داستان یک ترانه: هتل کالیفرنیا

دوستان در بازی وبلگیمون مثال‌هایی از موسیقی ایرانی شروع کردن. راستش منم خواستم بچه مودب بشم و یکی از کارهای ایرانی دوس داشتنیمو بگم. دیدم یه جورایی نمیشه انگار...

راسش هتل کالیفرنیا تو یه دوره‌ایی خیلی باهاش زندگی می‌کردم. شده بود اب و نونم. اصلن رو تم آهنگش واسه خودم ترانه‌سرایی می‌کردم. اجرا مجدد آهنگ رو سالای ۸۰-۸۱ بود گمونم سی دیش اومده بود. به سنت دوستان قبل متن آهنگ رو میذارم. تداعی خاطره بشه. گمونم همه گوش دادیم. یه موقعی اپیدمی شده بود.

Hotel California


On a dark desert highway, cool wind in my hair
Warm smell of colitas, rising up through the air
Up ahead in the distance, I saw a shimmering light
My head grew heavy and my sight grew dim
I had to stop for the night

There she stood in the doorway;
I heard the mission bell
And I was thinking to myself,
'This could be Heaven or this could be Hell'
Then she lit up a candle and she showed me the way
There were voices down the corridor,
I thought I heard them say...

Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
Plenty of room at the Hotel California
Any time of year, you can find it here

Her mind is Tiffany-twisted, she got the Mercedes bends
She got a lot of pretty, pretty boys, that she calls friends
How they dance in the courtyard, sweet summer sweat.
Some dance to remember, some dance to forget

So I called up the Captain,
'Please bring me my wine'
He said,'We haven't had that spirit here since nineteen sixty nine'
And still those voices are calling from far away,
Wake you up in the middle of the night
Just to hear them say...

Welcome to the Hotel California
Such a lovely place
Such a lovely face
They livin' it up at the Hotel California
What a nice surprise, bring your alibis

Mirrors on the ceiling,
The pink champagne on ice
And she said 'We are all just prisoners here, of our own device'
And in the master's chambers,
They gathered for the feast
The stab it with their steely knives,
But they just can't kill the beast

Last thing I remember, I was
Running for the door
I had to find the passage back
To the place I was before
'Relax,'said the night man,
We are programmed to receive.
You can checkout any time you like,
but you can never leave!

*************************************************

هتل کالیفرنیا

 شعر از : گلن فرای

در یک بزرگراه ِ بیابانی ِ تاریک،  باد ِ سرد از میان ِ موهایم می گذشت

بوی ِ گرم ِ غنچه ی ماری جوآنا(1)، در هوا می پیچید

روبرویم در فاصله ی دور، نوری لرزان دیدم.

سرم سنگین شد و دیدم تیره و تار

باید منتظر ِ شب می شدم

او آنجا در آستانه ی در ایستاده بود;

با زنگوله ی رستوران

من با خودم فکر می کردم که

"اینجا جهنم است با بهشت"

بعد او شمعی روشن کرد و راه را به من نشان داد

صداهایی پایین ِ راهرو بود

فکر می کنم می گفتند...

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدید

جایی بسیار دوست داشتنی

با ظاهری بسیار دوست داشتنی

اتاقهای زیادی در هتل کالیفرنیا هست

هر زمانی از سال، می توانید اینجا جا پیدا کنید

 

ذهن ِ او محسور ِ جواهر فروشی ِ تیفانی است(2)

او مرسدس بنز دارد

او پسرهای زیبای زیادی در اطرافش دارد

که آنها را دوست می نامد

شیوه ی رقصیدن ِ آنها در حیاط... عرق ریزی ِ شیرین در تابستان...

برخی برای به یاد آوردن می رقصند و برخی برای فراموش کردن

 

من کاپیتان را صدا زدم و گفتم

"لطفا شراب ِ من رو بیار"

او گفت :" ما این قلم را

از 1969 اینجا نداشته ایم"(3)

و آن صداها هنوز از دور مرا صدا می زنند،

در نیمه شب بیدارم می کنند

تا فقط بگویند...

