چند شب پیش فیلم شبهای روشن را دیدم با کارگردانی فرزاد مؤتمن. داستان استادی تنها و منزوی است که ناگهان و در جریان یک شبگردی با دختری با بازی هانیه توسلی برخورد می‌کند که منتظر معشوقش است یک سال پیش با او قرار گذاشته تا در همانجا در همین ساعت همدیگر را ببینند اما طرف سر قرار نمی‌آید البته قرار موسَّع است و دختر چهار روز به این امید که معشوقش حتما خواهد آمد سر قرار می‌آید در این مدت در خانه استاد زندگی می‌کند استاد تنها که در طول عمر خویش عاشق کسی نشده است و تنها رفیقش کتابهای او بوده‌اند در طول این چند روز عاشق آن دختر می‌شود من عشق عامیانه‌ای را که در ادبیات نیز تجلی یافته است یک بیماری و البته مذموم می‌دانم اما در این فیلم ترکیب از عشقی که ورزه است و پسندیده، و عشقی که خام و عوامانه است وجود دارد فیلم پر از شعارهای دخترپسند است استاد کتابهایش را در پایان فیلم می‌فروشد گویی می‌خواهد رقیب عشقی را از میان بردارد تا دلش تنها معطوف به آن دختر باشد اگر این تلقی من درست باشد آن استاد هنوز عشق را نفهمیده است عشقی که رقیب دارد با عشقی که آنچنان گسترده می‌شود که رقیبی نمی‌بیند بسیار متفاوت است نمی‌خواهم داستان فیلم را برای شما بگویم شاید خوستید آن را ببینید که البته حداقل ارزش یک بار دیدن را داراست عشق عامیانه، انحصاری است از نظر آنها وقتی تو عاشق کسی هستی دیگر نمی‌توانی عاشق کسی یا چیزی باشی، اما وقتی عشق یک هنر می‌شود (مانند آنچه فروم می‌گوید) می‌توان عاشق همه چیز و همه کس شد و این محدودیت و انحصار وجود ندارد: به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست فیلم خوبی بود هر چند امید بیشتری به آن داشتم امیدوار بودم که عشق از پوسته خام ادبی آن بیرون بیاید دوست داشتم چهره مخدوش عشق در تاریخ ادبیات خودمان را در این فیلم نبینم اما دوباره دیدم تا هر چه بیشتر در این‌باره احساس تنهایی کنم با امیدی اندک به دیدن کسانی، شنیدن سخنانی، خواندن کتابهایی و دیدن فیلمهایی که عشق بزرگدلانه را درک و تبلیغ کنند.