من لم یشکر(2)

بسیار از دکتر ممنون ومتشکرم  بابت کامنتِ پستِ قبلی من ..... و بابت فرصتی که برای گفتگو فراهم ساخته ست ......

پیش از ادامه مطلب پست پیشین ابتدا بگذارید به برخی نکات اشاره شده / نشده در کامنت های مربوط به پست قسمت یک بپردازم البته من چندان آدم توانایی در حوزه بحث های اینچنینی نیستم فقط  آنچه رو که بلدم و فکر می کنم درسته می نویسم تا اینجوری غلط و درست حرفم معلوم شه چون همونطور که قبلا گفتم این خودش یه جور باز اندیشی در دانسته هاست....

البته آنچه که خواهم نوشت لزوما همه اش پاسخ دوستان نیست بلکه علاوه بر پاسخ مطالب دیگری را هم سعی میکنم لای درز پاسخ ها بهتان قالب کنم ......

 

سوال اول دکتر این بود که پدر و مادر ما در کدام دسته قرار می گیرند ؟ دکتر عزیز اطمینان داشتم که چنین سوالی پیش خواهد آمد البته گمان می کردم بعد از این که بخش دوم نوشته که مربوط به خداست را بنویسم این چنین شود ولی خوب از انجا که همیشه چند قدم جلوتری زودتر پرسیدی و هرکه زود بپرسد زود بشنود ....

به چند نکته اشاره می کنم اولا  حرف  شما درست است، در واقع آدمها  در این تقسم بندی ها قرار نمی گیرند این افعال آدمهاست که در این تقسیم بندی ها قرار می گیرد البته من در مطلب قبلی به این نکته اشاره نکردم چون فکر می کردم قضیه روشن است و نیازی به اشاره نیست ...

پیش از ادامه، چند نکته را راجع به پدر و مادر  این دو واژه یِ احساسات بر انگیز بنویسم ، از این واژگان احساسات برانگیز و منطق کش  در زندگیمان فراوان داریم که قرنهاست به خوبی و خوشی در کنار ما روزگار می گذرانند.... مانند ناموس ، غیرت و هکذا..... بگذریم از این ..... گاهی اوقات شده است فردی برای همفکری پیش من بیاید و از برخی ماجراهای زندگی گله کند و درصدد چاره جویی برآید... همین چند روز پیش فردی پیش من آمده بود و اظهار می کرد که پدر و مادرش اصرار می کنند او در رشته ای که دوست ندارد ادامه تحصیل دهد و بسیار اصرار می کنند و نمی داند که چه کند و آن را که می داند نمی تواند..... به او گفتم  خوب این که مشکلی نیست برو بهشان بگو پدر و مادر  این  قضیه به شما هیچ ربطی ندارد لطفا در این قضیه دخالت نکنید، جا خورد و گفت یعنی چه ؟ پدر و مادرم هستند نمی توانم که احترامشان را  زیر پا بگذارم .......

و مساله درست در همین جاست ..........

 ما در روابطمان با همه آدمها ( تمام آدمها  چه نام آن  آدم مادر باشد و چه پسر همسایه)می بایست یک نوع منطق و یک نوع عقلانیت را حاکم کنیم (1) منطقی که قواعدی را برای مان تعیین می کند.... یکی از این قواعد این است که آدمها تا جایی حق دستکاری ،دخالت و ورود در زندگی من را دارند که زندگی من را  خراب نکنند و بر ای زندگی من درد آفرینی نکنند و زندگی مرا از مسیر عقلانیت خارج نسازند که اگر اینگونه باشد هر که باشند من دخالتشان را خاتمه خواهم داد..  در اینجا داستانِ همان فردِ پیش ِ من آمده مطرح می شود، پس چه بر سر احترام می آید .......... ( ناگفته نماند احترام هم ازآن واژه های نکبت بار زندگانی ماست شده است) نکته باریک در همین جاست اولا بگذارید یک تفکیک انجام دهم  آن هم تفکیک و تمیز بین احترام گذاشتن به کسی و حرمت نهادن به کسی...  احترام گذاشتن به کسی یعنی نظر عقیده و فعل و قول کسی را پذیرفتن و در صورت لزوم بر طبق آن عمل کردن ولی حرمت یک مرحله پیش از احترام گذشتن است من می توانم همچنان برای کسی حرمت قائل باشم ،بی آنکه به حرف یا عملش احترام بگذارم  یا طبق میل او عمل کنم ،مااغلب همینگونه ایم مطمئنا درصد بالایی از اعتقادات پدرانمان را درست نمی شماریم و به آنها احترام نمی گذاریم ولی برای پدرمان حرمت قائلیم و هرگز حرمت او را نمی شکنیم  و این منافاتی با آن ندارد....... این حرمت گذاری (البته با تشکیک) می بایست برای همه انسانها در زندگی ما وجود داشته باشد و زمانی با احترام همرا شود که نظران و خواسته های فردی که حرمت برایش قائلیم برای ما درد آفرین نبوده و از عقلانیت بری نباشد......... تبعات اجتماعی چنین عدم تفکیکی همان دکان مرید و مرادی است که ÷یر می بایست از تمامی ابعاد پذیرفته شده باشد و بایست در هرگز هیچ سوالی از پیر پرسیده نشود چون هر گونه سوالی از پیر نه به منزله سوال در همان باب بلکه به معنای به زیر سوال کشیده شدن تمام موجودیت پیر است .....یعنی شما وقتی به پدر تان می گویید که پدر این قضیه  به شما ربطی ندار د  و من در اینجا به شما احترام نمی گذارم ، در ذهن او و همه اطرافیان بدین گونه  معنامی شود که شما تمام پدرانگی او را به زیر سوال برده اید و حرمت او را شکسته اید ....  برای همین است که در روزگار  ِ اکنون ما افرادی وجوددارند که طرفدارانشان هرگرراضی به کوچکترین انتقادی از آنها نمی شوند چون می پندارند کوچکترین خرده ای تمام ِ فرد مذکور را در هم شکستن است... اما داستان چه بوده است و چه شده است که ما اینگونه می اندیشیم و تفکیکی میان حرمت و احترام قائل نیستیم...... در روزگاران پیش در زمان خانواده ی  گسترده که پدربزرگان پدران و فرزندان و نوه ها و نتیجه ها واحتمالا نبیره ها و  نفشره ها و ندیده ها همه و همه در یک جا و در یک مجموعه بسته زندگی می کردند  تنها مجرای آموختن و به دست آوردن دانایی و بالطبع توانایی، تجربه مستقیم بود لذا خود بخود و بطور طبیعی پدران پیوسته به خاطر داشتن تجربیات بیشتر از فرزندان داناترو تواناتر بوده و بحساب می آمدند و لذا پیوسته برتری آنان بر فرزندان حفظ شده و فرزندان به عقاید و تمنیات آنان احترام گذاشته و در صورت لزوم بر طبق آن عمل می کردند ولی  کم کَمَک اتفاقی در حال افتادن ست روال پیشین بهم می خورد دیگر می شود بیرون از خانواده نیز آموخت و دانش و توانایی بدست آورد دیگر لزوما اینگونه نیست که پدر چون بیشتر از پسر زیستست داناتر و تواناتر باشد  پدران دارند کم کم قدرت خود را از دست می دهند ،دلیل برتری و دلیل اعمالِ قدرت خود بر فرزندان را دارند از دست می دهند همین جا ست که به مانندِ همیشه ی ِ روزگار دست به دامان ِ ایده ها و عقیده ها می شوند و گزاره هایی خاص(2) را تولید می کنند و آن را در دل ِ مذهب و یا اخلاق می گنجانند و به فرزندانشان به عنوان بدیهیات می آموزند مثلا احترام به پدر و مادر واجب است تحت هر صورتی اصلاً پدر ومادر به صرف پدر و مادر بودن شان  شایان اطاعتند و دلیلی مجوی این امر را ....(3)  ... و هکذا.... مثلا در همین فرهنگ خودمان عقیده ی ِ عجیب  و به گمان بسیار سختی فزونی در میان خانواده های ایرانی وجود دارد ایرانیان معتقدند اگر فرزندی پدر و مادر خود را به خانه سالمندان بسپارد از زمره  جفا کاران است و شایسته  ی آتش درحالی که اینگونه نیست در واقع  پدر و مادری که اکنون  به اقتضای زمانه در خانه فرزندانشان دیگر همزبانی برایشان وجود ندارد  و نیاز های ویژه ای دارند  که این همه ،خود باعث عذاب و سختی زندگی هم سالمند و هم غیر سالمند شده است اما  اکنون سازمانی وجود دارد که حاضر است این خدمات را به آنها ارائه کند و هردو را از این سختی برهاند  و اتفاقا  نه تنها این قضیه بی حرمتی نیست بلکه خود جلوی بی حرمتی را که ممکن است فرزندان در اثر طاقت از کف دادن بر سالمند روا دارند ، می گیرد و خوب مطئنا سالمندان هم در میان همزبانان خود اسایش بیشتری خواهد داشت  بلی  این هرگز بی حرمتی نیست به پدر یا مادر  کما اینکه وقتی همین سالمندان کودکان  خود را را در مهد و کودک  می  گذاشتند نشانه بی عاطفگی نبود.......

 

اما ادامه پاسخ دکتر که پرسیده بود پس تکلیف افعال پدر و مادر چیست ؟

(  متاسفانه مجددا بحث به درازا کشید و چاره ای ندارم تا ادامه سخن را به پستی دگر موکول کنم)

 

1-       این بدین معنا نیست که من خود اینگونه ام امیدوارم روزی بتوانم باشم   

2-       در اینجا منظور از گزاره دقیقا همان معنایی است که فوکو  از گزاره مد نظر داشت

3-       ناگفته نماند که گاهی دستگاه ایدئولوزی ساز  یا همان دستگاه پدر سالاری ارشد که فراتر از پدر سالاری خرد   خانواده ایستاده است به تناقضاتی بر می خورد، که خوب اگر این خرده پدر سالاری دیگر درصدد  بازتولید سیستم حاکم بر نیامد چه ؟ که برای آنجا نیز فکری می شود و گزاره هایی دیگری چون این گزاره تولید می شود از پدر و مادر تا آنجا باید اطاعت کرد که که مثلا فلان کار رااز تو  نخواهند)

 

يك ميليارد

جسته و گريخته چهار سريالي كه در ماه رمضان پخش مي‌شود را مي‌بينم
1- در يكي خانه‌اي يك ميليارد تومان فروخته شده اما معلوم نيست پول كجاست و وارثان دنبال پولند
2- در ديگري حاج رضا مي‌خواهد يك ميليارد تومان از كسي وام بگيرد اما او سود ثابت مي‌خواهد و حاج رضا چون اين را ربا مي‌داند نمي‌پذيرد
3- در يكي ديگر كاشفي به عبادي يك ميليارد تومان وام داده كه چون تاخير در پرداخت داشته از او شكايت مي‌كند
4- آقايي ثروتمند كه كارگاه و انبار و ... داشته مي‌ميرد و حالا وارثان سر فروختن يا نفروختن آنها درگيرند.
به قول محسن گويي اينجا سوييس است جوري از ميليارد صحبت مي‌شود كه انگار صد هزار تومان است واقعا اين سريالها چقدر انعكاس‌دهنده وضعيت مردمند؟ سالهاست كه در خانه‌هاي آنچناني كه مانند كاخند سريال مي‌سازند و بسياري از سريالها به مشكلات طبقه مرفه و درگيريهاي آنها مي‌پردازند گروهي كه اقليت‌اند و پشت ماهواره مي‌نشينند نه اين تلويزيون زپرتكي تا مشكلات خودشان را ببينند. اما مردم طبقه متوسط و فقير پشت سر هم از ميليارد تومان مي‌شنوند
اينكه الآن كمي حساسيتم برانگيخته شده است به اين خاطر است كه چهار سريال كه همزمان در اين ماه پخش مي‌شوند هر چهارتا چنين مضموني دارند.

