آلبوم فیلم

ضمن تبریک سال پارسی. شب گذشته کلی مهمان داشتیم و من فیلم روستا رو واسشون گذاشتم که کلی طرفدار پیدا کرد. بخاطر همین تصمیم دارم آلبومی از فیلم تهیه کنم دوستان اگر لیست دارند لطف می کنند

عيد و مصطفي

اين مطلب را نزديك به سال تحويل مي‌نويسم بنابراين در ابتدا تبريكي به دوستان مي‌گويم به جهت عيد نوروز. اميدوارم سالي توام با شادي در پيش داشته باشيد.

مطلب مصطفي مدتها از انتشار آن مي‌گذرد مربوط به بهمن‌ماه است موضوع آن هم شايد براي شما جديد نباشد موضوعي است كه همه ما با آن درگيريم و شايد به آن فكر كرده باشيم مساله روابط خويشاوندي است و اتفاقي كه براي ان در گذر زمان افتاده است البته بجا بود كه مصطفي خود به ما در اين‌باره اطلاع مي‌داد چون فاصله زياد بين مطالب آن مانع از آن مي‌شود كه مراجعه مستمري به وبلاگ او داشته باشيم

از نظر من مطلب اخير مصطفي از آن نوع مطالبي است كه بيشتر حالت تذكر دارد بر آنچه همگي اجمالا مي‌دانيم ولي تفصيل آن هم مفيد خواهد بود اگر بخواهيم كمي در رابطه با آن نقش بازيگر را بر عهده بگيريم و فقط در جريان آن نباشيم

بخوانيد

اين صدهزارنفر 2

شست و پنج سال پیش، میرزاده‌ی عشقی نوشت: "... یک مسئله‌ی دیگر كه بیش از همه موجب دماغ‌سوختگی روزنامه‌نویس است، این است كه در ایران تقریباً می‌توان گفت روزنامه‌خوان نیست. آن‌هایی كه روزنامه می‌خوانند فقط از مقالاتی كه فحش خالی و هتاكی بی‌منطقی داشته باشد، خوش‌شان می‌آید و هر كس پرت و پلا بنویسد، پیش آن‌ها فاضل‌تر به نظر خواهد آمد. در طهران كه پایتخت مملكت شش هزار ساله است، شاید هزار نفر روزنامه‌خوان نباشد..."

بقيه مطلب را در وبلاگ خوابگرد بخوانيد

تم الوقت

دوستان اگر چيزي درباره موضوع ويژه‌نامك نوشته‌اند براي من پست كنند تا طي چند روز آينده آن را منتشر كنم

-  سر کار من ساعت ده نیم شعبه دو وقت دارم ...الان وقتم می گذره باید شش ماه دیگه وایسم نوبت.....

-  گفتم که نمی ذارم ( با لهجه‏ی غلیظ کردی)

-  بابا در و باز کن بزار برم تو ، این هم برگه احضاریه‏ام این هم ساعتش ...

-  برو عقب ..می زنم تو گوشِت... ها

-  بابا صلا کی به تو گفته این جا جلوی مردم رو بگیری....؟

- خیلی حرف نزن ..نخور به آن خانم ....بازداشتت می کنم ...ها .... اصلا برای چی پرو بازی  درمی آری ... من باید تو رو بازداشت کنم.... من اگه تو رو باز داشت نکنم تخم بابام نیستم...

-  ..................

-   این حرف زیادی زده بازداشتش کنید الان .....

-   واسه چی پر رو بازی درآوردی...

-   پر رو بازی چیه آقای قاضی.. من الان وقت رسدگی دارم این آقا وایستاده دم در نمی ذاره  کسی  بیاد تو دادگاه...

-   با من بحث نکن من سرباز نیستم ها....

-  ببرش سرکار ... یه پرونده براش تشکیل بده...

-     .......

-    ( عصر فردا ) بیا بیرون برات سند گذاشتن .... بیچاره شدی... حالا می فهمی.....

-   با عرض معذرت فراوان از مهدی ..........   همان شب برایش آرزوی خوشبختی کردم...

 

چهارشنبه سوري (اگر كسي پستي دارد ملاحظه اين پست را نكند و آن را بفرستد)

دانشجويانم هفته قبل گفتند كه چهارشنبه اين هفته سر كلاس نمي‌آيند چون خطرناك است

چطور مي‌شود از آسيب‌هايي كه چهارشنبه‌سوري مي‌آفريند اجتناب كرد؟

شهيد مطهري سخنراني‌اي عليه سيزده‌به‌در كرده، آن را شنيده‌ايد؟ در آنجا گويي فراموش كرده كه بسياري از اعمال ما حالت نمادين دارند و بنا نيست كه معناي مستقيمي را برسانند جداي از اينكه حقيقتا معناي خرافي آن چندان مد نظر نيست و گويي بسياري از آداب مذهبي كه مردم انجام مي‌دهد حالت نمادين ندارد! سالها آن سخنراني پخش شد و در نهايت حالا سيزده‌به‌در را روز طبيعت ناميده‌اند كه البته كاري منطقي است

حالا اين جنگ ميان چهارشنبه‌سوري و نيروي انتظامي است تا روزي كه دريابند با آن نبايد به منزله يك جرم برخورد كرد من برخوردهاي شديد با اين مساله را ديده‌ام البته در اين سالها اوضاع بهتر شده است اما هنوز كار دارد تا مانند صدها چيز ديگر با اين هم كنار بيايند

با همه اينها بايد انصاف داد كه عناصر نامطلوب متعددي در چهارشنبه‌سوري فعلي ديده مي‌شود:

مردم‌آزاري و ذوق كردن از اذيت و ترساندن ديگران

آسيبهاي جسمي و احيانا روحي ناشي از آتش‌سوزي و مواد محترقه

نبايد جوگير شد و له يا عليه چهارشنبه‌سوري موضع گرفت مساله در اينجاست كه ما جشن و شادي و فعاليت جمعي كم داريم و اين خود يكي از عواما رونق اتفاقات جمعي‌اي مانند مراسم عاشورا و حتي اخيرا پياده‌روي عمومي است

اينها كه گفتم همگي تكرار مكررات بود اين را مي‌دانم و لذا آن را در حد يك پست ننوشتم فقط خواستم تا بدانم اگر كسي از دوستان ذهنيتي در اين‌باره دارد منتقل كند تا بخوانم

رسم‌ الخط الفارِسي هو بعدد انفاس الكُتّاب الايراني

به عنوان كسي كه وقتي نه چندان اندك را براي نوشتن متن زير صرف كرده مي‌خواهم به اين نكات توجه كنيد:

1- مطلبي كه نوشتم تنها يك ذهنيت است و نه يك مطلب علمي چون من در حوزه آيين نگارش تسلطي ندارم (البته اين به معناي بِي‌وجه بودن نيست)

2- خواهش مي‌كنيم نوشته‌هاي مفصل را بُزخوان نكنيد (بر وزن بُزخر) يعني اگر حوصله خواندن درست و حسابي چند صفحه را نداريد اصلا نخوانيدشان. اگر فعلا وقت نمي‌كنيد و يا مي‌ترسيد هزينه اينترنت شما زياد شود آن را ذخيره كرده و در فرصت بخوانيد. اين را نه از باب مهم تصور كردن نوشته‌هاي خود مي‌گويم بلكه از باب احترام به دوستاني است كه براي شما وقت صرف مي‌كنند.

3- شايد به برخي از آنچه نوشتم خودم هم عمل نكنم فراموش نكنيد كه بحث درباره نگارش جدي است و نه وبلاگ‌نويسي.

حالا نوشته‌ام را در ادامه بخوانيد

ادامه نوشته

این حیوان ناطق دوپا !

 توی این برهوت نشاط و سرحالی و در این زمانه ی وفور افسردگی و بی حالی،کم پیش می آد که چیزی به آدم بچسبه خداوکیلی ( نثر مسجع فی البداهه رو حال کردین!)

کتاب رهاننده ی من است. کتاب رها نمی کند مرا... دست برنمی دارد از سرم ...(ولم کن دیگه!)

باید اعتراف کنم بعد از موسیقی و طبیعت بکر جنگل و کوهستان، فقط کتابه که به من می چسبه...سریع هم اضافه کنم به این شرط که کتاب،واقعا کتاب باشه و آدم رو با یه چیز تازه و با طراوت مهمان کنه.نه این که یه مشت مزخرفات جعلی و پوشالی عرف روز و یه سری حرف های بنجل و نخ نما شده ی عهد بوق رو با واژه های کلیشه ای و باسمه ای محافظه کارانه توی صورت آدم تف کنه.

البته دیگه گذشت اون روزگاری که مثل تشنه های بدوی له له زنان یورش می بردیم به سمت کتابفروشی ها (مخصوصا فروشنده های گوشه ی پیاده رو که نسبت به کتابای لوکس پشت ویترین،معمولا کتابای ارزنده تر و کمیاب تر و اریژینال تر با جلد های رنگ و رو رفته ی پاره و کاغذای کاهی و بوی ناب نوستالژیک منحصر بفرد،توی سفره شون پیدا می شد) و با هف هشت تا کتاب عتیقه برمی گشتیم توی غار خودمون و یک هفته بعد با چشمای گود افتاده و سری پر از همهمه و مملو از افکار شلوغ می اومدیم بیرون.

بگذریم...اینا همه اش بهانه ای بود تا یه مطلب حکیمانه از یه نویسنده ی 

آلمانی گمنام به نام کورت توخولسکی (Kurt Tucholsky) تایپ کنم براتون تا خیر دنیا و آخرت نصیب ام بشه.

