ديشب فيلم بنام پسر را مي‌ديدم. ظاهرا داستان فيلم واقعي است و در ايتاليا اتفاق افتاده. داستان پسر 10 ساله‌اي كه در اثر حادثه يا سانحه (اول فيلم را نديدم)  به كما رفت. پدرش صاحب يك شركت موسيقي و مادرش خانه دار. جيانلوكاي 10 سال در يك مركز درماني در يك اتاق كاملا قرنطينه به همراه تعدادي از افراد از سنين مختلف بستري شده بود. و والدين و اقوام بيمارن فقط براي چند دقيقه مي‌توانستند از پشت شيشه عزيزان خود را كه چون گياهي گوشه بيمارستان افتاده بودند، نگاه كنند. فرانچسكا مادر جيانلوكا بيش از ديگران بي‌تابي مي‌كرد و لحظه‌اي آرام قرار نداشت. نمي‌توانست كودك خردسال و زيباي خود را رها كند. مقررات سختگيرانه بيمارستان مانع از آن مي‌شد كه لااقل فرزندش را ببيند. پزشكان هم بعد از چند نوبت آزمايش مرگ مغزي را اعلام كردند و هيچ اميدي نداشتند. ....فرانچسكا سراسيمه خود را به دفتر رئيس بيمارستان رساند . در صدايش، گردش چشمانش و حالت صورتش نوعي تهديد ملتمسانه ديده مي‌شد. در حالي كه بغض كرده بود و چشمانش داشت از حدقه در مي‌آمد خطاب به رئيس بيمارستان گفت من يه زن معمولي هستم و در زندگيم هيچ كار مهمي نكردم اما اگر لازم باشه براي نجات فرزندم دست به هر كاري مي‌زنم. اين تهديد بالقوه كه ممكن است فرانچسكا كار دست خودش و بيمارستان بدهد و مواجهه دادن رئيس بيمارستا با احساسش نسبت به فرزند خود، رئيس بيمارستان را متقاعد كرد كه روزي 10 دقيقه اجازه ديدار مستقيم و در درون بخش قرنطينه را براي فرانچسكا صادر كند. از همان لحظه اول فرانچسكا ثانيه‌‌اي را تلف نكرد. با خواندن داستان‌، آوردن عكس فوتباليست‌هاي مورد علاقه جيانلوكا، انتقال اسباب‌بازي‌ها و موسيقي مورد علاقه پسرش، به دنبال بازگرداندن او بود. هرگز نااميد نشد و علي رغم نااميدي همسرش و حتي پزشكان دست از كار نكشيد و بارها در مقابل آنها ايستاد. تا جايي كه گاهي اوقات همسرش فكر مي‌كرد ديوانه شده است. سرانجام تلاش‌هاي فرانچسكا نتيجه داد و جيانلوكا پس از 40 روز با گفتن جمله مادر دوستت دارم به زندگي لبخند زد.

ديشب قبل از ديدن اين فيلم خبر شوك‌آوري را شنيدم. لبخند از چهره شاد محو شد. حيرت كردم. آرايه‌اي متناقض؛ اما هست. آن لحظه‌اي هم كه شنيدم سيماي شاد و لبخند مداومش در خاطرم نقش بست و اكنون هم كه دارم اين سوگنامه يا بهتر بگويم ملامت‌نامه را مي‌نويسم باز هم تنها چيزي كه خيلي خوب در خاطرم مجسم مي‌شود لبخند اوست. يادم مياد وقتي پدرم به رحمت خدا رفت و لحظه‌اي كه داشت به آرامگاه ابدي سرازير مي‌شد، من نمي‌توانستم چنين واقعه‌اي را باور كنم. بودنش براي من عادي بود و نبودنش غير قابل باور. و هر گاه كه شيون بلند مي‌شد و نامي از پدر برده مي‌شد لرزه بر اندامم مي‌افتاد و برايم تازگي داشت.

حسين شاد را با اولين باري كه سخاوتمندانه سي دي رايترش را به خوابگاه آورده بود به ياد ميارم. جواني نسبتا تپل مو بور با ريش كوتاه و چشم‌هاي رنگي‌. هر وقت لبخند مي‌زد با تمام وجود مي‌خنديد و با جمع شدن لبها و گونه‌هايش  و چين افتادن دور چشمانش تمام بدنش هم به جنبش مي‌افتاد. من كمتر از بقيه دوستان با حسين ارتباط داشتم اما همان روزهايي كه خوابگاه مي‌اومد يا وسط حياط دانشكده دور هم مي‌نشستيم، چند باري به شوخي بهش مي‌گفتم كه تو تيپت بسيجيه و من از اين تيپ بسيجي مي‌ترسم و مطابق معمول لبخند مي‌زد و به شوخي مي‌گفت كه بايد هم بترسي. حسين هميشه سيگار مي‌كشيد و من هم از سيگار خوشم نمياد. يه بار بهش گفتم آخه حيف نيست اين چهره زيبا را با دود خط‌خطي كني؟ جوابش بيرون انداختن با ولع دود سيگار بود و با آهي نسبتا كوتاه: بي‌خيال افشين جان