گفتگوي من و برادرم

نمي‌خواستم زود روي مطلب مرتضي مطلبي بدهم ولي ديدم از وقتش مي‌گذرد بنابراين مطلب را مي‌گذارم ولي جاي كامنت نمي‌گذارم تا مطلب مرتضي تر و تازه بماند
 با هم بازي استقلال را با استقلال اهواز مي‌ديديم بعد از حدود ده دقيقه با تعجب به برادرم گفتم چرا بازيكنان استقلال اهواز حركت نمي‌كنند و فقط راه مي‌روند مثالي كه براي او زدم مثال برخي بدشانسي‌هاي من در بازي فوتبال pes بود كه وقتي حمله مي‌كردم تعداد بازيكنانم در هجوم كم بود و وقتي دفاع هم مي‌كردم باز بازيكن نداشتم به برادرم گفتم كه نه اينها دفاع مي‌كنند و نه حمله فقط يك عده در وسط جمع شده‌اند و عبور توپ را تماشا مي‌كنند برادرم حرف مرا تاييد  كرد و با مطرح كردن احتمالي كه من از گفتن آن شرمنده‌ام گفت استقلال امروز سه بر صفر مي‌برد استقلال كه گل اول را زد ديديم كه هيچ كس يارگيري درستي نكرده و برهاني هم با آزادي تمام و بدون آنكه كسي همراه او بپرد ضربه سرش به گل تبديل شد اما گل دوم هم كه هيچ كس نه پيروز قرباني را گرفت و نه كسي با او پريد هم مايه تعجب من شد تازه از گل دوم به بعد كمي بازيكنان استقلال اهواز شروع به حركت كردند اما باز هم مهاجمين تعطيل استقلال با فراغت كامل و بدون تحمل فشاري بازي مي‌كردند تا اينكه بازي شش بر صفر شد.
ميثاقياني كه هميشه كنار خط داد و بيداد مي‌كرد روز آرامي را گذراند در چهره او اثري از ناراحتي‌اي كه متناسب با اين باخت و قابل انتظار باشد نديدم و نه التهابي در اندازه باخت شش بر صفر. نمي‌دانم مصاحبه او را بعد از بازي شنيديد يا نه، ولي انگار يك بر صفر باخته بودند گفت كه بازيكنانم انگار گريپاژ كرده بودند و استقلال تهران از بحران خارج شد و مانند آن، انگار نه انگار كه تيم او بدترين باخت تاريخ خودش را از سر گذرانده است. خيلي وقتها تيمها مي‌بازند گاهي نتيجه هم بد است ولي آن تيمها بازي مي‌كنند و مي‌بازند اما استقلال اهواز فقط باخت.
من به برخي چيزها فكر مي‌كنم نمي‌دانم آيا شما هم به آن چيزها فكر مي‌كنيد

من لم یشکر .......

منت خدای را عزوجل که که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت .........

آدم باید همیشه شکر گزار باشه ....... کفر نعمت نکنه ............

شکر نعمت نعمتت افزون کند ....کفر نعمت از کفت بیرون کند

مشکل دقیقا همین جاست.............

آیا تا بحال اندیشیده اید که ما در چه هنگامی از فردی تشکر می کنیم ؟ ما هنگامی سپاسگذار و شاکر کسی هستیم که او چیزی به ما ارائه داده باشد که آن چیز یکی از نیازهای مارا برطرف سازد یعنی داشتن آن چیز خود یکی از نیاز های ما باشد............ نه قضیه به همین سادگی نیست لازم است در اینجا یک تقسم بندی صورت بگیرد: 

آدمهایی که چیزی به ما ارائه می کنند  برای  رفع نیازهایمان و می بایست از آنها تشکر کنیم

آدمهایی که چیزی به ما ارائه می کنند برای رفع نیاز هایمان و نمی بایست از انها تشکر  کنیم

دسته اول همان هایی هستند که تنها ربطی که با نیاز ما دارنداین است که کمک به رفع آن می کنند مثلا  من نیاز به یک نرم افزار دارم تا بتوانم یک فایل صوتی خاص را اجرا کنم با دکتر تماس می گیرم او نرم افزار را برای من می فرستد و من از او تشکر می کنم. در اینجا دکتر هیچ نقشی در بوجود آمدن این نیاز در من نداشته است لذا دردسته اول قرار می گیرد ، اما اگر فلش من دست دکتر بوده باشد و دکتر در اثر سهل انگاری فایل صوتی مرا  که قبلا با  همه نرم افزارهای ساده قابل اجرا بود تبدیل به فرمتی کرده باشد که جز یک نرم افزار ویژه کمیاب هیچ نرم افزاری قابلیت اجرای آن را نداشته باشد ، اگر در این حالت دکتر با تلاشی زیاد آن نرم افزار ویژه را تهیه و برای من بفرستد  این بار در دسته دوم قرار می گیرد و من از او تشکر نمی کنم  چون خود او این نیاز رابرای من  ایجاد کرده است .  و یا یک مثال دیگر سالها پیش در یک کارگاه صنعتی مشغول به کار بودم این کارگاه اتاقی داشت به نام اتاق لحیم که در آنجا 4 کارگر مشغول کار بودند و چو فضا و تهویه اتاق غیر استاندارد بود  و کارگران با دود قلع که دودی بسیار سمی است سرو کار داشتند هر چهار کارگر در طول سالها کار به مشکلات تنفسی و ریوی شدید دچار  شده بودند و 2 نفر از انها به اسپری تنفس نیاز پیدا کرده بودند و صاحب کار به آنها گفته بود که حاضر است نصف هزینه اسپری ها را برایشان تامین کند آنها از این بابت خوشحال بودندد و بسیار از صاحب کار تشکر می کردند. ولی گمان من چیز دیگری بود این عمل او را به هیج وجه شایسته تشکر نمی دیدم و او را در دسته دوم قرار می دادم دسته ای که خود نیاز ایجاد می کنند و خود رفع. تبعات اجتماعی عدم این تفکیک اتفاقی است که دیروز در اتوبوس برایم افتاد فرد بغل دستی من معتقد بود  خدا پدر پرزیدنت را بیامرزد  و از پرزیدنت سپاسگذار بود چون در مصاحبه اش گفته بود که می خواهد با گرانی مبارزه کند .... ! بگذریم از این ماجرا............ و برویم سراغ  حرف اصلی...........

 

حال یک سوال ،به نظر شما خداوند در کدام یک از این دسته ها قرار می گیرد ایا باید از او سپاسگذار بود و او را شکر گزارد  ، یا نه ؟

اندکی توضیح پیش از ورود به پاسخ ِ این سوال لازم است :

یه گمان من شکر  یکی از مظاهر دعاست چون ما دعا می کنیم تا خداوند چیزی را برایمان تغییر دهد شکر هم درست برایمان همین معنا و به گمانمان همین کارکرد را دارد  شکر می کنیم تا نعمتمان افزون گردد یعنی چیزی در زندگی مان تغییر کند. اما این گونه تفکر از کجا آمده است،

بیشترین پیشرفت ها  در زندگی بشر  زمانی حاصل شد که انسانها شروع کردند به کشف قوانین بیرونیشان( همان چیزی که امروز علم تجربی نام دارد) که به آنها توانایی عمل می بخشید ،  توانایی  این که چیزی را در  زندگی بیرونیشان تغییر دهند و به گمان من راز عقب افتادگی ایرانیان بعد از اسلام و یا بهتر بگوییم بعداز قرن  3و 4 همین بود(1) که چون  بیشتر در صدد اصلاح و تزکیه دنیای درونی خویش بر آمدند و معتقد شدند همگان برابرند الا آنان که بیشتر تقوا و تر س الهی داشته باشند یعنی حسی درونی (تاکید می کنم درونی )رادر خود تقویت کرده باشند، به این روز افتادند و و البته نسخه ای نیز برای تغییر دنیای بیرونی خود برای خود  تجویز کردند ، دعا ، و  شکر که یکی از مظاهر آن است دعا می کنند تا خداوند چیزی را برای آنها تغییر دهد شکر هم درست برایشان همین معنا و به گمانشان همین کارکرد را دارد  شکر می کنند تا نعمتشان افزون گردد  مانند ما .آنها معتقد بودند که قوانین دنیای بیرون پیوسته در حال تغییرند و دعا وسیله ای است که خداوند را قانع می کند  که چرخ روزگار را به نفع آنان به گردش درآورد و مسیر قوانین را به گونه ای تغییر دهد که خواسته های آنان تأمین شود و دعا می کردند تا زندگی بیرونیشان به شود ولی دسته اول را گمان و حکایتی دیگر بود آنان معتقد بودند که خداوند این جهان را با قواعد و قوانینی آفریده و  به دست آدمیان سپرده است تا بواسطه دانایی که از این قوانین بدست می آورند به توانایی دست پیدا کنند و با استفاده از این توانایی دنیای خویش را  به جایی بهتر برای زندگی تبدیل کنند لذا آنان بهترین دعا و بهترین شکر را دانایی می دانستند. اما این از راز اینکه ما اینهمه شاکریم و سپاسگزار ة،برگردیم سر بحث اصلی و سر سوال خودمان که  خداوند و آنچه برای ما می کند در کدام یک از دسته های برشمرده در قسمت اول این متن قرار می گیرد ؟

به این سوال پاسخ نمی دهم البته نه به خاطر اینکه شما باید خود پاسخ مرا دریابید بلکه به این خاطر که اولا بحث به درازاکشید و ممکن است خسته شده باشید و و دوم به خاطر اینکه موضوع برای یک پست دیگر داشته باشم و سوم به این خاطر که اگر ابتدا پاسخ های شما را بشنوم می توان از روی دستتان تقلب کنم ؟

پس صبر کنید، دست نگاه دارید ...........  عجالتاً خدا را شکر نکنید.......... تا ببینیم  چه می شود...

 

 

(1)    فکر می کنم این خوددلیلی است به نفع کسانی مانند  مرحوم دکتر غلامحسین صدیقی که معتقد  بود ایرانیان 4 قرن طول کشید تا در برابر اعراب بصورت کامل تسلیم شده مسلمانی پیشه کنند .