 

به هتل کالیفرنیا خوش آمدید

جایی بسیار دوست داشتنی

با ظاهری بسیار دوست داشتنی

اتاقهای زیادی در هتل کالیفرنیا هست

هر زمانی از سال، می توانید اینجا جا پیدا کنید

آنها در هتل کالیفرنیا به زندگی ِ خود ادامه می دهند

عجب غافلگیری ای!، بهانه های خود را آماده کنید(4)

 

آینه هایی روی سقف بود

و شامپاین ِ صورتی با یخ

او گفت :"ما همه اینجا

به روش ِ خودمان زندانی هستیم"

و در اتاق ِ رؤسا

آنها برای جشن دور ِ هم جمع شدند

با چاقوهای پولادی ِ خود به آن ضربه می زدند

ولی نمی توانستد آن هیولا را بکشند(5)

 

آخرین چیزی که به خاطر می آوردم این بود که

داشتم به سوی در فرار می کردم

باید راه برگشت را پیدا می کردم

به جایی که قبلا در آن بودم

مرد ِ شب گفت :"آرام باش

ما برای پذیرش برنامه ریزی شده ایم

تو هر وقت بخواهی می توانی به بیرون سری بزنی

ولی هیچ وقت نمی توانی اینجا را ترک کنی!"

(اینو از سارا شعر گرفتم که لطف کرده و لینک دانلودشم گذاشته. درباره گروه ایگلز عنوان گروه هم مطلب زیاده مثلاً سایت آفتاب مطلب خوبی داره با عنوان بررسی ترانه هتل کالیفرنیا. یا مطلبی با عنوان داستان یک ترانه هم اطلاعات خوبی درباره این ترانه و گروه داره از جمله اینکه ۱۰میلیون نسخه از این آهنگ در زمان ارائه در سال ۱۹۷۷ فروش داشته و برنده جایزه گرمی شده. 

................

روزای اولی که اومده بودم سروستان تو اتاق خفنی بودم که دست کمی از اتاقک زیر شیرونی سارا کرو نداشت با هم اتاقی‌هایی خفن. اون روزا خیلی حال میکردم با این آهنگ و هنوز هم. احتمالن کمیش مال جوجه غریبه بودنم بوده لابد...

بعدا‍ همه آهنگ‌های گروه رو تهیه کردم ولی به گمانم شاهکار گروه همین آهنگه . این آهنگ به دو شکل اجرا شده. اون کار دهه هفتادی سازش الکترنیکه .گیتارش. این جدیده اسپانیش. اون قدیمیه هم شنیدنش خالی از لطف نیست. عجب چیزی این دهه ۷۰. جنسش جنسه ها. چه موسیقی و چه فیلم. یه کالتیه  واسه خودش به قول علمای مطالعات فرهنگی.همین تموم شد استعدادم.

شبهای روشن

چند شب پیش فیلم شبهای روشن را دیدم با کارگردانی فرزاد مؤتمن. داستان استادی تنها و منزوی است که ناگهان و در جریان یک شبگردی با دختری با بازی هانیه توسلی برخورد می‌کند که منتظر معشوقش است یک سال پیش با او قرار گذاشته تا در همانجا در همین ساعت همدیگر را ببینند اما طرف سر قرار نمی‌آید البته قرار موسَّع است و دختر چهار روز به این امید که معشوقش حتما خواهد آمد سر قرار می‌آید در این مدت در خانه استاد زندگی می‌کند استاد تنها که در طول عمر خویش عاشق کسی نشده است و تنها رفیقش کتابهای او بوده‌اند در طول این چند روز عاشق آن دختر می‌شود من عشق عامیانه‌ای را که در ادبیات نیز تجلی یافته است یک بیماری و البته مذموم می‌دانم اما در این فیلم ترکیب از عشقی که ورزه است و پسندیده، و عشقی که خام و عوامانه است وجود دارد فیلم پر از شعارهای دخترپسند است استاد کتابهایش را در پایان فیلم می‌فروشد گویی می‌خواهد رقیب عشقی را از میان بردارد تا دلش تنها معطوف به آن دختر باشد اگر این تلقی من درست باشد آن استاد هنوز عشق را نفهمیده است عشقی که رقیب دارد با عشقی که آنچنان گسترده می‌شود که رقیبی نمی‌بیند بسیار متفاوت است نمی‌خواهم داستان فیلم را برای شما بگویم شاید خوستید آن را ببینید که البته حداقل ارزش یک بار دیدن را داراست عشق عامیانه، انحصاری است از نظر آنها وقتی تو عاشق کسی هستی دیگر نمی‌توانی عاشق کسی یا چیزی باشی، اما وقتی عشق یک هنر می‌شود (مانند آنچه فروم می‌گوید) می‌توان عاشق همه چیز و همه کس شد و این محدودیت و انحصار وجود ندارد: به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست فیلم خوبی بود هر چند امید بیشتری به آن داشتم امیدوار بودم که عشق از پوسته خام ادبی آن بیرون بیاید دوست داشتم چهره مخدوش عشق در تاریخ ادبیات خودمان را در این فیلم نبینم اما دوباره دیدم تا هر چه بیشتر در این‌باره احساس تنهایی کنم با امیدی اندک به دیدن کسانی، شنیدن سخنانی، خواندن کتابهایی و دیدن فیلمهایی که عشق بزرگدلانه را درک و تبلیغ کنند.

