دو تا سایت خوب

شاید خیلی منطقی نبود که اینقدر زود روی پست خودم پستی دیگر بفرستم اما به معرفی کردن دو سایت خوب می‌ارزد ضمنا برایش امکان کامنت نمی‌گذارم تا مجبور شوید که کامنت احتمالی خود را به حساب پست قبلی واریز کنید البته اگر تا آن موقع کسی پستی روی این پست نیاورده باشد

ضمنا مطلب قبلی صورتی کلی دارد بنابراین هر زمان که خواستید می‌توانید به آن مراجعه کنید

وبلاگ کافه نادری مطالب خلاقانه‌ای دارد مخصوصا طنز آن بسیار عالی است البته بسته است اما برای آنکه شما زحمت گذر از فیل.طر را به خود ندهید چند مطلبش را آپلود کرده‌ام می‌توانید دانلود کنید

اگر حس گذر از فیل.طر را دارید آدرسش هم این است

یک سایت دیگر که خیلی مطالب جالب و پرباری دارد به نام دال را هم به شما توصیه می‌کنم ببینید

زیاد توضیح نمی‌خواهد ببینید دستتان می‌آید که چه سایتهای خوبی هستند می‌ِبخشید که اینها را در قسمت پیوندهای روزانه نیاوردم به نظرم باید درباره‌شان تاکید بیشتری می‌کردم

دو نکته برای خلاصی از بسیاری خطاهای فکری

چند نکته پیش از خواندن این متن:

الف) آنچه می‌نویسم به قواعد منطق مربوط می‌شود و مورد اتفاق منطق قدیم و جدید است اگر به کتب غربی در بحث مغالطات مراجعه کنید هم می‌توانید به این مطالب برسید بنابراین گمان نکنید که من یک چیز شکمی نوشته‌ام و مربوط به خودم است.

ب) امیدوارم به تفاوت منطق و فلسفه آگاه باشید و به سادگی به قواعد منطقی حمله‌ور نشوید مساله در اینجا نظر فلانکس و بهمان‌کس نیست بلکه بازگویی شیوه تفکر است منطق به هر نوع تفکری در هر علمی و بلکه در هر سطحی تعلق دارد و ابزار آنهاست.

ج) اگر می‌خواهید به زبان دیگری سخن بگویید و از قواعد زبانی به اسم مبارزه با خواست قدرت و مانند آن طفره بروید به خودتان زحمت خواندن این متن را ندهید این نوشته برای آن کسی است که می‌خواهد با توجه به این نکته دقیق که بکارگیری ناقص و واژگونه زبان به خطای فکری می‌انجامد، از ساخت منطقی زبان تبعیت کند نوشته شده است و متاسفانه پذیرفتن این شیوه، یعنی اینکه برای فکر کردن باید زحمت بکشید و دیگر نمی‌توان از شکستن ساخت منطقی زبان برای پوشاندن آگاهانه و یا ناآگاهانه برخی خطاها استفاده کرد.

د) در این چند سالی که با دانشجویان رشته‌های علوم اجتماعی سر کردم دو مورد زیر را از مهمترین عوامل خطای فکری در برخی از آنها دیدم. می‌دانم که شاید در این‌باره با مقاومت مواجه شوم که البته طبیعی است چون اگر این مطالب به درستی درک شوند می‌تواند برباددهنده کاخ معرفتی باشد که تا کنون بنا نهاده‌اند و سرآغاز راهی پرزحمت که در آن اندیشه با کندی و با اطمینان کمتری به پیش می رود. مطلب چندان دشوار نیست میتوانید موارد داخل کروشه را هم نخوانید.

1- وقتی می‌گوییم «الف ب است» در این جمله «ب» نقش محمول را بر عهده دارد همیشه در محمول، مفهوم مد نظر است (در مقابل مصداق). برعکس درباره «الف» باید گفت که [جز در موارد قضایایی که موضوع جزئی دارند (قضایای شخصیه) و قضایای طبیعیه که خیلی معدودند و معمولا هم کاربردی ندارند] همیشه مصداق مطرح است

مثلا وقتی می‌گوییم: «انسان فانی است»  ما با مفهوم انسان کاری نداریم بلکه با مصادیق انسان از جمله خودمان سر و کار داریم. [به همین جهت است که در منطق ریاضی همه قضایای حملی را به شکل شرطی در می‌آورند به این صورت که موضوع قضایای عادی را محمول مقدم یک قضیه شرطی قرار می‌دهند مثلا جمله بالا تبدیل می‌شود به «اگر چیزی انسان باشد آنگاه فانی است». خوب ما چندان با بحث موضوع کاری نداریم بنابراین در این حد اکتفا می‌کنم]

اما درباره محمول گفتم که همیشه مفهوم مد نظر است بنابراین محمول همیشه حالت وصفی دارد یعنی چیزی است که به موضوع اسناد داده می‌شود و بنابراین هیچوقت نمی‌توان امری جزئی و یا اسم علَم را محمول قرار داد همینطور آن کلمه‌ای را که نمی‌تواند نقش وصفی به خود بپذیرد [مگر آنکه چیزی به آن اضافه شود و به اصطلاح مشتقی از آن گرفته شود]

البته وضع شعر و ادبیات متفاوت است چون در آنجا بنا بر این نیست که حرف علمی و یا دقیق بیان شود بلکه بیان ادبی مطرح است مخصوصا درباره استعاره و مجاز که این قواعد در آنجا رعایت نمی‌شوند مثلا وقتی می‌گوییم مرتضی شیر است یعنی اینکه شجاع است و این از باب تشبیه است که در ادبیات و خطابه بکار می‌رود و یا وقتی می‌گوییم علی عدل است یعنی علی عادل است. بنابراین با درک تفاوت حوزه ادبیات و حوزه علم، نباید ایندو را با هم خلط کرد و البته خلط این دو با هم منشأ مغالطات فراوانی است که متاسفانه مخصوصا در حوزه علوم انسانی رواج پیدا کرده است.

2- «تجوهر» از کلمه جوهر می‌آید شاید اگر بخواهم آن را به ذهن شما نزدیک بکنم باید بگویم جوهریزه کردن یا جوهرانیدن؛ یعنی اینکه چیزی را که جوهر نیست به منزله جوهر نمایش دادن. خب شاید بگویید این یک بحث فلسفی قدیمی است و یا بگویید ذاتگرایی فلان است و جوهر بهمان و ریشه اینها زده شده و ... ولی همه اینها متاسفانه ربطی به موضوع مورد بحث من پیدا نمی‌کنند من اصلا کاری به فلسفه ندارم بحث جوهر در فلسفه چیز دیگری است و اینجا جوهر در وجه منطقی آن مطرح است که اساسا قابل نفی نیست چون بدون آن اصلا تفکر و تکلم ممکن نیست بنابراین این موضوع را با بحث فلسفی جوهر خلط نکنید

اینجا صحبت بر سر این است که ما همیشه صفت را بر موصوفی حمل می‌کنیم و آن موصوف یا خود صفتی است و یا نه. اگر خود صفت نباشد ما آن را هم از لحاظ تفکر و هم از لحاظ تکلم تکیه‌گاه آن وصف قرار می‌دهیم آن تکیه‌گاه را جوهر می‌نامیم حالا اینکه این جوهر واقعا وجود دارد و یا ندارد و کیفیت آن چگونه است به فلسفه مربوط می‌شود اما چون این در زبان بطور مطلق استعمال می‌شود منطق به آن می‌پردازد از آن گریزی نیست حتی برای کسی که به مفهوم فلسفی جوهر هیچ اعتقادی نداشته باشد.

مثلا اگر کسی بگوید که «سفید را دیدم» ما انتظار ذهنی داریم که او چیزی سفید را دیده باشد بنابراین اگر از او بپرسیم چه چیز سفیدی را دیدی و او بگوید هیچ چیزی را بلکه من فقط سفید را دیدم احتمالا در سلامت روانی او شک خواهیم کرد چون برای انسان غیر قابل تصور است که صفتی بدون موصوف آن وجود داشته باشد

حال اگر کسی صفتی و یا یک امر عرضی را به شکل یک جوهر بکار ببرد می‌گوییم دچار مغالطه تجوهر شده است مثلا اگر کسی فکر کند که ما چیزی به عنوان خانواده داریم به عنوان یک موجود مستقل غیر از افراد یک خانواده با مجموعه روابطی که در این مجموعه وجود دارد، دچار این مغالطه شده است و یا مثلا فکر کند که خوشبختی موجودی مستقل است که گاهی در خانه‌های برخی افراد وارد می‌شود و زندگی آنها را متحول می‌کند همینطور.

در اینجا هم وضع ادبیات متفاوت است مثلا در فضای ادبیات می‌گویید خوشبختی در خانه او را زد و این مجاز است اما اگر در یک بحث فلسفی چنین حرفی را بزنیم دچار این مغالطه شده‌ایم خلاصه اینکه در یک بحث علمی و دقیق نباید دچار مغالطه تجوهر شد.

خداحافظ یا وقتی چوب خطت پر می شود

روزها از پی هم میگذرند

مثل ابرهای سرگردان یک بعدظهر بهاری

و به تو می گویند خداحافط

بهار تابستان پاییز و البته روزهای کوتاه زمستان

خداحافظ، خداحافظ دوست عزیز من

خداحافظ

شب ها از پی هم می گذرند

و به تو می گویند خداحافظ

خداحافظ ، خداحافظ ببخش اما من معشوق ابدی تو نخواهم بود و نبوده ام

خداحافظ

علف های سبز وقتی که طراوت شبنم مدهوششان کرده

درخت وقتی در ظهر تابستان چرتش برده

خیابانی که تمام دوران مدرسه از سربالایی آن بالا رفتم

ناودان هایی که روزهای بارنی

آب و قیر را روی سرم می ریختند

کوچه مان آه کوچه خاکی

ناظم گنده دماغمان با چوب دستی اش

خداحافظ خداحافظ

خداحافظ پیرمردی که تنها روی صندلی تکیه داده‌ایی

و از دست غرغرهای عروست جیم شده ایی

برگ ها خشک می شوند

پشم های گوسفندها بلند

ولی خوب چه اهمیتی دارد

برگ های تازه

پشم های تازه

ولی من چی

من میرم به درک

اتوبوس های قراضه همانها که ازشان آویزان میشدم

تاکسی ها که به زور دو نفر صندلی جلویشان می چیدند

دست کم این آهنپاره های مسخره

امیدی هست که بازیافت شوند

کاغذهایی که حروم کردم توی همه این سالها

دبستان مدرسه دبیرستان دانشگاه

بیچاره درخت هایی که خرج احمقی مثل من شدن

کارتون های کتابی که جز جابجا کردنشون کاری بکارشون نداشتم

حتی همه این ات و آشغالهایی که می خوریم

این آشغال هایی که رو هم تلنبار می کنیم

دست کم میشه یه چیزهای بدردبخوری توشون پیدا کرد

همون چیزای که توی کیسه زباله دزداست

مسخره است اون بسته های نامطبوعی که روزی چند بار از معده مون تخلیه می کنیم

اونام به یه دردی میخورن

بهترین گلایول ها رو میشه باهاش پرورش داد

خداحافظ خداحافظ

بارن های بهاری که خبری ازتان نیست

خداحافظ روزهای بدون برف زمستان

خداحافط محبوب من

قسم می خورم که چه شب های که برایت از ته دل گریه نکردم

چه روزایی که مثل دیونه ها برایت شعر نگفتم

هیچ مهم نیست حالا با یکی دیگه ایی

هیچ مهم نیست که لبهایت روی لبهای یکی دیگه ست

هیچ مهم نیست که چندتا نخ سیگار دود کردم به پات

هیچ مهم نیست که خیلی دلم میخواست یه بار دستاتو بگیرم

یا یه بار تو آغوشت بگیرم

خداحافظ خداحافظ

خداحافظ روزهاٰ، شب ها، برگهای خشک و تر

خداحافظ، خداحافظ

برای همه یه روز یه جوری تموم میشه

خوب لابد برای من اینجوری

خداحافظ شبنم های لطیف روی چمن

که وقتی برویت غلت میخوردیم

خیس می شدیم و مست

خداحافظ راننده تاکسی سیگاری

یادت باشه صد تومنمو پس ندادی

فکر نکن که ای بابا بیخیال حالا که گذشته

فکر نکن مگه همین صدتومنه

هیچ وقت نمی بخشمت

خداحافظ پیرمردی که راه پله رو آپارتمان رو امروز نظافت کردی

راستش می خواستم سه تا از اون دلمه های خوشمزه رو که مادر درست کرده بود به تو بدم

حتی تو خیالاتم آوردمت تو و با هم گپ زدیم

اما نشد. یادم رفت.تو رفته بودی

شایدم عمدا خودم رو زدم به خنگی

لعنت به این شکم لعنتی

هیچ وقت خودمو نمی بخشم

خداحافظ زنی که امروز جلومو گرفتی و گفتی جوراب بخر

و نخریدم

راستش پول کافی نداشتم

اما اگه میدونستم به این سرعت دست بکار میشم...

هیچ کس از یه ساعت بعد خودش خبر نداره...