خاتمی اصولگرا برق پارتی و چیزهایی دیگر

رفتم دم مغازه یه چیزی بگیرم. تا اومدم کلید رو تو قفل بچرخونم،برق رفت. ناچار برگشتم مغازه. دوباره. توی این بی برقی یه شمعی بگیرم. برق مغازه هم رفته بود.باز خوب اونا شارژی داشتن. گفتم یه بسته شمع بده. باز اون شمع های لاغری که به لعنت خدا هم نمیرزیدن رو اورد. گفتم مدل دیگه ندارین. یه خورده پدر دارتر. گفت: نه،همینه. گفتم باز خوب شما لامپ شارژی دارید. گفت:چیکار کنیم ناچاریم. این بی برقی ام مصیبته. همش کار ...  . گفتم: اول بهش رای میدی، حالا غر میزنی. گفت: نه بابا من اصلن رای نمیدم. فهمیدم با یه دگر اندیش مواجهه ام. اونم از نوع ...یش. بعد ادامه داد، ایندفعه خاتمی میاد. حتمن برنده میشه. گفتم چطور. گفت ایندفعه دیگه نوبت اصولگراهاست.داشتم به اصولگرایی و خاتمی و رای فکر میکردم و میومدم طرف خونه. از سر کوچه صداهای مهیبی متعلق به ته کوچه به گوش میرسید. بله. رقص نور و پارتی و از این حرفا. بیچاره ها حق داشتن. فرداش رمضون شروع می شد. چه همسایه های نازنینی. چه همدلی. من که تو کوچه داشتم سرسام میگرفتم. خاتمی میاد.ایندفه اصولگراها برنده میشن. بله

زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه ..........رند از ره نیاز به دارالسلام رفت

 

آیا شما انسان فروتنی هستید؟

دو گونه فروتنی در میان فروتنان یافتنی ست  فروتنی ِحاصل از یقین و فروتنی برخاسته از تردید....

الف : فروتنی ِحاصل از یقین

این نوع فروتنی همان است که در نصیحت ناصحان یافت می شود ناصحانی که پیوسته تورا می خوانند که فروتن باشی به خاطر داشته هایت ، از تو می خواهند شکاف های ذهن و جانت را چنان محفوظ داری که باد غرور که از  دریای داشته هایت برخاسته است بر سرسرای وجودت وزیدن نگیرد.... معمولا ادیان مرسوم پیروان خود را به این گونه از فرو تنی فرا می خوانند در پس این فروتنی نیرویی عظیم قرار دارد که در تناقض با خود همین فروتنی است، این فروتنی ناشی از نوعی دلسوزی برای دیگریست دیگری که محروم است از آنچه تو داری لذا فروتن می شوی تا او از یاد ببرد آنچه را ندارد. تو باید فروتن شوی چون حقیقت در دستان توست.......... این فروتنی شکلی والایش یافته و تصعید شده از فخر فروشی است و یا شاید بالاترین حد آن ......... مانند فروتنی که مومنان در نیایش هایشان از خود نشان می دهند هرکه خشوع بیشتری داشته باشد بیشتر حقیقت را دریافته است ، هر  که اثر مهر بر پیشانیش که نشانی از سجده های فروتنانه تر است، رقت بار تر باشد سرشارتر است از حقیقت....  و اما از بعد اجتماعی این فروتنی خود  نتایجی به دنبال دارد و به نوع خاصی از فروتنی در عرصه روابط اجتماعی تبدیل می شود. به رفتارهای كساني بنگرید که با فرودستان بر سر سفره مي‌نشينند برای نشان دادن فروتنی‌شان ( بخوانید برای اثبات برتریشان )  و زبان حالشان اين است كه من آنقدر بزرگم  که مانند تو می شوم تا تو حال کنی بی آنکه چیزی از من کاسته شود چون بزرگی مرا خللی وارد نمی شود با این کار.... ودیگر فروتنی خود وسیله ای می شود برای اثبات برتری ... هرکه فروتن تر برتر ... متکبر تر .......

 

ب: فروتنی حاصل از تردید

این نوع از فروتنی را من فروتنی معرفت شناسانه نام می نهم و تنها آدم هایی با معرفت به هردو معنا در مملکت این فروتنی ساکن اند. پیش از توضیح این نوع از فروتنی ابتدا توضیحی مختصر لازم است :

ذهن انسانها آکنده از باورهای گوناگون است باورهایی که در یک تقسم بندی ساده می توان آنها را به دو دسته تقسیم کرد باورهای ساده و باورهای پیچیده  باورهای ساده مانند : ماست سفید است، علی مرد است و غیره ....و باورهای پیچیده مانند خدا هست، اجدا انسان میمون بوده است و غیره ... هرکدام از این باورهای ساده یا پیچیده را در یک تقسیم بندی دیگر می توان به دو گروه تقسیم کرد باورهای صادق و باورهای کاذب . باورهای صادق همان باورهایی هستند که امور واقعی را نشان می دهند یعنی اگر ماست سفید باشد و من باور داشته باشم ماست سفید است باور من از جنس باورهای صادق است. نکته ای که در این میان وجود دارداین است که انسانها همیشه می خواهند که هر دو نو ع باورهای ساده و پیچیده اشان از جنس باورهای صادق باشد نه از جنس باورهای کاذب. ولی بهر حال هر انسانی مجموعه ای عظیم از باورها را داراست و بسیار دشوار است که بپذیریم همه این باورها، باورهایی صادق هستند نگاهی به تغیر باورهای گاهی کاملا مسلم انسانها در طول تاریخ این نکته را آشکار  می سازد . در نتیجه هر مجموعه ای از باورها این احتمال را نیز به هراه دارد که برخی از این باورها کاذب باشند. لذا انسانی که می خواهد بیشتر باورهایش صادق باشند پیوسته می بایست در پی  تشخیص باورهای کاذب خود از باورهای صادقش باشد . برای این منظور تنها یک را ه وجود دارد و آن این است که فرد به گونه ای ارزیابی در همه باورهایش دست زند .( چنین ارزیابی اصول و قواعدی دارد که در اینجا درصدد پرداختن بدان نیستم)

این کار نتایج بسیار شگرفی در پی دارد و به نظر من کمترین نتیجه آن این است که  انقلابی در سبک زندگی آدمی به پا می کند و این بازنگری اگر بعد از انقلاب کذا نیز پیوسته ادامه داشته باشد اتفاق میمونی رخ می دهد و این اتفاق همان چیزی است که من آن فروتنی حاصل از تردید می نامم فردی که به این گونه از فروتنی دست می یابد با نگاهی مختصر به پیشینه خود ادعای همه چیز دانی را وا می نهد و پیوسته در هراسی معرفت شناختی قرار دارد و پیوسته در کنکاش در دانسته های خود است و واژه یقین برایش از خانه عنکبوت نیز سست تر است نتیجه اجتماعی این عمل تساهل و تسامحی است که در جامعه رواج می یابد و انسانها پیوسته حقی برای دیگری قائلند و در گوشه ذهن خویش  هماره می پرورانند که " نکند حقیقت در نزد دیگری باشد" لذا این جنس از فروتنی خود بخود شکل می گیرد فروتنی  که نصیحت  ناشدنی است.

 

گمان می کنم تاریخ کشورهای توسعه یافته و توسعه نایافته را اگر بخوانیم متوجه شویم که مردمان کدام یک از این کشورها کدام یک از این فروتنی ها را گذاشته و برداشته اند..........

 

با عرض معذرت: باز هم درباره سريال يوسف پيامبر

چند نقد درباره سريال يوسف پيامبر خواندم هر چند به نظرم اين سريال بسيار ضعيف است و نقدش باعث اعتبار بخشيدن به آن مي‌شود اما چيزهايي در نقد آن مي‌خوانم كه دود از كله من بلند مي‌شود
يكي اينكه گفته مي‌شود چرا نشان مي‌دهد كه يعقوب همزمان با دو خواهر ازدواج كرده است
ديگر اينكه چرا چهره يعقوب نوراني‌تر نيست و از اين قبيل حرفها
اينكه چرا خيلي از قسمتها اضافه شده در حالي كه سند تاريخي ندارد

آدم با خواندن اين نقدها يك كمي به حال آن سريال ضعيف دل مي‌سوزاند سريالي كه ضعف فيلمنامه بازيگري و ... فراواني دارد گيرش تنها در استناد است اما آنهمه معجزه‌سازي ايرادي ندارد؟؟؟؟
چند سؤال از منتقدين مي‌پرسم:
1- آيا اين يك سريال تاريخي است و يا به تصوير در آوردن يك داستان قرآني
اگر به تصوير در آوردن يك داستان قرآني است براي نگارش يك داستان كه بتواند به فيلم تبديل شود نياز به پرداختهاي فراواني است ماده خام اين پرداختها از كجا بايد فراهم آيد؟ از خود قرآن كه نمي‌شود چون به چند تيتر و سرفصل پرداخته است از احاديث هم كه اگر مراجعه كنيد مي بينيد كه پر از اسرائيليات است اساسا معيار شما براي تشخيص اسرائيليات از غير آن چيست آيا هر چيز كه موافق با تورات باشد دروغ است؟ انتساب اسرائيليات به كتب مسيحيان و اهل سنت، آيا به معناي آن است كه در كتب ما اثري از آنها يافت نمي‌شود؟؟؟؟ خوب بود تنها يك فيلم كوتاه بر اساس قرآن ساخته ميشد تا اين بحثها پيش نيايد گر چه من اعتقاد دارم اين كار تقريبا ممكن نيست.
اگر اين يك سريال تاريخي است بگذاريد اسلوب خاص علم تاريخ را در پيش بگيرد و تابع اختلافات نظري در حوزه مذهب نباشد بي‌ترديد به جهت قدمتي كه همين تورات تحريف شده دارد و به زمان آن حوادث نزديك‌تر است از يك نگاه تاريخي (و نه ديني) قابل استفاده است علاوه بر اين ساخت يك سريال مستلزم برخي افزودني‌هاست كه شايد استناد تاريخي نداشته باشند ولي اگر در خور و بجا باشند ايرادي نخواهند داشت
2-آيا نظريات ديني و فقهي مقدم بر تاريخند يا مؤخر بر آن؟ مثلا الآن برخي امور واجبند و برخي حرام. آيا همواره اينطور بوده است؟ روايت گرفتن همزمان دو خواهر در تورات هست و البته مي‌گويد كه بعد از يعقوب تحريم شد اما سؤال در اينجاست كه آيا ابتدا بايد ببينيم الآن از نظر ما چه چيزي حرام است و بعد بگوييم پس در تمام زمانهاي قبل حرام بوده و هيچ پيامبري به آن دست نيازيده است؟ در اسلام حتي شراب هم از ابتدا حرام اعلام نشد و در سه مرحله حكم بر حرمت آن شد مگر رابطه با زنها در شبهاي ماه رمضان حكمش در همين قرآن عوض نشد آنهم بخاطر اعتراض برخي بر دشوار بودن آن؟ چرا و از كجا اين فكر غلط در ذهن برخي افتاده كه امكان ندارد چيزي در زماني مباح باشد و در زمان ديگر حرام، مانند حرمتي كه نسبت به گوشت برخي حيوانات براي بني‌اسرائيل ايجاد شد و يا كار نكردن در روز شنبه.
مشكل در اينجاست كه عده‌اي سرنا را از سر گشادش مي‌زنند
علاوه بر اين چه قبحي در نشان دادن اين وجود دارد كه يعقوب با دو خواهر هم‌زمان ازدواج كرده بود آنهم با تاكيد بر اينكه در آن شرايط مجاز بوده است و الآن نه؟ الآن كه حرام است پس چه خطري از ناحيه آن مي‌تواند وجود داشته باشد؟ غير از اينكه دينداران ساده و مطالعه‌نكرده كه هميشه فكر مي‌كرده‌اند كه احكام از ازل تا به ابد يكدست و ثابت بوده‌اند اندكي در دلشان ترديد افتد و جايگاه مقتدرانه احكام متزلزل شود؟ اگر اعتقاد داريد اين مساله در زمان پيامبري مجاز بوده از بيان آن نترسيد چرا بايد از بيان اين حقيقت ترسيد كه اين مساله در آن زمان گناه نبوده است؟ به اعتقاد من تا موقعي كه مردمان اجمالا در نيابند كه صدور احكام چه ساختاري داشته و دارد و احكام چه تغيير و تحولهايي را در طول تاريخ و در اديان و مذاهب مختلف از سر گذرانده‌اند نمي‌توان اميد داشت كه دين چهره‌اي انساني به خود بگيرد زيرا اگر مردم اين نكات را دريابند طيف روحانيت ناچار خواهند شد تا مداراي بيشتري را در پيش بگيرند.