بنانانه

الان دارم قطعه دگر چه می‌خواهی بنان را گوش می‌کنم اولین بار آن را وقتی دوازده سالم بود گوش کردم این قطعه پایان دوران اول موسیقی شنیدن من بود که جدای از موسیقی‌هایی که از صدا و سیما می‌شنیدم با شنیدن کاست خزان، روزگار من استاد معروفی آغاز شده بود اثری که هنوز هم تحسین‌گر آنم

آن روزها بنان مجاز نبود برادرم بنان گوش می‌کرد و به ناچار به گوش من هم می‌رسید و من هم که باور داشتم که بالانشینان بیان‌کنندگان رای دین‌اند گمان  می‌کردم حتما وجهی غیرشرعی در کارهای این فرد وجود دارد که سبب شده تا آثار او مجاز شمرده نشود در آن زمان این وجه را احساس می‌کردم در واقع اگر بخواهم تعبیری بهتر به کار ببرم باید بگویم این قطعه حسی عجیب در من ایجاد می‌کرد که من نمی‌توانستم درک و هضمش کنم و تحلیل من این بود که این حس ناشناخته همان چیزی است که سبب منع این موسیقی شده است این تقریبا کمی قبل از زمانی بود که با تقلید از یکی از مراجع سخت‌گیر در امر موسیقی، اساسا شنیدن موسیقی را حتی اثر فوق‌العاده خزان، روزگار من را رها کردم و از برخی موسیقی‌های تلویزیون و رادیو نیز کناره گرفتم.

امیدوارم عجولانه مرا متهم به تندروی و تعصب نکنید من همیشه سعی کرده‌ام با خودم صادق باشم (البته ضرورتاً همیشه موفق نشده‌ام) من آن زمان می‌خواستم یک دیندار درست باشم و هزینه‌اش را می‌پرداختم البته با تلقی‌ای که آن موقع بواسطه علما از دین داشتم اما دینداری هردمبیلی و مصلحت‌طلبانه را نمی‌پذیرفتم همانطور که روشنفکری هردمبیلی را اکنون نمی‌پذیرم و دموکراسی‌طلبی هردمبیلی را و ...

چند سال پیش شبی با افشین قطعه زیبای توشه عمر بنان را می‌شنیدیم افشین گفت عجیب است که این قطعه زمانی غیر مجاز بوده است و من به او گفتم به این فکر کن که ما در آن زمان نه در سن و نه در سطحی بودیم که از این مساله رنج بکشیم اما تصور کن رنج کسانی که آن موقع این اثر را درک می‌کردند و آن خشک‌مغزی را می‌دیدند

دگر چه می‌خواهی:

