بنانانه
الان دارم قطعه دگر چه میخواهی بنان را گوش میکنم اولین بار آن را وقتی دوازده سالم بود گوش کردم این قطعه پایان دوران اول موسیقی شنیدن من بود که جدای از موسیقیهایی که از صدا و سیما میشنیدم با شنیدن کاست خزان، روزگار من استاد معروفی آغاز شده بود اثری که هنوز هم تحسینگر آنم
آن روزها بنان مجاز نبود برادرم بنان گوش میکرد و به ناچار به گوش من هم میرسید و من هم که باور داشتم که بالانشینان بیانکنندگان رای دیناند گمان میکردم حتما وجهی غیرشرعی در کارهای این فرد وجود دارد که سبب شده تا آثار او مجاز شمرده نشود در آن زمان این وجه را احساس میکردم در واقع اگر بخواهم تعبیری بهتر به کار ببرم باید بگویم این قطعه حسی عجیب در من ایجاد میکرد که من نمیتوانستم درک و هضمش کنم و تحلیل من این بود که این حس ناشناخته همان چیزی است که سبب منع این موسیقی شده است این تقریبا کمی قبل از زمانی بود که با تقلید از یکی از مراجع سختگیر در امر موسیقی، اساسا شنیدن موسیقی را حتی اثر فوقالعاده خزان، روزگار من را رها کردم و از برخی موسیقیهای تلویزیون و رادیو نیز کناره گرفتم.
امیدوارم عجولانه مرا متهم به تندروی و تعصب نکنید من همیشه سعی کردهام با خودم صادق باشم (البته ضرورتاً همیشه موفق نشدهام) من آن زمان میخواستم یک دیندار درست باشم و هزینهاش را میپرداختم البته با تلقیای که آن موقع بواسطه علما از دین داشتم اما دینداری هردمبیلی و مصلحتطلبانه را نمیپذیرفتم همانطور که روشنفکری هردمبیلی را اکنون نمیپذیرم و دموکراسیطلبی هردمبیلی را و ...
چند سال پیش شبی با افشین قطعه زیبای توشه عمر بنان را میشنیدیم افشین گفت عجیب است که این قطعه زمانی غیر مجاز بوده است و من به او گفتم به این فکر کن که ما در آن زمان نه در سن و نه در سطحی بودیم که از این مساله رنج بکشیم اما تصور کن رنج کسانی که آن موقع این اثر را درک میکردند و آن خشکمغزی را میدیدند
دگر چه میخواهی:
مرا ز چشمت افکندی دگر چه می خواهی
به دیگران دل می بندی دگر چه می خواهی
ز عشق و یاری ای زیبا سخن مگو با من
تو کز غم من خرسندی دگر چه می خواهی
به دلم از سوز عشقت آذرها دارم
ز غمت بر جان زارم اخگر دارم
به عشقت ای گل دل بستم دگر چه می خواهی
من از تو پیمان بشکستم دگر چه می خواهی
کنون که از پا افتادم در این سرای غم
بیا بگیر ای مه دستم دگر چه میخواهی
در دل شب اخگر بارم تا روشن گردد شام تارم
گر بشکستی پیمانت را من از مهرت کی دل بردارم
مرا ز چشمت افکندی دگر چه میخواهی
به دیگران دل می بندی دگر چه می خواهی
ز عشق و یاری ای زیبا سخن مگو با من
تو کز غم من خرسندی دگر چه می خواهی
توشه عمر:
چون درای کاروان در میان شبروان
بانگ عمر ما، می رسد به گوش
با گذشت این و آن می دهد ندا زمان
هر سحر، که ای: خفتگان به هوش
بی خبر، آمدی، همچو رهگذر بی خبر، می روی، توشه ای ببر
عمر دیگر، کی دهندت؟
داستان ها در زمانها مانده از کاروانها
زین حکایت، با خبر شو
تا بماند، داستانی، از تو هم بر زبانها
نیمه شب از رهگذری می گذری در سفری،
بی خبر از، قافله در، گوشه صحراها
در دل این دشت سیه جان تو ای مانده به ره
گمشده در، پیچ و خم، شوق و تمنّاها
نکنی گر هوسی، ملکوتی نفسی، تو که مرغ فلکی، منشین در قفسی
ز چه دل بسته شوی؟ به خدا خسته شوی،
چو مرادت نبود، به مرادی برسی
چون درای کاروان در میان شبروان
بانگ عمر ما، می رسد به گوش
با گذشت این و آن می دهد ندا زمان
هر سحر، که ای: خفتگان به هوش