« افلاطون برایم عزیز است، اما حقیقت ازاو هم برایم عزیزتر است»    ارسطو   

پیشاپیش ضروری است اشاره کنم هر جای این نوشته که ضمیر« تو» به کار می رود، خطاب به شخص دکتر است، به این دلیل ساده که این مطلب در واقع بیشتر به خاطر حضرت او نوشته شده. و به ماجرای اخیر طرح سوال فرضی اش با مضمون تقدم وظیفه اخلاقی یا سنجش فایده ی مترتب بر آن – که کم کم دارد تاریخ ساز می شود!- مربوط می شود.(حتما توی دلتان می گویید چه گیر سه پیچی! ولی باور کنید فقط در لبیک به درخواست دکتر مجبور شده ام دست به کیبورد ببرم(!) آنجا که گله کرد چرا دوستان در یکی دو جمله کنایه می زنند بدون این که استدلالی، چیزی پشت بند آن بیاورند. حقیقتا و انصافا هم راست می گوید و خود من هم طرفدار این ایده هستم). خب، دلم می خواهد به این مطلب این طور نگاه کنید که انگار همه دور هم نشسته ایم ( از لیوان های چایی مان هم دارد بخار بلند می شود!) و دکتر عزیز همین چند دقیقه پیش مراتب تاسف و گله مندی اش را بابت به صفر رسیدن مسئولیت فردی در نزد بعضی ها و شسته شدن و به کنار نهادن اخلاق از سوی این  ولنگاران اعلام کرده...و حالا من،بیشتر خطاب به او ولی در عین حال رو به همه ، رشته ی کلام را به دست گرفته ام.

قبل از بالا رفتن از منبر و شروع قرائت حمد، همین جا باید اشاره کنم به نظر می رسد دکتر از بقیه اعضای وبلاگ از فراغت و فرصت و آسایش بیشتری برخورداراست چون بیشترین حضور و اثر در وبلاگ از اوست. بقیه را نمی دانم اما خودم را می گویم که به خاطر گرفتاری های کمر شکن روز مره و کمبود یا بهتر بگویم نبود وقت و اعصاب راحت و ... گاهی کامنت ها و توضیحاتم آنطور که دلم می خواهد قانع کننده از آب در نمی آید و همین می تواند منشا عدم تفاهم و بروز سوءتفاهم شود. اما اکنون شرایط فوق الذکر به یمن فراغت عصر جمعه برایم فراهم آمده و من فرصت یافته ام در امتداد آن سوال فرضی دکتر و متعاقب آن نوشته ی شوخی وار خودم، نگفته هایم را بگویم.                                                      

از صراحت کلام احتمالی ام هم همین جا عذر می طلبم و اصلا برای رشد بیشتر خودمان هم شده، بیاییم دراین اتاق مجازی رودربایستی ها و ملاحظات بی مورد را به وقت بحث کنار بگذاریم ( البته نه در حاشیه ایستادن و با دهانی کج، تک مضراب زدن).و یک نکته بسی مهم دیگر: ایضا امیدوارم طومار حاضر، شیخ را خاطر مکدر نسازد و موجبات گردن زدن و حذف ازحلقه ی مریدان فراهم نیاورد مرحقیر را !

حالا سعی کنیم گام به گام جلو برویم:

اول از همه باید بگویم که نوشته ی من با تیتر « چندین پاسخ به یک سوال فرضی» آشکارا یک هجو بود. نوعی هجو ملایم که حتی الامکان می کوشید به کسی هم برنخورد ...( یک توضیح: هجو با هزل فرق دارد و بعضی ها به غلط گمان می کنند هجو بار توهین آمیز دارد...در حالیکه هجو نوعی طنز انتقادی با چاشنی ریشخند است. گزندگی نیش و کنایه ی موجود در آن هم، از خود قالب طنز بیشتر است)

نمی دانم این نکته تا چه حد از جانب تو دریافته شد؟ نوشته ی من یک هجویه بر شکل ( form )طرح یک سوال از جانب تو بود. ( صرفا و در وحله ی اول شکل سوال تو، فارغ از مفهوم اش). مطلب من شاید یک جاهایی بی مزه بود و یک جاهایی هم ظاهرا ارتباطی به سوال مطرح شده نداشت - که البته این از مقتضیات قالب هجو است- اما مجموعا و در کل  تلاش می کرد تا تناقض درونی و ارتباط غیر منطقی بین اجزای جمله ی پرسشی تو را به شکل اغراق آمیز به چالش بکشد ( با تاکید بر ضمیر تو، یعنی کسی که در بایگانی ذهن من و دوستان و به گواهی رشته ی تحصیلی ات، تداعی کننده ی منطق و فلسفه به شمار می آیی).