خبري بدون نام از محسن نامجو در 20:30


ديشب اگه اخبار 20:30 شبكه‌ي دو را ديده باشيد، توي گزارش‌هاي ويژه خبري از جنجال اخيري كه در مورد محسن نامجو ايجاد شده(در مورد شكايت خادمان قرآني و ...) دادند بدون اين‌كه نامي ازش بيارن! و البته از ندامت‌نامه‌ي او هم ذكري كردند. نمي‌دونم ندامت‌نامه رو ديديد و خونديد يا نه، اگه نه از اين‌جا  مي‌تونيد دنبال كنيد. چقدر اين بشر كارهاش جالب‌انگيزناكه! من خيلي از آثارش رو خوب و جالب و حتّي در حدّ شاهكار ديدم كه خيلي خيلي جاي بحث و تحليل داره. يادمه خيلي تو كَت رضا نمي‌رفت(علاقه‌ي يونس كه جاي خود داره!)، ولي من بازنمودهاي خيلي گويا از مسائل فرهنگي و فكري زمون حاضرمون رو در كارهاش مي‌ديدم كه به نظرم اون رو خيلي با اوضاع و احوال كنوني‌مون متناسب مي‌كنه و جذّابيتش براي من غير از ادا و اطوارهاي خنده‌دارش بيشتر اين‌هاست. به نظرم استعداد فوق‌العاده‌اي داره و خيلي خوب مي‌تونه كارهاي جالب و مفيدي بسازه. يكي از امتيازاتش اين بوده كه در عين حال كه كارهاش به عنوان موسيقي زيرزميني مطرح بود، ولي خيلي برازنده‌ي عنوان خواننده‌ي پاپ نيست، چون به هر حال كارهاي او بيشتر نخبه‌گرايانه‌س تا عامّه‌پسند، ولي نكته‌ي جالب اينه كه توي اخبار 20:30 اون رو به عنوان خوننده‌ي پاپ معرّفي كردند!!
دكتر پيشنهاد دومين ويژه‌نامه رو با عنوان محسن(به‌به آقاي محسن) داده بود، نمي‌دونم كسي چيزي نوشته يا نه، پيشنهاد من اينه كه يه ويژه‌نامه رو به محسن نامجو اختصاص بديم و انصافاً بي‌حال بازي درنياريم و بنويسيم درباره‌ش كه خيلي جاي بحث راجع بهش هست، مخصوصاً كه بخشي از آواها و نواهاي ماندگار علّابويزيا از نامجو گرفته شده:
عدد بده عدد بده!!
 ببين ببين ببين ببين، ببين چگونه پول مي‌دهيم نفت و آب و برق را، ببين احاطه كرده است عدد ... فكر خلق را!
گذر گذر گذر گذر ... آي مرد سامري خفن شدي! در سه‌راه آذري كفن شدي!
واسكازين و وازلين و ...
عقايد نوكانتي از آن من، شقايق نرماندي از آن تو ... خيابان شهيد قندي از آن ما، كوكوي دو شب‌مانده از آن ما، كپي پدرخوانده از آن ما، خلقت ناخوانده از آن ما، دولت شرمنده از آن ما، كلفتي پرونده از آن ما، انتقاد سازنده از آن ما، شا...يد كه آينده از آن ما!
يك روز از خواب پا مي‌شي، مي‌بيني رفتي به باد(در روايت بعضي‌ها: مي‌بيني رفتي به يه چيزي ديگه!)
(البته در اين‌جا داخل پرانتز بد نيست كه ذكري هم از يكي ديگه از آواها و نواهاي ماندگار علّابويزيه بشه:
كي مسواك منو گذاشته تو سوراخش؟ هر سوراخ مال يه نفره!)
در صورت موافقت دكتر، لطفاً توي كامنت‌ها درباره‌ي ويژه‌نامه‌اي كه گفتم نظر بديد و اگه اعلام آمادگي كرديد بالاغيرتاً و خواهشاً!! مشاركت كنيد

چه کسی شیخ مرا برداشته است؟

آورده اند که در ازمنه پیشین شیخی می زیستست به غایت شیاد شیدا ، جمله امردان مریدان از بویش مستی گرفته و از رویش هستی......

ناگهان فکرتی شیخ را در ربوده شیخ خویشتن خویش را در حجابی دیده ناآمدنی فرو کرد فرو کردنی...........

پیروان را هر یک گمانی و ظنی بر این غیبت ..... هر یک به فراخور فهمشان از این هجرت، جلای وطن کرده در گوشه ای فرقه ای بهم آوردندی.......

 و اکنون سالیانی دراز است که این فِرق در جدالند و ستیز با همدگر  تا راه راست را در حلقوم آن دگر فِرق فرو کنند فرو کردنی....

(تاکید مورخان بر فرو و فرو کردن از آن سببب است که منابع تاریخی را جملگی اتفاق بر این نظر است که شیخ را مهارتی بس عجیب در اعمال این فعل بوده است...... گروهی نیز بر این عقیده اند که این فعل با شیخ وارد شده است و پیش از وی کسی را آگهی از این نکته نبودست...........)

فرقه اول  :

مشتیون : این دسته معتقدند شیخ بنا به مصالح امنیتی از دیده ها غایب گشته است، اینها مراسم عجیب غریبی به انجام می رسانند ، هر صد سال یکبار دور هم در یکی از اتاقهای خوابگاه سروستان جمع شده و و باهزار بار تکرار ذکر ( مشتی عارف باش  مشتی عارف باش) به حالتی می رسند که آن را مشتونگ گویند در آن حالت مشتیان را هیچ اختیار از خود نیست و هر که را بیابند از دم      ر می گذرانند البته انتقادی که به این گروه می شود این است که اگر ناگهان در حال مشتیدن شیخ ظهور کند تکلیف چیست آیا او را نیز آره !؟ تا کنون هیچ پاسخی از جانب مقامات رسمی  فرقه به این سوال داده نشده تنها یکبار یکی از منابع آگاه در اظهار نظری جنجالی اعلام داشت : بستگی به شرایط دارد مشتی............

 فرقه دوم

مرتضون : این دسته معتقدند که شیخ در مسیر بازگشت به آملستان به توسط فرقه کریمیه ربوده شده و تحویل مقامات دادگاهی در کشور گاری گاری داده شده است.تا سزای سالها استفاده غیر قانونی از نرم افزارهای پولی را بپردازد . اینها معتقدند ک هر شب، شبه شیخ در حالی که چوبی در آستینش است بر آنها ظاهر می شود.

 فرقه سوم

کریمیه: بی شک قالتاق ترین فرقه در میان فرق هفت گانه هستند ، شیخ خودش هم چندان دل خوشی از این فرقه نداشت و بارها گفته بود که از دست این فرقه دیگر نمی توانیم سرمان را در محل بالا کنیم. ( لازم به ذکر است که اینها حتی قبل از رحلت شیخ رفته بودند سر خود برای خودشان فرقه تشکیل داده بودند)یکی از عادات زشت پیروان این فرقه این است که در روز سوم هر ماه مراسمی به نام شیخ کشون برگزار می کنند و حرفهای خیلی خیلی بی تربیتی در آن مجلس بر زبان می آورند. پیروان این فرقه هرگز ازدواج نمی کنند و هر گاه فردی از آنان ازدواج کند  او را با روغن زیتون و کمی نعنا سرخ می کنند.

 فرقه چهارم :

ترکیون : ( البته با نام مستعار جیویدیه در همه محفل ظاهر می شوند)

می گویند شبی شیخ به خواب یکی از مرتضون آمده و گفته اگر ظهور کنم می دهم اینها را دست شهرداری تا بجای کود ازشان استفاده کند . آنقدر خون به دل شیخ کردند تا اینکه شیخ مرد.

 فرقه پنجم:

مجدیون : گوگولی مگولی ترین فرقه انشعابی هستند ،  منابع آگاه ذکر کرده اند که سنگین ترین خلافی که تا بحال یکی از اعضای این گروه مرتکب شده است این بوده است که سرپا شاشیده است البته می گویند پس از ان وی هرگز خود را نبخشیده و نهایتا خود را حلق آویز کرده است. این دسته مراسم خاصی را ترتیب داده اند به نام روشنفکرون در این مراسم که هر چهارده سال یک بار برگزار می شود دور هم جمع می شوند و چرت و پرت می گویند. تمام اعضای این فرقه در نه سالگی ازدواج می کنند و در بیست و یک سالگی می میرند.

 

 پانوشت1 :گویا فرقه جدیدی با نام  گلدکوئستیون  نیز سر بر آورده  و به خونخواهی شیخ هر که را از دیگر فرق می یابند پرزنت  می کنند ......

پانوشت 2 : از نام بردن فرقه 6 و 7 به دلایل اخلاقی معذوریم زیرا این گروهها به خاطر عقده ای بودن نام برخی از اعضای بدن را برای خویش برگزیده اند .......