هیچ وقت خودمو نمی بخشم

خداحافظ دفترچه یادداشت روزهای داغ دانشگاهی

متاسفم که نتوانستم، نشد خواسته ات را برآورده کنم

If you want

You can win

به هر حال جمله قشنگیه

اما توصیه می کنم زیاد زمزمه اش نکنید

خداحافظ دوست معتادی که ازم کیک نگرفتی

و گفتی پول داری و خودت می گیری

اما می دونستم نداری و فقط به ویترین کیک ها زل زدی

هیچ وقت خودمو نمی بخشم

هیچ وقت

البته اگه وقتی برای بخشیدن یا نبخشیدن مونده باشه

انتظارشو نداشتم. انگار زودتر از اون چیزی که فک میکردم اومده سراغم

یه توصیه احمقانه بکنم. این یکی رو نادیده بگیرید

فرصت رو از دست ندید

لااقل واسه من این توصیه که خیلی کاریه

وای خدا لبم خشک شده نفسم درنمیاد

باید به ذهنم فشار بیارم

لعنتی

سه تا کتاب که از مدرسه گرفته بودم پس ندادم

گمونم دست کم 20سال گذشته

بیست سال از اون روزی که کتاب گربه سانان مدرسه رو امانت گرفتم و پس ندادم

ببخش، ببخش منو محبوب من

اگه از ته دل یه بار داد نزدم که دوستت دارم

نمی دونم چرا هی میایی جلوی چشمم

فرصت بده به چیزای خوب دیگه هم فکر کنم

آه خدایا دون دون های عرق

چشام تار می بینه

متاسفم که توی وصیت نامه من خبری از پول و پله نیست

تازه یه چیزهای هم بدهکارم

قبض موبایل

قسط بانک

قرض رفیق

این یکی امکان نداره منو ببخشه

چون تا حالا پودر شده. نه البته از نوع لباس شویی‌اش

ببخش آقای اصغری .منو به خاطر کلوچه هایی که موقعی‌ایی برق رفت ازت دزدیم ببخش

کلوچه های فله ایی کوچیک به شکل حیوانات بودن

کلی باهاشون بازی کردم و بعد هم ریختموشون توی شکمم

امیدوارم اون دنیا جات راهت باشه

اونقدی که هوس کنی منو ببخشی

البته من تو رو به خاطر اینکه شیرهای بسته بندی رو ماستشون میکردی نمی بخشم

هر وقت اومدم گفتی شیر تموم شد

وای خدا سردمه ،سردمه. عینهو یخ شدم یخ

احمد آقا منو ببخش

اون روز منو سعید پولهای جلوی داشبورد تاکسیتونو زدیم

کلی کیک و نوشابه خوردیم.جاتون خالی

البته همون بهتر که جات خالی بود. در غیر اینصورت میزدی له و لوردمون میکردی

تازه یه مقدارشم موند

روز بعد که از مدرسه برگشتیم کلک بقیه پولتو کندیم

با اینحال بد نیست ما رو ببخشی

لعنتی دستام جم نمیخوره

انگار راستی راستی آخرشه

سازمان انتقال خون از توهم عذر میخوام

این مایع رنگینی که اینطوری داره از آبراه میره پایین میتونست به یه دردی بخوره

قسم میخورم نه ایدز دارم نه هپاتیت و نه رفتار پر خطر

ولی خوب من چند بار اومدم و هر بار گفتی فشارت پایینه

زباله،برگ، کاغذ همه به یه دردی میخورن الا من

بازماندگان عزیز این خط های آخر مربوط به شماست

لطفا غیرتی نشید و روی قبرم یه سنگ گرانیت درجه یک نذارید

نیاز به هیچ حکاکی هم نیست

یه تقاضای ساده دارم

اینجوری خرجتون هم کمتره

خواسته زیادی هم نیست.درسته که کلاس قبرم میاد پایین

درسته چشم هم چشمی هست.درسته که شاید جامو گم کنید

فقط روم خاک بریزید

کفن هم نمی خوام. میخوام خیلی زود تجزیه شم. قبل از اینکه موریانه ها سر برسن

فقط یه مشت تخم چمن بریزید

به خاطر یه مشت تخم چمن

حالا اصراری نیست که از همونها باشه که تو استادیومه

شبدرم بد نیست

گمونم نشونه خوبیه

کودش با من . ولی یه مقدار آبم لازمه

خوب اینطوری دست کم به قد اون بسته های که از معده مون خارج میشه ارزش دارم

فک کنم کسی نمونده که ازش طلب بخشش کنم

پس

خداحافظ

خداحا..

خدا....

خ......

.

.

.

26.10.1387

به بهانه ی صحبت تلفنی حزن انگیز غروب با دکتر

( با عرض معذرت فراوان از کریم که پست رو پست اش  دادم )

زندگی جاریست...........

چندان محیط خانوادگی مساعدی نداشتم...... یک جنگ تمام عیار...خانه به جای اینکه بستر امنیت‏ام باشد ...زمینی بود برای مشت زدن و مشت خوردن.....درونم هم چندان حال روز خوشی نداشت ... تنهای تنها ...بی هیچ هم‏سخنی..... تنها مونسم کتابِ ناخدای پانزده ساله‏ی ژول ورن، زندگی نامه‏یِ ادیسون و کتاب شاهنامه برای کودکان بود .... که هنوز هم هر چند مندرس ولی دارمشان ...... راستش از فرط تنهایی و بی کسی ... همه پول هایم را جمع کرده و این سه را خریده بودم ......همان روزها هرکدام را بیش از بیست بار خوانده بودم..... ولی این ها همه ،هیچ از تنهایی کم نمی کرد... و از اندوهم..... کم کم 9 سال را تمام کردم که اسباب و اثاثمان را جمع کردیم آمدیم تهران ..... ومن از این مدرسه به آن مدرسه ( حساب که می کنم تا بحال 23 مدرسه عوض کرده ام) و لی هرگز دوستی نمی یافتم که به آرزوی دیرینه خودم گفتگو کردن جامه‏یِ عمل بپوشانم..... من باز بی کس بودم در میان تمام همه آن آدمهایِ فراوانی که دوست بودند.... ابتدائی را با هزار یال و کوپال تمام کردم  برای فراموش کردن تنهایی‏ام ....برای این غیر ممکن همه چیز را دوست داشتم درو کنم.... .... همه چیز را ...    شاگرد اولی......نفر اول مسابقه نهج البلاغه نفر اول مسابقه شعر.... نفر اول مسابقات ورزشی...... و همه نفر اول  ها...... ولی افسوس بی کفاف بود همه اینها .... راهنمائی هم که رفتم باز این دردِ قدیمی بود ..دردِ بی گفتگوئی ... و چه خوب مستعد سو استفاده همه آن مربی پرورشی هایی بودم که به جای اینکه بکوشند از اندیشیدن چیزی به من بیاموزند باورهایی را که خود می ستودند به من می آموختند ..... مسئولیت بزرگی در بسیج دانش آموزی به من محوّل شده بود ..از این پایگاه به آن یکی از این اردو به آن یکی ... از این فعالیت به آن فعالیت..... از این شب شعر به آن یک........ از این شهر به ان شهر.... از اعضای اصلی هلال احمر شهر هم شده بودم ...یک بچه راهنمایی .... دیگران همیشه فراوان و فراوان و فراوان تحسینم می کردند .... ولی باز افسوس که غم درون را اینها هیچ کدام تسلا نبود ....حتی چندین سال دنبال توپ دویدن در زمینهای فوتبال و رسیدن به سطح حرفه‏ای در سن خودم هم آن زخم را هیچ مرحمتی نمی کرد...  کنکور هم که آمد نتیجه بد نشد ...ولی دانشگاه هم چندان تفاوتی نمی کرد و باز گفتگویی در کار نبود ... دانشگاه ...رها شد...ولی پس کجا............ شاید دانشگاهی دیگر اوضاع بهتر شود....... بار دیگر کنکور که از خوش اقبالی بخت مساعد آمد علامه شد دانشگاه ما ... ولی باز خبری نبود.......تنها خبر اینکه سرگرمی تازه ای پیدا شده بود... آدمهایی که گمان می کردم می شود گفتگو داشت باهاشان...دخترها..... ولی نشد..... دانشگاه عوض کردن را دیگر یارا نداشتم و کنکوری دیگر ..نمی دانم شاید این رشته را اگر عوض کنم ... اتفاقی بیافتد و این بی رفیقی  نارفیق شود و دست از سر ما بردارد.... آخرِ کار اینکه علامه خودمان شد دانشکده‏ِیِ جدید..... ... و اتفاق افتاد آن چیزی که در پی اش بودم و من زمین گیر اینجا شدم  و نمک گیرش....وقتی می پرسند پشیمان نیستی از اینهمه رها کردن که اگر نمی کردی شاید داستانت الان دگر گون بود..... تنها یک چیز است که پاسخ مرا "نه" می کند...... و آن هم گفتگو هایی‏ست که در این علامه خودمان و فقط در اینجا ...یافتم .... بسیار جاها گشته بودم و لی نبودند ..... دیوانه وار احساس خوشبختی می کنم وقتی با این .....هم گفتگو ها که حالا هرکدامشان در گوشه ای دارند زندگی می کنند گفتگو می کنم.... هم گفتگو هایی که آنچه را سالها در پی‏اش بودم........ به من بخشیدند ... ..ویکی‏شان و یکی از آن بی نظیرهاشان حتی وقتی صدها کیلومتر هم دور است از ما و از تهران .........باز نمی گذارد جوهر گفتگو کردن ها که دیگر تنها چیزی‏ست که ما داریم خشک شود ...و این وبلاگ را راه انداخته .... هم‏گفتگویی  که بسیار وجودش در زندگیم تاثیر گذارد........... چشاندنِ لذت عقلانیت و آرامش و اخلاق بس کارژرفی بود که این رفیقِ دور اما همیشه نزدیک با من کرد....  دوستی که امشب صدایش غمی داشت ....... روا نیست او که خودهمیشه از چگونه پنجه در افکندن با دردهای این روزگار مرا می گفت......اینگونه از درد سخن بگوید.... اویی که خود از مهمترین دلیل ها بود برای پابند شدن من در این علامه و دیگر سودای رفتن نکردن...... . درست است که اگر از آن  بالا بالاها به زندگی ماها نگاهی شود ..هیچ چیز را شاید نتوان یافت جز اندوه.......... ولی همین پایین  پایین ها و همین نزدیکی ها وقتی در کتار هم ایم و وقتی من اینقدر جستجو کرده ام تا این هم سخنان را یافته ام ...... خوشبختی هم دیدنیست .... خوشبختی‏ای آغشته به اشک....خوشبختیِ پیش هم بودن ... و منتظرِ نوشته هایِ هم بودن ........

 غم بار بودنِ زندگی هایمان نبایست باعث شود که رسالت مشترکمان را فراموش کنیم......... که اگر کنیم خود دراین غمباری دست داشته ایم ..............و فردا که به هر حال می آید ..........حماسه ای نخوایم داشت برای سرودنش.... رسالتی که نیست جز گرفتن سرنوشتمان به دوش...... چون کولی ها و عبور دادنش از این همه ناملایمتی که گویا بی وجودشان زندگی ما چیزی کم دارد برای سرودن.............

 

 

درباره تلویزیون بی بی سی فارسی

اینروزها فضای وبلاگستان تحت تاثیر شروع به کار تلویزیون فارسی بی بی سی است.(

تلویزیون فارسی بی‏بی‏‏سی و چالش‏های پیش‏رو  ،  تلویزیون فارسی بی بی سی رسانه ای تحریک کننده است ،) 

بقیه‌اش را خودتان بگردید پیدا کنید.جالب آنکه شمسالواعظین مشاور آنست و بهنود هم دستی در کار دارد)به نظر خوشایند ملت بوده است این میهمان جدید. به هر حال بازیگران امروز سیاست ایران در کنار هزار عامل دیگر می بایست دست کم از این رسانه ممنون باشند.به خاطر تلاش بی وقفه‌اش در خبررسانی در اوج تظاهرات انقلابی سال 57.آنروزها که روزنامه ها در اعتراض به سانسور منتشر نمی شدند و بی بی سی خبررسان گروههای انقلابی بود. سالها بعد زمانی که پسر بچه ایی ده یازده ساله بودم نمی دانم از کجا و چطور جمعه ها حول و حوش ساعات یک و دو مرتب با رادیوی دو موج پارسمان ور می‌رفتم بلکه برای لحظاتی به برنامه روز هفتم بی بی سی(اگر اشتباه نکرده باشم) که بیشتر پخش موسیقی بود گوش دهم. بی بی سی کماکان در سایه حرکت می کرد و آرام تا رسید به بزنگای انتخابات سال 84. در یک شب  نزدیک یک میلیون نفر برای گرفتن خبر انتخابات از سایت بی بی سی بازدید کرده بودند. یک میلیون رقم کمی نیست. رونق سایت بی بی سی برپا بود و نظر سنجی های آن را اگر رفته باشید چندین صفحه کامنت گذار دارد. در این میانه وقتی که نزدیک به صد روزنامه و مجله توقیف شده بود، این رونق بی بی سی علیرغم سیاست محافظه کارانه‌ش را برخی خوش نیامد و از انقلاب نرم و گرم و توطئه و تزویر کفتند و گفتند تا سایت فیلتر شد. اما در این میان به دلیل نبودن صدای دیگر(و نه صدای مخالف) در فضای رسانه ایی این ملک کماکان عطش جستجو برای دیدن و شنیدن صداو تصویر دیگر پا برجا بود. شاهدش رشد قارچ گونه شبکه های درپیت ماهواره‌ایی است. همین وی او ای که مالی هم نیست شبها ملت علاقمند به خبر(عجیب این ملت به خبر علاقه دارند این یکی را نمی دانم چرا.البته از نوع تصویریش.نه حوصله موج گرفتن رادیو را دارند نه حال روزنامه خوندن)و حیف که آماری وجود ندارد و آماری نمی توان گرفت(به جرم تحیقیق درباره ایذر هم ملت به زندان می افتند چه برسد به انقلاب نرم آمار گیری) که رشد بهره مندی ملت همیشه در صحنه از ماهواره چگونه بوده است.اما دیده ها و شنیده های نامعتبر من از ایل و تبارم که میانه چندانی با نوجویی ندارند و محافظه کارند نشان می دهد که حال اگر نگویم همگی ولی خانواده های زیادی این وسیله ارتباطی را مهمان خانه شان کرده اند. در این فضای فقر اطلاعات بی بی سی فارسی خوب خودش را جمع و جور کرد و سریع برنامه تلویزیونی‌اش را راه انداخت. سریع که می گویم دو سه سالی هست که دست بکارند. آگهی استخدامش هم یکی دو سال پیش روی وب سایت بود. دیروز به خانه دوستی رفتم تا در دومین روز فعالیت زیارتش کنم که مهمان ناخوانده مریض احوالی آمد و نشد. توی لیست نبود. صبح مجدد یک جستجوی کانال زدم و پیدایش کردم.ولی خوب صبح برنامه ندارد.گذاشتم و آمدم خانه که دوستان حالش را ببرند. خلاصه مهمان جدیدیست. من هم به نوبه خودم افتتاح این شبکه را به ملت غیور ایران تبریک می گوییم. دوستانی که  دسترسی دارند قضاوت بهتری می توانند  بکنند. فعلن که  ما باید مثل  قدیم ها  که از هر  چند  خانه  یکی  تلویزیون  داشت  دسترسی  نداریم  مگر گهگاهی  به  کرم  دوستان.

یوسف و زلیخا اثر فیلیپ ویت

تقدیم به فلاکت هایی که هنوز نداریمشان ولی در راهند...