مرا ز چشمت افکندی دگر چه می خواهی
به دیگران دل می بندی دگر چه می خواهی


ز عشق و یاری ای زیبا سخن مگو با من
تو کز غم من خرسندی دگر چه می خواهی


به دلم از سوز عشقت آذرها دارم
ز غمت بر جان زارم اخگر دارم


به عشقت ای گل دل بستم دگر چه می خواهی
من از تو پیمان بشکستم دگر چه می خواهی


کنون که از پا افتادم در این سرای غم
بیا بگیر ای مه دستم دگر چه میخواهی


در دل شب   اخگر بارم   تا روشن گردد شام تارم
گر بشکستی  پیمانت را    من از مهرت کی دل بردارم

مرا ز چشمت افکندی دگر چه میخواهی
به دیگران دل می بندی دگر چه می خواهی


ز عشق و یاری ای زیبا سخن مگو با من
تو کز غم من خرسندی دگر چه می خواهی

توشه عمر:

چون درای کاروان       در میان شبروان
 بانگ عمر ما،       می رسد به گوش
با گذشت این و آن       می دهد ندا زمان
هر سحر، که ای:       خفتگان به هوش
 بی خبر، آمدی، همچو رهگذر       بی خبر، می روی، توشه ای ببر
عمر دیگر، کی دهندت؟
داستان ها در زمانها       مانده از کاروانها
زین حکایت، با خبر شو
تا بماند، داستانی،       از تو هم بر زبانها
 نیمه شب از رهگذری       می گذری در سفری،
  بی خبر از،       قافله در،       گوشه صحراها
 در دل این دشت سیه       جان تو ای مانده به ره
گمشده در،       پیچ و خم،       شوق و تمنّاها
 نکنی گر هوسی، ملکوتی نفسی،       تو که مرغ فلکی، منشین در قفسی
ز چه دل بسته شوی؟       به خدا خسته شوی،
 چو مرادت نبود،       به مرادی برسی
چون درای کاروان       در میان شبروان
 بانگ عمر ما،       می رسد به گوش
با گذشت این و آن       می دهد ندا زمان
 هر سحر، که ای:       خفتگان به هوش

عجیب‌تر از داستان ولی نه عجیب‌تر از زندگی

فیلم «عجیب‌تر از داستان» [stranger than fiction] را سال قبل و به زبان انگلیسی دیدم اما چون به نظرم فیلم خوبی بود وقتی امشب سینما 1 آن را نشان داد دوباره آن را دیدم هر چند این‌بار رابطه هارولد و خانم پاسکال تقریبا نامفهوم شده بود اما کلیت داستان برقرار بود البته بی‌تردید کسی که نسخه کامل را ندیده بود در قسمتهایی دچار گیجی می‌شد

خب اگر فیلم را ندیده باشید کمی حرف زدن برایتان سخت است هارولد قربانی یک داستان است و می‌خواهد از سرنوشتی که خانم نویسنده برای او در نظر گرفته بگریزد و از یک استاد ادبیات برای این منظور کمک می‌گیرد [هیلبرت با بازی هافمن] در نهایتِ داستان، هارولد موفق به یافتن نویسنده می‌شود هارولد در نهایت به این نتیجه می‌رسد که داستان با نمردن او آن قدرت و زیبایی لازم را نخواهد داشت و تسلیم سرنوشتی می‌شود که نویسنده برای او مقدر خواهد کرد اما نویسنده در پایان تصمیمش را عوض می‌کند و پایان عالی داستان را خراب می‌کند تا هارولد زنده بماند داستان از یک داستان عالی و ماندگار به یک داستان خوب و معمولی تبدیل می‌شود.

انتخابی که سه شخصیت اصلی داستان می‌کنند:

هارولد ابتدا در برابر مرگ قریب‌الوقوع خود مقاومت می‌کند اما پس از خواندن داستان بعلاوه خلاصه صحنه پایانی می‌پذیرد تا بمیرد و داستان خوبی شکل بگیرد.

پروفسور هیلبرت با خواندن داستان به این نتیجه می‌رسد که هارولد باید بمیرد تا این داستان به یک شاهکار بدل شود و در نهایت هم از پایان جدید ناراضی است.