 

 

 

درباره مردم

مردم واژه ایی است که در گفتگوهای روزمره بسیار به کار برده می شود. در یک جایی مثل ایران ما هم که هر کس هر غلطی می خواهد بکند خود را پشت دیوار کوتاه مردم پنهان می کند. قلعه نویی می گوید بذارید حقایق به مردم گفته شه.رییس جمهور هم همین را می گوید.او هم می خواهد حقایق را بازگو کند. همه نگران مردمند. انگار هر چه نسبت به چیزی ابراز نگرانی و علاقه بیشتری می کنیم به شکل مسخره تری آن را به لجن می کشیم. نیروی انتظامی نگران امنیت اخلاقی مردم است.گروهی نگران دیانت مردمند.گروهی نگران معیشت مردمند.اما به شکل کمدی واری همه چیز وارانه از آب در می آید. همه به خاطر این مردم خود را دارند به آب و آتش می زنند. حالا راستی این مردم کی هستند اصلاً. دیرین شناسان معتقدند معتقدند مردم تیره ایی از چارپایان بوده اند که در دوران مزوزئیک منقرض شده اند.برخی هم به دنبال مردم تا نزدیکی های مریخ رفته اند. گروهی هم سرگرم کاوش در اقیانوس ها هستند. خلاصه هنوز اطلاعات موثقی از مردم در دست نیست. ما همه نگران این گونه در حال انقراض هستیم. لطفاً کمتر مردم مردم بکنید همین چندتای هم که باقی مانده منقرض می شود می رود.خلاص.

زندگیدن

یک :

اگر گذارتان به کتاب های پزشکی و پاتولوژی افتاده باشد ،در میان نام ِبیماری های گوناگونی که بر انسانها عارض می شود دو عبارت به چشم می خورد با این عنوان  1) ماکروسفالی 2) میکرو سفالی . ماکرو سفال ها آدمهایی هستند که سرشان بسیار بزرگتر از بدنشان است و رشدی غیر طبیعی داشته است، مطمئنا شما نیز در اطرافتان چنین افرادی را مشاهده کرده اید یا حداقل در کتاب های درسی تان ، در وضعیت میکرو سفالی درست عکس این قضیه اتفاق می افتد یعنی فرد دارای بدن بزرگ و سری کوچک است.آنچه در این میان باعث شده است که این دووضعیت جز وضعیت های آسیب شناختی در نظر گرفته شوند این است که تعادلی بهم خورده است یعنی قرار بوده است که بین این دو قسمت یعنی سر و بدن تعادل و توازنی وجودداشته باشد ولی چنین تعادلی وجود ندارد لذا ما با یک بیماری روبرو می شویم که فرد را از حالت عادی خارج می کند.  

دو :

اما ما نیز به عنوان عالمان علوم اجتماعی  به سان  طبیبان می بایست نگاهی آسیب شناسانه به وقایع اطرافمان داشته باشیم ، بگذارید چندان از سخن بخش پیشین فاصله نگیریم، کافیست این بار نگاه خود را از سر وتن ِ آدمها برگردانیم و در سر و تن ِ زندگی ِ اطرافیانمان /خودمان مداقه کنیم. ، ما در دنیایی زیست می کنیم که مساله اصلی توازن است و تعادل و تناسب،برای دست یافتن به چیزی که بتوان اسمش را زندگی گذاشت ،زندگی که لذت در آن بیش از رنج باشد، آدمی که تنهاست ولی بزرگترین استاد یکی از معتبرترین دانشگاه های دنیاست چنین تعادلی را در زندگی ندارد  از صبح تا به شب مشغول تحقیق است و تفحص ولی پدر خوبی نیست دوست خوبی نیست برادر خوبی نیست و او فقط استاد است همین.  آدمها هرچه جدا تر و تنها تر باشند ماکروسفال تر و یا میکرو سفال تر می شوند جایی از زندگیشان آنچنان بزرگ می شود که هرگز حتی مجال اندیشیدن به قسمت هایی دیگر زندگی باقی نمی ماند ، زندگی قسمت های گوناگونی  دارد که می شود در آن قسمت ها هم وارد شد . خودماها به طور میانگین 22 سال است که در حال تحصیل/ درس خواندن  هستیم و این درس خواندن در طول همه این سالها تمام اندیشه ما را به خود معطوف ساخته است هم مسیر ما شده است و هم مقصدما، بی آنکه توجه داشته باشیم درس خواندن فقط یکی از قسمت های زندگی است نه همه آن ، مطمئنا در طول همه این سالها هر کس از ما می پرسیده درحال حاضر مشغول چه کاری هستی ما بلافاصله گفته ایم در حال تحصیل ، ولی برد با ما بود اگر در لحظه پاسخ به این سوال در می ماندیم از پاسخ . راستی کدام یک از شما فکر می کند  که سالهای رفته از عمرش را به تمامی زندگی کرده است؟  

 سه:

 یکی از بزرگترین ایراداتی را که به سیاست بازان می گیریم خروج آنهاست از تعادل و توازن و لی در سطح خرد تر در زندگی خودمان، کشتی نشینانمان را سیاست همان است ، بی گمان اگر حکومتگر بودیم چنین عدم توازنی  در شیوه حکومتمان نیزبه چشم می خورد . برای همین است که ایرانی ها پیوسته تا بیرون از حکومتند منتقدند و تا در آن مستبد

به خاطر یه مشت کامنت

همه چیز قفل کرد. از روز جمعه که سه پست نوشته شد تا امروز. مثل بازار بورس حالا دیگر فروشنده ای وجود ندارد. گه گاه سرکی میکشم یک لینک ان بالا جا خوش کرده. ادم احساس می کند همه همین دور و ورا کمین کرده اند. تا یکی بیاید وسطو. بعد مثل زاپاتای نگون بخت سوراخ سوراخش کنند. خبری از کلینت ایست وود هم نیست،کلک آدم کنده است. سایه هایتان را می بینم کامنت بدست های مزدور. مث مش حسن (با کسب اجازه از مش حسن کامنت نویس)فیلم گاو. از دور سایه ... (اسمشون نوک زبونمه)دیده میشد. وبلاگم داره میشه عین ماشینای امریکایی دهه 60.کادیلاک بیوک.هیبتی دارن. برو هم هستن.حیف که مصرف سوختشون رو هیچ کارت سوختی جواب نمیده. پس باید یواش یواش برن کنار. استاندارد وبلاگ گروهی اینه که هر کسی که اسمش اون گوشه به عنوان نویسنده حک شده لااقل هفته ایی یه پست جون دار که به لعنت خدا بیرزه بنویسه. عشقی که نمیشه عشقی. بابا کارت سوختمون تموم شد.وبلاگی که لینک رو جای پست بفرسته تو صفحه یه چیزیش میشه. میشه یکی اختصاصن بگرده تو وبلاگستان و لینک های تاپ هفته رو با توضیح کوتاه پشت هم بیاره. اما نه یه لینک اونم برای پر شدن چوب خط. یا این جماعت ما ماه به ماه میرن رو خط یا اینکه یادشون میره وبلاگی هم هست. یا اینکه مایه نوشتن 4خط جفنگ رو ندارن.بفرمایید...کامنت گذاران عزیز بفرمایید

مطلب جالب

 

 

http://fa.wikipedia.org/wiki/گفتار_و_رفتار_محمود_احمدی‌نژاد_در_دوران_زمامداری

بدون شرح

نکاحش

دوستان ازدواج نکرده این وبلاگ  از این به بعد عکس و مشخصات خانمهایی رو که آمادگی خودشون را برای ازدواج با شما  اعلام می کنند در این وبلاگ قرار می دم ........... بشتابید که زمان در گذر است ........... و هرچه زودتر ازدواج کنید کیس های بهتری گیرتون می آد ....

 

مورد شماره یک :

مشخصات  ایشون تو آتیش سوزی که مغول ها  تو ایران راه انداختن از بین رفته پس هیچ اطلاعاتی از ایشون  البته به شکل مکتوب نداریم ولی اگه بخواهین زنگ می زنم براتون قرار می ذارم .....

 

                                     

لا اکراه فی الدین

امسال شبهای ماه رمضان پس از اذان به مدت ۱۰ دقیقه یا بیشتر آیت الله مکارم سلسله مباحثی در موضوعات مختلف اسلامی از جمله خرافه تبلیغ دین اسلام شناسی و ... دارد . مباحث موجز و مختصر است و نکته جالبی که قبل از طرح موضوع می خوام بگم اینه که برخلاف سایر مراجع گویا ایشان از اینترنت و ایمیل و ... مطلع هستند و لااقل به گوششان خورده. چون در یکی از همین شبها در ضمن صحبت از ارتباط با جوانان جهت شناساندن اسلام از آنها خواستند که اگر سوالی دارند با امیل بفرستند تا دفتر ایشان پاسخ های آماده آنها را برایشان بفرستند!!!

اما یکی از مباحث ایشان در باب آزادی قبول ادیان بود که ضمن گریزی که به سایر ادیان و مذاهب گریزی زده و از پلورالیزم صحبت کرده و گفته که اسلام با این مقوله موافق نیست و همه ادیان از اول تا اسلام مکمل و مقوم یکدیگر هستند و و با ذکر مثالی از مراحل آموزش از ابتدایی تا تخصص گفتند که به فراخور درک و فهم بشر مفاهیم نیز پیچیده تر شد. در باب پذیرش دین هم گفتند که لا اکراه فی الدین به معنای عدم اجبار در پذیرش دین است و اگر کسی بنا به هر دلیلی ولو ناآگاهی غیر اسلام را نپذیرد به شرط عدم تبلیغ و بیان می تواند بر دین خود بماند چون هر حکومت و نظامی با تبلیغ علیه خود مخالف است و اسلام هم در قالب ارترداد با این مقوله برخورد می کند و این به معنی نفی آزادی در قبول دین نیست". اما نکته جالبی که ایشان مطرح کردند و مرا به یاد آخرین سوالی که از راسل در باره دینداری پرسیده شد انداخت این بود که " اگر انسانی با مطالعه و تدبر در ادیان مختلف و مطالعه عمیق دین اسلام به این نتیجه برسد که اسلام دین به حق و کامل نیست و از پذیرش اسلام خودداری کند انوقت از نظر ما فقها بر ایشان حرجی نیست و اگر در روز قیامت هم از وی سوال شود که چرا نپذیرفتی می گوید من سعی خود را کردم اما نتوانستم آنرا بپذیرم . این شخص نزد خدا اجر می گیرد و به سبب کارهای نیکی هم که انجام می دهد نزد خدا پاداش می گیرد." حضرت آیت الله تاکید کردند که حرف ایشان کامل نقل شود تا برداشت غلطی صورت نگیرد. آنچه نوشتم نقل به مضمون است و عین عبارات نیست

چه گویم از حال خرابم

سه روز پیش،آره درست سه روز پیش بود.دماغم تیر می کشید. دو روزه پیش نمی تونستم آب گلوم رو قورت بدم. فکر کردم لابد آب سرد زیاد خوردم. یه روز پیش تموم تنم درد می کرد. عین آدم های معتاد. آب دماغمم سرازیر شده بود عین سیل های بهاری. به به
یه پنی سیلین زدم که هنوز جاش درد میکنه. ماتحتمو میگم. دکتره دکتر باحالی بود.از اونایی که اگه دختر باشی خدایش مخت پیادست. پرستاره اما نه. لامصب همش هم نزد. پنی سیلین رو میگم. هنوز جاش درد میکنه. امروز یکی دیگه زدم. طرف 5 دقیقه محلول رو تکون داد. جاشم اصلن درد نمیکنه. حالا بگید اینا سوغات کی بود. همین مریضیه رو میگم. پسرعموهه. دهنت سرویس پسر عمو. اینو جلو خودشم گفتم.تازه فحشای بدتر بهش دادم. طرف میخنده میگه این یه دوره ست باید بگذرونی. دهنت سرویس پسرعمو.آخه اون چهار روزه پیش اومد خونمون.

