یادداشتی درباره یادداشت
خواستم یک یادداشتی بنویسم. برای اینکه به یاد داشته باشم. برای اینکه یادم باشد. یادم باشد
،یادم،خاطرم،بودن،داشتن و کلمات زیاد دیگری که هستی آدم یا دست کم وصله آدم هستند. مثل همان که مجید فرستاده.حالا ما هم خاطره جمعی داریم که می توانیم بازخوانیش کنیم. بعضی وقت ها هم کیف کنیم از آن به مثابه رویدادی تجدیدناپذیر و البته یادآور زوال،هرچند نا به طور کامل. حالا خوابگاه و اتمسفرش شده جزء نوستالژی ما. حالا این من های جدا از هم بواسطه یک برهه تاریخی یک ما هم شده است. حالا من دارم می نویسم.حالا ما داریم نوشته می شویم.بایگانی می شویم. حالا دیگر چیزی در خاطره نیست جز نقاط پررنگ مشترک خاطره جمعی خوشایند.حالا هر چیز بی اهمیت آن لحظات بالقوه تبدیل به چیزی به یاد ماندنی و حسرت آور میشود. به هر حال خیابانها خانه ها را از هم جدا می کنند و دیوارها آدم ها. اما خاطرات برفراز دیوارها و آدم ها و هر چیز دیگر لغزان و دلنشین مثل ابری بی موقع در تابستانی گرم برای دمی آدم را از همه چیزهای دل زننده زندگی فارغ کرده و نفسی تازه می بخشند. هر چند که ابر تابستانی را چندان دوام نیست و از پس دمی دیگر بار آفتاب مشقت است و ... .
،یادم،خاطرم،بودن،داشتن و کلمات زیاد دیگری که هستی آدم یا دست کم وصله آدم هستند. مثل همان که مجید فرستاده.حالا ما هم خاطره جمعی داریم که می توانیم بازخوانیش کنیم. بعضی وقت ها هم کیف کنیم از آن به مثابه رویدادی تجدیدناپذیر و البته یادآور زوال،هرچند نا به طور کامل. حالا خوابگاه و اتمسفرش شده جزء نوستالژی ما. حالا این من های جدا از هم بواسطه یک برهه تاریخی یک ما هم شده است. حالا من دارم می نویسم.حالا ما داریم نوشته می شویم.بایگانی می شویم. حالا دیگر چیزی در خاطره نیست جز نقاط پررنگ مشترک خاطره جمعی خوشایند.حالا هر چیز بی اهمیت آن لحظات بالقوه تبدیل به چیزی به یاد ماندنی و حسرت آور میشود. به هر حال خیابانها خانه ها را از هم جدا می کنند و دیوارها آدم ها. اما خاطرات برفراز دیوارها و آدم ها و هر چیز دیگر لغزان و دلنشین مثل ابری بی موقع در تابستانی گرم برای دمی آدم را از همه چیزهای دل زننده زندگی فارغ کرده و نفسی تازه می بخشند. هر چند که ابر تابستانی را چندان دوام نیست و از پس دمی دیگر بار آفتاب مشقت است و ... .
مثل سرگردانهای داستانهای پائوکوئلیو درست نمی دانم چه می نویسم تنها می دانم که هر آنچه در لحظه به ذهنم می رسد را می نویسم. نگران ویراستار و سردبیر یا خوانندگان کج فهم هم نیستم که دست کم من هم جزئی از این خاطره جمعی ام.
به توجیه زمانهای نبوده نیامدم و وعده بودن هم نمی دهم. به قول فروغ عزیز
پرندگان به جستجوی جانب آبی آمده اند و حرکت فواره و ار و در حدود بینش
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 16:44 توسط کریم
|