ديشب در فيلم به نام پسر حسين شاد را ديدم. خودش را نه. يكي از اعضاي تيم پزشكي بيمارستان مذكور خيلي شبيه حسين بود. خيلي شبيه با همون ريش بور، چشم‌هاي رنگي، صورت ماه و فقط يك تفاوت معني دار داشت كه حسين هميشه شاد بود و اين دكتر هميشه اخمو.

و حسين از ميان ما پر كشيد و رفت. چقدر دوستان با معرفتي داشت! چقدر ما وقت‌مان پر ارزش و لحظه‌ لحظه‌اش ذي‌قيمت بود كه نتوانستيم از او خبر بگيريم! چقدر دنياي ما وسيع بود كه لبخندهاي حسين در آن گم شده بود! چه قدر ما در گرفتن مجلس يابود و غمنامه نوشتن و نوحه‌سرايي استاد هستيم و آب چشم خود را فقط بر خاك گور مي‌افشانيم. راستي ما نمي‌توانستيم اشك‌هامان را با حسين بر دامن هم بريزيم؟! نمي توانستيم با او بخنديم و بر غمش نگرييم؟! مي‌دانم كه همه شرمنده‌ايم و حتي دوستي مي‌گفت من نتوستم در لحظه‌لحظه‌ايي كه با درد جانكاه قطره قطره آب مي‌شد در كنارش باشم و با او هم حسي كنم. چطور الان مي‌توانم حرفي بزنم. همان بهتر كه سكوت كنم و فكر مي‌كنم ساكت باشيم سنگين‌تره.

براي تسلي خودم و آنهايي كه حسين را دوست داشتند گزيده‌هايي از نظريه‌ي معنا درماني ويكتور فرانكل  را مي‌نويسم:

آیا تا به حال به معنای زندگی خود فکر کرده‌اید؟!

بدون شک در دنیای امروز ما که پر از فراز و نشیب‌های متفاوت است ما به این معنا احتیاج داریم. هر یک از ما باید معنایی برای زندگی خود پیدا کنیم. معنا زندگی هر کس خاص و ویژه خود اوست زیرا برداشت هر کس از زندگی متفاوت است. شخصیت هر فرد مجموعه‌ای است از استعدادهای بالقوه‌ای که در جودش قرار دارد، آنچه از کودکی در نحوه تربیت و تعلیم او در خانواده آموخته و آنچه جامعه به او می‌دهد مجموعه‌ای است از باورها، نگرش‌ها و باید و نبایدهایی که هنجارهای یک جامعه است.

پس هر فرد متناسب با آنچه که از گذشته به همراه دارد معنایی خاص خود را برای زندگی متصور می‌شود.

به عقیده فرانکل معنی‌جویی حقیقتی انکارناپذیر در زندگی انسان است و ماهیت اصلی بشریت همین حقیقت است که الهام‌بخش وجود انسان می‌گردد.

این معنا دارای نیروی شفابخشی است که می‌تواند به زندگی جهت دهد و فرد را برای رسیدن به هدفش یاری کند.

اگر چه انسان قادر به جبران گذشته نیست اما با پیدا کردن راه آینده می‌تواند گذشته را آن گونه که دوست دارد جبران کند و راه خودشکوفایی استعدادهایش را پیدا کند. گذشته هر فرد هر قدر هم با شکست و ناکامی توأم باشد می‌تواند با نگاهی صحیح و عمیق راه موفقیت آینده را فراهم آورد. بسیاری اوقات کاستی‌ها همچون چراغ هشداری برای کسب موفقت و تکامل در آینده عمل میکند.

امروزه از روش لوگوترابی برای کمک به معنا دادن به زندگی افراد افسرده، افرادی که قصد خودکشی دارند، افرادی که بیماری صعب‌العلاج دارند، افرادی که با سوگ مواجهه می‌شوند و ... استفاده می‌شود.

به آنان کمک می‌کنند معنای آن حادثه را دریابند و با عینک جدید به آن اتفاق نگاه کنند و این راز فرانکل بود.

او به همنوعانش آموخت که گرد و غبار عینک خود را بزدایند و بدانند که به جای امکانات،  می‌توانند واقعیت را در اختیار گیرند.

واقعیاتی که محتوی آن تنها کارهای انجام داده شده نیست، بلکه عشق و محبتی است که به دردها و رنج‌هایی می‌ورزد که آن را شجاعانه به دوش می‌کشد.