بنام پسر

ديشب فيلم بنام پسر را مي‌ديدم. ظاهرا داستان فيلم واقعي است و در ايتاليا اتفاق افتاده. داستان پسر 10 ساله‌اي كه در اثر حادثه يا سانحه (اول فيلم را نديدم)  به كما رفت. پدرش صاحب يك شركت موسيقي و مادرش خانه دار. جيانلوكاي 10 سال در يك مركز درماني در يك اتاق كاملا قرنطينه به همراه تعدادي از افراد از سنين مختلف بستري شده بود. و والدين و اقوام بيمارن فقط براي چند دقيقه مي‌توانستند از پشت شيشه عزيزان خود را كه چون گياهي گوشه بيمارستان افتاده بودند، نگاه كنند. فرانچسكا مادر جيانلوكا بيش از ديگران بي‌تابي مي‌كرد و لحظه‌اي آرام قرار نداشت. نمي‌توانست كودك خردسال و زيباي خود را رها كند. مقررات سختگيرانه بيمارستان مانع از آن مي‌شد كه لااقل فرزندش را ببيند. پزشكان هم بعد از چند نوبت آزمايش مرگ مغزي را اعلام كردند و هيچ اميدي نداشتند. ....فرانچسكا سراسيمه خود را به دفتر رئيس بيمارستان رساند . در صدايش، گردش چشمانش و حالت صورتش نوعي تهديد ملتمسانه ديده مي‌شد. در حالي كه بغض كرده بود و چشمانش داشت از حدقه در مي‌آمد خطاب به رئيس بيمارستان گفت من يه زن معمولي هستم و در زندگيم هيچ كار مهمي نكردم اما اگر لازم باشه براي نجات فرزندم دست به هر كاري مي‌زنم. اين تهديد بالقوه كه ممكن است فرانچسكا كار دست خودش و بيمارستان بدهد و مواجهه دادن رئيس بيمارستا با احساسش نسبت به فرزند خود، رئيس بيمارستان را متقاعد كرد كه روزي 10 دقيقه اجازه ديدار مستقيم و در درون بخش قرنطينه را براي فرانچسكا صادر كند. از همان لحظه اول فرانچسكا ثانيه‌‌اي را تلف نكرد. با خواندن داستان‌، آوردن عكس فوتباليست‌هاي مورد علاقه جيانلوكا، انتقال اسباب‌بازي‌ها و موسيقي مورد علاقه پسرش، به دنبال بازگرداندن او بود. هرگز نااميد نشد و علي رغم نااميدي همسرش و حتي پزشكان دست از كار نكشيد و بارها در مقابل آنها ايستاد. تا جايي كه گاهي اوقات همسرش فكر مي‌كرد ديوانه شده است. سرانجام تلاش‌هاي فرانچسكا نتيجه داد و جيانلوكا پس از 40 روز با گفتن جمله مادر دوستت دارم به زندگي لبخند زد.

ديشب قبل از ديدن اين فيلم خبر شوك‌آوري را شنيدم. لبخند از چهره شاد محو شد. حيرت كردم. آرايه‌اي متناقض؛ اما هست. آن لحظه‌اي هم كه شنيدم سيماي شاد و لبخند مداومش در خاطرم نقش بست و اكنون هم كه دارم اين سوگنامه يا بهتر بگويم ملامت‌نامه را مي‌نويسم باز هم تنها چيزي كه خيلي خوب در خاطرم مجسم مي‌شود لبخند اوست. يادم مياد وقتي پدرم به رحمت خدا رفت و لحظه‌اي كه داشت به آرامگاه ابدي سرازير مي‌شد، من نمي‌توانستم چنين واقعه‌اي را باور كنم. بودنش براي من عادي بود و نبودنش غير قابل باور. و هر گاه كه شيون بلند مي‌شد و نامي از پدر برده مي‌شد لرزه بر اندامم مي‌افتاد و برايم تازگي داشت.

حسين شاد را با اولين باري كه سخاوتمندانه سي دي رايترش را به خوابگاه آورده بود به ياد ميارم. جواني نسبتا تپل مو بور با ريش كوتاه و چشم‌هاي رنگي‌. هر وقت لبخند مي‌زد با تمام وجود مي‌خنديد و با جمع شدن لبها و گونه‌هايش  و چين افتادن دور چشمانش تمام بدنش هم به جنبش مي‌افتاد. من كمتر از بقيه دوستان با حسين ارتباط داشتم اما همان روزهايي كه خوابگاه مي‌اومد يا وسط حياط دانشكده دور هم مي‌نشستيم، چند باري به شوخي بهش مي‌گفتم كه تو تيپت بسيجيه و من از اين تيپ بسيجي مي‌ترسم و مطابق معمول لبخند مي‌زد و به شوخي مي‌گفت كه بايد هم بترسي. حسين هميشه سيگار مي‌كشيد و من هم از سيگار خوشم نمياد. يه بار بهش گفتم آخه حيف نيست اين چهره زيبا را با دود خط‌خطي كني؟ جوابش بيرون انداختن با ولع دود سيگار بود و با آهي نسبتا كوتاه: بي‌خيال افشين جان

ديشب در فيلم به نام پسر حسين شاد را ديدم. خودش را نه. يكي از اعضاي تيم پزشكي بيمارستان مذكور خيلي شبيه حسين بود. خيلي شبيه با همون ريش بور، چشم‌هاي رنگي، صورت ماه و فقط يك تفاوت معني دار داشت كه حسين هميشه شاد بود و اين دكتر هميشه اخمو.

و حسين از ميان ما پر كشيد و رفت. چقدر دوستان با معرفتي داشت! چقدر ما وقت‌مان پر ارزش و لحظه‌ لحظه‌اش ذي‌قيمت بود كه نتوانستيم از او خبر بگيريم! چقدر دنياي ما وسيع بود كه لبخندهاي حسين در آن گم شده بود! چه قدر ما در گرفتن مجلس يابود و غمنامه نوشتن و نوحه‌سرايي استاد هستيم و آب چشم خود را فقط بر خاك گور مي‌افشانيم. راستي ما نمي‌توانستيم اشك‌هامان را با حسين بر دامن هم بريزيم؟! نمي توانستيم با او بخنديم و بر غمش نگرييم؟! مي‌دانم كه همه شرمنده‌ايم و حتي دوستي مي‌گفت من نتوستم در لحظه‌لحظه‌ايي كه با درد جانكاه قطره قطره آب مي‌شد در كنارش باشم و با او هم حسي كنم. چطور الان مي‌توانم حرفي بزنم. همان بهتر كه سكوت كنم و فكر مي‌كنم ساكت باشيم سنگين‌تره.

براي تسلي خودم و آنهايي كه حسين را دوست داشتند گزيده‌هايي از نظريه‌ي معنا درماني ويكتور فرانكل  را مي‌نويسم:

آیا تا به حال به معنای زندگی خود فکر کرده‌اید؟!

بدون شک در دنیای امروز ما که پر از فراز و نشیب‌های متفاوت است ما به این معنا احتیاج داریم. هر یک از ما باید معنایی برای زندگی خود پیدا کنیم. معنا زندگی هر کس خاص و ویژه خود اوست زیرا برداشت هر کس از زندگی متفاوت است. شخصیت هر فرد مجموعه‌ای است از استعدادهای بالقوه‌ای که در جودش قرار دارد، آنچه از کودکی در نحوه تربیت و تعلیم او در خانواده آموخته و آنچه جامعه به او می‌دهد مجموعه‌ای است از باورها، نگرش‌ها و باید و نبایدهایی که هنجارهای یک جامعه است.

پس هر فرد متناسب با آنچه که از گذشته به همراه دارد معنایی خاص خود را برای زندگی متصور می‌شود.

به عقیده فرانکل معنی‌جویی حقیقتی انکارناپذیر در زندگی انسان است و ماهیت اصلی بشریت همین حقیقت است که الهام‌بخش وجود انسان می‌گردد.

این معنا دارای نیروی شفابخشی است که می‌تواند به زندگی جهت دهد و فرد را برای رسیدن به هدفش یاری کند.

اگر چه انسان قادر به جبران گذشته نیست اما با پیدا کردن راه آینده می‌تواند گذشته را آن گونه که دوست دارد جبران کند و راه خودشکوفایی استعدادهایش را پیدا کند. گذشته هر فرد هر قدر هم با شکست و ناکامی توأم باشد می‌تواند با نگاهی صحیح و عمیق راه موفقیت آینده را فراهم آورد. بسیاری اوقات کاستی‌ها همچون چراغ هشداری برای کسب موفقت و تکامل در آینده عمل میکند.

امروزه از روش لوگوترابی برای کمک به معنا دادن به زندگی افراد افسرده، افرادی که قصد خودکشی دارند، افرادی که بیماری صعب‌العلاج دارند، افرادی که با سوگ مواجهه می‌شوند و ... استفاده می‌شود.

به آنان کمک می‌کنند معنای آن حادثه را دریابند و با عینک جدید به آن اتفاق نگاه کنند و این راز فرانکل بود.

او به همنوعانش آموخت که گرد و غبار عینک خود را بزدایند و بدانند که به جای امکانات،  می‌توانند واقعیت را در اختیار گیرند.

واقعیاتی که محتوی آن تنها کارهای انجام داده شده نیست، بلکه عشق و محبتی است که به دردها و رنج‌هایی می‌ورزد که آن را شجاعانه به دوش می‌کشد.

اگر آزاد مرد نیستی لااقل ...

ای مالک من تو را روانه کردم به سرزمینی که حکومتهای پیش از تو در آنجا گاهی ظلم کرده اند و گاهی عدل و مردم می نگرند در کارهای تو همان طور که تو می نگری در کارهای حاکمان پیش از خودت....پس هوی و هوس خود را در اختیار بگیر و دریغ کن درباره نفست به چیزی که بر تو حلال نیست....در دل خود جای ده رحمت و مهربانی به رعیت و لطف به آنان را.نسبت به ایشان مانند حیوان درنده ای نباش که خوردن گوشت آنان را غنیمت می شمارد؛زیرا مردم دو گروهند:یا برادرند با تو در دین و یا در آفرینش با تو یکسانند؛از آنها لغزش سر می زند و بر آنان بیماریهایی عارض می شود و به دست آنان گناهانی عمدا و سهوا انجام می شود.ببخش بر آنان از بخشش و گذشت همانطور که دوست داری خداوند بر تو ببخشاید و گناهانت را عفو فرماید....بعد از بخششی که انجام دادی پشیمان مشوو بخاطر کیفری که به دیگران می دهی شاد نشو و به خشمی که می توانی خود را از آن برهانی شتاب مکن و مگو که من مامورم و
هرچه دستور می دهم باید اطاعت شود.زیرا این کار در دل،ایجاد سیاهی و فساد می کند و باعث ضعف دین است و زوال نعمت و نزدیکی بلا و  مصیبت....و باید محبوبترین کارها نزد تو کاری باشد که نه از حق بگذرد و نه فروماند و از کارهایی باشد که رعایت انصاف و عدالت در آن فراگیر باشد و  رضایت عامه را در بر گیرد.زیرا نارضایتی عامه مردم ،رضایت اقلیت را از بین می برد.اما نارضایتی خواص با رضایت توده مردم بخشیده می شود....پس باید گوش تو به طرف توده و اکثریت مردم باشد و تمایلت به جانب آنان.باید
دور ترین افراد به تو و بدترین آنها نزد تو آن کسی باشد که در جستجوی عیب مردم است.زیرا در مردم ،خواه نا خواه عیب هایی وجود دارد که والی سزاوارترین کسی است که باید آنها را بپوشاند....تا می توانی کارهای زشت را از مردم بپوشان تا خداوند هم عیب تو را بپوشاند.   باز کن از مردم گره
هر کینه ای را و قطع کن نسبت به خودت سبب و انگیزه هر انتقامی را...در پذیرفتن گفته سخن چین شتاب مکن؛زیرا سخن چین حیله گر است و نیرنگ میزند؛اگرچه خود را بصورت انسانهای خیرخواه در آورد.پس باید برگزیده ترین آنها نزد تو کسی باشد که سخن تلخ حق را بیشتر بگوید و کمتر در کارهایی که خداوند آنها را بر دوستانش نمی پسندد همکاری کرده باشد.حرف حق را بگوید
هرطور که باشد.خود را نزدیک کن به انسان های پارسا و راستگو و بعد آنها را عادت بده که تو را ستایش نکنند و با ستودن کار بیهوده ای که نکرده ای  شادت نکنند زیرا ستایش زیاد خودپسندی می آورد و به سرکشی وادار می کند.... با دانشمندان بسیار مباحثه کن و با حکیمان فراوان گفتگو کن  ...اگر مردم برتو به ستمگری گمان بردند ، عذرخود را علنا با آنان درميان بگذار . وبا اين عذرخواهی ،از بدگمانی مردم کم کن . اگر چنين کردی ، خود را به عدالت پرورانده ای و با مردم مدارا کرده ای . دليل و عذری که می آوری ، باعث می شود تو به مقصود خودت برسی و مردم هم به حق خودشان دست پيدا کنند... »

تحقيق به عنوان يك راهبرد توانمندسازي

 با سلام بعد از مدت ها می خوام از این فضا استفاده یا سوء استفاده کنم. مرتضی و دکتر در جریان کار من هستن که دارم یه کتاب ترجمه می کنم که این بخشی از آن است . جملاتی که زیر آنها خط کشیده شده رو نتونستم ترجمه کنم. ضمنا در صورت امکان نقد خود را به کل متن هم بنویسد. متن انگلیسی جملات مشکل دار را جهت استمداد می فرستم مدد نمایید با تشکر افشین

ارزش‌هاي روشنفكري كاملا بر فرهنگ غربي تسلط يافته‌اند. مدرنيسم طرد سنت و خرافه‌پرستي قرون وسطايي، باور پوزيتيويست/ امپريكاليست به ماهيت قانونمند جهان و تمايل به تبيين ماهيت را در پي داشت. علوم اجتماعي به عنوان بخشي از اين پروژه، جهان‌بيني پيشرفت از راه عقلانيت علمي، دانش عيني و استقلال اخلاقي را توسعه داده است و خلق ساختارهاي اجتماعي را برنامه‌ريزي كرد. علوم اجتماعي با هدف تعميم دادن، پيش‌بيني پذيري و اثبات قوانين شناخته شده به صورت"علمي" براي ساخت "تئوري‌هاي كلان[1]"، بر پژوهش تأكيد مي‌كند. دانش علمي به عنوان ابزاري رهايي‌بخش و مبناي بالقوه‌ي آزادي بيشتر بشر در مقياس جهاني به كار گرفته شده‌ است. در قرن بيستم، رفاه اجتماعي به عنوان بخش بسيار مهمي از اين پروژه‌ي رهايي‌بخش از طريق ارتقاي ظرفيت‌هاي انساني، پيشرفت حقوق بشر و مديريت نابساماني‌ها و آشفتگي‌هايي كه آثار جانبي اجتناب‌ناپذيرِ تغييرات اجتماعي بودند و همراه با مدرنيسم به‌ وجود آمدند، مورد توجه قرار گرفته است. اين ويژگي علم و علوم اجتماعي يك توجيه دقيق و قانوني براي تقدم علم و نقش آن در كنترل بر توزيع منابع، منافع، حقوق، مزايا و اعطاي مجوزها ايجاد كرده است(فوكو،1973؛ وست و ود،1990؛ يانگ،1990).