می بینی که تا اینجا اصلا صحبتی از محتوا یا مفهوم سوال ات نکردم......تا اینجا تمام تاکید من بر فرم و دال ها یا تصویرهای استفاده شده در ساختار سوال تو بود. ناگفته پیداست منظورم دال هایی مثل "داشتن علم غیب"، "به طور قطعی دانستن آینده " ،" کودکی که قرار است در بزرگسالی اش هیتلربشود و پدر ملت را دربیاورد" و "داشتن فرصت به راحتی سربه نیست کردن او " است. پس منظورم این است که من لااقل در برخورد اول، با مقصود غایی تو ( مجموع مدلول ها یا همان مفهوم جمله ات) که هدف اش سوق دادن ما به تفکرجدی در باب فلسفه ی اخلاق و انداختن کک تحریک به تنبان مان برای کاوش ژرف تر در نظام اخلاقیات خودمان و نهایتا شناخت بیشتر از خویشتن خویش مان بود، مشکلی نداشتم . حتی جا دارد از این بابت که دغدغه هایت را به ما نیز تعمیم می دهی، همگی از تو تشکر کنیم.

خوشبختانه هم آی کیوی چندان بالایی برای درک منظورت نیاز نبود و می شد با همان نگاه و قرائت اول پرسش ات ، منظورت از طرح چنین سوالی را فهمید.یعنی می خواهم بگویم حتی اگر فرضا آقای باصره هم عضوی از این وبلاگ بود، یا به طور اتفاقی ضمن گشت و گذار توی اینترنت(!) چشمش به این سوال می افتاد،به احتمال قوی منظور طراح سوال از پیش کشیدن این پرسش را می فهمید.( با ادای احترام غیابی برای ایشان که هم اکنون در سنگر خوابگاه آرزانتین مشغول خدمت به میهن عزیز است!)

باز هم برای این هم که مطمئن تر شوی آیا حقیقتا دوزاری کج و کوله ام در قُلک فهم سوال ات افتاده یا نه؟ ،به بیان خیلی ساده می گویم:  تو می خواستی/می خواهی بدانی عکس العمل یک انسان اخلاق گرا ( برای دانستن این که عقربه ی اخلاق گرایی اش در عمل دقیقا روی چه عددی درنمودار تشخیص فایده از زیان ایستاده) در واکنش به شرایط و موقعیت های خاص، در مواجهه با تنگناهای به چالش کشاننده ی وجدان و  دوراهی های نفسگیر از قبیل انتخاب بین " کنش فایده رسان" و از سوی دیگر "عدول نکردن از وظیفه ی اخلاقی" چه باید باشد؟ و یا چه می تواند باشد؟ و اصلا کدام شان باید مقدم بر دیگری دانسته شود؟ .......به قول معروف می خواستی ما عیار نظام اخلاقی خودمان را در بوته ی این سوال فرضی بسنجیم.( اگر باز هم درست نمی گویم مرا از این گمراهی بیرون آر).

اما مساله آنجا رخ نمود که تو به شیوه ای سست و سهل انگارانه که حداقل برای من تداعی کننده ی معماهای دست ساز دوران نوجوانی مان بود؛ خواستی ما را با مفهوم این پرسش مهم درگیر کنی! (مایی که خدای نکرده و به هر حال مانند خودت در یکی از آکادمی های معتبر این مرز و بوم تلمذ کرده ایم ودود چراغ خورده ایم)

تا این جا را داشته باش ...

دوران نوجوانی پسرعمویی داشتم که رفیق گرمابه و گلستانم بود. البته این پسرعمو اکنون نیز در قید حیات است اما دیگر مثل سابق با هم مراوده نداریم...پسر عموی عزیز من همیشه سرش پر بود از تخیلات محیر العقول و پرسش های عجیب و غریب و کلا سوالات بی دلیلی که  آدم را در موقعیت آچمز قرارمی داد (شطرنج بازی کرده ای و می دانی آچمز بودن یعنی چه)... یاد آن ایام به خیر! یک نمونه اش، مثلا می گفت:« اگر تو را دستگیر کردند ودو سه تا بچه موش مرده را توی بشقاب جلوت گذاشتند و بهت گفتند باید آنها را خام خام بخوری وگرنه دست راستت را با ساطوراز بیخ قطع می کنیم ، چکار می کنی؟! »....... خب مثلا در مواجهه با همین نمونه سوال تصور کن در آن سنین 12، 13 سالگی، در آن عالم بچگی، حفظ دست درتقابل مستقیم با خوردن چند موش مرده!.. یعنی آدم توی آن دوران خامی نوجوانی مثل خر حیران می ماند چه طور خودش را از گِل باتلاق گونه ی این سوال و سوالات مشابه اش دربیاورد! آیا بلعیدن چند بچه موش مرده در ازای حفظ دست راست که با آن همه کار می کردم مقدم بود یا امتناع از این کار و در نتیجه یک عمر بدون دست زندگی کردن؟! ...رضایت دادن به قطع دست یا خوردن موش؟...(جانوری که حتی تماشای اتفاقی دویدنش از سوراخی به سوراخ دیگر هم حالم را بد می کرد و احساس چندش برمی انگیخت!)

