گرماي زندگي
يكي آنقدر گرم درس و بحث بود كه نفهميد انگار كار و زندگي ندارد.
يكي آنقدر گرم كار بود كه نه از زندگي درسي گرفت و نه از آن چيزي فهميد.
يكي آنقدر گرم زندگي(= زنده بودن، بقا) بود كه اصلاً نفهميد براي چه بايد زندگي كند، چه درسي ميتواند از آن بگيرد و چه كاري بايد پيش گيرد.
همه زنده بودند، امّا كدامشان ميتوانست از زندگي و از انساني كه خودش باشد چيزي بفهمد.
يكي هم بود كه آنقدر گرمش ميشد كه تاب گرم شدن در چيزي را نداشت!
دوستي داشتم در دوره خدمت واقعاً مقدّس سربازي! كه هر وقت وعدهي اندك آسايش و خوشي(مثلاً مرخصي) يا معاف شدن از كاري سخت و ضدّ حالزن(مثل رژه رفتن) را به ما ميدادند، شنگولانه ميگفت: «آخ جون! زندگي ميكنيما!!» و اين اصطلاح را براي هر كسي كه حال و روز خوشي در انتظارش بود به كار ميبرد؛ «زندگيهها!! زندگي ميكنيها!!» راستش زندگي جز اين هم نبايد باشد. شور و شر سرمستانهي (به قول نيچه) ديونيزوسي است كه همان زندگي واقعي است. گرم شدن در اين زندگي است كه خود درس و كار و زندگي ميآفريند و به آدم مجال ميدهد تا از آن چيزي بفهمد. گرماي اين زندگي آدمي را سر حال ميآورد تا اينكه از حال ببرد؛ در فهم از زندگي نوازنده است تا اينكه فهم را از كار بيندازد.
اگر لختي در اين دقايق ظريف بينديشي ناگه ندايي از غيب بشنوي كه پيغام سروشآهنگ آن حكيم را به يادتان آورد؛ «عارف باش مشتي»
پ.ن: اين افتخار را داريد كه اوّلين پست من(مجيد) را در بچّههاي علّا ميخوانيد.