نقدهای پست مدرن

پُست‌مدرنيسم اين روايت از پيشرفت روشنفكري را براساس اين استدلال كه چنين ادعاهاي جهان‌شمولي غربي مدرن، سلطه و كنترل اروپا محور- جناياتش‌ عليه بشريت براي ايجاد نظم و پيشرفت خشن را پنهان مي‌كند، به چالش مي‌كشد(فوكو،1973،1977). postmodernism challenges this account of Enlightenment progress by arguing that such universalistic claims mask modernity,s western , Eurocentric domination and control- its crimes against humanity in the relentless pursuit of order and progressاصطلاح پُست‌مدرن خود تلاشي براي نام‌گذاري گسست بين نگرش مُدرنيست و جهان معاصري است كه در آن تغيير سريع نه تنها در تكنولوژي، زندگي اجتماعي و سياست‌ها بلكه در روش‌هاي شناخت و ادراك نيز وجود دارد. استدلال اصلي پُست‌مدرنيست‌ها بحران "فرا روايت‌هاي كلان[1]"، تئوري‌هاي تبيني فراگير از جمله سرمايه‌داري، ماركسيسم و فمينيسم است كه سياست‌ها و جنبش‌هاي اجتماعي سازماندهي شده در دوره‌ي مدرن را هدايت كرده‌اند(ليوتراد،1984). آنها معتقدند كه تئوري‌هاي كلان فردي و توسعه‌ي اجتماعي مدرنيسم، به سلطه‌ي نخبگان و گفتمان حرفه‌اي مانند رفاه اجتماعي كه به يكنواخت‌سازي، مراقبت و كنترل جمعيت‌هاي زير دست علاقمند بوده‌اند، مشروعيت دادند(فوكو، 1991). -

در فرهنگ غربي ديدگاه انتقادي پُست‌مدرن با تغيير اقتصادي‌ سياسي جامعه‌ي پُست‌مدرن ارتباط نزديكي دارد. مشخصه‌ي جامعه‌ي پُست‌مدرن، يك اقتصادِ جهاني است كه از محدوديت‌هاي مقررات و كنترل ملي خلاص شده باشد(تورايني،1981). تاثير تمركززدايي بر سرمايه‌ي جهاني موجب خردتر شدن حوزه‌هاي سياسي فرهنگي مي‌شود(فيشر، كلينگ،1994). the decentering impact of global capital yields a more fragmented political and cultural terrain

با همه‌ي معاني مجازي اين دوران تحت پوشش تنوع آگاهي، به‌ نظر مي‌رسد سياست‌هاي فرهنگي به تكرار ادعاهاي چندپاره، جدلي "تفاوت" مشروعيت داده است. برمان(1988) مي‌نويسد" ايده مدرنيته، به انبوهي از اجزا تكه تكه مي‌شود، به زبانهاي خصوصي غير‌قابل مقايسه صحبت مي‌كند؛ با روش‌هاي از هم گسيخته فهميده مي‌شود و بخش عمده‌اي از نشاط و سرزندگي، همنوايي و عمق خود را از دست مي‌دهد و ظرفيت و توانايي خود براي سازماندهي معناد دادن به زندگي مردم را از دست مي‌دهد.

in allowing an analysis of all tropes of these times under the cover of acknowledging diversity, cultural policies seem to have granted legitimacy to frag,ented, polemic reassertions of “ difference” . berman(1988) write, “ it shatters into a multitude of fragments, speaking incommensurable private languages; the idea of modernity, conceived in numerous fragmentary ways, loses much of its vividness, resonance, and depth, and loses its capacity to organize and give meaning to people,s lives”
 
 
لطفا نظرات اصلاحی خود را بفرستید

همایم کن

محتسب مستي به ره ديد و گريبانش گرفت

گفت اي دوست اين پيراهن است افسار نيست

گفت مستي، زآن سبب افتان و خيزان مي‌روي

گفت جرمِ راه رفتن نيست، ره هموار نيست

گفت مي‌بايد تو را تا خانه‌‌ي قاضي برم

گفت رو صبح آي، قاضي نيمه شب بيدار نيست

گفت تا داروغه را گويم در مسجد بخواب

گفت مسجد خوابگاه مردم بدكار نيست

گفت مينايي بده پنهان و خود را وا رهان

گفت كار شرع كار درهم و دينار نيست

گفت آنقدر مستي، زهي از سر برافتادت كلاه

گفت در سر عقل بايد، بي كلاهي عار نيست

گفت بايد حد زنند هشيار مردم مست را

گفت هشياري بيار، اينجا كسي هشيار نيست

 

 

به گرد كعبه مي‌گردي پريشان

كه وي خود را درآنجا كرده پنهان

اگر در كعبه مي‌گردد نمايان

پس بگرد تا بگرديم

درآنجا باده مي‌نوشي

درآنجا خرقه مي‌پوشي

چرا بيهوده مي كوشي

در اينجا مردم آزاري

در آن جا از گنه عاري

نمي‌دانم چه پنداري

در اينجا همدم و همسايه ات در رنج و بيماري

تو آن جا در پي ياري

چه پنداري كجا غير از تو مي‌خواهد چنين كاري

چه پيغامي كه جز با يك زبان گفتن نمي‌داند

چه سلطاني كه جز در خانه‌اش گفتن نمي‌داند

چه بيداري كه جز دينار و درهم از شما سفتن، نمي‌داند

به دنبال چه مي‌گردي كه حيراني

خِرد گم كرده‌اي شايد نمي‌داني

هماي از جان خود سيري

كه خاموشي نمي‌گيري

لبت را چون لبان فرخي دوزند

تو را در آتش انديشه‌ات سوزند

هزاران فتنه انگيزند

تو را بر سردر ميخانه آويزند

 

 

من از جهاني دگرم

ساقي از اين عالم واهي رهايم كن

نمي‌خواهم در اين عالم بمانم

بي از اين تن آلوده و غمگين رهايم كن

تو را اينجا به صدها رنگ مي‌جويند

تو را با حيله و نيرنگ مي‌جويند

تو را با نيزه‌ها در جنگ مي‌جويند

تو را اينجا به گرد سنگ مي‌جويند

تو جان مي‌بخشي و اينجا

به فتواي تو مي‌گيرند جان از ما

نمي‌دانم كيم من، آدمم روحم خدايم يا كه شيطانم

تو با خود آشنايم كن

اگر روح خداوندي دميده بر لبان آدم و حواست

پس امي مردم به خود آ تا كه دريابي

خدا در خويشتن پيداست

هماي از دست اين عالم پرپرواز خود  بگشود و در آتش سوخت

خداوندا بسوزانم همايم كن، همايم كن

نمي‌خواهم در اين عالم بمانم

بيا از اين تن آلوده و غمگين رهايم كن

 

 

مناظره یا ؟؟؟!!!

پس از مناظره میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد اظهارنظرهای فراوانی در باره ی این مناظره صورت گرفت. شما به عنوان کارشناسان مسایل مذهبیُ جامعه شناسی رسانه منطق و فلسفه و ... حتما این مناظره ها را دیدید از دوستان خواهش می کنم نظرشان را درباره ی همه ی مناظره های صورت گرفته از دید تخصصی خودشان تشریح کنند.

چرا فقط موتلفه؟!

 در گوشه‌اي از ميدان اصلي شهر جواني قلم به دست روي صندلي رنگ و رو رفته‌اي نشسته و بي‌معطلي قلم را بر روي كاغذ مي‌چرخاند. جمعيتي از مردان و زنان هم دور او را احاطه كردند. كم‌كم تركيب آنها تغيير مي‌كند و خردسالان و جوانان و افراد باسواد هم اضافه مي‌شوند. اينجا كرامت تقسيم مي‌شود. اينجا عزت به حراج گذاشته مي‌شود. هر كسي هر درخواستي دارد بگويد. جوان فقط به چهره‌هاي تكيده و لباس‌هاي مندرس و دست‌هاي پينه بسته نگاه مي‌كند و بدون درنگ مي‌نويسد. انگار او متعلق به همه‌ي خانواده‌ها است و درد همه را مي‌شناسد. انگار چهره شناس است و براساس ظاهر نسخه مي‌پيچد. مانند همه‌ي ازدحام‌هاي ناگهاني، جمعيت كنجكاو در حال افزايش است. هر كس مطالبه‌اي دارد اما كاتب كار خودش را مي‌كند. كودكان دبستاني و راهنمايي كه در راه بازگشت به خانه هستند از سر كنجكاوي خود را به جمع مي‌رسانند و به هر زوري شده خود را به كاتب مي‌رسانند و تقاضاي بدون جواب خود را بارها تكرار مي‌كنند. مي‌خواهند بدانند چه خبر است. سرانجام آنها هم مطلع مي‌شوند. با همان جنب و جوش كودكانه برگ سفيدي از دفتر خود جدا مي‌كنند و با دست‌خط ناپخته‌ي خود مي‌نويسند آقا من فقيرم... مادرم عمل كرده، شهريه مدرسه من بالا است، من پول تو جيبي ندارم، من لباس خوب ندارم و ... اما بازار كسب و كار كاتب جوان گرم است. براي هر نامه 500 تومان. به هر حال اين هم يك شغل است. از بركت اين نامه‌ها اشتغال موقت ايجاد شده است و اين هم جزو آمارهاي اشتغال‌زايي است! اين نامه‌ها براي كيست؟ از لابلاي حرف‌هاي جمعيت روشن مي‌شود كه قرار است يك ماه ديگر رئييس جمهور به شهرستان بيايد. اين صندوق‌ها هم براي نوشتن نامه به رئيس جمهور تعبيه شده‌اند. جمعيت از دارا و ندار، باسواد و بي‌سواد، زن و مرد، خرد و كلان، پير و جوان درست و نادرست نامه مي‌نويسند. تجربه قبلي و مزه‌ي 50 تا 100 هزار تومان بي‌حساب سفر قبل خيلي‌ها را به طمع انداخت و خيلي‌ها هم كه دستشان كوتاه ماند، اين بار به جبران گذشته نامه‌اي بلند بالا نوشته و چشم به دلارهاي بي‌حساب نفت دوخته‌اند. حتي كارمندان دولت هم به طمع پول بي‌زحمت دست به قلم برده‌اند. چقدر عزت نفس ما پايين آمده كه به داشته‌هاي خودمان قانع نيستيم و چشم به پول مفت دوخته‌ايم. فرداي روزي كه نامه‌ها به كميته امداد برگشت، عده‌اي از تعجب چشمانشان گرد شده بود. شهر كوچك است و همه همديگر را مي‌شناسند. چه چيزهايي نوشته شده است! چه كساني درخواست كمك كرده‌اند! بعضي‌ها در مقابل همكاران خود كه مشغول جدا كردن نامه‌ها هستند سر خود را به زير مي‌اندازند و از اين كه با وجود داشتن امكانات زندگي، شرح فقر و درماندگي داده‌اند، خجل هستند. اما زير لب و با شرمندگ مي‌گويند آقا پول مفته. حق منه. پول نفته.

