. از محتوی این بسته جزئیاتی منتشر نشده است . گمانه زنی ها در این زمینه ادامه دارد. به نظر شما محتوی بسته چه بوده است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 1:6  توسط کریم  | 

سرانجام پس از هزاران ساعت کار کارشناسی فشرده و برگزاری نشست های تخصصی ویژه علت اصلی ناکامی کاروان ایران کشف شد.
به گزارش خبرگزاری رویترز این تیم کارشناسی که کاملن بومی بوده و میانگین سنی آنها زیر 30 سال است به فضل الهی موفق شد گامی بلند در هفته دولت در جهت خودکفایی کشور بردارد.
نتایج حاصل از تحقیقات تیم نامبرده نشان داد عامل اصلی ناکامی کاروان ما خواست خدا بوده است. سخنگوی این تیم ضمن ابراز تاسف از این موضوع مراتب اعتراض شدید خود را به این همل خدا ابراز نمود.
در همین رابطه کمیته ایی متشکل از نخبگان کشور عازم گفتگو با خدا برای حل و فصل مسائل فی مابین شده است. تا این لحظه اطلاعاتی از چند و چون این مذاکرات به بیرون درز ننموده است. خبرها حاکی از گفتگو و تعاملات سازنده در این زمینه دارد.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 7:26  توسط کریم  | 

گرگي و شتري در يك خانه با هم زندگي مي كردند. يك روز گرگ وقتي شتر در خانه نبود، يكي از بچه هاي شتر را خورد.
وقتي شتر به خانه بازگشت، گرگ جلو آمد و در حاليكه قيافه اي ناراحت به خود گرفته بود گفت: "اي برادر كجايي كه يكي بچه هایمان نيست!"
شتر با نگراني گفت: "بچۀ من يا بچۀ تو؟"
گرگ گفت: "باز هم من و تو كردي؟! يكي از آن پا پهن ها!!"
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 3:31  توسط کریم  | 

آورد اند در سالیان پیش شیخی شرزه در مصاحبت ندیمان و مریدان در خانقاهی روزگار می گذارند. هنوز لختی از اسکان شیخ در خانقه مذبور برنگذشته بود که آوازه وی بر چین و ماچین بر رسیده بود. و هروز بر خیل مریدان وی افزون گشتی و هر دم در گوشه ایی جمعی بر وی حائل آمدی و پند برگرفتی.
شیخ از همه چیزی سخن بر زبان می راند و مریدان از هر کلام او از خود بیخود شدی جامه بر تن می دریدندی.
در این میان گاه شیخ در خلوت انس خود که دمادم با چای دارجلینگ یا احمد تی یا عجالتن این اواخر چای محسن همراه بود با مریدان نزدیک خویش آموزه های در پرده پوشیده ایی را بر زبان جاری می ساخت. و آن هیچ نبود الا عشق،یا به تعبیری زن ستاندن.مریدان دایره المعارف ها در این باب در محضر وی از بر کرده و باز گوش سخن بدادندی، گویی شیخ نامبردگان را هیپنوتیزم نموده بودی. و این حکایت سه هزار و یک شب روایت شد. بسیار در این میانه سخن رانده شد و ماحصل شیخی عذب ماند و جمع مریدانی نیز. عذب
و حکایت همچنان در میانه است.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 4:39  توسط کریم  | 

شبی شیخ شب زی ما در بازگاه خود لم داده ندیمان یکایک هریک وی را فرمانی می برند و جمعی نیز از دور و نزدیک به زیارت وی آمده بودند تا ایشان را پندهی دهد.
در این میانه بانگی برخاست که یا شیخ جوانکی با موهای معجد رخصت دیدار دارد. شیخ که اندر احوالات عرفانی بود و با موبایل خود ور می رفت، لختی درنگ کرد و گفت بگو بیاید.
جوانک با شلواریی سرمه ایی و تی شرتی سرمه ایی (امر مشتبه نگردد) بر آستانه در ظاهر شد. یکی از مریدان بانگ زد گستاخت ترم اولی هستی. شیخ ما که پزشک عمومی نیست سرت را پایین انداخته آمده ایی. جوانک گفت: هفت هشت رشته ایی عوض کردم اکنون آمده ام تا شیخ مرا پندی دهد تا دیگر هوس تغییر رشته بر من مستولی نشود. شیخ که در این قسمت از سریال در حاشیه بود به ناگاه همچون خورشید پشت ابر از پرده درآمد و گفت: جوانک آپدیت جدید ای وی جی را داری . جوانک گفت نه.شیخ فرمود: خوب من فردا 12 ظهر که بیدار شدم و به مکتب شدم برایت می گیرم. جوانک گفت چه ربطی داشت. شیخ گفت: در این سکانس تو باید موی از سر برکنی و جامه بردری و تا کرج روی دست راه بروی. جوانک گستاخ گفت(این قسمت را می بایست از طریق پاد کست به سمع می رسانم که امکانات نیست)یا شیخ(به نحو لوسی). شیخ گفت:بیا این ویندوز میme را بگیر جای و یستایت بذار فوق العاده خرکی یست. این سریال به تصمیم کارگردان و به جهت احترام به شعور مخاطب دارای پایان باز است. لذا از هموطنان عزیز تقاضا می شود با حدس زدن پایان آن با ما در این عمل خداپسندانه شریک شوند...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:14  توسط کریم  | 

اولي: مدتيه كامپيوترم كند شده
دومي: احتمالا ويروسي شده
اولي: چيكار كنم؟
دومي: تا تو يه چايي درست كني من سه‌سوته يه آنتي‌ويروس از اينترنت برات دانلود مي‌كنم.