خانم نویسنده که با دریافتن اینکه با نوشتن این داستان دارد درباره زندگی کسی تصمیم می‌گیرد شوکه شده است در نهایت داستانی را که سالها برای آن زحمت کشیده فدای حیات یک انسان می‌کند.

این داستان برای من سؤالات مختلفی را مطرح می‌کند نه فقط در نویسندگی بلکه در عرصه هنر و درباره مفهومی با نام مسؤولیت. البته این مطلب شاید ربط خاصی با داستان این فیلم نداشته باشد فقط درباره ذهنیتی است که در من ایجاد می‌شود هر چند این یک داستان تخیلی بود اما هنر همواره در حال خلق کردن و میراندن است صفتی خداگونه که کار را برای آنکه وارد این حیطه می‌شود سخت می‌کند شاید اغراق نباشد اگر بگویم با مفهوم این نوع مسؤولیت بارها دست به گریبان بوده‌ام البته در حوزه کاری خودم و با نظر به مخاطبانی که داشته‌ام.

 

زمانی برای تنفس

سلام


من یک موجود دوست داشتنی ام؛ نه

My lost jewels

http://photo.net/photodb/member-photos?photo_id=8027036

درباره یک فیلم

چند هفته قبل فیلم زیبایی از عتیق رفیعی با نام خاک و خاکستر از شبکه چهار پخش شد فیلم درباره افغانستان بود و آنقدر تلخ که نتوانستم کل آن را ببینم  اما روایت ساده و سرراست آن از حوادث تلخی که برای افغانی‌ها و مخصوصا یک پیرمرد رخ می‌دهد فوق‌العاده خوب از کار درآمده بود با زیرنویس فارسی بود هر چند بخشی از سخنان مفهوم بود بازیگران خیلی خوب کار کرده بودند و حس بسیار خوب منتقل می‌شد. این یکی از واقعی‌ترین فیلمهایی بود که تا کنون دیده‌ام.به معنای واقعی از فضا در فیلم استفاده کرده بود و دیالوگ نقش کمی در آن بازی می‌کرد.

وقتی حادثه نیست؛ وقتی هیجانی نیست؛ وقتی بازیگر مشهور یا زیبایی نیست؛ وقتی مضمون مخاطب‌پسندی مانند عشق و انتقام و ... نیست چطور می‌شود فیلمی به این خوبی ساخت؟ و حتی وقتی معنویت‌گرایی خام کسانی چون مجیدی را نمی‌بینیم؟

در این فیلم بدبختی بدبختی است؛ فقر فقر است؛ عزا عزاست؛ رنج رنج است؛ گریه گریه است و آن را معنویتانده نکرده بودند.

گفتم شاید برخی از دوستان آن فیلم را دیده باشند آنها احتمالا در این باره با من همدل هستند. مطلبی را هم در اینباره بخوانید


 

old man






حلاج

در آينه دوباره نمايان شد

با ابرگيسوانش در باد

بازآن سرود سرخ انالحق

ورد زبان اوست.

تودرنماز عشق چه خواندي

كه سالهاست

بالاي دار رفتي و اين شحنه هاي پير

از مرده ات هنوز

پرهيز مي كنند؟

نام تو را به رمز

رندان سينه چاك نشابور

در لحظه هاي مستي

مستي و راستي

آهسته زير لب

تكرارمي كنند

وقتي تو

روي چوبه ي دارت

خموش ومات

بودي

ما

انبوه كركسان تماشا

با شحنه هاي مامور

مامورهاي معذور

همسان و هم سكوت مانديم

خاكستر تو را

باد سحرگهان

هرجا كه برد

مردي زخاك روئيد

دركوچه باغهاي نشابور

مستان نيم شب به ترنم

آوازهاي سرخ تو را باز

ترجيع وارزمزمه كردند

نامت هنوز ورد زبانهاست                 

                       «محمدرضا شفیعی کدکنی»    

هوای گریه

نبسته‌ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج رها رها رها من

زمن هر آنکه او دور
چو دل به سينه نزديک

به من هر آنکه نزديک از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي به ياد آشنا من

ستاره‌ها نهفتند در آسمان ابري
دلم گرفته ‌اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

سيمين بهبهانی