كميته امداد نماد تقسيم صدقات بين مردم است و كمك‌هاي مردمي و مساعدت‌هاي دولتي را بين اقشار آسيب‌پذير توزيع مي‌كند. اما آيا نقش كميته امداد فقط توزيع خدمات است؟ كميته امداد چقدر در شكل‌گيري شخصيت افراد جامعه تاثير دارد؟ چقدر در افزايش يا كاهش عزت نفس جامعه نقش دارد؟ و چقدر معادلات قدرت را در جامعه ايران رقم مي‌زند؟ چقدر از فقر و نياز نيازمندان براي اخذ امتيازات سياسي استفاده مي‌كند؟

جامعه مخاطب كميته امداد بخش قابل ملاحظه‌اي از جمعيت كشور را تشكيل مي‌دهد و اين تركيب از كلان‌شهرها تا دورافتاده‌ترين روستاها و قصبات پراكنده است و مي‌توان گفت كه هيچ سازمان، اداره و نهادي حتي نهادهاي نظامي و اطلاعاتي به اندازه كميته امداد دايره نفوذ خود را در جامعه گسترش نداده‌اند. اين حجم وسيع پراكندگي امكان نفوذ و اثرگذاري را به اندازه‌ي گستره‌ي آن افزايش مي‌دهد. از سوي ديگر مخاطب كميته امداد ضعيف‌ترين اقشار و نيازمنداني هستند كه در فقر مطلق به سر مي‌برند و قادر به تامين حداقل نيازهاي زندگي خود نيستند. و هر چه شدت نياز بيشتر باشد امكان اثرگذاري جهت تحت كنترل درآوردن آن جامعه بيشتر است. اين نيازمندي فقط فقر و اقشار كم‌درآمد را در برنمي‌گيرد بلكه اطرافيان و بستگان بي‌نياز آنها را هم درگير مي‌كند. به نحوي كه براي دريافت خدمات اضافه در حوزه مسكن، بهداشت و درمان و كمك‌هاي موردي، بايد با مسئولين كميته امداد لابي كنند و براي كمك گرفتن به خويشاوندان خود بايد امتياز بدهند. خانوارهاي تحت حمايت كميته امداد هم به لحاظ سنتي بودن و اثرات فرهنگي ناشي از سنت، غالبا پر جمعيت هستند و نيرو‌هاي بالقوه و بالفعل موثري در تغيير آرايش سياسي كشور هستند. جمعيت موتلفه بدون داشتن پايگاه جمعيتي و مردمي قوي از اين ظرفيت بالقوه برخوردار است و با امكانات مادي و معنوي موجود در كميته امداد امكان اثرگذاري و قدرت مانور زيادي در كشور دارد. براي هماهنگ كردن اين جمعيت كثير نياز چنداني به هزينه كردن نيست و به راحتي مي‌توان در قالب همان كمك‌هايي كه مددجويان استحقاق دريافت آنها را دارند، آنها را تطميع كرد. مردم ناآگاه از حق خود نيز احساس مي‌كنند كه چيزي بيش از حق‌شان دريافت كردند و به خاطر همين ناآگاهي خود را مديون عاملين اين كمك‌هاي ناچيز مي‌دانند. شايد با نگاهي حتي سطحي هم بتوان به اين سوال جواب داد كه چرا در بين تمام احزاب و گرو‌هاي موسوم به اصول‌گرا، دولت و موتلفه بر سر يك سفره نشستند و به عبارت ديگر چرا فقط دولت حاضر به باج دادن به موتلفه شد. چيزي كه دولت در ادبيات گرو‌هاي سياسي از ائتلاف و حمايت گروه‌ها به عنوان باج سياسي ياد مي‌كند. دولت كليه نهاد‌هاي حمايتي از جمله بنياد شهيد و امور ايثارگران، سازمان بهزيستي، سازمان تامين اجتماعي را تحت مديريت خود دارد و براي اخد راي اين گرو‌ه‌ها نيازي به باج دادن(!) ندارد. كليه كارمندان دولت هم كه زير نفوذ مستقيم دولت هستند. تنها قدرت تاثيرگذار خارج از اراده دولت موتلفه است كه توان اثرگذاري زيادي در انتخابات دارد. موتلفه هميشه اين برگ برنده را در اختيار دارد و حتي در بدترين روزگار چانه‌زني سياسي برگه‌اش كارايي دارد. چرا دولت به علي‌ لاريجاني، توكلي، مطهري، جامعه روحانيت و ... ائتلاف نمي‌كند و در اين وانفساي باج و باج‌گيري كوتاه نمي‌آيد؟ موتلفه تنها نهاد تاثيرگذار خارج از حيطه‌ي قدرت دولت است كه ارزش چانه‌زني و تقسيم امتياز را دارد. البته براي موتلفه تفاوتي ندارد كه چه كسي رئيس جمهور شود چون آنها هميشه اين برگه را دارند و اگر دولتي هم مخالف خواست آنها به قدرت برسد، چيزي را از دست نمي‌دهند. ائتلاف با اين دولت براي قبضه‌ي قدرت در بخش‌هاي مالي و حمايتي است و گرنه دولت براي ايجاد رفاه در جامعه ملزم به حمايت از اقشار آسيب‌پذير است و تفاوتي ندارد كه دولت از كدام طيف يا تفكر سياسي باشد. اين برگ برنده هيچ‌گاه كم‌ارزش نمي‌شود چون برنامه‌هاي دولت‌ها بايد در خدمت كاهش فقر، افزايش حمايت، ايجاد رفاه و ... باشد و هر دولتي هم كه بخواهد عدول كند بايد رفاه مردم محروم را وارد بازي‌هاي سياسي كند و آنجا هم لازم نيست كه اعضاي موتلفه براي فشار بر دولت خود را به زحمت بياندازند. چون مردم دولت را متولي رفاه در جامعه مي‌دانند نه كميته امداد را. در واقع جمعيت موتلفه رفاه مردم را وجه‌المصالحه قرار داده و با استفاده از اين موقعيت استثنايي از كليه دولت‌ها امتياز مي‌گيرد. جمعيت موتلفه با 5 تا 6 نفر بازاري كم‌سواد چنان قدرتي در جامعه ايران دارد كه دولت لجباز و غيرقابل انعطاف محمود احمدي‌نژاد در برابر آن نرمش نشان داده و حاضر به تقسيم امتياز است. آيا موتلفه پايگاه مردمي دارد؟ آيا توان فني و  كارشناسي دارد؟ آيا قدرت تحليل سياسي دارد؟

موتلفه كانال اتصال دولت به بخش آسيب‌پذير جامعه است. حلقه اتصال محرومين و نيازمندان كل كشور است. شبكه‌اي هرمي و زنجيره‌اي در روستاها و شهرهاي خرد و كلان است. پايگاه ترويج افكار عوام‌گرايانه و توده‌‌اي است. محور نمايش مظلوميت، فقر و بيچارگي است. در پازل معادلات سياسي ايران، هر كس سعي مي‌كند مهره‌ه‌هاي خود را به نحوي بچرخاند كه به پيروزي برسد تا از امتياز ناشي از آن بهره‌هاي مالي و سياسي ببرد و ممكن است تلاش در اين بازي با برد يا باخت همراه باشد. اما براي موتلفه هميشه بازي به صورت برد-برد است. چه اين كه اگر دولت محمود احمدي‌نژاد براي يك دوره‌ي چهار ساله ديگر سكان هدايت كشور را بر عهده گيرد آنها به مراد خود خواهند رسيد و از مزيت تنها بودن در حمايت از دولت و سرازير شدن دلار‌هاي نفتي و همچنين معافيت‌هاي گمركي، ورود افراد مورد نظر خود به كابينه و ... برخوردار خواهند شد و اگر ببازند باز هم چيزي را از دست نخواهند داد چوه دولت موظف به حمايت از مددجويان كميته امداد است و بر خلاف تصورات رايج كه گفته مي‌شود درامد امداد از راه صدقات است، بخش ناچيزي از خدمات امداد از راه صدقات تامين مي‌شود و در صد بسيار زيادي از اعتبارات كميته امداد از محل بودجه مصوبي است كه بر دولت تكليف شده است.

جمعيت موتلفه از ماه‌ها قبل و با بر عهده‌ گفتن نقش تقسيم پول دولت در بين مددجويان تحت حمايت و افرا د خانواده‌هاي خارج از حمايت امداد  تمامي مساعي خود را به كار مي‌گيرد تا در وانفساي تكه تازي در حمايت از احمدي نژاد سنگ تمام بگذارد. بودجه سفرهاي استاني هم يك سره به حساب كميته امداد سرازير شده و كليه سازمان‌هاي دولتي از پذيرش اين كار سرباز زدند. اكنون و در آستانه انتخابات نيز موتلفه به رسالت تاريخي خود ! با قدرت و تلاش دوچندان ادامه مي‌دهد و به هيچ قدرتي هم پاسخگو نيست.

 

 

تجربه‌ي زيسته به سفارش كريم

قسمت اول

زمان زيادي به پايان خدمتم باقي نمانده است. از همون اولش هم شايد چون پاي منفعت خودم در ميان بود با خدمت سربازي مخالف بودم، ولي با اين كه خدمت تموم شده به همه‌ي كساني كه در بالقوه سرباز هستند توصيه مي‌كنم از هر راهي براي گريز استفاده كنند. امريه هم سربازي است با كمي تفاوت در ادارات مختلف.  در طول اين مدت علي رغم ميل باطني هيچ گاه سعي نكردم كم فروشي كنم يا از زير كار در بروم. با هدف و آرمان خدمت به همونوعان محروم و نيازمند خود در دهدشت*تصميم گرفتم كه امريه‌ي كميته امداد را بگيرم. يادم مياد رفته بودم كميته امداد شهرستان. مطابق معمول شلوغ بود و سگ صاحبش را نمي‌شناخت.  وارد محوطه كميته امداد شدم. مثل روزهايي بود كه سر خيابون شيرني و شربت مي‌دادند. به راهرو نسبتا تاريكي پا نهادم و دنبال كسي مي‌گشتم تا راهنمايي‌ام كند. 48 مزايئك را پشت سر گذاشتم* و روبروي دبيرخانه به سمت چپ پيچيدم. تابلوي نظرم را جلب كرد- معاون حمايت. نمي‌دانم چرا به سمت اتاق معاون حمايت رفتم. شايد تصور مي كردم كه مي‌تونم از او جواب بگيرم. شايد هم ازقبل مي‌دانستم كه مسئول اين كار اوست. پس از پشت سرگذاشتن قبل از ورود به اتاق يك بار ديگر تابلوي معاون حمايت را كه اون بالاي در گوشه سمت راست به همراه چند عنوان ديگر نصب شده بود، خواندم تا مطمئن شوم اينجا اتاق معاون حمايت است. لحظه‌اي درنگ كردم. سرم را بالا گرفتم و با اعتماد بنفسي مثال زدني وارد اتاق شدم. اتاق كوچكي بود پر از ميز و صندلي و آدم‌هايي كه بي اعتنا به رفت و آمد مردم، گرم صحبت خودشان بودند. با همه‌ي ازدحامي كه انجا بود حضوري كسي احساس نميشد. قيافه‌ها همه عبوس،‌ خسته و گرفته بود. به طرف ميزي رفتم كه درست روبري درب ورودي اتاق بود. دو نفر بي اعتنا به جمعيت دور و بر ميز كه با نگاهي ملتمسانه آنها را نگاه مي‌كردند، مشغول صحبت بودند. سرو صدا و همهمه‌ي زيادي بود. اما به نظر ميرسيد آنها صدايي نمي‌شنوند. سلام كردم. مثل بقيه‌ي مددجوها نگاه عقل اندر سفيهي به من انداخت و در حالي كه به نظر ميرسيد داشت من را ورانداز مي‌كرد، ته حلقش جواب سلام مرا داد و در حالي كه پلك‌هايش به سرعت باز و بسته ميشد و منظر بود من سريع درخواستم را مطرح كنم براي لحظه‌اي به من خيره شد. وقتي ديد من سريع در خواستم را مطرح نمي‌كنم نگاهش را از من گرفت و رو به هم صحبتش كرد و ادامه حرفش را پي گرفت، انگار حال و حوصله‌‌ي شنيدن هيچ حرفي را نداشت و هيچ چيز برايش تازگي نداشت. انگار ته ذهن مرا خوانده بود. احتمالا با خودش داشت مي‌گفت" آخه اين كه ديگه جوونه. شايد هم اومده كمك موردي مي‌خواد، شايد هم هديه ازدواج يا جهيزيه ، شايد هم از اون بيكارهاي علافي است كه حاضر نيست يه قدم ورداره و مي‌خواد صدقه بگيره". همه‌ي اينها به سرعت برق از ذهن يخي‌اش گذشت. من كمي گيج شده بود پس از اندكي درنگ گفتم: ببخشيد... گردنش را كج كرد و اين بار با چشماش مي‌گفت زود زود زود بگو ببينم چه مرگته... "من كارشناسي ارشد مددكاري اجتماعي هستم. سابقه يك سال و نيم فعاليت در دفتر كميته امداد استان تهران در شوراي برنامه‌ريزي و تحول اداري را دارم. پايان‌نامه‌ام هم در ارتباط با نيازمندهاي مددجويان كميته امداد است. خب.... الان اومدم اينجا مي‌خوام امريه بگيرم و خدمت سربازي را در كميته امداد بگذرونم، اين هم درخواستم ... منظر بودم با روي گشاده از من استقبال كند و درخواستم را في‌الفور قبول كند. اين ذهنيتي بود كه اون اعتماد بنفس لعنتي به من داده بود. با خودم مي‌گفتم اگه منو براي امداد شهرستان قبول نكنن ديگه چه كسي رو مي‌خوان قبول كنن....  "ما اصلا سرباز نمي‌خوايم اگه هم بخوايم ما فقط براي آبدارچي مي‌خوايم. فوق ليسانس اينجا مي‌تونه چيكار كنه.".. به قول كرباسچي هنوزكلام من منعقد نشده بود كه جوابم رو گرفتم. بعدها فهميدم اين جناب نامرتبي كه في‌الفور جواب از آستين درآورد و اعلام عدم نياز فرمود،‌ رئيس اداره است. راه حرف زدن بسته شده بود. حرفي براي گفتن نداشتم. فقط در دل گفتم من اين امريه رو مي‌گيرم. القصه دست از پا درازتر از همان راهرو كه در بازگشت تاريك‌تر به نظر مي‌رسيد گذشتم با ...

نمي‌خوام بگويم كه چه كشيدم تا مجوز را گرفتم. اما به واسطه‌ي همان يك سال كار در تهران بالاخره امريه را گرفتم.

ادامه در قسمت بعد

*شهر محل زندگي من

* بعدها در روزهاي علافي و با طي همون راهرو بارها موزايك ها را دو ت

گیر ندین از یه جایی همین دور ور برا گیر آوردم

برخی روزها اتفاق هایی می افتند كه هیچ گاه انتظار نداری چون این یكی!

صبح زود می خواهم از میدان رسالت در تهران به میدان آرژانتین بروم و در كنار یكی از خیابان ها در انتظار تاكسی یا اتوبوس ایستاده بودم كه یك پراید در كنارم نگه داشت. راننده آن كه دختر جوانی بود سراسیمه پرسید:

- آقا از اینجا چه جوری برم تا پل سید خندان؟

میدان رسالت را برای ساخت زیرگذر چند سال است كه به هم ریخته اند و ترافیك سنگین را در كوچه پس كوچه های آنجا آواره كرده اند كه آن هم گویا مرتب تغییر می كند. می پرسم:

- این محل را می شناسید؟ باید دنبال ترافیك و از كوچه پس كوچه بروید.