به نظر شما اين مكالمه در كجا اتفاق افتاده است؟
الف) دفتر مايكروسافت
ب) دفتر گوگل
ج) دفتر يك از شركتهاي بزرگ اينترنتي ديگر
د) هيچكدام

.
.
.
جواب گزينه دال يعني هيچكدام است اين ديالوگي در يكي از فيلمهاي فارسي است كه چند روز پيش از تلويزيون پخش شد موضوع ديالوگ هم يك كامپيوتر خانگي بود و نه كامپيوتري در يكي از شركتهاي معظم كه خط سريعي دارند
ميگويند پادشاهي گفت تا به مجرمي هزار ضربه شلاق بزنند مجرم به پادشاه گفت: پادشاها يا تو نمي‌داني هزار چيست و يا نمي داني شلاق خوردن چيست. اين حكايت برخي اين فيلمهاست كه در آنها اتفاقات مشابه مي‌افتد كارگردان اين فيلم يا نمي‌داند اينترنت چيست و پاي آن ننشسته است يا نمي‌داند كه آنتي‌ويروس چيست و معمولا چقدر حجم دارد و يا معني سه‌سوت را نمي‌داند اميدوارم نوادگان ما كه شايد به اينترنت پرسرعت دسترسي پيدا كنند با ديدن فيلمهاي اينچنيني گمان نكننند كه اوضاع در زمان ما هم بدين منوال بوده است.

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 19:26  توسط عباس  | 

با سلام خدمت حضار محترم به اخبار رسیده ما توجه مبذول کنید
1)گزارش های رسیده حاکی از آن است که در این فصل سال امکان هاکی وجود ندارد.
اخبار کتاب
دو مجموعه داستان دیگر از جی.دی سلینجر به زیور طبع آراسته شد.خواندنش توصیه شده.نشر نیلا.نام:نغمه غمگین+هفته ای یه بار آدمو نمیکشه
اخبار سینما
فیلم کمدی با زوهان هم سفره نمی شویدکه شرح یک افسر اسرائیلی است که به آمرکا می رود تا آرایشگر شود. آدام سندلرِ و که عمرن بشناسید.چون منم نمی شناسم. خیلی بامزه ست. نحوه ابتیاع:چار راهها و میادین سطح تهران.شیخ واسه تو یکی نگه میدارم
اخبار تلویزیون
فیلم بسیار پر هیجان دیدی و ارثیه فامیلی بنا بر تقاضای نسل سوم آخر هفته نمایش داده می شود. برای تجدید خاطراتی که هر روز تکرار می شوند دیدن این اثر حماسی فلسفی توصیه میگردد.
اخبار موسیقی
آلبوم جدید گروه آرین 700000نسخه فروش داشته. امروز تو یه تاکسی یه ذره شو گوش کردم شما هم سعی کنید بقیه شو گوش کنید.
اخبار هنرهای تجسمی
یکسرس هنرهای تجسمی در سطح تهران در حال نمایش دادن است شما هم برید ببینید. کجاست نمیدونم.
این بود اخبار 85 ثانیه ما
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 1:54  توسط کریم  | 

يك خبر خوب براي كريم و حسين دارم درباره اختراعي جديدي است كه خيلي به درد آنها مي‌خورد متاسفانه اين اختراع به كار من نمي‌آيد و مي‌دانم كه مرتضي هم نيازي به آن نخواهد داشت به اين پيوند مراجعه كنيد

البته من اين مطلب رو از سايت يادداشتهاي يك دختر ترشيده برداشتم خوبه اون رو هم ببينيد چون تعليقه‌هاي خوبي به اين مطلب زده

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:32  توسط عباس  | 

به گزارش پرس تی وی تیم ملی کشورمان که برای چند دیدار دوستانه به جزایر گالاکاپوس سفر کرده بود صبح امروز از طریق تنگه هرمز وارد وارد یکی از ۱۰۰۰اسکله کاملاْ قانونی کشور شد.

علی دایی در کنفرنس خبری خود در این اسکله بین المللی بازی های دوستانه تیم ملی را مفید ارزیابی کرده و در این زمینه گفت:به حول و قوه جاذبه مسابقات بسیار خوبی را در سرتاسر جهان برگزار کردیم و همه جا از کودک ۵ ماهه تا پیرمرد ۴۵ ساله(مردمان مناطق نامبرده دارای میانگین طول عمر ۴۵ سال هستند)همه نام محمود را بر زبان می آوردند.مسابقات خیلی خوبی بود فقط به علت مسافرت زیاد روی آب و دریازده شدن بچه یه خورده مشکل پیدا کردیم.تو آمازون هم یه چندتایی از بچه ها یه مصدومیت جزیی از پشه مالاریا پیدا کردن.در بازی دوستانه با کشور برادر سودان هم جنگجویان جنجاوید یه چند تا خمپاره پرت کردن که الحمداله همه چی به خیر گذشت. وی در ادامه گفت این سفر علاوه بر دستاوردهای ورزشی دستاوردهای فرهنگی و معنوی زیادی داشت. ما موفق شدیم برای اولین بار صد بسته پیشنهادی رو به سراسر دنیا عرضه کنیم که انصافاْ استقبال خوبی هم از بسته ها شد. به گزارش خبرگزاری رویترز هنوز از محتوی بسته ها چیزی اعلام نشده است. در صوذت دست یافتن به اطلاعات جدید در بخش های دیگر خبری به سمع و نظر شما عزیزان خواهد رسید.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0:56  توسط کریم  | 

