تحقيق به عنوان يك راهبرد توانمندسازي
ارزشهاي روشنفكري كاملا بر فرهنگ غربي تسلط يافتهاند. مدرنيسم طرد سنت و خرافهپرستي قرون وسطايي، باور پوزيتيويست/ امپريكاليست به ماهيت قانونمند جهان و تمايل به تبيين ماهيت را در پي داشت. علوم اجتماعي به عنوان بخشي از اين پروژه، جهانبيني پيشرفت از راه عقلانيت علمي، دانش عيني و استقلال اخلاقي را توسعه داده است و خلق ساختارهاي اجتماعي را برنامهريزي كرد. علوم اجتماعي با هدف تعميم دادن، پيشبيني پذيري و اثبات قوانين شناخته شده به صورت"علمي" براي ساخت "تئوريهاي كلان[1]"، بر پژوهش تأكيد ميكند. دانش علمي به عنوان ابزاري رهاييبخش و مبناي بالقوهي آزادي بيشتر بشر در مقياس جهاني به كار گرفته شده است. در قرن بيستم، رفاه اجتماعي به عنوان بخش بسيار مهمي از اين پروژهي رهاييبخش از طريق ارتقاي ظرفيتهاي انساني، پيشرفت حقوق بشر و مديريت نابسامانيها و آشفتگيهايي كه آثار جانبي اجتنابناپذيرِ تغييرات اجتماعي بودند و همراه با مدرنيسم به وجود آمدند، مورد توجه قرار گرفته است. اين ويژگي علم و علوم اجتماعي يك توجيه دقيق و قانوني براي تقدم علم و نقش آن در كنترل بر توزيع منابع، منافع، حقوق، مزايا و اعطاي مجوزها ايجاد كرده است(فوكو،1973؛ وست و ود،1990؛ يانگ،1990).
نقدهای پست مدرن
پُستمدرنيسم اين روايت از پيشرفت روشنفكري را براساس اين استدلال كه چنين ادعاهاي جهانشمولي غربي مدرن، سلطه و كنترل اروپا محور- جناياتش عليه بشريت براي ايجاد نظم و پيشرفت خشن را پنهان ميكند، به چالش ميكشد(فوكو،1973،1977). postmodernism challenges this account of Enlightenment progress by arguing that such universalistic claims mask modernity,s western , Eurocentric domination and control- its crimes against humanity in the relentless pursuit of order and progressاصطلاح پُستمدرن خود تلاشي براي نامگذاري گسست بين نگرش مُدرنيست و جهان معاصري است كه در آن تغيير سريع نه تنها در تكنولوژي، زندگي اجتماعي و سياستها بلكه در روشهاي شناخت و ادراك نيز وجود دارد. استدلال اصلي پُستمدرنيستها بحران "فرا روايتهاي كلان[1]"، تئوريهاي تبيني فراگير از جمله سرمايهداري، ماركسيسم و فمينيسم است كه سياستها و جنبشهاي اجتماعي سازماندهي شده در دورهي مدرن را هدايت كردهاند(ليوتراد،1984). آنها معتقدند كه تئوريهاي كلان فردي و توسعهي اجتماعي مدرنيسم، به سلطهي نخبگان و گفتمان حرفهاي مانند رفاه اجتماعي كه به يكنواختسازي، مراقبت و كنترل جمعيتهاي زير دست علاقمند بودهاند، مشروعيت دادند(فوكو، 1991). -
در فرهنگ غربي ديدگاه انتقادي پُستمدرن با تغيير اقتصادي سياسي جامعهي پُستمدرن ارتباط نزديكي دارد. مشخصهي جامعهي پُستمدرن، يك اقتصادِ جهاني است كه از محدوديتهاي مقررات و كنترل ملي خلاص شده باشد(تورايني،1981). تاثير تمركززدايي بر سرمايهي جهاني موجب خردتر شدن حوزههاي سياسي فرهنگي ميشود(فيشر، كلينگ،1994). the decentering impact of global capital yields a more fragmented political and cultural terrain
با همهي معاني مجازي اين دوران تحت پوشش تنوع آگاهي، به نظر ميرسد سياستهاي فرهنگي به تكرار ادعاهاي چندپاره، جدلي "تفاوت" مشروعيت داده است. برمان(1988) مينويسد" ايده مدرنيته، به انبوهي از اجزا تكه تكه ميشود، به زبانهاي خصوصي غيرقابل مقايسه صحبت ميكند؛ با روشهاي از هم گسيخته فهميده ميشود و بخش عمدهاي از نشاط و سرزندگي، همنوايي و عمق خود را از دست ميدهد و ظرفيت و توانايي خود براي سازماندهي معناد دادن به زندگي مردم را از دست ميدهد.