- نه آقا، اینجارو بلد نیستم. چه جوری برم حالا؟

می گویم: پس من تا پل سیدخندان با شما میام. می گوید: باشه. و سوار می شوم.

- باید برم اداره مفاسد.

من “مفاصا” می شنوم و گمان می كنم كه منظورش پرداخت جریمه های رانندگی است. خیال می كنم كه مثلا من نیز تهران را بلدم. می گویم:

- اداره راهنمایی و رانندگی در سهروردی؟

- نه، اداره مفاسد در وزرا.

منظورش اداره اماكن است. همان جایی كه اراذل و اوباش حكومتی و نیروی انتظامی مردم را به آنجا می كشانند چون حجابشان اشكال داشته یا ماهواره داشته اند و یا در خانه خود میهمانی مختلط داشته اند و از این جور گناهان كبیره. چه اسم جالبی! اداره مفاسد! بهشان می آید.

- حالا اونجا چرا باید بری؟

- هیچی، منو با پسر گرفتن. ماشین دوست پسرمو خوابوندن. به منم رعایت حجاب اسلامی بستن (البته منظورش عدم رعایت حجاب اسلامی است). میگن ماشینو برای این جرم یك ماه می خوابونن. حالا میرم سر پل بابامو بردارم بریم اونجا ببینم چی میشه. آقا؟ اونجا آشنا نداری كمكمون كنه؟

- ببینم قیافه من به اونا می خوره؟

- نه، خوب شاید!

- نه، من اونورا كاری ندارم.

تلفن همراهش هم در چند دقیقه 2-3 بار زنگ می زند و او كه گوشی اش را زیر روسری اش در گوش دارد، به هر كسی كه آن سو است می پرد و ناسزا می گوید: “دیدی؟ شما پسرا همتون اینجوری هستین.”

لاتی حرف می زند و برای من كه خیلی كم دیده بودم كه یك دختر با این لهجه حرف بزند و چنین واژه هایی به كار برد. شخصیت جالبی است. تمركز ندارد و مرتب از این شاخ به آن شاخ می پرد.

- بابام شناسنامه منو پیش خودش نگه داشته. بهم نمیده.

- چرا؟

- چه می دونم. می ترسه برم شوهر كنم.

- مگه دنبال شوهری؟

- نه خوب، ولی اگه پیش بیاد شاید.

- چند سالته؟

- 21

- حالا كجا گرفتنتون؟

- شب تو خیابون بودیم. الان گواهیناممو و بیمه ماشینمو گرفتن. آقا فكر می كنی چقدر ماشینو بخوابونن؟

- من چه می دونم. بار چندمه گرفتنت؟

- نمی دونم، بار چهارم، پنجم.

- پس خودت كه بیشتر تجربه داری.

دوباره با كسی در تلفن حرف می زند. زنگ تلفن را خاموش كرده: “ببین اگه زنگ زدی و دیدی من پرت و پلا میگم بدون بابام اینجاست. باشه؟”

به نظر می آید كه این دختر در خانواده نیست و یك جورایی “آواره” است.

- ببینم مگه با پدر و مادرت زندگی نمی كنی كه الان با بابات سر پل قرار گذاشتی؟

- نه، پدر و مادرم جدا زندگی می كنن. این واسه خودش اونم واسه خودش. من پیش مامانم هستم.

با گوشی درون گوشش ور می رود: “بابام نباید بفهمه كه دوباره موبایل دارم.”

می پرسم:

- یعنی چی؟

- آخه من هیچ وقت پول تلفونو نمی دم. الانم سیم كارت خودم قطعه.

- تو كه همش داری حرف می زنی.

- نه، این سیم كارتو دوست پسرم برام خریده. بابام نباید اینو بفهمه. آخه می دونی چیه؟ من چند تا دوست پسر دارم. ولی نه اونجوریا! فقط یكیشون فابه. بابام بفهمه همش غر می زنه. آخه من اعصاب معصاب ندارم. قرص اعصاب می خورم بعضی وقتا. پسرارو هی ردشون می كنم.

“فاب” نمی فهمم یعنی چی. تا حال خیال می كردم فارسی ام بد نباشد. اینجا كم می آورم.

- فاب یعنی چی؟

در راه بندان بزرگراه رسالت گیر كرده ایم و می تواند نگاه طولانی به من بیاندازد:

- یعنی چی؟ فاب یعنی فاب دیگه. تو مث این كه اینجایی نیستی.

- نه، من خارج زندگی می كنم.

از جا می پرد: جدی میگی؟ آقا، منو با خودت می بری خارج؟ جدی میگما. منو با خودت ببر.

- یعنی چی تورو با خودم ببرم؟ مگه می شه؟

- آره دیگه، من باهات میام. ببین جدی می گم.

- خوب بعدش چی؟ اونجا می خوای چكار كنی؟

- هیچی، خوب با هم هستیم دیگه. با هم زندگی می كنیم.

- عجب! به همین راحتی؟

- بگو دیگه! میشه یا نمیشه؟

به ذهنم باندهای شكار دختران می رسد كه به آنها كلی قول كار و هزار چیز دیگر می دهند و آنها را به دوبی و شیخ نشین ها می برند. دختر زیبا و خوش هیكلی است و روی دندانهایش سیم نصب كرده كه صاف بشوند.

- معلومه كه نمی شه. مگه هر كسی كه دیدی بعد ده دقیقه از این چیزا باید بهش بگی؟ چطور اعتماد می كنی به غریبه ها؟

- ااااه، تو هم مث بابا مامانم حرف می زنی. مگه چیه؟

- تو اصلا چكارا می كنی؟ درس می خونی؟

- آره، كامپیوتر می خونم.

- كجا؟

- قائم دشت. (یا چنین اسمی. نمی دانم كجاست و نمی پرسم. شاید یكی از شهركهای اطراف تهران باشد.)

- این كه رشته عالیه. خوب دختر درستو بخون تموم كن بعدش هر جا دلت می خواد برو. كار هم زیاده برای این رشته. هم در ایران و هم هر جای دیگه.

- اوووه، كی حوصله داره؟ من تازه ترم سومم. كو تا تموم بشه.

احساس می كنم كه دوباره روضه همیشگی (یا مودبانه نامش را نصیحت هم می شود گذاشت) را برای جووانهای پیرامون خود می خوانم. روضه است و یا نصیحت. چون گوش كسی بدهكار نیست و به جز چند مورد انگشت شمار تاكنون چندان نتیجه ای از انتقال تجربه خود به جوانتر ها و با نشان دادن چشم انداز روشن تر با داشتن سواد تخصصی و این همه جای كار خالی در ایران و جای دیگر نگرفته ام. با زبان خودش و صریح به او می گویم:

- اگه این رشته رو تموم كنی و با سواد خوب تموم كنی، این همه كار هست. همین الان می تونم بفرستمت سر كار در همین تهران! مستقل می شی و لازم نیست آویزون این و اون بشی.

- من می خوام همین روزا برم و انصراف بدم. سخته. من اصلا حوصلشو ندارم.

- اگه انصراف بدی بزرگترین اشتباه زندگیتو كردی. مگه این دو سال و نیم سختی چیه كه حاضری تمام عمرت سختی بكشی ولی 2،5 سال درس نخونی؟

- ای بابا كی حوصله داره!

شانس می آورد و دوباره تلفنش گویا زنگ می زند. با كسی گرم صحبت می شود كه چند ناسزا نیز نصیب او می كند. باز به سوی من برمی گردد:

- میبینی؟ این پسرا همشون نامردن. اصلا فكر آدم نیستن.

- چطور؟ از وقتی كه من سوار ماشینت شدم كه تلفن تو همش زنگ می خوره. دوستات حتما نگرانت هستن دیگه.

- خوب آره. این پسرا بازم از دخترا بهترن. می دونی چیه؟ مامانم همیشه می گه هر چند تا می خوای دوست پسر داشته باش ولی هیچی دوست دختر نداشته باش. زنا ذاتشون كثیفه.

مغزم از این سخنان قصار سوت می كشد. این دیالوگ جالب تر و جالب تر می شود.

- ببین من جدی میگما. من باهات میام خارج. منو با خودت ببر. میگن دوبی خیلی باحاله.

- دوبی واسه دو سه روز باحاله. بعدش دیگه باحال نیست. اونوقت دیگه علافی اونجا.

- تو هم همش منفی میگی. راستی، ببینم تو زن داری یا مجردی؟

سوال اول را آخر پرسیده. نگاهش هم تازه به حلقه دست من افتاده.

- بله، من زن دارم.

محكم با دست روی پایش می كوبد:

- اه! اینم از شانس من. من هیچ وقت شانس ندارم.

- این از اولش هم شانس نبود دختر. شانس تو در همونیه كه بهت گفتم. درستو بخون و روی پای خودت واستا و مستقل باش.

- من مشكل پولی ندارم كه. پدر و مادرم وضعشون خوبه.

- مساله پول نیست. استقلال بیشتر از این حرفهاست.

- ببین تو باید قبل این كه برسیم به پل سید خندان پیاده بشی. اگه بابام ببینه باز غر می زنه.

- یعنی بابات كه شاید هم سن من باشه، منو به جای دوست پسرات می گیره؟

- غر میزنه دیگه. تازه اینجوری فكر نكن. بابای من استاد دانشگاست.

- چی درس میده؟

- برنامه نویسی C و از این چیزا.

این روزها چقدر استاد دانشگاه می بینم كه زبان برنامه نویسی و مبانی ویندوز درس می دهند. چیزهایی كه در اروپا اصلا درس دانشگاهی نیست.

- تو موبایل همراته؟ می خوام به بابام زنگ بزنم ببینم كجای پل واستاده. من با این سیم كارت نمی خوام بهش زنگ بزنم.

تلفن همراهم را به او می دهم. شماره پدرش را كه یك شماره ایرانسل است، می گیرد.

- اه، بازم جواب نمی ده. نمی شنوه.

- خوب اینو باید قبلا باهاش هماهنگ می كردی.

- بی خیال، بلاخره یه جایی واستاده دیگه.

به پل نزدیك می شویم. می گویم:

- ببین من همین جاها پیاده می شم.

پیاده می شوم. صد متر دورتر می بینم كه كسی كه احیانا پدرش بود و هم سن من بود، سوار می شود كه به “اداره مفاسد” بروند. من هم آخرش نفهمیدم “فاب” یعنی چی.

آیین سوگواری

 

احتمالا برايتان پيش اومده كه در يك مراسم سوگواري شركت كرده باشيد و شاهد گريه و زاري اهل خانه براي متوفي بوده‌ايد. براي من كه چند وقتي است رقت قلب كم‌ شده و كمتر گريه مي‌كنم بعضي موارد مشاهده شده در اين گونه مراسمات جالب است. اولا اكثر انسانها در سوگ عزيزان خود سوگواري مي‌كنند و به واسطه سالها مجاورت و همزيستي، تبادل احساس و عاطفه و زندگي مشترك احساس غم و اندوه مي‌كنند كه ناشي از ان خوي انساني است اين حالت حتي در حيوانات هم وجود دارد. اما گاهي اوقات مواردي مشاهده مي‌شود كه قابل تامل است. آدم وقتي با غم از دست دادن عزيزي مواجه مي‌شود چند حالت برايش پيش ميايد:

1-     شوك اوليه

2-     انكار

3-     پذيرش اوليه

4-     پذيرش كامل

البته در مواردي هم ممكن است احساس افسردگي و انزواي ناشي از حادثه بوجود آيد كه به نسبت ساير موارد كمتر است و فرد تا سالها قادر به كنار آمدن با حادثه نيست.

در شوك اوليه فرد دچار بهت ، حيرت و سرگرداني مي‌شود و نمي‌تواند هيچ و اكنشي جز گريه كردن نشان دهد. بعد از اين حالت شوك كه رابطه ‌مستقيمي با ميزات علاقه بين طرفين و ظرفيت تحمل داغديده دارد حالت انكار مساله پيش مي‌ايد كه بكلي نمي‌تواند وقوع اين حادثه را باوركند و با خود مي‌گويد لابد دارد خواب مي‌بيند و در  مرحله‌ي بعد كم كم وقوع حادثه را مي‌پذيرد. در اين پروسه گاهي اوقات افراط هايي صورت مي‌گيرد كه آگاهانه است. مثلا بعد از وقوع حادثه واكنش عمومي گريه كردن است  كه با ايجاد بغض در گلو بوجود ميايد و با ريختن اشك اين بغض مي‌شكند. اين حالت خيلي دوام ندارد و چشمه اشك آدم تمام ناشدني نيست. و ادم نمي‌تواند ساعت‌ها پشت سر هم گريه كند و اشك بريزد . مگر اينكه خود را مجبور به اين كار كند كه اكثر گريه ‌ها بعد از بغض اوليه تصنعي است. البته بعد از مدتي بغض دوباره به سراغ فرد مي‌ايد و گريه مي‌كند اما گذر زمان اين بغض‌ها كم كم مي‌شكند و فرو كش ميكند. عده‌اي هم پس از حادثه علاوه بر گريه جيغ و داد مي‌زنند تا غم دروني را با فرياد سوزناك از درون خالي كنند كه اين به نسبت گريه كمتر است و افراط در آن تصنعي بودن عمل را نمايان مي كند.

حال اين سوال پيش مي‌ايد چرا عده‌اي بعد از مدتها  بعد از حادثه همچنان جيغ مي‌زنند و با صداي بلند گريه مي‌كنند.

1-     فرضيه اول اين است كه احتمالا بين عزدار و متوفي رابطه احساسي و عاطفي شديدي بوده كه تا مدتها نمي‌تواند غم هجران را فراموش كند

2-      فرضيه دوم اي ناست كه فرد زاري كننده براي جلب توجه ديگران دست به اين كار مي‌زند

3-     - فرضيه سوم اين است كه براي جلب ترحم ديگران دست به اين اقدامات مي‌زند

4-      فرضيه چهارم اين است كه براي نشادن دادن ارادت خود به ان خانواده پاچه‌خواري مي‌كند

5-     فرض پنجم براي انست كه فكر مي‌كند اگر گريه نكند ممكن است ديگران فكر كند چقدر آدم بي‌احساسي است.