خوندن متنی که بدبختی هاتو به رخت می کشه دردناکه و خوندن متنی که  بدبخت بودنتو به رخت می کشه لذت بخش ... اولی داره به تو به بدبختی هات می خنده ... یا دست کم‏ داره نحویِ چینش‏های‎ِ ِمختلفِ بدبختی‏هایِ‏تو‏ رو امتحان می‏کنه تا ببینه ‏کدوم ترحم‏انگیز‏تره.... دومی لذّت بخشه.....چون فقط یکی عینِ خودت که داره تو بدبختی و فلاکت دست و پا می زنه ،می تونه سرنوشتِ شوم ِ تورو بدون اینکه هیچ حرفی از بدبختی‏هات بزنه به رُخت بکشه..........چون فقط اون موقع است که تو می فهمی که حداقل یه چیز واقعی تو دنیا داری ....بدبختی هاتُ ........

 پستهایِ قبلی ِکریم جزءِ اولی ِبود و این پست آخریش جزءِ دومی ......... قسم  می خورم تو این پست، هر کلمه ای رو که داشته می نوشته هیچ نقشه ای واسه کلمه‏یِ بعدی نداشته .... و این ویژگی ِاستفراغه ....ولی این بار کاملاً اوضاع فرق می کنه .... سعی نکرده استفراغشو قایم کنه ... و تو فقط وقتی سعی نمی کنی بالا آورده‏هاتو قایم کنی که جز اون چیز دیگه‏ای نداشته باشی.....تو  تراژدی مهم نیست تو کدوم طرف قصه باشی پایین باشی یا بالا ..مهم نیست که پدر می کُشه یا پسر .... هر طرفی ببره، تو باختی ....

یه روزی مارکس سرشو بالاکرد و گفت،این دنیایِ لعنتی دیگه هیچ روحی نداره ولی یه عده احمق جمع شدن و می خوان مذهبو جایِ روح ِ این جهانِ بی روح قالب کنن و مذهب شده روح یک جهان بی روح ...جالب اینجاست که همون احمق ها  دوباره جمع شدنو گفتن ما که از اول می گفتیم مذهب روح این جهانِ بی روحه ...حکایت فوکو هم همینه وقتی اومد و دنباله‏یِ تاریخ ِ جنون رو تو     انقلاب‏باشک‏بازیِ ما دید گفت "هه...! ایران روح یک جهان بی روح "  دکتر....وقتی ازم می پرسی چی میشه از خوندن ریشه ی حسینیه لذت نمی برم ..انگار داری ازم می پرسی چرا از رفتن به حسینیه لذت نمی برم.... مثل اینکه یکی تو یه تصادف جفت پاهاشو از دست بده و تو هی ازش بخوای که به صحنه‏یِ تصادف فکر کنه تا بتونه به تو بگه که اون ماشین چه رنگی بوده .... چه اهمیتی داره ؟ جالبتر از همه اونجاست که تاریخ ِ اندوهبار داشتن رو با بهترین حکومتِ جهان داشتن یه جا جمع می کنی ...!  نمی دونم شاید بشه تو آمل از مغولها رنج نبرد ،چون مغولها هزار ساله که از آمل رفتن/نرفتن ولی اونا اینجان .... دارن نفس می کشن و هر روز به جانمانِ  ( آره دکتر جانمان چون دیگه خانمانی ندارم) من ِ یک لا قبا  می تازن و با اسب های سبز و سفیدشون روحمو سلاخی میکنن...  

ولی حال به هم زن ترین جایِ قصه اینجاست که من باز امیدوارم ... واسه همینه که زق زق گرفته ی ته گلومو می نویسمو.... می کنمش یه پست ....

 

 

درباره اضمحلال

این نوشته درباره اضمحلال است. اضمحلال رویاهای سردرگم.سردرگمی آری.مثل من.مثل تو. مثل مرتضی در کامنت. مثل شیخ که مرتب عده آدم های مسئله دار را صد هزار نفر اعلام می کند. احساس پوچی فزاینده.احساس رنج.احساس تنهایی. احساس رنج. شاید ما هم اگر زنی بگیریم و بچه ایی پس بیاندازیم و حقوق تقاعدی. همه چیز روبراه شود و از شر این صد هزار نفر خلاص شویم. راستش هیچ رغبت به نوشتن ندارم. مرتضی خوب گفته در رفتن. ولی یا ما عرضه اش را نداشتیم یا راهش را بلد نبودیم یا پولش را نداشتیم یا جراتش را نداشتیم. اینروزها روزهای بازخوانی تهوع آور اتفاقیست که اگر پس از سی سال از آن رویداد ماحصلش شرایط کنونی و قهرمانی مثل رییس جمهور فعلی باشد می بایست در همه آن اعمال به ظاهر قهرمانانه شک کرد. راست است که تاریخ تاریخ پیروزمندان است. چه حال چه گذشته. دروغ است اگر خیال کنیم اینهمه بمباران تبلیغاتی اثری نداشته. اگر دنبال اثریم باید جایی زیر لایه های انباشته شده وضعیت متناقضمان به دنبالش بگردیم. از کجا شروع شد به کجا کشید. تاریخ را نمی گویم این نوشته بی سر و ته را می گویم. دستانم قادر به لغزیدن روی کلیدها نیست. نوشتم چون احساس اضمحلال را در وبلاگ هم دیدم. تیر خلاص را مرتضی زد . بیهوده به دنبال سوژه سازی نباشیم. این درست ترین جمله است. چرا باید مهم باشه چه جوری بوجود اومدن اینا ....می تونه واسه کسایی مهم باشه دنبال یه راهی واسه تغییر اوضاع می گردن ...لذا می رن اوضاع رو ریشه یابی می کنن.... گمان نکنم شیخ یا ما قصد همچین ... را داشته باشیم.

فعلن که اوضاع خراب است. تلخ.طنزش اینجاست که قبلا هم خبری نبود . ولی این نقطه نقطه سر ریز است. سرریز احساس نه سرریز تهوع. استفراغ.بالا آوردن.  این شعر شاملو رو شاید قبلا هم گذاشتم برای ارضای خودم هم که شده بازم می زارمش.

در نیست

راه نیست

شب نیست

ماه نیست

ما بیرون جهان ایستاده ایم

با دشنه های تلخی بر گرده هامان

هیچکس با هیچکس سخن نمی گوید

که خامشی به هزار زبان در سخن است

بر مردمان خویش نظر می افکنیم با طرح خنده ایی

نوبت خویش را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ایی

مقصود تویی مسجد و خانقاه و حسینیه بهانه

مسجد خانه خداست و متعلق به هیچ کسی نیست اگر کاری در ارتباط با خداست اگر نمازی است دعایی است در آنجا برقرار می‌شود در آنجا کنار هم می‌آیند و قرآن می‌خوانند و واعظ سخن می‌گوید

اما چه اتفاقی می‌افتد که این محل اجتماعِ به جهت طاعت خدا رقیب پیدا می‌کند؟ چرا درویشان خانقاه را بنا نهادند؟ چه کاری بود که از مسجد بر نمی‌آمد و آنها را ناچار ساخت تا نهادی به نام خانقاه ایجاد نمایند؟

آیا اعمالی که انجام آنها دون شأن مسجد بود مانند بکارگیری موسیقی و سماع؟

آیا نیاز به منبع مالی مستقل و در اختیار گرفتن موقوفاتی برای گذران زندگی درویشان؟ (از طریق منابعی که مردم وقف خانقاه می‌کردند)

آیا به جهت آن بود که عده‌ای دیگر مساجد را در اختیار گرفته بودند و آنها را بدانجا راه نمی‌دادند؟ و در عین حال نیاز به محلی برای گرد آمدن را نیز احساس می‌کردند؟

چه کارکردهای دیگری می‌توان برای خانقاه در نظر گرفت که از مسجد بر نمی‌آمده است؟

چرا تکیه، حسینیه و ابوالفضلی در مناطق مختلف ایران ساخته شده‌اند؟ عزاداری در مساجد امکان‌پذیر است و عزاداری عاشورا هم چند روز بیش نیست (حداقل تا پیش از این جو فعلی) پس چه نیازی بود تا نهادی مستقل ایجاد شود؟ مسجد چه چیزی برای اجرای مراسم عاشورا کم دارد؟ چه کسانی متولیان گسترش حسینیه‌ها وامثال آن بوده‌اند و چرا؟ آیا مانند بحث خانقاه اینجا هم عده‌ای در مقابل نهاد غالب بر مساجد (شیخ و مفتی و ملا) این نهاد را گسترش دادند؟ آنها چه مصالح و یا منافعی را دنبال می‌کرده‌اند؟

(درباره استفاده‌ام از واژه نهاد عذر مرا بپذیرید شاید واژه مناسبی نباشد ولی نخواستم تا خانقاه و حسینیه و مانند آن را مانند یک مکان جدید معرفی کنم خواستم تا بر نقش فرهنگی‌ای که دارند نیز تاکید کرده باشم.)

مصیبت دیدن

گاهی شرایط به گونه ایی پیش می رود که دیدن به مثابه امر مصیبت بار و بدون راه گریزی تبدیل می شود. چیزی که در بدو امر انگیزه ایی برای این نوشته شد فشار دادن دکمه تلویزیون و مشاهده برنامه ایی با مضمون انقلاب 57 بود.انتظارش را نداشتم.لااقل از امروز. پس بایستی در یک پروسه فرسایشی به مدت یک ماه یا بل بیشتر بایستی هر روز چشم و ذهن و حواسمان را متوجه بازنمایی نه چندان دقیقی از انقلاب 57 کنیم. نه اینکه مدام به صفحه تلویزیون خیره شده باشم بلکه هر آن که هوس دیدن تلویزیون کنی با این تصاویر مواجه ایی. تازه از تلویزیون غرق شده توسط محرم رسته ایی که در دام فجر می افتی. این داستان همینطور دوار ادامه دارد. اگر تنها این آلودگی بصری منحصر به تلویزیون ملی بود که اصلا بازش نمیکردی. مسئله حل شده بود.تمام. اما مشکل آنجاست که از خانه که پایت را بیرون می گذاری این امور نه چندان خوشایند سایه به سایه تعقیبت می کنند. از یک ماه قبل همه جا سیاه پوش می شود. کاش مشکل همین یک ماه بود. دو ماه طول می کشد تا آثار این یک ماه از در و دیوار شهر برچیده شود. اغتشاش بصری به شکل پیش رونده ایی هر امر ناهنجاری را به مرور به هنجاری ناخوشایند بدل می نماید. دیگر از آگهی های چسبیده شده بر در و دیوار نمی گویم که قدمت برخی به دیوار نوشته های انقلاب می رسد. معماری هم که در این میانه حکایت خود را دارد. آجرهایی که بر سر هم نهاده شده و بدون هیچ فکر از پیش اندیشیده ایی بالا آمده اند و الونک های 50-60متری را پدیدآورده اند. معماری های بی تناسبی که به قول آن معمار ارمنی طوری ساخته شده اند که گویا تنها برای بیست سال برنامه ریزی شده اند. معماری بی هویتی که هیچ تفسیری از آن بدست نمی آید .الا بی نظمی و روحیه منفعت طلبانه فاقد اخلاقی که این بناهای متزلزل را به بهایی گزاف به خواهندگانه ناگزیر قالب می کند. طنز کار اینجاست که شخصی مقیم آمریکا که خانه ایی 60 متری در محله ایی از محلات تهران داشت مدعی بود با پول این آلونک می تواند خانه ایی بسیار مناسب و بزرگ در آمریکا تهیه کند. قطار ماشین های یک شکل ایران خودرو و سایپا که مثل کلافی سردرگم بهم پیچیده اند نیز از همین قسم است. موضوع آنقدر بیخ پیدا کرده که حتی تصاویر مضحک بازیگران طنز تلویزیون که اکنون بروی پرده سینما جا خوش کرده اند نیز به امری تهوع آور تبدیل می گردد.

عاشورا به سبک خرم آبادیش

عاشورا در خرم‌آباد به روایت تصویر (به ادامه مطلب مراجعه کنید)
ادامه نوشته

زمانی برای تنفس

برای آنان که در میان هیاهوها بیصدا میمیرند(2)

در نوشتار پیشین تاریخ را به اشارتی کوتاه گواه گرفتم بر جنگ بی حاصل مقدسی که تاریخ را ساخته است. اکنون برانم تا قدری موشکافانه تر بدان بپردازم. نقبی به تاریخ می زنم. آنچه در پی می آید نه همانست که در دل بدان موافقت دارم،بل همان است که در چشم بدان همراهم. خاصه آنچه در دل به آرزویی ماننده است تا به حقیقتی بینا بدل گردد دشوار راهی پر کلوخ را بهمراه دارد. بسیار پیش می آید که در دل رویایی می پرورانیم که چندان امید نداریم که بدان جامه حقیقت پوشانده شود. نیکان از آن به آرزوی محال یاد کردند. به نزد بسیاری از جنگاوران فلسطینی حکایت از آنگونه است. تقلا و جد و جهدی که در باطن امیدی بر ظفرمندیش نیست و هر چه بیشتر بدین رویا چنگ میازند از حقیقت که همان است که به چشم دیدنی دورتر و دورتر می گردند. خاصه از همین قسم است رویای دموکراسی در بلاد خودمان،که مجالش اینجا نیست.

