آب – بابا

بابا آب داد.

آری، این کلمات است که اولین بار به ما آموخت.

معلم کلاس اولم را می گویم، او که پنج سال دوره ابتدائی را با ما بود.

درب خانه را باز کرد، اون موقع خیلی جوون بود، شاد و سرحال اما حالاخیلی شکسته شده بود.

خودمان را معرفی نکردیم تا ببینیم ما را می شناسد. با حسنی روبوسی کرد گفت تو کوچکی هستی؟

خیلی بیراه نگفته بود آخه فامیلی دایی های محمد ، کوچکی بودند و او شباهت زیادی به آنها داشت.بعدی دکتر گندمی ، گفت تو جوکار هستی ؟ بنده خدا جو و گندم را اشتباه گرفته بود.مهدی را که قبلا رفت و آمد خانوادگی داشتند را می شناخت. منو ، موسی ، حمید رضا و جواد را به فامیلی نشناخت.

از خوشحالی جو زده شده بود.اشک تو چشماش حلقه زده بود. نشستیم و پذیرایی شدیم.نگاهش تو صورت من افتاد و گفت : تو درسات خوب بود ، هوش خوبی داشتی. نگاه به جواد کرد و گفت تو خیلی بد خط بودی انگاره مورچه را تو جوهر میزدی و روصفحه میذاشتی. جواد گفت : این حرف را اون موقع هم من می زدی.

خودمون را معرفی کردیم و از خودمون گفتیم. خودمو معرفی که کردم سریع یادش آمد. با هم خاطرات اون زمان را مرور کردیم . سراغ بعضی از بچه ها را که یادش بود را گرفت و از اونها سوال می کرد.

گفتیم چرا اینقدر شکسته شدی؟ از تصادفی که سه سال پیش کرده بود و از مشکلات پس از  آن گفت . به هر حال بعد از اینکه خوب صحبت کردیم و پذیرایی شدیم و کادو ها را دادیم خداحافظی کردیم و به شهر خودمون برگشتیم . آری ، یک بار دیگر  احمد رضا پارسا معلم دوره ابتدائی مان را بعد از حدود 18 سال دیدیم .