هر كس به تناسب شناخت و تجربه‌اي كه دارد مي‌تواند بفهمد كه كدام يك يا چند تا از اين فرضيات مصداق دارد. آهان تا يادم نرفته يه نكته خيلي مهم را بگم كه در عزاداري ها بسيار رايج است و اون غذا نخوردن بعد از مراسم است. تو منطقه خودمون يه نفر شوهرش فوت كرده بود و بعد از چند روز مرتب غش ميكرد و از هوش مي‌رفت خواهرش رفت در گوشش و گفت خواهر من چته اينقدر غش مي‌كني نكنه گشنته. گفت آره گشنمه . اكثر غش و ضعف‌ها ناشي از كرسنگي يا تشنگي است و چون با مراسم همزمان است براي عموم اين احساس را ايجاد ميكند كه اين طرف ديگه خيلي .... دوست داره. گاهي هم جيغ و داد زياد باعث مي‌شه كه انرژي طرف هدر بره و از هوش بره. البته لازم به ذكر است كه غش و ضعف رفتن در عزاداري‌ها از امتياز بسيار بالايي برخوردار است و هر چه پياز داغش بيشتر ارادت هم بيشتر است. يه خاطره هم خودم دارم كه بد نيست بگم. چند و قت پيش يكي از اقوام مرحوم شده بود و مطابق معمول روزها و هفته‌ها گريه و زاري برا بود. در يكي از شبها، بانويي بعد از اظهار تالم و جيغ و دادهاي بسيار به حالي رفت كه نشان مي‌داد فشار خونش بالا رفته و بايد سريع‌تر به دكتر برسوننش. من كه يه سابقه‌اي از اين جور حالات تصنعي در ذهن داشتم گفتم بذارين نبضش رو بگيرم ببينم چه جوري است و براي اين كه ببينم راست مي گه يا نه گفتم من مي‌توان از ضربان قلبش بفههم. از اونجايي كه منو هم قبول داشتن حرفم رو هم باور مي‌كردن. من نبضش رو گرفتم و ديدم كه كاملا عادي است و نبضبت عادياست نه تند مي‌زنه و نه كند. چند لحظه بعد آروم شد و ديگه نه نيازي به دكتر بود و نه فشار بالا و پايين با اين حال عده‌ي زيادي رو دور خودش جمع كرد.

در مورد غم هجران اقوام و خويشان اين حالات را مي توان تا حدودي پذيرفت اما من نمي‌دونم اونايي كه در مراسم‌هاي مذهبي مي‌رين و نعره مي كشن چه توجيهي دارن. اون نعره‌ها ديگه كاملا كنترل شده است و اصلا فرد مي‌تواند كه كاملا آنها را كنترل كند و حتي گريه هم نكند. اما ظاهرا هم‌آواريي با جمع و تاثير پذيري از جو در اين حالت گريه البته از نوع عادي آن بر اساس آزمايش مظفر شريف عامل اصلي است اما اون نعره‌ها را بهتره اونايي كه در اين محافل بودن توضيح بدن.

مردم و دولت

می دونم که سیاست این وبلاگ پرهیز از نوشتن بحث های سیاسی است اما نمی تونم خودم رو نگه دارم و چیزی نگم. چند دقیقه پیش داشتم مصاحبه تلویزیونی رئیس جمهور رو نیگاه می کردم. نکات عجیب که زیاد داره اما چند نکته که به نظرم جالب اومد رو واسه تون می نویسم. اول اینکه در مورد اطلاعات اقتصادی رئیس جمهوریه امار سرسام آوری ارائه کردند که فکر کنم خوش بین ترین ادم های روی زمین هم آن را باور ندارند. نمی دونم شما فرم اطلاعات اقتصادی رو پر کردین یا نه. اما امشب رئیس جمهور به صراحت و با تاکید اعلام کرد که نزیدک به ۹۹ درصد اطلاعاتی که مردم در باره وضعیت اقتصادی شون نوشتند درسته. اولا اگر من هم یکی از اون ۹۹ درصد باشم اعتراف می کنم که اطلاعاتی که ارایه کردم خیلی درست نبود. ثانیا شما دیگه مردم ما رو می شناسید کدوم عقل سلیمی باور می کنه که ۵ درصد این اطلاعات هم درست و اقعی باشه. تازه به فرض این که حرف احمدی نژاد هم درست باشه. این جانب آقای خوش باور یا خوش ... چطوری تونستن بفهمن که این اطلاعات با این درصد بالا درست است. فکر می کنم که این امار نه کم نظیر که بی نظیر است. مورد دوم که شاید منو به یاد دولت خاتمی بیندازه مواجهه احمدی نزاد با مجلس هست که در بحث کنکور و افزایش ظرفیت شدیدا به مجلس حمله کرد و کار انها را مخالف اصل ۷۵ قانون اساسی مبنی بر عدم دخالت مجلس در کار اجرا دانست. این نکته از این جهت حایز اهمیت است که صرف نظر از درست یا غلط بودن حرف ایشان خیلی صریح و ورشن به مجلس حمله کرد و از کار انها شدیدا انتقاد کرد. و یا در بحث تصویب بودجه سال ۸۷ شدیدا در مقابل مجلس ایستاد. نمی دانم این کار او حماقت است یا سیاست اما هر چی هست منو به یاد خاتمی می اندازه که با کوچک ترین اعتراضی بلافاصله تسلیم می شد و از کنار مسایل می گذشت. یا مسئله رحیم مشایی و دفاع احمدی نژاد از او را هم می توان در همین راستا دید. شاید اگر خاتمی می بود هنوز حرفی شبیه مشایی از دهالن در نیامده بود اون مسئول مربوطه را به ناکجا آباد می فرستاد اما محمود کوتاه نیامد و حتی مقابل مراجع هم ایستاد. این را نمی خواهم از باب تعریف از احمدی نژاد بگم بلکه از باب ترس و محافظه کاری خاتمی می گم که با کوچک اعتراضی از تاج زادو و نوری و مهاجرانی و ... گذشت . می دونم هم شرایط متفاوت است اما اگه یادتون باشه خاتمی حتی تسید با کلینتون توی مجمع عمومی عکس بندازه اون هم با حضور سران همه کشورها یا وقتی کلینتون سر راهش قرار گرفت تا با او خوش و بش کنه راهش رو کج کرد و رفت. اما احمدی نژاد به صراحت از گفتگو با امریکا اون هم در شرایطی که در بدترین زمان از رابطه هستیم صحبت می کنه. تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل

 

تله آکسفورد

خبرگزاری دولت: غائله مدرک کردان دارای ریشه خارجی و برای سیاه نمایی علیه دولت نهم است
نتايج جستجوي "KORDAN DEGREE" در GOOGLE نشانگر آن است که تا 10 مهر 63،988،000 صفحه اينترنتي با زبان انگليسي موضوع مدرک "علي کردان" را دستمايه حملات خود عليه دولت اصولگرا قرار داده اند.
عصرایران - خبرگزاری رسمی دولت (ایرنا) در تحلیلی که گویا توسط دفترپژوهش وبررسي هاي خبري آن نوشته شده است ، مدعی شد غائله "مدرک کردان" غائله اي طراحي شده با ريشه هاي خارجي است وهدفي جز غوغاسالاري و سياه نمايي عليه دولت نهم را دنبال نمي نمايد .
متن کامل این تحلیل که با تیتر «تله "آکسفورد"» بر روی خروجی خبرگزاری جمهوری اسلامی قرار گرفته ، به شرح زیر است:

غائله رسانه اي درخصوص مدرک افتخاري ارائه شده ازسوي وزيرکشور،آنچنان غيرعادي مي نمود که بررسي پشت صحنه آن براي روشن شدن اهداف پنهان غائله ضروري بود.در اين گزارش تلاش خواهد شد تا گوشه هايي از ابعاد مغفول اين موضوع بازخواني شود.

1-چرا غائله "مدرک افتخاري علي کردان"غير عادي است؟


پس از آنکه در جريان راي اعتماد به علي کردان،تعدادي از نمايندگان مخالف به جعلي بودن مدرک دکتراي افتخاري وي اشاره نمودند،روابط عمومي وزارت کشور در جلسه معارفه علي کردان ،تصوير مدرکي که از سوي دانشگاه آکسفورد در اختيار وي قرار گرفته بود را جهت اطلاع افکار عمومي کشور و ارباب رسانه ها منتشر کرد.

بديهي است در صورتي که علي کردان بنا به ادعاي مخالفين وزارتش خود نسبت به جعل مدرک افتخاري اقدام کرده بود هيچگاه نسبت به توزيع تصوير مدرک در اختيارش اقدام نمي کرد چرا که بديهي بود با پي گيري مدعيان و استعلام اصالت مدرک از مرجع صادر کننده (دانشگاه آکسفورد)موضوع اصلي يا جعلي بودن مدرک بلافاصله آشکار مي گشت.

پس تا اينجا روشن است که "علي کردان" تا روز معارفه خود بر اصل بودن مدرک صادر شده از سوي دانشگاه آکسفورد باورمند بود والا مدرک در اختيار خود را منتشر نمي کرد.البته بايد حق را به علي کردان داد.چون اصولا مدرک "دکتراي افتخاري" خود فاقد هرگونه ارزش مزيت مادي است و صاحب آن علي القاعده نمي تواند تقاضاي مزايايي را داشته باشد.

"علي کردان" در نامه اي به رييس جمهور خود اين موضوع را چنين توضيح مي دهد:"در جريان رأى اعتماد نمايندگان محترم مجلس شوراى اسلامى به اينجانب ،موضوع دکتراى افتخارى بنده مطرح و مورد تشکيک قرار گرفت، مدرکى که در هشت سال پيش با ملاحظه سوابق مديريتى و تجارب اجرايى اينجانب و ارائه رساله به نام دانشگاه آکسفورد لندن به واسطه فردى که از دانشگاه مذکور در امور زبان انگليسى در تهران دفتر نمايندگى تأسيس کرده بود، صادر گرديده است."
آيا صدور مدرک افتخاري بر پايه "سوابق مديريتى و تجارب اجرايى" امري غير عادي است؟ براي پاسخ به اين سوال بايد گفت: "قانون ارزشيابي سوابق کاري در17ژانويه 2002 به تصويب رسيده است که طبق اين قانون موسسات آموزش عالي مجاز مي باشند براساس سوابق حرفه اي و کاري اقدام به صدور مدارک دانشگاهي نمايند.

اين قانون در حال حاضر در 61 کشور جهان اعمال مي‎گردد‎.سوابق کاري قابل ارزشيابي شامل سوابق تجربي معتبر ، شرکت نامه ، ريز نمرات ، مقالات ، آگهي هاي تجاري ، سمينارها ، آموزشهاي مستقل ، ثبت اختراع ، گواهينامه وغيره مي باشد .اين مدارک به صورت غير حضوري و درسطوح فوق ديپلم ، ليسانس ، فوق ليسانس و دکترا از دانشگاه صادر مي گردد. اين مدارک داراي مهر برجسته دانشگاه بوده و به امضاء مديريت دانشگاه خواهد رسيد. " (منبعwww.persianvu.com)

ارزيابي تجربيات کاري به عنوان مدرک افتخاري در کشور ما نيز بدون سابقه نيست.مدتهاست که وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي با دريافت مستنداتي از هنرمندان کشورمان شامل لوح افتخار ، تقدير ، جايزه ، بزرگداشت و نشان، نمونه آثار منتشره ، بصورت مقاله ، تحقيق ، يادنامه ، سوابق مديريت و مسئوليتهاي هنري شامل : داوري جشنواره ها ، مديريت جشنواره ها ، همايشها و تاسيس مجامع هنري ، مدارک درجه 1،2و 3 هنري را معادل دکتري،کارشناسي ارشد و کارشناسي به هنرمندان اعطا مي نمايد.

"علي کردان" از ابتدا بر افتخاري بودن مدرکي که از سوي دفتر نمايندگي دانشگاه آکسفورد در تهران و بر پايه سوابق مطالعاتي اش -شامل مقالات و گزارش هاي علمي- صادر شده بود تاکيد مي نمود.واضح است که "جعل" چنين مدرکي که صرفا از ارزش معنوي برخوردار بوده و صاحب خود را در مسير توليد ثروت و مزاياي مادي ياري نمي کند ،بسيار دور از ذهن مي نمايد و شايد دليل اينکه علي کردان ، 8 سال بعد از در اختيار گرفتن "مدرک دکتراي افتخاري" به عدم اصالت آن پي برد را بايد در همين موضوع جستجو کرد."علي کردان" خود در اين باره مي گويد:"در طول هشت سال گذشته هرگز مسئله‌اى که صحت مدرک ياد شده را مورد سؤال قرار دهد در ذهنم خطور نکرده بود و لذا همواره به صحت مدرک مذکور اعتقاد و اطمينان کامل داشتم. بر اساس همين باور و درحالى که ضرورتى هم نداشت، در ايام رأى اعتماد نسبت به ارائه آن اقدام نمودم. اما با طرح برخى نظرات ترديدآميز نسبت به مدرک ياد شده، احساس کردم ضرورى است تا در باب اثبات صحت آن، مستندات هرچه بيشترى را ارائه نمايم.

اين امر نه از جهت اهميت مدرک مذکور براى خود، بلکه از بابت رفع اتهام «جعل» بود که در برخى اظهارات متوجه اينجانب شده بود. اتهامى که براى حقير بسيار سنگين مى‌نمود. لذا نسبت به ارزيابى مجدد مسير اخذ مدرک اقدام نمودم. در اين جهت از رابط ارائه کننده مدرک خواستم تا با مراجعه به دانشگاه ياد شده، نسبت به اخذ مستندات تأييد کننده اقدام نمايد.