به تاریخ برگردیم تا بتوانیم با اشارت های آن چه بسا مرهمی بر زخم ها بنهیم و کور سوی امیدی در دل های ناامید. راه دور نمی روم . به خودمان.به تاریخ خودمان نگاهی بیندازیم. چگونه است که تاریخ شیعه پر است از تقیه در برابر به اصطلاح خصم،اما حالا که نوبت به این بیچارگان رسیده چپ و راست حکم جهاد صادر می کنند. مگر نمی گویند بسیار کسان نزد امامان آمده اند و تقاضای جنگ و قیام کرده اند و همواره رد شده از سوی ایشان. حق دارند. همین عاشورا فکر کنم برای اثبات نعره زنندگان توخالی بس باشد. آیا مگر نه اینست که هر حالا مال و جان و همه چیز مسلمانی به مخاطره افتاد برای بقاء خود سکوت و تقیه جایز است. کی و کی باید این حکم را صادر کند. هر وقت دوستان دلشان خواست. هر وقت پای خودشان جای دیگری گیر بود. چرا کسی نمی گوید ای قوم درمانده.امید یاری از کسی نداشته باشید. برای بقا خودتان هم که شده دست از مخاصمه بردارید. که شما هماورد رقیب نبوده و نیستید. چگونه هنگامی که سرزمین ایران زیر سم ستوران اقوام مهاجم است همه با افتخار دم از سکوت و تقیه به خاطر باقی ماندن هویت و فرهنگ می زنند.حال که رسید به همسایه همه هولش می دهند برود وسط معرکه گاوبازی. حالا هریک به نیتی. بابا طرف گاو باز نیست. بیخود شیرش نکنید. گاهی سکوت تسلیم گر چه در ظاهر بسیار خفت بار است.اما بقای آینده نسلی را به همراه دارد. ارتش آزادیخواه ایرلند چه شد.سرانجام سلاح برزمین نهادند(فیلم بوکسور بسیار در این زمینه دیدنیست). بله بودند مردمانی که دلیری کردند و توان آن داشتند که حق خود بازستانند یا طرف مقابل کوتاه آمد. اما در این مورد داستان دیگریست. داستان رویای بر باد رفته است که برای گروهی همه موجودیتشان در آن خلاصه شده و لاغیر. کاش می شد از اینان پرسید آیا موشک اسباب بازی که پرتاپ می کنی حاصلی،عایدی دارد.داشته. جز بیدار کردن اژدهای خفته. همین چهار کلاشینکف را هم بیندازید دور و بعد فریاد برآورید. بیایید بیایید شکم های ما رابدرید. ما سنگ هم نداریم. هیچ چیز نداریم. تنها قدری خسته ایم. محتاج طبیبی هستیم تا زخممان را مرحم نهد. آموزگاری که راه را از دامچاله نشان دهد. خیشی که زمین را بارور کند. خشتی که سرپناهی سازد. دستی که به یاریم برخیزد. تا آن هنگام که پدری رودرروی فرزندش می ایستد و از او می پرسد چه کردی پدر بگوید: رویاهای بزرگ را نتوانستم،نشد،برآورده کنم. تنها توانستم مامنی برایت فراهم آورم باقی را تو دانی و تاریخ.من به جایت تصمیم نمیگیرم. همین و بس.

«که بودن به از نبود شدن است»

خداوندِ تاریخ  به همه‏یِ ما وعده‏یِ پیروزی نداده ولی از همه‏یِ ما خدمت بدان را خواسته.......

در بابِ چند چیز می توانم برایتان بنویسم :

می توانم از غزه برایتان بنویسم تا این وبلاگ فکسنی را فیلتر کنند برود پی کار خودش آن وقت راحت می شویم از غر غر هایِ صد من یه غاز ِ کریم  که مثل مسلولیست که وسط ِسرفه های پر زحمت   خلط ِخون آلودش  را به صورتت پرتاب می کند ....

یا ازآن دانشجوی شیرازی که چند روز پیش خودش را کرد سوژه اول همه رسانه ها ...  همان چیز هایی که هر وقت می بینمشان یاد اراجیف بی سرو تهِ کریم می افتادم که هن هن کنان هر از چندی اق می کند ..... بی نوا به گمان اش ژورنالیست است ...

 می توانم از انزالِ بی ارگاسمِ ظهرِ امروز برایتان بنویسم که سر خوشیِ 70 میلیون ایرانی را تا سال آینده همین موقع تضمین کرده است... حالا هی آن پله های مسخره یِ آپارتمان اجاره‏ی‏ات را بالا و پایین کن و ژست آدمهایی را در بیاور که بیشتر از همسایه هایش می فهمد.......

 یا از قضیه دادگاه هفته پیش که قیافه یِ قاضی ِ شرور پرونده ام بد جور به قیافه ِیِ درب و داغون ِ کریم شبیه بود....

یا حتی می توانم از ماجرای ..اصلا ولش کن .... لعنتی تو حتی اِنقدر نمی ارزیدی که فامیلی ات را یاد بگیرم.....

 

از هر چه که بنویسم مقصودم هیچ نیست الا پایین دادن پستی که کریم چند ساعت پیش بالا آورده است!!

برای آنان که در میان هیاهوها بیصدا میمیرند

اینروزها فضای وبلاگستان که نه جهان رسانه ای معطوف به غزه است. اینروزها نیز بگذرد با هیاهوی تو خالی چند و خاکستری بر جای. خاکستری از از رنج های مردمانی که دیر زمانیست که رنگ آرامش به خود ندیده اند. پر بیراه نیست اگر بکویم با همین وضعیت به دنیا آمده اند و بزرگ شده اند و می میرند. درباره مردم ساکن در نوار کوچکی به نام غزه سخن می گویم. چه بسیار آسان است دور از مهلکه، در حلی که پاهایمان را روی هم انداخته ایم و غضب مذهبی مان دزش بالا رفته از مقاومت سخن بگویم. به به و چه چه بگویم و بر زنان و کودکان بی دفاعی که در میانه این معرکه تنها بازیگرانی بی اراده اند که به جبر جغرافیا در آنجا گرفتار آمده اند را تحسین کنیم. می توانیم از تاریخ شروع کنیم. بگویم که سرزمین هایشان را به تاراج بردند. از صبرا و شتیلا بگویم. چه کسی هست که گواهی بدهد در طول تاریخ وجب از وجب خاکی تغییر نیافته. چه قوم ها که در گذر تاریخ نیست و نابود نشده. چه خونها که بر سر جابجایی مرزها ریخته نشده. تاریخ جهاد مقدس تاریخ جابجایی مرزهاست. فلسطین امروز گذرگاه و محل تلاقی ادیان بزرگ است. چه تعداد انسان در جهاد مقدس مسیحیان و مسلمانان در همین سرزمین خونشان ریخته شد. چه تعداد.چند قرن. به توجیه واقعه ننشسته ام بل به توصیف آن نشسته ام. 50سال پیش که هنوز اسرائیل به این مایه توانمند نبود و دول عربی تا بدین پایه بی خاصیت. در اوج شور عربی جمال عبدالناصر چه شد. تنها 6 روز کفایت کرد تا اگر فرجام کار آن صلح حقیرانه نبود چه بسا اسرائیل به همسایگی ما درآمده بود. پس به خاطر هر چیزی که مقدس می پنداریدش بیاید بپذیریم از این 4موشک دست ساز و 4کلاشینکوف چیزی عاید کسی نمی شود. مگر آنکه نابودی یک سرزمین و ویران شدن خانه و کاشانه و همه چیز یک ملت را افتخار بدانیم و کوس پیروزی سر دهیم از آنگونه که حزب الله سر داد که من از تحلیل آن عاجزم و سخن نمی توانم گفت مگر آنکه با این نظریه در هر حالی ما پیروزیم. بوی همین نظریه از همین حالا در رسانه ملی با روزشمارش به مشام می خورد. بنابراین بهتر است فعلا بیخیال نبرد حربی شویم. در حال حاضر غزه تبدیل به گودی شده که بیشمار کسان برگرد آن به نیات های مختلف گرد آمده اند. از یکسو دولت ها و از سوی دیگر خبرگزاریها و رسانه ها. به هر حال اطلاق گوشت قربانی به مردم آنجا دور از واقعیت نیست. یکی غزه را به کربلا پیوند می زند. در این کمتر شبهه ایی هست که توافقی خاموش درباره روی آرامش ندیدن این منطقه میان دولت های درگیر در این منطقه وجود دارد. رهبران اسرائیل،رهبران فلسطین،رهبران سوریه،ایران. منطقه ایی که تلاقی سه دین بزرگ است به جای آنکه نماد مدارا و تساهل باشد.نماد کینه و عداوت است. گفتم که دستاویز شدن به حرب حداقل در این 50-60ساله حاصلی جز نگون بختی برای مردم فلسطین به بار نیاورده. این یعنی باید موجودیت اسراییل را پذیرفت. به جستجوی راهی دیگر بود. آیا اگر ایران با آمریکا میز مذاکره بنشیند حقوقش بیشتر استیفا می شود یا حال که بازی موش و گربه در جریان است. آیا مذاکره میان دول عربی هماهنگ با هم و البته هماهنگ با آمریکا رهبر دنیا موثرتر است یا حال که به ارسال غذا و دارویی اکتفا نموده اند. آیا تلاش برای اجماعی جهت به آرامش رساندن این منطقه موثرتر است یا خطابه های آتشین کم فایده. می گویند ما پشتیبان شما تا آخرین لحظه. کدام پشتیبان. چگونه فرزندان غزه بزرگ می شوند. با چه رویایی. خانه محقرمان را به رویای داشتن کاشانه ای بزرگتر به ویرانه ایی بدل نسازیم. یک حاکمیت نیم‌بند بسیار کاراتر از وضعیت موجود است. آنکه فریاد هواداری سر می دهد. آتش را بنشاند. بذری بپاشد. خشتی بنهد. تا رویای کوچکی شکل گیرد. اگر در کردارمان صداقتی هست آن سطل های آب که خواستم اسراییل را با آن بشوییم را روانه زمین مرده‌ای کنیم تا امید زنده ای شکل پذیرد.

بخاطر یک مشت ریال بیشتر

دوشیزه آشنایی را پس از مدت ها زیارت نمودم. از احوالاتش پرسیدم. گفت با تقلای بسیار و با سفارش و خواهش خواهر پرستارش منشی فلان پزشک مشهور شهر شده است. گفتم خوب خدا را شکر که دست آخر از بیکاری رهایی جستی. سپس از کارش پرسیدم. گفت: ما سه نفریم. سه دختر. من منشی ام و دو تن دیگر به سبب تخصص پزشک عزیز در کنارش تست های درمانی می گیرند. سپس معلومم شد که ابزار کار پزشک عزیز همان تردمیل است که هر که دستش به دهانش رسد و بدان آشنایی داشته باشد یا خریده یا در شرف خریدن است. دستگاهی که بدان می توان تست ورزش نیز گرفت و ضربان قلب و فشار و چربی و...را نشان می دهد به فی از 400هزار تا سه و نیم میلیون. از شرایط کاریش پرسیم .گفت از 8 صبح تا 11شب.از حقوقش پرسیدم گفت:220هزار تومان. گفت فرصت نمیکند به خانه آمده نهاری بخورد. یا چرتی بزند. گفت بسیار شب ها که می رسم به خانه با همان لباس کار می خوابم و صبح دست و صورت نشسته به سر کار می روم. اضافه کرد پول ویزیت ها را هفتگی به بانک می ریزم.گفتم چقدری هست.گفت:بین 7تا 9میلیون. حساب کردم سر ماه می شود به عبارتی بیش از 32 میلیون تومان. در مطب این عزیزان سخن از دفترچه از هر قسمش که گناهی مهلک است. نوش جانش. جالب آنجا که مدتی شهرستان مفلوک ما را به قصد مرکز رها کرده بود و دیری نپایید که مجددا برگشت. بزرگان قوم گفتند چه شد که باز آمدی گفت: باز تهران به این گرمی سکه نبود و دست بالای دست بسیار. جالب آنکه در داخل یکی از بیمارستانهای قدیمی همین شهر مفلوک مجتمع آپارتمانی موجود است که اختصاص به این پزشکان بی بضاعت دارد. و سالهاست در آن سکنی گزیده قصد ترک یا واگذاشتن آن به جوانترها راندارند . حکایت شگرفیست.دوستان پزشک تا در حد عمومی اند که نالان و حیران.دم از آمار بیکاری بالا می زنند. همین که تخصصی می گیرند حالا هر چه که باشد ورق بل کل بر می گردد. حسود نیستیم اما حکایت این نزدیک ما کمی تامل برانگیز است.خاصه آنکه به دست خود هفتگی پولی چنین هنگفت به حساب ریزی. از مشقت این دوستان و همگنانشان در همه جای ایران در پستی دیگر به تفضیل سخن خواهم گفت.

وقتی عرصه تنگ می شود

روضه ها در ابتدای پیدایش(یعنی از زمان پیدالش ما) مجالسی ساده بودند و محقر. به سختی در هر محله یک نفر را می یافتی که مجلسی را برپا داشته. معممی فرتوت بر صندلی می نشست و روایت های از واقعه را نقل می نمود و اشکی چند ریخته می شد و در نهایت چای و خرمایی.دست آخر صاحب روضه 10تومان در مشت معمم می گذارد و وی نیز دوان دوان از آن روضه قصد منزل دیگر می کرد. مثل حالا نبود که یک خانه در میان همه روضه دارند و روضه خوان و روضه شنونده جملگی با هم از این خانه به درآمده به خانه دیگر می روند.جملگی مستمع و صاحب سخن.

از آن سال تا به امروز قریب به بیست سال گذشته.  پس از موفقیت های فمنیستی نسوان در عرصه های چند و سنگین شدن وزنه کنکوریان و پذیرفته شدگان به سود نسوان. در عرصه روضه نیز نسوان توفیق های چند کسب نموده اند. از آن جمله استقلال و خود بسنده شدن در امور روضه است. دیگر بازار معممان فرتوت پیشن و چاق و چله امروزی از این منظر بی رونق شده، که این خود فتنه ایی برای اسلام است. زنان روضه خوان عرصه را بر معممین تنگ نموده اند. وامصیبتا آنجاست که مداحان گردن کلفت نیز در بخش مردان به مراتب توفیق بیشتری داشته اند و مجالسشان پر رونق تر است. پس بی راه نیست اگر جمعی از این دوستان از سر بیکاری دستی در آش اقتصاد دارند.برخی فیلسوف شده اند. برخی جامعه شناس و برخی دیگر روان شناس. برخی گامی فراتر نهاده و رییس جمهور شده اند یا داعیه اش را دارند.

شما جای این دوستان باشید چه می کنید. حتی پیش نمازها هم حالا دیگر همه معمم نیستند. بندگان خدا اگر دستی در صادرات و واردات دارند. اگر کارخانه دارند و به کمتر از پژو قانع نیستند، تقصیر از ایشان نیست. نزدیکی حکایت می کرد که در عهد قدیم. حالا خیلی قدیم هم نه.50سال پیش.زمانی که آن نزدیک دامدار بود و کوچ نشین این معممان فرتوت به عموم سوار بر الاغی از منزلی به منزل دیگر می گشتند و ایلیاتیان نیز به ترحم درهمی چند و غذای می دادند و بدینسان روزگار می گذراندند. همان نزدیک می گفت پس از آنکه درهای مدرنیتی بر ما گشوده شد و شهر نشین شدیم، همان مععم عزیز در لباس فاخر حکمیت و داوری با ملزمانی چند در نزدیکیشان سکنی گزیده بود.