(خدا هیشکی رو توی سرازیری قبر ناامید نکنه!)

ظاهرا" فقط یه کتاب از این نویسنده / روزنامه نگار با گرایشات مارکسیستی توی ایران منتشر شده، با عنوان: «بعضی ها هیچوقت نمی فهمن!»

این جور شنیده ام که توی خود آلمان هم اندازه ی نیچه مشهوره و طرفدار داره، ولی تقدیرش این بوده که اولین کتابش در سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی (1386) توی مرز پرگهر ما چاپ بشه.

درباره اش همین کافیه بدونین که طرف صحبت کورت توخولسکی( با این اسم تخمی آلمانی- روسی !)اون دسته از خواننده هان که می خوان بدونن بنی آدم واقعا" جه چوری هستن (با تاکید بر قید واقعا"). توخولسکی معتقده که در این زمینه ی خاص کلا" تا حالا خیلی کم فکر و کار شده. چیزی که تا بحال سرش کلی وقت و انرژی صرف شده اینه که به آدما فهمونده بشه اونا چه جوری بایستی باشن.

یه مطلب کوتاه ازش انتخاب کرده ام برای این پست. فقط این رو هم بگم که ترجمه اش دقیقا" همین جوریه و مترجم تعمدا" برای این که لحن کار خوب دربیاد، اون رو به زبان عامیانه و نثر شکسته ترجمه کرده. یه نثر حکیمانه ی سهل و ممتنع ...باشد که مقبول افتد.

□□□

 « آدمیزاد دو تا پا داره و  دو تا اعتقاد: یکی برای وقتی که حالش روبراهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه. اسم این دومی رو گذاشته دین.

آدمیزاد جزو مهره دارانه و علاوه بر یه روح نامیرا از یه سرزمین آبا و اجدادی هم برخورداره تا زیاد به خودش نباله.

آدمیزاد به صورت طبیعی تولید می شه ولی حس می کنه طریقه ی به وجود اومدنش غیر طبیعی بوده. برای همین زیاد دوست نداره راجع بهش حرف بزنه.به وجود می آرنش، اما ازش نمی پرسن خودش دلش می خواد یا نه.

آدمیزاد موجودی به درد بخوره، آخه مرگ یه سرباز سهام نفت رو توی بازارای جهانی می بره بالا و مرگ یه معدنچی عایدی صاحب معدن رو زیاد می کنه. از فرهنگ و علم و هنرش هم که دیگه نگو.

آدمیزاد در کنار غریزه های تولید مثل و خوردن و آشامیدن دو علاقه ی مفرط دیگه هم داره: سروصدا راه انداختن و گوش به حرف کسی ندادن. می شه گفت آدمیزاد موجودیه که همیشه موقع صحبت گوشش جای دیگه ایه. اگه آدم عاقلی باشه، حقشه که این کار رو بکنه: آخه فقط به ندرت حرف حسابی از دهن کسی در می آد.

چیزی که آدما با کمال میل بهش گوش می دن وعده و وعیده، تملق و چاپلوسیه، تعریف و تمجیده. صلاحه که آدم همیشه سه درجه از حدی که خودش ممکن می دونه، چاپلوسی کردناش رو غلیظ تر بکنه.

آدمیزاد نسبت به همنوعش بخیله. برای همینه که قانون رو درآورده. می گه اگه من حق ندارم فلان کار رو بکنم پس بقیه هم نبایست حقش رو داشته باشن.

برای این که خاطرت از کسی جمع بشه بهتره بری رو پشتش بشینی. تا وقتی روش نشستی لااقل خاطرت جمعه که از دستت در نمی ره.

آدما به دو دسته تقسیم می شن: مذکرا نمی خوان فکر کنن، مونثا نمی تونن فکر کنن. افراد هردو دسته چیزی دارن که اصطلاحا" بهش می گن احساس. مطمئن ترین راه برای برانگیختن اون ، تحریک نقاط خاصی از ساختمون اعصابه. اون وقته که بعضی آدما از خودشون شعر پس می دن...

هر آدمیزادی یه جیگر، یه طحال، دو شش و یه آلت داره.همه ی این چهار ارگان براش اهمیت حیاتی دارن. ممکنه آدمی جیگر، طحال یا یه شش نداشته باشه، اما آدم بی آلت پیدا نمی شه...

آدمای همرا ه وجود ندارن. آدمای حاکم داریم و آدمای تحت حاکمیت. با این وجود تا حالا نشده یه نفر به خودش حاکم بشه. آخه برده ی متخاصم همیشه زورش از اربابی که به حکومت کردن معتاد شده بیشتره. هر آدمی نسبت به خودش ناتوانه.

آدمیزاد وقتی حس کنه کمرش دیگه شل شده، عالم و زاهد می شه.بعدشم از شیرینی لذات زندگی دنیوی چشم می پوشه. اسم این کار رو می ذاره درون نگری.

آدمای پیر و جوون فکر می کنن نژاداشون با هم فرق می کنه: پیرا معمولا یادشون می ره که خودشون یه موقعی جوون بودن یا یادشون می ره که دیگه پیر شدن.جوونا هم هیچ وقت حالیشون نمی شه اونا هم بالاخره روزی پیر می شن.

آدمیزاد دلش نمی خواد بمیره، چون نمی دونه بعد از مرگ چی به سرش می آد. اما برای خودش خیال می کنه که می دونه. با این حال بازم دلش نمی خواد بمیره. آخه می خواد همین زندگی رو یه کم دیگه هم ادامه بده. منظورش از یه کم، تا ابده!

به علاوه آدمیزاد موجودیه که میخ می کوبه، موزیک گوشخراش می سازه و  واق واق سگش رو درمی آره. بعضی وقتا هم آروم می گیره. اما اون موقعیه که دیگه مرده.

در کنار آدمیزادا موجوداتی هم وجود دارن به اسم انگلوساکسون ها و آمریکایی ها. ولی ما هنوز درس اونا رو نخوندیم. تازه از سال بعد کلاس حیوون شناسی داریم.»

بنانانه

الان دارم قطعه دگر چه می‌خواهی بنان را گوش می‌کنم اولین بار آن را وقتی دوازده سالم بود گوش کردم این قطعه پایان دوران اول موسیقی شنیدن من بود که جدای از موسیقی‌هایی که از صدا و سیما می‌شنیدم با شنیدن کاست خزان، روزگار من استاد معروفی آغاز شده بود اثری که هنوز هم تحسین‌گر آنم

آن روزها بنان مجاز نبود برادرم بنان گوش می‌کرد و به ناچار به گوش من هم می‌رسید و من هم که باور داشتم که بالانشینان بیان‌کنندگان رای دین‌اند گمان  می‌کردم حتما وجهی غیرشرعی در کارهای این فرد وجود دارد که سبب شده تا آثار او مجاز شمرده نشود در آن زمان این وجه را احساس می‌کردم در واقع اگر بخواهم تعبیری بهتر به کار ببرم باید بگویم این قطعه حسی عجیب در من ایجاد می‌کرد که من نمی‌توانستم درک و هضمش کنم و تحلیل من این بود که این حس ناشناخته همان چیزی است که سبب منع این موسیقی شده است این تقریبا کمی قبل از زمانی بود که با تقلید از یکی از مراجع سخت‌گیر در امر موسیقی، اساسا شنیدن موسیقی را حتی اثر فوق‌العاده خزان، روزگار من را رها کردم و از برخی موسیقی‌های تلویزیون و رادیو نیز کناره گرفتم.

امیدوارم عجولانه مرا متهم به تندروی و تعصب نکنید من همیشه سعی کرده‌ام با خودم صادق باشم (البته ضرورتاً همیشه موفق نشده‌ام) من آن زمان می‌خواستم یک دیندار درست باشم و هزینه‌اش را می‌پرداختم البته با تلقی‌ای که آن موقع بواسطه علما از دین داشتم اما دینداری هردمبیلی و مصلحت‌طلبانه را نمی‌پذیرفتم همانطور که روشنفکری هردمبیلی را اکنون نمی‌پذیرم و دموکراسی‌طلبی هردمبیلی را و ...

چند سال پیش شبی با افشین قطعه زیبای توشه عمر بنان را می‌شنیدیم افشین گفت عجیب است که این قطعه زمانی غیر مجاز بوده است و من به او گفتم به این فکر کن که ما در آن زمان نه در سن و نه در سطحی بودیم که از این مساله رنج بکشیم اما تصور کن رنج کسانی که آن موقع این اثر را درک می‌کردند و آن خشک‌مغزی را می‌دیدند

دگر چه می‌خواهی:

مرا ز چشمت افکندی دگر چه می خواهی
به دیگران دل می بندی دگر چه می خواهی


ز عشق و یاری ای زیبا سخن مگو با من
تو کز غم من خرسندی دگر چه می خواهی


به دلم از سوز عشقت آذرها دارم
ز غمت بر جان زارم اخگر دارم


به عشقت ای گل دل بستم دگر چه می خواهی
من از تو پیمان بشکستم دگر چه می خواهی


کنون که از پا افتادم در این سرای غم
بیا بگیر ای مه دستم دگر چه میخواهی


در دل شب   اخگر بارم   تا روشن گردد شام تارم
گر بشکستی  پیمانت را    من از مهرت کی دل بردارم

مرا ز چشمت افکندی دگر چه میخواهی
به دیگران دل می بندی دگر چه می خواهی


ز عشق و یاری ای زیبا سخن مگو با من
تو کز غم من خرسندی دگر چه می خواهی

توشه عمر:

چون درای کاروان       در میان شبروان
 بانگ عمر ما،       می رسد به گوش
با گذشت این و آن       می دهد ندا زمان
هر سحر، که ای:       خفتگان به هوش
 بی خبر، آمدی، همچو رهگذر       بی خبر، می روی، توشه ای ببر
عمر دیگر، کی دهندت؟
داستان ها در زمانها       مانده از کاروانها
زین حکایت، با خبر شو
تا بماند، داستانی،       از تو هم بر زبانها
 نیمه شب از رهگذری       می گذری در سفری،
  بی خبر از،       قافله در،       گوشه صحراها
 در دل این دشت سیه       جان تو ای مانده به ره
گمشده در،       پیچ و خم،       شوق و تمنّاها
 نکنی گر هوسی، ملکوتی نفسی،       تو که مرغ فلکی، منشین در قفسی
ز چه دل بسته شوی؟       به خدا خسته شوی،
 چو مرادت نبود،       به مرادی برسی
چون درای کاروان       در میان شبروان
 بانگ عمر ما،       می رسد به گوش
با گذشت این و آن       می دهد ندا زمان
 هر سحر، که ای:       خفتگان به هوش

فیس‌بوک و ویژه‌نامک

1- از دوستان تقاضایی دارم الآن من و افشین و ابوالفضل در facebook عضو هستیم دوست دارم دوستان دیگر هم به ما بپیوندند facebook به بسط ارتباطات اینترنتی شما و پیدا کردن دوستانی در سرارسر جهان کمک خواهد کرد از این ظرفیت استفاده کنید اگر کسی مایل است تا به ما بپیوندد اعلام کند تا او را دعوت کنم یا در کامنت یا برای من ایمیل بفرستد

2- دوستان عزیز! ویژه‌نامک اول این بلاگ درباره اعدام بود که با مشارکت من و مجید انجام شد. بعد از ماه‌ها می‌خواهم دومین ویژه‌نامک را اعلام کنم:

الف) موضوع این ویژه‌نامک سقط جنین است یعنی اینکه ذهنیت خود را و نگاه خود را نسبت به این مساله و مجاز بودن و یا نبودن آن و شرایط جواز احتمالی آن بنویسید خوشحال می‌شوم همراهی کنید

ب) گفتم ذهنیت خود را بنویسید یعنی مانند بحثهایی که در خوابگاه داشتیم. در این ویژه‌نامک‌ها به دنبال بحث و مقاله علمی نیستیم بنشینید و فکر کنید انگار روبروی هم نشسته‌ایم و بحث می‌کنیم فقط آنچه به نظر شما درست است و حاصل تفکر شما درباره این مساله است را بنویسید حتی اگر فقط یک صفحه باشد

ج) از همراهی هر یک از شما خوشحال می‌شوم قاعدتا ذهن شما بی‌تفاوت به این مساله نیست اگر ذهنیت شما بروز پیدا نکند رشد هم نمی‌کند انشای نانوشته غلط ندارد بنویسید تا حداقل خودتان و افکارتان را بهتر بشناسید در نهایت حتی اگر تنها یک نفر هم همراهی کند (مانند مورد اعدام) باز هم ویژه‌نامک را می گذارم

د) از الآن تا عید وقت دارید تا مطلبتان را برای من ایمیل کنید

ه) اینکه من موضوعات را معرفی می‌کنم از روی انحصار نیست اگر برای موضوعات بعدی دوستان دیگر پیشنهادی داشته باشند خوشحال می‌شوم البته سعی کنید موضوعی که انتخاب می‌کنید کمی به دردها و معضلات ما برگردد و مثلا درباره شعر پست‌مدرن نباشد

یک داستان کوتاه گربه‌ای

این داستان کوتاه را یکی از دوستانم برایم فرستاد منبعش را نمی‌دانم ولی گفتم شاید برایتان جالب باشد:

"در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد . بنا بر این استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد . این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد . سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت . گربه هم مرد . راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند . سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه"

نظر سنجی انتخاباتی با چاشنی کروبی!

● به نظر شما کروبی بالاخره در چه زمانی به نفع خاتمی کنار می رود؟

1. دقیقه 90 □

2. دقیقه 7+90 با گل سپهر حیدری □  

3. در وقت های اضافی دوم و کمی قبل از شروع ضربات پنالتی □                                                 

۴.بعد از ترک استادیوم توسط تماشاگران □

 

● راهکارهای خاتمی و تیم انتخاباتی اش برای مجاب کردن کروبی به کنارکشیدن از انتخابات چیست؟

1. «ببین مهدی جان، می دونم که به تو مدیونم ولی این دیگه شوخی بردار نیست، جان هر کی دوست داری به نفع من برو کنار!» □

2.«کنار نمی ری؟ کنار نمی ری؟...به تخمم، نرو! من هم کنار برو نیستم!» □

3. «آقا اصلا انتخابات لازم نیست، احمدی نژاد رییس جمهورمادام العمر!» □

4. با ساخت و پاخت قبلی با میرحسین و استفاده از حربه ی پلم پلیم پوم به این نحو که از بین3 نفر هر کی تک آورد، بره کنار □

 

● چرا خاتمی اعلام کرد: «ان شا الله از بین من و میرحسین یکی می آید» ؟

1. چون می خواست خودش تنها بیاید، رویش نمی شد □

2. چون می خواست خیلی تابلو و واضح به کروبی بگوید: بیلاخ! □

3. چون میر حسین اساسا" یک نکته ی انحرافی است! □

4. چون می خواست کروبی را به جان میر حسین بیندازد □

 

● کدام گزینه ی زیر، فکر شب و روز این روزهای کروبی است؟

1. خاتمی خودش خیلی کم بود، این میر حسین دیگه از کدوم سوراخ پیداش شد؟! □

2. هه، هنوز منو نشناختن! □

3. این خاتمی عجب آدم خوره ای یه ها! □

4. همه ی گزینه ها صحیح است □

 

● در صورت پیروزی کروبی در انتخابات ریاست جمهوری، اولین اقدام او احتمالا کدام است؟

1. انتصاب خاتمی به عنوان سرپرست کتابخانه دانشگاه آزاد واحد علی آباد کتول  □

2. انتصاب احمدی نژاد به عنوان سرمربی تیم فوتبال خیبر خرم آباد □

3. اعلام انحلال حزب اعتماد ملی ( چون دیگر وجودش ضرورتی ندارد) و بردن تمام دارودسته اش به کابینه و دفترریاست جمهوری □

4. صلواتی کردن تمام رستوران های سراسر کشور به مدت یک هفته □

 

● در صورت انتخاب شدن کروبی به عنوان رییس جمهور، پیام احتمالی او به اوباما چیست؟

1. باراک حسین عزیز، انتخاب خودم را به تو تبریک می گویم! ان شا الله دو نفری دنیا را تغییرخواهیم داد □

2. خودمانیم ها، دو تایی تخمی تخمی ریس جمهور شدیم! □

3. به هر کدام از سربازانت ماهی 50000 می دهم ، تو رو خدا از عراق برو بیرون! □

4. خاتمی را با کلی قالی فرش ناقابل می فرستم طرفت، دستش را یک جوری توی سازمان ملل یا یه جایی مث اون بند کن! □

 

● در صورت رییس جمهور شدن کروبی، کدام شخص زیر اصلح ترین گزینه برای تصدی پست وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی است؟

1. اکبر میثاقیان □

2. وینگو بگوویچ □

3. گلشیفته فراهانی □

4. جواد رضویان □

 

● با فرض دو قطبی شدن فضای انتخابات و فقط حضوراحمدی نژاد و کروبی، به کدام یک رای می دهید؟

1. من اون روز کار دارم، نمی تونم شرکت نمی کنم! □

2. انتخابات رو چهار سال دیگه عقب بندازن بلکه نظر هردوشون عوض شه! □

3. غلامحسین الهام □

4. رابرت موگابه رهبر فعلی زیمبابوه □

 

● با توجه به این جمله که به نقل از کروبی در صفحه ی اول روزنامه ی اعتماد ملی مورخ چهارشنبه 14 اسفند به صورت سوتیتر چاپ شده است:«... من برای خدمت به کشور و نظام و مردم، حاضرم هر کاری بکنم حتی اگر پاک کردن کفش کسی باشد» فکر می کنید منظور از " کفش کسی" چیست؟

 1. کفش آ... □

2. کفش آیات عظام و اعضای محترم شورای نگهبان □

3. جوراب احمدی نژاد □

4. نعلین خودش □

 

● با توجه مجدد به همان جمله ی بالا، مفهوم کدام یک از گزاره های زیر به منظور کروبی نزدیک تر است؟

1.چطور احمدی نژاد گفت جارو کشه، همه بهش رای دادن.من نمی تونم چارتا کفش رو واکس بزنم؟ □

2. من برای خدمت به کشور و نظام و مردم، با این که خدا شاهده هیچ تمایلی ندارم و اصلا از این پست و منصب ها خوشم نمی آید، ولی حالا چون دارید خیلی اصرار می کنید ناچارا" جام زهر را می نوشم و این وظیفه و مسئولیت سنگین را بالاجبار قبول می کنم  □

3. حالا شما رای تان را به من بدهید، من ...ام را هم به شما خواهم داد! □

4. حالا فرضا" من بخوام واقعا" به کشور و نظام و مردم خدمت کنم، مگه این ممد خاتمی موی دماغ می ذاره؟!□

با عرض معذرت از دکتر ( این صرفا یک عکس است شما لطفا مطلب دکتر را آخرین مطلب حساب کنید)