وى ضمن اطمينان دادن مجدد به اينجانب نسبت به صحت مدرک مذکور، موضوع را از طريق وکيل دادگسترى کشور انگليس پيگيرى نموده و ضمن ارائه اختيارات قانونى وکيل مذکور، تأييديه وى مبنى بر صحت مدرک را براى اينجانب ارسال کرد. تا اين مرحله اينجانب بيش از گذشته نسبت به صحت مدرک اطمينان پيدا کردم .

لکن از آنجا که شخصاً براى کسب اطمينان کامل و هميشگى، تأييديه مستقيم دانشگاه را لازم مى‌ديدم نماينده‌اى را به دانشگاه مذکور اعزام کردم تا نسبت به اخذ تأييديه اقدام نمايد. با مراجعه نماينده اينجانب به يکباره و با ناباورى کامل با عدم تأييد دانشگاه مواجه شدم لذا تلاش کردم تا چگونگى مسئله را از رابط مورد اشاره جويا شوم. لکن هر چه کوشيدم ايشان را نيافته و متوجه شدم که وى تخلف کرده است. بر اين اساس طى نامه شماره ‌87/12180/20 مورخ ‌24 شهريور سال جاري در دادسراى عمومى و انقلاب تهران عليه مشاراليه شکايت کيفرى نمودم تا تحت تعقيب قضايى قرار گيرد و اکنون پرونده در جريان رسيدگى است."

همانگون که ملاحظه نموديد تا اينجا هيچ اتفاق غير عادي روي نداده است."علي کردان" در سال 81 و پس از سالها تجربه اندوزي در حوزه هاي کلان مديريتي، سوابق اجرايي خود را به فردي که ادعاي نمايندگي دانشگاه آکسفورد را يدک مي کشيده ارائه داده تا بر مبناي آنچه که در دانشگاههاي جهان رايج است، مدرکي معادل تجربيات کاري خود دريافت دارد که در اين ميان شخص مدعي ارتباط با دانشگاه آکسفورد اقدام به جعل مدرک نموده و با فريب "علي کردان" ، مدرکي دروغين را به وي ارائه کرده است و"کردان" هم چون چنين مدرکي را فاقد "ارزش مادي" مي دانست ، در ادعاي آن شخص ظاهرا مرتبط با آکسفورد، ترديد نمي نمايد.

2- تله آکسفورد؟

اما چرا ين مشکل که احتمال وقوع آن خيلي عجيب و غير عادي نيست ، به يک موضوع غير عادي و معضلي پيچيده در افکار عمومي و به عنوان اهرمي سنگين براي فشار بر دولت اصولگرا تبديل شده است؟
اثبات اينکه غائله "مدرک کردان" غائله اي طراحي شده با ريشه هاي خارجي است وهدفي جز غوغاسالاري و سياه نمايي عليه دولت نهم را دنبال نمي نمايد ،کاري چندان دشوار و سخت نيست.
در گام نخست و براي آنکه نشان دهيم در اين موضوع عادي - که شرح آن در بند 1 بيان شد - چه حجم عظيم و بي سابقه اي از سيل سياه نمايي و فحاشي عليه خدمتگزاران دولت و متهم نمودن آنان به "جعل و نادرستي" جريان يافته ، کافي است کليد واژه "KORDAN DEGREE" را در موتورهاي متداول جستجوي اينترنتي جستجو کنيد تا دريابيد دولت نهم در فضاي جهاني با چه هجمه عظيمي روبرو بوده است.

نتايج جستجوي کليد واژه "KORDAN DEGREE" و برخي کليد واژه هاي مشابه در موتور جستجوي GOOGLE نشانگر آن است که در مدت زماني قريب به 55 روز از زمان اعلام عدم اصالت مدرک علي کردان توسط دانشگاه آکسفورد در تاريخ 6 اگوست(16 مرداد) تا اول اکتبر(10 مهر) 63،988،000 صفحه اينترنتي با زبان انگليسي موضوع مدرک "علي کردان" را دستمايه حملات خود عليه دولت اصولگرا قرار داده اند.يعني به طور متوسط طي اين 55 روز، همه روزه يک ميليون و صد وبيست هزار صفحه اينترنتي به زبان انگليسي - که طبيعتا مخاطبين خود را در خارج از ايران جستجو مي کند- عليه مدرک علي کردان و به تبع آن عليه جمهوري اسلامي ايران منتشر شده است.

يک پژوهش اينترنتي نشانگر آن است که اين انفجار عظيم اطلاعات در فضاي اينترنت(روزانه بالغ بر يک ميليون صفحه اينترنتي) تنها با وقايعي نظير 11 سپتامبر،حمله امريکا به عراق و مسابات جام جهاني فوتبال قابل مقايسه است.اکنون و با اين توصيف آيا عجيب است که ماجراي دانشگاه آکسفورد را تله اي مشکوک براي سياه نمايي نظام جمهوري اسلامي بدانيم که متاسفانه در اين ميان برخي عناصر داخلي هم نا آگاهانه در اين تله گرفتار آمدند؟

در اين غائله يک نکته جالب توجه نيز به چشم مي خورد."علي کردان" روز 15 مرداد از مجلس راي اعتماد گرفت.يک سايت اينترنتي وابسته به يکي از احزاب سياسي مخالف دولت طي مکاتبه با دانشگاه آکسفورد توانست طي اقدامي خارق العاده و در کمتراز 2 ساعت دو نامه از دانشگاه آکسفورد در خصوص مدرک تحصيلي علي کردان به دست آورد!
به اين سوابق دقت کنيد:

"علي-ح" ، خبر نگار سايت(...) در تاريخ 6 اگوست نمابري را به فردي به نام "تيموتي انديکات" در دانشگاه آکسفورد ارسال ميکند و در نمابر خود مي نويسد:

" پروفسور تيموتي انديکات عزيز

من علي-ح خبرنگار آژانس خبري (...) هستم.ديروز در پارلمان ايران فردي به نام "علي کردان" ادعا کرد که يک مدرک دکتراي افتخاري در رشته حقوق از دانشگاه آکسفورد دريافت نموده است.آقاي کردان ادعا کرد که پرونده اش را به دانشگاه آکسفورد فرستاده و دانشگاه نيز به او مدرک دکتراي افتخاري اعطا کرده است."

"علي -ح" در انتهاي نامه خود با طرح 3 سوال، اعلام نظر اورژانس! دانشگاه آکسفورد در خصوص وضعيت مدرک افتخاري علي کردان و ارسال جوابيه آکسفورد از طريق نمابر را خواستار شد. جالب آنکه به جاي آقاي "تيموتي انديکات"-(مخاطب اصلي نامه) ، دو بخش ديگر دانشگاه آکسفورد يعني دفتر دانشکده حقوق دانشگاه آکسفورد و اداره تاييد مدارک دانشگاه آکسفورد با ارسال جوابيه هاي جداگانه ، خطاب به "علي-ح" اعلام کردند که مدرکي به نام علي کردان صادر نشده است.

قطعا در اين ميان آقاي "تيموتي انديکات" نامه "علي-ح " را به دو بخش ديگر دانشگاه آکسفورد ارجاع داده است و در اينجا به اين موضوع که چرا مسئولين دو بخش دانشگاه آکسفورد به جاي پاسخ به اقاي "انديکات" مستقيما به علي-ح پاسخ داده اند ، نمي پردازيم و فقط يک نکته را مطرح مي کنيم و آن اينکه با توجه به 3 ساعت و نيم اختلاف زمان بين ايران و انگلستان و نيززمان انتشار پاسخ دانشگاه آکسفورد در بعد از ظهر همان روز ارسال نامه علي -ح (6 اگوست-16 مرداد )، کل مدت زماني که در دانشگاه آکسفورد براي دريافت نامه علي-ح از سوي آقاي انديکات،ارجاع وي به دو بخش متفاوت دانشگاه آکسفورد و آماده شدن پاسخ آنان براي علي-ح صرف شده حداکثر 2 ساعت است! که بايد به مسئولين محترم دانشگاه آکسفورد در اجراي دقيق طرح تکريم ارباب رجوع! آفرين گفت.

اما اين همه ماجرا نيست. براي آنکه سرعت عمل خارق العاده و البته مشکوک دانشگاه آکسفورد را در پاسخگويي به مکاتبه اورژانس! يک خبرنگار بي نام و نشان وابسته به يک سايت اينترنتي فارسي زبان -که در سطح جهاني شناخته شده نيست- ارزيابي نماييم، دفتر پژوهش و بررسي هاي خبري ايرنا با همکاري يکي از دانشگاه هاي معتبر ايران، در هفته سوم مرداد 87 ، نامه اي را در خصوص استعلام مدرک دکتراي افتخاري فردي مشخص ، براي آقايان تيموتي انديکات(مخاطب نامه سايت(...)،جرمي درو رييس اداره تاييد مدارک و نيز دفتر دانشکده حقوق دانشگاه آکسفورد از طريق نمابر و پست الکترنيکي ، ارسال نمود که تا کنون و عليرغم طي شدن حدود 50 روز از ارسال اين نامه هيچ گونه پاسخي از سوي دانشگاه آکسفورد دريافت نشده است!

و اينچنين است که پروژه عمليات رواني "تله آکسفورد" کليد مي خورد و ضد انقلاب با همه عقبه رسانه اي خود فضا را در دست مي گيرد تا وجاهت مسئولين جمهوري اسلامي ايران را مخدوش سازد.به نمونه هايي از اين حملات توجه نماييد:

گروهک رجوي(منافقين):افتضاح مدرک قلابي پاسدار "علي کردان" به اوج رسيد و بحران دروني رژيم آخوندي را بيش از پيش دامن زد(!).

راديو فردا(وابسته به سازمان جاسوسي امريکا):کردان بايد در دادگاه حاضر شود(!).

راديو اسرائيل:"علي کردان" اين فرد کذاب(!) و جاعل (!) و دزد بيت المال(!) که 20 سال با مدرک دروغين دکتري، از بيت المال ايران حقوق و مزاياي ماهيان? يک دکتر را گرفته(!)، بايد امانتدار راي مردم در انتخابات رياست جمهوري نيز باشد!!

سايت ضدانقلابي روز آنلاين: بايد ديد رئيس دستگاه برگزارکننده انتخابات در دولت نهم، خواهد توانست مدرک جعلي خود را به فراموشي ‏بسپارد و به کار ادامه دهد يا خير؛ اگرچه بي‌شک اين کار، بسيار دشوار به نظر مي‌رسد پس بهتر است "کردان" استعفا دهد.‏(!)

نوشابه اميري(عضو همزمان ساواک و حزب توده):امروز ‏‏"مصالح ايران" به سرنوشت "کردان"ها و اين "رابط"ها گره خورده است. همان ها که سياست شان عين ديانت شان ‏و ديانت شان عين سياست شان است.‏(!)

فرهاد رجبعلي(عضو گروهک هاي مارکسيستي برانداز):اگر مسوولان ايران قصد دارند کمي از فشارها عليه نظام‌ بکاهند و همچنان مدعي حکومتي سالم ‏بمانند، واجب است اين لکه را، هرچند به سادگي محو ناشدني نيست، از دامان خود پاک نمايند و کردان را متقاعد ‏به استعفا کنند که جز اين راهي نيست .(!)

بله! در برابر اين هجمه طراحي شده دشمن بايد با هوشياري و آگاهي از همه جوانب توطئه حرکت نمود.امروز دشمن در مسير حرکت بالنده ملت ايران ،تله اي رسانه اي طراحي نموده است که بايد چون هميشه با چشماني باز و دندانهايي فشرده از اين فضاي غبارالود عبور کرد و اهرم فشار را از دستان آلوده دشمنان ايران خارج ساخت

fifocal vision

من در حین ترجمه مطالبی در باب مبانی نظری توانمندسازی در مددکاری اجتماعی به مطلبی برخوردم که معنی اون رو نمیدونم و در فرهنگ لغت های موجود در بازار هم پیدا نکردم. در زیر توضیح مفصل تری از این بینش ارایه می شود . احتمالا دوستان جامعه شناس با این موضوع سروکار دارند. ما را از راهنمایی و کمک خود محروم نفرمایید:

. لي(1994) اظهار مي‌دارد كه مددكاران اجتماعي در كار با گروههاي ستمديده، به (fifocal vision) معتقدند. اين نگرش شامل:

1-      نگاه تاريخي به ستمديدگي، از جمله تاريخچهً سياست‌هاي اجتماعي مربوط به به گروههاي ستمديده.

2-      نگاه بوم شناختي كه در برگيرندهً دانش سازگاري بالقوهً فردي، قدرت بصورت عام‌، سوء استفاده و امتناع از قدرت، بي‌عدالتي ساختاري و فساد اجتماعي اقتصادي است

3-      ديدگاه طبقاتي نژادي(ethnoclass)كه آگاهي فرد از اثرات واقعي نژادپرستي و كلاسيزم(تبعيض  طبقاتي) و تاًًثيرات متقابلشان را افزايش مي‌دهد.

4-      ديدگاه فمينيستي كه نه تنها ستمديدگي زنان را بصورت خاص نشان مي‌دهد بلكه پديده‌ها را با بيان منحصربفردي، مفهوم‌سازي مي‌كند. به دنبال انسجام مفاهيمي چون " شخصي، سياسي‌است" مي‌گردد. قدرت را تعبيري بي حد و مرز تصور مي‌كند.

5-      ديدگاه انتقادي به نقد همهً اشكال ستمديدگي و راهبردهاي توسعه مي‌پردازد كه فرد و تغيير اجتماعي را بهم پيوند مي‌دهند.                             

ديدگاه جزئي‌نگر( fifocal vision) روش سازماندهي بسياري از ابعاد تجربه است كه مي تواند به فر د براي تحقيق عملي در مراحل و سطوح مختلف مداخله كمك كند.