از آن زمان سی سالی گذشت و من روزی همان فرد را دیدم که همراه دلبرکانی چند (نمیدانم عروسانش بودند یا دختران) از پرادویی پیاده شدند و قدم در برج و باروی نیم ساخته ایی نهادند که در حال احداث بود. اینهم از معضلات بیکاری و آسیب های از دست رفتن مشاغل سنتی و تنگ شدن عرصه بر ایشان است دیگر. الحمدالله و النعمه یا منه نمیدانم کدام درست است که این روزها لاقل اگر رنج گرانی داریم ، رنج مریض داری داریم، رنج بیکاری داریم، رنج تورم داریم، رنج غزه داریم، رنج حقوق بشر داریم دست کم رنج بیکاری این قشر عزیز را نداریم که من یکی طاقت دیدن این عزیزان را بیکار و علاف، مثل این جوانان موسیخ سیخی دم هیات ها ندارم، پس الحمدالله منعه یا نعمه

بدترین چیز چیست؟

در کوتاه‌مدت کشته شدن عده‌ای از انسان‌ها و معلول شدن آنهاست. خرابی‌ها بر جای می‌ماند و هزینه‌ای که باید برای برگراندن اوضاع به پیش از جنگ پرداخته شود.

اما من به فکر بدترین چیزها در درازمدت هستم و در نهایت بدترین بدترین‌ها، و آنچه خواهم نوشت ربطی به این ندارد که چه کسی پیروز می‌شود این نتایج در هر حال برقرارند:

1-     این جنگ حس نفرت و کینه میان یهودیان و مسلمانان و در نتیجه تندروی را تقویت خواهد کرد.

2-     راه حلهای صلح‌آمیز روز به روز ضعیف‌تر قلمداد شده و سبب می‌شود تا بهانه به دست کسانی بیفتد که اساسا به دنبال صلح نیستند و ایده‌ها را برتر از انسانها می‌نشانند.

3-     اخلاق بزرگترین مغلوب این جنگ خواهد بود نوع استفاده تبلیغاتی که بخاطر این جنگ علیه آزادی و دموکراسی و حقوق بشر می‌شود سبب می‌شود تا ارزش اینها نزد مردمی که هیچوقت به دقت به این امور نیندیشیده‌اند تضعیف شود اینها دستاوردهای بزرگ بشر در طول تاریخ‌اند اما در طی این جنگ و امثال آن به شکل ناجوانمردانه‌ای مورد حمله قرار می‌گیرند مانند اینکه اگر کسی ادعای خدامحوری بکند و درست عمل نکند خود خدا زیر سؤال برود. ارزش اینها بخاطر سوءاستفاده برخی زیر سؤال نخواهد رفت اما با در نظر گرفتن سطح فکر مردم می‌توان تاثیر این تبلیغات را در ذهن و روان آنها حدس زد.

و در نهایت بدترین بدترین‌ها: بدترین چیز برای اسرائیل، یک زندگی همراه با آرامش و برآورده شدن نیازهای اولیه زندگی برای فلسطینیان است. سیاستی که اسرائیل در طول 60 سال گذشته دنبال کرده این بوده است که با سخت کردن شرایط زندگی بر ای فلسطینیان آنها را وادار به مهاجرت کند که تا حدودی هم موفق بوده است بنابراین صلح بزرگترین ضربه به خود اسرائیل است و کسانی که فکر می‌کنند حفظ فضای متشنج  در نهایت به نفع فلسطین است سخت در اشتباهند خود اسرائیل طالب چنین چیزی نیست و اساسا نحوه عملش مانند نگه داشتن استخوان در زخم است ایدئال اسرائیل این است که وضعیت زندگی برای فلسطینیان سخت شود والا حملات جسته و گریخته ماهیت کشور اسرائیل را تهدید نمی‌کند و آن چیزی که معمولا در میان مخالفان اسرائیل نام فتح و پیروزی را به خود می‌گیرد چیزی نیست به جز حفظ مواضع خود با هزینه‌های بسیار انسانی و مالی و نه نفوذ به داخل خاک اسرائیل.

اگر به نحوه برخورد با فلسطینی‌ها در زمان صلح هم نگاه کنید می‌بینید که هدف حذف آرامش از زندگی فلسطینیان، همیشه برقرار است هر چند با خشونت جدی همراه نشود بنابراین بزرگترین مقاومت، بهبود شرایط زندگی و امنیت و آرامش برای آنان است اما آن چیزی که می‌بینیم شعار محو اسرائیل و حفظ دائمی التهاب و تشنج برای رسیدن به این هدف است هدفی که هیچ کس تصوری روشن و عملی از آن ندارد و در نهایت به نتیجه‌ای می‌انجامد که مطلوب خود اسرائیل است.

مداحی با طعم راک اند رول

اگر بخواهیم یک وجه ممیزه میان انچه موسیقی امروز(حالا می خواهد پاپ، راک،رپ یا هر چیز دیگری هست) با آنچه موسیقی دیروز(موسیقی سنتی،اصیل،ایرانی،هر چه که ریشه در گذشته ایرانی دارد) نامیده می شود قائل شویم وضعیت مخاطب است. در موسیقی سنتی(مصطلح تر است) مخاطب در هنگام اجرای اثر اگر نگوییم در خلسه ایی رویایی فرو می رود؛میان وی و گروه موسیقی(منظور خواننده و نوازنندگان) کنشی در نمی گیرد. بهترین وضعیت مخاطب سکوت است تا لذت بیشتری ببرد. اصولا گوش دادن موسیقی سنتی در میان همهمه و شلوغی امر شاقیست. در مقابل موسیقی امروز که تنها موسیقی نیست و ترکیبی از موسیقی و نور و حرکات و اداهای گروه است.در یک اجرای زنده نسبت موفقیت یک گروه به میزان همدلی و هم آوایی مخاطبان با آن برمی گردد. اجرای  اثر حالتی رفت و برگشتی میان گروه و مخاطبان دارد. برخی از قسمت های ترانه را خواننده سکوت می کند تا مخاطبان به جای وی بخوانند و از این طریق همدلی بیشتری ایجاد گردد. با هر حرکت اعضای گروه مخاطبان به وجد آمده و جیغ و داد می کشند. همین جا کات می زنیم و به داخل یک هیات یا تکیه یا هر چه که شما نامش می گذارید می رویم. مداح]خواننده[  در میان جمعیتی از جوانان قرار گرفته است. و مابقی بر کرد وی حلقه زده اند. مداح]خواننده[

با ابیاتی کوتاه و با حرکات دست که نمونه اش تنها در کنسرت های موسیقی مدرن دیده می شود جمعیت را تشویق به همراهی می کند. مثل هر اجرای موسیقیایی مداحی نیز یک نقطه آغاز با ریتم کند و در انتها یک تیک اوج دارد. که مخاطبان در آن حالت به اوج هیجان می رسند. وای وای وای سین سین سین سین از کلمات معروف این مواقع است. رادیکال ترین وضعیت در اجرای کنسرت در این لحظات اینست که نوازنندگان اقدام به شکستن سازهایشان کنند و در مقابل مداحان با کوبیدن محکم دست بر سر و در شکل حاد تر میکروفون به اوج هیجان میرسند. در حقیقت دلیل استقبال از مجالس مداحی این دوستان علیرغم نداشتن شناخت درستی از موضوع مداحیشان ،توانایی آنها در همراه کردن مخاطب با خود است. بیشترین استقبال از این مداحان را هم جوانان دارند همان گروه سنی که سالنهای کنسرت ها را پر می کنند. این وضعیت دور از ذهن نیست.پس از انقلاب موسیقی امروزی بکلی به محاق رفت. موسیقی که مخاطبانش را به وجد آورد از خود بیخود کند.جیغ بکشند . بالا و پایین بیرند. و مداحان راک اند رول این کار را به خوبی انجام می دهند. مداحی[ترانه  ]اکثرا مربوط به کارهای روزند. جملاتی کوتاه که بیش از آنکه بار معنایی داشته باشند دارای بار عاطفی اند. نکته جالب اینکه شبکه سوم سیما در برنامه فرهنگ سرخ به نقد اینگونه مداحی ها می پردازد. حال آنکه در ساعت های دیگر از همین نمونه ها پخش می کند. معممین و مداحان سنتی به مثابه همان موسیقی سنتی هستند. چندان مخاطب را برنمی انگیزند. گر چه گاهی برای تفنن بد نیست همانگونه که گهی موسیقی سنتی گوش دادن خالی از لطف نیست. مخاطبی که اگر چه در این دهه به تمامی سیاه پوش شده،زنگ موبایلش را نیز محرمی کرده ولی در 11ماه دیگر آنچه می بیند و می شنود موسیقی امروزی(راک پاپ رپ و...)است. اینهم الصاقیه ایی به پست قبلی... اما باز این همه داستان نیست.

v       به باور من همانقدر که پارتی های دوستان عزیز ظفر و میرداماد و... کیس های مناسبی برای مطالعات فرهنگی هستند. روزه و نوحه و علم و زنجیر هم می توانند حائز اهمیت باشند. گر چه که به قول آن کارکتر دختر انمیشنی اونا   کلاس داره

مردمان به کجا کشیدندش

همیشه فکر می‌کنیم که این دین است که شیوه زندگی کردن را به مردم دیکته می‌کند اما خیلی وقتها این مردم هستند که اراده خود را بر متولیان دین تحمیل کرده و کم‌کم آنها را حداقل در حوزه عمل با خود همراه می‌نمایند در اینجا مواردی را به عنوان نمونه می‌آورم که در هیچکدام از آنها به جز موارد نه، ده و یازده، مورد رضایت علما نبوده‌اند تاکید بر روی کلمه علما دارم چون حکایت عده‌ای منبری و روضه‌خوان که برای مختصری پول به هر رنگی که مردم بخواهند در می‌آیند جداست. ضمنا این نوشته رنگ نگاه دینی و اسلامی را دارد بنابراین از منظر کسی که درون این فضا قرار دارد یعنی به نحوی پدیدارشناسانه بخوانیدش و نه از نگاه انتقادی. بدین شیوه شما در جایگاه کسی قرار می‌گیرید که طالب رسیدن به نحوه عزاداری اصیل در مراسم عاشوراست و نه منتقد کل مجموعه:
1.    دسته‌روی، سینه‌زنی و زنجیرزنی هیچ سابقه‌ای در نحوه عزاداری امامان ندارد نگاهی به نحوه عزاداری‌ای که به صورت حدیث در اختیار ماست نشاندهنده نهایت سادگی آن است البته شاید بگویند که آنها مجال بروز نداشتند اما این پاسخ مناسبی نخواهد بود چون کسانی که دست به این اعمال می‌زنند باید دلیلی ایجابی برای عمل خود بیاورند و نه اینکه برای هر عملی که انجام می‌دهند این توجیه را بیاورند که چون ائمه تقیه می‌کردند آن را انجام نمی‌دادند خود اینکه ائمه در موردی تقیه کرده‌ا‌ند بی‌نیاز از دلیل نیست ضمنا چون واقعه عاشورا به دست بنی‌امیه اتفاق افتاد نقل آن دربرخی از دوران بنی‌عباس چه مشکلی می‌توانست داشته باشد؟ (البته عزاداری در برخی دوران مانند دوره متوکل ممنوع بود) بعد از امام باقر نیز تا چندین سال به خواست ایشان بعد از مراسم حج برای ایشان علنا عزاداری برگزار کردند آنهم در آن شلوغی حج چه برسد به حالت عادی.
2.    قمه‌زنی: منع آسیب رساندن به بدن و مخصوصا در زمان عزاداری مساله‌ای واضح است و بر آن در روایات تاکید شده است و قطعا اگر چنین چیزی روا می‌بود خود ائمه عزادارتر از این چند نفر افراطی بودند. اما جالب این است که عده‌ای از علما با توجیه اینکه این کار در حالت بیخودی و … است آن را روا دانسته‌اند!
3.    تعزیه و شبیه‌خوانی: مخالفت طولانی و مفصل علما با تعزیه و حرام دانستن آن ظاهرا دیگر بطور قطعی شکست خورده، تا حدی که دیگر بطور رسمی از صدا و سیما تبلیغ می‌شود و سریال برای آن می‌سازند
4.    آلات و ادوات موسیقی (طبل و سنج و …) احتمالا خبر دارید که پیش از این همه اینها حرام بودند و این خود جلوه‌ای از شکست روحانیت در برابر مردم برای آن است که آنها را از استفاده از این آلات باز دارند اخیرا که دیگر پای سازهای متنوعی به مراسم‌های عزا باز شده است ساکسیفون و ترومنپت هم مخصوصا رونقی در مراسمهای باکلاس دارند.
5.    عَلَم که معمولا با تعدادی مجسمه حیوان بر سر آن دیده می‌شود اخیرا درازتر از قبل شده و بر تعداد حیوانات آنها نیز افزوده شده است من از مخالفت علما با عَلَم خبرهایی دارم اما کو گوش شنوا.
6.    آواز و تحریر: اگر حس و حالش را دارید به برخورد علمای قدیم به مقوله آواز و تحریر نگاهی بیندازید و ببینید که اگر از قبر بر می‌خواستند و نحوه آوازخوانی عزیزان مداح را می‌دیدند چه حالی به آنها دست می‌داد جدای از اینکه الآن مداحی‌ها به شکل جاز درآمده و از هم‌میهنان لوس‌آنجلسی هم برای آهنگ کمک می‌گیرند.
7.    استفاده از تصویر: حرمت نقاشی از انسان از قدیم در فقه مطرح بوده است و در نهایت تساهل، لااقل این حرمت درباره صورت ائمه و معصومین مورد اتفاق بوده است اکنون می‌توانید تصاویر بسیار بزرگی را از ائمه و ... بر سر خیابانها ببینید این تصاویر در سالیان اخیر با ترکیبی از قیافه‌های زیبای جوانان رعنای غربی و مقداری ریش آفریده می‌شوند خلاصه اینکه این به سلیقه نقاشان برمی‌گردد و ظاهرا شکست دیگری را برای روحانیون در مبارزه با یک اراده جمعی دیگر شاهد هستیم.
8.    استفاده از مجسمه: به مجسمه‌های روی علمها در دوران سابق که معمولا پرندگانی از جمله کبوتر بودند شتر و شیر و اسب و ... نیز افزوده شده‌ است تا آن پرندگان احساس تنهایی نکنند. درباره حرمت مجسمه و مجسمه‌سازی هم نیازی به توضیح نمي‌بینم.
9.    قربانی برای غیر خدا: حرف بسیار ضعیفی است که ما قربانی‌هایی را که مردم به نیت های مختلف می کنند به خدا نسبت دهیم مساله قربانی برای کسی یا چیزی به نیت واسطه‌گری برای خدا را هم قابل دفاع نمی‌دانم قربانی فقط برای خداست و آن هم شرایط خاص خودش را دارد.
10.    غذا دادن: من نمی‌دانم که این غذا دادن از کجا نشأت گرفته و وجه آن چیست و اساسا چه ربطی به عزاداری دارد و این سنت عجیب که در حجم زیاد و زمان طولانی و بریز و بپاش مفصلی در این مراسم‌ها می‌شود چه سابقه‌ای در دوران ائمه دارد.