از اين به بعد لينكهاي مفيد را با مختصري توضيح از اينجا ببينيد كامنت هم نمي‌خواهد

دوستان مي‌دانند كه من مدافع سانسور معقول هستم اما در اينجا شما را به مطلبي عليه سانسور پيوند مي‌دهم تا نشان بدهم چقدر منصف هستم مطلب قشنگ است و ابتدا از سايت هفتان به آن پيوستم
از سايت رمزآشوب 

علل ناکامی کاروان ورزشی المپیک ایران در حال مشخص شدن است

اخبار تازه حاکی از دستیابی به مذاکرات سازنده و تعاملی میان هیات اعزامی ایران و خدا است. در نشست امروز که به میزبانی خدا برگزار شد،هیات ایرانی از حضور در مراصم ضیافت شام خدا که با حضور تعدادی حوری کار درست سرباز زد. رییس هیات همراه ایرانی دلیل عدم حضور در این ضیافت را حوریان بهشتی که از پوشش مناسبی برخوردار نبودند دانست.  همچنین به احترام هیات همراه ایرانی در هنگام سرو شام از شیر و عسل به جای شراب که معمول میهمان خداست استفاده شد.
آخرین خبرها حاکی از آن است که بسته پیشنهادی از سوی هیات ایرانی به خدا تسلیم شد. از محتوی این بسته جزئیاتی منتشر نشده است . گمانه زنی ها در این زمینه ادامه دارد. به نظر شما محتوی بسته چه بوده است.

علل ناکامی کاروان ورزشی المپیک ایران مشخص شد

سرانجام پس از هزاران ساعت کار کارشناسی فشرده و برگزاری نشست های تخصصی ویژه علت اصلی ناکامی کاروان ایران کشف شد.
به گزارش خبرگزاری رویترز این تیم کارشناسی که کاملن بومی بوده و میانگین سنی آنها زیر 30 سال است به فضل الهی موفق شد گامی بلند در هفته دولت در جهت خودکفایی کشور بردارد.
نتایج حاصل از تحقیقات تیم نامبرده نشان داد عامل اصلی ناکامی کاروان ما خواست خدا بوده است. سخنگوی این تیم ضمن ابراز تاسف از این موضوع مراتب اعتراض شدید خود را به این همل خدا ابراز نمود.
در همین رابطه کمیته ایی متشکل از نخبگان کشور عازم گفتگو با خدا برای حل و فصل مسائل فی مابین شده است. تا این لحظه اطلاعاتی از چند و چون این مذاکرات به بیرون درز ننموده است. خبرها حاکی از گفتگو و تعاملات سازنده در این زمینه دارد.

رفاقت از نوع گرگی

گرگي و شتري در يك خانه با هم زندگي مي كردند. يك روز گرگ وقتي شتر در خانه نبود، يكي از بچه هاي شتر را خورد.
وقتي شتر به خانه بازگشت، گرگ جلو آمد و در حاليكه قيافه اي ناراحت به خود گرفته بود گفت: "اي برادر كجايي كه يكي بچه هایمان نيست!"
شتر با نگراني گفت: "بچۀ من يا بچۀ تو؟"
گرگ گفت: "باز هم من و تو كردي؟! يكي از آن پا پهن ها!!"

اینجا ایران است

سلام اینجا ایران است. این روزها هم روزهای رمضان است. عین چرخ و فلک میچرخه. یه بار زمستون یه بار بهار و حالا هم تابستون. از شانس بد ما این تقویم قمری همه چیزش قمر در عقربه. زمستون که هوا سرده و طول روز کوتاه زمان گرسنگی کشیدن روزه کم برعکس تابستون که تحرک بالاست و تبخیر و گرمازدگی و هزار کوفت دیگه باید 15-16ساعت گرسنگی و تشنگی بکشی.خیلی منطقی نیست. حالا هر چی این پزشکان روزه خوار غزیز بیان ماست مالی کنن. هر چیزی یه حدی داره. تعادل نداره. لابد سه چار سال دیگه اذان مغرب ساعت 8.5 -9 و زمان اذان صب میشه 3 صب. بابا خدا جون حواست هست داستان چیه. سیم پیچی مخ آدم می سوزه. اداره برقم کم آورد با این همه سد و سوخت،بیخیال
سلام اینجا ایران است و این روزها هم رمضان. با دوستم نزدیک افطار رفته بودیم خرید کش و لباس. روحیه معنوی در دوستان فروشنده توی پاساژ موج می زد. یه چیزی پهن کرده بودن کف مغازه اهالی چندتا مغازه کنار هم با هم افطار می کردن. به به چه روحیه ایی. فقط نمی دونم حکمتش چیه که این عزیزان نورانی روحیه قالب کردنشون هنوز سر جاش بود. می پرسیدیی این شلوار چند میگفت 38بعد از چک و چونه می اومد تا 25تومن. اونم رفیق ما که کنه بود کلی مخ آدم رو می خورد،تازه بعدشم میگفت زیاد دادم. نمی دونم تکلیف کسی که اهل چونه و زبون بازی و ایضان ضایعه بازی و هزار کوفت دیگه نیست چیه. لابد چاپوندن طرف تا خرخره. اینجا ایران است و ماه هم ماه رمضان است. ایام به کام.

ويژه‌نامك اعدام

از زماني كه دوستان را به نوشتن مقالك‌هايي درباره اعدام دعوت كردم مدت زيادي مي‌گذرد از جمع دوستان دو نفر اعلام آمادگي كردند و فقط يك نفر انجام داد دو مقالك هم خودم نوشته‌ام ظاهرا ديگر كسي به ما دو نفر اضافه نمي‌شود بنابراين در همين حد اكتفا مي‌كنم و ويژه‌نامك اعدام را در وبلاك قرار مي‌دهم لينكش را هم در اين پست مي‌گذارم و هم در قسمت لينكهاي بلاگ
اما چند نكته:
1-اين بحثها مانند بحثهاي خوابگاهي است بنابراين دنبال بحثهاي دقيق و علمي نباشيد فقط خواسته بودم محيط بحثهاي خوابگاهي را زنده كنم بنابراين مثلا چندان استناد و ارجاع ندارد و بسيار كوتاه است يك دو صفحه
2-آنچه نوشته‌ايم شايد نظر ما باشد و شايد نباشد فقط مانند بحثهاي خوابگاهي يك تراوش ذهني سريع پشت كامپيوتر و هنگام تايپ است شايد همين الآن هم مثل آن فكر نكنيم و شايد در آينده ديدگاهمان عوض شود به هر حال اين نظراتي كه داخل مقالك‌ها داده شده يك نظرات نهايي و ضرورتا پخته‌اي نيستند كه در آنها جوانب امر در نظر گرفته شده‌ باشند بنابراين نقدتان به آنها هم در حد بحثهاي اتاقي باشد نه مقالات علمي و رسمي.
3-هر چند نوشته‌ها ساده و مختصرند اما انصاف اقتضا مي‌كند كه براي همين مقدار وقت و فكري كه كسي به كار مي‌برد ارزش قائل شويم و بدون ذكر منبع آن را نقل نكنيم
4-و باز هم ارزشي ديگر براي دوستان خودتان قائل شويد و خوب مقالات را بخوانيد با خواندن سريع و از روي عجله براي اينكه وقت كمتري را در اينترنت بگذرانيد نوشته‌ها را به هدر ندهيد اگر فرصت نمي‌كنيد هنگام اتصال به اينترنت آنها را دقيق بخوانيد آنها را در كامپيوتر يا فلش ذخيره كرده و در وقت مناسبي بخوانيد
ببينيد ويژه‌نامك اعدام

موضوع ويژه‌نامك بعدي محسن خواهد بود و تنها در صورت همراهي دوستان اين كار ادامه خواهد يافت ببينيم چه مي‌شود
موفق باشيد

ده روش شاد بودن

ده روش شاد بودن!1.ازچيزهاي بسيارساده لذت ببريد.2.بهترين حالت ازشرايط واوضاع خود بسازيد.هيچ كس همه چيز نداردوهركس غمي داردكه با شادي زندگي اميخته شده است هنر ان است كه خنده را بيشترازاشك به وجود اوريد.3.همه را نمي شوداز خودراضي وخشنود كرد.اجازه ندهيد انتقادها شما را نگران كند4.اجازه ندهيد ديگران معيارهايتان را تعيين كنند.خودتان باشيد.5.كارهايي را انجام دهيد كه از ان لذت مي بريد.6.خيالات بيهوده نكنيد تحمل چيزهاي خيالي سختر از چيزهاي واقعيست.7.از انجايي كه نفرت وحسادتروح را غصه دار مي كند حسادت ونفرت را از خوددور كنيد.8.علايق ودلبستگيهاي زيادي داشته باشيد اگر نمي توانيد سفر كنيد در مورد مكانهاي جديد مطالعه كنيد.9.كالبد شكافي وعلت يابي را كنار بگذاريد.وقت خود رابر روي افسوس خوردندر مورد غصه هاواشتباهات تلف نكنيدوان كسي نباشيد كه هيچگاه نمي تواند بر مشكلات فايق ايد.10.خودتان را به كاري مشغول و سرگرم كنيد.يك فرد مشغول هرگزفرصتي براي نارحت بودن ندارد

بن نقل از سایت مجمع فرهنگی سفیدشهر

آب – بابا

آب – بابا

بابا آب داد.

آری، این کلمات است که اولین بار به ما آموخت.

معلم کلاس اولم را می گویم، او که پنج سال دوره ابتدائی را با ما بود.

درب خانه را باز کرد، اون موقع خیلی جوون بود، شاد و سرحال اما حالاخیلی شکسته شده بود.

خودمان را معرفی نکردیم تا ببینیم ما را می شناسد. با حسنی روبوسی کرد گفت تو کوچکی هستی؟

خیلی بیراه نگفته بود آخه فامیلی دایی های محمد ، کوچکی بودند و او شباهت زیادی به آنها داشت.بعدی دکتر گندمی ، گفت تو جوکار هستی ؟ بنده خدا جو و گندم را اشتباه گرفته بود.مهدی را که قبلا رفت و آمد خانوادگی داشتند را می شناخت. منو ، موسی ، حمید رضا و جواد را به فامیلی نشناخت.

از خوشحالی جو زده شده بود.اشک تو چشماش حلقه زده بود. نشستیم و پذیرایی شدیم.نگاهش تو صورت من افتاد و گفت : تو درسات خوب بود ، هوش خوبی داشتی. نگاه به جواد کرد و گفت تو خیلی بد خط بودی انگاره مورچه را تو جوهر میزدی و روصفحه میذاشتی. جواد گفت : این حرف را اون موقع هم من می زدی.