لا اکراه فی الدین

امسال شبهای ماه رمضان پس از اذان به مدت ۱۰ دقیقه یا بیشتر آیت الله مکارم سلسله مباحثی در موضوعات مختلف اسلامی از جمله خرافه تبلیغ دین اسلام شناسی و ... دارد . مباحث موجز و مختصر است و نکته جالبی که قبل از طرح موضوع می خوام بگم اینه که برخلاف سایر مراجع گویا ایشان از اینترنت و ایمیل و ... مطلع هستند و لااقل به گوششان خورده. چون در یکی از همین شبها در ضمن صحبت از ارتباط با جوانان جهت شناساندن اسلام از آنها خواستند که اگر سوالی دارند با امیل بفرستند تا دفتر ایشان پاسخ های آماده آنها را برایشان بفرستند!!!

اما یکی از مباحث ایشان در باب آزادی قبول ادیان بود که ضمن گریزی که به سایر ادیان و مذاهب گریزی زده و از پلورالیزم صحبت کرده و گفته که اسلام با این مقوله موافق نیست و همه ادیان از اول تا اسلام مکمل و مقوم یکدیگر هستند و و با ذکر مثالی از مراحل آموزش از ابتدایی تا تخصص گفتند که به فراخور درک و فهم بشر مفاهیم نیز پیچیده تر شد. در باب پذیرش دین هم گفتند که لا اکراه فی الدین به معنای عدم اجبار در پذیرش دین است و اگر کسی بنا به هر دلیلی ولو ناآگاهی غیر اسلام را نپذیرد به شرط عدم تبلیغ و بیان می تواند بر دین خود بماند چون هر حکومت و نظامی با تبلیغ علیه خود مخالف است و اسلام هم در قالب ارترداد با این مقوله برخورد می کند و این به معنی نفی آزادی در قبول دین نیست". اما نکته جالبی که ایشان مطرح کردند و مرا به یاد آخرین سوالی که از راسل در باره دینداری پرسیده شد انداخت این بود که " اگر انسانی با مطالعه و تدبر در ادیان مختلف و مطالعه عمیق دین اسلام به این نتیجه برسد که اسلام دین به حق و کامل نیست و از پذیرش اسلام خودداری کند انوقت از نظر ما فقها بر ایشان حرجی نیست و اگر در روز قیامت هم از وی سوال شود که چرا نپذیرفتی می گوید من سعی خود را کردم اما نتوانستم آنرا بپذیرم . این شخص نزد خدا اجر می گیرد و به سبب کارهای نیکی هم که انجام می دهد نزد خدا پاداش می گیرد." حضرت آیت الله تاکید کردند که حرف ایشان کامل نقل شود تا برداشت غلطی صورت نگیرد. آنچه نوشتم نقل به مضمون است و عین عبارات نیست

مهدی موعود از زبان یوسف نبی

چند وقت پیش داشتم سریال یوسف پیامبر را از تلویزیون نیگاه میکردم. اتفاقا این قسمت در باره به چاه انداختن یوسف توسط برادرانش بود. در این داستان موارد جالب توجهی به چشم می خورد

۱- گله حضرت یعقوب به زحمت به ۵۰ راس می رسید اما ۱۲ فرزندش چوپانی این گله را می کردند.

۲- قبل از به چاه انداختن یوسف بردارانش تا سر حد مرگ او را کتک می زنند. سردسته کتک زننده  ها یکی از بردران بود که اسمش از قضا یهودا بود!!! روایت تاریخی شو من نمی دونم اما یهودا را خیلی خبیث نشان دادند به حدی که می خواست یوسف را بکشد

۳- یوسف را از همون بالای چاه به پایین پرت کردند اما جان سالم به در برد و نمرد

۴- آب چاهی که یوسف در آن افتاد شور بود اما به اذن خدا شیرین شد

۵- یکی از برداران یوسف که تیپ حزب اللهی داشت با بقیه از در مخالفت برامد و مانع از کشتن یوسف شد و از آنها خواست که او را به چاه بیندازند

۶- در چاه تاریک شخصی بر یوسف ظاهر شد که نمی دونم حضرت آدم بود یا فرشته وحی و گردنبندی به یوسف داد که روی آن نوشته بود موعود

۷- به یوسف وعده تولد موعود را می داد و با ذکر این که هر دست ۵ انگشت دارد و هر انگشت ۱۴ بند اصحاب کسا و اهل بیت را نیز به یوسف معرفی کرد .

۸- ان پیک الهی به یوسف وعده بازگشن به کنعان و خبر از آینده را می داد.

از این موارد که بگذریم کارگردان سریال برای نشان دادن موارد عادی هم متوسل به معجزه می شد و به قول دکتر برای هزار تومان هم معجزه می کرد. داستان گم شدن کاروانیان برای رسیدن به چاه پرتی که یوسف در آن افتادُ داستان ایستادن شترها کاروانیان شفا یافتن بیمار کاروان یوسف و ... از جمله معجزاتی بود که در این چند دقیقه از سریال اتفاق افتاد

ضمنا کارگردان به نظربسیار خوش سلیقه به نظر می رسد و در قحط رجالی برای پیدا کردن پسر بچه زیبا در نقش یوسف اوج هنر خود راه نمایش گذاشت. نمی دانم زلیخا کی می خواد باشه !!!!

دعوت

شاید انچه من می خوام بنویسم کمی غیر معمول باشه اما با توجه به جدید بودن تکنولوژی اینترنت این هم می تونه فتح بابی باشه.

پس از بیان همه تعارفات اینجانب که مورد اصابت سنگی آسمانی از ناحیه مخ قرار گرفته ام تصمیم دارم در دوران اوج شکوفایی اقتصادی و بدون هر گونه دغدغه ی خاطری رخت دامادی بر تن بپوشم و به جرگه دوه نفره ها بپیوندم . باری از همه دوستان عزیز برای شرکت در مراسم این دو نو گل نوشکفته در تاریخ جمعه ۲۱ تیرماه ۱۳۸۷ دعوت به عمل می آید. لازم به ذکر است که این دعوت بین المللی نیست و بقیه کاربران اینترنتی که این دعوت نامه را ملاحظه می کنند به خاطر به زحمت نیفتادن می توانند از طریق همین رسانه با ما در این جشن شریک باشند.

اسامی دوستان را ننوشته ام اما هر کدوم از عزیزان که تمایل به شرکت دارند از قبل و از طریق همین پست اعلام آمادگی نمایند.

 

گاس

خیلی وقته که به هیچ تیم خاصی در جهان علاقه ندارم و به قول سیاسیون  با هیچ کدوم از اونا عقد اخوت نبستم و گاهی شده که یه نیمه طرفدار یک تیم بودم و نیمه بعد طرفدار تیم دیگری . اما همیشه به فوتبال زیبا و هجومی علاقه دارم. اما از بعضی بازیکنا خوشم می اد مثلا لیونل مسی تو هر تیمی که باشه غیر از چلسی من طرفدارش هستم. در جام ملتها هم طرفدار تیم خاصی نبودم اما بازیهای بسیار زیبای تیم روسیه تحت تاثیر نبوغ گاس هیدینگ منو جذب خودش کرد. البته هیدینگ در هر تیمی که بوده اینجوری بوده. فکر می کنم روسیه در این دور سبک جدیدی از فوتبال را به نمایش گذاشته و بعد از زدن گل دست از سر تیم حریف بر نمی داره و بهترین دفاع را حمله می دونه و زمانی که تیم حریف در فکر تحمیل خودش به اونا است سعی می کنه با حمله جوابش رو بده و در واقع از به هم ریختن ساختار دفاعی تیم حریف در زمان حمله استفاده می کنه و تیم حریف را وادار به بازی احتیاط آمیز می کنه این روش به ویژه در بازیهای حذفی جواب می ده چون تیم حریف که عقب هم بیفته برای فرار از حذف باید حمله کنه و اون وقته که تمرکز دفاعی تیمش به هم می خوره . البته به نظر من ارایه این نوع فوتبال بیش از هر چیزی به ایجاد انگیزش در بازیکنان از سوی کادر فنی تیم بستگی داره. یعنی مربی تیم این ذهنیت را در آنها ایجاد کنه که در چنین زمانهایی که تیم حریف مطابق معمول اکثر مسابقات فوتبال بعد از اینکه عقب افتاد سعی می کنه حمله کنه و تیم برنده هم ناخواگاه به عقب کشانده میشه اما ایجاد این ذهنیت در تیم که در زمان حمله تیم حریف نباید عقب کشید بلکه باید حمله کرد چیزی است که من در کار تیم روسیه دیدم نمونه اش را می توان در بازی روسیه با سوئد و هلند به وضوح دید. البته باید یادآوری کنم که به کارگیری چنین روشی نیازمند اطاعت کامل بازیکنان از مربی و پذیرش مربی از سوی بازیکنان ُفقدرت بدنی بالا و همچنین تمرکز زیاد بازیکنان در زمین دارد

از ماست که بر ماست

احتمالا این حکایت را که می نویسم شنیده اید اما چون خودم برای اولین بار شنیدم و خیلی مناسب یافتمش  برای شما نیز نقل می کنم.

گویند پادشاهی دستور داد تا برای عبور و مرور مردم از رودخانه ای که مردم را به زحمت می انداخت پلی ساخته شود. مردم بدون هیچ مزد و مواجبی به دست خود پل را بساختند و آماده بهره برداری نمودند. پادشاه به وزیر خود دستور داد که به مردم بگویید که هر کس می خواهد از روی پل رد شود باید یک دینار بپردازد. وزیر در جواب پادشاه گفت: اعلیحضرتا ممکن است مردم از دستور شما سرپیچی کنند و و اعتراضی شکل گیرد. پادشاه گفت نگران نباش می پردازند. این کار صورت گرفت و برای عبور هر کس یک دینار گرفته می شد و کسی هم هیچ اعتراضی نکرد و لام تا کاف نگفت. مدتی بعد پادشاه به وزیر دستور داد که علاوه بر گرفتن یک دینار با یک عدد لگد هم عابرین همراهی شوند. وزیر این بار زودتر از دفعه قبل گفت ولی قربان ....

پادشاه گفت دستور را اجرا کنید و نگران نباشید. این نیز بشد و ندایی برنخاست. چندی بعد پادشاه دستور داد علاوه بر دو اقدام قبلی هر کسی که از پل گذشت توسط نگهبان های پل یک بار ترتیبش داد شود(با عرض پوزش). این دفعه وزیر حسابی آشفته شد اما پادشاه در کمال آرامش مثل دو دستور قبلی فرمان به اجرای دستور داد. و این نیز بشد. چند مدت بعد پادشاه از وزیر خواست که با عام بگذارد تا به شکایات مردم رسیدگی شود. همه مردم شهر جمع شدند و از انها خواسته شد هر کس اعتراضی دارد به عرض پادشاه برساند. اما از ان جمعیت هیچ صدایی برنخاست. پس از چند با تکرا در انتهای جمعیت پیرمردی به قول کریم پوکیده بلند شد و با صدای ضعیف اش گفت اعلحضرتا من اعتراض دارم. اعلحضرت که تعجب کرده بود اجازه صحبت داد. پیرمرد گفت اعلیحضرتا من فقط به کم بودن تعداد نگهبان های سر پل اعتراض دارم. چون جمعیت زیاد است و تعداد مامورینی که ترتیب ملت را می دهند کم است خواهش می کنم برای اینکه مردم سریع تر به کارشان برسند تعداد ماموران را زیاد کنید تا در صف معطل نمانیم و زودتر به کارمان برسیم. 

گفتمان این بار از نوع فوتبالی آن

همه می دانیم که برای توسعه فرهنگی و اجتماعی چه هزینه های گزافی در کشور صرف می شود و تقریبا کسانی که دغدغه ی این مقولات را دارند به خوبی اگاهند که این هزینه در غالب موارد در جاهایی صرف می شود که نه تنها کمکی به توسعه فرهنگی و اجتماعی نمی کنند بلکه نتایج منفی هم به بار می اورند. اختصاص هزینه های سرسام آور به هیت های مذهبی ساخت سریال های بی محتوا و کم ارزش تلویزیونی هزینه های گزاف در حفظ ارزشهای جهاد و ... اسلامی کردن دانشگاهها و از این دست هزینه ها تا کنون نه تنها گره گشا نبوده است بلکه بازگشت به عقب بوده است. طی سالیلن بعد از انقلاب و در جهت انقلاب فرهنگی هر بار فرد یا افرادی برای مهم تاثیر گذار بودن در جامعه از جانب مجاری حکومتی علم شده اند و در برهه ای خاص توانستند ذهن گروهی از افراد جامعه را به خود مشغول کنند. اما علی رغم صرف هزینه  های بسیار این تاثیرات به مد بیشتر شبیه بوده تا یک تاثیر ماندگار و یا یک تفکر توسعه محور.

شاید آنچه درباب ان می خواهم بنیوسم تا حدودی اغراق آمیز باشد اما گفتنش خالی از لطف نیست.

