من لم یشکر(2)
بسیار از دکتر ممنون ومتشکرم بابت کامنتِ پستِ قبلی من ..... و بابت فرصتی که برای گفتگو فراهم ساخته ست ......
پیش از ادامه مطلب پست پیشین ابتدا بگذارید به برخی نکات اشاره شده / نشده در کامنت های مربوط به پست قسمت یک بپردازم البته من چندان آدم توانایی در حوزه بحث های اینچنینی نیستم فقط آنچه رو که بلدم و فکر می کنم درسته می نویسم تا اینجوری غلط و درست حرفم معلوم شه چون همونطور که قبلا گفتم این خودش یه جور باز اندیشی در دانسته هاست....
البته آنچه که خواهم نوشت لزوما همه اش پاسخ دوستان نیست بلکه علاوه بر پاسخ مطالب دیگری را هم سعی میکنم لای درز پاسخ ها بهتان قالب کنم ......
سوال اول دکتر این بود که پدر و مادر ما در کدام دسته قرار می گیرند ؟ دکتر عزیز اطمینان داشتم که چنین سوالی پیش خواهد آمد البته گمان می کردم بعد از این که بخش دوم نوشته که مربوط به خداست را بنویسم این چنین شود ولی خوب از انجا که همیشه چند قدم جلوتری زودتر پرسیدی و هرکه زود بپرسد زود بشنود ....
به چند نکته اشاره می کنم اولا حرف شما درست است، در واقع آدمها در این تقسم بندی ها قرار نمی گیرند این افعال آدمهاست که در این تقسیم بندی ها قرار می گیرد البته من در مطلب قبلی به این نکته اشاره نکردم چون فکر می کردم قضیه روشن است و نیازی به اشاره نیست ...
پیش از ادامه، چند نکته را راجع به پدر و مادر این دو واژه یِ احساسات بر انگیز بنویسم ، از این واژگان احساسات برانگیز و منطق کش در زندگیمان فراوان داریم که قرنهاست به خوبی و خوشی در کنار ما روزگار می گذرانند.... مانند ناموس ، غیرت و هکذا..... بگذریم از این ..... گاهی اوقات شده است فردی برای همفکری پیش من بیاید و از برخی ماجراهای زندگی گله کند و درصدد چاره جویی برآید... همین چند روز پیش فردی پیش من آمده بود و اظهار می کرد که پدر و مادرش اصرار می کنند او در رشته ای که دوست ندارد ادامه تحصیل دهد و بسیار اصرار می کنند و نمی داند که چه کند و آن را که می داند نمی تواند..... به او گفتم خوب این که مشکلی نیست برو بهشان بگو پدر و مادر این قضیه به شما هیچ ربطی ندارد لطفا در این قضیه دخالت نکنید، جا خورد و گفت یعنی چه ؟ پدر و مادرم هستند نمی توانم که احترامشان را زیر پا بگذارم .......
و مساله درست در همین جاست ..........
ما در روابطمان با همه آدمها ( تمام آدمها چه نام آن آدم مادر باشد و چه پسر همسایه)می بایست یک نوع منطق و یک نوع عقلانیت را حاکم کنیم (1) منطقی که قواعدی را برای مان تعیین می کند.... یکی از این قواعد این است که آدمها تا جایی حق دستکاری ،دخالت و ورود در زندگی من را دارند که زندگی من را خراب نکنند و بر ای زندگی من درد آفرینی نکنند و زندگی مرا از مسیر عقلانیت خارج نسازند که اگر اینگونه باشد هر که باشند من دخالتشان را خاتمه خواهم داد.. در اینجا داستانِ همان فردِ پیش ِ من آمده مطرح می شود، پس چه بر سر احترام می آید .......... ( ناگفته نماند احترام هم ازآن واژه های نکبت بار زندگانی ماست شده است) نکته باریک در همین جاست اولا بگذارید یک تفکیک انجام دهم آن هم تفکیک و تمیز بین احترام گذاشتن به کسی و حرمت نهادن به کسی... احترام گذاشتن به کسی یعنی نظر عقیده و فعل و قول کسی را پذیرفتن و در صورت لزوم بر طبق آن عمل کردن ولی حرمت یک مرحله پیش از احترام گذشتن است من می توانم همچنان برای کسی حرمت قائل باشم ،بی آنکه به حرف یا عملش احترام بگذارم یا طبق میل او عمل کنم ،مااغلب همینگونه ایم مطمئنا درصد بالایی از اعتقادات پدرانمان را درست نمی شماریم و به آنها احترام نمی گذاریم ولی برای پدرمان حرمت قائلیم و هرگز حرمت او را نمی شکنیم و این منافاتی با آن ندارد....... این حرمت گذاری (البته با تشکیک) می بایست برای همه انسانها در زندگی ما وجود داشته باشد و زمانی با احترام همرا شود که نظران و خواسته های فردی که حرمت برایش قائلیم برای ما درد آفرین نبوده و از عقلانیت بری نباشد......... تبعات اجتماعی چنین عدم تفکیکی همان دکان مرید و مرادی است که ÷یر می بایست از تمامی ابعاد پذیرفته شده باشد و بایست در هرگز هیچ سوالی از پیر پرسیده نشود چون هر گونه سوالی از پیر نه به منزله سوال در همان باب بلکه به معنای به زیر سوال کشیده شدن تمام موجودیت پیر است .....