یک سو "به جان خریدن نکبت و چندشی زود گذر ولی با خاطر ه ای سخت آزارنده برای همیشه" بود و دیگر سو " تن ندادن به نکبت در لحظه به قیمت پذیرش مصیبتی با ابعاد فراخ و زیانی وسیع".(خواهش می کنم دست نگه دار و ریشخند نکن و باز نگو که این ربط گودرز به شقایق است!...بگذار کمی جلوتر برویم).......می بینی چه سوال هولناکی بود! پسر عموی علاف من استاد طرح این جور سوال ها بود. البته همیشه هم سوال هایش این قدر مبتذل نبود. مثلا می گفت : اگر گروهی به دلیلی برادرت عقیل ( برادر بزرگ من) را اسیر کردند و بهت بگویند حتما او را می کشند مگربه یک شرط و آن هم این که تو قبول کنی و اجازه بدهی آنها هر دو تا چشم هایت را کور کنند، چکار می کنی؟. یعنی حفظ جان و آزادی برادربیگناهم از دست آن سنگدلان موهوم ناشناس (!) مستقیما و بدون هیچ دلیل معقول و قانع کننده ای گره خورده بود به رضای من حقیر برای تقدیم کردن بینایی جفت چشم هایم !!

صادقانه اعتراف می کنم - بدون این که اصلا قصد مزاح یا مزه پرانی یا چیزهای دیگر داشته باشم- وقتی چشمم به آن سوال فرضی تو افتاد، بی اختیار و ناخودآگاه چهره ی پسرعموی فوق الذکر با لبخندی فاتحانه بر گوشه ی لب -با همان شکل و قیافه ی ایام نوجوانی- از اعماق حافظه ام کنده شد و آمد جلوی چشمم.( سریعا اضافه می کنم که خودم هم خوب می دانم سوالات پسرعموی من وسوال تو به لحاظ مضمونی فرق زیادی با هم دارند؛ اما بپذیر که از جنبه های زیادی مثل خاستگاه و جنس و لحن سوال با هم شباهت دارند)

سالها گذشت ومن ریش و سبیل درآوردم وپیشانی ام چروک برداشت و صدایم کلفت و دورگه شد و … اما تا همین الان هیچ پیش نیامده مجبورباشم چند موش مرده را خام خام بخورم یا مثلا برای حفظ جان برادرم، بینایی چشمهایم را از دست بدهم و… اصلا هیچیک ازآن تخیلات بیمارگونه و کابوس وار پسرعموی ام محقق نیفتاد.

 اما حالا:  نه آن سوالات آچمزکننده ی پسر عمویم پا در واقعیت جاری دوروبرم داشت و نه سوال تو. نه سوالات او مبنایی ضروری و منطقی داشت و به نظرم نه سوال فرضی تو... برای همین چند سال بعد که با پسر عموی هم سن و سالم، روی نیمکت دبیرستان نشستیم و هر وقت فیل پسرعمو دوباره یاد هندوستان این جور سوالات می کرد، با بیحوصلگی و اندکی تحکم خطاب به او می گفتم: برو بابا تو هم!( حالا که فکر می کنم می بینم هیچوقت هم به صرافت این نیفتادم که همین سوالات را از خودش بپرسم!)

خب به همین دلیل، اولین واکنش من به آن سوال تو صرفا یک پوزخند ساده بود...آن هم به دلیل مشاهده ی فضای به شدت انتزاعی  و البته متناقض نمای آن!...پرسشی که در مناسبات زندگی واقعی من و اتفاقات جاری دوروبرم و ایضا زمانه ای که در آن زندگی می کنم ، محلی از اعراب ندارد. و به نظر هم نمی آید روزی روزگاری این اعراب گمشده را بیابد.