در وهله نخست باید بگویم که هیچ دولتی جز دولت احمدی نژاد و هیچ فردی جز کاشانی قادر نبود افشین قطبی آمریکایی براساس شایعات منسوب به دربار پهلوی و مربی تیم زنان آمریکا و ... را به ایران بیاورد. هیچ مربی که عنوان ایرانی داشته باشد تا حالا مبلغ ۵۰۰ هزار دلار دریافت نکرده است. اما عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. افشین قطبی با مبلغ سنگین ۵۰۰ هزار دلار به ایران آمد و شاید از نظر من این این دلارها از معدود دلارهایی باشند که در راه درست مصرف شده اند. نه از این باب که قطبی پرسپولیس را قهرمان کرد بلکه از این جهت که او گفتمان جدیدی را وارد ادبیات فوتبال ایران کرد و به نوعی وارد فرهنگ ایران کرد. افشین قطبی چه در ناکامی ها و کامیابی ها چه در سنگ اندازی ها و مانع سازی ها هرگز مشی خود را عوض نکرد و با گفتمان احترام آمیز خود باعث شد که تمام افراد درگیر در فوتبال و دوستداران فوتبال به او احترام بگذارند. این احترام حتی به سکوهای ورزشکاه که اکثرا از طبقات پایین و کمتر تحصیل کرده هستند نیز سرایت کرد و قطبی در میان غول ها شهرت و محبوبیت با این گفتمان محبوب هوادران شد و حتی زبان رقبا و مخالفان را به تحسین واداشت. تاثیر قطبی به حدی است که حتی در بدترین شرایط تماشاگران از وی حمایت کردند و برخی ها علاقمندی شان به قهرمانی پرسپولیس به وجود افشین قطبی در تیم گره زده بودند. شاید سالها باید وقت و هزینه صرف می شد تا گفتمانی چون گفتمان افشین قطبی در جامعه ورزشی ما رسوخ پیدا کند و چه پولها که هزینه می شد و تاثیر نمی داشت. به هر حال قطبی به عنوان یک فرد با مشی اثرگذار خود کاری کرد که متولیان فرهنگی ما در حوزه ورزش و شاید سایر حوزه ها سالها باید وقت و هزینه صرف می کردند تا این مشی در بین اهالی و رزش و حتی جامعه شکل بگیرد.

کدامیک را بیشتر دوست داری؟

بعضی اوقات از سر بیکاری و برای سرگرم بودن از همکاران سوالاتی می پرسم تا به جواب های خودم را اصلاح کنم.

چند روز پیش از همکاران پرسیدم که بین زن و بچه خودتان کدوم یک رو بیشتر دوست دارید. تقریبا تمامی پاسخ دهنده ها که به ۲۰ نفر می رسیدند با قاطعیت گفتند که فرزند مان را بیشتر دوست داریم و عده ای هم با کمی محافظه کاری گفتند که نوع دوست داشتن فرق می کنه. من با طرح این سوال که اگر در شرایطی قرار گیرد که زن و بچه تون در معرض خطر است و شما فقط قادر به نجات یکی از آنها هستید کدوم یکی رو نجات می دهید  این با ۱۰۰ در ۱۰۰ پاسخ گویان گفتند فرزندمان.

در پاسخ به این سوال که اگر همسرتان به شما اجازه بدهد که زن دوم اختیار کنید این کار را می کنید به جز دو نفر همه پاسخ مثبت دادند.

بعضی ها هم نمی دونم به شوخی یا جدی بود می گفتند دلمان می خواهد زن مان بمیرد تا زن دوم بگیریم !!! راستی شما اینکه می گن هیچ شوخی بدون زمینه جدی نیست را باور دارید؟

من که باور دارم

راستی نظر شما چیه؟ وضع موجود در بین آشنایان شما هم همین طوره و به نظر خودتون آدم بچه شو باید بیشتر از زنش دوست داشته باشه؟ یا بالعکس؟

تعريف سياست

        يه روز يه پسر كوچولو مي خواست انشا بنويسه از پدرش مي پرسه بابا ميشه بگي سياست يعني چي؟
پدرشس يه كم فكر مي كنه و مي گه كه بهتره با يه مثال درباره خونه واست توضيح بدم تا متوجه بشي سياست يعني چه. من حكومت هستم چون همه چيز رو در خونه من تعيين مي كنم. مامانت دولت هست چون كاراي خونه رو اون اداره مي كنه.كلفت مون هم ملت مستضعف و پابرهنه است. چون از صبح تا شب كار مي كنه و هيچي نداره. تو روشنفكري و داري درس مي خواني داداش كوچيكت هم كه دو ساله است نسل آيند است. اميدوارم كه متوجه باشي كه منظورم چي هست و فردا در اين مورد بيشتر فكر كني. پسره نصف شب با صداي برادر كوچيكش از خواب مي پره. مي ره اتاق داداش كوچيكه مي بينه كه زيرش رو كثيف كرده و تو گه خودش  دست و پا مي زنه. مي ره اتاق مامانش مي بينه كه  به خوابي عميقي فرو رفته و باباش هم تو رختخواب نيست. مي ره تو اتاق كلفت شون تا اونو بيدار كنه مي‌بينه كه باباش رو كلفته افتاده و داره ترتيبش رو مي ده. مي ره سر جاش مي خوابه و فردا صبح از خواب بيدار ميشه
باباش ازش مي پرسه پسرم در مورد معني سياست فكر كردي؟ مي دوني سياست يعني چي؟  پسره مي گه آره بابا ديشب فهميدم سياست يعني چه؟
از كليه دوستان عزيز گروه مي خوام كه تعريف سياستي كه پسره بهش پي برد رو بگن . به نفرات برتر جوايز نفيسي اهدا ميشه

پروین ها و ابراهیمی  های ما

 

خدا پدر و مادر ممیزی وزارت ارشاد و هیات نظارت بر مطبوعات را بیامرزد. بابا صد رحمت به اونا . لااقل اونا اجازه انتشار یه مطلب رو توی یه سایت می دن و بعد اخطار و تعطیل می کنن. اما جناب آقای دکتر انگار دست همه رو از پشت بسته و برای خوشامدگویی، به اولین مطلبی که در وبلاگ نوشتم گیر داده و هشدار داد که باید خطوط قرمز را رعایت کنم. هر چند قبلا در باره خط مشی وبلاگ هشدار داده بودند اما نمی دانستیم که هوا اینقدر پسه. بگذریم .

القصه برای اونایی که اطلاعات حداقلی از وضعیت فوتبال کشور دارند، می خواهم به قول امروزی ها یه فلش بکی به گذشته نه چندان دور در باشگاه پرسپولیس بزنم. دوران طلایی علی پروین و پرسپولیس زلزله با اون فوتبال دهه شصتش رو به پایان بود و تاکتیک  های مبتدی علی آقا در مقابل مربیان درجه سه اروپایی و جوانان تازه به دوران رسیده وطنی کم کم رنگ می باخت و تیم در سراشیبی سقوط قرار می گرفت و قرمزهای پایتخت تحت فشار شدید افکار عمومی قرار گرفته بودند. در چنین شرایطی تماشاگران فهیم فوتبال- بخوانید بهترین تماشاگران دنیا- همچنان تیم را با شعار " حمله حمله تیم پروین گل بزن یالا قهرمان " به پیروزی تشویق می کردند. نتایج ضعیف و نگران کننده و بازیهای بسیار ضعیف و کسل کننده بالاخره داد هوادران را درآورد و در حالی که تماشاگران فوتبال شناس! همچنان نفر اول نیمکت را تشویق و حمایت می کردند اولین تیر را به سمت  فرهاد رهبر  ببخشید اسماعیل حلالی نشانه رفت و او را مسبب ناکامی ها قلمداد کردند اما خروج حلالی از کابینه علی آقا هم دردی را دوا نکرد و سیر نزولی همچنان ادامه داشت. رئیس همچنان حمایت می شد و از روی سکوها به نام او تیم تشویق به حمله می شد. اما انگار تشویق ها و یاد گذشته هم فایده ای نداشت و نتایج ضعیف به یک قربانی دیگر نیاز داشت . قربانی بعد ابراهیم شیبانی نه ابراهیمی بود که داد هواداران را دراورد. برای تقویت فنی تیم تصمیمی گرفته شد که از یک مربی خارجی استفاده شود و اشمیت آلمانی به تیم تزریق شد او هم به سرنوشت ابراهیمی دچار شد و مسبب ناکامی ها و نتیاج ضعیف تیم شد و سلطان همچنان بر اریکه نشسته بود و حمایت می شد. فصل بعد سلطان به ظاهر کنار کشید و تیم به راینر سوبل سپرده شد تا شاید او اعتبار از دست رفته سلطان را برگرداند اما مگر دو پادشاه در یک اقلیم می گنجند اون هم چه پادشاهی! حتما اون داستان کذایی سوبل و آرش فرزین رو می دونید. گوجه فرنگی گران شد به گردن سوبل افتاد. قیمت مسکن سر به فلک کشید مدیر عامل عوض شد. علی آقا مجبور شد خودش به تنهایی چند کار را انجام دهد تا  تیم را نجات دهد. هیچ کدام موثر نیفتاد. هر روز یکی مقصر می شد و علی آقا هم سرجایش قرص و محکم نشسته بود و قصد داشت که با این مدیریتش فوتبال دنیا را اداره کند و حتی مارادونای افسانه ای زبان به تمجید او بگشاید.

اما تیم هر روز بدتر از دیروز به کار خود ادامه می داد و جدا از نتایج ضعیف در لیگ بدهی های تیم هم هر روز بیشتر می شد. یکی از اعضای کادر فنی سهم تیم را 11 درصد می دانست یکی می خواست نام تیم را تغییر دهد و بالاخره دیگری افزایش بدهی ها از 12 درصد به 20 درصد را افتخار خود می دانست و علی آقا هم هچنان حمایت می شد و ابراهیمی ها و اشمیت ها به پیش آمدن چنین نتایجی متهم می شدند. اما این وسط هواداران فهیم فوتبال در هنگام سفرهای استانی تیم، به شدت از علی آقا استقبال می کردند و صدای سلطان علی پروین گوش فلک را کر می کرد.  همه می دانند که سلطان نفر اول تیم است و هدایت فنی تیم بر عهده اوست و همه هم می دانند که تیم، تیم نیست اما علی آقا همچنان محبوب است!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 بیچاره سوبل، اشمیت، ابراهیمی، حلا لی و ...

راستی فکر می کنید گران شدن گوجه فرنگی چه ربطی به علی آقا داره ؟

برای آنهایی که می خوان مزدوج شن

اون موقع که تو خوابگاه بودم و در فضای انتزاعی آن( البته نه در همه موارد) بسر می بردم برداشتی از زندگی و ازدواج داشتم که با گذشت زمان و ورود به دنیای واقعی تا حدود زیادی دگرگون شده است . 

همیشه حرف زدن آسون تر از عمل کردنه و راحت میشه برای خود دنیای خیالی افکار خیالی و زندگی خیالی ساخت . خوش به حال اونایی که عین و ذهن شون واریانس کمی داره و می تونن افکار خودشون را واقع بینانه تنظم و به مرحله عمل نزدیک کنن.

اما از موضوع دور نشم. اونایی که می خوان ازدواج کنن این توصیه ها را لااقل بخونن:

۱- اولا سر بی درد را دستمال نمی بندن

۲- حالا اگه یه ابابیل بر سرتون سنگی زد در درجه اول کسی رو انتخاب کنید که به نظر خودتن و از لحاظ فکری به شما بسیار نزدیک است . چون اگه به حداقل بسنده کنین بعدا می فهمین همون حداکثری هم که فکر می کردین حداقل شما بوده است  

۳- کسی رو انتخاب کنید که  خانواده اش از لحاظ مالی به شما نیاز نداشته باشد

۴- فکر اینکه کسی رو انتخاب کنید که از لحاظ سنی از شما کوچکتر باشه و به قول دکتر بخواین تربیتش کنین رو از سرتون بیرون کنین چون شاید بشود اما به خون جگر شود

۵- سعی کنید در دانشگاه و دوران تحصیل انتخاب کنید یا کسی رو که باهاش سابقه آشنایی یا دوستی دارید انتخاب کنید . محیط کار هم جای بدی نیست 

۶- یه نکته بسیار مهم رو فراموش نکیند . دخترا اکثرا بیماری های زنانه حساسیت های پوستی و ... دارند قبلا از سلامت طرف مطمئن شوید در غیر اینصورت بیمارستان هتل شماست

۷- از اینکه خسته شدم و می خوام کسی رو فقط انتخاب کرده باشم جدا بپرهیزید . اگر اینگونه فکر می کنید پیشنهاد می کنم مجرد بمانید

۸- این البته سلیقه ای است و لی پیشنهاد می شود کسی رو که می خواین باهاش ازدواج کنین ترجیحا شاغل باشه .

۹-  اونایی که خیلی خانواده پدر مادری شون رو دوست دارن سعی نکنن از این موضوع زیاد حرف بزنن چون عواقب منفی داره

همین

سهام عدالت

من الان هشت ماه است که مشغول گذراندن سربازی در کمیته امداد شهرستان خودمون هستم . جالبه بدونید که هیچ کدوم از کارمندان اینجا مدرک مرتبط با کار را ندارند . از بد حادثه مدرک و تحصیلات من مرتبط هست با این حال تا دیروز به عنوان تایپیست اداره کار می کردم . الان هم در امور اداری مشغول ثبت نامه ها هستم نمی دانم بعدا چه خواهد شد. اما این مطلب را برای اتفاق جالبی که امروز افتاد نوشتم. این روزها بانک سپه شعبه شهرستان ما مشغول پرداخت به اصطلاح سود سهام عدالت مددجویان کمیته امداد است. آنهایی که اول صبح هر روز از جلوی بانک می گذرند با خیل عظیم پیرمرد و پیرزن هایی مواجه می شوند که از بوق سگ تا پایان وقت اداری برای گرفتن چندرغاز پولی که به اندازه کرایه رفت و برگشت آنها به روستاهاشان نمی شود از سر و کول هم بالا می روند و بدترین توهین و تحقیرها را هم به جان می خرند. اما امروز اتفاق بسیار جالبی رخ داد. در اثر ازدحام جمعیت برای نزدیک شدن به باجه پرداخت پول بانک بین مددجویان و پلیس محافظ بانک درگیری رخ داد و طرفین به زد و خورد پرداختند و جالب است بدانید که پلیس برای متفرق کردن مددجویان متوسل به گاز اشک آور شد و مددجویان را که عمدتا پیرزن و پیرمرد هستند با گاز اشک آور متفرق کرد.

راستی امروز توی مسجدی در شیراز یه بمب منفجر شد. به نقل از دانشجوهای پزشکی بیمارستان های شیراز تعداد کشته ها ۴۷ نفره. قراره رهبر ۲۰ روز دیگه بره شیراز. گفته میشه که امام جماعت این مسجد از وعاظ مشهور شیرازه که اصلا مشهدی است و هیئت بزرگی که سه طبقه هم هست در شیراز اداره می کنه .

پایان