با عرض معذرت از از دوستداران هنر معاصر

صبحها کارتونی پخش می‌کند به نام بیونگ‌بیونگ که درباره کودکی است که نمی‌تواند حرف یزند ولی هر صدایی را می‌تواند تقلید کند امروز بیونگ‌بیونگ رفته بود به گالری نقاشی و یک نقاش می‌خواست از اثر هنری خودش پرده‌برداری کند ملت هم جمع شده بودند وقتی او پرده را کشید تنها یک صفحه سفید بود با یک نقطه قرمز. مردم عکس‌العمل موافقی نشان ندادند اما بیونگ‌بیونگ با زبان خود خواست چیزی درباره دوستش بگوید که بر بالای مجسمه‌ای گیر کرده بود با سر و صدهای او نقاش به گریه افتاد و گفت که او تنها کسی است که هنر او را درک می‌کند زیرا با کلام عادی نمی‌توان درباره نقاشی او سخن گفت (این سبب شد تا این مطلب مختصر را بنویسم) 2- در یک کتاب مربوط به فرهنگ نقاشی تابلوی کاملاً سفیدی را دیدم که زیرش نوشته بود نقاش هیچ ایده‌ای برای کشیدن نیافته است این مثلا یک تابلو بود 3- یک لطیفه هست در این‌باره که فردی ناگهان پولدار شد به او گفتند که خوب است نقاشی مدرن بخرد که قیمتش در آینده بالا خواهد رفت او هم به یک گالری نقاشی مدرن رفت بعد از مدتی یک نقاشی را انتخاب کرد و از صاحب گالری پرسید این نقاشی چند است و او جواب داد: این نقاشی نیست کلید برق است 4- کاریکاتوری را دیدم که در آن کسی روبروی تابلویی که یک صفحه سفید بود با یک خط راست، ایستاده بود بالای سر او ابری کشیده بودند (یعنی فکر او). در آن ابر بالای سر او از آن خط صاف انواع نتیجه‌ها را گرفته بود و کاریکاتوریست این را با زیبایی و با ادامه دادن آن خط صاف و در آوردن اشکال مختلف در ادامه آن خط راست نشان داده بود. وقتی اثری از ژاک لویی داوید را می‌بینیم اکثر ما می‌فهمیم که توان انجام آن کار را نداریم نقاشی‌های داوینچی هم نماینده شکوه است و هم نشانگر عجز اکثر ما از آفریدن چنین چیزی، اما گاهی با آثاری برخورد می‌کنیم که احساس می‌کنیم خلق آن چندان دشوار نیست و مهارت چندانی نمی‌خواهد در واقع خالق آن اثر مدعی است که قوت آن اثر در مفهوم آن است و نه ضرورتاً در خود آن. قیمت آن تابلو قیمت مفهومی است و نه قیمت اثری. اگر شما تابلوی شام آخر داوینچی را بخرید یک اثر بزرگ نقاشی را خریده‌اید اما اگر تابلویی را بخرید که چند مربع و دایره را به نحوی نامنظم کنار هم چیده با خود خواهید گفت هر کسی نمی‌فهمد که این یعنی چه و قیمت آن را فقط کسانی می‌دانند که از هنر مدرن سر در می‌آورند و ... این جنگ ادامه خواهد داشت کپه گلی که در سریال مرد هزار چهره نماد هنر مفهومی بود هنوز هم خلق خواهد شد شاید کسانی واقعا از این کپه گل‌ها درک متفاوت و حتی عمیقی داشته باشند اما آن چیزی که آزاردهنده است نگاه عاقل‌اندر سفیهی است که نسبت به نافهمندگان این آثار می‌شود و غالبا سبب می‌شود تا کسانی که رو به فضاهای فرهنگی می‌آورند ناچار شوند تا از ترس متهم شدن به حرام‌زادگی بگویند به‌به پادشاه عجب لباسی پوشیده است. آنوقت معانی جدیدی خلق می‌شود و به تعبیری آن اثر را معنامالی می‌کنند

اعتراض در زیر رادیکال  

اعتراض در زیر رادیکال

(پروند ه ای درباره ی افزایش امید به زندگی در ایران!)

توضیح پیشاپیشانه:

1. متن خبرها واظهار نظر متخصصین، دقیقا از سایت های خبری موثق مثل تابناک و ایسنا و... برداشته شده.

۲. افاضات توضیحی داخل پرانتزها که با حروف بولد ثبت شده، نوشته ی ابوالفضل پورعرب با همکاری اثیر الدین اخسیکتی (شاعر قرن ششم) است!

خبر اول   :  خودسوزی یک جانباز مقابل مجلس    ( تاریخ انتشار: ۱۶:۴۱، شنبه ۲۶ بهمن)

یك جانباز در اعتراض به عدم امكان ملاقات با نماینده حوزه انتخابیه‌اش،دقایقی پیش در مقابل مجلس خود را با بنزین به آتش كشید.
به گزارش پایگاه خبری فراکسیون خط امام(ره) مجلس«پارلمان‌نیوز» و به نقل از شاهدان عینی وضعیت جسمی این جانباز بعد از این حادثه مساعد نبوده و با توجه به شدت سوختگی امكان زنده ماندن وی بسیار پائین به نظر می رسد.
گفتنی است، بعد از این حادثه این جانباز به بیمارستان منتقل شد.

□□□

خبر دوم: خود سوزی دانشجوی جوان در دانشگاه تهران   (تاریخ انتشار: یکشنبه 4 اسفند)

بعد از ظهر امروزجوانی که خود را اهل کنگاور کرمانشاه معرفی می‌کرد، به دلایل نامعلومی خود را در دانشگاه تهران به آتش کشید.به گزارش خبرنگار «تابناک» و به نقل از شاهدان عینی جوانی که خود را اهل کنگاور معرفی می‌کرد و از مشکلاتی به تنگ آمده بود، پس از آن‌که یک شیشه الکل صنعتی روی خود خالی نمود، در برابر دیدگان حیرت‌زده دانشجویان و در مقابل کتابخانه مرکزی دانشگاه خود را به آتش کشید.شاهدان این حادثه ساعت وقوع آن را ۱۵:۳۰ گزارش نموده‌اند.

یکی از شاهدان حادثه به خبرنگار «تابناک» گفت: تلاش دانشجویان برای جلوگیری از اقدام وی بی‌نتیجه ماند و بلافاصله برای خاموش كردن وی به وسیله کپسول آتش‌نشانی اقدام نمودند که تا حدودی از شدت آتش سوزی جلوگیری به عمل آمده و وی به بیمارستان منتقل شد.

□□□

خبرسوم : خودکشی دختر 15 ساله درايستگاه مترو نواب(تاريخ انتشار: ۱۳:۲۸، یکشنبه ۱۱ اسفند)

مرگ دختري 15 ساله در ايستگاه مترو، بازپرس و پليس جنايي را مقابل فرضيه خودكشي قرار داد. 
به گزارش ايسنا، عصر روز گذشته مسافران متروي ايستگاه نواب مشاهده كردند كه دختري نوجوان، لحظاتي قبل از ورود قطار به ايستگاه به داخل دالان محل عبور ريل رفت و همانجا ايستاد. چند مسافر تلاش كردند كه دست دختر را گرفته و او را از دالان خارج كنند اما اين دختر تسليم نشد و ناگهان لحظاتي بعد قطار وارد ايستگاه شد و اين دختر در كمال ناباوري بين قطار و سكوي كنار ريل، به طرز فجيعي جان باخت. با اطلاع موضوع به مركز فوريت‌هاي پليسي 110، ماموران كلانتري 108 نواب در جريان اين حادثه قرار گرفتند و فورا قاضي محمد شهرياري بازپرس كشيك قتل پايتخت را از مرگ دختر نوجوان به اسم «ليلا» با خبر كردند.
با صدور دستورات قضايي لازم، تحقيق از شاهدان ماجرا آغاز شد كه دوست متوفي به عنوان يكي از شهود به بازپرس جنايي گفت: من و ليلا ساعت 10 صبح با هم به خيابان رودكي رفتيم تا يك CD بخرد. در راه مدام از خودكشي حرف مي‌زد. من حرف‌هاي او را جدي نمي‌گرفتم. بعد از چند دقيقه از من پرسيد به نظر تو مترو جاي خوبي براي خودكشي است؟ من هم به شوخي او را تاييد كردم و بعد به ايستگاه نواب رفتيم تا به خانه برويم. زماني كه صداي قطار از دور آمد، به من گفت الان زمان خوبي است. فكر كردم شوخي مي‌كند. بعد جلوي چشم همه به داخل دالان ريل رفت و من ديگر فقط صداي جيغ ضعيف او را شنيدم كه بين قطار و سكو له شد. قاضي شهرياري در اين زمينه به ايسنا گفت: با توجه به اين‌كه در زمان رفتن ليلا به داخل دالان، هنوز قطار وارد ايستگاه نشده بود، احتمال دارد كه مي‌شد قطار را به نحوي متوقف كرد. وي با بيان اين‌كه انگيزه دختر نوجوان براي خودكشي در دست بررسي است، افزود: سهل‌انگاري احتمالي در اين مورد قابل بررسي است و براي مشخص شدن موضوع، كارشناس تعيين شده است. 

□□□

خبر چهارم : همین روز...ایلناهم گزارش داد: همین روز (یکشنبه 11اسفند) زن جوان ديگري در ايستگاه متروی حسن‌‏آباد نيز قصد خودکشي داشته که با اقدام سريع راهبر قطار و ترمز گرفتن قطار، خودکشي زن جوان ناکام ماند. ( مونولوگ زن با خودش: تف به این شانس!... ما روببرن کنار دریا، دریا خشک می شه...گفتم این روش مناسبی نیست ها...کاشکی دیشب جرات می کردم همون قوطی سم رو سرمی کشیدم تا حالا این جوری ضایع نشم... وای، دیدی چی شد، آبروم رفت!) 