به نظر شما يك همسر مناسب چه ويژگيهايي بايد داشته باشد؟ قبلا مختصري در اين باره در اين وبلاگ و توسط افشين و حسين، نوشته شده است من هم گفتم به اين جمع بپيوندم به اميد آنكه دوستان هم هر كدام نظر خود را در يك پست وبلاگي بازگو كنند البته آنچه مي‌نويسم قطعا درباره شرايط خوب يك همسر است يعني اينكه يك همسر ايده‌آل چطور مي‌تواند باشد شايد به آن نرسيم ولي بالاخره بايد تلاش خود را كرد به نظرم اگر دختري مجموعه شرايطي را كه در ادامه مطلب نوشته‌ام را داشته باشد همسر مناسبي است. بخوانيد تا ويژگيهاي يك همسر خوب را از ديدگاه من ببينيد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:31  توسط عباس  | 

چون دوستان در نوشتن صرفه‌جويي مي‌كنند به ناچار فعلا جور ديگران را خواهم كشيد تا ببينيم بعدا چه مي‌شود عده‌اي هم در خواندن صرفه‌جويي كرده اند از آنهايي كه هنوز هستند مِخواهم بمانند چند نفر دلگشاد به اندازه صدها نفر مي‌توانند به همديگر روحيه و انرژي بدهند درگير تعداد افراد نباشيد هر كدامن از ما چند نفريم به اطرافتان نگاه كنيد و ببينيد مثل دوستانتان چند نفر مي‌بينيد. اين حلقه‌ها را حفظ كنيد
نكته ديگر اينكه چون تا الآن اشعارم بيشتر مرتضي‌محور بود گفتم شعري بگويم كه نام ديگر دوستان هم در آن باشد تا به آنان احساس خودكم‌درشعربوده‌بيني دست ندهد و در نهايت پيام اخلاقي هم داشته باشد و معماگونه هم باشد  زيرا نام فرد صاحبدل در شعر زير را عمدا نياورده‌ام


كرگدن در خانه‌اي تاريك بود
دوستانم جملگي رفتند زود
تا ببينند آنچه آوردند چيست
(كنجكاوي واقعا بد مشكليست)
مرتضي را دست بر شاخش رسيد
گفت همچون ميخ بر من شد پديد
چونكه مهدي دست بر پايش نهاد
گفت دسته بيل باشد اين نهاد
دمب او را لمس كرد اما كريم
گفت اين مار است بپّر در بريم
هم مجيد و مصطفي و ديگران
وصف آن گفتند  از روي گمان
بين آنان جنگ سختي در گرفت
اين يكي خنگش بگفت و آن خرفت
ناگهان صاحبدلي  از ره رسيد
نام او ناگفته خود باشد پديد
گفت اي ياران، چرا بحث و نزاع
برق را چون كرد اديسون اختراع
گر نباشد لامپ اندر اين اتاق
لااقل موبايلتان دارد چراغ
زد كليد برق را  تا كرگدن
بر همه مشهود گردد كاملا
چون به اصل واقعه بردند پي
جمله بوسيدند دست و پاي وي
پس پيام داستان ما چه بود؟
يك- نرو در خانه تاريك زود
دو- بكن لمسش ز كله تا به دم
تا نگردد عضوي از ذهن تو گم
سه- بگرد آنجا به دنبال چراغ
از كليد برق گير اول سراغ

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 22:36  توسط عباس  | 

چون جواب من به كامنت مرتضي طولاني شد (در قسمت نظرات پست قبلي مي توانيد به آن مراجعه كنيد) تصميم گرفتم تا پستي جديد را به آن اختصاص دهم

اين كه گفتم طنز بود اي مرتضي
اي پس از سوءالقضا سوءالقضا
گر بسوزد شمع، بال شاپرك
كس به حسن او نخواهد برد شك
شمع دخترسوز مايي، بيگناه
سوء نيت را نباشد در تو راه
شعله‌ات آتش زده در جانشان
جملگي شهد لقايت را چشان
كي روا باشد كه مهرويان شهر
از وجود نازكت بينند قهر
بلبلان بر گرد گل آيند زود
گر برانيشان ندارد هيچ سود
اينكه گفتم دختران دور تواند
اين نباشد جز ز شيريني قند
كس نگويد قند را شيرين مشو
تا مگس هرگز نيايد گرد تو
طالب دختر نبودي هيچگاه
شهوت آخر در تو كي برده است راه
مهرباني تو اما جمع كرد...
دختران را، آنچنانكه شمع كرد...
شاپرك را واله و شيداي خويش
دوستان را هم ارادت هست بيش

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 0:38  توسط عباس  | 

در ابتدا لازم است كه از نيكويي‌هاي انكارناپذير و سودمندي كه در نظريه‌ي "آداب نقد [ ِ سازنده]" وجود دارد ياد كنم؛ بسيار شايسته است كه اگر قصد ورود به قلمرو نقّادي داريم، قبلاً از آداب و اخلاقيات لازم براي اين كار آگاهي يافته و آن‌گاه مفعول نقد [ ِ سازنده‌ي] خود را بنوازيم تا نقدمان طرف را بسازد. از اين نظر نوشتار "آداب نقد" و "تتمّه‌ي آن" دست كم از اين لحاظ كه گشايشي در اين زمينه نموده قابل ستايش و نوعي غنيمت است(دكتر عزيز ما مي‌توانست در قسمتي با عنوان مرور ادبيات! از اين داد سخن بدهد كه «تا آن‌جا كه جستجو كرديم، در اين زمينه تحقيق علمي يا فلسفي دقيق و نظام‌مندي صورت نگرفته و بنابراين كار ما در اين زمينه نوعي نوآوري محسوب مي‌شود»!). امّا نكات نقدگونه‌اي به نظر من رسيده كه البته بدون جسارت(تأكيد مي‌كنم بدون جسارت) عرض مي‌كنم:

1. دكترجون نوشته‌اند كه: «همواره به ما توصيه مي‌شود كه به انتقاد سازنده روي بياوريم»(نخستين خطّ "آداب نقد سازنده")، اين در حالي است كه همواره چنان توصيه‌اي نشده و مثلاً در مقدّمه‌ي كتاب "عقل افسرده"(اثر مراد فرهادپور، انتشارات طرح نو) به شكلي بنيادي از اين فكر دفاع شده كه انتقاد اساساً مخرّب است و انتقاد سازنده به تعبيري بي‌معنا و مهمل است. البته مي‌توان ديدگاه نويسنده‌ي "عقل افسرده" را با انتقادي [ ِ سازنده] نواخت، امّا به هر حال چه خوب بود اگر كه دكترجون قضيه‌ را به شكل موجبه‌ي كلّيه مطرح نمي‌كرد تا صدق ادّعايش شامل‌تر مي‌شد.

2. نوشته‌اند كه: «براي اينكه حق نقد داشته باشيد حتما بايد در سطح كسي باشيد كه از آنها نقد مي‌كنيد »(بند نخست "آداب نقد سازنده") امّا به نظر بنده‌ ضرورتي ندارد كه حتماً در سطح كسي باشيم كه از او نقد مي‌كنيم، و شايد براي همين باشد كه به خود اجازه داده‌ام كه نظر دكتر را به نقد ناچيزم بنوازم و با اين‌كه بي هيچ فروتني‌اي بسيار پايين‌تر از سطح دانش و انديشه‌ي دكتر عزيز هستم و از آن گذشته بسياري دانسته‌ها و انديشه‌ها را مديون او و بزرگواري‌هايش هستم، در اين نقد كردن جسارتي نديده و نمي‌بينم. اگر چنين حقّي براي مفعول نقد قائل شويم، آن‌گاه لازم مي‌آيد كه يك نهاد حقوقي بسازيم كه مجوّز نقد از افراد حقيقي و حقوقي صادر مي‌كند. البته انكار نمي‌كنم كه بسيار شايسته و به‌جا(و يا شايد حتّا ضروري) است كه ناقد اهليت يا شايستگي يا صلاحيت لازم را در زمينه‌ي مورد بحث خود داشته باشد، امّا به هر حال ملاك اين شايستگي را ضرورتاً نبايد در امور ظاهري از قبيل مدرك تحصيلي يا "دود چراغ خوردن" دانست. در اين صورت به قول دكتر سروش مي‌توان از خَلط انگيخته با انگيزه پرهيز كرد و نقد هيچ منتقدي را صرفاً به اين بهانه كه "از روي حسادت" است از دست نداد. "آداب نقد سازنده" با در نظر گرفتن اين نكته بسيار كارآمدتر و عملي‌تر مي‌شود.

3. به نظر من شرط منصفانه بودن نقد اين نيست كه از نظر مفعول نقد درست و به‌جا باشد. محدوده‌ي نقد را نبايد به درك طرف از درست و نادرست محدود كرد، چرا كه در اين صورت تا حدودي راه نقد مسدود خواهد شد، چون مفعول نقد آن‌چه را كه به نظرش درست آمده بيان كرده و از آن‌چه كه به نظرش نادرست بوده دوري جسته، و اگر اين كفايت مي‌كند كه پس ديگر چه حاجت به نقد؟ بيت:

نقدها را بود آيا كه عياري گيرند؟

تا همه صومعه‌داران پي كاري گيرند؟

4. ممكن است سخن كسي درست باشد، امّا احدالنّاسي هوادار او و سخنش نباشد. "مردمان" ملاك معتبري براي صحّت و صدق نيست. با شناختي كه از دكتر دارم اين را بعيد مي‌دانم كه نظر واقعي‌شان همين بوده باشد. يا نوعي شوخي در كار بوده، يا مسامحه، و يا منظور ديگري پشت بيان اين ادّعا بوده است كه حقير درنيافته و ممنون مي‌شود اگر كه به او بگويند(شايد مثلاً منظور اين بوده كه بايد حواس‌تان را جمع كنيد؛ برخي افراد هستند با چنان افكار مزخرفي كه كم‌تر كسي حاضر به دفاع يا هواداري از آن‌هاست. اين افراد اگر هم نقدي بكنند از سر خالي كردن دقّ دلي و عقده‌ي خودكم‌بيني و غرض‌ورزي‌شان است. امّا اين سخن پاك چيز ديگري است و نمي‌توان از آن مادّه‌اي براي آداب نقد سازنده ساخت! نقد غرض‌ورزانه خود پيداست از پيشاني‌اش! پس خوب است كه در اين‌جا وضوح كافي به كار رود).

5. بزرگان يك قوم يا يك فن و علم نيز ممكن است بر خطا باشند. بيت:

دكترا راه خطا بسته به روي چه كسي است؟

تو بفرماي كه من چاكر دربست وي‌ ام!

6. نوشته‌اند كه: «اگر كسي واقعا صاحب دانش و مهارتي است حتما مورد تاييد ديگران قرار مي گيرد. اعتبار نقدكننده بايد در ابتدا از جانب عده‌اي كه شهرت و اعتبار كافي دارند مورد تاييد قرار گيرد اگر فرد منتقد اهل زدن حرف حساب بود  حتما از پيش عده‌اي او را مورد تاييد قرار مي‌دادند و اگر حرف استادي مقبول مي‌بود در تلويزيون دعوت مي‌شد»، در اين‌جا شوخي بودن پاره‌اي از بندهاي اعلاميه تابلو مي‌شودJ

7. اصلاً قابل قبول نيست كه: «يك انسان بايد جامع‌الاطراف باشد و به شكل متعادلي در زندگي خود به پيش رفته باشد تا حرفش پذيرفتني باشد»؛ چه بسا افراد مانع‌الاطرافي كه زندگي غير متعادلي داشته، يا حتّا با زن خود اختلاف داشته! و يا ترياك كشيده، ولي نقد او بسيار به‌جا و وارد است.