11.    طولانی کردن زمان عزاداری: عزاداری تاسوعا و عاشورا حالا به عزاداری دوماهه و بلکه بیشتر بدل شده است مردمی که حتی نمی توانند یک روز عادی را بخاطر حوادث عاشورا متاثر و غمگین باشند قاعدتا فقط ظاهر مراسمها را طولانی‌تر می‌کنند تا صورت جمعی آن را بدون توجه به عمق آن حفظ کنند. بحث اربعین که استاد مطهری آن را جعلی می‌دانست خود جداست اما خودِ کِش دادن زمان عزاداری خالی از آثار زیانبار نیست علاوه بر این باید درباره میزان جواز دخالت مردم در اضافه کردن بر آنچه در دین بوده نیز بحث کرد آیا صرف اینکه عزاداری عاشورا و تاسوعا پسندیده است راه را برای جواز کش دادن آن به مدت دو ماه باز می‌کند؟

پیوست 1:

به جز موراد 11-9 که بحثی مستقل دارد و در واقع معمولا با مقاومتهای جدی روبرو می‌شود موارد 8-1 جای بحث ندارد البته علمای جدید درباره اینها کوتاه آمده‌اند و این به سه دلیل می‌تواند باشد
1- یکی اینکه آنها را کار مباحی بدانند و بنابراین اضافه شدن آنها را به مراسم عاشورا را مباح بپندارند مانند پختن غذا
2- اینکه آن را در شرایط عادی مجاز ندانند اما چون برای عزای امام است استثنا قائل شوند مانند قمه‌زنی و زنجیرزنی‌ منجر به جرح

3- مواردی که اساسا با آنها موافق نبوده‌اند و آنها را حرام می‌دانسته‌اند اما در طی زمان با مردم درباره آنها کنار آمده‌اند تا اندازه‌ای که شاید دیگر در آن حتی مانند گذشته قبحی هم نبینند مانند استفاده از آلات موسیقی و مجسمه و تصویر

پیوست 2:

توجه کنید که مطالبی که گفتم به نظر علما در زمانهای قل برمی‌گردد و الا در زمانه ما تساهل کمی زیاد شده مثلا حکم تعزیه دیگر آن چیزی نیست که نوشتم و مثلا می‌گویند اگر وهن دین و ائمه نباشد اشکالی ندارد. بنابراین کسی نگوید فتوای فلان مرجع این نیست و ... چون اصلا من با فتاوی فعلی که گاه رنگ خواسته‌های مردم را می‌گیرند کاری ندارم

خطر عقلانی شدن مناسک یا دعوت به دیدن نمایش یا دعوت به دیده شدن

در تمام دنیا مناسک خاصی وجود دادرد که قدمت برخی از آنها به نوعی نامعلوم است. اروپا،آفریقا،آمریکا و به طور کلی در بسیاری از نقاط جهان هرساله مناسکی برپا می کردد.برخی شاد برخی غمگین،برخی با ساز و برگ برخی ساده. اما آن چیزی که پیوند دهنده میان این همه است و یا به عبارتی همچون رشته ای آنها را بهم متصل کرده، حالت احساسی یا قرار گرفتن بر بستر احساس است. پیوندی که ریشه در احساس دارد و نه منطق. شاید بتوان در این زمینه منطقی بودن را سمی برای آنها دانست. زیرا منطق همواره با حسابگری سر و کار دارد و سود و زیان را دخیل می داند. اما برای سویه احساسی همواره مجال رنگ عوض کردن و از شکلی به شکلی درآمدن وجود دارد. در اینجا مهم به جای آوردن مناسک است.چرایی اش مهم نیست. مناسک ها در همه دنیا مجالی برای دیده شدن هستند. آدم ها شرکت می کنند تا به مثابه عضوی فعال دیده شوند.در این میان همواره تماشاگرانی نیز وجود دارند که بازیگران را به تماشا می نشینند. عاشورا نیز در زمره این مناسک است. در هر نقطه ایی از ایران و بسا جهان رنگ و بوی آن ناحیه را به خود گرفته است. به عنوان مثال در گذشته در منطقه غرب ایران (هنوز هم وجود دارد) در هنگام سوگواری زنان و مردان با مشتی گِل شانه های خود و گاهی سر خود را گِل اندود می نمودند.حال همین مثله به صورت جالبی تبدیل به استخری از گِل شده که دسته های عزاداری تک تک خود را در آن غوطه ور می کنند. به نحوی که سراپا پوشیده از گل می گردند. در شمال غرب قمه زنی رایج است که گمان نکنم سنتش تنها محدود به پس از اسلام باشد. در جنوب با نوسیقی زار آمیخته شده و... (به نظرم دوستان مطالعات فرهنگی شاخه میرداماد و ظفر می بایست بیشتر در این زمینه اظهار فضل کنند. البته به شرطی که لباس هایشان خاکی و کثیف نشود و پاهایشان از پیاده روی درد نگیرد). راز ماندگاری این مناسک تنها در حس جمعی است که در این نمایش بروز می کند. هر چند که گاهی به راستی فاقد هیچ و دقیقا هیچ جنبه معنوی نباشد. نمایش دیده شدن و نمایش بازی کردن شاید مهمترین هسته این آیین ها باشد. نمایش جمعی که با هیجانی خاص برگزار می شود. به نظرمن که شاید نظر کسی دیگر باشد که ناخودآگاه من آن را دزدیده ام مسئله دیده شدن امر بسیار مهمی است. هر چه بر جزییات و زرق و برق و حواشی این آیین ها افزوده گردد.مسئله دیده شدن مهم تر می گردد. حضور در خیابان های شهر خود اصلی ترین دلیل بر قوت وجه نمایشی آن است. اگر در ابتدا این آیین در شکل سووشون و تعزیه در مکانی مشخص بوده امروز شکلی کارناوالی یافته که تمام اتمسفر شهر را پوشانده. در این میان تز هر چه عظیم تر بهتر همیشه از مقبولیت بیشتری برخوردار است. عموما هر چه مناسکی با رنگ و لعاب بیشتری برگزار گردد شکل توریستی و نمایشی تری به خود می گیرد. در این وضعیت تعداد بازیگران بیشتری به صحنه آمده و به تعداد بازیگران نیات های متنوع تری از حضور در آن شکل می گیرد. در بازی میان عظمت و اصالت، پیوسته اصالت بازنده است. نکته جالب اینکه اگر تا پیش از این نقش زنان در حد بازیگران منفعلی بود که حتی برای روضه های خود هم نیاز به خطیب مرد داشتند؛ محدود بود. در حال حاضر آنان نیز به آهستگی در حال به عهده گرفتن نقشی می گردند. بازی شمع روشن کردن در میدان محسنی یکی از آنهاست. سنت چهل منبر بدین صورت است که زنان و دختران مسیری در شهر با پای برهنه  برای روشن کردن چهل شمع که در جاهای مختلف شهر قرار دارند طی می کنند تا مرادشان برآورده گردد.بازی جالبی است نه. از سوی دیگر تسلط بی چون و چرای مداحان بر این مناسک حائز اهمیت است. جایی که آنان هیجان و شور و لذت را با خود می آورند.چیزی که معممین توانایی برآوردن آن را ندارند. با توجه به اهمیت و جایگاه مداحان در این آیین در پست مستقلی در این باره سخن خواهم گفت، قصد دارم در این باره به موضوعی اشاره کنم که قسم میخورم هیچ متخصص مطالعات فرهنگی اصالتا انسان شناس یا مردم شناس یا جامعه شناس یا سیاست مدار به آن نپرداخته...

فرزندان محمد یا فرزندان کوروش( تراژدی یا حماسه)

بی گمان فاتحان انقلاب 57 خود نیز به خوبی مید انستند که هویت ایرانی از دو پاره مجزا تشکیل شده است. تضادی میان روحیه شاهنشاهی که سمبل آن غرور و فخر تاج و تخت و تایخ ایران از آمودریا تا نیل است و از سوی دیگر وجه مذهبی که مظلومیت نماد باز آن در تفکر شیعی است. به عبارت بهتر تنشی میان سویه تراژیک روان ایرانی و سویه حماسی(لغتی بهتر نیافتم) آن است. شکل نماد قسم اول در عاشورا متبلور است. نبردی نابرابر و پایانی تراژیک. البته این وضعیت خاص سرزمین ما نیست.در همه فرهنگ ها کم و بیش قهرمانانی عدالت خواه که در نهایت قربانی یکرنگی و صداقت خود می گردند فراوان است. برخلاف آنچه تصور می گردد، یا سعی در نشان دادن آن می شود این واقعه نه به مثابه یک حماسه و نه به خاطر خماسی بودن بل که بخاطر تزاژیک بودن آن است که تا این حد تاثیر گذار به نظر می رسد. کسانی که در این باره چه روضه و چه مداحی می کنند نیز غالبا برای برانگیختن احساسات مستمعین سعی در تصویرسازی و روایت پاره های از واقعه می کنند. چگونگی کشته شدن یاران امام به نحوی روایت می گردد که گویی تصویری مستند گونه از حادثه را با ذکر جزییات بیان می دارد. بسیار شنیده ایم از دوستان روشنفکر مذهبی که می بایستی به پیام این واقعه توجه کرد.گاه از غلوهای مداحان شکوه می کنند. گاهی هم برخی از معممین از این به انتقادی می پردازند.اما جالب آنکه آنان نیز خود در پایان سخنرانی هایشان مداحی نیز می نمایند. به هر حال باید این اشک ها را درآورد. به هر حال ماندگاری این واقعه در طول تاریخ با هر توجیهی در نوع خود منحصر به فرد است. قوی ترین تاثیر و تصویر این واقعه نبردی نابرابر است که حاصل آن شکل گیری و برجسته شدن آن به صورت نماد مظلومیت است. از سوی دیگر وجه پادشاهی ایرانی دستی در اسطورها و پهلوانان دارد و شرح لشگر کشی و کشورگشایی است. پرسپولیس به عنوان نماد این عصر به صورت ناموس جماعت درامده و کمترین توهین یا زیر سوال بردن آن  با واکنش تند مواجه می گردد. نیروهای مذهبی هم حتی هر گاه که نیاز دارند نمادهای از اقتدار عظمت ایران را نشان دهند همواره گوشه چشمی به این بنای به جای مانده از گذشته دارند. تقابل تاریخ شاهنشاهی به مثابه غرور، شکوه و عظمت از یکسو و در مقابل آن تاریخ مذهبی (از اسلام به بعد،آنچه در حال حاض هست) با قوی ترین نماد آن عاشورا و مفهوم مظلومیت و مظلوم  از سوی دیگر وضعیتی نامتعادل را فراهم ساخته که خط سومی که امتزاج این دو باشد عملاً مزاحی بیش به نظر نمیرسد(ایران از پیشروان خط سوم نه این نه آن بل هر دو است که هماره در حرف باقی می ماند)پهلوی اول در بازسازی و هویت بخشی ملی بسیار بسیار از شمار بیشمار روش اندیشان موثر بود. و انقلاب اسلامی هم در تکوین تلقی خاصی از دین که خود مروج آن هستند بسیار موثر بوده اند. در این کشاکش مدرنیته نیز همچون سیلی شبانه که ساحل نشینان را شب هنگام گرفتار سازد بازی را پیچیده تر نموده است. در این میان تضاد میان این هرسه و سهم خواهی هریک انسان ایرانی را به اشباح سرگردان فاقد انسجام و ریشه ایی بدل ساخته که نه دل در گرو سنت دارند نه دل در گرو ملیت و نه وقعی(توجهی) بر ارزش های مدرن می گذارند.

تجربه‌ي زيسته به سفارش كريم

قسمت اول

زمان زيادي به پايان خدمتم باقي نمانده است. از همون اولش هم شايد چون پاي منفعت خودم در ميان بود با خدمت سربازي مخالف بودم، ولي با اين كه خدمت تموم شده به همه‌ي كساني كه در بالقوه سرباز هستند توصيه مي‌كنم از هر راهي براي گريز استفاده كنند. امريه هم سربازي است با كمي تفاوت در ادارات مختلف.  در طول اين مدت علي رغم ميل باطني هيچ گاه سعي نكردم كم فروشي كنم يا از زير كار در بروم. با هدف و آرمان خدمت به همونوعان محروم و نيازمند خود در دهدشت*تصميم گرفتم كه امريه‌ي كميته امداد را بگيرم. يادم مياد رفته بودم كميته امداد شهرستان. مطابق معمول شلوغ بود و سگ صاحبش را نمي‌شناخت.  وارد محوطه كميته امداد شدم. مثل روزهايي بود كه سر خيابون شيرني و شربت مي‌دادند. به راهرو نسبتا تاريكي پا نهادم و دنبال كسي مي‌گشتم تا راهنمايي‌ام كند. 48 مزايئك را پشت سر گذاشتم* و روبروي دبيرخانه به سمت چپ پيچيدم. تابلوي نظرم را جلب كرد- معاون حمايت. نمي‌دانم چرا به سمت اتاق معاون حمايت رفتم. شايد تصور مي كردم كه مي‌تونم از او جواب بگيرم. شايد هم ازقبل مي‌دانستم كه مسئول اين كار اوست. پس از پشت سرگذاشتن قبل از ورود به اتاق يك بار ديگر تابلوي معاون حمايت را كه اون بالاي در گوشه سمت راست به همراه چند عنوان ديگر نصب شده بود، خواندم تا مطمئن شوم اينجا اتاق معاون حمايت است. لحظه‌اي درنگ كردم. سرم را بالا گرفتم و با اعتماد بنفسي مثال زدني وارد اتاق شدم. اتاق كوچكي بود پر از ميز و صندلي و آدم‌هايي كه بي اعتنا به رفت و آمد مردم، گرم صحبت خودشان بودند. با همه‌ي ازدحامي كه انجا بود حضوري كسي احساس نميشد. قيافه‌ها همه عبوس،‌ خسته و گرفته بود. به طرف ميزي رفتم كه درست روبري درب ورودي اتاق بود. دو نفر بي اعتنا به جمعيت دور و بر ميز كه با نگاهي ملتمسانه آنها را نگاه مي‌كردند، مشغول صحبت بودند. سرو صدا و همهمه‌ي زيادي بود. اما به نظر ميرسيد آنها صدايي نمي‌شنوند. سلام كردم. مثل بقيه‌ي مددجوها نگاه عقل اندر سفيهي به من انداخت و در حالي كه به نظر ميرسيد داشت من را ورانداز مي‌كرد، ته حلقش جواب سلام مرا داد و در حالي كه پلك‌هايش به سرعت باز و بسته ميشد و منظر بود من سريع درخواستم را مطرح كنم براي لحظه‌اي به من خيره شد. وقتي ديد من سريع در خواستم را مطرح نمي‌كنم نگاهش را از من گرفت و رو به هم صحبتش كرد و ادامه حرفش را پي گرفت، انگار حال و حوصله‌‌ي شنيدن هيچ حرفي را نداشت و هيچ چيز برايش تازگي نداشت. انگار ته ذهن مرا خوانده بود. احتمالا با خودش داشت مي‌گفت" آخه اين كه ديگه جوونه. شايد هم اومده كمك موردي مي‌خواد، شايد هم هديه ازدواج يا جهيزيه ، شايد هم از اون بيكارهاي علافي است كه حاضر نيست يه قدم ورداره و مي‌خواد صدقه بگيره". همه‌ي اينها به سرعت برق از ذهن يخي‌اش گذشت. من كمي گيج شده بود پس از اندكي درنگ گفتم: ببخشيد... گردنش را كج كرد و اين بار با چشماش مي‌گفت زود زود زود بگو ببينم چه مرگته... "من كارشناسي ارشد مددكاري اجتماعي هستم. سابقه يك سال و نيم فعاليت در دفتر كميته امداد استان تهران در شوراي برنامه‌ريزي و تحول اداري را دارم. پايان‌نامه‌ام هم در ارتباط با نيازمندهاي مددجويان كميته امداد است. خب.... الان اومدم اينجا مي‌خوام امريه بگيرم و خدمت سربازي را در كميته امداد بگذرونم، اين هم درخواستم ... منظر بودم با روي گشاده از من استقبال كند و درخواستم را في‌الفور قبول كند. اين ذهنيتي بود كه اون اعتماد بنفس لعنتي به من داده بود. با خودم مي‌گفتم اگه منو براي امداد شهرستان قبول نكنن ديگه چه كسي رو مي‌خوان قبول كنن....  "ما اصلا سرباز نمي‌خوايم اگه هم بخوايم ما فقط براي آبدارچي مي‌خوايم. فوق ليسانس اينجا مي‌تونه چيكار كنه.".. به قول كرباسچي هنوزكلام من منعقد نشده بود كه جوابم رو گرفتم. بعدها فهميدم اين جناب نامرتبي كه في‌الفور جواب از آستين درآورد و اعلام عدم نياز فرمود،‌ رئيس اداره است. راه حرف زدن بسته شده بود. حرفي براي گفتن نداشتم. فقط در دل گفتم من اين امريه رو مي‌گيرم. القصه دست از پا درازتر از همان راهرو كه در بازگشت تاريك‌تر به نظر مي‌رسيد گذشتم با ...