اما سوال تو علاوه بر تشابه نسبی اش به سوالات پسرعمویم، یک نقص هم داشت و یک پای آن می لنگید و آن هم پارادوکس موجود در فرم سوالت بود: این که با واقعیت فیزیکال و سه بعدی انطباق نداشت، بیشتر آدم را یاد فیلم های علمی-تخیلی و ماشین زمان و ... می انداخت. از سطح انتزاع بسیار بالایی برخوردار بود. به عبارت دیگر رنگ فانتزی غلیظی بر پیراهن آن خودنمایی می کرد...( بعدا مجید با مثال خودش این نقص را تا حد زیادی ترمیم کرد ولی در ادامه توضیح می دهم که حتی در این حالت هم باز من یک چیز توجیه ناپذیر در آن می بینم)

بنابراین عکس العمل من در برخورد با سوال تو خودبخود به سمت جدی نگرفتن آن سوال رفت...

مانند کسی که برای اجتناب از ورود به جهان مصنوعی یک معمای آغشته به پارادوکس، کنجکاوی اش را مهار می کند. چون به حکم تجربه ی زیسته ی خود دریافته جدی گرفتن این گونه پرسش ها در متن مناسبات واقعیت پیرامونش، مبنا و ضرورتی ندارد و  احیانا اگر ضرورتی هم بر پاسخگویی بدانها مترتب باشد، ترجیح می دهد به وقت مواجهه ی حقیقی با تجلی واقعی آنها ،درصدد چاره و تصمیم برآید.

به قول شیخ نیشابور، عطار: تو پای به راه در نه و هیچ مپرس/خود راه بگویدت که چون باید رفت

 شکل های دیگر این واکنش را مرتضی در کامنت خودش مثلا با گفتن «...این سوال ها دیگه نخ نما شده...نشستی تو ی آمل تک و تنها به خیال خودت ... و  ...بچسب به خود زندگی...» و نیز کریم با کنایه ی « کنتر میندازی شیخ »نشان دادند.

برای همین بدون اینکه اصلا بخواهم به مفهوم سوالت بپردازم و پاسخی برای تبیین موضع شخصی خودم در قبال چنین موقعیتی بیابم، از آنجا که کلا آدمی کنشمند هستم و همیشه سعی می کنم مواضع خودم را اعلام کنم ( هرچند شاید اشتباه) یا حداقل منفعل نباشم، تصمیم گرفتم به سبک خودم واکنش نشان دهم و سراغ فلسفه ی پشت سر طرح چنین پرسشی بروم و سوژه ی آن را به شوخی بگیرم........بهترین نقطه ی شروع برای تهاجم و فرود آوردن نخستین ضربات کلنگ هم؛ پایه ی لرزان فرم سوال تو بود! آنجا که تو در انطباق آن با پارامترهای واقعیت فیزیکی کمی سهل انگاری کرده بودی و نوعی پارادوکس عیان در آن بیداد می کرد!... (بر واقعیت فیزیکی تاکید می کنم چون تنها مرجع من برای قضاوت در این جهان سه بعدی ای است که با حواس پنج گانه ام درک اش می کنم. بعد چهارم و یا ابعاد بالاتر از آن هنوز برای انسان یک قلمرو ناشناخته و تسخیر نشده است و البته این وسط کاری هم به خرافه و خواب و اسطوره و افسانه ندارم.)

اما لابد می گویی کدام تناقض؟ در جواب باید بگویم همانی که مرتضی زودتر از من بدان اشاره کرد ولی گویا نخواست یا حوصله نداشت یا نتوانست و وقت نداشت یا اصلا برایش مهم نبود بیشتر بشکافدش و به هر حال از کنارش با یک توضیح مختصر و البته چند متلک رد شد. (از کامنت مرتضی: « این سوال یه تناقض درونی داره .اگه آینده ی این کودک به طور قطعی مشخصه، هیچ فرقی نداره ما چه تصمیمی می گیریم...اگه هم بگی که نه فقط تصمیم تو استثنائه پس آینده ی کودک معلوم نیست و اون علم غیب که گفتی کشکه. پس چرا باید یه آدم بدبخت رو که آینده اش هم معلوم نیست بکشیم.... بی خیال!»)

اتفاقات حادث در جهان طبیعت، همیشه مرا یاد قاعده ی بازی دومینو می اندازد. تو یک تلنگر کوچک به یک قطعه می زنی و بعد با شگفتی تمام تا آخر ناظر تاثیرات فراگیر آن می شوی... یک گلوله ی کوچکِ برف از ارتفاعی می لغزد و دقیقه ای دیگر نه گلوله ای کوچک، که بهمنی عظیم هر چه در مسیرش قرار دارد در خود فرومی بلعد و می پوشاند...مطمئنا از تئوری اثر پروانه ای شنید ه ای؟ همان که مثلا می گوید بال زدن پروانه ای در مرغزاری در چین، در وقوع طوفانی در صحرای شیلی بی تاثیر نیست. اخیرا هم این قضیه، سوژه ی محبوبی نزد فیلمسازان معتبر شده و فیلم های Crash و عشق سگی و بابل و همین "تقاطع" ابوالحسن داوودی خودمان نمونه ای از آنهاست. خب حالا دوباره برگردیم به سوالت و با دقت به آن خیره شویم :  می بینیم که اصلا از این قاعده پیروی نمی کند...