8. اصلاً درست نيست كه نقد منصفانه و عالمانه را به نقد پاچه‌خارانه! و بي‌خطر تقليل دهيم. بيت:

در نقّادي ببستند دكتر جان مپسند

كه در خانه‌ي خاراندن پا بگشايند!

9. نوشته‌اند كه: «يكي از مواردي كه اگر رعايت شود بسيار خوب و مطلوب خواهد بود آن است كه اگر قرار باشد انتقادي از ما منتشر شود ابتدا به سمع و نظر ما برسد، ما بتوانيم آن را حك و اصلاح كنيم يا به همراه آن، جواب آن انتقاد را چاپ كنيم تا خداي ناكرده انتقاد آن منتقد به گمراهي خوانندگان مخصوصا قشر جوان منجر نشود»، بله اين بسيار خوب و مطلوب است، امّا نكته اين است كه "ما" در اين بند چه كسي است و چه ارتباطي با جلوگيري از گمراهي قشر جوان دارد!!

10. اين نيز ادب قابل دفاعي از "آداب نقد سازنده" است كه فرد ناقد نبايد از نقد خود هيچ سودي ببرد، امّا به هر حال مگر اين ناقد بي‌نوا زندگي‌اش خرج ندارد و مگر سر گنج نشسته است؟ بنابراين، بند نهايي آداب نيز نبايد به صورت موجبه‌ي كلّيه قلمداد شود كه هر ناقدي كه از نقدش پولي به دست آورد نقدش غير منصفانه و بنابراين نشنودني و مغرضانه است.

11. نويسنده در تتمّه‌ي آداب ديگر سنگ تمام گذاشته و پاك منظور از نقد سازنده را بيان كرده؛ نقدي كه به طرف بسازد، يعني طرف را بسازد و او را سر حال بياورد! نقدي انوشيروان‌پسند!!

به نظر مي‌رسد كه نويسنده در اين آداب‌نويسي، به شكل طنّازانه‌اي سعي در نقّادي از وضعيت نقد در جامعه و فرهنگ ما داشته كه در پس ذهنيت گفتمان رسمي آن چنين معادله‌اي در كار است:

 نقد خوب و سازنده = نقد خنثي و بي‌خاصيت (!)

نتيجه‌گيري 1: دكتر در اين مطلب قصد طعن زدن مر نقد خوب از ديدگاه رسمي را داشته است.

نتيجه‌گيري2: فرهنگ نقد(بر وزن فرهنگ ترافيك، فرهنگ فلان، فرهنگ بهمان، فرهنگ ...) در جامعه‌ي ما پايين است و بايد آن را بالا كشيد تا افراد نقد را تخريب شخصيت يا پنگول كشيدن به چهره‌‌شان از سوي ناقد نپندارند و خود تشنه‌ي نقد باشند و ناقد را سپاس گويند.

توضيح: كسي جز دكتر حقّ نقد اين مطلب را ندارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 10:37  توسط مجید  | 

به گزارش خبرگزاری رویترز تیم ملی فوتبال ایران که برای یافتن حریف دستگرمی هم اکنون در سواحل نیوزلند به سر می برد، دیروز نیز با پاسخ منفی تیم فوتبال یکی از قبایل محلی آنجا مواجه شد. طبق گزارش های رسیده سرپرست این تیم محلی عدم موافقت با درخواست سران ایران را برای یک دیدار دوستانه را به دلیل آنچه که وی از آن به عنوان تلاش ایدئولوژیک برای تغییر سنت ها نام برده است اعلام کرده است.

افعی روی شانه چپ(مردمان این قبایل از آشکار کردن نام خود گریزانند، مبادا که نامشان توسط ارواح بد تسخیر گردد،نام گذاری بر اساس تصاویر روی بدن است) سرپرست تیم محلی گومبی گومبا مدعی شده که مسولان ایرانی از تیم وی درخواست کرده اند تا با پوشش عرفی در برابر تیم ایران قرار بگیرند(افراد این قبیله به مانند انسان عصر میان سنگی هنوز فاقد پوشش بوده و از راه شکار زندگی خود را می گذرانند)

سرپرست قبیله این درخواست مقامات ایرانی را خلاف سنت های بومی دانسته است. پیش از بازی تیم ملی ایران با باشگاه چارلتون انگلیس و مالاگا اسپانیا و تیم ملی مصر و... به دلایلی چند انجام نپذیرفت.

خبرها حاکی از آن است که تیم ملی ایران با استفاده از کشتی که داروین با استفاده از آن به دور دنیا گشت، به دنبال برگزاری دیداری آبرومندانه و در حد نام و شان ملت ایران می باشد.

آخرین اطلاعات ارسالی نشان می دهد که تیم ملی ایران پس از عبور از دماغه امید وارد جنگل های آمازون شده و تلاش دارد تا با مقامات محلی قبیله ایی که به تازگی پیدا شده اند ملاقاتی داشته باشند. شایان ذکر است که این قبیله در بخشی که به خاک برزیل که سرزمین فوتبال خیزی است قرار دارد.

بهمراه تیم ملی ایران یک بسته پیشنهادی هم دیده شده است.