یعنی شما وقتی به پدر تان می گویید که پدر این قضیه به شما ربطی ندار د و من در اینجا به شما احترام نمی گذارم ، در ذهن او و همه اطرافیان بدین گونه معنامی شود که شما تمام پدرانگی او را به زیر سوال برده اید و حرمت او را شکسته اید .... برای همین است که در روزگار ِ اکنون ما افرادی وجوددارند که طرفدارانشان هرگرراضی به کوچکترین انتقادی از آنها نمی شوند چون می پندارند کوچکترین خرده ای تمام ِ فرد مذکور را در هم شکستن است... اما داستان چه بوده است و چه شده است که ما اینگونه می اندیشیم و تفکیکی میان حرمت و احترام قائل نیستیم...... در روزگاران پیش در زمان خانواده ی گسترده که پدربزرگان پدران و فرزندان و نوه ها و نتیجه ها واحتمالا نبیره ها و نفشره ها و ندیده ها همه و همه در یک جا و در یک مجموعه بسته زندگی می کردند تنها مجرای آموختن و به دست آوردن دانایی و بالطبع توانایی، تجربه مستقیم بود لذا خود بخود و بطور طبیعی پدران پیوسته به خاطر داشتن تجربیات بیشتر از فرزندان داناترو تواناتر بوده و بحساب می آمدند و لذا پیوسته برتری آنان بر فرزندان حفظ شده و فرزندان به عقاید و تمنیات آنان احترام گذاشته و در صورت لزوم بر طبق آن عمل می کردند ولی کم کَمَک اتفاقی در حال افتادن ست روال پیشین بهم می خورد دیگر می شود بیرون از خانواده نیز آموخت و دانش و توانایی بدست آورد دیگر لزوما اینگونه نیست که پدر چون بیشتر از پسر زیستست داناتر و تواناتر باشد پدران دارند کم کم قدرت خود را از دست می دهند ،دلیل برتری و دلیل اعمالِ قدرت خود بر فرزندان را دارند از دست می دهند همین جا ست که به مانندِ همیشه ی ِ روزگار دست به دامان ِ ایده ها و عقیده ها می شوند و گزاره هایی خاص(2) را تولید می کنند و آن را در دل ِ مذهب و یا اخلاق می گنجانند و به فرزندانشان به عنوان بدیهیات می آموزند مثلا احترام به پدر و مادر واجب است تحت هر صورتی اصلاً پدر ومادر به صرف پدر و مادر بودن شان شایان اطاعتند و دلیلی مجوی این امر را ....(3) ... و هکذا.... مثلا در همین فرهنگ خودمان عقیده ی ِ عجیب و به گمان بسیار سختی فزونی در میان خانواده های ایرانی وجود دارد ایرانیان معتقدند اگر فرزندی پدر و مادر خود را به خانه سالمندان بسپارد از زمره جفا کاران است و شایسته ی آتش درحالی که اینگونه نیست در واقع پدر و مادری که اکنون به اقتضای زمانه در خانه فرزندانشان دیگر همزبانی برایشان وجود ندارد و نیاز های ویژه ای دارند که این همه ،خود باعث عذاب و سختی زندگی هم سالمند و هم غیر سالمند شده است اما اکنون سازمانی وجود دارد که حاضر است این خدمات را به آنها ارائه کند و هردو را از این سختی برهاند و اتفاقا نه تنها این قضیه بی حرمتی نیست بلکه خود جلوی بی حرمتی را که ممکن است فرزندان در اثر طاقت از کف دادن بر سالمند روا دارند ، می گیرد و خوب مطئنا سالمندان هم در میان همزبانان خود اسایش بیشتری خواهد داشت بلی این هرگز بی حرمتی نیست به پدر یا مادر کما اینکه وقتی همین سالمندان کودکان خود را را در مهد و کودک می گذاشتند نشانه بی عاطفگی نبود.......
اما ادامه پاسخ دکتر که پرسیده بود پس تکلیف افعال پدر و مادر چیست ؟
( متاسفانه مجددا بحث به درازا کشید و چاره ای ندارم تا ادامه سخن را به پستی دگر موکول کنم)
1- این بدین معنا نیست که من خود اینگونه ام امیدوارم روزی بتوانم باشم
2- در اینجا منظور از گزاره دقیقا همان معنایی است که فوکو از گزاره مد نظر داشت
3- ناگفته نماند که گاهی دستگاه ایدئولوزی ساز یا همان دستگاه پدر سالاری ارشد که فراتر از پدر سالاری خرد خانواده ایستاده است به تناقضاتی بر می خورد، که خوب اگر این خرده پدر سالاری دیگر درصدد بازتولید سیستم حاکم بر نیامد چه ؟ که برای آنجا نیز فکری می شود و گزاره هایی دیگری چون این گزاره تولید می شود از پدر و مادر تا آنجا باید اطاعت کرد که که مثلا فلان کار رااز تو نخواهند)