از این بگذریم، چون خودت هم تقریبا از مثالت دست شستی ... اما می گویی: در مثال مناقشه نیست. جواب چیست؟ من گمان می کنم باید یک بازنگری در مورد حکم «در مثال مناقشه نیست» صورت بگیرد. بحث های زیادی را دیده ام که به فرجام خوشایندی نمی رسد فقط به این دلیل ساده که یکی از طرفین صحبت، مثالی به پشتوانه ی حرفش می آورد و اتفاقا همان مثال درب مفاهمه را می بندد ...بعد هم دو طرف با رگ های متورم، خودشان را پاره می کنند و چه بسا طرف مقابل را به باد ناسزا و گاهی اوقات هم کتک می گیرند که چرا او حرف آدمیزاد حالی اش نمی شود و یعد هم خر بیاور و باقالی بار کن! (پلیس می آید و چند تا جنازه از روی زمین جمع می کند...یکی هم در این میان با دستان خونالود متواری می شود!).......خب. ریشه ی این منازعه درچه بوده؟ جواب گویا در همین مثال نگونبخت است . مثالی که که به زعم طرف فرستنده، کیفیتی همچون آینه داشت ولی آنتن های گیرنده آن را مغشوش و آمیخته با برفک و پارازیت و جهش تصویر دریافت می کرد و الخ... بنابراین برای جلوگیری از افزایش تلفات جانی هم که شده، گمان می کنم باید یک تبصره به این حکم اضافه نمود و گفت : بله، در مثال مناقشه نیست اگر مثال واقعا از قاعده ی ساده ریاضی 2 ضربدر 2 مساوی 4 و به طور کلی قوانین پذیرفته شده ی علم تبعیت کند.حالا در هر زمینه ای که می خواهد باشد فرقی نمی کند. فرضا من حق ندارم در مساله ای که در حوزه ی مناسبات دویدن یک فوتبالیست در زمین چمن مطرح می کنم، مقیاس را سرعت دویدن یوزپلنگ درنظر بگیرم؛ به این دلیل کوچک که انسان اگر چه از رده ی پستانداران است، اما به گونه ی گربه سانان بزرگ وحشی آن هم با پوست خالخالی تعلق ندارد!...(الان نگران این شدم که مبادا این مثال را به بحث خودت بگیری و باز داستان آقا گودرز و شقایق خانم (همان گوز و شقیقه ی سابق) را پیش بکشی!......بابا،در مثال مناقشه نیست!!!)...لازم هم می بینم اضافه کنم منظور من بیشتر مثال هایی است که فرد همانند یک صنعتگر، در کارگاه ذهن خودش به منزله ی پشتیبانی و Support از حرف و مدعای خود می سازد. نه مثال های رایج و کاملا پذیرفته شده ای که عنوان ضرب المثل (Proverb یا Idiom )را یدک می کشند و از دیرباز تاکنون،کاملا در حلیم مکالمات و مراودات خلق الله جاافتاده اند و همه نیز کاملا به مصداق های گوناگون آنها واقفند......(گذشته از این من حتی معتقدم فرد باید به طرز چینش واژه ها و حتی خود واژه هایی که پشت سر هم ردیف می کند تا منظوری را برساند نیز بی اندازه حساس باشد. این را همیشه ی خدا به خودم می گویم. گاهی اوقات عدم رعایت یک نقطه یا ویرگول، باعث اعدام آدم ها ی بیگناه می شود! منظورم همان داستان معروف «بخشش لازم نیست اعدامش کنید» و این که کجای آن باید ویرگول گذاشت، است)...خلاصه این که زبان مثل یک سکه ی دورو عمل می کند و همانطور که سرچشمه ی تفاهم هاست؛ می تواند سرمنشا سوء تفاهم ها هم باشد!...............................................................این از این.