خودمون را معرفی کردیم و از خودمون گفتیم. خودمو معرفی که کردم سریع یادش آمد. با هم خاطرات اون زمان را مرور کردیم . سراغ بعضی از بچه ها را که یادش بود را گرفت و از اونها سوال می کرد.

گفتیم چرا اینقدر شکسته شدی؟ از تصادفی که سه سال پیش کرده بود و از مشکلات پس از  آن گفت . به هر حال بعد از اینکه خوب صحبت کردیم و پذیرایی شدیم و کادو ها را دادیم خداحافظی کردیم و به شهر خودمون برگشتیم . آری ، یک بار دیگر  احمد رضا پارسا معلم دوره ابتدائی مان را بعد از حدود 18 سال دیدیم .

  

قصه سه هزار و یک شب

آورد اند در سالیان پیش شیخی شرزه در مصاحبت ندیمان و مریدان در خانقاهی روزگار می گذارند. هنوز لختی از اسکان شیخ در خانقه مذبور برنگذشته بود که آوازه وی بر چین و ماچین بر رسیده بود. و هروز بر خیل مریدان وی افزون گشتی و هر دم در گوشه ایی جمعی بر وی حائل آمدی و پند برگرفتی.
شیخ از همه چیزی سخن بر زبان می راند و مریدان از هر کلام او از خود بیخود شدی جامه بر تن می دریدندی.
در این میان گاه شیخ در خلوت انس خود که دمادم با چای دارجلینگ یا احمد تی یا عجالتن این اواخر چای محسن همراه بود با مریدان نزدیک خویش آموزه های در پرده پوشیده ایی را بر زبان جاری می ساخت. و آن هیچ نبود الا عشق،یا به تعبیری زن ستاندن.مریدان دایره المعارف ها در این باب در محضر وی از بر کرده و باز گوش سخن بدادندی، گویی شیخ نامبردگان را هیپنوتیزم نموده بودی. و این حکایت سه هزار و یک شب روایت شد. بسیار در این میانه سخن رانده شد و ماحصل شیخی عذب ماند و جمع مریدانی نیز. عذب
و حکایت همچنان در میانه است.

باقی ماجرای شیخ و جوانک

متاسفانه بلاگفا امکان درج کامنت رو نمی ده لذا جواب کامنت دکتر رو که برای پست قبلی گذاشته بصورت یک پست جدید می نویسم .........امیدوارم ایندفعه بلاگفا بدهد.......

 خطوط قرمز رنگ از آن دکتر است و سیاه ها از آن چون منی...........

 

 

پس آنگه شيخ و شاب به مشاعره پرداختند
-بگفتا شيخ با او از كجايي؟
بگفتا از كرج اما چه جايي
ندارد يك خط اينترنت خوب
ز كندي مي‌كند در آستين چوب
-بپرسيدش كه دادي رشته تغيير
براي چه؟ بگفتا اينت تفسير
كه آنجا دلبران اندك‌شمارند
ولي اينجا هزاران در هزارند
-بگفتا گر هزارند و اگر تك
تو را دل مي‌نبسپارند بي‌شك
كه اينان تا به دانشگاه آيند
تو گويي از دماغ فيل افتند
جوابش داد اينها رمز دارد
كه همچون تو در آن راهي ندارد
منم من دكتر دخترشناسي
اگر چه مدركم شد كارشناسي
بنه آن دكتراي فيلسوفي
نداني چون الف از كاف كوفي
(درك اين رمز را به مرتضي محول مي‌كنم)
بناگه نعره‌اي زد شيخ و افتاد...
به پاي شاب و گفتش اينت استاد
ردا بر دوش او بنهاد و گفتش
تو شيخ جمع مايي بي غل و غش
ببوسيد و كنار انداخت دفتر
ندارد سود چون در جذب دختر

 

 

حکایت چون بدین جا ها رسید

 

 

خندید جوان و پاسخش داد

خندید جوان به حرف استاد

بگفتش او حدیث چشمه نور

عجب باشد چنین از مردم کور..........

 

 

ذکر دختر نیست جز سرچشمه ای

 هر چه نوشی باز هم تشنه ای

آخر این سرچشمه خواهد شد خراب

در سبوی خویش باید داشت آب

شیخنا ، بنّای این دیوار تو

در خرابی های ما معمار تو

مهره تدبیر دور انداختم

زان سبب بردی تو و من باختم

گر به علا بویز آبادی دهی

در حقیقت حق استادی دهی

تو طبیب حاذقی ما دردمند

ما بسی پستیم و تو هستی بلند

من بلغزیدم بگشتم سرنگون

  رو سیاه  و دیدگانم پر زخون  

ما همه پروردگان کوی تو

ما همه  افتادگان روی تو    

 ( معنی این مصرع اصلا اون چیزی نیست که شما فکر می کنید تو افکار کثیفتون تجدید نظر کنید ...بی تربیتا..!)

روز و شب بیهوده ما دم می زنیم

هر دمی یک زخم بر هم می زنیم

تو ولیکن نیستی پای بند

بر چنین بندهای کوتاه و بلند...........

حکایت شیخ شب زی و جوانک کرجی

شبی شیخ شب زی ما در بازگاه خود لم داده ندیمان یکایک هریک وی را فرمانی می برند و جمعی نیز از دور و نزدیک به زیارت وی آمده بودند تا ایشان را پندهی دهد.
در این میانه بانگی برخاست که یا شیخ جوانکی با موهای معجد رخصت دیدار دارد. شیخ که اندر احوالات عرفانی بود و با موبایل خود ور می رفت، لختی درنگ کرد و گفت بگو بیاید.
جوانک با شلواریی سرمه ایی و تی شرتی سرمه ایی (امر مشتبه نگردد) بر آستانه در ظاهر شد. یکی از مریدان بانگ زد گستاخت ترم اولی هستی. شیخ ما که پزشک عمومی نیست سرت را پایین انداخته آمده ایی. جوانک گفت: هفت هشت رشته ایی عوض کردم اکنون آمده ام تا شیخ مرا پندی دهد تا دیگر هوس تغییر رشته بر من مستولی نشود. شیخ که در این قسمت از سریال در حاشیه بود به ناگاه همچون خورشید پشت ابر از پرده درآمد و گفت: جوانک آپدیت جدید ای وی جی را داری . جوانک گفت نه.شیخ فرمود: خوب من فردا 12 ظهر که بیدار شدم و به مکتب شدم برایت می گیرم. جوانک گفت چه ربطی داشت. شیخ گفت: در این سکانس تو باید موی از سر برکنی و جامه بردری و تا کرج روی دست راه بروی. جوانک گستاخ گفت(این قسمت را می بایست از طریق پاد کست به سمع می رسانم که امکانات نیست)یا شیخ(به نحو لوسی). شیخ گفت:بیا این ویندوز میme را بگیر جای و یستایت بذار فوق العاده خرکی یست. این سریال به تصمیم کارگردان و به جهت احترام به شعور مخاطب دارای پایان باز است. لذا از هموطنان عزیز تقاضا می شود با حدس زدن پایان آن با ما در این عمل خداپسندانه شریک شوند...

مهدی موعود از زبان یوسف نبی

چند وقت پیش داشتم سریال یوسف پیامبر را از تلویزیون نیگاه میکردم. اتفاقا این قسمت در باره به چاه انداختن یوسف توسط برادرانش بود. در این داستان موارد جالب توجهی به چشم می خورد

۱- گله حضرت یعقوب به زحمت به ۵۰ راس می رسید اما ۱۲ فرزندش چوپانی این گله را می کردند.

۲- قبل از به چاه انداختن یوسف بردارانش تا سر حد مرگ او را کتک می زنند. سردسته کتک زننده  ها یکی از بردران بود که اسمش از قضا یهودا بود!!! روایت تاریخی شو من نمی دونم اما یهودا را خیلی خبیث نشان دادند به حدی که می خواست یوسف را بکشد

۳- یوسف را از همون بالای چاه به پایین پرت کردند اما جان سالم به در برد و نمرد

۴- آب چاهی که یوسف در آن افتاد شور بود اما به اذن خدا شیرین شد

۵- یکی از برداران یوسف که تیپ حزب اللهی داشت با بقیه از در مخالفت برامد و مانع از کشتن یوسف شد و از آنها خواست که او را به چاه بیندازند

۶- در چاه تاریک شخصی بر یوسف ظاهر شد که نمی دونم حضرت آدم بود یا فرشته وحی و گردنبندی به یوسف داد که روی آن نوشته بود موعود

۷- به یوسف وعده تولد موعود را می داد و با ذکر این که هر دست ۵ انگشت دارد و هر انگشت ۱۴ بند اصحاب کسا و اهل بیت را نیز به یوسف معرفی کرد .

۸- ان پیک الهی به یوسف وعده بازگشن به کنعان و خبر از آینده را می داد.

از این موارد که بگذریم کارگردان سریال برای نشان دادن موارد عادی هم متوسل به معجزه می شد و به قول دکتر برای هزار تومان هم معجزه می کرد. داستان گم شدن کاروانیان برای رسیدن به چاه پرتی که یوسف در آن افتادُ داستان ایستادن شترها کاروانیان شفا یافتن بیمار کاروان یوسف و ... از جمله معجزاتی بود که در این چند دقیقه از سریال اتفاق افتاد

ضمنا کارگردان به نظربسیار خوش سلیقه به نظر می رسد و در قحط رجالی برای پیدا کردن پسر بچه زیبا در نقش یوسف اوج هنر خود راه نمایش گذاشت. نمی دانم زلیخا کی می خواد باشه !!!!

تولد در آتش

يك: شبكه چهار برنامه‌اي را چند روز قبل پخش مي‌كرد درباره گياهان. گياهي بود كه سالها دانه آن در داخل ميوه باقي مي‌ماند تا موقع مناسب فرا برسد و آن موقع مناسب كي بود؟ زماني كه در يك فصل خشك و گرم، آتشي زبانه بكشد و فضاي سبز  و درختان اطراف او را بسوزاند آنگاه ميوه اين گياه كه خود نيز از زمره سوختگان است باز مي‌شود و دانه بيرون مي‌آيد و از همان خاكسترها به عنوان ماده غذايي استفاده مي‌كند و رشد مي‌كند اين كار لازم است چون پيش از سوختن در اطراف او درختان بلند مانع از رسيدن نور كافي به دانه در حال رشد مي‌شوند من اسطوره ققنوس را بارها شنيده‌ام اما تصور چنين چيزي را در ميان گياهان نداشتم
دو: در همسايگي ما مراسمي براي نيمه شعبان برپا بود مداح مجلس داستاني را نقل كرد با مضموني كه براي شما بازگو مي‌كنم پيامبر مي‌خواست ماهي‌اي را تناول كند اما هر كاري مي‌كرد ماهي درون روغن سرخ نمي‌شد پيامبر از ماهي راز اين مساله را پرسيد و او به قدرت خدا به زبان آمد و گفت من از سرنشينان كشتي‌هايي كه در دريا مي‌رفتند صلوات بر تو و آل تو را شنيدم و ياد گرفتم. بخاطر ذكر نام تو و اين صلوات است كه آتش بر من حرام شده است
پيش از اين هم در تلويزيون شنيده بودم كه مجري‌اي داستاني مشابه گفته بود زنبوري بر دامان پيامبر مي‌نشيند و پيامبر از او مي‌پرسد كه شيريني عسل از چيست و او به قدرت خدا به صدا در مي‌آيد و مي‌گويد از ذكر نام تو و اولاد توست كه عسل من شيرين است.