مشروح این مذاکرات در خبرهای بعدی اعلام می گردد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 8:49  توسط کریم  | 

يك بحث لغوي در آداب نقد مانده است كه نبايد ناگفته بماند اينكه نقد سازنده يعني چه مفعول اين واژه كيست يا چيست؟ ممكن است برخي بگويند كه منظور اين است كه در موردي كه نقد درباره آن است سبب پيشرفت و اصلاح شود اما به نظر من نقد سازنده مفعولش خود فرد نقدشونده است يعني نقد بايد او را بسازد به همان معنايي كه يك معتاد مي‌گويد كه خودم را ساختم يا بيا و مرا بساز. يعني آن نقدي سازنده است كه به نقدشونده حال بدهد دليل من هم آن است كه واژه نقد سازنده در مقابل نقد مخرب مي‌آيد و ضد آن است و اولين چيزي كه با واژه نقد مخرب به ذهن مي‌آيد نقدي است كه شخصيت نقدشونده را تخريب مي‌كند نه آنكه مخربِ مساله مورد نقد باشد بر اين اساس و با توجه به شباهت دو ضد در وجه ضديت مي‌توان به اين حكم كرد كه نقدي سازنده است كه نقد شونده را حسابي بسازد.
اما چطور نقدي مي تواند به اين معنا سازنده باشد؟ پاسخ اين است: وقتي كسي از شما انتقاد بكند اگر در ابتدا به قدر كافي از شما تعريف كند و شما را بزرگ بدارد و در آغاز از اسائه ادبي كه كرده و به خود اجازه داده از شما انتقاد بكند پوزش بطلبد در اينجا گام اول را در ساختن شما و يك نقد سازنده برداشته است گام دوم كه مهمتر است آن است كه نقدي كه مي‌كند بطور ضمني مؤيد شما باشد و اين به دو شيوه مي‌تواند بود يكي آنكه نقدهايي در مسائل ريز و كم‌اهميت كند تا تلويحا اينطور القا كند كه اگر نقدي بر شماست تنها در مسائل جزئي و كم‌اهميت است اين عبارت را ببينيد كه مثلا مي‌خواهد يك ترجمه را مورد انتقاد قرار دهد:
«شايسته مي‌بود اگر مجيد در برگردان خويش، بجاي بكارگيري واژه تازي سيّاره، از اختر بهره مي‌برد بدانگونه كه شاملو در برگردان شازده كوچولو، از اخترك بجاي سيّارك بهره مي‌گيرد.»
در اين نقد، اين احساس در خواننده ايجاد مي‌شود كه انتقاد از طرف كسي است كه دغدغه سره بودن ترجمه و بكارگيري افراطي واژه‌هاي فارسي را دارد و معمولا اين نقدها خيلي جدي تلقي نمي‌شوند و ديگر اينكه ترجمه‌اي كه مورد نقد قرار گرفته، آنقدر مهم نيست و فرد گمان مي برد كه ترجمه مجيد آنقدر دقيق و خوب بوده كه منتقد تنها توانسته چنين گيرهاي سبكي به آن بدهد.
ديگر اينكه از قابليت‌هاي ايهام و ابهام زباني در نقد بهره جويد به اين مثال دقت كنيد:
«مهدي به علت آشناييِ اندك با زبانِ آلماني، ارتباط خوبي با ديدگاه هايدگر در باب مدرنيسم برقرار نكرده است.»
در اين نقد به مهدي، دروغي بكار نرفته است چرا كه:
1- مهدي آلماني نمي‌داند در عين حال، آشنايي او با اين زبان صفر نيست چرا كه او لااقل مي داند كه در آلماني به بله ya مي‌گويند و شايد واژه‌هاي ديگري هم بداند. پس آشنايي اندك او با زبان آلماني دروغ نيست.
2- اينكه او ارتباط خوبي با ديدگاه هايدگر در باب مدرنيسم برقرار نكرده است نيز دروغ نيست چون اولا به علت استماع سخنان احتمالي رضا در اين‌باره در اتاق خوابگاه، قاعدتا چيزي در اين مورد شنيده است و فكر هم نمي‌كنم با سخنان رضا در اين‌باره ارتباط خوبي هم برقرار كرده باشد.
3- اين رابطه علّي هم دروغ نيست چون يكي از صدها علل ناآشنايي مهدي با اين مقوله مي‌تواند عدم آشنايي با زبان آلماني باشد و در متن ادعا نشده كه اين تنها علت ارتباط برقرار نكردن مهدي با اين موضوع است.
حالا ببينيد اگر كسي با مهدي از نزديك آشنايي نداشته باشد از اين عبارت چه خواهد فهميد:
1- مهدي اهل فلسفه است.
2- او آلماني مي‌داند اما خيلي آلماني‌اش خوب نيست.
3- مهدي در باب مدرنيسم مطالعه مي‌كند.
4- او هايدگر را مي‌شناسد و با آراي او آشناست اما تنها نتوانسته است با بحث او از مدرنيسم ارتباط برقرار كند.
5- احتمالا مهدي فقط با ديدگاه هايدگر در باب مدرنيسم ارتباط برقرار نكرده است اما درباره ديگر متفكرين اينگونه نيست.
ديديد كه بدون آنكه دروغي گفته باشيم در قالب يك نقد، كلي امتياز براي مهدي ايجاد كرديم بنابراين با اين مثال درك خواهيد كرد كه منظورم از نقدِ سازنده و اينكه نقدشونده را مي‌سازد چيست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 13:16  توسط عباس  | 

از دردی که تمام تنم را گرفته بود، بیدار شدم و پرستاری را دیدم که کنار تخت من ایستاده است.
گفت: آقای فوجیما بخت یارتان بوده که از بمباران دو روز پیش هیروشیما جان به در برده اید.
اما حالا توی این بیمارستان در امان هستید.
با صدای ضعیفی پرسیدم: من کجا هستم.
گفت: ناگاساکی
!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 4:16  توسط کریم  | 