اما بیاییم سر ورژن اصلاح شده ی سوال تو که به لطف و مدد مجید حاصل آمد.خب، حالا نقد من در این حالت چیست؟... من یک چیز توی کت ام نمی رود( کِت همراه با شلوار نه، کَت!) و آن هم این است که این سوال و مشابه های آن ،منطقی به نظر نمی رسند! اساسا خاستگاه طرح این گونه سوالات دور از منطق چه می تواند باشد؟.......چرا باید گروهی جنایتکار و تروریست، مرا ( که معلوم نیست آنجا وسط آنها چکار می کنم! ) مجبور به این کنند که باید کودکی معصوم را بکشم وگرنه بمب بزرگی را در شهر می ترکانند که احتمالا صدها یا شاید هم هزاران نفر را روانه ی دیار عدم می کند!.....واقعا چرا؟ من این وسط چکاره هستم؟ از کجا آمده ام؟ بین کشتن کودک توسط من ( که خودشان خیلی راحت تر از من می توانند او را سر به نیست کنند!) و انفجار محتمل بمبی در شهر، چه رابطه ی منطقی ای برقرار است؟!.... اصلا از کجا معلوم مثلا من آمدم و به خاطر نفع مردم شهر،کودک نگون بخت را هم سر به نیست کردم و باز آنها قهقهه ی مستانه ای نزدند و کار خودشان را نکردند و شهر را نفرستادند هوا؟... آن وقت عمل من به وظیفه ی اخلاقی ام پشم می شود و می رود به هوا که!... اما چرا با آنها وارد دیالوگ نشوم؟ شاید توانستم از لحاظ اخلاقی هم وظیفه گرا بمانم و هم فایده گرا و آنها را از ارتکاب هردوی این جنایات بازداشتم؟ هم کودک را حفظ کنم و هم شهر را...راستی چطور است نصیحت شان کنم؟ شاید ضرر نداشته باشد و هنوز اندکی وجدان ته کله شان مانده باشد!...اما من فکر می کنم اطمینانی در این نیست که انتخاب های من راه به جایی ببرد. یعنی ممکن است هم سیخ بسوزد و هم کباب. آنها اگر واقعا تروریست هستند، نهایتا از منطق خودشان پیروی می کنند و این چیزها حالی شان نمی شود و هر کار دلشان بخواهد، خواهند کرد! منظورم این است که واقعا تصور این که حالا من این انتخاب را کردم و سپس آن اتفاق مطلوب من به وقوع می پیوندد،با توجه به لوکیشن و کاراکترهای داستان، کمی ساده لوحانه به نظر می رسد...

خب. این همه مته را بر این خشخاش کوچک گذاشتم تا در نهایت حرف اصلی ام را بزنم: من فکر می کنم این سوال و سوال های بیشمار نظیر آن - حتی سوال های باورپذیرتر از لحاظ منطق جاری زندگی- تا انسان حقیقتا در ظرف زمانی و مکانی آنها قرار نگیرد، نمی تواند مطمئن باشد چه تصمیمی در قبال آنها می گیرد... و نمی تواند مدعی شود کنش او منتج به چه میزان سود بخشی و یا دفع ضرر خواهد شد.

برای همین از دید یک ناظر بیرونی، به نظر می آید اختراع این گونه سوالات فرضی؛ چیزی است از سر شکم سیری!....از مقوله ی یک نوع Game انتزاعی هیجان انگیز! ...شاید هم همانی که کریم گفت: از سر بی سوژه گی!...نبود محرک بیرونی و عینی برای اندیشیدن و اینک پناه بردن به تخیلات...( و به نظر من اصلا هم فرقی نمی کند این قبیل پرسش ها را یک متفکر پرطمطراق غربی در کتاب حجیمش و با تیراژ آنچنانی به رشته ی تحریر درمی آورد یا یک اندیشمند خودی ایرانی...گو اینکه غربی ها از هر حیث که در نظر بگیریم، از ما فارغ البال تر و شکم سیرتر هستند!) ... اصرارمن هم به آوردن یک مثال عینی و ملموس و  باورپذیر و رئال در این زمینه از سر کج فهمی نبود. آن اصرار اینجا معنا می یابد که سعی می کردم نشان بدهم اصلا در زندگی روزمره ی ما - و در جغرافیایی به نام ایران - چقدر تصور تحقق چنین تقابل هایی نادر است. شاید هم اصلا پرت است!......احتمالا هم، همین سخت پیداشدن مثال باورپذیر در این زمینه است که تو را مجبور می کند در اصلاحیه و ویرایش سوالت، به دامن فضاهای اسطوره ای چنگ بزنی و به قصص الانبیایی همچون قصه ی ابراهیم و خضر متوسل شوی.