□□□

● خودسوزی در مکان‌های عمومی: رادیکال‌ترین شکل اعتراض

ساعت ۱۵:۳۰ روز یک‌شنبه 4اسفندماه یک جوان که خود را اهل کنگاور معرفی کرده بود، در مقابل کتابخانه‌ی دانشگاه تهران خود را به آتش کشید. وی با ریختن یک شیشه الکل صنعتی بر روی بدنش، خود را به آتش کشید. دانشجویان دانشگاه تهران شاهد خودسوزی جوانی بودند که گفته بود از مشکلات به تنگ آمده است.  از وضعیت جسمی این فرد هنوز خبری منتشر نشده است.( پس نتیجه می گیریم:انا لله و انا الیه راجعون)این چهارمین مورد خودسوزی در مقابل نهادهای دولتی، طی یک ماه گذشته است. 

روز26بهمن‌ماه نیز مردی حدودا پنجاه ساله به محل ملاقات‌های مجلس شورای اسلامی رفته و خواستار دیدار نماینده حوزه انتخابی‌اش می‌شود. به گفته‌ی محمدعلی پرتوی، عضو کمیسیون اجتماعی مجلس، این فرد پس از عدم موفقیت در ملاقات با نماینده شهر خود، به خیابان مقابل مجلس رفته و خود را به آتش می‌کشد. به گزارش روزنامه سرمایه، پس از انتقال این فرد به بیمارستان و جان سپردن او، پسرش نامه‌ای را به مجلس می‌آورد که در آن نامه بیکاری فرد قربانی و بی‌توجهی مسئولان به او، دلیل خودسوزی‌اش عنوان شده بود.

فردای آن روز علی لاریجانی، رئیس مجلس، و علاءالدین بروجردی، رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس، در جلسه علنی اعلام کردند که فرد قربانی بر خلاف نوشته برخی رسانه‌ها، جانباز جنگی نبوده و حتی معتاد بوده و سابقه کیفری داشته‌است.( لابد زناکارهم بوده، مطمئنا سابقه ی شرارت و انگشت کردن توی... دختر مردم هم داشته ولی کسی نفهمیده! جاعل حرفه ای و کلاهبردارچی؟ نبوده؟... بیشتر تحقیق کنند، حداقل چند باری که در ملا عام گوشه ی خیابونی، پارکی شاشیده!)  چهار روز پس از این حادثه، در روز سی‌ام بهمن‌ماه، پایگاه خبری "عصر ایران" گزارش داد که شخصی به نام حجت‌الله فرزاد، جانباز شیمیایی و از اهالی خرم‌آباد، در مقابل ساختمان بنیاد شهید دست به خودسوزی زده است. به گزارش این سایت خبری، این فرد برای پیگیری مشکلاتش به همراه همسر خود به "بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران" مراجعه کرده اما به علت پاسخ‌نگرفتن، دست به خودسوزی زده‌است. فرد قربانی، رئیس شورای حل اختلاف شماره ۱۴ خرم‌آباد و کارمند سازمان آب و فاضلاب لرستان بوده‌است.(پرسش جایزه دار: چگونه کسی که خودش با خودش اختلاف دارد جوری که خودش را مثل یک کپه هیزم آتش می زند،می تواند رییس شورای حل اختلاف یک شهر باشد؟). یکی از مسئولان بنیاد شهید تهران در گفت‌وگو با "عصر ایران" ضمن تایید جانباز بودن حجت‌الله فرزاد، گفت: «قبل از هرگونه واکنشی به این خبر اعلام می‌کنیم که آن مرحوم سابقه اعتیاد به هیچ نوع مواد مخدری نداشته است».

روز سه‌شنبه 8 بهمن ماه نیز یکی از زلزله‌زدگان بم در مقابل ساختمان ریاست‌جمهوری دست به خودسوزی زد. کارگران شرکت صنایع فلزی که همان روز در مقابل نهاد ریاست‌جمهوری در اعتراض به وضعیت حقوقی خود تحصن کرده‌بودند، پس از این حادثه سعی می‌کنند با پلاکاردهایی که در دست داشته‌اند آتش را خاموش کنند، اما این فرد فریاد می‌زده که فرزندانم در زلزله بم روی دستانم مردند و هیچ‌کس به داد ما نرسید، بگذارید من هم بمیرم.(حالا ایرج قادری خاک برسر فیلم می سازد اسمش را می گذارد:" می خواهم زنده بمانم!"... طفلک داریوش خودش را جر داد،بیست سال پیش این شعر مولانا را به چه قشنگی خواند: بمیرید بمیرید ، در این عشق بمیرید... تازه الان حرفش خریدار پیدا کرده!)

چهار مورد خودسوزی در مکان‌های عمومی و دولتی در مدت یک ماه ( بعلاوه ی این خبرداغ دیروز: خودکشی دختر 15 ساله در متروی نواب) توجه کارشناسان را بیش از پیش به پدیده خودسوزی و خودکشی‌های اعتراضی جلب کرده است.( ملاحظه فرمودید جمله رو: "توجه کارشناسان" ، نه خدای نکرده توجه مسئولان... تازه اون هم " بیش از پیش")

رضا کاظم‌زاده، روانشناس مقیم بلژیک، معتقد است که خودسوزی رادیکال‌ترین شیوه خودکشی است و نشان‌دهنده یک پیام است. به گفته‌ی وی ، فرد قربانی با این عمل خود می‌خواهد یک پیام را به اطرافیانش برساند( عجب!... جدا؟...چه کشفی! نمی فهمیدیم تا حالا!... لابد اسم " تظاهر به خودکشی" را باید گذاشت: پیامک). کاظم‌زاده به اهمیت خودسوزی در مکان‌های عمومی اشاره کرده و می‌گوید: «به هر حال چیزی که در خودسوزی در فضای عمومی خیلی مهم است، این است که فرد می‌خواهد مرکز توجه قرار بگیرد؛ در حقیقت این روش متعلق به کسی نیست که صرفا با مخالفت‌ها و با درگیری‌های زیاد مواجه شده، بلکه متعلق به کسی است که احساس کرده کاملا در این جامعه تنهاست و هیچ کسی به حرفش گوش نمی‌کند.کوچک‌ترین توجهی به او نمی‌شود و فهمیده نمی‌شود و از این طریق می‌خواهد نظر دیگران را جلب بکند».(دارم از همین الان روزی را می بینم که خودسوزی/ خودکشی عین آهنگ های رپ، مدل موی سیخ سیخی، کفش پاشنه بلند پوشیدن خانم هاو... توی میهن اسلامی مان مد/اپیدمی  می شود. ان شاالله هم به کوری چشم استکبار ، تا یک دهه ی دیگر مطابق با سند چشم انداز بیست ساله  موفق می  شویم در زمینه ی خودکشی در مکان های عمومی ، مثل آمارجراحی بینی توی جهان مقام نخست را کسب کنیم). وی به انواع شناخته‌شده خودسوزی اشاره کرده و معتقد است این نوع خودکشی بستگی به شرایط و محیط دارد. وی از خودسوزی‌های زنان در جنوب و غرب ایران، خودسوزی راهبان تبتی در مقابله با چینی‌ها و خودسوزی‌های راهبان بودایی در ویتنام نام می‌برد که همگی حاوی یک پیام سیاسی مشخص هستند. وی می‌گوید: «در حقیقت می‌شود گفت خودسوزی نشان‌دهنده سرخوردگی مفرط است. وقتی به خواسته‌های فرد، که می‌تواند در زمینه‌های کاملا متفاوت سیاسی یا فردی باشد، توجه نمی‌شود و دیگران نه این‌که با آن خواسته‌ها مخالف باشند، بلکه حتی آن خواسته‌ها را نمی‌بینند و فرد احساس نمی‌کند که دیگران با او مخالفند، بلکه احساس می‌کند که دیگر وجود ندارد، این‌جا خودسوزی در درجه اول، یک نوع اعتراض است برای این‌که به جمع، به دیگران، مخصوصا وقتی در فضای عمومی اجرا می‌شود، ‌بگوید که به من نگاه کنید، به من توجه کنید و آن حرف یا سخنی را که من دارم، بشنوید».