درباره همسایه ها

از پله های زیر زمین که میامدم بالا بازم نگاهی انداختم تا مطمئن شوم. همسایه پایینی ما زن و شوهر جوانی هستند.مادر شوهره توی چله زمستان توی حیاط یخ زده یکی را آورده بود گوسفندی را برای زوج جوان قربانی کند. خون حیوان زبان بسته روی یخ حیاط ماسیده بود. چه تقلایی کرد مادر تا با خاکنداز و آب گرم خون را پاک کند. بعدش هم گوشت گوسفند ذبه شده را بین همه همسایه ها یعنی 12 تاواحد این مجتمع مسکونی تقسیم کرد و رفت و من دیگر نه آن مادر را دیدم و نه زوج جوان را تا شبی که زوج محترم دوستان را مهمان که بیشتر شبیه یک پارتی شبانه بود کرده بودند. موسیقی و دود سیگار و قهقه تا دم صب. صب هم که چه عرض کنم دم ظهر یک لشگر آدم از این واحد فسقلی 40 متری زدن بیرون و من دیگر این زوج را ندیدم که ندیدم. نه که نباشند،هستند اما نمی بینمشان. الان که میامدم بالا باز نگه کردم تا مطمئن شوم،مثل همیشه. در چوبی خانه را بروی خودشان قفل که می کنند هیچ،یک قفل گنده هم بروی حفاظ فلزی در می زنند. یعنی یک جورهایی خودشان را در خانه حبس میکنند. روبروی آنها زن چاقیست. خیلی چاق. او هم همیشه حفاظ فلزی خانه اش کشیده است. طبقه دوم روبروی ما یک زن است با دو دختر دو قلویش. آنها هم همین که پا به خانه میگذارند در را بروی خود قفل میکنند. حفاظ فلزیشان هم همینطور. اونوقت ما بیشتر وقت ها کلید در را می گذاریم پشت در. آخر معمولاً یکی کلید همرایش نیست. توی ولایت که خبری از آپارتمان نیست خیلی وقت ها در هال باز است و وقتی آن را می بندی احساس خفگی میکنی، اما اینجا همه اتاقک های 40 متری خود را 4قفله میکنند. لابد احساس امنیت ندارند...شاید هم صفحه حوداث روزنامه ها را زیاد می خوانند.. شاید هم ما زیادی خوشحالیم

ولتعر فنّهم في لحن القول

 یک :

در سلسله مراتب معارف به انواع گوناگونی از معارف بر می خوریم که در دنیای امروز پر ارج ترینشان بی شک معرفتی ست علم نام که مطمئنا از ویژگی های این گونه از معرفت بسیار بهتر از من آگاهید و اما روی سخن من با یکی از این ویژگی هاست که همانا تجربه پذیری ِنحوه حصول اینگونه از معرفت است که آن را از سایر شقوق معرفت منفک می سازد و اما معرفتی که شیوه کسبش بدین گونه نباشد تنها به معنای علم نبودن آن است و نه به معنای نادرست بودن آن .

دو :

گاهی اوقات آدم برخی آدمها را به شیوه ای غیر علمی می شناسد ، حتما تا بحال شده است که شخصی را ببینید و معتقد شوید که او آدم خوبی نیست و اگر کسی بپرسد که چرا چنین اعتقادی دارید شما هیچ پاسخی نداشته باشید و در واقع احساسی را در خود می یابید که به شما می گوید این ناخوبی را، البته این حس ریشه در تجربیات گذشته شما دارد و ممکن است پیامی از جانب او برای شما فرستاده شود که چنین نتیجه ای داشته باشد، سخنی ،علامتی در چهره ای لحن گفتاری و غیره ..........  و البته چون سایرین ممکن است تجربیات پیشین شما را نداشته باشند هیچ پیامی دریافت نکرده و هیچ احساسی به آنها دست ندهد - مثلا اگر یک شهروند ترینیداد و توباگویی یک آقای چفیه به دوش ِ پیشانی گداخته از فرط  عبادات را ببیند هرگز آن چیزی به ذهنش خطور نمی کند که مثلا ممکن است رضای خودمان به ذهنش خطور کند- و یا اگر کسی در سخنرانی انتخاباتی خودش به شما بگوید که می خواهد برایتان عدالت بیاورد شما یک جور می شوید و اهالی کره شمالی یک جور دیگر ( توضیح اینکه تا بحال هیچ کس نبوده در  انتخابات کره شمالی که از این حرف ها زده باشد تا آنها هم بعد از چهار سال به اندازه ما تجربه دار شده باشند اصلا گمان نمی کنم آنجا کسی حرفی بزند و  شایداحتمالا کره شمالییایها تا بحال  واژه مبارزه انتخاباتی به گوششان نخورده است در این صورت قضیه سالبه به انتفاع موضوع می شود  این خودش یکی از نمونه های تاثیر تجربه بر معرفت است)

 

سه :

   ژئوپلوتیک خاص سرزمین ما ایرانی ها تاریخ و بالطبع تجربیاتی خاص و بسیار گوناگون تر از سایر آدمیان این زیستنگاه مشترک را برایمان رقم زده است که همین تجربیات گاه قدرت درکی متفاوت و هر از چند گاهی ژرف تر از سایر مردمان را در اختیارمان قرار می دهد – مثلا وقتی یک برنامه در شبکه وطنی    عربی الجزیره در باب مظلومیت برادران حماس پخش می شود تجربیات این سی ساله ، ما ی مسلمان را وا می دارد که به گونه ای متفاوت از یک مسلمان اهل اندونزی فکر کنیم. و   خلاصه کلام اینکه ما  معمولا جور دیگر تری از آدمهای دیگر راجع به بسیاری مسائل می اندیشیم که ممکن است علمی نباشند .

چهار :

دیشب سخنرانی باراک اوباما نامزد حزب دمکرات را در معرفی جو  بایدن  به عنوان معاونت رئیس جمهور (vp)احتمالی آینده به صورت مستقیم تماشا می کردم یک چیزی عجیب قلقلکم می داد که یک فکرهای کاملا غیر علمی راجع به این مرد سیاه بکنم البته او نه چفیه داشت و نه پیشانیش ممهور بود ...... ولی نمی دانم کجایش چگونه بود که مرا به این نقطه رسانده بود. شاید آنجایش که اوباما در کتاب خاطراتش می نویسد که از فرانتس فانون متاثر است.

 پنج :

جروم کرسی ( دکترای علوم سیاسی از دانشگاه هاروارد)دوباره در واپسین روزهای مبارزات انتخاباتی کتابی نوشته به نام ملت اوباما ( مطمئنا تاثیری را کتاب آن روزهای کرسی در آخرین روزهای رقابت بوش و کری در سال 2004 بر پیروزی بوش ِ پسر گذاشت را فراموش نکرده اید ) که این بار درصدد است به یاری مک کین بشتابد در  این کتاب نکات جالبی در باره بارک اوباما آمده است که البته قضاوت غیر علمی من ربطی به این کتاب پیدا نمی کند/ می کند چون این کتاب را هنوز مطالعه نکرده ام . کرسی برای نوشته هایش 700 مدرک معتبر ذکر کرده است و گفته است که از سال 2006  مشغول تحقیق درباره اوباماست.

 

قسمتهایی از این کتاب :

اوباما در یک خانواده مسلمان بزرگ شده است و سپس به یک کلیسای افراطی سیاه پوستان پیوسته است  سیاه پوستانی که خشم و کینه عمیقی نست به سفید پوستان داشته اند.............. پدر اوباما که به گفته اوباما  قهرمان است الکلی بود چندین همسر داشت و خانواده اش را در آفریقا رها کرد تا با مادر اوباما در هاوایی ازدواج کند ..........

 

جالب اینجاست که اوباما در کتاب خاطراتش مهاجرت پدرش به آمریکا را به جنبش حقوق مدنی در این کشور  ربط می دهد...........

 

 

 

 

 

يك ديالوگ

اولي: مدتيه كامپيوترم كند شده
دومي: احتمالا ويروسي شده
اولي: چيكار كنم؟
دومي: تا تو يه چايي درست كني من سه‌سوته يه آنتي‌ويروس از اينترنت برات دانلود مي‌كنم.

به نظر شما اين مكالمه در كجا اتفاق افتاده است؟
الف) دفتر مايكروسافت
ب) دفتر گوگل
ج) دفتر يك از شركتهاي بزرگ اينترنتي ديگر
د) هيچكدام

.
.
.
جواب گزينه دال يعني هيچكدام است اين ديالوگي در يكي از فيلمهاي فارسي است كه چند روز پيش از تلويزيون پخش شد موضوع ديالوگ هم يك كامپيوتر خانگي بود و نه كامپيوتري در يكي از شركتهاي معظم كه خط سريعي دارند
ميگويند پادشاهي گفت تا به مجرمي هزار ضربه شلاق بزنند مجرم به پادشاه گفت: پادشاها يا تو نمي‌داني هزار چيست و يا نمي داني شلاق خوردن چيست. اين حكايت برخي اين فيلمهاست كه در آنها اتفاقات مشابه مي‌افتد كارگردان اين فيلم يا نمي‌داند اينترنت چيست و پاي آن ننشسته است يا نمي‌داند كه آنتي‌ويروس چيست و معمولا چقدر حجم دارد و يا معني سه‌سوت را نمي‌داند اميدوارم نوادگان ما كه شايد به اينترنت پرسرعت دسترسي پيدا كنند با ديدن فيلمهاي اينچنيني گمان نكننند كه اوضاع در زمان ما هم بدين منوال بوده است.

اخبار اخیر...........

 

سیستم کریم بعد از ساعتها سگ دو زدن بالا خره به سرانجام رسید ..........

 

یکی از منحصر بفرد ترین سیاستمدارانی که خاور میانه تا بحال به خویش دیده است یعنی پرویز مشرف تحت فشارهای فراوان از مقام خویش استعفا  داد.......... ( زود باشد که پاکستانی ها دریابند چه خطای بزرگی مرتکب شدند  با کنار گذاشتن مشرف )

متاسفانه پاور کامپیوتر دکتر پوکید............. و به احتمال قوی از این به بعد بی دکتر خواهیم شدن............

 

ایران در رنکینک المپیک چندین پله پایین تر از افغانستان قرار دارد .......... بیش از اینکه برای ایران متاسف  باشم برای افغانستان مسرورم ........ امیدوارم این آغازی  نیکو باشد برای افغانستان زخمی از جور ِ روزگاران ................

 

تورج نگهبان دیروز پس از هفتادو شش بهار گذشته از بهار هزارو سیصدو یازده اهواز در دیار غریب در گذشت .......

( هموطن بی وطن خواهی ماند گر از این بیش تو بازیچه بیگانه شوی ....... (بزرگ مردی بود ))