این روزها حالم اصلا خوب نیست. هیچ چیز به دهنم مزه نمی کند. هر طور می خواهم حواس خودم را از توجه به اتفاقات چرک و نکبت دو سه هفته ی گذشته بازدارم، نمی شود. نه، اصلا نمی شود.
حتی رفته رفته دارم خیال می کنم:« نه ، این برف را سر باز ایستادن نیست...»
مجبوریم مدتی را در همین وضعیت برزخی بگذرانیم تا پس از گذراندن دوران نقاهت ، در گرگ و میش یکی از روزهای آینده دوباره پنجره اتاق مان را باز کنیم - و این بار مثل احمق ها- داد بزنیم: صبح به خیر ایران!
چه کنیم با این جبر جغرافیایی؟
پس در این فاصله ی دلتنگی آور که منتظریم تا تلخی این چند هفته ی اخیر در ته ذهن مان رسوب کند و دگر بار خودمان را با فضیلت های عام وحقیر روزمره سرگرم کنیم یا به سراغ دلخوشکنک های محبوب و آرام کننده مان برویم، بد نیست نقبی به گفته های بزرگان قوم خود بزنیم و ببینیم مشاهیر تاریخی مان چه گفته اند.
من از باب ارادت و علاقه ی شخصی ام دیشب رفتم سر وقت صادق هدایت و رمان حاجی آقا و همچنین نامه های چاپ شده ی جذاب او به دوستان و رفقای گرمابه و گلستان اش.
این هم تحفه ی من از این سفرشبانه:
« باری، ایران و مافیها را زود فراموش کردید. حق هم دارید. تا می توانید این خواب خوفناک، این کابوس جانگداز را به یاد نیاورید...»
سطری از نامه ی صادق هدایت به تقی مدرسی ، که مدرسی آن موقع (1304) درفرانسه بود.
□□□
« همین قدر می دانم که از آن گندستان، از آن قبرستان گندیده ی نکبت بارخفه کننده ، عجالتا خلاص شده ام...»
از نامه ی هدایت به مجتبی مینوی – وقتی که در سال 1315 برای یک سال به هند سفر کرده بود و اتفاقا شاهکار خود «بوف کور» را نیز همان جا نوشت و چاپ کرد)
□□□
«متاسفم چرا نتوانستم زودتر، از آن لجنزار گندیده بگریزم....»
از نامه ی هدایت به انجوی شیرازی در آخرین سال زندگی اش در پاریس (1329)
□□□
«حاجی آقا: تا ترس و زجر و عقوبت دنیوی و اخروی در میان نباشد، گمان می کنید می آیند برای من و سرکار کار کنند؟... اگر ما مردم را از عقوبت آن دنیا نترسانیم و در این دنیا از سر نیزه و مشت و توسری نترسانیم، فردا کلاه مان پس معرکه است.
اگر پسر من که تازه تکلیف شده، زن ندارد و من جلوی او جفت و تاق صیغه می گیرم ، عقیده ی مذهبی اش سست بشه، دیگر دنبال موش آتش زدن نمی دود. نظم و قانون را به هم می زنه. اگر عمله روزی ده ساعت جان می کنه و کار می کنه و به نان شب محتاجه و من انبار قالی ام تا طاق چیده شده، باید معتقد باشد که تقدیر این بوده.
ما باید مانع پیشرفت مردم اینجا بشیم، تا دنیا به کام ما بگرده و گرنه سپور سرگذر خواهیم شد. خوشبختانه در اینجا زمینه برای ما مساعده. وظیفه ی ماست که مردم را احمق نگه داریم تا سردرگریبان خودشان باشند و تو سرهم بزنند...»
از کتاب حاجی آقا - ص97
□□□
«حاجی آقا: ایران بوی نفت می ده. یک جرقه کافیه که آتش بگیره. برای جلوگیری از این پیشامد ، ما محتاج به ملت احمق و مطیع و معتاد هستیم...
نباید گذاشت که پشت مردم باد بخوره و یوغ اسارت را از گردن شان بردارند و تکانی بخورند. باید دستگاه قدیم را تقویت کرد، حتی باید به مجسمه های شاه سابق احترام گذاشت...»
از کتاب حاجی آقا - ص 95
