بازگشت به آینده
- بعد از مدتها کلنجار رفتن با من، مدیران محل کارم به این نتیجه رسیدند که فایدهای ندارد، از من کارمند در نمیآید، تصمیم خودشان را گرفتند و یک روز درآمدند که بابا جان، شما خودت بگو ما با شما چه بکنیم، من هم نه گذاشتم نه برداشتم یکراست رفتم سر اصل مطلب که بگذارید پژوهشی چیزی راه بیاندازم اینجا، نتیجه آن شد که قرار شد بخشی تاسیس شود در دل ادارهی فخیمیهی خودمان با نام ِ "ادارهی پژوهش". من هم شدم تنها عضو این اداره.
- فی الحال گاهی تدریس میکنم، گاهی پژوهش، گاهی هم از همین کارهای دم دستی انجام میدهم، ولی مشخص این است که سبک زندگی قبلیام دارد کم کم از دست میرود، سبک زندگیای که خوب بود. مطالعه کردنم به صفر رسیده است، نگاهم به زنها پریشان شده است، سرم دیگر سودایی ندارد، بازیگوشیام را به کل از دست دادهام، چیزها بیشتر برایم جدی است تا شوخی، به قول نیچه توان خنده زنی را از کف دادهام، توان تحلیل در رشتهی تخصصی خودم را تحلیل دادهام، و شوربختیهایی از این دست....
- تصمیم گرفتهام دوباره به به نوع زندگی کردن گذشته برگردم، وبلاگ را هم برای همین دوباره راه انداختم، در محل کار هم چند پروژهی پژوهشی راه انداختهام، پایان نامهام را هم از همین امروز دوباره سرگرفتهام، و.........