البته می شود جانب انصاف را فرونگذاشت و به این سوال همچون یک تست اخلاقی نگریست و از آن مثل یک دستگاه دماسنج یا فشار خون استفاده کرد تا فهمید مثلا چه کسی وظیفه گراست و چه کسی فایده گرا... اولا: صرفنظر از فایده ی موهومی که این کار دارد،یعنی در اینصورت ما عیار اخلاقی مان را مثل یک قطعه طلا شناختیم و تمام؟ تازه شاید شق های دیگری هم وجود داشته باشد... ثانیا: یعنی جداً به همین سهولت و آسانی است؟ آدم ریلکس توی خانه ی گرم و نرمش نشسته است و در حالیکه مثلا دارد موسیقی آرامبخش ونجلیس گوش می کند و مادرش هم دارد در اتاق بغلی سفر ه ی شام را می چیند و بوی خوش غذا در فضا پیچیده و تا دقایقی دیگر هم او را صدا می زنند که بدو بیا سریال جومونگ شروع شد! ...بعد توی ذهنش یکی از گزینه ها را علامت می زند و به خودش می گوید:من این شق را انتخاب می کنم، پس یک انسان اخلاق گرا از نوع فلان هستم.

نه شب تاریکی، نه بیم موجی، نه گرداب چنان هایلی!.....متاسفانه هرچه دیده می شود ساحل است و سبکباری و حال خوش (شاید هم دل خوش!)....... یعنی می خواهم بگویم تا فرد با تمام حواس پنج گانه و اعضا و جوارحش،با گوشت و پوست و عصب اش در Context ماجرا قرار نگیرد؛ صحت پیش بینی اش مبنی بر اینکه در آن موقعیت خاص ذهن اش به سمت و سوی چه تصمیمی می رود ، چه اعتباری می تواند داشته باشد؟ ( تازه اگر اصلا در آن وضعیت و شرایط، عقل و هوش و دستگاه عصبی اش هنگ نکرده باشد و قادر به کار کردن باشد!... و یا حتی اگر قبل از آن فلنگ فرار را نبسته باشد!!) نمی دانم منظورم را رساندم یا نه؟...من معتقدم اخلاق مثل خیلی از مقولات دیگری که انسان با آنها سروکار دارد، امری کاملا نسبی است. فقط صرف تخیل ورزیدن کافی نیست تا آدم خودش را طبقه بندی کند و یک برچسب روی پیشانی اش بزند که من ازدسته ی فلان هستم...

ناصرخسرو در مثلا سی سالگی اش که به قول خودش عیاش و باده گسار و شاهد باز و خوشگذران بود، می دانست قرار است ده سال بعد آنچنان متحول بشود و به مذهب بگرود و بعد ها در امتداد همین تحول، شعرهای حکیمانه و پندآموزی بسراید که در تاریخ ادبیات فارسی نمونه شود؟.... نیچه، این پیامبر نیهلیسم، پدر و جفت اجداد پدری و مادری اش، پیشوای روحانی روستای خود بودند و خود نیز در آغاز دانشجوی الهیات بود...اگر از نیچه در بیست سالگی، سوالاتی درباره ی اخلاق می پرسیدی، همان جوابی را می داد که در سی و چند سالگی اش؟

از طرف دیگر قائل بودن به این نمونه تقابل های دوتایی از دیدگاهی منشا می گیرد که به قطعیت، باور جزمی دارد. در حالیکه خودت خوب می دانی سالهاست پدید ه ای تحت عنوان Deconstruction ظهور کرده و اکنون در برهه ای به سر می بریم که از عدم قطعیت معنا و شکست روایت های کلان و ایده های بزرگ سخن گفته می شود...در عصر حاضر بین دو حالت سابقا قطعی  Aو B ،حالات فراوان و متعدد دیگری هم مطمح نظر قرار می گیرد و این یعنی خداحافظ دنیای اندیشندگی قدیم...

بنابراین اگر من از پاسخگویی جدی به سوال فرضی تو طفره می روم و با آن از در شوخی و طنز وارد می شوم، نامش تجاهل العارف نیست؛ بلکه به دلیل این نظرگاه شخصی است که: اساسا به ماهیت طرح این گونه سوالات و فایده ای که از رهگذار غور و تفحص در آنها ممکن است نصیب ام شود، به دیده ی سوءظن می نگرم و نمی توانم منطق مستتر در آنها را به رسمیت بشناسم... وصد البته این نوع موضع گیری ؛ ربطی به این ندارد و نباید به این تفسیر شود که به اخلاق پایبند نیستم و یا بدان التزامی ندارم یا پشتوانه ی نظری برای اخلاقی بودنم ندارم و یا چیزهای دیگر...