نمي‌خوام بگويم كه چه كشيدم تا مجوز را گرفتم. اما به واسطه‌ي همان يك سال كار در تهران بالاخره امريه را گرفتم.

ادامه در قسمت بعد

*شهر محل زندگي من

* بعدها در روزهاي علافي و با طي همون راهرو بارها موزايك ها را دو ت

درباره نوشتن

در درونمان شخصيتهاي متعددي هستند كه ما آنها را به مرور زمان خفه كرده ايم. و نوشتن كمك مي كند تا آنها را بازيابيم. اري دلوکا

عمل نوشتن شاید سخت ترین کار باشد. گر چه در ظاهر بسیار سهل بنظر می رسد. بارها این جمله را شنیده یا گفته ایم"حالا مگه چی نوشته"... اما به راستی نوشتن بسیار دشوار است. شاید و حتمن هستند کسانیکه مقالات علمی خوبی می توانند بنویسند. مقدمه بی نقص بعد بدنه اصلی مقاله با ارجاع مناسب. بین پاراگراف ها ارتباط منطقی و در نهایت پایان بندی.اما شاید نتوانند چند خط از زندگیشان را بگویند. در حقیقت راوی خوبی نیستند. نمی توانند رویدادهای روزمره را بازنویسی کنند.اما می توانند از نوشته های دیگران به نوشته جدیدی برسند. اینجور نوشته ها نوشتن از هیچ است. نه نظریه ایی نه پیشینه تحقیقی. هیچ چیزی نیست. تازه می تواند به شدت شخصی هم باشد. می تواند توی توالت اتفاق بیفتد یا در خیابان یا در ذهنتان. اگر در طول زندگیمان دفترچه خاطراتی داشته ایم که خوب.حالا مهم نیست که چیزی در آن ننوشته ایم. مهم اینست که احساس کرده ایم در زندگی روزمره ما چیزهایی هستند که ارزش ثبت کردن دارند. حتی اگر به نظر دیگران بی اهمیت یا حتی ابلهانه باشند. وبلاگ در اصیل ترین شکل خودش ثبت همین دغدغه هاست. دغدغه های به طاهر کم اهمیت. چیزهایی که مال زندگی من هستند.بگذریم که در حال حاضر انواع و اقسام وبلاگ داریم.تا جایی که سایت های خبری هم اهمیت آن را احساس کرده اند. اما هنوز وبلاگ هایی که دغدغه های واقعی ما در جهانی که در آن زیست می کنیم را نمایش می دهند خواندنی ترند. اگر حتی توصیفی از قورمه سبزی است که دیشب خورده شده.از اصل مطلب دور شدم. احتمالن که نه یقینن ایده این مطلب پست قبلی شیخ باشد.  بنابراین اصرار شیخ و من بر مجید و افشین بیهوده است. این موضوع به نوع نگاه آدم ها به زندگی هم برمی گردد. اصلن قرار نیست شاید که همه روای باشند چند نفری هم برای گوش دادن به روایت نیاز هست.شنوندگان فعالی که اهل جدلند و صندوق های کامنت را پر می کنند.خدا کند که صندوق هیچ کس خالی نباشد.هی سر می زنی ببینی کسی چیزی در صندوق انداخته یا نه. حالا جوابیه اش یک کلمه است یا حوصله کرده و چند خطی مرقوم نموده. سینما  بدون تماشاگر وجود ندارد لابد وبلاگ بدون کامنت گذار وجود ندارد...البته یه چندتایی هنوز هست

 

به کدامین گناه ؟

بالاخره اتفاقی که که مدتها انتظارش را می کشیدم افتاد و هانتیگتون مرد ....و با مرگ خود غزه را در خون و آتش فرو برد، پیرمرد را هر وقت می دیدم انگار یک چیزی آن تو تو ها می گفت مردک خجالت نمی کشد سر پیری تازه فیلش یاد هندوستان کرده دایره تنبک دست گرفته که بیایید نوبت ما رسیده  است حالا.. القصه این حکایتی که برایتان گفتم همه ی ماجرا نبود همینطوری اگر بخواهم ادامه دهم حالا حالا ها حرف برای گفتن دارم و لی چه کنم که هنوز نصفش باقی مانده و با آن نصفه دیگر چندان کاری از پیش نمی رود این تجربه را البته بارها مرتکب شده ام ولی چیزی که هوز هم که هنوز است آزارم می دهد از دست دادن تمام آن فرصت هایی است که کافی بود نیم نگاهی به اطراف بیندازم  ان وقت دیگر اینهمه افسوس و ناله نمی کردی که حقت بیشتر از این هاست حالا گیرم که باشد چه فرقی به حال من می کند من که سهم خودم را گرفته ام بقیه اش بهانه ای ست برای دلخوش کردن که اگر امروز نیامده فردا حتما خواهد آمد دیگر از افغانستان و ساکنانش که کم حافظه تر نیستیم که سر سال نشده قسمت اعظم دارایی هایشان را معلوم نبود چه کرده بودند کریسمس که دیگر جای خود را دارد ما مانده ایم این وسط مثل چوب دوسر خراب که چپ می رویم می گویند چند سالی قبل از مرگ تمام این وقایع را خودش پیش بینی کرده بود و تذکر های ما دردی را دوا نمی کند جز چند تکه ورق پاره که فقط حول و حوش همین شهر خودمان آنتن می دهد و گرنه کافیست پایت را بیرون بگذاری می فهمی که همه اینها بهانه بوده تا سرکیسه ات کنند بی نیاز از همه ان چیزهای که روزی فکر می کردی نوبت خودت نمی شود دیدی که شد خوب هم شد و بعد از آن عزمم را جزم کردم که دیگر بی گدار  سینمای مدرن را باید چیزی در حد یک تئاتر لاله زاری به حساب آورد و از آن توقعی در حد همین دانشکده خودمان هم به سادگی پیدا می شود ..........

چهار حکایت از علافستان

دو علاف يکي نظر دادی و ديگري به زحمت پستی فرستادی. باري نظردهنده گفت پست‌فرستنده را که چرا فقط نظر ندهی تا از مشقت پست فرستادن برهي؟ گفت تو چرا چیزی نمی‌نویسی تا از تنبلی نظر دادن رهايي يابي، که خردمندان گفته‌اند: پست خود فرستادن به که صد بار نظر دادن.
<عمر گرانمايه در اين صرف شد>
تا که بخوانی و نظر در کنی
اي که دفاعت به سلامت گذشت
نوبت آن شد که سخن سر کنی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شتربانی را گفتند از خود کم‌پست‌تر دیده‌ای یا شنیده‌ای؟ گفت بلی، چهل سال بر کنار صحرا نظر دادمی و پستی نفرستادمی تا روزی به صحرا به حاجتی برون رفتم یکی را دیدم بر گوشه‌ای غنوده و لپتاپی گشوده. او را گفتم چه پست می‌کنی؟ گفت: ای پست که وگفتی ای یعنی چه؟* من او را در پست‌گریزی از خود برتر دیدم.
بیت:
طالب هیچ نباشم ز تو الا لبخند
گر چه پستی ننوشتی و شد ایامی چند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دوستی را شنیدم که دفاع کرده بود و تصفیه نموده. همچنین از سربازی رسته بود و عقد ازدواج بسته و به کاری مشغول و زندگی مقبول. شبی در خیال خام خویش نزد او به یزد رفتم. همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان مقاله‌ام در تهران چاپ شد و آن یک به کاشان و این پروژه را نوشتم و آن طرح را هِشتم.** عاقبت گفت که مرا کاری در پیش است که اگر کرده شود بقیت عمر در خانه با رایانه نشینم و نظر به پست بدل کنم و مشکل دوستان حل. گفتمش آن چه کار است؟ گفت: دکترا خواهم گرفتن که شنیدم شأنی بس عظیم دارد پس از آن هزار مقالت نویسم و به مجلات ایرانی و فرنگی فرستم که امتیاز آورد و کلاس بالا برد و صد رساله را راهنمایی کنم تا به مقام استادی رسم پس آنگه همچون مردی آزاد، مر شما را پست فراوان خواهم فرستاد. انصاف از این ماخولیا چندان فرو گفت که بیشتر طاقت گفتنش نماند. گفت ای مشتی! تو هم سخنی بگوی از آنچه دیده‌ای و شنیده‌ای. گفتم:
آن شنیدستی که بعد از شصت سال
چون بخواهی پست دادن، نیست حال؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یکی پرسید از آن مرد خردمند
که ای کرده دفاع و رسته از بند
زمانی بحث پایان‌نامه‌ات بود
و یا داغانی رایانه‌ات بود
کنون که فارغی از این مصائب
چرا پست تو در علاست غائب
<بگفت احوال ما برق جهان است>
که همواره ز چشم تو نهان است
عموما در پی پولیم و گاهی
پی اندیشه‌هاییم اشتباهی
زمان کاسبی دَریاب و دُر یاب
که غیر از آن، همه باد است در خواب***
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*با لهجه برره‌ای خوانده شود.
**یعنی رها کردم
***ظرافتی در این مصرع است که در آن غیر از کاسبی همه چیز هم باد است و هم در خواب، که نهایت بی‌ارزش بودن را نشان می‌دهد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن. هر گونه تداعی ذهنی میان شخصیتهای این حکایات و مجید تصادفی است و نویسنده هیچ مسؤولیتی در قبال آن ندارد.

گاهی به آسمان نگاه کن

خلاصه مهمترین اخبار هفته

نگران از دست دادن اخبار نباشید.ما همه را یکجا آورده ایم.

قالیباف میاید. نیکبخت ماشینش را می فروشد.احمدی نژاد کریسمس را به ملکه تبریک گفت.کانون حقوق بشر تعطیل شد.خاتمی می آید.عسگراولادی می غرد. لاریجانی شب یلدا را به مصباح تبریک گفت. سوریه با اسراییل رفیق شد.آیا یوزارسیف می تواند از مهلکه بگریزد.چارچنگولی فاتح گیشه سینماها.ابتذال در سینما از نوع فرهنگی. الهام در دانشگاه امام صادق. ..........................

ترمز را کشیدم . خوب که چی . گیرم هر روز پی جوی اخبار مملکت بودم.گیرم هم که نبودم.که چی. گیرم چند خبر تلخ هم که شنیدیم.گیرم که گلو هم دریدیم. که چه بشود. مگر چه شد. من این دغدغه های عزیز را وا گذاشتم به همانها که برایش سر و دست می شکنند.نخواستم.

من فقط می خواهم گاهی فیلم دلخواهم را ببینم و گاهی نبینم.گاهی به موسیقی گوش دهم گاهی نه.گاهی پشت چراغ بایستم گاهی نه. گاهی قصه های قدیمی را از مادرم بشنوم گاهی نه. گاهی تنها در خیابان قدم برنم. در اتوبوس های لبریز از آدم ها گاهی به مردم زل بزنم.گاهی کتابی بخوانم.گاهی شعر نیم بندی بگویم بی وزن و قافیه.گاهی داستانی بی آغاز و انجام.گاهی به آسمان نگاه کنم گاهی نه.از پیرزن آدامس فروش ولیعصر آدامسی بخرم. طرحی بکشم. نانی بخرم. گاهی غذای خوشمزه ایی بپزم. به اخبار ورزشی گوش کنم. و بپذیرم که زندگی سراسر راز نیست.که انسان خود رازی بود.از دیگران شکوه نمی کنم که چه نکردند از خود می پرسم که چه کردم................