● خودسوزی در مقابل نهادهای دولتی: اعتراض به نقض قانون اساسی

محمد مصطفایی، حقوقدان و وکیل دادگستری، از منظر دیگری به این نوع خودسوزی‌ها نگاه می‌کند ( من می میرم برای این" از منظر"های یکی از یکی موشکافانه تر). او می‌گوید انجام این عمل در مقابل ادارات دولتی، نشان‌دهنده نقض قانون اساسی توسط این نهادهاست: «در قانون اساسی ما تنها کسی که در مقابل ملت و حتی در مقابل رهبر مسئول هست، یعنی اول در مقابل ملت و بعد در مقابل رهبر، رئیس‌جمهور است. رئیس‌جمهور این تکلیف را دارد که نیازهای اساسی افراد را مهیا بکند و به تعهداتی که در قانون اساسی دارد عمل بکند. تعهداتی که در قانون اساسی هست روشن است و بدون این‌که ابهامی در آنها وجود داشته باشد، در مواد مختلف قانون اساسی آمده است؛ از جمله این‌که هر کسی حق داشتن مسکن را دارد، هر کسی حق این‌را دارد که به شغلی که دلخواه خودش هست برسد و بتواند از این طریق امرار معاش بکند، هرکسی حق این‌را دارد که از آموزش و پرورش رایگان برخوردار باشد. منتها متاسفانه در چند سال اخیر با روند رو به رشد تورم در کشور ما، وضعیت افراد متوسط هم وخیم شد و وقتی که آنها وضعیتشان وخیم شود، افراد فقیر به مراتب بدتر از آنها هستند و کسانی که تحمل زنده‌بودن را ندارند، برای این‌که حرف خودشان را به کرسی بنشانند و خواسته‌های خودشان را بگویند، به ادارات دولتی رفتند و در جلوی مکان‌های دولتی، متاسفانه بدترین نوع خودکشی را، که خودسوزی هست، انتخاب کردند».( وای! تا اعماق مقعدم آتیش گرفت از این تحلیل حقوق بشرمدارعدالت محورطرفدار تحقق جامعه ی مدنی درست جایی درقلب بازار مکاره ای موسوم به خاورمیانه)  

رضا کاظم‌زاده، روانشناس مقیم بلژیک ( اصلا به کشور محل اقامت این آقا توجه کردید؟ یعنی به نظر آقا یا خانم ژورنالیست ما، هیچ خری توی این مملکت پیدا نمی شد که یک مشت توضیحات روانشناسانه از خودش درکند؟... الله اکبر!) نیز معتقد است خودسوزی در مقابل نهادهای دولتی، نشان‌دهنده نوعی سرخوردگی از وعده‌هایی است که این نهادها به مردم داده بودند. او می‌گوید: «جالب است مثلا مجلس و ریاست جمهوری دو نهاد انتخابی در جامعه ما هستند، یعنی کسانی که توسط مردم انتخاب شده‌اند، و مسلما زمانی که می‌خواسته‌اند انتخاب شوند، به خواسته‌های مردم توجه نشان داده‌اند و حتی امکان دارد در اعلان‌های تبلیغاتی‌شان هم، آن خواسته‌ها را علم کرده باشند ولی بعد به نوعی آنها را نادیده گرفتند. خوب مسلما وقتی یک کسی دست به چنین اقدامی می‌زند، نشان‌دهنده این است که از یک‌سو آن امیدواری را داشته یعنی در ابتدا فکر می‌کرده که این خواسته‌ها به نوعی برآورده خواهد شد، و از طرف دیگر شدیدا سرخورده شده و عملا به این نتیجه رسیده که کوچک‌ترین توجهی به آن خواسته‌ها نشان داده نشده است».

محمد مصطفایی، وکیل دادگستری، از دید جرم‌شناسی نیز این پدیده را قابل تامل می‌د‌اند و معتقد است، کسی که از نظر مالی در وضعیت بدی باشد، احتمال وقوع جرم از سوی او بالا می‌رود ( این یعنی تفسیری پست مدرن از زاویه ای حقوقی از قانون سوم نیوتن ، این یعنی هیچ دستی گوزیدن!) اما بعضی افراد به جای روی‌آوردن به سرقت یا قتل، به آزار خود دست زده و اقدام به خودکشی می‌کنند. وی همچنین معتقد است که خودکشی در مقابل نهادهای دولتی، نشان‌دهنده این است که فرد می‌خواهد پیامی را به مسئولان برساند ( نگفتم؟ گوزیدن بدون استفاده از دست!... آدم متحیر می ماند این کشفیات چطور به مخیله ی این کارشناسان ارجمند خطور میکند؟ شک نکنید به منبع غیب وصل اند) مصطفایی همچنین به پنج برابر شدن بودجه مساجد اشاره کرده و می‌گوید در جایی که کودکان بسیاری وجود دارند که بر خلاف قانون، کار اجباری می‌کنند و کارگران به دلیل فشار مالی دست به خودکشی می‌زنند، پنج برابر کردن بودجه مساجد پسندیده نیست ( راست می گن کفر و بی دینی جامعه رو برداشته ! مرتیکه ی ضد انقلاب علنا دارد...چی بگم والله! سکوت سرشار از ناگفته هاست!)


●پانوشت:

۱. من عقیده دارم یک سری چیزها آن قدر بدیهی و روشن و واضح و اصلا نورانی است که نیازی به افاضه ی کلام و خزعبلات کارشناسانه ندارد.

۲. حدس بزنید فردای خودسوزی آن جانباز جلوی مجلس شورای اسلامی، چه راهکاری برای پیشگیری از این قبیل اقدامات زشت اتخاذ کردند؟ ( اگر درست حدس نزدید یا اصلا حالش را نداشتید توی اینترنت سرچ کنید، خودم توی پست بعدی جواب اش را می گذارم تا حالش را ببرید)

۳. به دکتر عزیز:از این که هنوز نیامده، این وبلاگ را بودارکردم( منظورم بیشتربوی گاز H2S بود نه بوی قورمه سبزی) باید مرا تحمل کنی. چاره ی دیگری به ذهن ام نرسید.

۴.خلاصه این که همه رقمه داریم مفت و مجانی از زیستن در این مرز پرگهر و شنیدن و دیدن این همه خبر هیجان انگیز واتفاقات کم نظیر حال می کنیم و لذت می بریم.

۵. حرف آخر: فکر نمی کنید آدم درمانده باید و بهتر است و منطقی تر است مسیر لوله ی اسلحه ی مرگبارش را که به سوی شقیقه ی خودش گرفته، برگرداند و روبروی اش را نشانه بگیرد؟

آرامش در حضور دیگران

 ماجرا از آن جا شروع شد که یک روز به قصد حل یک مشکل کامپیوتری جدید برای هفتصد وهشتادمین بار زنگ زدم به دکتر و دکتر هم همان اول، بلافاصله بعد از سلام علیک و قبل از هرگونه اشاره ای از طرف من ، صاف در آمد گفت: خب مشتی، بگومشکل کامپیوتری ات چیه؟ملاحظه می فرمایید که دکتر چه حس ششم قوی ای دارد. از هزاران فرسنگ آن ورتر تله پاتی برقرار می کند و ذهن ات را می خواند.البته بعداکه بهتر فکر کردم دیدم نه بابا، پیاز داغ قضیه را زیاد کرده ام. حقیقت این است که دکتراز بس دوست و دشمن بهش زنگ زده اند و بعد از 30 ثانیه خبر- احوال کلیشه ای، مستقیم و بی فوت وقت (که مبادا هزینه ی تلفن شان خیلی زیاد شود) زده اند به قلب طرح مشکل کامپیوتری شان که خودش هم طفلک شرطی شده است. یعنی حتی اگر مخصوصا زنگ زده باشی که واقعا جویای احوال او بشوی، و به طورمفصل توی گوشی تلفن زمزمه کنی : «دکتر چه خبر؟ چه می کنی و...» فکر می کند داری مقدمه چینی می کنی تا آرام آرام یک جوری بعدا به طرز ماهرانه ای مسیر بحث و صحبت را بکشانی به مشکل خودت که مثلا نمی دانی چرا فلان نرم افزاردر فلان محیط عمل نمی کند و باید کجاها را کلیک کرد و از این قبیل... بله. نمی دانم چه جوری شد که دکتروسط صحبت مان اشاره کرد که ما یک وبلاگ گروهی داریم که چنین است و چنان و اگر دوست داری سری بهش بزن. خب ، فکر می کنم ذکر باقی ماجرا دیگرپرحرفی است ، چون همه داستان آن را می دانید و بگذریم...خلاصه این که من رسما نخستین مطلب خودم را با دو قطعه شعر کوتاه ، گذاشته ام برای رویت. (با سپاس از استقبال دکتر که دست ما را به گرمی فشرد ).فقط می خواهم به یک نکته ی دیگر اشاره کنم و دیگر خلاص: من ادعای شاعری ندارم. یعنی خودم را شاعر نمی شناسم، فقط گاهی اوقات ذوق زده و جو گیر می شوم و تراوشات ذهنی و خلجانات روحی ام را یادداشت می کنم. حالا اسمش را هر چی می گذارید، بگذارید( این بحث و دعوا دیگر خیلی دمدمه و لوس شده است ، نه؟).به قول اساتید ادب کلاسیک : ما (منظور جوانان نسل جدید است که دیگر کم کم حتی شعر گفتن به سبک شاملو را هم قبول نداریم )گستاخانه مرتکب شعر می شویم!

به هر صورت من عقیده دارم که شعرنوعی بیان فشرده و موجزاز سر درد و رنج و غمباد یا از سر مستی و سرخوشی و شنگولی است که اتفاقا ما ایرانی ها بیشتر با نوع « چسناله ی » آن حال می کنیم. زیاده عرضی نیست. امیدوارم حضور و دوام من توی این وبلاگ، دراز و مستدام باشد. آمین!          

                           □□□                                       

آقای لئوناردو داوینچی!

رویا دیگر ما را به جایی نمی برد

جهان از قاب خود بیرون زده

و زشت تر از نیشخند سران سیاست

                    فاحشه گانی اند که لبخند مونالیزا را تقلید می کنند

 

ما موجودات غریبی هستیم

هر صبح چون رمه ای عظیم

به مراتع مصنوعی می رویم

و هر شب با چند بمب عمل نکرده

در یک رختخواب می خوابیم

 

جهان زشت شده است ، آقای داوینچی

و دیگر هیچ چیز نمی تواند

نهنگ های نجیب را از خودکشی بازدارد.

 □□□

 کمی درنگ کن!

بگذار گرگ و میش هوا بگذرد

                     بر زمین        گرگ و میش در هیئت هم اند

آنسان که خدای و شیطان

 

اسماعیل ات را به قربانگاه نبر

فرمان خدا نیست

آواز شیطان است

و یا خود اگر خداست که آواز داده

             به یقین     شیطان در او حلول کرده است

 بی درنگ

خدایت را قربانی کن

بی درنگ!

