همیشه حس خاصی نسبت به اشعار عبدالجبار کاکایی داشتم و همیشه لذت عجیبی از نحوه ی شعر خوندنش می بردم وقتی شعر " باز مثه هر شب کسلم ..غصه نشسته تو دلم " رو می خوند تا عمق جانم نفوذ می کرد.... ولی هیچ وقت تکلیفم باهاش مشخص نبود، همیشه علاقه ام همراه باحسی از شرمساری بود مخصوصا زمان هایی که می‏دیدم داره از ساختمان جام جم شعر میخونه.... هر چه می کردم نمی تونستم  ازش متنفر باشم .....ولی این داستان های اخیر" آزمون بزرگی بود که خیلی ها توش مردود شدن" و خیلی ها مثل سیاوش از آتش گذشتند و سربلند و رستگار شدن ..... شجریان ها،فرمان آراها، پناهی‏ها، و.... البته کاکایی قصه‏ی ما.......

 

این دومین شعریه که تقدیم کرده به سبزهای سرزمینش:

پابه پای قصه در راهیم

 پا به پای کینه ی کاووس

 پا به پای مکر سودابه

 برستیغ کوه چون آرش

 یا سیاوش در دل آتش

 یا حسین تشنه بر صحرای تف تنها  

یا چو یوسف در ته چاهیم

 ما چو دریا های بی پایاب بسیاریم

 ما چو طوفان های نا آرام در راهیم

 پا به پای اندوهان تلخ

 پا به پای بزم و شادی ها

 نام زال پير چون پر سیمرغ در آتش

 نو شداروی شگفت نامرادی ها

ذوالفقار مرتضی دردست

  بی امان پا در رکاب رخش

 ازکویر و کوه  

در پناه سایه سار نخل و گردو

 گرم پیکاریم

ما چه بسیاریم ، بسیاریم ، بسیاریم  

از زلال جاری اروند

 تا سپید تارک الوند

 از سیاکوه تا دماوند

از ارس تا تنگه ی هرمز

 زیر سقف نقره کوب آسمان از عشق سرشاریم

ما چه بسیاریم بسیاریم بسیاریم .....