همه ما مي‌دانيم كه برخي نقدها مخرب‌اند و برخي سازنده و همواره به ما توصيه مي‌شود كه به انتقاد سازنده روي بياوريم من اين بار مي‌خواهم نشان دهم كه چه نقدي مخرب است تا با در نظر گرفتن ويژگيهاي يك نقد مخرب بتوانيم از آن اجتناب كرده و به سود انتقاد سازنده گام برداريم.
1- براي اينكه حق نقد داشته باشيد حتما بايد در سطح كسي باشيد كه از آنها نقد مي‌كنيد مثلا اگر بخواهيد منتقد كار يك استاد خوشنويسي باشيد بايد حتما خود استاد خوشنويسي باشيد تنها در آن هنگام حق انتقاد از يك استاد دانشگاه را داريد كه داراي مدرك معادل با او باشيد و نيز از سابقه و اعتبار او نيز بهره‌مند باشيد شما حق انتقاد از شجريان را نداريد چون استاد آواز نيستيد. به همين ترتيب اگر كسي از شما انتقاد كرد مي‌توانيد به او بگوييد بايد مدتي دود چراغ بخورد و به حد شما برسد تا بتواند از شما انتقاد كند. والا نقد او از روي حسادت خواهد بود.
2- براي اينكه نقدي منصفانه باشد حتما بايد از نظر شما درست و بجا باشد هيچ كس نبايد به خود اجازه دهد كه مطلبي را كه شما قبول نداريد در انتقاد به شما مطرح كند در واقع محدوده نقد بر اساس درك خودِ شما از درست و نادرست تعريف مي‌شود بنابراين يكي از ويژگيهاي انتقاد مغرضانه آن است كه شما آن انتقاد را قبول نداريد.
3- اگر سخن كسي درست مي‌بود حتما آدم‌هاي زيادي به صحت سخن او پي مي‌بردند و طرفدار او مي‌شدند بنابراين كسي كه طرفداران چنداني ندارد بهتر است دهان به نقد باز نكند اگر او حرف حسابي داشت اينطور اطرافش خالي نمي‌ماند استادي كه دانشجويانش او را قبول ندارند حق انتقاد كردن ندارد بنابراين كسي كه از پيش اعتبار حرفهايش از جانب مردمان پذيرفته نشده است اگر نقدي مي كند به جهت خودكم‌بيني است و چنين انتقادي جز از روي غرض‌ورزي نخواهد بود.
4- وقتي بزرگان يك قوم يا يك فن و علم، سخني مي‌گويند يك انسان آگاه و منصف بايد بپذيرد كه آنها حتما چيزي مي‌دانند و به نتيجه قطعي رسيده‌اند كه آنطور سخن مي‌گويند آنها كساني هستند كه سالها دود چراغ خورده‌اند چه معني دارد كه كسي كه سابقه و شهرت آنها را ندارد به خود حق بدهد كه حرفي متفاوت با آنها بزند تازه اگر قرار باشد نقدي بكند ابتدا بايد نقد را با آنها مطرح كند اگر آنها پذيرفتند قابل طرح است وگرنه اجازه طرح آنها را ندارد
5- اگر كسي واقعا صاحب دانش و مهارتي است حتما مورد تاييد ديگران قرار مي گيرد بنابراين اعتبار نقدكننده بايد در ابتدا از جانب عده‌اي كه شهرت و اعتبار كافي دارند مورد تاييد قرار گيرد اگر فرد منتقد اهل زدن حرف حساب بود  حتما از پيش عده‌اي او را مورد تاييد قرار مي‌دادند و اگر حرف استادي مقبول مي‌بود در تلويزيون دعوت مي‌شد.
6- يك انسان بايد جامع‌الاطراف باشد و به شكل متعادلي در زندگي خود به پيش رفته باشد تا حرفش پذيرفتني باشد. آن كس كه با زن خود اختلاف دارد يا آن كس كه ترياك مي‌كشد او اساسا چون نفس خود را در معرض پليديها قرار داده نمي‌تواند به معرفت صحيح دست يابد پس شنيدن نقد او جز اتلاف وقت نخواهد بود اصلا فكر كنيد استادي كه نمي‌تواند يك دوچرخه براند چطور مي‌تواند انتقاد كند؟
7- اگر منتقدي منصف باشد حتما بايد خوبي‌ها و بدي‌ها را ببينيد بنابراين اگر كسي به فرض مي‌خواهد مرا نقد بكند ابتدا بايد مقداري از متن را به تحسين من و افكار و فعاليتهايم بپردازد و سپس اگر انتقاد منصفانه و سازنده‌اي داشت مي‌تواند مطرح كند والا اين نشاندهنده آن است كه كوردلي او مانع از آن شده تا خوبي‌هاي مرا ببيند چنين كسي حق نقد ندارد نقد تنها مال بيداردلان است
8- يكي از مواردي كه اگر رعايت شود بسيار خوب و مطلوب خواهد بود آن است كه اگر قرار باشد انتقادي از ما منتشر شود ابتدا به سمع و نظر ما برسد، ما بتوانيم آن را حك و اصلاح كنيم يا به همراه آن، جواب آن انتقاد را چاپ كنيم تا خداي ناكرده انتقاد آن منتقد به گمراهي خوانندگان مخصوصا قشر جوان منجر نشود

۹- و ادب نهایی آنکه منتقد نباید از نقد خود هیچ سودی ببرد اگر او از چاپ نقد خود پولی ولو اندک بگیرد نشانگر آن است که به خاطر پول و منفعت شخصی نقد کرده و لذا نقدش سالم و بی‌شائبه نیست ضمنا وقتی کسی رقیب من و یا در جبهه مخالف من است مشخص است که نقد او از پیش برای تخریب چهره من و حسادت نسبت به موفقیتهایم و از روی غرض و مرض است