                       

یک آمار

داشتم هفته نامه سلامت را می خواندم که به نظرم یکی از بهترین نشریات کشور است آماری را ارائه داده بود درباره میزان ابتلا به سرطان در استانهای مختلف کشور به ترتیب (مناطقی که میزان ابتلای بالایی دارند):

سرطان در زنان: یزد، گیلان، اصفهان.

سرطان در مردان: گیلان، آذربایجان، اصفهان، مازندران، کردستان، یزد.

البته این به معنای آن نیست که دیگر استانها آمار اندکی دارند بلکه تقریبا به جز چند استان مانند سیستان در بقیه جاها آمارها نزدیک است و فقط این چند مورد در رأس هستند و پررنگ‌تر.

به این فکر افتادم که چه چیزی می‌تواند در استان من سبب ابتلای بالای مردان به این بیماری باشد روشن است که در مورد این بیماری هیچوقت نمی‌توان به قاطعیت از عامل سخن گفت اما یک چیز واضح است و آن دو عامل است که جدی گرفته نمی‌شود یکی سم‌پاشی زیاد و بدون حفاظ در کشاورزی است خود من چندین بار برای سمپاشی رفته‌ام هیچ کس حفاظ درستی ندارد تلاش برای ممانعت از سم هم معمولا با وزش باد بی‌ثمر می‌ماند و اگر کسی هم از یک پارچه عادی استفاده کند شاید چندان کارآمد نباشد فرایند سم زدن به شیوه‌ای خطرناک هر سال چندین بار برای هر کشاورز رخ می‌دهد مساله دیگر آلودگی آبها و ماهی‌هاست که به علت دفع پسماندها و فاضلاب کارخانه‌ها در آبها رخ می‌دهد ماهیها در شمال مقدار زیادی فلزات سنگین از جمله جیوه دارند این اتفاق اکنون برای ماهیهای جنوب هم افتاده که باید منتظر ثمراتش باشیم به همه دوستان موکدا توصیه می‌کنم که ماهی پرورشی معمولا سالمتر است و دور ماهیهای دریایی را چه از جنوب باشد و چه از شمال خط بکشند (مگر مصرف کم و تفننی مثل نوشابه خوردن باشد) متاسفانه به اینها توجه نمی‌شود.

درباره استانهای دیگر ایده خاصی ندارم از اینکه یزد آمار اول را در مورد زنان دارد تعجب کردم شاید مجید ایده‌ای داشته باشد شاید مردان یزدی اینقدر سخت‌گیری می‌کنند و به زنان فشار وارد می‌کنند و آنها هم البته مجال بروز ندارند و در خود می‌ریزند که در نهایت به شکل سرطان بروز می‌کند

دو مساله بی‌ربط

زینباکس: اول اینکه اگر کسی از دوستان بخواهد به من ایمیل بزند یک راه حل ساده برایش گذاشته‌ام در قسمت بالا و چپ بلاگ نوشته تماس با من. با کلیک بر آن وارد صفحه‌ای می‌شوید که اولا بسیار سبک است و سریع بالا می‌آید و ثانیا به راحتی از طریق آن می‌توانید برای من ایمیل بزنید در اینصورت دیگر نیازی به فرایند ورود در ایمیل  انتظار برای باز شدن آن و صفحه نامه‌نگاری و مانند آن نیست کار بسیار سریعتر است امتحان کنید امیدوارم این ترفند سبب شود تا دوستان برای فرستادن ایمیل سرعت کم را بهانه نکنند. اگر به لینک نگاه کنید می‌بینید که به اسم من (abbas) است بنابراین اگر می‌بینید مشخصاتی در آن صفحه نیست تردید نکنید در آدرس وب نام من نوشته است و نامه هم به دست من می‌رسد

دوم اینکه با تمام اهتمام به کنار گذاشتن بحث سیاسی در بلاگ سؤالی را می‌خواهم مطرح کنم:

حضور کروبی از رأی چه کسی خواهد کاست؟ خاتمی یا پرزیدنت؟ قبل از اینکه با عجله جواب بدهید خوب است یادآوری کنم که:

دکتر سروش در دوره قبل توصیه به رأی دادن به کروبی کرد و به معین رأی نداد.

برخی از روشنفکران دیگر هم از کروبی حمایت کردند.

کروبی سیاست‌های خاصی دارد تا عوام فکری را به سمت خود بکشد مثلا آن پولی که دوره قبل وعده داده بود.

به نظر شما آیا کروبی از رأی خاتمی خواهد کاست؟ چه کسانی به خاتمی رأی خواهند داد؟

اگر به قانون صدهزار نفر من باور داشته باشید پس نباید سخن از روشنفکران به میان بیاورید.

گمان نمی‌کنم که تصور کنید ما در این کشور بیش از پنج میلیون اصلاح‌طلب هم داشته باشیم.

در نهایت خاتمی هم برای رأی آوردن به همین عوام نیاز دارد.

چیزهایی که خیلی هم طبیعی نیستند

محیط که عوض می‌شود گاه پرسشهای جدیدی مطرح می‌شود و گاه برای پرسشهای پیشین پاسخهای جدیدی پیدا می‌شود شاید تجربه من در این‌باره خیلی غلیظ‌تر از تجربه شماها باشد من سالیانی را در کنار شما ماندم و چیزهایی یاد گرفتم و به همین دلیل است که اکنون به قوت باور دارم که دیدگاه‌های دینی، فلسفی و مانند آن بدون توجه به علوم اجتماعی (در حد معقول) دچار جزمیت و یکسونگری می‌شوند. البته مساله در اینجا بر سر تغییر عقاید نیست بلکه درباره برانگیختن توجه است نوعی از جزمیت و یکسونگری محصول ننگریستن است بخاطر همین است که راسل یکی از مهمترین اتفاقات زندگی‌اش را سفر به دور اروپا در دوره جوانی می‌داند زیرا سبب شد تا او بفهمد چقدر از چیزهایی که پیش از این، به آنها باور داشته بی‍‌‌‌‌پایه بوده اند‌. گاهی حتی طرح یک مساله و نه ضرورتا پاسخ به آن می‌تواند جهشی برای فرد باشد. سخن را کوتاه می‌کنم و چند نمونه برای شما می‌آورم

با زن چکار می‌شود کرد؟ پیش از اینکه پیش شما بیایم این اصلا برای من یک پرسش نبود همه چیز عادی می‌نمود تا اینکه فهمیدم مساله‌ای با نام خشونت با زن وجود دارد که معنایی متفاوت با ضرب و شتم و یا توهین و تحقیر دارد و آن بهره‌برداری جنسی بدون رضایت فرد مقابل است چه درباره آغاز رابطه و چه درباره کیفیت آن.

پیش از آن درباره تمکین خوانده بودم و می‌دانستم فقط در موارد خاصی مانند بیماری، زن می‌تواند تمکین نکند و البته در آن زمان در این مساله خشونتی نمی‌دیدم فقط شاید بحثی که درباره وطی از دُبُر بود کمی دشوار می‌نمود برخی از علما اعتقاد داشتند که هر گونه لذت بردن از زن جایز است و برخی دیگر آن را دارای کراهت شدید می‌دانستند و نیازمند رضایت زن.

درباره رابطه والدین با فرزندان هم همینطور. پیش از آنکه با فضای مددکارانه برخی دوستان آشنا شوم خشونت برای من دوباره در همان ضرب و شتم و تحقیر و توهین خلاصه می‌شد اما اکنون می‌دانم که تحت فشار گذاشتن دیگری برای رسیدن به خواسته خود می‌تواند نوعی خشونت باشد البته معمولا باید بر خواسته‌های نامعقول تاکید شود و البته در اینجا تعریف خواسته‌های نامعقول معمولا به عرف و سیره‌ عقلا بر می‌گردد.

بر تفکیک این دو تاکید دارم عرف گسترده‌تر است و معمولا بطور جزئی در همه حوزه‌های زندگی ما نظر دارد اما عقلا طیف محدودتری هستند و به طبقات جلوتر از لحاظ فکری و فرهنگی قابل اطلاق است این هم البته یک تعریف دقیق نیست اما کارگشاست من هم بنا به سلیقه خودم و بدون مطالعه این تفکیک را صورت میدهم چون اعتقاد دارم در مواردی که باید به حرف عرف اعتنا کرد هیچ‌وقت نباید رای عرف در تعارض با سیره عقلا قرار بگیرد.

خیلی دشوار است که بدون برخورد با این محیط مساله‌ای با نام ادالت ابیوز (خشونت با بزرگسال) برای انسان مطرح شود با خشونت علیه کودکان آشناییم اما اینکه کودکی و یا حتی نوجوان و جوانی، پدر و مادر خود را تحت فشار بگذارد تا به خواسته نامعقول او عمل کنند را معمولا در قالب خشونت نمی‌بینیم. اینها صرفا مجموعه‌ای از کلمات نیستند. خیلی فرق می‌کند که نام این کار را توقع زیاد بگذاریم و یا خشونت. واژه‌ها سنگین‌تر از آن چیزی هستند کا ما فکر می‌کنیم و من خیلی از این واژه‌ها را از محیط شما گرفتم.