اگر هم به هر حال خیلی علاقه مند و کنجکاوی که بدانی من چه پاسخی به این سوال می دهم؛ جواب من این است: اکنون در جواب،فقط لبخند می زنم ...و ترجیح می دهم به وقت مواجهه ی حقیقی با تجلی واقعی این شرایط فرض شده ،آنگاه نه من؛ که مکانیزم اخلاقی درون من - آن که بر ناخودآگاه من حکمرانی می کند و در خوابهایم سیلان دارد و تجربه های جدید مرا به دقت در گوشه ای بایگانی می کند-  خودش بر اساس شرایط و امکانات آن لحظه ی خاص تصمیم گیری کند...(و منظورم از ذکر مصرع «دوصد گفته چون نیم کردار نیست» در آخرین کامنتی که نوشتم، همین بود.)

 یک فوتبالیست حرفه ای را در نظر بگیرید (مثلا جان تری مدافع میانی تیم چلسی). آیا او نمی داند که تکل از پشت موجبات اخراج او از زمین بازی را فراهم می آورد؟ این اصل ابتدایی را از بدو آشنایی با فوتبال و مشغولیت در آن فراگرفته و درونی کرده و چه بسا هنوز هم به کرات، مربیان اش به او گوشزد می کنند. اما همین بازیکن گاهی وقت ها بسته به مختصات مکانی موقعیت ایجاد شده از طرف بازیکن حریف، شناخت از توانایی های بازیکن حریف، اخطاری که از داور گرفته یا نگرفته، شرایط جوی زمان بازی (باران می بارد یا نه؟)، تایم بازی، درجه ی خطرناک پنداشتن موقعیت بازیکن حریف روی دروازه ی خودی، نتیجه ی بازی، وضعیت جاگیری دروازه بان، دور بودن داور از صحنه، و خلاصه ده ها فاکتور دیگر و بلکه بیشتر، ناگهان در آستانه ی محوطه ی جریمه ی خودی ، از پشت رو ی بازیکن حریف تکل می رود و اخراج خود و ضربه ی احتمالی پنالتی را به جان می خرد......وظیفه اش حکم می کرده نگذارد حریف از او بگذرد و به گل برسد. از طرفی فایده را هم در این دیده که بهتر است تیم ده نفره شود ولی حداقل در این لحظه از بازی گل نخورند. همچنین به حکم تجربه نیز فهمیده در صورتی که داور پنالتی اعلام کند، در هر ضربه ی پنالتی 50 درصد شانس گل نشدن نهفته است... او تمام این موارد و موارد نگفته شده ی دیگر و البته چیزهای دیگری را که فقط می شود مثل یک حیوان غریزی بو کشید و حس کرد و نمی شود لباس واژه به تن شان پوشاند، همه را در ثانیه ای می گذارد کنار هم و آن فرمانروای درونش، آن نظام تشخیص دهنده و تصمیم گیرنده ی درونی اش؛ از طریق عصب های مغزی به ماهیچه های پایش دستور می دهد تا قوزک پای حریف را در لحظه ای که افرمان رانده می شود ،درو کند!... و در تمام این لحظات کشنده و سرشار از استرس نیز، ذهنش هن و هن کنان روی طیفی از وظیفه گرایی و فایده گرایی و موارد دیگر مدام به عقب و جلو حرکت می کند... و البته با همه ی اینها؛ این امکان هم وجود دارد که او مسیر را اشتباه پوییده باشد و بعدا به مواخذه بگیرندش که چرا در جایی که تهدید آنچنانی روی دروازه ی خودی نبود؛ آنطور خشن، مرتکب خطا شدی و تیم را ده نفره کردی و ......رها کنم.

در پایان این طومار طولانی هم باید بگویم: پس می شود ملاحظه کرد که من هم به آن فرمایش گهربار حکیم الحکمای یونان که گفته است "زندگی نیندیشیده ارزش زیستن ندارد" پایبندم و این کلام او را مثل گوشواره ای زرین به گوش جانم آویخته ام. با این تفاوت که شکل برون ده اندیشه ی من، قیافه و رنگ و طعم دیگری دارد؛ چرا که معتقدم الزامی در این نیست که همه از یک چشم انداز و زاویه و پرسپکتیو واحد، به کلیت یک قضیه نگاه کنند. و گمان می کنم با یک تامل سطحی به کل همین نوشته ی حاضر، می توانی ببینی که این نوع نگاه چقدر هم می تواند موشکافانه و سخت گیرانه باشد.

 و البته با تمام اینها حقیر سراپاتقصیر هیچ داعیه ی فضل و دانشی ندارد، که ادعا کردن در همه ی اعصار در ردیف ... خوردن شمرده شده است!

                                                                    یوم الجمعه ۲۸ ربیع الثانی ۱۴۳۰، دارالخلافه طهران!