بار دیگر بحث آسیب

چون می دانستم خیلی نمی‌توانم به پاسخ دوستان امید داشته باشم نظر خودم را مستقلا می‌نویسم تا ببینم نظر دوستان چیست اینکه می‌نویسم بر اساس مطالعه و تحقیق نیست بلکه صرفا یک ذهنیت نسبت به مساله مورد بحث در چند پست قبلی است.
1- علت آسیب اگر از حد نرمال بگذرد خود آسیب اجتماعی است. بنابراین طلاق اگر از حد نرمال جامعه‌ای فراتر برود یک آسیب اجتماعی خواهد بود همینطور فقر و مانند آن. این مساله بنا بر استعمال است یعنی اینها عملا آسیب دانسته می‌شوند. اینکه چه چیزی علت است و چه چیزی معلول خود جای بحث دارد آیا طلاق علت آسیب است و یا خود یک آسیب است؟ طلاق می‌تواند معلول فقر مادی یا فرهنگی باشد و ... حتی خود فقر می‌تواند معلول فساد سیاسی و اقتصادی در جامعه باشد. آیا فساد سیاسی و اقتصادی در یک جامعه آسیب نیستند؟ بنابراین مرزها آنقدر روشن نیستند علاوه بر این در واقع طلاق و مثلا روسپیگری از لحاظ علت تبعات منفی بودن از یک سنخ هستند یعنی هر دو علت آسیب‌هایی در جامعه می‌شوند مثلا از هم پاشیدن بنیان خانواده (که ممکن است به صیغه یا زن دوم نیز بسط داده شود) اگر چه در جامعه ما روسپیگری عنوان اخلاقی هم پیدا می‌کند ولی این عنوان اخلاقی تا هنگامی که تبعات منفی در حد زیادی موجود نباشد برای آسیب دانستن چیزی کفایت نمی‌کند بنابراین حتی روسپیگری هم می‌تواند علت آسیب قلمداد شود (مگر آنکه آن را معلول فقر بدانیم که در اینصورت درباره طلاق هم حرف‌های مشابهی را می‌توانیم بزنیم)
2- جوامع متفاوتند مفهومی با نام جامعه جهانی را نیز می‌توان مطرح کرد که بر اساس آن برخی چیزها که ممکن است در جامعه‌ای خاص آسیب قلمداد نشوند را در کل آسیب بدانیم و به همین ترتیب وقتی جامعه کوچکتر می‌شود آسیبهای جوامع بالاتر، رنگ خود را از دست نمی‌دهند. به این ترتیب کار کودک و منع دختران از تحصیل می‌تواند آسیب باشد ولو اینکه در جامعه‌ای خاص آسیب نباشد.
3- اینکه چه چیزی آسیب است در اصل به سیره عقلای هر جامعه برمی‌گردد و نه ضرورتا به خود جامعه، زیرا ممکن است جامعه چیزی را آسیب بداند ولی در نزد اهل فضل آسیب دانسته نشود.
4- آسیب نمی‌تواند در حوزه باورها وارد شود بلکه آسیب در سطح عمل مد نظر است آنکه در عمل کاری می‌کند که مطلوب جامعه نیست و عقلا هم آن را تایید می‌کنند می‌تواند بسته به اینکه این نامطلوبی در چه اندازه باشد نام آسیب بر آن اطلاق شود.
5- آسیب معمولا در حوزه عمل غیر اخلاقی، عمل غیرقانونی و عمل منافی با باورهای مشترک جمعی (عرفی، دینی و مانند آن) مطرح می‌شود.
6- آسیب عامل اختلال در زندگی فرد، خانواده و یا اجتماع است اما اختلال چنانچه ناشی از یک آسیب نباشد خود آسیب نیست اختلال در اینجا می‌تواند به هم خوردن تعادل روانی و سلامت جسمانی (در حوزه فردی) و افزون بر این در حوزه خانواده او اجتماع بر هم زدن نوعی تعادل و انتظام در رفتار و روابط اجتماعی باشد
تعریف اختلال ارتباط مهمی با تعریفی که از بهداشت روانی در فرد یا اجتماع ارائه می‌دهیم دارد.
7- آسیب دانستن امری با تبعات حاصل از آن تعیین می‌شود و نه زمان ایجاد آن تبعات و یا مخفی ماندن آنها از چشم مردم، بنابراین سیگاری بودن هر چند تاثیر نامطلوب خود را بسیار دیرتر از اعتیاد نشان می‌دهد اما یک آسیب است و یا نفوذ نامحسوس تفکر بیمار عرفانی در جمعیت اهل مطالعه و گاه روشنفکر یک آسیب است هر چند در محیط اجتماع و در نزد مردم مغفول مانده باشد.
8- آسیب‌دیده بودن نه به اختیار فرد آسیب‌دیده ربط دارد و نه به عنوان اخلاقی منفی داشتن برای آن آسیب. بنابراین ممکن است کسی آسیب ببیند بدون آنکه در آسیب دیدن از خود اختیاری داشته باشد مثلا اگر کار کودک یا منع تحصیل دختران و یا بسیاری از موارد ترک تحصیل را آسیب اجتماعی بدانیم در این صورت کودک یا دختر در این عمل مختار نیست همینطور لازم نیست که عنوان اخلاقی بدی روی عمل باشد مثلا فقر یا طلاق فی‌نفسه از لحاظ اخلاقی بد نیستند هر چند مطلوب نباشند یا اگر شرکتهای زیادی به علت بحران اقتصادی کارکنان خودشان را بیکار کنند بیکاری در اینجا امری اختیاری نیست و عنوان اخلاقی بدی هم ندارد اما چون از یک حدی گذشته به آسیب اجتماعی بدل می‌شود.
 9- و در نهایت آنگاه که می‌گوییم اگر فلان چیز از حد بگذرد یک آسیب است سخنی است مربوط به متولیان امر در جامعه و نه مربوط به واقع؛ یعنی وقتی مثلا طلاق از حدی گذشت مشهود می‌شود و متولیان را به فکر می اندازد که کاری کنند و لذا آسیب بودن آن در سطح جامعه مطرح می‌شود اما حتی یک طلاق هم می‌تواند آسیب باشد حتی یک نفر فقیر یا بیکار هم می‌توانند آسیب دیده باشند در واقع عنوان آسیب می‌تواند بر موارد منفرد هم اطلاق شود هر چند به علت فراگیر نبودن نام آسیب اجتماعی بر آنها گذارده نشود.

کفش

اگه چه دیره بخاطر مشکلات شخصیه

اما عزیزان دوست داشتید شما هم این freedom را داشتید که کفش پرتاب کنید؟؟؟

گرفتید که..........

در باب ِ دادن

آیا تا بحال داده اید؟ امیدوارم پاسختان مثبت باشد چون  اگر باشد سریعتر به نتیجه می رسیم... در غیر این صورت می بایست از شما بخواهم که تجربه ی دادن را  در ذهنتان مجسم کنید........... تصور کنید مجبور به دادن هستید ... و دو گزینه /فرد را دربرابر شما قرار داده اند و از شما خواسته اند که انتخاب کنید : فرد اول یک مرد لاغر اندام ِ نحیف و ضعیف الجثه که سیبیل های کم پشت و  قهوی رنگی هم دارد با انگشتان باریک و کشیده و پوستی سفید رنگ و بدنی کم مو .... نفر دوم  مردی قوی هیکل با شکمی چاق و بدنی پر مو  و انگشتانی گوشت آلو  با کله ای گنده!! ........ شما کدام را انتخاب می کنید.......؟درست است شما همیشه دوست دارید دست به معامله ای بزرگ بزنید!!!!!!! من هم با شما موافقم و من هم مثل شما نفر دوم را انتخاب می کنم .... اصولاً دادن به  یک آدم ِ قویتر و قدرتمند تر حماسه اش بسیار بیشتر از دادن به یک آدم مردنی است.....!

 البته  امیدوارم چندان نگران  نشده باشید چون درمطالعاتِ تاریخی گسترده ای که اخیراً در باب ایرانیان پی گرفته ام متوجه شده ام که این تنها من و شما نیستیم  که گزینه گنده تر را انتخاب می کنیم ...پدران ما هم چون ما بوده اند ....در تاریخ ایران الگویی تکرار شونده مانند الگویی که لحظه ای پیشتر برایتان ترسیم کردم وجود دارد که هر از چندی ایرانیان خود را دربرابر چنین انتخابی برای دادن می دیده اند ... و جالب این جاست که پیوسته نیز همانی را کرده اند که ما کردیم یا همانی را داده اند که ما دادیم.......... مثال های جالبی البته در این باب وجود دارد که من ترجیح می دهم مثالی را ذکر کنم که جایش هنوز داغ باشد ....... امروز اتفاق جالبی در اتوبوس فردیس آزادی افتاد ... گویا چند روزی ست  این اتوبوس ها همینطور و به صورت کاملا عشقی تصمیم گرفته اند 100 تومن به کرایه هایشان اضافه کنند ... ( نه اول سال است نه سوخت اتوبوس ها گران تر شده نه جنگ شده ...)امروز وقتی در اتوبوس نشسته بودم  مسافر اوّل که آمد پیاده شود 300 تومن داد و وقتی راننده طلب 100 تومن اضافی کرد ناگهان اتفاق عجیبی رخ داد همه مسافران اتوبوس لب به اعتراض گشودند که چرا داری 100 تومن اضافه می گیری به جرأت می توانم بگویم که جزء من همه مشغول فریاد زدن سر راننده بودند ...صحنه عجیبی بود ... احساسات غریبی به من دست داده بود احساس می کردم در دلِ یک جامعه دموکراتیک و عقلانی هستم که شهروندانش حق خویش را می شناسند و حدّ ِ دیگری را.... یک اعتراض جمعی به یک عمل غیر مسئولانه ...عجب لذتی داشت تماشای این صحنه .... یک نفر که تصمیم گرفته بود یک تنه ترتیب 40 مسافر را بدهد برای اولین بار داشت ترتیبش داده می شد و حال مورد اعتراض همیشه ترتیب داده شوندگان قرار گرفته بود که نکن آقا نکن........! ما نمی دهیم ...! چرا باید بدهیم ...! بغل دستی من که هی می گفت فکر کن خواهر مادر ِ خودت،... می کنی این کار را ؟ ...و من مست و لایعقل از این حرکتِ جمعی هم وطنان تصمیم گرفتم که من هم ندهم.....! اما سخن و در خواست جمعی این دوستان چه بود ( این را آن موقع فهمیدم که مستی از سرم افتاد)  : آقا اگه شرکت واحد 500 تومان هم بگه ما می دیم ولی حالا که نگفته پس چرا داری بیشتر می گیری.........  ؟ اگه قرار باشه بدیم به اونی می دیم  که گنده تره به تو چرا بدیم ....! ما چرا باید تحت لوای مستبدی باشیم که قانون رو زیر پا می ذاره ما اصلا خودمون میاییم یه قانون می نویسیم که توش استبداد رو به رسمیت بشناسیم تا این مستبده رو که داره می کنه قویترش کنیم که حال بیشتری بده...... اصلا صدّام که گنده تر  و چاق تر از تو بود وقتی هم بهش می دادیم بیشتر حال می داد پس کفش تو سرت برو گمشو....تو بلد نیستی خوب بکنـ......!

اندر جواز عمل بر اساس مصلحت و اندر جوار عمل متقابل

آیا کشتن بیگناه جایز است؟
قاعدتا جواب شما منفی است اما شاید ندانید که ما یک وجه در فقه برای جواز کشتن بیگناه داریم و آن تَتَرُّس است یعنی اینکه اگر دشمن عده‌ای بیگناه را سپر قرار دهد بطوری که دسترسی به دشمن جز از طریق شکافتن این سپر و در نتیجه کشتن این افراد بیگناه میسر نباشد آنگاه کشتن آنها جایز خواهد بود بحث من در رابطه با این موضوع نیست در باب پذیرش این حکم و یا محدوده آن می‌شود بعدا بحث کرد
اما موارد دیگر: فرض کنید کسی از شما بخواهد تا یک آدم بیگناه را بکشید و در غیر اینصورت بمبی را در یک منطقه پرجمعیت منفجر خواهد کرد که به مرگ هزاران نفر خواهد انجامید و شما با توجه به سابقه‌ای که از جنایات آن فرد دارید می‌دانید که او این کار را انجام خواهد داد آیا مرتکب قتل آن بیگناه می‌شوید؟ و آیا اگر مساله بر سر قتل نبود و مثلا آسیب رساندن در وجوه دیگری مانند علیل کردن بود چه خواهید کرد؟ مساله بر سر این است که آیا ما برای خود قتل بی‌گناه، ارزش‌گذاری اخلاقی می‌کنیم و یا اینکه تعداد هم در اینجا اهمیت دارد و مثلا کشتن دو نفر بیگناه از لحاظ اخلاقی (و نه عرفی یا اجتماعی یا سیاسی یا قانونی) بدتر از کشتن یک نفر بیگناه است.
کار ما در رابطه با دو فعل متفاوت راحتتر است اما وقتی یک فعل واحد را می‌خواهیم بررسی کنیم به مشکل بر می‌خوریم.
شهرهای ایران در طول جنگ بمباران شد و تعداد زیادی انسان‌های بی‌گناه و البته غیرنظامی کشته شدند (بحث نظامیان جداست چون آنها در ضمن قواعد جنگ کشته می‌شوند) ما هم در مقابل برخی شهرهای عراق را بمباران کردیم و عده‌ای انسان بی‌گناه را کشتیم مثلا خاطرم است که یک بار یکی از این بمبها به یک مدرسه اصابت کرده بود قاعدتا نمی‌خواهید بگویید که آن کودکان گناه‌کار بودند.
نمی‌خواهم بطور مستقیم درباره ارزش اخلاقی این عمل متقابل قضاوت کنم سؤال من چیز دیگری است:
اگر شما جای مسؤولین بودید و عراق شهرهای ما را بمباران می‌کرد در مقابل چه می‌کردید؟ قبل از جواب دادن، شرایط جنگی را در نظر بگیرید:
1- بمباران شهرهای روحیه مبارزه را در مردم تضعیف می‌کند و سبب هراس آنها می‌شود با عمل متقابل می‌توان روحیه را به آنها برگرداند و حس انتقام‌جویی را تشفی داد کنار گذاشتن عمل متقابل سبب می‌شود تا یک حس ضعف و شکست کشور، در بین مردم ایجاد شود گویی ایران ضعیف‌تر است که اینطور مورد هجمه قرار می‌گیرد. 
2- کنار گذاشتن عمل متقابل سبب می‌شود تا دشمن در عمل خود جری‌تر شود چون هیچ مقابله‌ای را نمی‌بیند اما با عمل متقابل و ایجاد وحشت در بین مردم کشور مخاصم می‌توان این فشار را به دشمن وارد کرد تا دست از بمباران بردارد.
شما چه دلایل دیگری برای مجاز دانستن این عمل دارید؟