خدا ما را به نقد سازنده موفق گرداناد و شر کسانی را که غرضورزانه نقد مخرب می‌کنند از سر ما كم كناد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 11:55  توسط عباس  | 

سال قبل نشانه‌اي براي كساني كه به دعا و تاثير آن در عالم باور ندارند بود تا از طريق خود باز گردند و بپذيرند كه عوامل مابعدالطبيعي آنگاه كه حقيقتا دست عوامل مادي و عادي كوتاه است مي‌تواند به ياري بشتابد و كارهاي عجيب انجام دهد.
منظور من تاثير دعاي هواداران پرسپوليس در قهرماني اين تيم است تيمي كه نه بازيكن درست و حسابي داشت، نه بازي درست و حسابي مي كرد، نه تكنيك خوبي داشت و نه عرضه اينكه تاكتيك مناسبي را به اجرا بگذارد بازيكناني داشت كه حسين هم از آنها بهتر بازي مي‌كند كساني به اصطلاح شوت‌زن كه فقط هنگامي كه تعادلشان به هم مي‌خورد ضربه مناسبي مي‌زنند و تنها نقاط مثبت آن كريم باقري پا به سن گذاشته و بازي خوب نيكبخت و گاه خليلي بود  دروازبانان زياد ولي نامطمئني داشت و ناچار بود تا هميشه آنها را در هر چند بازي عوض كند چون اشتباهات عجيبي از آنها سر مي‌زد حتي هنوز هم مطمئن نيستم كه قطبي مربي خوبي باشد او مربي بااخلاقي به نظر مي رسد (جرات ندارم بگويم هست چون در كشور ما خيلي با قطعيت نمي‌شود درباره افراد حرف زد) اما به نظرم در پرسپوليس روحيه داد و شانس آورد شايد هم مربي خوبي باشد.
او بار ديگر به پرسپوليس آمد در حالي كه با اندكي آي‌كيو كه حتما دارد مي‌داند كه چه بازيكنان ضعيفي دارد و احتمالا مي‌بيند كه سپاهان و استقلال در حال درو كردن بازيكن هستند و مي‌تواند اين فصل پرسپوليس را حدس بزند آيا او مي‌تواند دوباره با معجزه‌اي همراه شود؟ فكر نمي‌كنم. او خطر زيادي را به جان خريده است فكر مي‌كنم قرارداد خيلي خوبي بسته باشد وگرنه باهوش‌تر از اين حرفهاست كه تفاوت سطح بازيكنان پرسپوليس را با ديگر مدعيان درنيابد.
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:38  توسط عباس  | 

روزی با شیخ شرزه مان در باغ شهری در حوالی سید خندان بودمی. در این میان شیخ از احوالات روزگار سخن بسیار راندی. گفتمی یا شیخ مرا پندی ده که چراغ راه نموده ،راه از چاه باز شناسم. شیخ شرزه ما اندکی تامل کرد.چندان که گویی از این جهان فارغ شدی. کیف پر از دی وی دی و نرم افزارش را جابجا نمودی و رو در من نهادی و گفت: مشتی عارف باش

از خود بیخود شدمی. سر در خیابان نهادمی و مو برکندمی و سر از پل سید خندان درآوردمی. در خودرویی بنشستمی و از خدمت شیخ جستمی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:20  توسط کریم  | 

راست است که اول بار شیوخ قم از طریق کامپیوتر به دنیای مجازی وصل شدند. و آورده اند که انگشت حیرت به دهان، نظاره گر این بی کرانه مجازی شدند. راستش بقیه داستان را نمی دانم. در حقیقت بقیه داستان از جایی شروع می شود که شیخ شوریده ما وارد داستان می شود.۵ سالی می شود که این شیخ شوریده که اکنون متخلص به شیخ دیجیتال است در نظرگاه ما عیان شده است و مریدان بسیار وی را برگرفته اند. آنچه در ذیل می آید حکایتیست در باب بزرگی و افتادگی  شیخ .                              آورده اند که  روزی شیخ شوریده ما با جمع همراهان از کوچه ایی دیجیتال بر می گذشتی، زیبارویی بر بالای بام رشک بردی بر شیخ و خیل همراهان، چندین  ویروس بروی حواله کردی.در این میان شیخ لحظه ایی هنگ بکردی،جمع یاران نعره برآوردی و قصد زیبارو بکردی. شیخ ما فرمود شکر که مر مرا مستوجب تروجان بودی اکنون به ویروس نیمه جانی بسنده شد. حلقه یاران نعره برآوردندی. در این میان رندی از میان حلقه یاران گفت: یا شیخ طرف کیس بدی نیست.امر کن پا پیش بگذاریم. شیخ ما دو پا داشت دو پای دیگر قرض کرد از کوچه دیجیتال سر به کوههای البرز و از آن پس به طبرستان نهادی. رند گفت: بابا طرف اینکاره نیست، ملت رو گذاشته سر کار.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:47  توسط کریم  | 

همه می‌دانند که من نسبت به گمراه شدن دوستانم چقدر حساسم بنابراین به این اعتقاد دارم که مطالب پیچیده را باید گزینشی در اختیار کسانی قرار داد که ظرفیت بهره‌گیری از آن را دارند لینک این مطلب را که البته مجاز است و مربوط به مسائل ... است می‌فرستم بقیه با مسؤولیت خودشان اگر خواستند مراجعه کنند
لینک مطلب
 
+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 2:1  توسط عباس  | 

مطالب قدیمی‌تر
 
Grazr