یادداشتی درباره یادداشت

خواستم یک یادداشتی بنویسم. برای اینکه به یاد داشته باشم. برای اینکه یادم باشد. یادم باشد
،یادم،خاطرم،بودن،داشتن و کلمات زیاد دیگری که هستی آدم یا دست کم وصله آدم هستند. مثل همان که مجید فرستاده.حالا ما هم خاطره جمعی داریم که می توانیم بازخوانیش کنیم. بعضی وقت ها هم کیف کنیم از آن به مثابه رویدادی تجدیدناپذیر و البته یادآور زوال،هرچند نا به طور کامل. حالا خوابگاه و اتمسفرش شده جزء نوستالژی ما. حالا این من های جدا از هم بواسطه یک برهه تاریخی یک ما هم شده است. حالا من دارم می نویسم.حالا ما داریم نوشته می شویم.بایگانی می شویم. حالا دیگر چیزی در خاطره نیست جز نقاط پررنگ مشترک خاطره جمعی خوشایند.حالا هر چیز بی اهمیت آن لحظات بالقوه تبدیل به چیزی به یاد ماندنی و حسرت آور میشود. به هر حال خیابانها خانه ها را از هم جدا می کنند و دیوارها آدم ها. اما خاطرات برفراز دیوارها و آدم ها و هر چیز دیگر لغزان و دلنشین مثل ابری بی موقع در تابستانی گرم برای دمی آدم را از همه چیزهای دل زننده زندگی فارغ کرده و نفسی تازه می بخشند. هر چند که ابر تابستانی را چندان دوام نیست و از پس دمی دیگر بار آفتاب مشقت است و ... .

مثل سرگردانهای داستانهای پائوکوئلیو درست نمی دانم چه می نویسم تنها می دانم که هر آنچه در لحظه به ذهنم می رسد را می نویسم. نگران ویراستار و سردبیر یا خوانندگان کج فهم هم نیستم که دست کم من هم جزئی از این خاطره جمعی ام.

به توجیه زمانهای نبوده نیامدم و وعده بودن هم نمی دهم. به قول فروغ عزیز

پرندگان به جستجوی جانب آبی آمده اند و حرکت فواره و ار و در حدود بینش

 

درباره یک قدیس

حالا که تقریبا وبلاگ ما چهار نفره شده (من و مرتضی و مجید و افشین) کمی تکلیفم درباره خواننده‌ام مشخص است با این سه نفر گویی در اتاقی نشسته‌ام و تا حدی می‌دانم چه دوست دارند و چه می‌خواهند بشنوند متن پایانی خودم را موقتا کنار می‌گذارم و منتظر می‌مانم

کتاب درخشان هابیل اثر اونامونو فیلسوف اسپانیایی را خوانده‌اید؟ سه داستان مجزا در یک کتاب است اما برای من بهترین آنها داستان قدیس مانوئل است از درخشان‌ترین داستانهایی است که درباره ایمان خوانده‌ام شاید گفتن مختصری درباره آن برای کسانی که دوست دارند داستان را ندانند خوب نباشد پس فقط توصیه می‌کنم از کتاب هابیل این داستان را حتما بخوانید درباره این داستان مطلبی را دیده‌ام که لینکش این است

خب بد نیست کمی هم درباره تبلیغ دینی بخوانید این مطلب هم از سایت خرد منتقد است

دو مطلب درباره اونامونو

پیوند اول

پیوند دوم

ياد ايّامي كه با هم قرعه‌هايي داشتيم!

ساعتی دیگر این وبلاگ یک ساله می شود...................

تقدیم می کنم این شعر را به دکتر به پاس ِحضورش ..........

در بگشا آمده خامی دگر

پیشکش‏اش کن دو سه جامی دگر

بسته بدی تو در بام سرای

آمدت آن حکم ز بامی دگر

ای  ز تو صد کام دلم یافته

می طلبد دل ز تو کامی دگر

ای رخ و رخسار تو رومی دگر

وی سر زلفین تو شامی دگر

سوی چنان روم و چنان شام رو

تا ببری دولت رامی دگر

هر سحری سر بنهد آفتاب

گوید بپذیر غلامی دگر

بر تو و بر گرد تو هر کس که هست

دم به دم از عرش سلامی دگر

شاد زمانی که ببندم دهن

بشنوم از روح کلامی دگر

رخت از این سوی بدان سو کشم

بنگرم آنسوی نظامی دگر

راز فیلم راز............

قانون جذب.......

تو به هر چیز بیاندیشی به سمت تو جذب می شود....... تو هر چه را بخواهی بدست می آوری کافی‏ست بخواهی.... ما آهن ربائیم کافیست در ذهن خود تعیین کنی چه چیز را می خوای و درست در همین لحظه است که یکی از بی نظیرترین قوانین خلقت یعنی قانون جذب را به خدمت خود در می‏آوری... و اگر چیزی را در ذهن داشته باشی به زودی در مشت می گیری اش...افکار به اجسام تبدیل می شوند....... به لحاظ علمی ثابت شده است که افکار فرکانس هایی دارند که نمودهای جسمی را به سمت خود جذب می کنند مثل یک آهن ربا... اگر به چیز بدی فکر کنی بدی ها بیشتر می شوند......... کائنات بر پایه جاذبه ساخته شده است اگه از چیزی بدت بیاید و به این فکر کنی که از آن چیز بدت می آیدآن چیز باز به سمت‏ات جذب می شود  چون تو در حال فکر کردن به آنی.......تو اگر روی چیزی که نمی خواهی رخ بدهد، تمرکز کنی ،رخ می دهد.... پس روی چیزی تمرکز کن که می خواهی رخ بدهد..... فیزیک کوانتم به این یافته می رسد که شما نمی توانید جهانی را داشته باشید بدون اینکه ذهن را با آن تلفیق کنید............و این ذهن است که که به دیده های ما شکل می دهد...اگه درکش نمی کنی به این معنی نیست که می توانی ردش کنی.......... بعضی ها هم الکتریسیته را درک نمی کنند ولی از دست آوردش استفاده می کنند بدون اینکه طرز کارش رو بدانند....چیزی که فکر می کنی واحساس می کنی  همان چیزی‏ست که پدیدار می شه...... در واقع این فیلم بی نظیر است ...فیلمی فوق العاده .....فیلمی باور نکردنی .......... در واقع هیچ فیلمی نمی تواند این همه اراجیف را با هم و یک جا به تو ارائه دهد............

این فیلم درباره قانونی به نام قانون جذب صحبت می کند، در جهان نیرویی وجود دارد که وقتی شما چیزی را می خواهید آن را بدست می آورید........ و اگر به چیزی بیاندیشی ان چیز رخ می دهد.......... اگر تو فکر کنی که در مسیرت تصادف خواهی کرد ...تو تصادف خواهی کرد.... ولی یک سوال....... اگر من با یکی از دوستان سوار ماشین شوم و او  هرگز به تصادف کردن فکر نکند و اتفاقا به سریع رسیدن به مقصد فکر کند چه ؟ قانون جذب به مدد کدام یک از ما خواهد شتافت.......... اگر تو فکر کنی که دختری عاشق تو شده است او حتما عاشق تو می شود...و مشکل آنجاست که من و مثلا دکتر  هردو فکر کنیم که فلان دختر عاشق ما شده است..... بیچاره قانون جذب که باید از بین من و دکتر یکی را انتخاب کند ...انتخاب سختی ست انصافاً.....  اگر من تصور کنم برای یکی از دوستان من اتفاقی تصادفی چیزی رخ می دهد آن اتفاق رخ می دهد ...خوب اینجا چه کسی مقصر این تصادف است من ، دوستم، یا راننده ان ماشین.... اصلا گناه دوست من چیست که باید قربانی فکر من باشد....  ...( گنه کرد در بلخ آهنگری ....به شوشتر زدند گردن مسگری )........اصلا اگر او فکر کند که تصادف نمی کند و من فکر کنم که می کند چه می شود بالاخره می کند یا نمی کند...........؟

 در حقیقت یک اتفاقی که  می افتد این است که این فیلم درست در همان لحظه ای که دارد به تو می گوید همه چیز در اختیار توست..... در همان لحظه کاملا اختیار را از تو سلب می کند مثلا........ اگر من به زنم خیانت کنم می توانم بگویم خوب به من چه؟..... زن همسایه من را خواست و من را طبق قانون جذب به دست آورد......... والله همین دکتر ما دائما دارد به ادواج فکر می کند و تنها اتفاقی که نمی افتد ازدواج است.......... البته خوب به همین سادگی ها هم نیست ...برای تحقق خواسته ها باید  چهار اصل را  اجرا کنی وگر نه خواسته هایت محقق نمی شود......... یک : باید به قانون جذب اعتقاد داشته باشی، اگر نداشته باشی نمی‏شود.... پس از بین من و دکتر آن کسی آن دختر را صاحب می شود که اعتقادش محکم‏تر باشد......... دوم اینکه باید این قانون جذب را احساس کنی، اگر نکنی نمی شود..... سوم  و چهارم را هم که خوب فکر نمی کنم دیگرلازم به ذکرش باشد...

فیلمی که دائما  می گوید مطالعات علمی نشان داده است .....مطالعات علمی نشان داده است ....ولی دریغ از ذکر حتی یک نمونه.........  و خوشمزه این جاست که  در انتهای فیلم گفته می شود.....وظیفه ی ما نیست که چگونه را در یابیم......... چگونه خودش نمایان خواهد شد.......... از بطن ایمان ما.........

500 هزار دلار خرج کرده اند و 100 میلیون دلار به کف آورده اند......... دلارهای آغشته به حماقت....

فقر فلجم کرده است و خواستن من به داشتن نمی انجامد پس فیلم راز چه می گفت........ ؟چرا گوشه چشمی ازاین راز عظیم به من نمایانده نمی شود؟ کجاست پس شادی و سلامت و ثروت............